Category: General

  • کوچه سبز

    در امتداد سبز یک کوچه ، در صف انتظار

    ستونهای از مرمر سپید ، که در آنها باد لانه دارد

    به چه می اندیشند ، این قافله داران

    آنسوی دانستن وفهمیدن

    اینسوی دالان بر چهره هریک چنبر بی رحمی

    خانه کرده است

    در امتدا د سبز این کوچه بی انتها

    آنها که باری از طلا بر دوش داشتند

    پای بر شانه های کوچک من نهادند

    بالا رفتند

    ومن ماندم جدا از کاروان

    اینک منم ، تنهای خسته از روزگار

    آواره ی که همچو ( پدر) ناشناس ماند

    در ورطه بی نامی وگمنامی

    امروز دیگر قلاده به گردن ندارم

    چندی نشستم بامید چرخ ورفتم راه (کجدار ومریز)

    وسر به آسمان ساییدم که:

    چشم به دست کسی ندارم

    امروز در زمستان عمر ، در بیدادگاه همرهان

    در میان مردمی بیگانه

    مبینیم که سگها از من خوشبخترند

    دیگر نمیتوانم از شعله ها گذر کنم

    سینه ام  درآتش شکفته ی خشم  ، میسوزد

    در آرزوی آوازی از دوردستهاست

    او که با صدهزارآرزو آواز سر داد

    ومنکه به همراهش از دیوارهای قلعه سنگی بالا رفتم

    واز خاک قزل حصار بر سرگردی نشلندم

    به هزاران مرغ گرفتار اندیشیدیم

    امروز ، درامتداد دو کوچه سرد بی رحمی

    بانتظار صدایی از دوردستها نشسته ایم

    او تنها ، من تنها

    واین بود قصه امشب من

                              ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای دیروز

     

  • سی وهشت سال پیش

    چه صبح روشنی بود هفتم فوریه ، که من در ظلمت خیال میاندیشم

    چون یک ماده ببر .

    آنچه که گذشته بود وحال چیزی درشرف اتفا ق بود ، میلرزیدم وهمه

    امیدم به تو بود و نفس تو که سرانجام پای بعرصه وجود نهادی

    قبل از آن میلرزیدم وهمه دلم لبریز از شوق  توکه سرنوشت ساز میشدی

    همه چشم انتظار ایستاده بودند با لبخندی تمسخرآلود ،  که بازهم

    میخواهد زنی دیگررا دردامنش بگذارد

    ومن چشم امید به باور خود دوخته بودم بتو که در زیر قلبم جای

    داشتی .

    سی وهشت سال از آن روز میگذرد ونفس تو وفریادت زندگی مرا

    نجات دادوآن فواره باغ هوس را که ( از زن زایی) خسته شده بود

    لبریز از شوق کرد و برجایش نشاند.

    سی وهشت سال پیش درهمین روز به کمکم آمدی وچون زاده شدی

    چشمانت به رنگ دو برگ نارون می مانست با قدی بلند تراز معمول

    صدایی درگوشم گفت :

    امروز باید برای تو روز بزرگی باشد (حریر نفس باد ) بود .

    سپیدی برف همه جارا فرا گرفته بود ومن نیمه بیهوش درخاموشی

    بتو میاندیشیدم که چه موقع به کمکم آمدی.

    سی وهشت سال پیش پا به عرصه وجود گذاشتی وامروز نیز ناجی من هستی

    سکان کشتی زندگی را به دست تو سپردم وخود درگوشه ی نشستم

    تو درمیان امواج متلاطم زندگی میرانی با آنکه خسته ی ومن

    در ساحل با فانوسی نیمه روشن بانتظار تو میایستم ، بانتظار ناخدای

    کشتی شکسته خود.

    از این روزها سومین پسر تو به دنیا خواهد آمد وسلسله !!! ادامه

    میابد !.

    تولدت مبارک پسرم

    مادرت ( ثریا حریری ) اسپانیا 7.2.2012

     

     

  • پرنده شوم

    و… آنگاه درسپیده دم صبح شادمانی ، آن جغد شوم

    در لباس کبوتری سپید ، بر فراز بام خانه مانشست

    دیده من باو دیده نفرت بود ، نه فرحناک !

    میدانستم لباس نانجیبی وجسارت را پوشیده

    مادرم گفت : شاید تو به دنبال فرشته ی؟

    او گفت اینهم فرشته نیست ،

    او جغدی است که روی پنجره اطاق ما چنبر زده

    پرنده از جنگل گریخت وبسوی دشتهای بیکسی

    شتافت

    جغد ، اما نشست تا با روبهان وشغالان هم کاسه شود

    پرنده زخم خورده ما میرفت تا دیگر  بر نگردد

    وما نشستیم به تماشای پیکر یک مومیایی

    و او نشست دربرابر آیینه به تماشای خویش

    ودایره ما گم شد

    وباد بود که همه را برد ، غیر آن لاشه مومیایی را

    که هیچگاه خانه متروکی را نشناخت

    واین است زندگی ، درکنارآتش نشستن

    وتماشا ی رقص یک پیکر لندوک مومییایی

    که هنوز هم طعمه میطلبد

    ثر یا/ اسپانیا. دوشنبه

  • راه سقر / بقیه

    از گفتگو در طول راه تا رسیدن به مقصد دیگر هیچ حرفی بین ما رد وبدل نشده بود من لب فرو بسته بودم وبا خود فکر میکردم :

    آیا باید از او بترسم وفرار کنم ویا باو نزدیکترشوم ، من تفکر دیگری غیرا ازاو داشتم او از یک شعور ظاهری برخوردار بود که منشاءآن همان نیمه اعتقادش به کتاب مقدس است

    راهنما مارا به یک سالن بزرگ پذیرایی هدایت کرد یک سالن بزرگ با پرده های مخمل سرخ صندلیهای بزرگ طلایی با روکش سرخ وتابلو ها ومجسمه های قدیسین وبسیار قدیمی .

