Category: General

  • در بند کوسه ها

    امروز زمین ، آسمان وهوای لطیف وباد مهربانی

    محبت خودرا از ما و نسل دیروز گرفته است

    زمانی فرار رسیذ که باید حصاررا تنگ تر میکردیم

    امروز مانند یک دیوار بلند بر پای ایستاده ام

    وهنوز بهترین ترانه های پاکی را درقالب مهربانی میخوانم

    این لحظه ها ملال آور درکنار بردگان چراگاهها

    فرا میخواند مرا ، به جاده یک بیداری

    این کهنسال رنج کشیده سالها » من»

    آیا کسی به نام میخواند مرا ویا به بیداری ؟

    یا فرمان ویرانی من است

    دیوار مهربانیهارا موریانه جوید

    ودیوار اعتماد من ویران شده

    حال به که گویم ، برخیز همسفر تا راهی شویم

    ای دوست ، اگر صدای مرا میشنوی

    در دشت خاطره های خوب ، اسب هارا رها کن

    تا با یکدیگر بسوی دنیای مهربانی بشتابیم

    جانم از هجوم دردها وسکوت ، فرسود

    در انتظار نوازش تو نشسته ام ، ای یادگار هستی دیروز من

    پیوند های این روزها نا پاکند و گرد پلیدی روی آنها نشسته

    آیا تو برخواهی گشت ، تا دوباره آب تازه را

    از نهر عریان بنوشیم وعلف های هرزه را به کناری بزنیم

    ودرمیان دشت سر سبز وبوته های لاله عباسی

    به رقص برخیزیم؟

    آیا تو باز خواهی گشت ، مهربان من

    خسته ام ، خسته ام ، خسته ،

    از هجوم کوسه های خوش خوراک

                                              ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه 22

     

  • هرچه هست و آنچه نیست

    با سد ی از سکوت . رساترین صدارا ، بنیاد میکنم

    با این سکوت سخت ، بی هیچ هراسی  ، بیداد میکنم

    دیوار سینه ام اگنون ، دربرابر دیوانگان

    سد شد

    مانند یک چکاوک خسته روی دیواری شکسته ،

    نشسته ومیخوانم

    وبر این باورم که هنوز درخانه ام

    آفتاب صبح دمیده است

    خانه ؟ کدام خانه؟ مستاجر آواره دشت بیکسی

    دراین لحظه های ملال آور

    زیباترین آواز را سر خواهم دارد

    در ترجیح بند یک نفس بی اضطراب

    افسانه ها دارم وقصه های بی پایان

    ومیپرسم !

    ای تشنه کامان ، با این  سرعت درتلاش

    فتح کدام قله هستید؟

    ومن ،

    این سوی سینه ام اما ، سیلی سهمناک

    جاری است ،  بی هیچ خشمی

    ————–       ثریا / اسپانیا/ جمعه

     

  • سرودی دیگر

    دلم گرفته ، خیلی هم گرفته ، باید دست هایم را پنهان کنم وپاهایم را

    به زیر بالم بکشم .

    آنها روزنامه دارند ، آنها چاپ خانه دارند ، حقوق همه خوب است

    واربابانشان قوی هستند

    آنها تانک دارند ، توپ دارند ، بمب دارند مسلسل ونارنجک دارند

    نوکرانشان دور دنیا برایشان کار میکنند ، آنها خوشبختند

    حکومت لاتها واوباشان با حقوق های کلان ونوکرانی که آماده اجرای اوامرند

    آنها قوی هستند وهرچه را که میل داشته باشند واژگون میسازند ، حتی

    روح انسانهارا وآروزهایشان را به نابودی میکشانند

    سر انجام روزی فرا خواهد رسید که آنها نیز زبون وبیچاره دست

    گدایی دراز میکنند

    روزی آنها خواهند فهمید که همه این کارها بیهوده است درآن زمان

    چاره ای ندارند وتنها میتوانندفریاد  بکشند

    من خاموشم ، خاموش وساکت ودرانتظار انهدام آن افکار پلید ، انهدام

    آن آدمهای روان پریش که خودرا گم کرده اند

    کسانی که از حقیقت واهمه دارند  ، بهتراست از اقدامات وحشتناک

    آنها ، سخن نگویم ،

    آنها بیمارانی هستند که درحال مرگند  وبه یاری انسانهای واقعی نیازمند

    تردیدی ندارم که روزی همه آنها واژگون خواهند شد

    اینک من در خانه تنهاییم با شاخه های پربارم با طلوع صبح

    نفس میکشم بی آنکه بگذارم مرا بشکنند.

    آنها خودرا شکسته اند ، چرا که خود و اندیشه هایشان را به باد سپرده

    ودرانتظار وزش باد نشسته اند.

    ثریا/ اسپانیا/ سه شنبه / پانزدهم اپریل.

  • اپریل 14

    ابلیس ، در کرشمه آن جاودان مرد

    میلی نهان به سوی گناه دوباره دید /زیرا که سرنوشت

    مردی بجای او درخور عشقبازی نزاده بود

    —————نادر نادر پور » شادروان «

    امروز دوباره به باغ خاطره ها رفتم ، امروز بیست وچهار سال از مرگ تو درنهایت تاریکی وظلمات وبدبختی میگذرد ، تو مانند یک حیوان بو گرفته در شهر غربت جان سپردی ولاشه ات هر روز جا بجا میشد .

    بی آنکه شمعی برایت روشن کنم ، بی آنکه دسته گلی برمزارت بفرستم ، از طلوع صبح چون سایه  درکنارم ایستاده ای وصبح روشن مر ا به غروبی تاریک مبدل میسازی،

    اندیشه های دیرین مرا رها نمیکنند، من ابلیس را درکنار خود ودربسترم دیدم

    که مستانه چنان رقص تهوع آوری را به نمایش گذارد ودست وپای افشان چنان بادی درگلوی انداخت که همه استخوانهای من واجدادم درخاک به لرزه درآمدند.

    در آسمان آبی وروشن من در رنگ بیرنگی ویا رنگ همرنگی ناگهان رنگهای تیره وناپاک روح مرا آلوده ساخت.

    وامروز اولین کلامی که برزبانم آمد  با گریه ای که بیشتر به فریادشبیه بود ، گفتم :

    خداوند حقیقت ، خداوند راستین ، روح ترا تا ابد درشعله های آتش بسوزاند وهیچگاه آن روح پلید تو آرامش نپزیرد تو دست نشانده همان ابلیس افسا نه ها بودی که شرف مرا به یغما بردی.

    ———————————————————-

    دوشنبه / چهاردهم اپریل 2012 / ثریا (حریری) /اسپانیا

    به همسر از دست رفته ام که همیشه یاد او لزره بر اندامم میاندازد.

