Category: General

  • به تو

    هنوز هم باید زندگی کرد ، وگلهارا دوست داشت وشقایق هارا وکبوتران را

    با آنکه آنهمه غم بر دلت نشسته  باز باید سرچشمه عشق باشی

    زمانیکه چشمان ترا میبنیم که دردو اندوه درآنها خانه کرده است

    غم خودرا فراموش میکنم اگر نزدیکتر بتوبودم میتوانستم ترا درآغوش

    بکشم وببوسم وسر خودرا به سینه پهن وبزرگ تو بگذارم که صدای

    آواز بلبلان از آن بر میخیزد.

    اگر همه مردم مهربان میدانستند که دل کندن از گذشته و(مادر) چگونه

    هر دلی را بخون میکشد ومجروح میکند شاید مرهمی برایش میافتند

    اگر مرغان چمن آگاه بودند که تو ومن وهمه ما چقدر غمگینیم وبیمار

    شاید برای تسکین دردها یما ن نغمه دیگری سر میدادند

    افسوس که هیچک از اینها درد ترا نمی فهمند واندوه ترا احساس نمیکنند

    دوست مهربان ،

    من دردهای بزرگ خودرا  با شعر های کوچک حقیری بیان میکنم

    وتوهم با  آواز دلکش خود بر اندوهت چیزه شو

    گاهی شعرهای من زهر آگینند وگاهی با شهد عشق مخلوط میشوند

    همدردی مرا بپذیر دوست ویار همدم نازنین من.

    به : فاطی .خ. که به سوگ مادر نشسته است . با آرزوی سلامتی برای او وفامیل او ………. ثریا/ اسپانیا 24/4/2012

  • ویرانه

    دیوار سینه ام ، اینک سدی شده ،

    دیوار سینه ام دربرابر رودخانه عشق ، راه را بسته

    درآنسوی سینه ام سیلی هولناک در حرکت است

    سیلی به رنگ سرخ خون

    آن روز ، آن رزو غمگین وملا آور

    آغاز افسانه عشق ما بود

    اینک سر  انجام آن ، قصه ی تلخ ونا تمام

    گویی نه آغازی داشت ونه انجامی

    نگهبان پیرگورستان گفت :

    باد گلهارا برد وشمع هارا خاموش کرد

    باید دسته گلی دیگر برایت بفرستم

    باد وزمین مهر بانی خودرا ، از ما گرفتند

    امروز ، درآن سوی زمان به فردای بی فردا میانیشم

    امشب امید از دلم رمید ، منکه در آرزوی یک دیدار

    میسوختم

    مونس همیشگی ام ، یار قدیمی ام ، تنهایی

    در اطاق کوچک  من پرسه میزند

    صدای آوازی آشنا بگوشم میرسد ، صدا وآواز

    مال دیگری است  ومجلس آرای دیگران

    میخواهم آن شعر از یاد رفته را تکرار کنم

    میخواهم فریاد بکشم

    نه پاسخی ، نه صدایی ، نه ندایی ، نه آوایی

    اینجا دست ایمان سینه هارا نمی لرزناد

    موریانه آنهارا جویده است

    اینک منم ، از پای بست ویران

    ومیدانم ، میدانم تو هم ویرانی

    میدانم هیچگاه باز نخواهی گشت

    اینک تنها نام » امید « را به صورت مدالی

    بر گردن   میاویزم

    شاید نا امیدی ها گم شوند ؟!

    وامید پدیدار

                                ثریا/ اسپانیا/ 23 آپریل 012

  • حقوق بشر

    امروز درجایی خواندم که » اورا گرفته اند ، بجرم فعالیتهایی در باره حقوق بشر« ؟! خنده دار است ، نه؟ حقوق بشر حق وحقوقی که یک انسان باید درجامعه داشته باشد در چاههای پر پیچ سیاست واقتصاد گم شده وبه دست کسانی افتاده که بویی از انسانیت نبرده اند یکی فعال حقوق بشر میشود همه جایزه هارا درو میکند ، دیگری تنها میخواهد به انسانها ازصمیم قلب کمک کند اورا بجرم هیچ دستگیر میکنند؟ دنیای خر توخری است ومتاسفانه ماهم هنوز حضور  داریم.

    دیروز اورا گرفتند کسی را که سالها می شناختم وبا او زندگی کرده بودم قهر کرده بودیم ، آشتی کرده بودیم ، گاهی مرا می خنداند وزمانی به گریه وا میداشت ، کسی که به هنگام بدبختی ها شر یک دردما بود ، بما امیدواری میداد .

    او دیگر نیست وهیچگاه هم پیدا نخواهد شد ، من معنای زنده بگوری را میشناسم ودراین سالهای زنده بگوری خیلی کسانی را  دیده ام ناگهان سر به نیست میشوند ویا ناگهان به اوج فضیلت !! میرسند

    او سالها دربند بود وآزاد میشد ودوباره اورا به بند می کشیدند اوهنوز جوان بود ، خیلی جوان که وارد کار زار شد ، او موسیقی را خوب میشناخت وبسیار خوانده بود ودیده بود ، هیچگاه تسلیم شوهر وخانواده نشد و بقول خود به اسارت نرفت .

    صدایش زنگ داشت مانند تارهای سیم یک ویلون ارتعاش داشت وآدمی را به شگفتی وا میداشت .

    حال درکجا پنهانش کرده اند ؟  وچگونه اورا زجر خواهند داد ؟ تا به کارهای نکرده اقرار کند ؟ با همان آمپولهای فلج کننده ؟ وآیا به او هم همان اتهامهای واهی را میزنند ، همان وصله هایی ناجور وگفته های بی اساس را ؟ وسپس اورا درون یک کفن سیاه خواهند پیچید ، چشمانش را نیر خواهند بست ودرمیدان بزرگ شهر به همراه دیگران در ( رقص مرگ ) شرکت خواهند داد ؟ .

    بلی اورا بردند ، جرمش سنگین بود میخواست از انسان وانسانها دفاع کند او نمیدانست که درجنگل وحوش وبین حیوانات وروباطها وآدمهای الکترونیکی دارد زندگی میکند .

    بلی ! او راهم بردند وجایزه را به کسی میدهند که خوب فیلم میسازد وخوب فیلم بازی میکند وخوب میرقصد و خوب میرقصاندوخوب حرف میزند وبا از ما بهتران رابطه دارد .

    معنی حقوق اصلی بشر  یعنی همین ، یعنی ، هیچ ، یعنی پوچ !

    ثریا/ از : یادداشتهای روزانه

  • دوم اردیبهشت

    امروز سالگرد زاد روز اوست ، اگر زنده مانده بود امروز هشتاد وسه سال داشت ، خود او میل نداشت که زنده بماند شصت سالگی را اتمام زندگی میدانست .

    میل به زندگی  دراو مرده بود وهیچ چیز اورا نمی توانست پای بند کند مگر عشق جدیدی به یک دخترنو جوان ؟!