    مدتی به تماشا ایستادم سپس اورا به سال بزرگ غذاخوری هدایت کردند درهمین بین دو فرشته سیاه پوش مانند دو پنگوئن لک لک کنان جلو آمدند ومرا با ساک های دستی به طرف همان خانه های کذایی بشکل مکعب هدایت کردند بی آنکه کلامی حرف برنند گویی لال بودند .

    از راهرو های دراز وپر پیچ وخم بدون پنجره میگذشتیم گویی وارد راهروی دوزخ میشدم وارد یکی از اطاقها شدیم آنها ساکهارا درگوشه ی نهادند وخود رفتند بی آنکه حرفی بزنند ، اطاق سرد که قرار بود درآنجا بخوابم ویا ( بخوابیم ) ؟! دوتخت یکنفره در دوسوی اطاق قرار داشت ویک میز کوچک  آنهارا از هم جدا میکرد یک تسبیح بزرگ چوبی بین دو تخت  وبر بالای میزکوچک نصب شده بود، چند پوستر ویک پنکه سقفی نیز همه تزیینات آن اطاق را تشکیل مدادند ، ملافه ها همه سفید مانند برفهای کوهستان پتو ها خاکستری و بوی نا وبوی بسته بودن درها بدون هیچ منفذی داشت مرا خفه میکرد .

    از اطاق غذا خوری صدای همهمه مردان بلند بود وخدا میداند در اطاق های دیگرچند زن مانند من بانتظار همسرانشان نشسته بودند ویا بانتظار معشوق ؟!حتما یا درنمازخانه بودند ویا داشتند دعای شبانه را میخواندند وبه درگاه اهدیت استغفار میکردند !!!

    شام مرا دریک سینی معمولی حاوی مقداری گوشت شکار یخ کرده با یک بطر آب ویک لیوان وکمی نان در لابلای دستمال سپید وکمی سوپ یخ کرده ویک لیوان کوچک شیر برنج  جلویم گذاشتند، داشت حالم بهم میخورد  اشتها نداشتم میخواستم فریاد بکشم وبگویم درهارا باز کنید من به هوای تازه احتیاج دارم از راهروی پر پیچ وخم ودراز وحشت کرده بودم حال دراین اطاق  که مانند یک سلول انفرادی زندان بود داشتم جان میدادم .

    بطر ف یک پرده بلند آویخته رفتم تا آنرا عقب بکشم وپنجره را باز کنم ، عجب که پنجره ای درکار نبود تنها یک دیوار سفید بود که روی آنرا با پرده پوشانده بودند یک دکور برای فریب ویا شاید یک پنجره نامریی ؟! که من آنرا نمیدیدم ، نه ، تنها یک دیوار سفید بود .

    داستان ادامه دارد…..

    ثریا/ از سری داستانهای من وعالیجناب !

  • یک پرده نمایش

    این وبلاگ ، یک نمایش تک پرده ای است ، همه چیز درآن یافت میشود ،

    هرزمانیکه احتیاج دارم تا زباله های ضمیر ناخود آگاهم را بیرون

    بریزم مینویسم از همه چیز واز همه کس وهیچ هراسی هم ندارم،

    اعتنایی هم به انتقاد دیگران ندارم انتقاد کردن روشی دارد که باید

    درس آنرا یاد گرفت ودرست آنرا آموخت ، بانویی از من پرسید :

    چرا همیشه سایه غم بر روی نوشته هایم دیده میشود ؟ چرا ازشادی

    وچیزهای شاد نمینویسم ؟ وچرا مانند مد امروز جلو نمیروم ؟ چرا

    سنگین ورنگین دامنم را روی پاهایم کشیده ام ؟ باید بگویم که من تابع

    هیچ مد تازه ی نیستم وبر چسب هیچ حزبی را نیز بر پیشانی ندارم

    آزاد از هر قید وبند زورکی حزبی ودستوری داستان نمینویسم ،

    از آنچه برمن گذشته ( سخت هم گذشته)گاهی چیزکی را بیاد میاورم

    وروی دایره میریزم بقیه را دردرونم پنهان دارم.

    این زمانه ادا ها واطوارهای زیادی دارد وهر گز نمیتوان همه چیز را

    بخاطر سپرد آن چیزی که هیچگاه کهنه نمیشود ( حقیقت ) است ،

    اما گاهی نباید پای خودرا درون ( حیات خلوت ) دیگران بگذارم اگر

    چه تخیلی باشد همه زندگی ما بیزنس نیست طنین صداهای دیگری

    هم هست که باید پخش شوند .

    امروز دیگر به آسانی نمیتوانی به همه اعتماد کنی وباورنداشته باشی

    که درازای مقداری وجه چاقوی خودرادرشکم تو فرو نکند ویاترا

    بفروش نرساندتا جانت را بگیرند ویا از شیشه اتومبیل ناگهان شلیک

    تیری بسوی تو پرتا ب نشود ، با اینهمه درد چگونه میتوان از شادی

    نوشت زمانیکه جلوی چشم تو انسانهای بیگناهی یا خود میمیرند ویا

    آنهارا سربه نیست میگنند وگاهی نامش را  میگذارند : خودکشی !!!!

