Category: General

  • چرا فریاد بی حاصل کنم ؟

    می گریزم از تو ، در بیراهه های راه/ تا ببینم دشتها را درغبار راه

    تا بشویم تن به آب چشمه های دور/ تابلغزم درنشیب بادهای نور

    » فروغ فرخ زاد «

    او در عاشقانه ها زیست وخودرا بسوی طبیعت کشاند ، بوی عشق و

    آن حس زنانگی دراو همیشه زنده بود ازآن گونه آدمهایی بودکه

    همیشه خوب را خوب میدید وبدرا نیز خوب میپنداشت !

    هیچ گاه از عشق پشیمان نشد

    عشق به او انرژی وروح میداد تنها یکبارآخرین باری بود که بریک

    » در شکسته کوفت «  همه چیز را پذیرفت ، تحمل کرد وبراین

    باور بود که عشق روزی معجزه خواهد کرد ؟! او به عشق و

    به روشنی عشق مومن بود وایمان کامل داشت

    معصومیتش را حفظ کرده بود اما .. بی خبر ازدنیای اطراف و

    همه نامردمی ها ونامردیها ، ناگهان آز آسمان دریک چاه عمیق سقوط

    کرد درانتهای چاه احساس کرد که زیاد از حد یک انسان رنج برده

    ودشواری هایی که برای یک زن بسیار زیاد بود .

    او نمیدانست که درچه ابتذال اندیشه هایی راه میرود گامهایش محکم

    بودند در عین حال احساس میکرد در یک بیابان وسیع وبی آب

    وعلف ایستاده است وفریاد میکشد بی آنکه کسی صدای اورا بشنود .

    ثریا/ اسپانیا/ از یادداشتهای روزانه

     

  • مرثیه مادر بزرگ

    آنها نمیدانند ، نه آنها هرگز نخواهند فهمید خانه مادر بزرگ درگذشته

    برا ی بچه ها  چه جای امن وروشنی بوده است ، آنها هیچگاه به

    مفهوم این راز پی نخواهند برد

       آه ، خانه مادر بزرگ ، با آن کلوچه های خوشمزه آن

    کیک های مربایی وآن قوطی های خوشبوی شکلات که مادر بزرگ

    هفته ها آنها را پنهان میکند تا به این چند اسپرم نر بدهد!

    آنها از دولتی سر  کارخانه داران مواد غذایی واسباب بازی هایی که

    هر ثانیه تولید میشود صاحب چیز های تازه ای شده اندبا اینهمه

      هنوز هم با داشتن دنیایی از آشغال دچار خستگی روحی میشوند

    وحوصله شان سر میرود!

    پسرهفت ساله آی پد گالکسی دارد وهنوز حوصله اش سر میرود

    دنبال چیز دیگری است ، دختر چهارده ساله اطاقش  از آلبوم

    سی دی ها وفیلم ها ولپ تاپ وآی فون وآی پد  تلویزیون دستگاه

    موزیک  پر شده، بازهم حوصله اش سر  میرود وبقول خودش (برد)

    شده است ؟!

    هیچکدام نمیدانند سر زمین مادری ویا پدریشان در کدام گوشه جهان

    قرار دارد ، اما آمریکارا خوب می شناسند وشهر والت دیزنی

    برایشان کعبه آمال است .

    دیگری خرسهای قطبی وشهرهای یخ زده وبرفهای ( ایرتسکوک)

    را بهتر دوست دارد ، درخت کریسمس با بادبا دکهای پلاستیکی

    وگو های شیشه ای وکاغذ رنگی معنا ومفهوم بهتری دارد پاپا

    نوئل وسنت نیکلاس همه رویا وآروزهای آنهاست تا هفت سین

    پدر ومادرشان ؟ کاتولیک تر از پاپ شده اند ؟!

    آنها نمیدانند کوروش ، اردشیر ،  آریو برزن وسورنا

    بابک و….. حافظ ، سعدی ، مولوی ، فردوسی ، چه کسانی

    بوده اند ، آنها تن تن ومیکی ماووس را بیشتر میشناسند .

    نا م هیچکدام از سر زمین مادری یا پدری ریشه نگرفته ، آنکه

    قوی تر بوده نامها را انتخاب کرده است.

    حال باید نشست واسم هارا یاد گرفت ومعنایشان را .

    نه خانه مادر بزرگ هیچ جلوه ای ندارد پار ک جلوی خانه با

    یک بسته چیپس چند عدد سوسیس وچند هامبر گر لذت دیگری

    دارد ، کلوچه های مادر بزرگ ارزانی خودش باد.