    من هنگامیکه اورا دیدم هر دو مانند دوستاره کاذب که از ماه نور میگیرند به طرف یکدیگر جلب شدیم ، من همان دم که نام اورا شنیدم عاشق او شدم بی آنکه درباره اش چیزی بدانم واو دریک مسابقه شرکت کرد وخواست بگوید که :

    سر انجام این ماهی لیزو لج باز را به دام انداختم ، من پیش از آنکه اورا ببینم زندگی معمولی اما روشنی داشتم هنگامیکه بااو درزیر یک سقف رفتیم عمر من با تاریکی ونومیدی گذشت ، من بامید روشنایی عشق رفته بودم واو درهوس یک رابطه شیرین جنسی ، دلهای ما هردو خاموش بود  ، به هنگام سخن گفتن بامن روح وجانش درجای دیگری سیر میکرد ، شبهای دراز وروزهایی بی پایان درانتظار او، و قطره ای از مهربانی او مینشستم واو سکه هایش را به دامن من میریخت ،فریاد شادی درگلویم خاموش شد ومن شب وروز اشک میریختم هیچگاه دست لرزان مرا دردستهایش نگرفت وهیچگاه آغوش گرم وپر مهری  بسویم نگشود .

    بی آنکه باو بگویم از او گریختم وهیچ نمیدانستم که مهاجرت وفرار من ابدی است.

    امروز گذشته ها را مانند ماسه های کنار دریا زیر رو میکنم سنگهای درشت را جدا کرده ماسه های ریز وآشغالهارا به دور میریزم تا کمتر زجر بکشم ، شمار ، سنگهای شفاف اندکند .

    هر سال این روز را به بچها یاد آوری میکنم ( امروز تولدت پدرتان هست ) ومیدانم او هیچ میلی ندارد که من شمعی برایش روشن کنم ویا دسته گلی بر روی دیوار گورستان شهر بگذارم ، نه  ،او میل ندارد که من برایش کاری انجام دهم ، او درصحنه زندگی بازیگر خوب وموفقی بود . امروز دلم برای آن عشقی میسوزد که باو داشتم ، آن عشق بس گرانبها وپر ارزش بود که درراه یک مرد رهرووشب گرد  ببادش دادم.

    ثریا/ اسپانیا/ دوم اردیبهشت نود ویک ( برای همسرم که دیگر  دراین دنیا نیست تا ثمره زندگی خودرا ببیند ).

  • چارلز چاپلین

    در شانزدهم آپریل یکصدو بیست وسه سال قبل این پسرک ریز نقش دریک خا نواده فقیر وتنگدست به دنیا آمد که بعد ها عالمی را به تمسخر گرفت وآنچنان هنرمندانه گریست وهنرمندانه خندید که شاهان وبزرگان درپایش افتادند وبه دوستی با او افتخار میکردند .

    متاسفانه دنیای سرمایه داری از این هنر مند دردآشنا واهمه داشت وبا چسپاندن برگ ( کمونیستی ) اورا به کشور زادگاهش برگرداند آنجا هم دراواخر عمر با اقبال چندانی روبرو نشد ودردغربت را بجان خرید ودر بهشت موعود آنزمان واین زمان درکنار بانکهای متعدد ودریاچه های زیبای شهر سوئیس  فرش خودرا گسترد.

    دوران کودکی او ( چارلز چاپلین ) در فقر وتیره  روزی وتنگدستی گذشت اما همین تیره روزی از او یک ستاره تابناکی ساخت که پس از قرنها نامش جاودان ماند.

    این روزها بجای  یاد آوری  وبزرگداشت  تولد او فیلمهایش را نشان میدهند ، دراین فیلمها او هرچه دل تنگش خواسته به زبان بی زبانی گفته ونشان داده است ، تا قبل ازآنکه ( صدای جادویی ) میکروفون داخل سینما  شود او یکه تاز بود این رند بلا کشیده که شیوه  عاشقی را نیز بسیار آموخته بود به گفته شاعر انگلیسی زبان  ویلیام شکسپر  جان بخشید :

    » هنگامیکه نظمی بهم بخورد تراژدی به وجود میاید «

    او خنده ، گریه ، درد ، بیماری، فقر ، همه را باهم میامیخت وهمیشه میگفت :

    سعی دارم درمرز میان کمدی وتراژدی بازی کنم ، آنجا که بتوانم گریه را درگلوی تماشگر بشکنم وبه جای آن موج خنده را بیرون بکشم ، آنگاه ازکارم راضیم .

    او در نیویرک رندگی هنری خودرا شروع کرد با آنکه  به جلو میتاخت باز همیشه ناراحت بود واز لهجه بد انگلیسی خود شرم داشت او میگفت : با آهنگ بیروح این زندگی بیگانه ام وبیگانه ماند با آنکه بزرگانی مانند چرچیل وسفرا وزرا با میل به دیدنش میرفتند باز تنها بود او میدانست که درآن شهر با آن آسمان خراشهای بزرگ وسر بفلک کشیده وآن چراغهای رنگارنگ ودرخشان همه ( تنها) هستند او کمتر با آدم مودبی برخورد میکرد شاید آنها اینگونه میپنداشتند که مودب بودن ورفتار وکردار بی تکلف  دلیل برضعف وزبونی شخص میباشد .

    نوشتن درباره این  هنرمند کار بزرگی است من همیشه ستایشگر او بوده ام وهنوز نمیدانم آیا نسل نو ، نسل این قرن اورا میشناسند ؟ وآیا برکارهای او ارج میگذارند ؟ او گذشته از یک هنرمند ، کارگردان ، آهگنساز ، انسان بزرگی بود که هنوز کسی جای اورا نگرفته است . او معتقد بود زندگی کردن با فلسفه دورغین همان قدر  زیان آور است که بخواهی یک صحنه روابط جنسی خشونت بار را زنده ببینی .

    چاپلین، با همین نام چهل سال شاید بیشتر مردم دنیارا خنداندم وبیشتر از آنچه که آنان را خنداندم خود گریستم .

    او همیشه زنده است.

    from  ‘ this is my  my song

    ثریا/ اسپانیا/ جمعه

  • جنگ رزها

    پسر عزیزم اصرار دارد که من خاطراتم را بنویسم ، خاطرات من به درد هیچکس نمیخورد ودرد یرا هم دوا نمیکند ، دردهای منهم به کسی مربوط نمیشود ، تنها مقداری نمایش در زندگی من بود  بقول تو همان پرانتزی بود که  دریک مدت کوتاه در وضع ما ایرانیان باز وسپس بسته شد درآن زمان دراوج شکوفایی اقتصاد وبالا رفتن  سطح زندگی عده ای بخصوص ، سرگرمی مردم ایجاد اطاق بزم درخانه هایشان بود ورفتن به کلاب واریان – شاهنشاهی – ایران وسایر کلاب ها ونایت کلابها ! ودعوت خوانندگان به منازل خود ونشستن وحال کردن ، وبازی تخته نرد وورق آنهم کلان!

    این امر شامل حال ما هم شد ( نودیده ای به تن قبای دیور دیده) وحال میهمانیهای آنچنانی برپا میکرد وبه آنها سکه های طلای یک پهلوی میداد!!! برایشان گونی پیاز میفرستاد ، مبل میفرستاد ،ماهی میفرستاد وآنها هم نمک گیر شده وشبهای جمعه تا طلوع صبح شنبه درخانه ما  رحل اقامت میافکندند ! مینوشیدند ، میخوردند، میخواندند  ساز میزدند ، قمار بازی میکردند ، تریاک میکشیدند ومن دراطاق بالا کنار بچه هایم خوابیده بودم گاهی سری به زیر زمین میزدم تا ببینم تازه وارد کیست ؟ ویا چیزی لازم دارند>  دود تریاک وسیگار اطاق را اشباح کرده بود ومن پا به فرار میگذاشتم .