     

  • دخول

    در همه ادیان همیشه پنج اصول دیده میشود اصول دین شیعیان واصول دین مسیحیان واصولی که   درتورات آمده است .

    یکی از این اصول ( دخول ) و سفرخروج میباشد که مربوط به قوم یهود ونجات آنها ازدست فرعون بزرگ است.

    یک سفر دخول هم دراصول پنجگانه سرزمین شیعان برتارک تاریخ نوشته شده است که خروجی ندارد.

    حوای ایرانی ! شیفته ابلیس شد که زیر درخت سیب درشهر کفار نشسته بود ورجز میخواند وحدیث نقل میکرد شاعران وقصه گویان گریه کنان بسوی او پرواز کردند تا اورا به ( بهشت ) باختر زمین بیاورند ، او بر بال سیمرغ که از قبل آماده شده بود بسوی سر زمین شیعیان پرواز کرد واز همان جا یک راست به شهر بهشتی رفت که باید آنرا در آینده آباد میساخت  او آمد وگوهر عفت وبکارت حوای ایرانی را پاره کرد گوهر عصت اوراربود  تا جاییکه این حوای فریب خورده امروز به توبه نشسته است وبه درگاه پرودگار دعا میکند تا توبه اورا قبول نماید ، اما دیگر دیر است وتوبه او مورد قبول پرودگار قرار نمیگرید.

    دخول این ابلیس با شرح وبیان وحدیث وقصه توام با اشعار انقلابی وتجاوز به ناموس دختر ایرانی بر تاریک سر زمین پاک آریایی حک شد.

    » آن حوای تیره بخت از بیم گناه دست توبه بسوی ایزد متعال دراز کرد / واز پیشکاه او طلب بخشش نمود ، بخشش او به قیمت رنج ابدی او تمام میشود «

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه

  • مسافر دیروز

      سر انجام روی آتشکده سینه ام که شعله میکشید خاکستر ریختم همان خاکستری که امروز ترا درخود فرو برد ونابود کرد.

    سعی کردم گوشهایم را ببندم وچشمانم را که نه صدای سازی را از آن سیم های دردناک بشنوم ونه چهره ات راببینم.

    خوشبخت نبودم ، درکنار مردمی که نمی شناختم داشتم ادای زندگی را درمیاوردم ودر آرزوی تو میسوختم.

    حال امروز  پس از پنجاه وهشت سال دوباره آمده  ودرکنارم نشسته ای اما دیگر من وجود ندارم من مرده ام وتو هم آن نیستی که بودی دوچشم شیشه ای مات با رنگ زرد وگاهی پریده وصورت ولبانی که از بس دستکاری شده بودند دیگر شناختشان برایم مشگل بود.

    از تو نپر سیدم کجا رفتی ، چکار کردی وبا چه زنانی همبستر شدی تنها خودت اظهار داشتی که زنی از نوع زنان ( زنبوری) حاشیه نشین اقیانوس داشتی وپس از ده سال از هم جدا شده اید گویا هنو ز هم مهر او دردلت هست شاید بی پول شدی واو ترا رها کرد وتوبه دنبال پول برگشتی .

    به درستی نمیدانم که آیا تو معنای دوست داشتن را درک کر ده ای یانه ویا هوسهای زود گذر وعادت را عشق نام میدهی من هیچ حسادتی نسبت به زنانی که با تورابطه داشتند ، ندارم ودیگر امروز هم برای این حرفها دیر است شغل ووضع اجتماعی تو ایجاب میکرد که دربین زنها باشی زنانی که به راحتی خودشان را در آغوش تو می انداختند وبرای تو هیچ فرقی نمیکرد ، آنقدر از محیط اطرافت دور بودی که نمی فهمیدی زنی که باتو همبستر شده چند ساله است وآیا همسری دارد فرزندانی دارد؟ تو فقط خودت را میساختی  تا از دنیا دور شوی ودر آسمانها پرواز کنی و نمیدانم این سیر آسمانی تو ترا به کجا ها میبرد هرچه بود چشمانت مانند دوچشم مرده درحلقه میچرخید.

    امروز سالها گذشته ومن هم از تو دور شده ام هم  از سر زمین وخانه اجدادیم وهم از خاطراتم ، حال روزانه زندگی میکنم ومیلی به نشخوارهیچ علف هرزه ای ندارم.

    به اولین بوسه ای میاندیشم که تو درسن شانزده سالگی آهسته از من گرفتی وآخرین آنها ، درزمانیکه در شکل وشمایل یک مادر بزرگ جلوه میکردم وسالها ازتو وعشق تو دور  شده بودم.

    روی کارت تولدم که بمن هدیه دادی ، نوشتی باتمام عشقم  روی آن دو گل سرخ قرمز نشسته بود ؟ دیگر  برای این شعارها دیر بود ، دیر.

    آن عشق نازنین که میان من وتو بود/ دردا که چون جوانی ما پایمال گشت/ اینک من وتو ، دوتنهای بی نصیب / هریک جدا گرفته ره سرنوشت خویش /

    آخ… هنوز عکسهای آنروزهارا دارم وهنوز آن کیف مخمل سیاه زر دوزی شده سوغاتی را نگاه داشته ام وعجب آنکه درطی این دوران طولانی هنوز نپوسیده ویک جفت گشواره درونش جای دارد  چرا آنهارا نگاه داشته ام ؟ نمیدانم  خودم هم نمیدانم ،  شاید حقیقی ترین نکته زندگیم همین عشق بود  امروزهیچ کینه وکدورتی نسبت به تو ندارم ، شاید میبایست اینطور میشد بتو گفتم من سرنوشت سازم شاید میبایست ترا میافتم وترا آباد میکردم درحالیکه خود ویران بودم ودر ویرانی تمام بسر میبردم آنچه مسلم است من بتو اعتماد کرده بودم بی آنکه بدانم اعتماد کردن به آدمی مثل تو ویا دیگران یکنوع دیوانگی است ، تعارفات ودروغها وقربان صدقه رفتن های دروغین جزیی از فرهنگ ما ایرانیان است .

    نمیتوانم تصور کنم درآن روزهایی که باهم به رستوران برای شام میرفتیم ویا به سینما ، ویا در کافه نادری توت فرنگی وخامه میخوردیم  اگریک پیشگو بتو میگفت پنجاه سال دیگر تو در کنار این دختر جوان در  جنوب یک کشور اروپایی خواهی نشست ودوباره شام خواهید خورد  تو چه عکس العملی را نشان میدادی ؟  دراندیشه وفکر تو چه میگذشت ؟  حتما من ساده دل باخود می گفتم ، طبیعی است که همیشه باهم خواهیم بود ، ما متعلق به یکدیگر هستیم وخداوند سرنوشت مارا بهم گره زده است؟!!!

