Category: General

  • چرا؟!

    برایم ایمیل بلند بالای فرستاد ، وپرسید چرا اینهمه غمگینی؟

    گفتم چرا؟ تو نمیدانی چرا ؟ برای اینکه بار اول است به این دنیا آمدم وگمان میکنم خیام نیشاوری چندین وچندبار آمده ورفته است ومیداند که دراین دنیا چه گذشته وچه ها میگذرد ومیداند که باید :

    مانند کبوتر معصوم ، مانند روباه مکار ، مانند گر گ درنده ، ومانند یک میمون دلقک بود ، اگر بخواهی همان اسب نجیب وسر  بزیر وارام واصیل باشی ترا تبدیل به یک کره خر میکنند واگر توانستند سواری مفصلی هم از تو میگیرند ورهایت میکنند ودر پشت سرت هم آواز میخوانند ، فلانی خر است ، دیوانه است ، عقلش پارسنگ برمیدارد ، خل وضع واحساساتی است ، هرچه دارد میبخشد وووو

    از همه بدتر ، بییعرضه هم هست ؟! نه راه و روش دزدی را میداند ونه راه روش خود فروشی ونه دستی درکار اکسپرت این پورت !!!

    من نمیتوانم به آنچه که اعتقاد  وایمان داشته وبا آن خو گرفته وبزرگ شده ام همه را دور بریزم وناگهان آدم جدیدی از خود بوجود آورم تا مقبول در گاه وبار گاه وصاحب کیا وبیا باشم ، من نمیتوانم نسل امروز را فریب بدهم واز دیروز بطور زیر لفظی !! بد بگویم درحالیکه در رژیم گذشته صاحب کیا وبیایی بودم وبه دستگاه  وابسته

    (البته من نه)، از دیگراین میگویم که به آسانی خوی وخصلت وگذشته خودرا فراموش میکنند وگویی ابدا آن قالب قدیمی وجود نداشته حال باید با قالب جدید راه رفت تا بزرگ باشند !وبیزنشان نیز خوب بگیرد ، اگر آن روزها درمیهمانیها مست وخراب  با مینی ؤوپ میرقصیدند امروز نماز میگذارند وهرروز به مسجد میروند !

    چگونه انسان میتواند صاحب چند شخصیت باشد وهرروز یک ماسک بصورت خود بگذارد ودیگران ر ا فریب بدهد ؟ شب چگونه سر ببستر میگذارند؟ با وجد ان خود چگونه کنار میایند؟

    عزیزم ، باید چند بار دیگر بروم وباز به دنیا بیایم تا راه روش انسانها ! را یاد بگیرم ، هنوز طفلم ! همین . باسپاس از مهربانی تو ودیگرعزیزان.

    ثریا/ اسپانیا/ همان روز شنبه !

  • خسته ام

    خسته ام ، خسته  ! از ماندن وبودن خودم خسته ام ، خسته .

    از من رمقی به سعی باقی مانده است /از صحبت خلق بی وفایی مانده است /

    از باده دوشین قدحی بیش نماند / از عمر  ند انم که چه باقی مانده است؟—————-

    بنگر زجهان چه طرف بستم ؟ هیچ /وزحاصل عمر چیست دردستم ؟ هیچ

    شمع طربم ولی چو بنشستم ؟ هیچ /من جام جمم ولی چون بگشتم ؟هیچ—————-

    دنیادیدی وهرچه دیدی هیچ است / وآن نیز که گفتی وشنیدی ، هیچ است

    سر تا سر  آفاق دویدی  ، هیچ است

    وآن نیز که درخانه خزیدی  ، هیچ است

    ———-

    ساقی غم من بلند آوازه شده است / سرمستی برون زاندازه شده است

    با موی سپید سرخوشم کز می ناب / پیرانه سرم بهار دل تازه شده است !………….

    بها دل غلط کرده که تازه شده باید درهمان زمستانش بمیرد.

    اشعار ” خیام نیشابوری /شنبه

  • نی زن

    نی زن ، نی بادل خرم زن ، نی زن ، روانت شاد .

    جز سکوت چه میتوان کرد ؟ نی زن ما هم رفت واین قافله عمر عجب میگذرد،

    مدتی از همان پنجره هر روزی چشم خودرا به تاریکی ها دوختم خبر بدی بود شب گذشته نیز با ناراحتی خوابیده بودم ، وصبح اولین خبر را ” خواندم” کسایی نای زن معروف هم پس از ماهها از کما بیرون آمده وبسوی آسمانها پرواز کرد.