    جناب فضل اله توکل به همراه بانوی گرامیشان وگاهی هم بدون بانو میهمان هفتگی ما بودند ، خانم دلکش ، گلپا ، داریوش ، عماد رام وآخرین آنها تنها یکبار خانم هایده در میهمانی که خودم برای تیمسار دهدشتی داده بودم تشریف آوردند ، چون آن میهمانی را من ترتیب داده بودم به مذاق همسرم خوش نیامد وتوهین بزرگی به جناب تیمار کرد که خوب به خیر گذشت .

    پذیرایی با خاویار ونان تست وکره ولیمو ، ویسکی اعلای بدون باندرول وتریاک سناتوری ، کباب برگ وکوبیده وانواع اقسام غذاهایی که خودم درست میکردم ، هرکس بود آنجارا رها نمیکرد آنها درکاباره ها برنامه اجرا میکردند وآخر شب برای استراحت !! بخانه ما میامدند ویا به خانه دیگری هرکجا دود  ودمی بود میرفتنددر سفر اخیرم سرکار خانم بیتا همسر جناب توکل را دیدم ، سلام عرض کردم ، دماغشانرا بالا گرفتند وپرسیدند شما؟! گفتم ارادتمند شما وهمسرتان فلانی ! ایشان که به همراه دودختر نازشان درون پالتو پوست گرانبهایشان میخرامیدند ، نگاهی به بارانی کهنه من انداختند وگفتند ، نه ! متاسفانه شمارا نمیشناسم ، خواستم بگویم شبهای دراز بی عبادت درخانه ما با تنها یک ملافه که دور خودتان می پیچیدید ومنقل را رها نمیکردید  نباید باین زودی از ذهن شما برود شاید ذهنتان فرار است ؟ اما چیزی نگفتم ، دوستم بازویم را کشید وگفت ، بیا برویم تاصبح که تو نشانی بدهی او ترا نخواهد شناخت ، درحال حاضر وضع چنین اقتضا میکند. بلی عزیزم اصرار نکن که من ( خاطره نویسی ) کنم . آنها را میان همان اوراق دفترچه ها امانت میگذارم وسپس بقول مرحوم عبداله الفت آنهارا بسوزانید با پیکرم . همین ، عمر تو همه دوستان ویاران که امروز درکنارم ایستاده اند ، دراز باد.

    امروز باید نگران گران شدن مدرسه ها باشم ونگران مخارج سنگین نوه هایم که بردوش بچه های بیچاره من سنگینی میکند ، گذ شته ها گذشته ونباید آب رفته را نوشید ، روح رامسموم میکند ، زندگی ما زندگی همان ( جنگ رزها ) بود یک تراژدی کمدی که درآخر به یک درام دردناک ختم شد.

    ثریا. اسپانیا/ آپریل 2012

     

  • کوچه ما

    چه دردناک است که انسان خانه خودرا از دست داده باشد ودرمیان شکوه وتجملات تمدنی دیگر پایکوبی کند.

    چه شگت انگیز داستانی که درآن هنگام هنوز دراین کشورها نور آفتاب نمی تابید خورشید چند هزار ساله خانه تو هر صبح طلوع میکرد ، وتو به آن درود میفرستادی ، زمانی که هنوز اینهمه برجها درمیان بیابانهای بی آب وعلف بالا نرفته بود واین قصرها واین ستونهای چدنی وشیشه ای که آرام وموقر درکنار یکدیگر ردیف نبودند تو درکوچه پس کوچه های شهر آرام وآسوده راه میرفتی.

    سالها گذشته ، خاموش نشسته ای ، تو زبان داری حرف بزن بگذار صدای تورا بشنوم ، کتابی که دردست داری بگشای شاید روزی با شاهان به میگساری پرداخته ای ، شاید به دعوت سلطانی تو به عبادتگاهی رفته ای .

    نه ، تو از سکوت خارج نمیشوی وما عجمان دوباره برگشتیم بسوی همان راه مقصود وتنها نام ترا زیب میدانها وخیابانها کرده ایم بی آنکه به درستی ترا بشناسیم .

    دیگر ممکن نیست بتوان نقاب از چهره ها برداشت ورازهای نهانی را هویدا کرد.

    نمیدانی چقدر افسرده ام وچگونه آرزوی نیستی را دارم  ، تابستان به زودی فرا میرسد برای من همچو یک چراغ خاموش وبی نور است .

    آخ ، ای خاطرات دیرین ، مرا رها کنید امروز بهار کلاغها را درآسمان به پرواز درآورده ودیگر از خورشید ما نوری نمی تابد

    سالهاست که فراموش کرده ام اولین گلهای شگفته بهار چه رنگی دارند وچه بویی ، سالهاست که فراموش کرده ام ، آلوچه ها درکدام درخت رشد میکنند .

    حال درکنار زندگی » خوان ها وسینوراها « بازماندگان قدرت نشسته وبرای آنها دل میسوزانم.

                                                         ثریا

  • پوزش

    پادشاه اسپانیا از ملت خود معذرت خواست ، وگفت :

    کار اشتباهی بود ویگر تکرار نخواهد شد ، ملت هم اورا بخشید ، سالهاست که این کشور دچار تنش وسرگرم مبارزه است ، مبارزه با جدایی طلبان باسک ، مبارزه با قاچاقچیان ، مبارزه با مافیای قدیم وجدید …..تنها نکته مهم این است که این ملت سر زمین خودرا دوست میدارد وذره ای ازخاک آنرا به دیگری نمیفروشد ،درحال حاضر کلیسا نیز قدرت خودرا از دست داده است با آنکه روزانه سعی میکند ار طریق تلویزیونها ور ادیو ورسانه های دیگر هر روز مردم را به عبادت دعوت نماید اما تنها پیر زنان وپیرمردان واز کار افتادگان وستمدیدگانند که رو بسوی این کعبه بی معجزه میاورند .

    چهره بیمار وغمگین پادشاه مرا بیاد مردی دیگری انداخت که او هم روزی از مردم وملت خود پوزش خواست ، اما ملت اورا نبخشید وروبسوی کعبه وکربلا کرد ودچار هیجان وبی قراری با مشتهای آهنین رفت بسوی بهار آزادی که ……خوب ! در زمستان سرد یخبندان وتاریک درماند وملتی از هم پاشیده شد …..حال بغرمایید شام !

    بلی بهترین سرگرمی شکم است وزیر شکم، بفرمایید شام !

    ثریا/ ساکن اسپانیا. پنجشنبه /نوزدهم آپریل 012

  • شکار فیل

    بقول معروف ، هرچه بگنند نمکش میزنند، وای به وقتی که بگندد نمک.

    من درانتظار ظهور یک ناپلئون جدید هستم تا بتواند این کشورهای درهم ریخته را بهم بدوزد وشاید یک قاره جدید اروپا بوجود آید بی آنکه قهرمان ما درخیال جمع آوری تاج ها باشد.

    بیشتر مالیاتهای مردم بیچاره خرج قر وفر پرنسس ها وشب نشینهای آنچنانی آنها وبازی های پشت پرده میباشد.

    دوران عروسک بازی رو به اتمام است پر نس ها وپرنسس ها در لابلای کتابهای قصه باید فراموش شوند.

    من در عمل از شکار بیزارم چه شکار رویاه مکار باشد وچه فیل بی زیان که درمیان حیوانات به بچه و فامیلش سخت دلبسته است دراین فکرم اگر روزی حیوانات بجای ما بنشینند وبه شکار ما برخیزند  آنگاه عکس العمل ها چه خواهد بود ؟

    درمیان قصرها ودربار های قدیمی وجدید بسیاری اتفاقات میافتد که قانون جلوی انتشار آنهارا میگیرد وهرگاه لازم شد ومنافعی درکار نباشد آنگاه دربار تبدیل به یک جمهوری درهم برهم ویک جنگل میشود گاهی هم مانند کشورهای بدبختی مانند سوریه ولیبی وسایرین ریاست جمهوری مشروطه میشود ، بهر روی مردم نقشی درتعیین سرنوشت خود ندارند ، مردم را هنگامی به میدان میخوانند که باید انتخاباتی صورت بگیرد آنهم انتخابات از پیش تعیین شده !ومردم فقط به تماشای سیرک میروند .