    وپنجاه سال بعد یکدیگررا دیدیم ، تو درکنار من وبچه هایم ونوه هایم نشستی ، باز باهم شام خوردیم ، بی آنکه به یکدیگر تعلق داشته باشیم تو یک رهگذر ومسافر دیروز بودی .

                                   ثریا. اسپانیا. از دفتر خاطره ها 2004

     

  • رفتم که رفتم

    میخوانم وصدای من از ژرفنای دل

    هرگز بگوش مطرب وساقی نمیرسد/ زیرا ، این دوتن

    چیزی بجز نقش فریبنده نیستند / من درنگاه کسان ، نقش دیگرم

    ——————-نادر پور

    احساس میکنم که کم کم دارم از تو دور میشوم ، از تو ، از خاطرات کودکی ونو جوانی و…عشق.

    گاهی از روزها بیاد  میاورم که ساکت وغمگین روبرویم نشسته ای ومن از روزهای گذشته با تو حرف میزنم گاهی رگ حسادت تو تیر میکشد واز اینکه نتوانستیم با یکدیگر باشیم دچار افسردگی میشوی ، گاهی ساعتها به چشمان من خیره میشدی دنبال چیزی میگردی که درجوانی آنرا گم کرده بودی حال میخواستی درعمق چشمان این زن پا به سن گذاشته آنرا بیابی.

    بعضی از اوقات باهم سرگرم بازی با ورق میشدیم ومن همیشه از تو میبردم شاید دلت اینطور میخواست که من یکبار هم شده در زندگیم  برنده شوم ، سیگار زیاد میکشیدی وهمه خانه از بوی سیگار وسایر چیزها ! اشباح شده ونفس کشیدن برایم مشگل میشد با اینهمه تحمل کردم ، شبها خیلی زود ترا تنها میگذاشتم وبه اطاق خوابم میرفتم ودرب را ازدرون قفل میکردم  دیگر نمیتوانستم بتو اعتماد داشته باشم تو عوض شده بودی دیگر آن نبودی که من میشناختم منهم دیگر آن نبودم که تو دوست میداشتی .

    درحال حاضر نمیدانم کجا هستی وچکار میکنی من آنچه را که داشتم بتو واگذار کردم بامید آنکه این بار بقول سیروس بمن خیانت نکنی و…خیانت کردی مانند همان روزهای جوانی ، مانند همان دوران مدرسه که دست مرا میگرفتی وبا هم به سینما میرفتم دست من درمیان دستان گرم تو عرق میکرد وخودم روی آسمانها پرواز میکردم ، هنگامیکه بخانه برمیگشتم تا مدتها نمیخواستم دستهایم را بشویم میترسیدم بوی تو را آب ببرد دورحیاط خانه را بانام تو نقاشی کرده بودم همه اطاقم از عکسهای تو پوشیده شده بود حتی دفتر مشق شبم نیز با نام تو آغاز میشد.

    نمیدانم چرا از هم جدا شدیم وهریک راه خودرا گرفتیم وبسوی سرنوشت رفتیم؟

    تو چندان اهل زن وفرزند وپایبند خانه وزندگی نبودی ( این موضوع را چند بار پدرت بمن یاد آوری کرده بود ) تو به دنبال چیزی میگشتی که ترا تا اوج آسمانهاببرد وآنرا یافتی و….من در انتظار یک همسر وچند بچه بودم نه بیشتر واین آرزو در آن زمان برایم امر مهمی بود ، نه پدرم قل قل میرزا بود ونه مادرم دختر فخارالملک یا السلطنه ، دوانسان سالم ، بیگناه ، وساده شهرستانی که میل داشتند همیشه پاک زندگی کنند وهیچ چیز حرامی درزندگیشان پیدا نمیشد دست کمک ویاری را بسوی همه دراز کرده بودند.درحالیکه هیچ دستی به کمک آنها نیامد ، آن زمان تازه پدررا ازدست داده بودم وترا یافتم همه عشق دنیارا بتو دادم ، تنها شانزده سال داشتم . زیبا بودم ومردان زیادی دراطرافم میگشتند ،  و من تنها ترا میخواستم ، ترا. هیچ موجودی با هیچ قیمتی نمیتوانست این عشق را از من بگیرد مگر آنکه خو د رها شوم ، تر ا بخد مت سر بازی فرا خواندند ومن ترا گم کردم وروزها و هفته ها در کوچه های » آشنا« به دنبال تو میگشتم ، زمانی تر ا یافتم که دیگر دیر شده بود ومن با شخص دیگری میخواستم پیوند زناشویی ببندم ، به همراه جهازم یاد ترا نیز باخود بردم ، در دفتر کارم ، در پشت میز ناهار  در تختخوابم ودرساعات تنهایی روح تو گرد من میگشت ونفس ترا در پشت کردنم احساس میکردم ،  به همین دلیل هم ازدوجم چندان طول نکشید ، میخواستم آزاد باشم تا هرگاه ترا یافتم بسویت بشتابم .

    از : دفتر خاطره ها ……….ادامه دارد 2004

  • سیب کرمو

    من یک سیب سرخ بزرگ دارم که بصورت یک » المنت ـ روی یخچال چسپانده ام ، سیب سرخ بزرگی  که از مغز آن کرم بیرون میاید ، ؟ سالهاست که آنرا دارم وهمیشه روی یخچال صاف وصامت ایستاده سیب چشمان زیبایی دارد ولبانش به خنده باز است اما یک کرم بزرگ از گوشه مغز او دارد سر بالا میرود!

    گاهی در این فکرم شاید اکثر ما دچار کرم خوردگی مغز خود هستیم وخود نمیدانیم .

    ———

    تکیه گاهی نیست ، نبوده ونخواهد بود

    درختان باغچه ام همه لرزانند ، از بیم حادثه ها

    از لابلای شاخ وبرگ آنها ، تنها تصور خورشید را

    که درآستانه دمیدن است ، می بینم

    امروز در غروب زندگیم

    پیرانه سر شمع تمنای خودرا ، برافروخته

    در تیره راه جاده ای بی انتها

    در  میان بزم خوبان

    هرگز آن نبودم که میخواستم باشم

    تصویر من درجمع دیگران ، نشان تصویر خودشان بود

    تصویر من نشان تقدیس ملال انگیزم ،

    امروز ، تنها ، در میان این مردم پوشالی

    من همنیشبن حافظ خلوت نشینم

    ودستی بر گیسوی خیام دارم

    پیرانه سر ، یاد ایام جوانی

    وبیاد چنگ زهره افتادم

    چنگی که سیم هایش برید

    وروزگار تصویر چنگ نواز را

    شکسته کشید.