    نه خبر خوبی نبود ، آن چهره مهربان ، آن لهجه شیرین اصفهانی که انسان را بیاد گز های شیرین میانداخت ، او که حتی با انگشتان خود بدون وجود نای ، نی میزد ، آخ …..او هم رفت .

    همین بود وتمام شد این مرد ی که سالها سال با هنر یگانه خود دنیایی را به وجد آورده بود دراین حال وزمانه در زادگاهش سر به زمین گذاشت .

    این خبر وجسم خسته ام هر دو مقابل پنجره ایستادیم وگریستیم ، گریه کار هرروزی ما شده هر روز خبری میرسد وباید اشک ریخت بی آنکه کار دیگری از دست ما بر آید. خوشا بحال بیخبران وبی غمان وباری بهر جهت زندگی را گذراند ، آنها نمیدانند  گریه یعنی چه ؟!

    بهر روی این ضایعه بزرگ هنری را به جامه کوچک شده ودرحال نابودی هنر مردم ایران تسلیت میگویم وبا خانواده ودوستان او همدردم.

    روانش شاد/              ثریا. اسپانیا/ جمعه 15 ژوئیه 2012

    26 خرداداماه 1391

  • پل پیروزی

    و……. او که امروز نیست ونمیدانم اورا درشمار مردگان بیاورم یا زنده به گوران ،

    او که تنها یک سایه بود ویک پل که با احتیاط از روی آن عبورمیکردم امید پیروزی نداشتم ، او بنظر نمی آمد که یک پل کامل ومطمئن باشد ومیدانستم که تنها میتوانم با عبور از روی آن به مرز آزادی زندگیم برسم .

    در زندانی که بسر میبردم همه نوع شکنجه ای وجود داشت ، تحقیر ، توهین ، تهعمت وافترا آنجا مکان امنی نبود ، هرچند نامش ” زندگی خانوادگی ودم اشرافیت را به دنبال میکشید ” اما خالی از هرگونه مهربانی وخالی از هرنوع امنیت روحی وجسمی بود ومن درمیان یک اطاق خالی به انتظار   سرنوشت نشسته بودم !

    زندگی سهمگین وسیاه ، ومن درانتظار شکوه رنگین کمان چشمانم را به در دوخته بودم ، تا او از راه رسید !

    چشمانم را بستم وروی پل پریدم با اندک تکانی ، بگونه ای که صدف از دیوار صخره جدا میشود .

    من از صخره ودریای مواج جدا شده وبه همراه او به جریان کند زندگی تسلیم شدم .

    او ، آن پل کمی سست بود وگاهی میلرزید او نیز شکنجه شده بود وحال امروز ما میتوانستیم با هم بسوی زندگی آرام وانسانی برویم .

    باو آویختم ، دیگر کسی نمیتوانست مرا ازمیان آن دیوارهای بلند بیرون بکشد.

    دستهای نامریی بکار افتادند واورا از من ربودند ، باز تنها شدم .

    درکنار غرش رودخانه گل آلوده وشعور  وحشی وفریاد بی اثر دیگران تنها راه میرفتم واو…… در کنج یک سلول تبدیل به یک شماره شد. ومن همسر یک زندانی سیاسی !!!!؟تنها بی هیچ پشتوانه مالی ویا امنیتی .

    ثریا/ اسپانیا/ ” از دفتر خاطره ها ” پنجشنبه

  • عجب شوری

    ای شور عشق درجانم بپیچ /در پیکر سردو خاموشم بپیچ

    من منم ، این ساخته از آب وگل / منم منم زاده  زرنج دل

    این منم ، زاده ز نور عشق / نه نام ننگم بل  به رنگ عشق

    من جمع اضدادم همینم که سپاس /نه ز تاریکی ترسم نه ز یاس

    من همه شورم همه عشقم رو کن بمن/عشق باشد آخرین بدرودمن

    ————-

    روزی عشق با یک ساقه زیتون  بر سرم نشست وفرمان داد که ، بشتابم

    دوان دوان بسوی او دویدم از سیلاب خشمگین وجنگلها تا پرتگاههای سخت وآبشار های پر هیبت عبور کردم.

    بسوی اورفتم ، قلبم از هیجان میلرزید چیزی نمانده بود که درپایش جان بسپارم.