    امروز دنیا درتب وبیماری ( اقتصاد) میسوزد وچه بسا جنگی هم

    دربگیرد هرروز فقر  وبیعدالتی بیشتر میشود دزدان گر دن گلفت

    با غروز تمام جلویت رژه میروند دادگاههای فر مایشی آنها را بیگناه

    میداند؟! فرار  جوانان بسوی سرزمینهای ناشناخته وهجوم وحمله

    گرگهای گرسنه که بی نهایت نفرت انگیزند حال من از کدام شادیها

    بنویسم؟ کدام قصه شیرین را با قند طنزاین روزگار امیخته کرده

    بخورد دیگران بدهم حقیت این است که:

    ما درهیچ کجای دنیا آزاد نیستیم وهمه اسیریم واین اسارت در نمادهای

    هزار شکل بچشم میخورد .بلی ، باید پاهایت را جمع کنی ودامنت را

    روی پاهایت بکشی وزبانت را درحلقومت فرو کنی ویا مانند دیگران

    دنیا ومافیهارا بباد مسخره گرفته وباری به هرجهت زندگی را بگذرانی

    ومن ، آن نیستم .

                                       ثریا/ اسپانیا/ چهارشنبه اول فوریه 12

  • ادامه سفر

    چرا از خدا میترسیم ؟ در حقیقت از خودمان وآن شیطلن درونمان میترسیم به همین دلیل هم به دنبال کیش وآیین میرویم وپیرو میشویم اگر بتوانیم درون خودرا صافی کنیم وپلیدیهارا دور بریزیم میتوانیم شکل یک انسان واقعی را بخود بگیریم ودیگر به دنبال مراد نباشیم هیچ بشر کاملی احتیاج به تقلید ومراد ندارد هیچ انسانی عاری از پلیدی نیست تنها آنهایکه زرنگترند میتوانند دراین هیبت بر ما  وروح ما حاکم باشند ومارا رهبری کنند ،

    او اتومبیل را نگاه داشت ودرحالیکه داشت پیاده میشد گفت :

    مرا عصبی نکن میدانی که عصبانیت نیز خود یک گناه بزرگ است ! ورفت روی زمین زانو زد تا به تفکر ودعا مشغول شود ، بلی عصبانیت گناه بزرگی است اما پنهانی معشوقه داشتن وریا ودروغ را پیشه کردن گناه نیست  مردم را فریب دادن گناه نیست آه…بهتراست همچنان ساکت بمانم .

    دراتومبیل ماندم وبه آوازهای گوش خراش قاری ها که از رادیو پخش میشد گوش میدام ، هاهاها.هاهاها. پا ….ادر….هاهاهاو نو….ستررو هاها هاها هاها ، وباخود فکر میکردم آیا همه آنهاییکه دراطراف دنیا از گرسنگی جان میدهند ویا از فرط بدبختی و بیکاری دست بخود کشی میزنند آن بیمارانی که دست از جان شسته اند ، آن مردان وزنانی که درگوشه وکنار دنیا برای حفظ جانشان فرار را بر قرا ترجیح داده اند ، همه آن بیچارگان ودرماندگان  وآنهاییکه جانشان را فدای روح آزاد خود  کردند  حقیقتا اورا آن مرد را که برصلیب آویزان است باور داشتند ویا دارند> آوازها همچنان تکرار میشد ومن چشمانم را رویهم گذاشتم تا دعای  واستدعا برای بخشایش وبرگشت به آرامش به او تمام شود !!!

    شب از نیمه گذشته بود که به مقصد رسیدیم درطول راه هیچکدام حرفی نزدیم او ساکت بود منهم ترجیح میدادم که ( خفه ) باشم اتومبیل به یک سر بالای رسید در بالای تپه یک کلیسای بزرگ دیده میشد که بر فراز آن صلیب آهنی بزرگی با حرف  ( پ) ویک ضربدر روی آن خودنمایی میکرد آن ( پ) یعنی آرامش !   چند لانه درست شده مرغهای لک لک نیز بر فراز گنبد کلیسا قرار داشت شاید آنها میخواستند فرا تراز انسان زمینی بروند  هواسنج مجهز به یک خروس دور خود میچرخید ! درپشت کلیساخانه های یک طبقه مانند قوطی های مقوایی ورق پشت سرهم قرار داشتند جلوی هریک از خانه ها اتومبیلهایی پارک شده بودند وچند اتومبیل پلیس  نیز آنجا دیده میشد که برتعجب من افزوده شد اینجا مکان وجایگاه والای وعرش خداوندی است  خداوند با داشتن اینهمه نگهبان ردا پوش بازهم احتیاج به نگهبان دارد ، آنهم نگهبانان مسلح ؟!

    به هنگام پیاده شدن از اتومبیل آنها برای او سلام نظامی دادند وچند نفری خم شدن عده ای انگشتر  اورا بوسیدند من به پشت سرم نگاه کردم شهری با شکوه و عظمتی مرموز دریک مه دیده میشد شب سردی بود وستارگان درآسمان میدرخشیدند در بالای آن تپه احساس کردم درآسمان وبر فراز ابرها ایستاده ام وهمه دنیا زیر پاهای من قرار دارد.

    داستان ادامه دارد

  • بقیه ، درراه سفر

    و آن دیگران هم میدانستند که دارند فریب میخورند ، خوب ظاهرا همه عادت کرده بودند .