    شنبه پنجم ماه می 2012

    ثریا اسپانیا

     

  • مریلند

    آوخ ….گویا کم کم دعاهایم دارند مستجاب میشوند ؟ شبه ناپلئون برسر فرانسه سایه انداخته ؟! حال » مرکوزی « تبدیل میشود به –  » مریلند « البته اگر این یکی هم بفکر تاجگذاری نباشد ؟!

    وآن مدل مامانی باید برگرد روی سن نمایش مد وهمه چیز را به نمایش بگذارد با نشان لژیون دونور ! وکاخ الیزه را تحویل بانوی دیگری بدهد ،

    و در سرزمین باختر ، در خاور میانه ودر کشور نازنین وپر برکت ما ومایه فخر ومباهات تاریخ ! مردم نگران این هستند که مبادا (امام زمان ) به شیره یا تریاک یا هرویین ویا کوکایین معتاد شده باشد ونتواند دنیا ومافیهارا با شمشیر برنده خود از دم تیغ بگذارند ودنیای مارا به عدل وعدالت برساند !؟

    خلایق هرچه لایق

    اینهم روزی نامه امروز ،

    ثریا/ اسپانیا /دوشنبه

  • روز مادر

    سایه اش ، آهسته از کنارم گذشت ، هاله ای سپید دور او بود ، او همیشه درزندگیم همه جا ساکن بود ، بی حرکت وبی حرف با چشمان بسته ، گویی مانند امروز من ، از دنیا ی دیروز بیزار شده است .

    هر روز صبح زود از پله ها سرازیر میشد ، آهسته ، تا خواب مارا بهم نریزد .

    درها آهسته باز وبسته میشدند واو با پشت خمیده اش به درون اطاق میخزید

    تنگ بلور آب همیشه درکنارش بود وسجاده اش که همیشه رو به قبله باز بود.

    شب گذشته سایه او روی صورتم افتاد ، باهما ن چادر وال نازک سپیدش که هنوز روی موهای حنایی او لیز میخورد وموهای انبوه اورا نمایش میداد.

    دخترم ، این اشک ها برای چیست ؟ من که همیشه باخدا راز ونیاز داشتم وروزها برایت اشعار محلی میخواندم ، قصه ها میگفتم ،شکوه زندگی را درتو می دیدم.

    دخترم ، این اشک ریختن ها یعنی چه ؟

    آه …پس او نمرده  ، او زنده است هنوز درغم وخیال خودمیتواند کانون مهربانی خانه ام باشد ، با قصه های دیروز وغم های امروزش میتواند نقشی بر آینده بزند

    برخاستم ، دستهایم درهوا پی او میگشت بوی او توی اطاق پیچیده بودهمان بوی خوش ( مادر) .

    آه ، مادر کمکم کن ، دیگر میلی به هیچ چیز ندارم  ، نه توشه میخواهم نه همراه ، نه همزاد ، از بن ابرهای خاموش مرا بسوی خویش بخوان دیگر میلی به کوک سازها وشنیدن آوازها ندارم همه چیز درمن مرده ، کمکم کن.

    ماه  بر آن اندام باریک افتاد همه جا روشن شد  بانگ سحرگاهی با صدای ناقوسها برخاست ، همه جا سپید بود ، نه ! هیچکس نبود ، این صدای تنهایی وبفض فرو خورده ام بود که درمیان سپیدی دیوارهای کچی میپیچید

    و… او نبود ، تنها سایه اش بود که با نگرانی اشکهای مرا با گوشه چادر نماز سپیدش پاک میکرد .

    یکشنبه / ششم ماه می / روز مادر                        ثربا/ اسپانیا

  • روی صحنه

    در گذشته همه فیلم ها در دست چند آرتیست بودند و یادو هنرپیشه اول یکی مرد ودیگری  ، زن ، داستان هرچه بود تراژدی یا کمدی یا درام به هرروی هردونقش داشتند وعده ای سیاهی لشکر.

    در این زمان سیا ستمداران  زمانه نیز نقشی هم به یک زن میدهند تا درصحنه تنها نباشند وهردو نقش خودرا بخوبی بازی میکنند ، مردم هم سرگرم تماشای هنرپیشه های اول هستند تا ببیند چگونه میپوشند وچگونه سخن میرانند،

    تنها بی هیچ همدمی باید به تماشای بازی سیاستمداران بنشینی تا هرکدام به نوبت روی صحنه نمایش آمده ( جیبهارا ) پر کنند وجای خودرا به دیگری  بدهند .

    مردم؟ ملتها؟ آنها گوسفندانی هستند که به چرا مشغولند وهرگاه لازم باشد آنهارا برای نمایش به میدان شهر میبرند  ، سیاهی لشکرانی هستند که برای پرکردن صحنه سیرک ونمایش به پای صندوقهای بسته ( انتخابات ) میروند تا به آنها یاد آوری کنند ، سبزه زار وعلف دست ماست .

    باید خاموش بود ونشست به تماشای فیلم ونمایش که بیشتر به یک صحنه سیرک میماند ، زبان را باید بست ، دهانرا باید دوخت ، ونباید گفت :  بین تاحدم کنند تحمیق !

    اکنون سئوال این است که مقضیات زمان کدامنند وضرورتهای تاریخ کدام ؟ هر انسانی دونوع زندگی دارد یکی جسمی ودیگری  روحی امروز جسم وروح انسانها هر دو درحال متلاشی شدن هستند وآنچه که مربوط به دولتهاست مقررات سفت وسخت واقتضای  دولت هاست وآن نظامی که کشوری را هدایت میکند امروز جسم وروح انسانها درقلمرو این سیاستمداران » ناشناس« یکسان ازهم متلاشی  شده است ، هنرپیشگی وسیاستمداری ( خانوادگی) وفامیلی میباشد ! امروز کمتر میتوان به مجموعه معنوی وحیات یک ساستمدار خوب پی برد آنها خودرا از مردم جدا کرده اند  امروز دیگر نمیتوان درتاریخ حیات بشری نوشت » تاریخ متمایز وپایدار « امروز باید نوشت : دوران کهولت ونابودی بشر.