    آنگاه عشق با بالهای لطیف خود بر بالای سرم به اهتزاز درآمد  وگفت”

    بایست ، دیگر بس است بس ، من ایستادم واو رفت بسوی نیستی

    امروز میخواهم بنویسم که ” من انسانهای پا بسن گذاشته وزنده دل را نیز مانند جوانان که رقص وپایکوبی میکنند ، دوست دارم زیرا پیری  که میرقصد تنها موی سپیدی دارد ودلش جوان است .

    من فانی نیستم ومیدانم هرچند سالی که برمن گذشته وآنچه باقی مانده چه اندازه است من درسر جای خود ایستاده ام میان دو رابطه ، عشق جوانی و میان سالی  وسپری کردن دوران تنهایی.

    از نردبان زندگی آهسته آهسته بالا آمدم در پله چهارم ، شور وطن پرستی مرا فرا گرفت ودرپله هفتم ایستادم به تماشا وسکوت ، ودانستم که مردان بزرگ ونامی وطن پرست ، دیری است که درخاک خفته اند ودامن از این بساط بلبشو جمع کرده اند اما میدانم که یادگارهای گرانبهایی از خود بجای نهاده اند اگر چه امروز زیر خاکند اما فردا آنها مانند ماه درآسمان لاجوردی خواهند درخشید .

    امروز نمیدانم روی کدام پله ایستاده ام ؟ تنها میدانم  سعادتی که به فنا محکوم است خواب وخیالی بیش نیست .

    ثریا/ اسپانیا/ از یادداشتهای گذشته !

  • حفظ آبرو!

    هر حکایتی ، اکنون شکایت است ،

    بمن نصیحت شد ه که فضولی نکنم ودرکار بزرگتران دخالت ننمایم !

    ولکن این یکی بدجوری مرا گزید وباید آنرا بسرا پرده دیدار میاوردم

    دوستی حکایت میکرد که ، چند هفته پیش دریک عروسی مفصل دریک باشگاه نو وتازه ساز واعیانی وشیک درتهران دعوت داشتیم هنگامیکه با اتومبیل رنوی خود وارد پارکینگ شدیم ردیف اتومبیلهای پورشه ، فراری وبی ام دبلیو ، جا خوش کرده بودند به دنبال جای پارک میگشتیم که مامور پارکیگ آمد وگفت “

    اتومبیل خودرا جای دیگری پارک کنید ، (اینجا آبروی ) ما* میرود !!!!! ما هم برای آنکه آبروی همه حفظ شود از خیر عروسی  گذ شتیم وبخانه برگشتیم .

    حال معلوم نمایید صورت مسئله را در کشوری که نان گیر باد نمی آید وسفره مردم تهی است درکشوری که هفتادو پنج درصد مردم در زیر فقر زندگی میکنند وتنها مواد خوراکی آنها شیر با وایتکش مخلوط است وهمه چیز خورا از چین و ماچین وارد میکنند ، جناب مامور پارکیگ بفکر حفظ آبروی صحنه نمایش است .

    دلم نیامد این دردرا ننویسم اگر چه هزاران بار دیگر ناسزا نثار این جانبه !!! شود.

    با تقدیم احترامات حضور مامورین واجب الاجرا!!!!

    ثریا/ اسپانیا

  • چکنم با دل خویش

    در دلم هست هوس

    که رسد درهمه احوال به درد همه کس

    چه اسیری دارا ، چه فقیری درویش

    چکنم با دل خویش ؟

    طفل عریانی دیدم

    بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شده سیر

    دل من سوخت بر او ودلم شد ریش

    چکنم با دل خویش

    چکنم ؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

    زارم از دست عدو

    بسکه محتاط بار آمده ودور اندیش

    چکنم با دل خویش

    گر درافتم با مار

    نیست راضی دل من تا کشم از مار ، دمار

    لیک راضی است که ازاو بخورم صدها نیش

    چکنم با دل خویش ؟

    از برای همه کس

    دل بیرحم دراین دوره بکار آید

    نبرد دل پر عاطفه کاری از پیش

    چکنم با دل خویش

    ؟ ………..ثریا/ اسپانیا / سه شنبه

  • یاد او /5

    امروز که این داستانرا مینویسم ، سالها ازمرگ او گذشته تنها یادگار او یک حلقه سپید ، یگ جفت گوشواره مروارید وبالشی که او سرش را روی آن میگذاشت ومیخوابید ، ملافه هایش را در پنهان کرده ام ! امروز آن بالش تنها مونس شبهای غمگین من است آنرا درآغوش میگیرم وسرم را روی آن میگذارم واشک میریزم گرمای مطبوعی از درون بالش بلند میشود میدانم که روح او درمیان آن بالش پنهان است و به همانگونه که قبلا سرش را روی سینه ام میگذاشت ،  اورا درآغوش میگیرم ونفس اورا بو میکشم .