    اومردم وزندگی را با وعده های توخالی وسخن رانیهایی که روح وقلب راجلا میدادسرگرم میکرد برای همین هم مدتی به سکوت وریاضت نشست ودید گرسنگی خوردن در هیچ بهشتی را برویش نگشود ، برگشت و لباس کاردینالی را پوشید واین خیلی روشن است که هرکس میتواند به هرهدفی که میل دارد برسد او بخوبی دنیا ومردما نش را میشناخت اگر طوفانی بپا میشد ویا سر زمینی ویران میگشت او میگفت :

    سرهارا خم کنید وبه درگاه پروردگاردعا کنید وگروه کر ویا آوازن خوان راه میانداخت اگر حضرت عیسای مسیح عظمت خودرا از دست میداد وای بحال او و دیگران.

    در او قوای مرموزی موج میزد ، وسوسه ، شهوت شهرت وتردید در سکوت سوار اتومبیل شدیم  کبوتران سفید وآبی پوش وکلاغهای سیاه مارا بدرقه کردند از رادیو دعا پخش میشد .

    گفتم نمیشود بجای این یک موزیک ارام بگذاری ، درجوابم گفت : انسان درهر حالی به خداوند احتیاج دارد برای تو متاسفم که خیلی کم کتاب مقدس را میخوانی وخیلی کم دعا میکنی وخیلی کم به کلیسا میروی توخودت نمیدانی درکجا ایستاده ای ، خداوند ترا پیش خواند ومرا سر راه تو قرار داد ، تا تو از تیره بختی نجات یابی !!

    گفتم خدای تو به چه دردمن میخورد ، هنگامیکه میبینم سه چهارم دنیا درفقر وگرسنگی وبدبختی دست وپا میزنندویا درزیر یوغ دیکتاتوری وجنگهای داخلی وخارجی وویرانی سرگردانند ، تنها عده معدودی از لذات این دنیا دنیا بهره میبرند و( دردلم گفتم یکی هم تویی) ، ناگهان بر سرم فریاد کشید:

    بس است ، آنها که بدانگونه زندگی میکنند مسئول خودشان میباشند آنها گنا هکارانند تو خیال میکنی دنیا میایستد تا تو وامثال تو آنرا درست کنید ؟

    گفتم منظور تو این است که همه تیره بختان که میخواهند پاک ومنزه باشند گناه کارند ، آدمکشان ، دزدان، پااندازان وکسانی که خوب میتوانند دیگران را فریب بدهند از برگزیدگان درگاه پرورودگارند گفت بلی ، همین جا بایست تا جوابت را بدهم .

    داستان ادامه دارد…..

    ثریا/ داستان من وکاردینال

  • در راه سفر

    نه آنکه حاشا کنم ترا ، زندگی برای تو یک دشت شقایق بود

    برای من یک دریای طوفانی ، من پشت کردم به دریا وتو نشستی درآتش

      نشستی تا بسوزی وبسوزانی ، نه که حاشا کنم ترا ؛ بتو گفتم آـری

    وتو تاختی بر قصر رویاهایم ودریدی از هم پرده پندارهارا ،

    وخدا فغان برداشت که تو ابلیسی ، ابلیس. ،

    آن روز صبح پس از صرف صبحانه ، باز همان کبوتران سفید وآبی پوش آمدند تا چرخ وسینی صبحانه را جمع کنند ، اوبلند شد ایستاد ، همچنان یک صنوبر بلند وراست با پاهای بلند وکشیده ودستهای سفیدی که هرگز گردی را از چهره ی پاک نکرده بودند . من تنها یک قهوه با چند بیسکویت خوردم  اما او چنان با اشتهای وولع وتمیز صبحانه اش را میخورد گویی سالهای دراین کار تمرین دارد پس از آن چند مرد ردا پوش سیاه بدیدارش آمدند ودور اورا گرفتند من تنها روی صندلی نشسته بودم وهیچ درانتظار این نبودم که او مرا بعنوان همسرش به آن مردان که همه گویی از یک قوطی کنسرو بیرون آمده اند معرفی کند ، همه زیبا خوش هیکل بلند قامت با رداهایی از ابریشم وپشم خالص .

    شاید گمان میبردند که خدمتکاری هستم تا برای مراقبت از او با او همراهم  به راستی  سرچشمه اینهمه رفتار وگفتار وکردار از کجا ریشه گرفته بود ، بخوبی میدانستم که او وهم پالکی هایش هم خودشانرا فریب میدهند وهم دیگرانرا .