    شاه ترکان ، سخن مدعیان می شنود

    شرمی از مظلمه خون سیاووشش باد     حافظ شیرازی

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه

     

  • رد پای خاطره ها؟؟؟

    آیا ما میدانیم که چه کلاه بزرگی سرمان رفته وهنوز درخواب خوش خود به عصر طلایی می اندیشیم ؟

    مردان بزرگ واستخواران داران ووطن پر ستان واقعی بنوعی سر به نیست شدند وبچه های آنان ونوه هایشان نیز بکلی فارع البال در کشورهای اروپایی دوران میانسالی را می گذرانند و…..نوچه ها وبچه های کوچه وبازاز نیز با رد پای خاطره ها سرشان گرم است وکشور بزرگ وپهناور ایران  مانند همان روزهای قدیم دردست دوابر قدرت دارد تکه تکه میشود ، یکسو بریتانیای کبیر وپیر ودیگری روسیه قدرتمند ودراین وسط نوزادی هم بنام امریکا دست از قنداق درآورده وسهمی میخواهد اگر انقلاب نمیشد ، امروز چگونه آقایان میتوانستند در سراسر دنیا در کنار دریاچه های زیبا ومیان جنگلهای سر سبز و خوش آب وهوا سفره خودرا پهن کنند وگاهی هم از سر زیادی روی یک باد هم از خودشان خارج کنند؟

    اگر انقلاب نمیشد چگونه اینهمه مردم بیسواد وگرسنه وپابرهنه امروز در  ویلاهای بزرگ با فرشها ی قیمی چپاوول شده خودرا ( بزرگ) جلوه میدادند؟ آنچه که فراموش شده حاکمیت ارضی کشور ایران است که دردست مشتی غریبه دارد ویران میشود .

    کجاشد آنهمه سوز وساز وآواز ودلسوزی برای ملت ر نج کشیده فلسطین؟؟؟ امروز چه کسی برای ما درد میکشد ودل میسوزاند روزیکه محمد رضا شاه پهلوی برای ادای سوگند به مجلس رفت تنها جای دو سفیر خالی بود سفیر بریتانیا وسفیر روسیه ؟؟ در سالهای بعد حکومت اورا به رسمیت شناختند وسپس نقشه های خودر ا باز کر دند .

    چندین سال پیش حدا اقل دستمزد یک کار گر ساده معادل دوهرار ریال بود ( یعنی دویست تومان ) ودر سالهای بعد به هزار تومان رسید امروز تنها این یک شوخی است ارقام بالاترند وآقازاده های دیروز که پا برهنه توی کوچه ها میدویدند وگردو باز ی میکردند امروز سوار اتومبیل » لمبرگینی « چند میلیونی میشوند وخیابانها را اشغال کرده اند نیمی عراقی ، نیمی افغانی نیمی پاکستانی نیمی ترکستانی نیمی کردستانی وووووو…… امروز دیگر آن آقایان به کالاهای ارزان قیمت فروشگاههای کارگری با قیمت ارزان احتیاج ندارند آنها درسر زمین غر ب در کنار امپریالیزم ادمخوار مشغول چریدن وجویدن گوشت یکدیگر میباشند.

    گاهی هم قصه ای مانند قصه » دوماهی « برای ایران میخوانند اما محال است بتوانند شکوه وجلال زندگی امروزی را رها کرده بسوی فلات ودشتهای بی آب وعلف وکویر خشک ایران برگردند ، محال است محال . آنکه دزد بودبرد وآنکه توانست خورد وآنکه دانست ….مرد !و در کنار مان » گوگوش « را کم داشتیم که خوشبختانه او هم رسید دیگر غمی درعالم نداریم !؟ دوره ها برجاست قمارهای کلان جای خودرا درکازینوها دارند کاباره چلوکبابی ورقص عربی کله پاچه وسیراب شیردون دیگرچه خواهی صدها رادیو وتلویزوین خیلی باحال تراز سابق هم مانند قارچ رشده کرده اند وهمه هم شمشیررا از رو بسته اند .

    قصه ما به سر رسید وقصه غصه های ایرانمان نیز تمام شد.

  • تاجر بی تجربه

    پدرم توانست مادررا راضی کند تا سرمایه ای باو بده برای باز کردن یک دکان کلاه فروشی .

    در انتهای یک کوچه باریک در  خیابان اصلی یک زیر زمین وبا یک دکان بزرگ خریداری شد وعده ای کارگر درزیر زمین با آوردن مواد ( نمد وپارچه ساتن وغیره ) مشغول کلاه مالی شدند ! وپشت شیشه مغازه چند کلاه زنانه ارتیستی با پر طاووس ومونجوق نوارو چند کلاه ( شاپو) چیده شده بود ، واین تجارت تنها یکسال طول کشید حتی یک کلاه بفروش نرفت.

    زنان همچنان درچادر خود وحجاب پوشیده بودند ومردان هم با دستار یا کلاه معمولی راه میرفتند کسی به کلاه فرنگی عالیجناب علی خان توجهی نکرد.

    تجارت دوم وتجارت سوم همه باشکست روبروشدند چون پدر اهل تجارت نبود ، فیلم سینمایی میخرید و برای بچه ها درتالار شهرداری مجانی نمایش میداد ، وبیشتر اوقاتش را بادوستان صرف می زدن ودود کردن پولهای بی زبان مادر بود .

    ناگهان پدر تصمیم گرفت به جرگه دراویش دربیاید !!! بنا براین راهی شهر  ماهان شد وپس از چندی با پیراهنی سفید ویک شب کلاه وتسبیح وکشکول وتبرزین برگشت .

    تبر زین هارا به بالای بخاری جاییکه آیینه نوربلین مادر جای داشت کوبید ودر دوطرفش هم دوعدد تبر زین را بصورت ضریدرگذاشت .

    هر روز از لوازم خانه چیزی کم میشد آفتابه لگن نقره به سرای دراویش هدیه شد چند قالی وقالیچه نیز به دنبالش رفت صندوق یا  » مجری « مادر خالی شده بود دیگر اثری آز آنهمه پارچه های رنگا رنگ نبود روسری ها دستمالها همه به زنان دیگر که معشوقه پدر بودند هدیه میشد وپارچه های مردانه پوشش لباس خود ورفقا میشد ، گردنبند مروارید مادر بفروش رفت دست بندهای طلا وگوشوارهای قدیمی اش همه به یغما رفتند و… وپدرنیز پشت همه اینها درماهان معتکف شد . دیگر هیچگاه پدررا ندیدم.

    مادر هنوز بفکر بازگشت او بود اما دیگر دیر شده بود پدر برای همیشه از ما جدا شد .

    و در این زمان بود که تازه مادر متوجه شد که هرچه را داشته از دست داده وتنها چند دانگ آب ویک خانه ویک درشکه وچند تکه زمین برایش باقی مانده واز همه مهمتر خانواده وفامیل او برای همیشه اورا ازخود رانده بودند تاجاییکه دایی بزرگم حتی نام فامیلش را نیز تغییر داد.