    آه عزیزم دیگر برای همه چیز دیر شده ایکاش آنروز ترا ترک نمیکردم ،  درتبی هذیان آلود دست او بر پیشانیم قرار گرفت نرمی دستهای او وعضلات محکمش وگرمی تنش را حس کردم.

    تاریکی همه جارا فرا گرفته بود شب گر م وباد خشکی از سوی کوهها میوزید وشاخه های درختان را تکان میداد.

    از من پرسیدآیا مرتب به نماز  عشا میروم ،

    نه عزیزم یک انسان عاشق هیچگاه نماز نمیخواند

    پرسید شبها دعایت را میخوانی ؟ گفتم آری هرشب زانو میزنم ودعا میکنم ،

    ” دشمنان زیادی دراطرافم پرسه میزنند ودوستانی که گم شده اند ومن باید دعا بخوانم که ….که چی ؟ خدا مرا فراموش کرده است .

    در آن زمان هرشب قبل از خواب دعا میخواندیم وسپس می خوابیدیم”

    ومن خودمرا درآغوش او پنهان میکردم وهردو میدانستیم که همه چیز در پشت همان درهای بسته پنهان است .

    امروز تنها به نشخوار آن روزها نشسته ام ، خیابان زیر نور چراغهای شب روشن است وصدای آبشار خاموش شده .

    در یک اطاق تنها که بوی گچ ونم آنرا احاطه کرده صدای اورا درگوشم میشنوم ،  دخترکم بالای سرم ایستاده بود ودهان ولبان  خشکم را با آب خنک تر میکرد.

    کجا بودم ؟ کجا رفتم >

    دنیایی را کشف کرده بودم که هیچکس را به آن راهی نبوده ونیست

    آنروز که اورا ترک کردم نمیدانستم او نیز چند روز بعد دنیارا به دنیا پرستان وا میگذارد  بحکم اجبارو به حکم عشق ، او دیگر راه برگشت نداشت ودیگر نمیتوانست آن کتابهای کهنه وقدیمی را درمیان دستهایش بفشارد وبه دنیایی فکر کند که عشق درآنجا معنایی ندارد  ، عشق ممنوع است !

    اوسدی برای وسوسه هایش میخواست ونمیدانست که  دانه عشق اگر دردلی کاشته شود چه توده عظیمی ببار خواهد آورد.

    باز بر گشتم به زندگی واقعی کنار همان همسایه های پر سرو صدا  بوی سیر داغ  وبوی گند رب سوخته بوی پیاز وبوی گند ماهی وبوهایی که نمیدانم از کجا بسوی پنجره ام جاری میشوند .

    بسوی آبشاری که به طریق مصنوعی درست شده وبطور خودکار آب از آن سرازیر میشود وگوشم را میازارد چه تفاوتی است بین این آبشار وآن آبشار کف آلود وسپیدی که از کوهها سرازیر  میشد وکف آنها به روی  پیکرما مینشت .

    باز بر  گشتم بسوی مردمی عامی  وعادی وخالی از هر احساسی خالی از هر مهربانی که شکمهای باد کرده شان مرا به تهوع وا میدارد

    بسوی آدمهایی خوشگذران  ، مردمانی  که هر روز یکنشبه برای خود نمایی خودشانرا به کلیسای شهر میرسانند بی آنکه چیزی بفهمند وچیزی بدانند طوطی وار دعارا حفظ کرده اند وطوطی وار آنهارا میخوانند ومانند دسته بردگان به صف می ایستند و مشتی پول درون صندوق های صدقه میاندازند برای پر کردن شکمهای باد کرده دیگران  ، آنها بی آنکه بدنند روح خودرا گم کرده اند .

    هرسال در ماه ژوییه وروز ششم خودم را باو میرسانم ودرکنار سنگ مزارش می نشینم ، دریک سکوت طولانی سکوتی که شاید یک شبانه روز ادامه یابد.