    آنها موهای سپید مادر بزرگ ر ا نیز دوست ندارند پیکر بلورین

    مادر وموهای بور پدر  روی همه زندگی آنها سایه انداخته است

    آه مادر بزرگ ، چرا پوستش تیره تراز ماست ؟ پاپا چشمانش آبی

    است وماما ، پوستش سفید وموهایش بور است .

    حال چه باید کرد ؟ باید نشست برای این چند اسپرم بیگانه گریست ؟

    نه ! هیچوقت ، زندگیشان ارزانی خودشان باد .شاید اگر پدر بزرگ

    بود خانه مادر بزرگ برایشان ابهتی پیدا میکرد ؟!!!

    مادر بزرک خیال میکند که از ازل واول هیچ نداشته است . این بهتر

    است .شکلاتها را میخورد ، کیکهای خوشمزه اش را بخانه سالمندان

    میفرستد ودرانتظار هیچ کس نخواهد بود/

    مادر بزرگ به تنهایی کنار هفت سین خود نشست ، سیزده بدر

    سبزه اش را به دریا سپرد تا به آنسوی مرزها برود وبوی او وسلام

    را به خاک نیاکانش برساند.

    مادر بزرگ دیگر درانتظار هیچکس نخواهد بود ، او به تماشای یک

    فیلم قدیمی می نشیند که یادگاری از گذشته های درخشان وپر معنای

    او میباشد.

    ——————

    تقدیم به همه مادر بزرگها وپدر بزرگها که در کنار نوه های ناشناس

    خود راه میروند.

    ثریا حریری / پنجم آپریل و شانزدهم فروردین 1391 اسپانیا

     

  • گم شدم

    میخواهم فرو روم  ، تاقعر زمین فرو روم . میخواهم ،

    از یک دیواربلند سنگی ، سقوط کنم ودر چاهی فرو روم

    میخواهم دلی را نگاه کنم که آنرا با میله ی داغ

    سوازنده اند وسوراخ کرده اند

    زخم آن عمیق است ، عمیق تراز همان چاه

    چشمه ی که درآن رویاهارا میدیدم ، خشکید

    آن رودخانه از یک مرداب بو گرفته ، سرچشمه میگرفت

    امروز من ورنجهایم ، هردوچهره به چهره هم داریم

    در رگبار وطوفان

    در جستجوی راهی هستم که مرا به قعر یک رود

    بیاندازد

    میخواهم گم شوم

    میخواهم مرثیه ی بسازم شاید  از گناهانم کم شود

    زمان درازی است که گم شده ام

    همچنان که درکودکی خود گم شدم

    امروز نیز درقلب کودکی نورسته

    گم شدم ،  وگم خواهم شد

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

  • شیرما شمشیر ما

    ملت عزیز وشریف ما ، هنوز سر چهارراه کهنه تاریخ ایستاده وارابه جهل ونادانی را روی خط سیر سخن رانیها میراند  همه شمشیر خونینی دردست دارند بیاد اجداد قرون گذشته ودر میدانها کژدار و مریز آهسته آهسته راه میروند .

    آن خورشید درخشان ، سرگردان که بر پشت شیر سوار بود با چرخش و  گردش شمشیرها تسخیر شد بازیگران صحنه با سیب های سرخ اما نارس با لبهای دوخته درانتظار موج افتخار نشسته اند تا دستی از آسمان به کمک آنها بیاید.

    شیر پر ابهت ما زیر پای ستوران مرد وخور شید به آسمان برگشت اما شمشیر بجای ماند تا در ازدحام بازار سیاست واقتصاد دست به دست گردد

    امروز در زیر دست وپای خلایق هرچه لایق

    دنبال کتیبه ی هستم که نامش فراموشم شده به دنبال آن کاشی های آبی رنگی هستم که سر هرنبش کوچه وبر آستان تاریخ نصب شده بود  ، بلی ، آنرا برای همیشه گم کردیم .

    ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه چهارم آپریل 012

  • عاشقانه

    تو بگوی با زبان دل خویش /اگر چه کسی آنرا نپسندد

    تو بگو ، این زبان دل من است / نه زبان بی خردان

    تو بگو حیلت هارا رها کنید / گر چه دراین میان ترا نخواهند

    دیدی آن شورها ودیدی آن شررها / وشنیدی آن بانگها را

    تو بگو  با زبان دل خویش / ودنبال کن حرف خودرا

    تا چند ویرانه گری ، تا چند ریا کاری ،حاصل زندگی را بگو

    باد کاشتن  حال طوفان درو  میکنند /طوفان ویران میسازد آنخرابه را

    من دیده ام صبح روشن را / من دیده ام روی مردی را که خاموش میشد

    من دیده ام لبخند گلها را/ من دیده ام باد بهاری را وباران وشبنم را

    ای عاشقان ، ای عاشقان  / در پس ابرها ی نادانی /پس توان است

    آه …ا تنها یک چیز است برجا ….آنجا که باید بود یم ونیستیم

    آنجا که آینده بود وقصه  غصه ها / آنجا که همه عشق بود بی ریا

    وبی کدورت.