    از اینجا دیگر برای دردها وبدبختیهایم چیزی ندارم بنویسم دیگران بهترا زمن میدانند.  مینویسند !!!یا قصه میگویند وافسانه میسازند

    ومن خود بی سرنوشتم اما سرنوشت ساز .

  • لیر عثمانی

    بوی خوش وطعم شکلاتهای فرنگی تمام شد واز آن روز در بهشت هم به روی من بسته شد ، درعوض هندی ها از راه زاهدان همه گونه لوازمی را قاچاقی به شهر ما میاوردند ، از پارچه های فاستونی انگلیسی ، تا دستمالهای تور دوزی شده که درگوشه آن یک گل سرخ  با نخ ابریشم دوخته شده بود وروسری های ابریشمی نازک ، مادر که علاقه زیادی به پارچه های نبریده داشت مرتب آنهارا میخرید ودرون ( مجری ) یا صندوق آهنی خود میچید همه چیز درآن صندوق پیدا میشد ، از زیر پیراهنی ابریشمی مردانه وزنانه تا لیره عثمانی !

    یک روز دیدم که مادرجانم کنار صندوق به حال غش افتاده ومشتی کاغذ سبز هم درمیان دستهایش مچاله شده ،  فریادی کشیدم وهمه اهل خانه را را خبر کردم ، آمدند ، سرکه وقند وگلاب را آوردند واورا بهوش آورده روی تشک نشاندند ، چه خبر شده ؟ چی شده ؟ هیچ ، مادر بخیال خودش میخواسته کمی تجارت کند نیمی از پولهای خودرا به یکی از همین هندیهای عمامه بسر داده واو هم برایش لیره عثمانی آورده که دیگر به درد سوختن زیر دیگ میخورد

    حجاب زنها کم کم جای خودرا به کت ودامن وروسری داده بود آنهاییکه مومن تر بودند از خانه کمتر بیرون میامدند ویا با چادر درون درشکه های بسته اینسو وآن سو میرفتند  بعضی ها یک کلاه به اندازه یک لگن بزرگ روی روسری خود میگذاشتند تا مثلا صورتشان پیدا نشود با مانتوی بلند وگفش های پوتین مانند بندی گاهی هم پاسبانهای گشت اگر زن چادر به سری را درخیابان میدیدند چادر اورا ازسرش برداشته وپاره میکردند که این اتفاق برای مادر خودم هم افتاداورا از درشکه بیرون کشیدند وچادر اورا ازهم دریدند بیچاره دست گذاشته بود روی موهایش وفورا کف درشکه خوابید.

    روزی پدرم آمد وگفت : بی بی ، میدونی چیه ، من فکر کردم که یک دکان کلاه فروشی باز کنیم ، الان دیگه حجاب از میون رفته من چند مجله فرنگی پیدا کرده ام ومیتونم از روی آنها طرح کلاههارا بریزم مردان هم دیگر کمتر کلاه پهلوی سرشان میگذارند اکثرا یا کلاه بزرگ لگنی دارند یا سر برهنه میباشند.  دنباله دارد

    ثریا . از خاطره های پراکنده

  • صابون

    اواخر سالهای بیست بود ، جنگ دوم جهانی تمام شده اما هنوز رد پای سربازان وافسران ( متفق!!) در کوچه ها وشهر ها دیده میشد آن روزها من نمیتوانستم فرقی بین سرباز وژاندارم وافسر وغیره بگذارم ( هنوز هم چندان دراین کار خبره نشده ام) ! هنگامیکه مادرجانم به همراه سایرین برای نماز به مسجد میرفت ، من با بچه های همسن وسالم در میان خاک وسنگ پیاده رو بازی میکردیم ، گاهی یکی از این لباس نظامی پوشان بما نزدیک میشد وشکلاتی از جیبش درمیاورد بما میداد ، آه … چه بویی ، چه طعمی ، شکلاتهای خوشمزه درون کاغذ های رنگی آبی ، قرمز وزرد وسبز  من آنهارا که میخوردم کاغذ های رنگی را جمع میکردم ودر لابلای صفحه قرانم میگذاشتم ، ما هرروز به مکتب میرفتیم ودرس قران میگرفتیم ! بعضی از ساعتها که حوصله ام سر میرفت قران را باز میکردم وکاغذرا بومیکشیدم ، وای چه بویی !

    یک روز غروب که باز بازی ما تمام شده وداشتیم از دست یکی از همین نظامیان خوب ! ومهربان شکلات میگرفتیم ، احساس کردم مشت محکمی سوی سرم خورد وکسی مرا ازپشت کشید ، برگشتم دیدم بعله ، خاله جان عزیز ومهربانم مرا با این شدت کتک میزند وکشان کشان مرا بخانه برد ورو به مادرکرد وگفت :

    تو این بچه را رها کردی که برود از دست سربازان شکلات بگیرد میدانی آنها با این شکلاتها بچه هارا مسموم میکنند بعد میدزدند ومیبرند آنهارا میکشند واز روغنشان صابون درست میکنند؟!!

    ما آنروزها برای شستشوی خودمان از کتیرا وسدر وسفیداب استفاده میکردیم از آن روز من هر صابونی را که میدیدم خیال میکردم بچه  ای را کشته اند والان خون وچربی او دروسط صابون است .

    ثریا. از خاطره های پراکنده

  • آلبانو

    دلم میخواست میتوانستم برای دیدن او وشنیدن صدای جادویش به سالن کنسرت میرفتم ، اما برایم امکان ندارد او در شهر سیویل آنهم تنها یک شب برنامه دارد ، او حالا دیگر پیر شده با هیکل صد کیلویی خود با شلوار جین سیاه فرسوده کت سیاه وپیراهن سیاه ویک کلاه حصیری که همیشه روی سر ش قراردارد تا طاسی سر اورا بپوشاند ،

    روی یک چهار پایه آهنی که مانند میخ به ماتحت او فرو میرفت به سختی خودرا نگاه داشته بود وبین بچه های چهار وپنج ساله تا هفت ساله داشت نقشی را بازی میکرد که مجبور بود ، او برای تبلیغ و فروش سی/دی تازه اش باید خود راه میافتاد ، گمان نکنم کسی دیگر اورا بیاد بیاورد آن مرد باریک اندام  با آن صدای جاوییش که دیو صحنه را به زیر پاهای خود میکشید ، حال پس از گم شدن مرموز دخترش باید جوابگو باشد آنهم جوابگوی کسانی که کمتر از زندگی پر ماجرای او باخبرند/وهمه میدانیم که بیشتر هنرمندان اسیر دست چه کسانی میباشند وچه بهای گزافی بابت شهرت خود میپردازند .

    او دربین دختربچه ها وپسر بچه ها نشسته بود وداشت با سئوالات  از پیش تعیین شده آنها جواب میداد.