    خدا پرستان زمانه سیری ناپذیرند  حرص وطمع آنها هیچگاه تمام نخواهد شدهرچه هست به آنها تعلق خواهد گرفت آنها خود را حاکم روح  دیگران میپندارند واز هیچ چیز نخواهند گذشت ، حتی جان  وپیکر آدمیان .اموال او نیز به نفع همین مردان خدا ظبط شد.

    پایان

  • یاداو /4

    عزیزم ، هنگامیکه درگور خود آرام خفته بودی ، من به نزد تو آمدم ! ترا تنگ درآغوش گرفتم بوسیدم وبوییدم.

    اما تو سرد وخاموش بودی فریاد کشیدم ، ساعت زنگ نیمه شب را اعلام میداشت ومن بی آنکه به آن اعتنایی بکنم با زترا وسنگ سرد را درآغوش گرفتم .

    امروز دردهای دیروز را مینویسم اگر روزی دنیا سرنگون گردد بدان درگوشه ای هنوز شرار عشق من شعله میکشد.

    روی سنگ سرد مزارت افتاده بودم ، سگهای دهکده عو. عو میکردند خدمتکارانت با چراغ های روشن بسوی من آمدند ومرا بلند کردند ووارد همان اطاقی شدیم که روزی بر بالای پله ها ی آن ایستاده بودی

    ظلمت وتیرگی روی چشمانم نشسته بود

    لبانم خشک وبا دل دردناکی رویم را بسوی گورستان برگرداندم گویی صدایی از قعر آن بگوشم رسید. این صدا  این آوا ، متعلق به تو  بود ،دوان دوان برگشتم

    آه … عزیزم …  من یارای برخاستن ندارم تا ترا درآغوش بکشم اما هنوز زخم عشق تو بردلم نشسته است ، من نمیتوانم برخیزم ، جانم زخمی است ترا ازمن ومرا ازتو جدا کردند “

    آوخ … این صدا صدای تو بود همان صدای دل انگیز ومهربان وچنان التماس میکرد که من نتوانستم خوداری کنم ودوباره تورا سنگ سرد را درآغوش گرفتم دستهایم همه خونی وزخمی بودند خدمتکاران با چراغ دراطرافم جمع شده ومرا مینگریستند وشاید اشکی نیز درچشمانشان حلقه میزد فریاد کشیدم :

    رهایم کنید ، رهایم کنید ، بگذارید تنها باشم . شب از نیمه گذشته بود ومهتاب آسمانرا یک جا سپید کرد ه ، شاید میدانست که تو سپیدی را دوست داری منهم با لباس سپید وتور سپید درکنارت دراز کشیدم.

    طلوع صبح بر آسمان نشسته بود ، تب همه جانم را میگداخت ، خدمکاری مر ا بلند کرد وسوی اطاق برد ومن دیگر چیزی نفهمیدم وبدین سان بیمار وخسته بخانه برگشتم .بجایی که دیگر اثری از تو نیست .

    صفحه 5

  • یاد او /3

    او مرا از پله کان هواپیما پایین آورد ، اتومبیل سیاه رنگی درانتظارمان بود ،

    باو گفتم ” نمیدانی چقدر خسته ام ، نمیدانی چقدر باین تعطیلات  احتیاج داشتم ، نمیدانی دوری تو وبیخبری از تو تا چه حد مرا میازردنمیدانی…..با بوسه ای دهانم را بست وسپس گفت : میدانم خوب میدانم !

    اتومبیل سر بالایی هارا به راحتی طی کردووارد دالان بزرگ وسقف دار قصر او شدیم ، میز شام آماده بود شراب  وشمع وخدمتکاران سپید پوش دست به سینه ایستاده بودند.

    باو گفتم : امیدوارم از فردا کسی برای دستبوسی عالیجناب اینجا نیاید خدمتکاران را مرخص کن ، من آشپزخوبی هستم ، تنها باغبان میماند وراننده ویک خدمکار نظافتچی و….البته آشپز مخصوص !