    داستان ادامه دارد

    ثریا/ اسپانیا/ داستان من وکاردینال

  • شب افسوس

    در این دیار ، درآن دیار ، درهر دیاری

    دستهای ملتمس سردی  ، بسویی دراز میشود

    وخطوط بادرا قطع میکند

    در این دیار ، درآن دیار ، درهردیاری

    دستها ، از آشنا شدن واهمه دارند

    همه از چهره فنا شده خود ، درآیینه

    میترسند

    آیا زمانی فرا خواهد رسید

    که پنجره ای رو بخورشید وگرمای درون

    باز شود؟

    بدانسان باز ، که من بتوانم دستهای سردم را

    با دستهای گرم تو آشتی دهم ؟

    صبورانه راه میروم وبه آن عارفان متدین

    می اندیشم

    آنها هم دیگر درانتظار  هیچ معجزه ی نیستند

    در این دیار ، درآن دیار ، درهر دیاری

    درعمق خوابهای طولانی

    دارم بشکل تنهایی خود، درآیینه منیگرم

    و…تسلیم میشوم

    افسوس ، افسوس

    مانده ام بجا ، با خاطره ها

    در عمق خوابهای طلایی

    آنجا ، احساس میکنم که آیینه ها

    بشکست خود اعتراف دارند

    خودرا به اولین صبح بیداری میرسانم

    تا ازهجوم کابوسها رهایی یابم

    ————

                      ثریا/ یادداشتهای روزانه / اسپانیا

  • مرید ومراد

    برون کشم  زخمیر تو خویش را چون موی

    که ذوق خمر ترا دیده ام ، خمار آمیز          مولانا و..شمس

    از این جهت مینویسم مولانا وشمس تبریزی که برایم امکان ندارد بر این باور باشم ناگهان پیری از گرد راه رسید وچنان مولای مارا شیفته کرد که نشست وبیست و چهار هزار بیت شعر عاشقانه را سرود ، ومثوی معنوی را باو وسپس به چلپی هدیه کرد .

    کاوش دراین راستا کار من نیست وآرزو داشتم روزی کسی این راز سر به مهررا برای من روشن میساخت .

    روایتی هست که شمس بر مولانا وارد شد ومیهمان اوگشت وپس از چند صباحی عاشق دختر اوشد ودختر دوازده ساله مولانارا به عقد خود درآورد وبیشتر این اشعار عاشقانه دروصف همان عشق پیر مرد به دختر جوان است .

    پسران مولانا جلالدین بلخی از این امر دچار خشم شده وشمس را سر به نیست کردند واشعار اورا بنام پدر ظبط نمودند ،

    این را من بیشتر باور دارم تا اینکه مردی همچو جلالدین بلخی ناگهان برای یک مرد از گرد راه رسیده سینه چاک بدهد با او به خلوت برود ومیگساری وسماع را پیشه سازد یعنی منبر را فدای باده و عشق کند .

    تاریخ همیشه تحریف میشود تاریخ زمانی راست است که ما آنرا لمس کنیم وبینیم تازه به آن هم باید مشکوک بود چون با تکنو لوژی پیشرفته همه چیز را میتوان وارونه نشان داد .

    قاتلی را بر مسند پیامبر خدا نشاند و زن بد کاره  ای را بعنوان یک قدیسه به جهانیان تحمیل کرد. این روزها هرچیزی امکان دارد هر اتفاقی را باید ساده گرفت وگذاشت طبیعت بکار خود بپردازد وقانون بی چون وچرای خودرا اجرا کند ما جرم های کوچک وناچیز که مانند یک انگل خودمان را پرورش میدهیم بی آنکه به شعور انسانی خود بیانیدشیم باید بانتظار هر حادثه ای باشیم.

    ثریا/ از دفتر یادداشتهای روزانه

  • امروز نه ، فردا

    کتاب کوچکی است ، باندازه یک کف دست ، اما درونش لبریز از

    ستایش است ستایش ( مادر) که روزی دخترم آنر ا بمن داد.

    کنار دستم روی میز است آرایش روی جلد آن بسیار زیباست ، اما

    هیچکس آنرا نمیبیند ، مانند خود من ! مرا هم کسی نمبیند ، چون در

    این زمان تنها نشسته ام ، شاید روزی مرا درلابلای ارواقی پوسیده

    بیابند اما ، نه امروز ، بقول خوزه ماتو کمدین اسپانیایی ،

    Hoy no .

    ————-

    میدانم ، میدانم که میتوانم روزی دوباره ترا ببینم اگر چه همه چیز

    وهمه جا واژگون شده است ، گرمای ترا که دردوردستهاست ،در

    میان جانم پنهان نگاه داشته ام .هنوز آن رخوت گرمای کویر ، آن

    هوای داغ وشعله بوته های آتش در جانم نشسته است.

    آن شبهای عمیق بی اندوه ، که نه خبری از پیری بود ، نه از بیماری

    ونه ازمرگ .

    زندگی دراینجا سریع میگذرد ، مانندد یک قطار سریع السیر ومن در

    کنار تونلی با فانوس نیمه روشن از سوراخی که درکنار ریلها ست ،

    بیرون میایم تا خط زندگی را عوض کنم ، قطار سریع میگذرد وبمن

    فرصت نمیدهد من کمی دیر رسیدم چشمانمرا میمالم ودورشدن قطار

    را در دوردستها میبینم فانوس نا امیدی را دردست گرفته آنرا تکان

    میدهم تا نور کم سوی آن درسرگردانی روحم اثری بگذارد.

    من درتقاطع خطوطی ایستاده ام که عمود برهم وپیچیده اند ،درتاریکی

    بانتظار قطار بعدی مینشینم آن یکی هم بسرعت میگذرد بدون توقف

    همه بهم فشار میاورند هجوم مردم بی هدف ومن درایستگاه خاطره ها

    مینشینم بانتظار .

    هنوز چشم انتظارم بانتظار آن ناجی که از راه برسد ومن عاشق خسته

    وبی پناه را با سازشی به آغوش بکشد.

    در آستانه در ایستاده ام وبه زمزمه ها گوش فرا میدهم ، آسمان آبی

    آفتاب میدرخشد پرندگان آواز میخوانند وصدای آواز من در زیر

    حرکت ریل قطارها گم میشود .گم میشود .