    حال دراین فکرم اگر پادشاه سابق ایران به شکار فیل میرفت دنیا درمقابل او چگونه می ایستاد؟ او حتی تفنگ را هم دوست نداشت تنها سرگرمی او اسکی وموتور سواری بود .

    خوب ، خلایق هرچه لایق !

  • اعترافات /2

    من بیشتر  عمر خودرا صرف کار  وتامین معاش کردم واین ارث بزرگ را  امروز به فرزندانم نیز داده ام ! چون میل نداشتم از بندگان درگاه شیطان باشم آنها نیز به دنبال من روان شدند بی آنکه خودرا تسلیم ناپاکی ها بکنند ، درحالیکه با یک اشاره شیطان میتوانستند به بالاترین برج دنیا بروند اما ترجیح دادند که روی زمین با پاهای خود راه بروند وبا گام های خود راه دشوار زندگی را بپیمایند از رفتن بمیان ( سوسایتی ) ودربین آنها چرخیدن حال تهوع بمن دست میدهد گویی وارد یک خانه مقوایی شده ام که با یک ریزش باران همه رنگ وروغن ها روی آب روان میشوند.

    امروز به دنبال کمی سلامتی دریک هوای خوب هستم که متاسفانه محال است شیطان رجیم همه جارا با نفس وباد شکم خو پر کرده است درگذشته یک روحیه ادبی داشتم وخیلی دلم میخواست نویسنده یا روزنامه نگار شوم ویا حد اقل یک آرشیتکت ! گویا برای سرم کمی زیاد بود وهیچکدام از آنها نشدم تنها یک نقشه کش ساده که  توانستم یکسال ازاین هنر پر بار!! استفاده کنم .

    نمیدانم زیبا بودم یا نه ، عده ای مرا زیبا میپنداشتند وعده ای بانمکم میخواندند ! قدم کمی کوتاه است وهمیشه مجبورم با کفش پاشنه بلند راه بروم وموهایم را بالای سرم ببندم تا بلند قد بنظر بیایم ! با اینهمه آنچنان بخود مغرور بوده وهستم وچنان متکی بخودم که هیچکس نتوانست با متلکهای آبدارش مرا از پای بیاندازد. کمی زخمی میشدم اما دوباره با کمی مرهم داخلی  حالم سر جا میامد.

    دوستان دولتمندی داشتم اما هیچگاه به دولت وثروت آنها اعتنایی نمیکردم رویهمرفته کمتر به آدمهای شهری شباهت دا شته ودارم واز این بابت نه تنها نگران نیستم بلکه افتخار هم میکنم چون از سینه یک زن روستایی شیر خورده ام دایه ام یک زن روستایی بود  بمجردی که پای به عرضه وجود گذاشتم خانه را غرق تاریکی کردم وشبانه مرا به دست دایه سپردند تا به ده ببرد وشیر بدهد وهمانجا مرا قنداق کند ماهی یکبار هم مرا برای تماشای عموم به شهر میبرد بنا براین آن خوی وخصلت وسادگی روستایی آنهم روستاییان قدیم درمن به ودیعه گذاشته شده است واز این بابت هم هیچ نگران نیستم اینهارا مینویسم تا خواننده عزیز را کمی با روحیه واحوال خود آشنا سازم کمتر حسرت چیزی را خورده ام چون در گذشته زندگی خوبی داشتم سیر و سر سفره پر بار مادر بودم همه چیز ما در خانه درست میشد ومادر هرگاه میخواست کسی را تحقیر کند  میگفت : ولش کن ، او گر سنه ونان بازاری خورده است وجالب آنکه در باره همسر من هم همین کلام را برزبان آورد آنروز فریاد من به آسمان برخاست وگفتم :

    حال که دارم میروم تا خوشبختی را درآغوش بکشم تو برایم رزجز میخوانی ؟! او کمی مکث کرد ودرجوابم گفت :

    او تنها درلیاس شکل آدم را دارد ، او خالی وتهی است ، گفتم ، مگر تو لخت اورا دیده ای؟ آه که چقدر نادان بودم .

    سپس با پرخاش باو گفتم ، تو خودت هیچگاه نتوانستی خوشبختی را به دست بیاوری تنها همه اموالت را بباد دادی وحال درخانه من نشسته ومرا سر زنش میکنی ، ( برای این حرف هیچگاه خودم را نمی بخشم ) او زن بزرگی بود زنی قابل وصاحب املاک بی شمارکه همه را بباد داد .( داستان او مفصل است ) .روانش شاد

    ثریای خام که هیچگاه پخته نشد !حتی عشق هم اورا نپخت !!!!

  • اعترافات من

      اعترافات من  ، مانند اعترافات ژان ژاک روسو نیستند وگمان هم نکنم که مانند او شهرتی به دست بیاورند .

    اعترافات من مبارزه دوروح ، دوانسان ، یکی شرور وناپاک ودیگری مانند آب زلال کوهستانها سر شار از عشق رسیدن به دریا وپاک وصافی است .

    اعترافات من مبارزه شخصی من با زندگی سر تا سررنج آورم میباشد او توانست مردم را بفریبد ،  او وسر سلسه او که پدرش یک بزاز بود واو که آخرین  آنها بودخوب از زندگیش لذت ببرد وآنچه را که مورد علاقه اش بود به دست  اورد، قمار باز قهاری بود ودست طرف را بلا فاصله میخواند ، بازیگر ماهری بود ومن ساده دل یا به روایتی احمق .

    هر دو دریک محل ویک موسسه کار میکردیم ، حقوق او دوهزار تومان بود ! وحقوق من یکهزار تومان ، او توانست با کمک پدرخوانده هایش بی آنکه سواد چندانی داشته باشد ، به مقام مدیر کلی برسد ومن در همان شغل ریاست دفترم باقی ماندم تا روزی که با او ازدواج کردم .

    من از ازدواج قبلی خود پسری داشتم که دنیارا درمیان بازوان او میدیدم همسرم یا به عبارتی پدر فرزندم سیاسی وسخت به اعتقادات بی اساس خود چسپیده بود درحالیکه من هنوز با اکراه وشرم از زیر چادر خود بیرون میامدم ، او هم قبلا با یک زن خارجی ازدواج کرده وپس از آنکه اورا به مرز دیوانگی رساند رهایش کرد، هردو از یک تجربه تلخ بیرون آمده بودیم ومن دراین گمان بودم که میتوانیم درکنار هم خوشبخت باشیم !

    کمتر کسی اورا دوست میداشت ویا با او دوستی ایجاد میکرد تنها نجار وبنا وکارگران زیر دست او دوستانش بودند از بالاتر ها میترسید وبرای آنکه حقیر جلوه نکند با  نوشیدن مشروب زیاد یک قدرت کاذب پیدا میکرد وهمه را به بباد  بدگویی وفحاشی میگرفت وآنهارا تحقیر میکرد ، از نویسندگان ، شعرا وهنرمندان وکسانیکه کمی شعور  درسر شان میچرخید بیزار بود همیشه چرندیات او گرد ( ته دیگ ) حاچ آقایش میگشت وکادیلاک پدرش وباج دادن او به یک ملای اهل قم !خانواده اش سخت مومن وپایبند اصول اخلاقی خود بودند وتنها این یکی از میان آنها نا بکار درآمد.