    جامه ات سبز ورنگین ، خانه ات روشن وپرنور وما دراینجا تنها

    تو درآنجا ، تنها ، در پس ابرهای تاریک واشک من برگونه ام جاری

    این است آن حقیقت که ما باهم نیستیم ، نه نیستیم ، همه تنهاییم ، تنها

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه شب ، از دفترچه روزانه !

     

     

  • خیار چنبر/ فیله میمون !

    از امروز تصمیم قطعی گرفتم دیگر لب به گوشت نزنم ، مدتها بود که کمتر گوشت بخصوص نوع قرمز آنرا میخوردم حال دیگر ابدا میلی باین کار ندارم.

    روز گذشته یک بسته گوشت قرمز ومامانی که دوعدد قالب کره کوچک  روی آن بود خریدم با رنگ روشن بدون چربی ، از قسمت گوشتهای آماده گوساله ومرغ وگوسفند وغیره ….

    امروز صبح آنرا باز کردم به به چه رنگ ورویی چه نرم ولطیف انگار همین الان آنرا از پهلوی حیوان بریده بمن داده اند !!! رویش را خواندم : نوشته بود : فیله میمون پاسا ؟! روز گذشته بدون عینک نتوانسته بودم روی آن را بخوانم تنها فیله را دیدم ؟؟؟ آخ هنوز حال تهوع دارم آنرا به درون سطل آشغال پرتاپ کردم  کارم همین است بخرم ودور بریزم  وندانم که چه کثافتی بخورد ما میدهند

    بیاد روز سیزده افتادم ، یک خیار دراز وکلفت را از درون نایلون آن بیرون کشیدم فورا مانند حلوا میان دستم له شد ، بیاد خیار چنبر های شهر خودمان افتادم خیارهایی که مانند مار چنبر میزدند وقد هرکدام گاهی به نیم متر میرسیدروزی برایمان یک کیسه از آنها   را پیشکشی آوردند مادرم فریاد کشید که

    این آشغالها خوراک اسب والاغ وقاطر است نه خوراک آدم  کدخدا گفت بی بی خانم ، تازگیها آنهارا میخورند خیلی هم خوشمزه است حال شما چند تارا بردارید  خوب بی بی هم ناچار از این پیشکشی چند عددرا برداشت وبه دورن آشپزخانه برد

    بتول خانم شیرینی پز داشت مسقطی میپخت  زن نانوا هم درگوشه ی آخرین چانه خمیررا روی لپو میگذاشت تا به تنور بچسپاند همیشه آخرین چانه خمیر مال من بود که آنرا کماج میگفتند واو آنرا برایم درست میکرد ومیداد به دستم

    آشپزخانه قدیمی ما  با چراغ موشی وفانوس وشمع روشن میشد وشعله های هیزم زیر دیگ وآتش تنور حسابی آنجارا گرم کرده بود ناگهان دیدم مادرجان به پشت افتا دویکی از این خیار چنبرها  میان دست بتول خانم است

    ودارد آنرا حواله بقیه میکند  بیچاره مادرم از شدت خنده زیرش را خیس کرده بود  ومن هنوز داشتم درون تنوررا نگاه میکردم ببینم کماج من پخته یانه

    امروز جای همه را خالی دیدم غذاهای طبیعی  گندم  جو واردهای طبیعی درون خم  روغن گوسفند اعلا درون سطلهای حلبی لحیم شده برنج های صدری   وگوشت گوسفندی ی که دردشت وصحرا تغذیه میشد امروز از دولت سر تمدنها  دیگر گوشت پیکر انسانرا هم بخورد ما میدهند وخیارهایی که به زور هورمون ومیوه هایی که معلوم نیست تحت چه شرایطی رشد میکنند  درون شکم ما خالی میشود و…. نتیجه؟ آش آش خالته / بخوری پاته نخوری پاته