    آلبانو ، تو در شهرتان کلیسا داری ؟

    آه بلی سه کلیسای بزرگ قدیمی

    آلبانو ، تو میتوانی آواز > آوا ماریا ء را بخوانی

    کدام یک ؟ شوبرت یا واگنر ؟ دخترک ساکت میماند ، او نه شوبرت را میشناسد ونه واگنر را او تنها آب نبات چوبی وسیبهای شکری  وپیراهن های پرچین رقص فلامنکوی جشنهای سالیانه شهر سیویل را میشناسد.

    واو صدای خسته اما هنوز زیبای خودرا درفضا رها کرد وآوا ماریای واگنر را به زبان لاتین خواند.

    دخترکی باو گفت : آلبانو مادر بزرگم میگوید چشمان تو خیلی زیباییند میتوانی عینک خودرا برداری تا من چشمان ترا ببینم ؟

    او جواب داد اگر عینکم را بردارم دیگر نمیتوانم هیچ یک از شمارا ببینم با اینهمه عینک را برداشت ، دوچشم زیبای دوست داشتنی درمیان مشتی چربی فرو رفته بودند.

    دیگر کمتر کسی اورا بیاد میاورد ، دوران او وامثال او بسر رسیده دنیای زباله هاست ، دنیای لیدی گاگا هاست ولیدی مادونا ؟!

    دنیای سیاستمداران بو گرفته که همه صحنه زندگی را پرکرده اند وهنر وزیبایی را به زیر خاک برده اند ، دنیای ردا پوشان وعبا پوشان است  با چرندیاتی که خود نیز باور ندارند دنیا ومردم را سر گرم  نگاه داشته اند.

    چه کسانی در کنسرت او شرکت خواهند کرد ؟ پیرزنان وپیرمردان قدیم اگر آلزایمر نگرفته باشند مادر بزرگان وپدر بزرگان اگر فلج نشده باشند گمان نکنم نسل جدید میل داشته باشند آهنگ معروف وزیبای » بازگشت « را بشنود.

    قرن ماهم تمام میشود از قرن نوزدهم تا بحال دنیا هیچ هنری بخرج نداده تنها بازی با بمب ها وبرداشت سود سرشار از تولید اسلحه وتبدیل زباله ها به خوراک وپوشاک وسرگرم کردن مردم با  مسائل احمقانه  جنگهای داخلی وشورش های بی دلیل وساختن مسجد وکلیسا و….؟ رونق فاحشه خانه ها ….تولید ناخالص مواد مخدر!

    ثریا. اسپانیا. دوشنبه

  • جربزه !

    در  پس پرده فریاد، و فریاد ها ،

    زیستن ، ممکن نیست ، فریاد عصیان

    ترا ازخاک خلاص نمیکند

    ورهایی بخش نیست

    تو برده وار ، درشکوه مردان مرده خوار

    با فریادی شبیه یک فواره کوتاه

    که نتوان به اوج رسید ، گام بردار

    آهسته

    دنیا برده میخواهد ، نه فریاد

    تا به باروری خویش ادامه دهد

    دستمایه آنها ، ( راه شهید ) است وشهید پرور

    وعاصیان زنده بگور

    کسی که باید بماند که بار آورد ، به بار!

    نه مرهمی ، نه شعله ای که بنشیند برسرمای

    درونت

    فریاد ،  در سکوت ، مبادا خواب مرغان را

    بهم زنی

    در غبار تیره نشستن وبر حضور ذهن خویش

    افسار زدن

    گوشه دنجی ، بر سیم ساز دل خویش

    کوبیدن ، و……خاموش

    دنیا برده میخواهد ، آنکه میداند کشته میشود

    وآنکه نمیداند ، میداند چگونه برده وار بزید

    دیگر نه شب زیباست ، نه پرتو روشن خور شید

    در دمیدن صبح ، هرچه هست سیاه است ، سیاه

    همه چیز رنگ سیاه دارد

    دستمال سیاه را بردار واشکهای سیاه را بزدای

    قبل از آنکه جرثقیلها ترا از زمین بردارند

    در غوغای سنگین شهرهای آلوده به سفلیس

    بی فریاد ، بی کلام وناشنیده درسکوت

    بنشین ، جایزه است آماده است ؟؟!!

                                     ثریا. یکشنبه .27 اپریل

     

  • بو گرفته اید

    دلم گرفته ، آسمان هم گرفته ، من وابرها ، باهم گریه میکنیم

    بفکر پیراهن کهنه خود هستم ، هرچه اورا تمیزکنم ، باز بوی کهنگی میدهد

    بفکر اجاق هستم وغذای مانده روز پیش ،

    هنگامی که پول نیست ، همه آش درون کاسه آب است هنگامیکه

    پول نیست ،  هرنویی کهنه مینماید وهر ناکسی کس میشود

    اینجا  غیراز فقر ونا امیدی چیز دیگری نیست

    بما مژده میدهند که باز هم بدتر خواهدشد

    تو چکار میکنی ، مانند یک پرنده در باران وسرمای زمستان

    که نمی تواند جوجه هایش را سیر کند

    مانند من تن به نا امیدی میدهد

    هرچه کنی ، بی فایده است

    ایجا غیرا از فقر ونا امیدی چیز دیگری نسیت

    هیچکس نیست ، چه باک باید به پا خیزم

    هنگام سکوت تمام شد باید فریاد کشید ، فریاد

    سخن از سرنوشت است  ، جاییکه ظالم حاکم است همه قربانی میشوند

    هدف کدام است ؟ هدف بزرگتر  ؟!

    برای همه هدف به دست آوردن پول است

    وآن چیز مشترک که نامش نجابت است درآتش خودخواهی ها

    میسوزد

    دیگر کسی نیست که با او پیوند داشته باشم

    دیگر کسی نیست تا مرا بیاد بیاورد

    خانته من ، زمین من ، درچنگ شما پنهان است

    وشما درکنار یک چشمه سار خنک خاطره هارا نشخوار میکنید

    آه بوی گند شما دنیارا فرا گرفته ، مانند لاشه های مانده گوسنفندان قربانی

    شما گندیده اید

    من با زنجیر های محکم خود درتلاشم تا مانند شما بو نگیرم

    ثریا/ اسپانیا/ شنبه / یک روز بارانی وغمگین

     

  • سلام بر پیری

    آن روزها من نمیدانستم پیری چیست ؟ وچگونه از راه میرسد ؟! اطرافم شلوغ بود خیلی هم شلوغ بود از هر طبقه ای به خانه ام میامدند درمیان همه آنها شاعر وترانه سرای معروف ( معینی ) که نسبت نزدیکی هم با همسرم داشت بیشتر خانه ما رفت وآمد داشت بخصوص همسر مهربان وفداکار او که به راستی پشتوانه زندگی وشهرت این مرد بود با فرزندانش که همه را یکی یک من برایشان ارزش قائل بودم.