    من نمیدانم چگونه عاشق او شد م واورا برای همسری خود انتخاب کردم درحالیکه سال بعد سخت از کار خودم پشیمان شده بودم ، اما چاره ی نداشتم ، کارم را ازدست داده بودم وبچه ای در راه داشتم  .

    من تنها نان آور خانه بودم با بچه ام ومادرم ویک پر ستاربریده ازتمام فامیل مادری وپدری ، همه آنها درشهرستان زندگی میکردند وعقاید خودراداشتند من نمیدانم چه اصراری داشتم که درپایتخت بمانم او از شهرستان غرب آمده بود ومن از شهرستانی درجنوب ودرحاشیه کویر، مانند همان خاک کویر تشنه ، ساکت ، وپر طاقت وبردبار بودم. واین بردباری من حمل بر حماقتم میشد !.

    این اعترافات تنها بخاطر اعاده حیثت  وآبروی از دست رفته ام میباشد هرچند امروز دیگر کسی نه بفکر آبرو ی خود هست ونه ، بفکر حیثیت ، پول روی همه چیز را میپوشاند وگرد وغبار گذشته را پاک میکند وانسان را سلامت به جامعه تحویل میدهد اما من لازم دیدم که آنهارا بنویسم و نگذارم مانند عقده اودیپ در سینه ام جراحت ایجاد کند، او روح مرا آلوده کرد وخون  پاک مرا نیز به سم آلود دیگر برای همه چیز دیر است ، دیر.

    اسپانیا/ دوهزارو دوازده / ثریا /

  • تکه ، تکه ها

    اگر بخواهم همه آنچه که برمن گذشته بنویسم یک مثنوی خواهد شد واز حوصله بیرون ، بنا براین تکه های دردآور را جداکرده ام .

    خانم دکتر پدرش در گاراژ (غرب ) صاحب دوعدد کامیون بود وحمل ونقل وباربری را انجام میداد ، دبیرستانرا تا سال نهم خوانده وسپس معلم مدرسه شد وبه بچه های کلاس اول درس فارسی میداد با دانشجوی طب آشنا شد وبا آنکه چند سالی از او بزرگتر بود با همه مخالفتها با او عروسی کرد وصاحب سه فرزند شد .

    ایام گذشته شب وروز درکنار ما بودند وبه هنگام شکست خوردنم فرمودند:

    چطور میشود با یک آدم بی خانواده رفت وآمد کرد؟ درحالیکه درهمان زمان با از ما بهتران که شهره بودند وحال آش نذری وحلوای نذری میپختند وسفره ابوالفضل آنهم ( درناف ) کشور کفار رفت وآمد میکردند > با خود گفتم حیف وصد حیف  که مادرجانم عکسهارا از ترس جانش به آتش کشید ( عکسهای میرزا آقاخان کرمانی) وصد حیف که گذشته خودش را منکر شد وترسید که بگوید از یک خانواده زرتشی بلند شده است آنهم آز یک خانواده روشن فکرواهل کلام وکتاب وفرهنگ.

    ———-

    کوکب خانم دراینجا که هنوز ما خانه بزرگی داشتیم بیست وچهار ساعت درخانه ما ولو بود خودش فرزندانش  برادرانش خواهرش وهر کس را که از راه میرسید بخانه ما میاورد تا بگوید ( این دوست من است ) !

    هنگامیکه شکست خوردیم ، کوکب خانتم فرمودند :

    پسرم میگوید اینها بی کس وکارند ، اگر کس وکار داشتند پس چرا بانیجا نمی آیند تا شمارا ببیند ؟ من چطوری به فامیلم بگویم شما دوست منید ؟

    جوش آوردم وگفتم :

    گس وکار من روی زمینهای خود ، درخانه های خود ودر سر زمین خود استوار ایستاده اند ، به فرنگ میروند درس میخوانند وبرمیگردند دوباره درهمان شهر دورافتاده زندگی میکنند ، آنها احتیاجی ندارند به کشورهای سرد ویخ بروند برای گرفتن پول دولتی وخانه وپرده ومبل ، کتاب خاطرات فرید را بازکردم وعکس ( میرزا آقاخان) را باو نشان دادم وگفتم من از این خانواده برخاستم ، خندید کتاب را ازدست من گرفت وگفت : ببینم منهم میتوانم کس وکاری برای خود دراین کتاب پیدا کنم ؟

    باز بیاد سوزاندن عکسهای مادر افتادم.  از خاطرات  اسپانیا

  • شمعون

    امروز برایم ایملی فرستاد  ، آن دوست ، آن عزیز گرامی ، وپرسید :

    چرا نفرت ؟ سعی کن فراموش کنی ، همه را بیرون بریز وخودت را به یکباره راحت کن ، بی تفاوتی بهترین نوع احساس است ،

    یکی از نویسندگان قدیمی نوشته بود :

    کسانی مرا دوست داشتند وعده ای از من بیزار بودند ، آما آن کس بمن رنج فراوان داد ، که نه مرا دوست داشت ونه از من بیزار بود.

    گفتم اما این یکی  خود شیطان مجسم است من با شیطان دریک خانه وزیر یک سقف زندگی میکردم این همان ( شمعون * کیماگر است که روح همه را گرفته تنها به روح من نتوانسته مسلط شود ، چون من روحم درجایی دیگر به گرو رفته است .

    مسئله جدال یک بشر با روح شیطانی وشرورفردی است که در کنار من بعنوان همسرم ایستاده او آنچنان حاکم روح ووحال دیگران است که کسی هیچ شک و.شبهه ی درباره او نمیتواند داشته باشد .

    من خیلی جوان بودم وبی تجربه  ، او خیلی حریف بود درهمه چیز وهمه جا برنده بود او بر من مسلط شده ومرا از هرگونه معاشرتی منع کرده بود ، تار وزیکه خانه جدیمان را ساختیم ظاهرا نقشه ای را که من انتخاب کرده بودم به اجرا نگذاشت آنطور که میل خودش بود آنرا ساخت ،

    زیر زمین بزرگی با حمام ودوش وتوالت در کنار موتورخانه بنا شده بود یک زیر زمین به پهنای نیمی از اطاقهای بالا ، من جلو آنرا با گلهای یاس  ورزهای خوشبو تزیین کردم  با یک حوض کوچکی که دروسط آن فواره  قرار داشت ، او گفت این قسمت برای خانم مادرجان است که از توالت فرنگی خوشش نمیاید ، هنوز کلام او به پایان نرسیده بود وهنوز ما فرشهای خودرا پهن نکرده بودیم که سر وکله چند ازگل پیدا شد برادر ورشکسته اش اثاثیه  خودرا درون زیر زمین گذارد وخودش بهترین اطاقهارا اشغال کرد.

    من حیران وسر گردان هر شب مجبور بودم از عده ی که به دیدن حاج آقا میایند پذیرایی کنم وگاهی هفته ها درخانه میماندند سیل برادران وخواهران وبچه ها ودامادها ونوه ونتیجه ها سرازیرو خانه تبدیل به یک مسافرخانه بی دروپیکر شد ، او خوشحال از اینکه میتواند ادای خان تموچین را دربیاورد واطرافیان گرسنه اش را سیر کند .

    مادر  جان به کنج اطاقی خزید که روی موتور خانه جای داشت !