    لپو ، چیزی شبیه دم کنی  روی برنج است

    به خیار چنبر خیار شینگ هم میگفتند

    ثریا / اسپانیا  . سه شنبه

  • سیز ده بیرون ! چهارده به درون

    خامشی نتوان ، باید گفت  ، با باد حدیث آرزومندی را

    گاه باید گفت پیوند ما کجاست ؟ چرا خاموشید ؟

    جوی روان ما خشکیده  در پی تشنگی های دیگری

    بر لب جوی نشستن کنار بوته های پونه ومارها

    همه درخوابیم  وبا تن خویش بیگانه

    همه جا باران خشم از چشم ابر میبارد

    ابرهایی سیاه ، کدر وتاریک

    با شما هستم ، ای درختان تنومند ریشه دار

    ریشه هایتان درشهر های هرزه پایدار باد

    ای جوانه های نورسته ، شب را فراموش کنید

    وای چرکین پوشان دیروزی

    یاد باد آن خشکیهیای گذشته 

    و… هیچ بارانی نخواهد توانست بشوید

    دستهای خونینی شمارا

    سبز ورنگین باد جام وجان شما

    روح باغ همیشه شاد است

    با حریری که به آهستگی وطنازی میوزد

    سبز ورنگین باد سر زمینتان ، ای درختان ریشه دار

    وبا ما بگوئید حدیث مهربانی را

    ثریا/ اسپانیا/ سیزه فروردین 1391

  • دفع خطر

    تن خسته اش را بالا کشید واز فشار خستگی روی یک تپه نشست  ، خورشید را میدید که بر بالای سرش نور میافکند ، او دردل خوشحال بود صدای قاری ها بلند شده بود  ، اهمیتی نداد خوشحال بود وباخود میگفت :

    خطر را دفع کردم ، چکمه ها دور شدند اوه ، نابودشان کردم  صدای چکمه ها از دور دستها به گوش میرسید ، او گمان برد که همه چیز تمام شده  با خود میاندیشید :

    من ومردانم توانستیم خطر را دورسازیم  آنها مانند همیشه بمن وقادار یودند شهر ها وییلاقها ومردابهارا گشتند ،آن مردان قوی وتنومند !.

    اوسرش را روی دستهایش تکیه داد واز بلند ترین قله ها به شهر مینگریست اگر صدایی در اطرافش شنیده میشد گوشهایش را تیز میکرد بخیال خود دیگر خطر  رفع شده ، قطار زندگی به آهستگپی حرکت میکرد .

    بچه ها بی خیال در پار کها بازی میکردند ومردم بکار خود سرگرم وهیچ غفلتی نداشتند ، او گاهی خودرا بمردم نشان میداد ، بیمار بود وسینه اش میسوخت .

    او راحت بود واز اینکه توانسته بود تکه ای را که از پیکر این سر زمین جدا شده بود دوباره به آن یچسپاند سخت احساس شادی وغرور میکرد

    صدایی از دوردستها شنیده میشد صدای پاهای نامریی بگوش میرسید صدایی سنگین تراز مردان چکمه پوش آنها بسرعت بالا آمدند ، اما او خیالش راحت بود ، او خطر را دفع کرده دیگر هیچ صدایی اورا نمیترساند او هنوز به چکمه های آهنین میاندیشد وآنهارا ننگ بسریت مینامید .

    زمانی رسید که ناگهان خودرا دراحاطه چگمه های دیگری دید چکمه هایی  بی صدا اما چسپناک . دیگر دیر بود خیلی دیر بود ، مردانش اورا تنها گذاشته بودند واو تنها … خسته وبیمار به افق نگاهی انداخت ، هنگام عزیمت بود ، بلی  باید میرفت ، ورفت بسوی سرنوشت .

    ثریا/ شنبه

     

  • قایق بی باد بان

    فضای باغ همسایه ، بادرختان پر شکوفه سیب وبادام

    مانند یک بادبزن بزرگ باز میشوند وبسته میشوند

    بر فراز باغ بزرگ آنها ، آسمان آبی ، ستارگان را درروی

    سینه خود  پهن کرده ومیدرخشد

    بیز ار از تاریکی بیزار از ظلمت

    هوا ، هوای بهاری وامواج دریا با شادی به موج شکن ها

    میخورند

    آنها سر شار از فریادند و……ما پرندگان اسیر

    پرهای خودرا زیر آفتاب درخشان آنها ، پهن کرده ایم

    ودم می جنبانیم

    با صدای ناقوسها در گذرگاه بی نفوذ ، می دانیم که راه شب را

    گم کرده ایم

    به هنگام درخشش ماه دریا با زمین یکی میشود

    هیچ دستی شکوفه ی را نمیچنید

    هیچ بادی درختان کهنسال را تکان نمیدهد وهیچ دست آلوده

    غنچه ی را از شاخه جدا نمیسازد

    ما ؟ تنها به میوه های یخ زده دندان میفشاریم.

    چشمان ما خیره به چهره کشتی نشستگان وکشتی شکستگان است

    با عشق های دروغین دوستی های دروغین که

    مسافر روزانه اند بین دو سر زمیند ،

    حال باید از سایه ابر چتری بسازیم وبه زیر آن پناه ببریم

    از جام شوکران جرعه ی بنوشیم وبر این باور باشیم که :

    دیگر نمیتوان از عشق سایه بانی ساخت ودرانتظار یک گرمای

    مطلوب نشست

    این کشتی نشستگان درمیان راههای / چپ / راست / میان بر

    قانون بادرا فرا گرفته اند ، قانون شوم رذالت را

    آنها بر عرشه خیال نشسته اند ، با بیرقی بی رنگ

    ومانند کرم شبتاب دردشت خیال نگاهشان درهم میشکند

    ومن هنوز بفکر گرمای دستهای تو هستم !!