    شام مطبوعی درست شده بود ودسر خوشمزه ای که نمیدانم چگونه وبه دست چه کسی آنرا بدین زیبایی آراسته بود، پس از شام به اطاق بالا رفتیم ، گمان کردم که تنها هستیم ، اما نه ، یک نفر دیگر نیز در پشت اطاق نشسته میخوابید ؟ وبا هرتکان او نیز از جای بر میخاست و دوسگ سیاه بزرگ که درپایین تخت دراز کشیده بودند ؟

    اکثر روزهای ما به اسب سواری وپیاده روی میگذشت ، روزی به دهکده رفتیم ، گویی خدا از آسمان  به زمین فرود آمده ، همه سرخم کرده بودند وعده ای به زور میخواستند که دست اورا ببوسند ….

    او برایم یک جفت گوشوار مروارید بلند خرید وگفت :

    تنها مروارید برازنده توست چون تو خود گوهری ، گوهر دریایی

    هنگا میکه دستهای  اورا محکم فشار میدادم درگوش او زمزمه میکردم

    ” ترا دوست دارم ، ترا میپرستم، ایکاش زبان مرا میفهمیدی اما زبان قلبم را میشناسی ، آخ ….دون …مون سینیور من عاشق تو هستم  ،

    تو نمیدانی تو از عشق هیچ نمیدانی … تو درمیان مشتی کتابهای  بی خاصیت عمرت را تلف کردی تنها فلسفه خواندی وبه خدای خود فکر کردی و تنها عشقی را که شناختی  به مرادت بود وبس وسپس وسوسه ها بجانت افتاد ند  روحت را گم کردی و درآسمان به دنبال چیزی میگشتی که نمیدانستی چیست .

    در روح من دنیای دیگری را یافتی ورای دنیای درون کتب قدیمی خود  ومن برایت افسانه عشق را خواندم مانند همان شهرزاد قصه گوی چند هزار ساله  ، پنجره روشنی  را به رویت باز کردم قصه لیلی داستان دیگری است ومن لیلی توام ، مجنون سرگردان ،

    او درجوابم میگفت : تو عاشق من نیستی ، تو عاشق خدایی و خدارا درمن میبینی !

    نه عزیزم ، خدا جای دیگری است بعلاوه هیچگاه خدا  باین زیبایی مرا نبوسیده  ؟ وبرایم گوشواره مروارید نخریده است .

    او نگاهم میکرد ومرا دیوانه کوچلو خطاب مینمود.

    بقیه دربرگ 4

     

  • یاد او /2

    آه یکماه تعطیلات ، با اسب سواری  وشنا برخلاف جهت آب رودخانه خروشان وسپس مانند آدم وحوا  روی سنگهای تیز صخره  دراز می کشیدیم .

    او مرا به همانگونه که بودم دوست میداشت همه چیز درمن طبیعی بود وبه هیچ یک از اندام  ها واعضاء صورت وپیکرم دست نبرده بودم حال امروز میروم تا درکنار آن مجسمه جاندار  زیبا که از میدان بزر گ سنت پیترز فرار کرده جای بگیرم .

    در طی این دوسال ونیم که باهم عروسی کرده بودیم گاهی او بمن سرمیزد با یکدست کت وشلوار سپید وکفش چرمی سپید همه چیز دراو سپید بود .

    حال امروز با این پرنده آهنین از خلوت خود بیرون آمده وبسوی آشیانه عشق میرفتم جایی که برایم آشنا بود واو بانتظارم می ایستاد.

    هوا پیما چرخی زد وبسوی کوهها حرکت کرد قلبم درون سینه ام می طپید هیچ جای دنیا به غیر از آغوش او برایم امن نبود .

    آوخ … ( مون سینوره ….) یکماه تمام تو درلباس سواری ولباسهای اسپرت درکنار من هستی آن شال وکلاه ولباده سرخ وبنفش وزر دوزی شده را  درهمانجا بجای گذاشتی وبسوی من آمدی  من از خدای تو قویترم ، وعشقم قویتر……..

    او با همان شکل وشمایلی که درذهنم موج میزد  درانتظارم ایستاده بود ، میان دو سگ بزرگ ودرنده اش واسب براق سیاهش.

    از پله کان بالا آمد ومرا مانند یک پر مرغابی  با دستهای زیبایش بلند کردو درآغوش گرفت بی آنکه توجهی به دیگران بکنم دست درگردنش انداختم ولبان اورا میان دهانم گرفتم وبوسیدم >

    چقدر دوستت دارم … مرا به کوهستان ببر  مرا به رودخانه بیانداز مرا جلوی خود روی اسب سوار کن وبر خلاف جهت آب در رودخانه پیش برو مهم نیست اگر من درپای تو وزیر سم اسب تو له شوم مهم این است که درکنارت هستم.