    قسمتهای بعدی : تکه تکه تند.

    ثریا

  • عشق ورزیدن

    اگر کسی به چیزی و کسی معتقد نباشد وچیزی نداند با عشق هم بیگانه است

    میگویند فاصله عشق با نفرت تنها بانداره یک موی است .

    وکسی که از او هیچ کاری ساخته نیست چیزی هم نمیفهمد واو که چیزی نمی فهمد انسانی بی ارزش ونادان است برعکس آنکه عشق بورزد ودوست داشته باشد به هرچیزی خیره میشود  وبیشتر دوست خواهد داشت ودانش او بزرگتر است چرا که همه را دوست میدارد هرکسی که گمان کند میوه ها در یک فصل میرسند وهمه با هم غرابت دارند بیهوده می اندیشد هیچگاه گلابی از سیب چیری نمیداند اما همیشه درون ظرف میوه خوری درکنار یکدیگرند.

    من هیچگاه تنفررا نمی شناختم همیشه دوست داشتم امروز نفرت در خونم ریشه دوانده وخون مرا آلوده ساخته است ، نفرت از یک زن ونفرت از مردیکه از تصادف روزگا هر دو از یک شهرستان بلند شده بود ند وامروز هیچکدام دراین دنیا نیستند آنها عشق را نمی شناختند جیفه دنیوی برایشان ارزش بیشتری داشت وبه حقوق  همه تجاوز میکردند وتهمت وافترا ووصله های ناجوری به پیکر وروح همه میدوختند.

    یکی همیشه درخواب بود وبه هیچ وجه از دنیای خارج تصوری نداشت ودیگری چنان در خود فریفتهگی فرورفته بود که دنیارا تنها از چشم کور خودش میدید هر دوی آنها تصوری غیر قابل درک از دنیا واطرافشان داشتند.

    امروز صبح اولین چیزی که بخاطرم رسید این بود که روزتولد او نزدیک است ، آه ، حالم بهم خورد ودچار تهوع شدم کوشش من برای جدایی از اینهمه نفرت بجایی نرسید قدرت بخشش از من سلب شده وکمتر کسی میتواند به شدت آن بیاندیشد  کاری هم از دست  کسی ساخته نیست هردوی آنها درویرانی سرنوشت من دست داشتند با سر فرازی تمام هم خودرا میفروختند .

    ز تند باد حوادث ، نمیتوان دید / دراین چمن گلی بوده است یا سمنی

    وهم اینانند که دانسته یا ندانسته تاریخ ملتی را مینویسند ویا ملتی را به آتش وخون میکشند ونابود میسازند.

  • آیه های تاریک

    همه هستی من ، یک صندلی با روکش پاره است

    که خودم را درآن تکرار میکنم ، گاه به گریه ها ،گاه به خستگی ها

    وگاه فکر رفتن به ابدیت

    من دراین صندلی آه دمیدم ، آه وفریاد کشیدم ، فریاد

    دم به دم

    من پایه های آنرا بنه زمین موزاییکی بدون فرش پیوند داده ام

    زندگی شاید یک دروازه بزرگ باشد که هر روز

    مردان وزنانی با هیبت های گوناگون  وپوزه های بد هیبت خود

    از آن میگذرند

    زندگی شاید طنابی باشد که من لباسهای فرسوده ام را

    روی آن به دست آفتاب میسپارم

    زندگی شاید همان قهوه تلخی است که من هرروز

    به زور آنرا فرو میدهم به همراه قرص های رنگا رنگ

    که گه گاه مرا گیج میکنند

    زندگی شاید رهگذری باشد که سر راهت  می ایستد

    وکلاه از سر تو بر میدارد

    زندگی شاید آن لحظه مسدودی باشد که تو

    در تفاله های فنجان چای خیره میشوی

    زندگی هیچگاه با ادراک ماه ودریافت ظلمت آمیخته نشد

    همیشه تار یکی بود ، تاریکی

    دراطاقی که از تنهایی من کوچکتر است

    ودل من که باندازه همه جهان است

    به هیچ بهانه ای نمیتواند آرام بماند

    گلها در باغچه خانه مرده اند

    وآن نهالی که روزی دیگری درخانه بزرگ ما کاشت

    دیگر وجود ندارد

    آه …سهم من این است ، سهم من این است

    ایستادن درکنار ملتی که با ناشنناش کردن وترید آبگوشت

    وسیراب وشیردان ودل جگر وعرق سگی میزیست

    وخودرا به هیچ فروخت

    دیگر د ستی نمانده که درباغچه کاشته شود

    وهیچ دستی دیگر سبز نخواهد شد ، تنها یک دروغ بزرگ بود

    سفر ما دیگر حجمی ندارد وخط زمان به آخر رسید

    حجمی که هیچ تصویری در آن باقی نماند

    آیینه ها همه شکستند ودیگر کسی نتوانست

    چهره اش را درآیینه تماشا کند

    وبدین سان است که کسی میمیرد ،دیگری میماند

    صیادان بزرگ در اقیانوسها ، کوسه هارا شکار میکنند

    ومن ، با ماهیان کوچک فراری خود دلخوشم

                 ثریا/ اسپانیا/ جمعه 13 آپریل

     

  • باز آی

    چه مستی است ندانم که رو بما آورد//که بود ساقی واین باده ازکجا آورد؟

    ————–

    آه ، پرودگارا مرا تنها با صلح وصفا آشتی بده بگذار محبت بورزم درجاییکه همه با یکدیگر دشمنی میکنند.

    بگذار بدی هارا ببخشم درجاییکه مردم به هم آزار میرسانند.

    بگذار حقیقت را بگویم درجاییکه خطا ودروغ حکم میراند.

    بگذار ایمانم را زنده نگاه دارم ، جاییکه شک وشبهه زور میاورد

    میخواهعم امیدوار  باشم درجاییکه نا امید یها به من فشار میاورند

    هر صبح درپرتو روشن شمع زندگی را روشن تر میکنم د رجاییکه تاریکی حکمفرماست.

    میخواهم همه جا شادی بیاورم درجاییکه غم واندوه لانه کرده است.

    میل ندارم دیگران مرا واحوال مرا بفهمند ، میل دارم واقعا دیگران را بفهمم تا بتوانم آنهارا دوست بدارم.

    من خود را فراموش میکنم درجاییکه عشق غالب میشود

    وهمه را می بخشم.

    ——-

    با آ ، باز آ هر آنچه هستی باز آ /گر کافر وگبر وبت پرستی با زآ

    این درگه ما ، درگه نومیدی نیست/ صدبار اگر توبه شکستی باز آ

        اشعار : حافظ . شمس تبریزی

  • کوکب خانم

    صبح زود بود که صدای زنگ تلفن مرا ازخواب بیدار کرد ،

    آلو ، بعله ، شمایید کوکب خانم ، چی شده ، اینوقت صبح ؟ خدای ناکرده اتفاقی افتاده؟ .

    نه ، نه ، میخواستم بگم که  عباس پسر وسطی ام وکیل شد والان چهل تا وکیل زیر دستش کار میکنند ؟! گفتم عجب ! باین سرعت؟ کجا رفت درس خواند سر پیری ومعره که گیری ؟ گفت :

    اول رفت مادرید  ، بعد هم رفت انگلستان ، از آنجا ورقه !!! وکالتش را گرفت !