    پنجشنبه / ثریا/ اسپانیا/ فروردین ماه1391

     

  • مرغ باغ ملکوتم

    مسافر خسته دیروزم ، وخسته فردا ،

    دیگر نه شکوه دشتها ونه سرسبزی کوهها

    ونه تلاش وشکاف رویش زمین ، در باور من نیست

    هر طلوع آفتاب برایم شروع یک زندگی اجباری است

    به دیدن صخرها   دلم میگیرد

    دشت خرم وسر سبزی

    که دیگر سبز نیست وآسمانی که دیگر آبی نیست

    پرندگاه آهنی هر روز در پروازند

    ستاره ها گم شده اند

    مسافر خسته دیروزم

    که با چتر واژگون خود میخواهم زیر باران

    برقصم

    هر سا ل تولد بهاررا روی بال کبوتران

    دیده ام

    شکوفه های نوروز را از دوردستها ، تماشا کرده ام

    دستم به هیچ شاخه ای نرسید

    بمن گفتند:

    اگر صبر کنی ، زغوره حلوا سازی!!!

    من وصبرم از خیل زندگان گذشتیم

    زمانیکه دست خسته من نمیتواند

    آزادی را لمس کند وروز نجات را ببیند

    فریاد بر  میدارم

    آهای … ای اسرار پنهان ، شعله بکشید وبسوزانید

    باشد تا بوی زندگی بار دگر این مسافر خسته را

    مرغ باغ جهان سازد وآوازی سر دهد

    میگویند آتش میسوزاند وزنده میسازد

    تکه ای ازسر ب گداخته وسرخ

    بر قلبها چسپیده ، دلها قفل شده اند

    آه … ای آزادی وطنم اینجاست ، این جاست ،

    در میان سینه ام

    ثریا. اسپانیا. شنبه

     

  • سبزینه

    سر زمین شبیخون زده ما در ذهن متروک قبیله های چادر نشین دوباره

    یاد مصیبت های خودرا دردل زنده میکنند.

    در زیر دیرک خیمه صد ها نفر با تشویش درانتظار تند بادند وبوی

    لاشه هابوی خاک خشک بی آب دربینی همه پیچیده است.

    من دیگر درانتظار هیچ سواری نیستم که بر بال مرکب خود خروشان

    پای بر زمین بگذارد وپرده های سیاه را پاره کرده وآسمان روشن –

    وآبی را بما نشان بدهد.

    روز وروزگاری مردی از تبار دیردین آزداه وسر سبز درگمانش این

    آسمان را پنهان داشت اما امروز خارهای غریب که از دودمان خویش

    کنده شده اند مشفول کند گودالها هستند وگاهی نبض علیل خودرا

    آزمایش میکنند.

    من ریشه ام را دریک بشقاب سبزی پنهان کرده ام ومیدانم دیگر

    هیچ معجزه ی بوقوع نخواهد پیوست .

    امید رجعتی نیست درمیان خیل این نامردان هنوز میترسم نام خودرا

    روی دیوار بنویسم  ومیدانم حتی نسیم از تاختن ایستاده ودیگر

    نمیتوان آوازی خواند وگفت

    این شهسوار با جرئت ما ، از کدام سو خواهد آمد ؟…..

    همه راههارا بسته اند وخانه ما ؟ مانند دانه های تسبیح دردست

    نانجیبان میچرخد

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

  • زیر سایه یک گیاه

    رنگ عشق ، رنگ خشم ، رنگ بی رنگی و……رنگ فراموشی..

    ———————-

    باید موهایم را بلند کنم ودرکنار ساقه های خشکیده درخت

    که دیگر تفاوتی ندارد بنشینم

    نگاه میکنم باو ، به اولین مرد که زیر فانوس اکسیژن

    جدال دارد با هستی و…نیستی

    او که هیچگاه زاد روز مرا فراموش نکرد

    او دریک غربت ، غریب خواهد مرد ، خاموش وساکت

    او که میخواست یک نخل برومند آفتاب را تا بوستان پرگل

    ودر دشت شکوفه ها تا شکفتن ها بر دوش بکشد

    او که میخواست ریشه هایش را در بیشه زار ابدی بکارد

    اینک درخاک دیگری ، خاکستر میشود

    سیه چهرگان وسیه پوشان ، آن زمان به چه میاندیشند؟

    چون ستونهای گچی با دلهای بی درد وخونی دورنگ

    که از چهره آنها بیرون میزند

    فرزندان دورگه به صف می ایستند

    در نگاه هریک نقابی از سکوت وبی حسی وبی احساسی

    لانه کرده است

    و…من دراین سوی شهر از خو میپرسم:

    وای اگر این یکی هم برود آنگاه من

    در زیر فواره ادرار بیگانگان

    و حیوانات نوین باید غسل کنم

    آه…او که گفت : باید حقیقت را پذیرفت

    آن غرش غول آسا دارد خاموش میشود

    اینک آن لحظه ای است که باید بنویسم:

    : دیرگاهی است که عریانی مرا ندیده ای «

    برای علی . شین وآرزوی سلامتی  او

    ثریا / اسپانیا / 22 مارس 2012

  • قصه ما قصه عمو نوروز

    قصه ما وعمو نوروز هم تمام شد ، در شروع سال تحویل نه صدایی بود ، نه تیک تاک ساعتی بود ونه دعای تحویل سال همه جا سکوت بود ، سکوت .

    روزهای عادی درخیابانها شروع شد کسی نگفت : سال نو مبارک  هیچ صدایی از همسایه ها بلند نشد باز پیکر های غلطیده بخون باز بانگ طبلهای وصدای خشونت بار پاسداران شب ، که :

    شما آسوده بخوابید دزدان بیدارند ، شما خوابید وما بیدار خوابتان شیرین باد.

    دستمال به دستان ، چاکران درگاه در اطراف خر چین بارگاه ایستاه اند آرام وخاموش .

    آب از آب نمی جنبد برگی از برگی جدا نمیشود هیچکس از صبح خود باخبر نیست .

    هر چه رفته است باز میرود فتح وفتوح ونذر ونیاز ذکر وذاکر بر جای ماندند.

    همچنان هیچی از هیچ وبی برگی ، بی آنکه کسی تکانی بخورد همه از یادگارهای دیروز گفتند واسکنانهای نویی که درون جیب پدر پنهان بود ماه درخلوت خود به تنهایی میگریست.نه خدایا ماه میدرخشید این شمع خلوت ما بود که میگریست .

    باید ساکت وآرام مانند هرروز از تپه سرازیر شد از انبوه گند زباله ها گذشت که درسطلهای رنگی بصف ایستاده اند ومانند مردگان قد کشیده بردگان نوین را صدا میزنند.

    نباید با هیچ صدایی سر برگرداند باید رفت در انتهای خلوت جاده.

    و…بدین سان سال ما شروع نشده تمام شد.

    چهار شنبه / دوم فروردینماه 1391 / ثریا/اسپانیا/

  • نوروز وپیروزی

    بهاران فرا رسید ونوروز ما با پیروزی تمام برهمه

    سایه انداخت .

    نوروز بر ای همه فرخنده وشاد باد .

    نوروز همیشه پیروز است ودرآخر ین لحظه سال

    برای آزادی وطن نیز دعاکنیم .

    با مهر فراوان وبوسه ها

    ثریا از اسپانیا فرورودین 1391

  • هدیه عید

    هر روز تصویری از تو میرسد ، هنوز ترا ندیده ام ، تنها به تصویر

    نگاه میکنم ، نگاهی که شراع میکشد دریک چشمه زلال آب ، نگاهت

    میکنم هر صبح پیش از طلوع آفتاب  وخودرا درگذشته های دورمیبینم

    دیگر نمیپرسم :

    ( من درکجای این شب تیره ایستاده ام) ، من در آغوش شما ایستاده ام

    به تو که بشکل یاسمن های باغچه دیروز منی وچشمانت در هر طلوع

    صبح باز میشوند وبمن نوید میدهند که حس خودرا در ریشه  خویش

    یافته ام ومیدانم  که این دشت روزی بزرگ میشود بزرگتر میشود ،

    من با معجزه ها زنده ام وصبورانه بیابانهارا طی کردم ودرکنار خار

    مغیلان نشستم .

    توودرتو خون مردی که از خیل سواران دشت میباشد جاریست ومن

    هنوز هیبت نامش پشتم را میلرزاند.

    سالهاست که از شوکت نام همایونیش برکنارم ودرآیه های قدیمی خود

    چون سواری تنها بر  مرکب خویش تاخته ام تا بتو رسیدم .

    ————- برای ارسنیا که تازه از راه رسید ، قدمش میمون ومبارک باد

    ثریا/اسپانیا/

  • پرده های ژاپونی

    سالهای متمادی است که چشم من به یک پرده زیبای ژاپونی نیفتاده است هرچه هست از  چین وماچین وسایر کشورهای که با زباله ها درست میشوند .