    ثریا. اسپانیا/ چهارشنبه 25.1.012

     

  • قد قامت الصلاه

    هر موجودی در بیراهه زندگی خویش

    بسته به زنجیر است

    وپای بست ، همه آنها که عشق شان زندگی است

    ومرگشان کدورت

    و آنهایی که روح زندگی در آنها مرده

    در آخرین راه سفر پر هراس خویش

    ایستاده اند ، وآخرین آواز خودرا سر میدهند

    قد قامت الصلوء

    آنها صدایی برای آواز خواندن ندارند

    قحبه های پیر دیروز ، که همه افقی قد میکشیدند

    وبا پاهای خود زاوایه میساختند

    امروز عمودیند وقد کشیده

    تو ای کوچک اندام بی قامت

    از اشاره ارباب آسمان غافلی

    ای رهرو قصیده های دیروز

    ای پای نهاده در ظهور رنگها

    باید آفتاب را میدیدی تا سایه ات گم نشود

    سایه تو از تو یک زاویه میساخت

    تو عمود بر زمین ایستادی

    حال باید افقی درظلمت انسانهای مومن ، دراز بکشی

    ای دل شکسته از سنگهای فراسوی افق

    تو عمود ایستادی ، عمود به ذات خویش

    بی آنکه به زاویه ها بیاندیشی

    خط رابطه هارا گم کردی

    در گروه مومنان وعماره داران

    در عصر تو هیچ معجزه ای نیامد

    وهیچ پیامبری  قدم به جهان نگذاشت

    تو در چاه بی وزنی راه رفتی

    و……نگفتی قد قامت الصلاه

    ————-

    در آسمان ما رنگین کمانی  میگذرد

    با دنباله وطنین آواز ، بر زمین سربی صبح

    من اینجا مانده م تنها ، از خیل سواران به دور

    بی آنکه بدانم آواز فردایم چگونه خواهد بود

    بی هراس از راهی که درپیش دارم

    ثریا.

     

  • حلزون طلایی

    روز گذشته زیر آفتاب گرم ودلپذیر روی بالکن ایستاده بودم چشمم به کارتون بزرگ حاوی کتابهایم افتاد که دردرون اطاقم جایی برای آنها نداشتم دیدم جعبه باد کرده ، فورا آنرا باز کردم خوشبختانه به کتابها آسیبی نرسیده بود . آنهارا حمل کردم وبه درون اطاق بردم ور وی تختخواب ومیز گذاشتم تا بعد ها !!! جایی برایشان پیدا کنم .

    بیاد زمانی دور افتدادم ، زمانیکه درسازمان نقشه برداری واداره جغرافیایی کشور دوره میدیدم وکار هم میکردم ( رییس قسمتی ) داشتیم که گوشه چشمی بمن داشت ومن دل سپرده دیگری بودم .

    شبی آنهارا دعوت کردم طبیعتا معشوق هم بود جناب سوپر وایزر نگاهی به انبوه کتابهایم انداخت که بطور مرتب روی بخاری چیده شده بودند ، پرسید این کتابها متعلق به چه کسی است ؟ گفتم  ، طبیعی است که متعلق به منند چون این اطاق من است ، پرسید همه را خوانده ای ؟ گفتم کم وبیش !

    گفت اینهارا خوانده ای وهنوز ( اینهمه خری ) ! او میخواست مرا جلوی معشوق کنف کند . گفتم آری خری با بار کتاب وآنچه را که شما میخواهید من درمیان این اوراق پیدا نکردم !!!!.

    امروز همین احساس را داشتم ، خری با بار کتاب ، با خودگفتم بیچاره بجای جمع کردن اینهمه کاغذ وحروف  میرفتی به دنبال جمع آوری مال به اطرافت نگاه کن هر بی سرو پایی صاحب کیا وبیا واتومبیل فلان شده وتوهنوز درصف اتوبوس بانتظار میایستی وهمه افتخارت این است که از بازوان ودستها وشعورت کار کشیدی . پس عقل معاش کجا رفت؟

    چرا با فلان پدر خوانده روی هم نریختی وروابطی بر قرارنکردی وفرصتی به دست نیاوردی تا امروز همه نوشته های ترا مانند برگ زر ببرند وکلمات آنرا بر طاق مقرنس بنویسند بجای انتقاد مینشستی از آنها خوب میگفتی وسرشان را به آسمان میبردی .

    حال اینهمه را انبار کرده ای ورویشان نشسته ای بامید چی ؟ .کی؟ مثلا اوقات بیکار یت  راپرکنی این اوقات میتوانست صرف جمع آوری سکه ها میشد سپس با خودم گفتم :

    بدبختی ام این است که سودای مال اندوزی ندارم واز همه شهرتهای کاذب بیزارم از مطرح بودن متنفرم میخواهم ( خودم باشم ، خودم ) همان حلزون طلایی.

    مهم نیست دیگران در کجا ایستاده اند من سر جای خود م هستم ، محکم

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه 24.1.2012

  • وامانده تویی، نالنده منم

    در این دنیا عده ای زندگی میکنند ،  به هرکجا که میروند،

    مردگانشان  را به دوش میکشند

    وکسانی هم هستند که دربارشان را باخود میبرند !

    آه از این هیکل های باد کرده که میخواهند همه جا یک خانه بزرگ –

    ویلایی ( قسطی) بگیرند وسپس آنرا تزیین کنند وخانواده شان را و

    خودشان را بطور کامل درلجن اجتماع فرو کنند وسپس باد کرده

       روی سطح آب بالا بیایند.