    پرسیدم زن وبچه اش چی ؟ آنهارا هم برد ؟ گفت ، نه خودش تنها رفت

    چه دنیای عجیبی ، یک روزه مردک رفت وکیل شد، آن یکی هم که ارباب کل دنیاست ، سومی هم تا وارد اطاق عمل نشود هیچکس جراحی را شروع نمیکند ، چه خوشبخت است این زن !!!

    دهن دره ی کردم وگفتم خوب ؛ بعد ؟ گفت هیچی فخری هم رفته ایران زمین بفروشد ؟ باز زمین ؟ خدایا، سی ودوسال است که این زن میرود ایران زمین میفروشد آپارتمان میفروشد وهنوز هشت آنها گرو نه میباشد ، اگر همه ایران ر ا هم میخواست تکه تکه بفروشد تابحال دیگر چیزی باقی نمانده بود .

    هیچ نگفتم سرم داشت میترکید ،

    پر سید پسرت واسط خونه نخرید ؟ عجب  ، بابا اول میباس برات یه خونه میخرید ، آخ د وباره قیاس شروع شد ، دوباره سر زنشها شروع شد ، پسر بدبخت من بتواند خرج اعیال وبچه هایش را بدهد کلی هنر کرده من خونه میخوام چکار کنم ؟

    او مرتب حرف میزد ومن درذهن خود مجسم میکردم پسرش که حالا در یکی از شهرهای دور افتاده در یک بیمارستان کار گرفته ، باید با اجازه او اطاق عمل باز شود وبا اجازه او بیمار عمل شود ،

    » تا مظفر به اطاق عمل نرود هیچ دکتری مریض را عمل نمیکند « ومن فکر میکردم بیمار بدبخت  باید ساعتها روی تخت دراز بکشد واطرافش را پرستاران ودکترها ومتخصصان بگیرند وبانتظار مظفر باشند تا او اجازه عمل بدهد اگر مریض هم مرد فدای سر همه !

    بعد گفت ، میدونی ، از آمریکا ، اروپا  وهمه دنیا آمده اند تا مظفررا باخود ببرند ورییس بیمارستان کنند حتی پرفسور »سین« هم آمد اینجا التماس میکرد بیا بامن به آلمان برویم پسرم گفت :

    نه الا بلا من مادرم  را تنها نمیگذارم تا با شما بیایم. ؟!

    خسته وکوفته از اینهمه چر ند گویی دوباره گفت میدانی شوهر دوستم درامریکا سرطان پروستات گرفته ، بیچاره حالش خیلی خراب بود من روزی پنج بار برایش ( امن یجیب میخواندم ) وبه طرف امریکا فوت میکردم الحمداله حالش خیلی بهتر شده !!

    دیگر جوش آورده بودم ، گفتم بنا براین باید همه بیمارستانها ودکترها ومتخصصین دردکان خودرا ببندند وبه معجزه دعای شما روی بیاورند گفت :

    مادر اعتقاد خوب چیزی است  باید آدم اعتقاد  داشته باشد !!

    به چی ؟ وبه کی ؟ به اینکه خداوند متعال مرا تنبیه کرده و.درجهنم نشانده درکنار این فرشتگان بی پر وبال وچرندیات آنها .

    حال از خستگی وبیخوابی دارم بیچاره میشوم و زیر لب میگویم :

    اگر روزی صدبار هلاک شوی بهتر است که دربند این خلایق گرفتار شوی درمیان مردمی که به عاریتها مینازند وحال معنای جهنم را دانستم ، درکنج این خراب آباد با این خلق بی شعور واین طرز فکر ، آخ ، به کجا میخواهیم برسیم ؟ به نا کجا آباد.

    آه …خوش عالمی است نیستی ، هرکجا بایستی کس نگوید که کیستی

    ثریا/ خسته ، نخوایده  ویادداشتهای روزانه اش که به مفت گرانند !!شب جمعه، ساعت هشت صبح .

     

  • از دفتر روزانه

     چند روز پیش از یک مغازه نیمه عربی ، نیمه ایرانی ؛ نیمه اسپانیایی نیمه کردستانی ، نیمه نمیدانم ترکستانی ، یک قوطی سبزی قورمه سبزی آماده سرخ شده خریدم تا برای طفلان مسلم قورمه سبزی درست کنم ، هرچه باشد هنوز بو وطعم خورشهای  مادر بزرگشان در عمق گلویشان جای دارد ،

    آخ ، چه افاده ای، خانم فروشنده خیال میکرد دارم مجانی جنس میخرم وای چه دماغی بالا گرفته بود ، خوب هر چه باشد ما از خودشان نیستیم ! یک بسته چای ویک شیشه ترشی ، بیست یورو تقدیم داشتم وتا کمر خم شدم از اینکه ایشان لطف فرمودند ودستور پختن محتویات قوطی را بمن دادند .

    سبزی خشک شده آش حالا سرخ شده وباکمی روغن درون قوطی جای داشت  ، آنر ا روی گوشت ولوبیای پخته ریختم ، خیر قابلمه پر شد وبالا آمد ، روی قوطی را خواندم ، نوشته بود:

    سبزی قورمه سبزی سرخ شده ! محتوی ، جعفری ، تره، گشنیز!! شیوید وشنبلیله ، نمیدانم ازکی تا بحال ما داخل قورمه سبزی شیوید وگشنیز ریخته ایم ؟! حالم بهم خورد حیف گوشتهای لذیذی که با آن مخلوط کرده بودم قابلمه لبریز از خورش شد ؟! گویی زائید ، کمی شنبلیله سرخ کردم به درونش ریختم وکمی چاشنی ، خیر سبزی سبزی آش بود وهمان فر هنگ پر بار ایرانی که » گنجشک را رنگ میکنند وجای قناری میفروشند ، از همه بدتر قیافه خانوم فروشنده با آن فیس وافاده اش داشت مرا میکشت ، ایکاش حداقل خوشگل بود نه مانند دده مطبخی های قدیمی با پک وپز  ودندانهای بزرگ که آماده بودند ترا تکه تکه کنند.

    متاسفانه در سر زمین ما هیچگاه آزادی به مفهموم واقعی خودوجود

      نداشته  وهیچگاه هم معنای آنرا نفهمیده ایم از آنجاییکه در تمام طول تاریح زیر پای مردان واربابان مستبد بوده ایم ودر همه عمر اقوام مختلفی بما حمله ور شده اند ملت ما ظالم وظالم پرور وریا کار ودو رو بار آمده وشکل گرفته است .

    را بطه من با همه ایرانیان قطع شده است کاری به هم نداریم مهربانی را من درمیان این سر زمین یافتم با آنکه میهمان ناخوانده هستم اما هربار درخیابان آغوشی به رویم باز میشود وبوسه ها رد وبدل میگردد از داروساز قدیمی تا قصاب جدید از گلفروش محله تا سبزی فروش وچند دوستی که کمی سنشان بالاتر است ودر کلاس بالایی رشد یافته اندوبزرگ شده اند حتی کشیش محل هم آغوشش برویم باز میشود من تا امروز هیچ ایرانی وهم وطنی را ندیدم که بدینگونه وبی هیچ تصور خاصی ونظری برویم آغوش باز کند .

    همه از هم میترسند فرار میکنند من خوشبختانه به غیرا زچند کتاب وچند نوار ومقداری صفحه موسیقی چیزی از ایران بار نکردم وبا خودم نیاوردم هیچ توشه ای به همراهم نبود تا امروز روی آنها بنشینم وآنهارا ارث مادر بزرگ و.پدر بزرگم بدانم !؟…..