    در نقاشی های ژاپونی که درروزگار قدیم روی ( پاراوانها) وپرده ها بچشم میخورد یکنوع راحتی خیال وآرامش ایجاد میکرد که دیدن انسان از تماشای آنها سیر نمیشد یک صفحه ساده خوش رنگ با طراوات شاخه های سر افکنده لبریزاز شکوفه سیب پرنده های سپید  با بالهای گسترده گاهی بانویی زیبا درلباس مخصوی ( کیمونو) با کلاه گیس سیاه که ازمیان آنها گلهای موگه آویزان بود.

    گیشاهای زیبا روی زمینه سرخ ولاله های قرمز بر یک فرش گسترده فیروزه ای ویا درزیر بادبانهای سفیدبرافراشته یک کشتی روی دریای آبی ، دریایی آرام دیده میشد.

    آه…که آن پرده های زیبا وآن نقاشی ها چه روح نواز بودند وچگونه بانسان آرامش میدادند.

    نقاشی های چینی روی کوزه ها  ، نقاشی های هندی روی پارچه ها درانسان یکنوع خستگی ایجاد میکند وآن جلال وشکوه نقاشیهای ژاپونی را ندارد .

    نقاشیهای مدرن امروزی هم شبیه همه چیز هستند غیراز آب رنگ وهنر نقاشی گاهی با میله های آهنی زمانی باچوب کبریت های سوخته و…….پرتره خانمها وآقایان امروزی سوار بر اسب یا پیاده درلباسهای قدیمی ؟!!!

    متاسفانه همه چیز زیر چرخهای ماشین اقتصاد در بازار نابود شد وتنها خاطره ها بیاد مانده اند.

    دنیا وهر چه دیدی هیچ است .. ان نیز که گفتی وشنیدی هیچ است

    سر تا سرآفاق دویدی هیچ است.. وآن نیز که درخانه خزیدی هیچ است. » خیام نیشابوری «

    ثریا. اسپانیا. آخر ین یکشنبه سال 90

  • باز هم بهار

    بهار آمد ، بهار آمد ، بهار خوش گذار آمد !!!!

    و…در بدر در پی گلگشت دلها می گذرد

    بهار راه خودرا خوب میداند  وراز فصلهارا……نیز

    ومیداند که زندگی به کوره راهی ختم میشود

    بهار آمد وپشت پنجره ام نشست

    پرنده ها آواز میخوانند وسپس بسوی لانه هایشان

    پر میکشند

    پرنده دلم تو سینه ام پر میزند

    امید رهایی نیست ، زندگی بهم گره خورده

    آنچنان گره خورده مانند نبض ماهی به آب

    بهارآمد ، اما دریغ که درپنجه ی بوته خارها

    به همراه نسیم نفس نفس میزند

    نسیم از خانه ما گذشت وبه راه خویش رفت

    او به بهاران فکر نمیکرد

    او زندگی مارا در همسایگی

    که بارور شده ، باور نداشت

    بهار ، با ها ی هوی پرنده ها

    که از آشیانه گریخته اند

    و درپیش پای شهدای کربلا وسر حسین بر نیزه

    دچار تهوع شد

    فریاد کشید :

    آهای ….. آزادی ما  باید شکوفه دهد

    ما ماهیت خودرا فریاد میکنیم

    نه به کوچه علی اکبر میرویم ونه به خانه یزید

    خردجال را راندیم

    نارون را درباغچه کوچک خود میکاریم

    میدانیم  همه میدانیم که به شکوفه خواهد نشست

    بهار آمد ، بهار خوش گوار آمد

    —————————-

    بهاریه ونوروز را به همه ایرانیان سراسر دنیا شاد باش میگویم

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه

  • بهارانه

    آن زمان که من ، مست گشته ، زلف میفشاندم ، تو نبودی مگر ؟

    که هماهنگ میشدی بامن ، زار وناشاد ، میزدی برزمین ، آسمان را

    » نیما یوشیج «

    بهار هم موهبتی است ، چشمان نمناک ، اگر نباشند

    در کنار کودکان معصوم که از یک پنجره کوچک

    به برج مباهات دیروز مینگرند

    برای آنها نه سرگردانی ، نه تهی بودن ، بی معناست

    ما چون غباری با بیحوصله گی ، از شهرهای پر نور گذر میکنیم

    با چه حوصله ی یکدیگررا میبوسیم

    رنجی را که برشانه هایمان سنگینی میکند

    با خود میکشیم

    آبشاری از دلهره دردلم فرو میریزد

    وعمق سنگین درد که در پهلویم

    به نوبت جا عوض میکند

    سپری از سنگ با خود دارم

    ومیدانم که مرغان دیروز

    از جنگل گریخته راهی دشتها وکوهها ، شده اند

    من از یک غریبه پرسیدم :

    خیار سبز ما چه مزه ای دارد

    صنوبران کهن وکتیبه های قدیمی

    آیا بهاررا باور دارند و؟

    آیا آنرا به آواز میسرایند

    غریبه مکدر بود ، سخت غریبه بود

    گریه را سر دارد ، واز کنارم گریخت.