    ———

    ندانستم که دانستن ساده است ، مانند خیال

    ندانستم که خاک زیر پای ره گذری بی ریشه ام

    جنون آزاد بودن ، از خیزش طوفان

    مرا بسوی این جهان کشاند،

    و هنوز جنون شگفتن درمن بود

    در ذرات هوا به دنبال ذره ای رفتم

    که نامش زندگی بود

    ندانستم که جهان پیر میشود و….من هنوز جوان میمانم

    ندانستم باید جوان بمانم تا امواج پیری را از سر بگذرانم

    دراوج این همهمه ها درگودال زیبایی روزی دفن میشوم

    شاید فریا بردارم که….فواره بلند سرنگون میشود

    یک شاعر چینی میسراید:

    این جهان زیباست چون باغ بهشت

    حیف باشد کان شود ویران وزشت

    گرتو مییجویی ره صلح وصفارا

    ( پنتاگون ) را منهم کن با سنگ خارا !

    ثریا/ دوشنبه /اگوست 11 / لندن /یاداشتهای  روزانه

  • عرب زدگی

    امروز نمیدانم چرا بیاد کانون نویسندگان وشبهای شعر آنها افتادم که در آنستیتو گوته بر پا میشد وهر کسی هر چرندی  یا شعر خوب سیاسی داشت برای حاضران میخواند وبه به وچه چه سپس پریدن به دکه موسیو عرق فروش وچتولی زدن وسیگاری روشن کردن واگر هم اهل دوخت ودوز وبخیه بود میرفت بخانه فلانی که هم بستی بزند وهم کوکی ووصله ای وهم صله ای ونشمه ای !!

    شبی منهم خیال میکردم که از نوع روشنفکران زمانه هستم وکرم اینکار دردرونم وول میخورد به همراه دوستی روانه آن شب معروف شعر شدیم که بانوی نویسنده ومترجمی زبر دست ، شاعر وهمسر بزرگترین نویسنده آ نروز که کتابهای چند ورقیش غوغا میکرد

    خانم سخن ران پشت تریبون قرار گرفتند وپس از مدتی دست زدن حضار وهلهله ایشان سخن خودرا بدین گونه آغاز فرموند:

    رب اشرح لی صدری وفقیهوا قولی ) !!! من چیزی نفهمیدم چون در زبان عربی چندان شاگرد خوبی نبودم وهمیشه نمره هایم از دو بالاتر نمیرفت

    از دوستم پرسیدم ایشان مگر عرب زبانند ؟ دوستم گفت هیس ، خفه! وخانم سخنران ترجمه فرموند که :
    دعایم برای شما این است که سینه هایتان گشاد وگفته هایتان صحت باد !!!

    تازه از ترجمه آنهم چیزی نفهمیدم ایشان همسر نویسنده غرب زدگی بودند ایکاش ایشان اول مینوشتند ( عرب زندگی ) چون دنیا داشت بسوی غرب میتاخت وعربها با پولهای نفتشان حرمسراهارا گسترش میدادند وپسران جوان را برای دوستی از نقاط دنیا میاوردند

    آیا آن بانوی دانشور هنوز زنده است ؟ ودیدچگونه سینه ها جلوی گلوله ویران شدند وکلمات پر محتوی ایشان از درون  آن سینه های گشاد که میتوانست سرنوشت ساز باشد پر کشید وبه آسمان رفت؟! 

    نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو/ که مستحق کرامت گناهکاراند.

    ثریا/  شنبه /22/1/012.

  • دستهای آلوده بخون

    همیشه در هر زمانی وهر دورانی هزاران قربانی بوده اند قربانیانی که میل نداشتند دستشان بخون  آلوده گردد اما جنایتکارانی بودند که با نوشیدن خون زنده میماندند آنها وبه همراه خانواده هایشان تا گلو درخون بیگناهان فرو رفتند امروز قربانی دیگری تنها نشسته ومیخواهد از آدمکشان وقاتلان بپرسد :

    خوب ! شما خوب به چشمان من نگاه کنید به قربانی خود بنگرید شما مردان وزنان جنایتکار امروز به طعمه خود بنگیرید  وانگشت به دندانهای تیزتان بکشید تالابلای آنهارا پاک کنید دستهای شما با هیچ آبی شسته نخواهد شد هیچ رودخانه ودریا واقیانوسی قادر نخواهد بود آن دستهای آلوده بخون شمارا بشوید .

    شما بر پیشانی خود مهر بیگناهی نهاده اید اگر هزار مهر بر پیشانی خود بگذارید واگر هزاران ( الله) به صورت خود بچسپانید خون از زیر آنهاتراوش میکند .

    بلی ، امروز خوب به چشمان من نگاه کنید اگر جرئت دارید سرتانرا بلند کنید وبگوئید که بیگناهید.

    میگویند شیر وشغال میتوانند باهم متحد شوند وباد این سازش شکاری به دست آورند اما تابحال کسی ندیده که بهترین تکه این شکار نصیب شغال شود.

  • ودنباله اولین عشق

    اگر نام ونشان ترا بنویسم ، همه خواهند فهمید ( گوگل ) رسوا میکند وکم بیش مردم ترامیشناسند!