    این خوی وخصلت واقعی ماست  هرصبح یک ماسک دیگر روی چهره خود  میگذاریم..و خلایق هرچه لایق

    ثریا/ اسپانیا/ یادداشتهای روزانه / چها شنبه

  • دوستی ما !

    دوستی های این دوره زمانه خیلی بامزه است ، دوستی هایی که برمبنای منافع بنا شده اند ، بخصوص که اگر تازه وارد باشند وترا از قدیم نمی شناختند ،

    دوستی امریکایی دارم که مادر شوهر دخترم هم میباشد ، ما سالهای  سال هر پانزده روز یکبار با هم ناهار میخوردیم ، خوب کمی شماره  شناسنامه هایمان رقمش بیشتر شد او زیر تیغ جراحی رفت منهم لنگان لنگان خرک خودم ویا خودم را میکشاندم اما هیمشه با او درتماس بودم واز حالش خبر میگرفتم . ناگهان رابطه قطع شد خوب باز گذاشتم تقصیر شماره های شناسنامه وفراموشی ذهن .

    هفته پیش برایم پیغام فرستاد ه بود که چرا جواب ایمیلهای اورا نمیدهم  وچرا وچرا وچرا ؟ هر چه به پیر وپیغمبر قسم خوردیم بابا ما هیچ ایمیلی از ایشان د ریافت نداشته ایم ، کسی باورنکرد حتی آنهایی را که بخیال خود برای من میفرستاد هنوز در  جعبه خود داشت ونشان دخترم داد ، دختر ک هم مرا سرزنش کرد که چرا جواب اورا نداده ام بخصوص او که اینمیلها را که عبارت بوده از کارت تولد / کارت کریسمس/ کارت عید پاک وکارت کارت وکارت به دخترم گفتم تو ،راست میگویی او همه اینهارا فرستاده تنها یادش رفته دکمه » سنت« را بزند تا اییمل او به دست من برسد گذشته از آن اگر واقعا اینطور بود تلفن که داشت موبایل هم داشت میتوانست زنگ بزند وبپرسد.

    با خودم گفتم اگر جنگ جهانی سوم وجنگ اتمی هم شروع شود با تقصیر من است .

    با یک دوست قدیمی وهمکار خیلی قدیمی پس از ما هها قرار گذاشتیم برویم قهوه ای بنوشیم ، از راه رسید شل ووارفته بی حال با یک گرم کن سبز ودمپایی ؟!

    آخ…حوصله ندارم ، خسته ام ، اینجا همه چیز بو میدهد> اینجا کجاست ما آمده ایم ؟ وای ، داد ، بیداد ، ناگهان رو کرد بمن وگفت :

    پیشانیت را بوتاکس زدی ؟ گفتم من؟ نه من اگر پولم از پارو هم بالا رود محال است صورتم را به دست جراحان زیبایی بدهم میخواهم وقتی که در آیینه نگاه میکنم خودم را ببینم ، نه دیگری را ، گفت نه تو راست نمیگویی ، صورتت هم صاف شده این پستانهارا از کجا آوردی تو که پستان نداشتی ؟

    ای داد وبیداد کار دارد بالا میگیرد حال من وسط خیابان چگونه میتوانم بلوزم را بالا بزنم وبگویم بخدا ما ل خود م هستند ومن همیشه آنهارا داشته ام چهار بچه هم با آنها شیر داده ام خوب ، از اقبال بلندم هنوز خوب مانده اند ، خیر ، مانند یک دشمن خونی مرا ورانداز میکرد اورا  به یک کافه تریا بردم قهوه ای سفار ش دادیم به گارسن میگوید :

    نو ، نو، من آی دون لیک اسپانیا شیرینی ، گارسن نگاهی بمن انداخت ، گفتم ایشان شیرینی دوست ندارند برایشان یک آبجو بیاورید.

    خسته وکوفته با پاها های دردناک دو اتوبوس گرفتم وبخانه آمدم وبقول نازنینی یک من رفتم صد من برگشتم .

    ثریا. اسپانیا/ یادداشتهای روزانه / سه شنبه

  • آدم بی سر

    نمیدانم که درست میدیدم یا نه ؟ سرم روی تنه ام نبود ؟ واقعا ، سرم نبود ، سرم از تنم جدا شده وگم شده بود !

    سرم تو آسمان درکنار مهتاب شب چهارده ودرکنار ابرهای پراکنده  وصورتی بیگناه در میان مهتاب جای داشت .

    بدون سر از همه خیابانها رد شدم همه جا سیاه وتاریک بود نه چراغی نه روشنایی ، تنها شعله شمع بود که درمیان کاغذ رنگی ها می سوخت وسر من آن بالا بالا ها داشت به زمین مینگریست.

    مهتاب صاف وراست میدرخشید وهمه جارا نشان میداد حتی گورستانهارا وچشمان من در سر بی پیکرم داشت از گنگره ها وبلندی ها و گنبد ها وپشت بامهای بلند وکوتاه ؛ ساختمانهای ریز ودرست کوتا ه ودراز وآوازخوانان دسته کر  ودعای پیر مردی که صدایش حتی از میکروفون هم به سختی شنیده میشد، دیدار میکرد  ، آه سرم کو ، سرم کجا رفته ؟ میدانستم درشبهای مهتابی خیلی انقلابات درونی در بدن انسان ایجاد میشود مثلا همه میل دارند که دوست بدارند وغیره…. اما هیچگاه گمان نمیکردم سری بی تن در آسمان بنشیند ؟!

    تنه بدون سرم را کشیدم روی بالکن وبه تماشای خیل عزا داران نشستم که با طبقی از تور ومخمل وطلا ونقره وگل وشمع وشمعدانهای سنگین روی سر طبق کشها آهسته آهسته به جلو میامد گاهی طبق کشها مکثی میکردند دستی شیشه  های آبجو را به زیر پرده  میبرد آنها بسرعت آنرا مینوشیدند دوباره به حرکت در میامدند.

    بیچاره سر بی تن من داشت براینهمه حماقت در آسمان میگریست وپیکر  بی سرم لرزان خودش را بسوی اطاق کشاند وروی مبل نشست

    آه بیاد آنروزها افتادم  آن روزهایی که باچند  آدم حسابی قلم به دست وکتابخوان دمخور بودیم وشعر میخواندیم مینوشتیم به موسیقی گوش میدادیم وابدا صدای طبل وشیپوری بگوشمان نیمخورد اگر هم بود دران دوردستها بود عده ی  میل داشتند برای مردی که نمیشناختند واز تبار دیگری بود تو ی سرشان بزنند وگریه کنند والبته بی اجر هم نمی ماندند ،

    حال در این سوی دنیای متمدن بازهم طبل وشیپور وبوق وسرنا تابوت وعماری زنان ومردان سیاه پوش ونقاب بر صورت  زیر یک طبق بزرگ را که باندازه یک خانه میباشد  ، میکشند وبجای گر یه عرق میخورند وآبجو مینوشند بعد هم عشق است

    تنها پیر زنان اشک میر یختند آنهم برای جوانی از دست رفته خود

    شکر خدا که تمام شد ، واو دوباره به دنیا برگشت ؟! وما منتظر عدالت واقعی وصلح واقعی وهمه چیز واقعی او هستیم شاید دوباره مردم گرسنه سیر شوند ومر دم سیر بفکر گرسنگان بیفتند زندانها خالی شوند وآزادی بیان درهمه جای دنیا  یکسان شودو..سرمنهم روی تنه ام جای گرفت .

    بقول معروف ، تاخر دردنیا هست مفلس در نمی ماند. آ… مین

    ثریا/ از یادداشتهای روزانه