    ——————–

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه 16/3

     

     

  • غروب بهاری

    گلهایم را درباغچه میکارم ، در باغچه تنهایی خود

    باد گرمی میوزد واز میان روح خانه میگذرد

    بوی خوشی بمشامم میرسد ، کجا نشسته ام؟

    به کجا میروم ؟ ازکجا آمده ام ؟

    در شهری غریب ونشستن در میان لحظه ها

    خیره شدن به پنجره هایی که همه رو به تنهایی باز میشوند

    خانه ای ندارم ، خانه ام را گم کرده ام

    آنرا ویران ساختند ، به شهری ودیاری آمده ام

    که غروبهایش مرا بیاد کودکیم میاندازد

    درآن سوی دریا ، روی پله های سنگی مینشینم

    به رنگ آبی مینگرم ، رنگ سرد ، رنگ بی احساسی

    رنگ آسمان ، رنگ لباسهای فرسوده دیروزم

    اینجا ، آنجا ، همه جا

    هیچ پیویندی با برگی ندارم

    ریشه هایم با من نیستند

    من درهوای خود نفس میکشم وبه آنسوی زمان

    میاندیشم

    به لالایی دایه ام ، به منقل سرخ پر آتش پدرم

    وگریه های مادرم

    درها همه رو به سرما باز میشوند

    ومن صدای شکستن استخوانهایم ر ا میشنوم

    ………………..

    ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه

     

  • الموهدا / برای خنده !

    کی باور میکرد یک زن هشتاد ساله با کمر دولا وعصا مومن ونماز خوان با یک مرد یواشکی عروسی کرده اونو بخونه ش آورده وشبها حال میکنند ،تازه چهار تا پسر نره خرد ده تا نوه وعروس وای وای چه آبرو ریزی اما خوب دیگه ؛ عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند. من والموهدا ( یعنی متکا) همدیگه رو دیدیم یکدل نه صد دل عاشثق هم شدیم زود هم رفتیم پیش کشیش که مارو عقد کنه اونهم نه یکبار بلکه سه باز درسه شهر مختلف چون الموهدا اهل ولایت بود ، خلاصه آنچنان عاشق هم شدیم که نگو نپرس من روزها یک لباس بلند ابریشمی تنم میکردم ووقتی هم میرفتیم بیرون یک کرست سفت وتنگ میپوشیدم که نفسم بند میومد انگار درخت قورت داده بودم الموهدا هم غرق خوشحالی عصارا هم بعنوان یک شئی شیک میگرفتم دستم با توری نازکی که روی سرم میانداختم یا یک کلاه بره با شلوار جین تنگ وکفش ورزش آخ که دل از عارف وعامی برده بودم. الموهدا هم خوشحال ازاین وصلت شبها زیر گوشم آواز زمزمه میکرد ؛ ای زیبایی ریتیوس ، ای الهه وای ونوس زیبا ومشغول حال میشدیم تا اینکه یکروز صبح آتفاب پهن من بلند شدم تا لباس بپوشم الموهدا هم خواب آلود پرسید کجا وخودش را انداخت روی من بعد گفت این بالش لعنتی را از روی شکمت وردار ، زن گفتم : الموهداجون ، این بالش نیست ، این شکم منه این دوتا نان بربری را هم که مبینی مثل اونکه در دکان نانوایی به سیخ آویزان میکنند به سینه من آویزانند پستانهای منند ….الموهدا نگاهی به شکم گنده وسینه هایم انداخت وسپس به پشت افتاد .

    ای داد وبیداد مردک غش کرد ، فوری قند وآب آوردم تا بریزم در دهانش ، دیدم خیر ، طر ف رفته به آن دنیا وبدنش کبود شده مانند همون بادمجانهای ولایتش ، ای د اد وبیداد حالا چکار کنم ، باهر بابدبختی بود لباس به تنش کردم واورا کشان کشان بردم جلوی در آشپزخانه بعد داد زدم ،،،، آهای دزد آهای دزد ، به دادم برسید به پلیس زنگ بزنید عصایم را هم یکی دوبار زدم تو کله اش که بگویم با عصا اورا زدم تا پلیس وهمسایه ها بیایند همه چیز را مرتب کردم لباس خوابم را پو شیدم دولا دولا با عصا نشستم بالای سر ش وگفتم : خاک برسر ت کنند اینهمه سال تو نفهمیدی با یک زن صد کیلویی هشتاد ساله طرفی تو فقط یک نقطه رامیدیدی که مانند تونل چراغ میزد همون بهتر که مردی.