    بلی آقای  ف/ شین / دوست ویار دیرین گاهی ترا میبخشم وزمانی ترا سر زنش میکنم زمانی که ترا میبخشم خشم من نمسبت به کارهای آن مرد بی مایه که روزی همسرم بود شدت میگیرد وزمانی ترا سر زنش میکنم که میبینم سر ما همه وجودم را فرا گرفته ، نه لانه ای دارم نه خانه ای ونه آشیانه ای و….نه دوستی قابل اعتماد زمانی فکر میکنم شاید  دست انتقام طبیعت از آستین بیرون آمد وترا سر راهم قرار داد تا آن میر اث شوم را بتو بسپارم بلی پس مانده های اورا  به رقیبش بدهم

    تو توانستی  با زرنگی خاص خود وداشتن دوستانی همه چیز را بخود اختصاص دهی وخانه ای دربالای شهر داشته باشی درعوض من ماندم وتنهایی وسرزنش دوستان

    با همه اینها گاهی فکر میکنم که نمیتوانم از خشم طبیعت ودادگستری وانتقام   آن بی اعتنا بگذرم باید میان اینهمه آدم ناگهان پس از چهل سال تو سر راهم قر ار بگیری وهمه را بتو بسپارم چون بتو اعتماد داشتم  شاید میبایست این اتفاق بیفتد ومن تنها نقش یک واسطه را بازی کنم  هیچگاه نباید از انتقام طبیعت غافل شد  حال اگر میخواهی نامش را خریت ویا ساده دلی هم بگذاری  خوب مربوط به شعور وادراک خودت میباشد. همین

    با تقیم احترام / ثریای ساده دل / اسپانیا

  • عشق اول !!

    اینکه میگویند : اولین عشق !!! مگر آنهاییکه به دنبال یکدیگر میایند

    بازهم نامشان عشق است ؟ نه ، یک رابطه ، یک عادت یک رفت وآمد

    عشق دوم وعشق سوم همه بی معنی اند ، زندگی میکنند ، خانه میسازند

    بچه دار میشوند وبه هم عادت میکنند ونامش را میگذارند عشق .

    عشق اول هیچ قرابتی با سایر روابط بعدی ندارد ،  آه که چه اشعار

    سوزناکی سرودند وچه آه های سردی کشیدند وچه دفترچه هایی را

    سیاه کرده درباره عشق وشروع آن وسوزوگدازها به آسمان هفتم هم

    رسید

    عشق اگر ایجاد شد وترا از هم پاره کرد ودرید وزندگیت را ازهمه

    چیز به هیچ رساند همان عشق اول است باید قبول کرد که هیچکس

    هرگز بیشترا زیکبار به راستی عاشق نمیشود بقیه همه حدث وگمان

    میباشند ؛ اولین باری که کسی را دوست داشتی وترا دوست داشت

    دیگر هیچ چیز باقی نمیاند تا نثار عشقهای آتی بکنی درتمام مدت یک

    جدال درونی بین عشق اول وسایر عشقها یک جنبه بیچارگی بوجود

    می اورد وتو ناچاری اصل خودترا از دست بدهی/

    ثریا/ ساکن اسپانیا / از دفترچه های روزانه 94

     

  • بالش پر قو

    هرچه هست باید دفترچه هارا خالی کرد روی هم انباشته شده فضای اطاق را پرکرده اند باید آنهارا دور ریخت محتویشان را برداشت وبقیه راسوزاند ، میدانم دیگر به هیچ چیز وهیچ کس نباید تکیه کرد هیچ پشت وپناهی نیست هر چه هست ریا ودروغ است امروز تنها به بالش پر قوی خودم تکیه داده ام بالشی که از سالهای دور مونس وهمدم من بوده است امروز باو تکیه داده ام وشبها برایش قصه ها میگویم واوبرایم از دوران خوش گذشته میگوید بوی مادرم را میدهد با پر قوی سفیدی که درشکم او جای دارد پرواز میکنم وتا آسمانها میروم تا دشتهای دور تا قله کوهها وبرمیگردم به میان لحاف سفیدی که از الیاف مصنوعی ساخته شده پتویی که بوی زباله میدهد وملافه هایی که از زبری آنها چندشم میشود.

    بیاد لحاف پنبه ای با روکش ساتین وتشکهای پنبه ای وملافه های لاجورد زده از کتان اصل وصورت سرخ وسفید مادرم که هرصبح زیر شیر آب وضو میگرفت با آنکه نمازش همیشه قضا بود؟!.

    امروز نشسته ام دربین انبوهی از کتابچه های زرد وسفید وآبی …و

    داستهانها ی نیمه کاره که نباید نامی از کسی برد وجایی را نشان داد در یک جنگل بی انتها با خارهای زهر آگین زندگی میکنیم وباید هر لحظه مواظب زخمی باشیم که بر پیکرمان میخورد ، دران زمان عشق بود لذت بود جنگ هم بود امروز همه زندگی ما جنگ ونفرت است وعشق برای همیشه قربانی شد. آنروزها درمیان خیل سواران وجوانان نورسیده از راه وتازه پشت لب سبز شده وته ریش درآمده همه چیز متغیر شد.

    چاپ اشعار سیاسی وشاعران تازه کار ونویسندگان نورسیده با سروده های بلند وغوغای بی محتوی بر سرهای هوی ( هیچ)

    در آخرین روزها غوغای بی امانی بر سر آن ( ماهی سیاه کوچولو) وغرب زدگی وسووشون که دست همه نویسندگان را از پشت بست!

    وشد مد روز از هرکس میپرسیدی آخرین کتابی که خواندی کدام است فورا میگفت سووشون نوجویی وروشنفکری از حد کریستیان دیور هم گذشت وسپس …سپس کسی آمد که هیچکس مانند او نبود واو… که پپسی کولارا از میان برد ومرگ را قسمت کرد وجهنمی را روشن نمود با هیزم پیکر جوانان ومردان خودساخته که شعله اش تا عرش رسید.

    حا ل من مانده ام وبالش پر قوی کهنه ام و…داستهاها همچنان ادامه خواهند داشت .