    شبی درخانه ما آقای معینی دفتر ومداد همیشگی را که درجیب داشت بیرون آورد وترانه ( سلام  بر پیری ) ر ا نوشت تا انرا به هنرمند وآهنگساز ( فضل اله توکل ) بدهد وهمسر ایشان خانم بیتا آنرا بخوانند .

    در تمام مدت آعنگسازی وتمرین ها من حضور داشتم ترانه ای بسیار زیبا بود ،  :

    آیینه من شکسته چرا ؟ . به چهره غباری نشسته مرا / مرا ای دل من دعا کن / آمد زمان اسیری من . که گوید سلامی به پیری من / مرا ای جوانی صداکن / مرا ای جوانی  صدا کن/

    پرسیدم جناب معینی هنوز خیلی زود است که پیری بشما سلام بگوید وشما از جوانی اسمتداد بخواهید هنوز جوانید ……..

    آه خدایا ؟ چشمم به صورت همسرم افتاد، آنچنان غضب آلود بمن نگاه گرد وبقول معروف سبیلها یش ساز دهنی میزدند که من از حرف زدنم پشمان شدم وتوبه کرده رو به دیوار نشستم وخیره شدم به شعری که آنرا به یک خطاط معروف داده بودم تابنویسدودرقاب زیبایی آنرا به دیوارآ ویخته بودم :

    این نه کعبه است که بی پا وسر آیی به طواف

    وین نه مسجد که دران بیهوده آیی بخروش

    این خرابات مغان است درآن مستانند

    از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش

    امروز از همه آنهایی که روزی روزگاری باهم سر وسودایی داشتیم بی خبرم ، یادشان همیشه بامن است.

    ازکسانی که درهمنشینی آنها افتخار حضور داشتم بانوی آواز ایران خانم دلکش بود که بی ریا هرهفته آنجا میامد ، مرحوم عماد رام بود جناب توکل وآن آوازه خوان معروفی که کلاب ساقی را داشت ، مرحومه هایده ، واز بزرگانی که همیشه آنجا پاتوقشان بود :

    تمیسار ( دال) رییس اداره گذرنانه ، تیمسار ریاحی ودکتر باقر عین وخانم فروغ تیمورتاشوسایرین که نامشان از ذهنم رفته است.

    بلی روزگار خوبی داشتیم ، نان درسفره همه بود بعضی ها زیادتر داشتند ، عده ای کمتر واشخاصی هم بودند که میلی به نان خود نداشتند ونان وپنیر همسایه را بیشتر طالب بودند ، آزاد بودیم ، آزاد نفس میکشیدیم آزاد لباس میپوشیدیم وآزاد درکوچه وخیابان بی واهمه از ترس عسس های شبگرد در رفت وآمد بودیم . بلی روزگار  خوشی داشتیم .

    امروز ؟! تماشاچی فیلمهای سهمناک وجنگی وکشت وکشتار وسکس وبیماری وآلودگی به مواد مخدروروضه خوانی و پختن آش نذری وگوش دادن به چرندیات مشتی فرومایه وچاپ کتب بی محتوی وبی معنی که تنها باعث ویرانی ذهی کودکان ونوجوانان وسرانجام منجر شدن به (فوبیای) ابدی است.

    وهیچ خبری از نام آوارن نیست که نیست تنها خودفروشانند که بازار گرمی میکنند .

    ثریا/ اسپانیا/ از : دفتر یادداشتهای روزانه

  • سفرهای گالیور

    نمیدانم هنوز هستند کسانی که  کتاب» سفرهای گالیور « را خوانده وفیلم اورا دیده باشند ؟ یانه ؟ این روزها بر او هم » انگ سیاسی « زدند واز چاپهای متعدد آن خودداری میکنند مبادا کودکان این زمانه مغزهایشان ویران شود.

    نمیدانم چه بگویم وچه بنویسم درعین حال نمیتوانم بی تفاوت باشم ، انسان تا آخرین روزهایش به جدال وجنگ مشغول است بعضی ها این جدال را بی فایده میدانند وخوب میدانند که آنکه قوی تر است سر انجا م پیروزی با اوست اما مارا چه باک ،  من میخواهم به جنکهایم ادامه دهم .

    در ماه گذشته سالگرد کشتار ارامنه به دست دولت عثمانی بود ودرهمان حال رفتن یک میلیون یهودی به کوره های آدم سوزی هیتلر نیز دل دنیارا به آتش کشید ، حد اقل اینکه درآن زمان چند انسان بفکر این افتادند که دست این فاشسیت دیوانه را از دنیا کوتاه کنند و کردند ،

    همه این مقدمه چینی ها برای این بود که بنویسم این روزها ما درقرن غولهای بی شاخ ودم ویا شاخدار زندگی میکنیم قرن مردان تمام شد ، قرن زیبایی ، قرن نظافت ، قرن بوهای خوب ؛ قرن لباسهای شیک وقرن کراوات ها وپاپیونها تمام شد وقرن مردان  واقعی و کلاسیک نیز به پایان رسید.

    آلدلفو سوارژ نخست وزیر دوران دیکتاتوری فرانکو وسپس نخست وزیر شاه دموکرات اسپانیا این روزها در انتظار حضرت عزراییل است که اورا به سرای باقی ببرد سالها دچار آلزامیربود وچیزی از دنیا ی ما نمی فهمید  آن بیچاره مجبور بود هم طول وهم عرض زندگی را بپیماید.

    واین آخرین پدیده نیز خواهد رفت حال مردان سر تراشیده ، مردان شکم گنده ، مردان یقه باز وچر ک وشوریده ومردان بی هویت سرنوشتهارا به دست گرفته اند .

    دنیا اکنون رفته رفته  طرح مشخص خودرا ازدست داده وگذشته هارا فراموش میکند ودر حوصله زمان ومکان خود زمانی را باز میابد یک زمان متزلز وسیال .

    همه ارزشها یشان غلط وهمه قدرتشان نیروی جبر است خوب هنگامیکه موتوری با سرعت بکار میافتد وتند حر کت میکند سر انجام خواهد ترکید واز  کار میافتد فعلا باید تنها بفکر حیوانات باشیم که نسل آنها نیز رو به اتمام است و وبه تماشای غولها بنشینم که فقط خرخر میکنند ، نمیخواهم آنهارا به خوک های جرج اورول تشبیه کنم اما اگر درست فکر کنیم دست کمی از آنها ندارند.

     ثریا/ اسپانیا/ پنجشنبه