    گفت زیباتر شده ای ، چکار کردی ؟

    گفتم مگر نمیدانی که عشق همیشه انسان را زیبا میسازد؟

    بقیه دربرگ 3

  • یاد او

    باید میرفتم ، به هروسیله ای که شده باید میرفتم ، این بار نه برای دیدار او ، بلکه زیارت مزاراو .

    از آ ن روزی که قصر را تر ک کردم واز کوه سرازیر شدم سالها میگذرد  ،

    تابستان گرمی بود  از ششم ماه ژوئن تا اول ماه جولای ،

    او درمرخصی سالیانه بود وحال میتوانست با لباسهای اسپرت زیبایش با آن اسب سیاه ودو سگ بزرگ درنده اش درانتظارم باشد  برایم پیغام فرستاد بودکه ؛ بیا ، بیا درانتظارت هستم وبتو احتیاج دارم  فراموش نکن تنها لباس سپید با خودت بیاور ، نه سیاه وفراموش نکن من زنهای توالت کرده را دوست ندارم همانگونه طبیعی که بودی بیا ، برگرد ، درانتظارت هستم ، راننده ترا تا فرودگاه میر ساند ودرآنجا جت مخصوص ترا تا بلندترین قله ها وبین دومرز میاورد درآنجا بانتظارت ایستاده ام ، میدانم خواهی آمد ،

    آری عزیزم خواهم آمد ، با لباس سپید ، روز عروسی هم یک لباس سپید پوشیده بودم وتور گیپور مادرترا روی سر انداختم وجلوی محراب ایستادم ، تنها من بودم وتو وعالیجناب وپیشخدمت مخصوص تو ویک دسته گل سپید ، گل رز سپید ، تو رنگ سپیدرا خیلی دوست داشتی ، بلی عزیزم ، عشق من ، خواهم آمد با لباس سپید مانند یک فرشته ودرکنار تو خواهم ماند ، برای همیشه .

    ومن رفتم ، با همان پیراهن بلند سپید ، راننده با اتومبیل سیاه وشیشه های کدر درانتظارم بود بی آنکه حرفی بزند درب را برایم گشود و مرا سوار کرد وبه سوی فرودگاه شهر  برد ، درآنجا جت شخصی او آماده ایستاده و درکنارش خلبان درانتظارم بود ، تعظیمی کرد وبا کمک او از پله های جت بالا رفتم ، هنگامیکه روی صندلی خود جای گرفتم ودخترک میماندار لیوانی از آب پرتغال به دستم داد از شیشه پنجره به زیر پا نگاه کردم مانند خدایان ودر دل گفتم آه… همشهریان من ! شما نمیدانید من به کجا میروم ؟ من بسوی کعبه عشق میروم بسوی مردی که درانتظارم هست ، تا باهم از قله های کوه بالا برویم ویا دررودخانه بر خلاف  آب شنا کنیم چرا که او ومن هردو شنا کردن برخلاف جریان رودخانه را دوست دار یم، من بسوی بالاترین قله های شهر میروم بسوی قله ای که نامش ( مادر ) است وهنوز تکه های برف روی آن دیده میشود.

    آری عزیزم من با لباس سپید به رنگ همان برفهای قله ( مادر) بسوی تو شتابانم ومیدانم که آنجا درانتظارم ایستاده ای ، سعادتی از این بالاتر نیست که که من درکنارمردی باشم که اورا میپرستم .

    درپوست خود نمیگنجیدم ، درطول سال ما کمتر یکدیگررا میدیدیم او مرتب یا در سمینارها بود ویا در سفر ویا درکنج معبد خود …..

    بقیه دربرگ 2

  • برگشت .یاد او

    میبایست بر میگشتم ، هوا سرد بود ومن دچار سینه پهلو میشدم به ناچار برگشتم ، با اندوهی بزرگ.

    اولین نوری که از کمر کش کوه پایین لغزید بخود گفتم آفتاب سر میزند وپیکر سرد مرا گرم میسازد ، به دنبال فضای گذشته بودم ،

    در فضای تازه هیچ میدانگاه دیدی نداشتم ، در باز شد وآن زن پیر با هیکل بزرگش جلو آمد وگفت ”

    برخیز باید به موقع برسیم دستهایش را ستون بدنم کردم واز جای برخاستم ، یک لحظه جلوی در ایستادم وبه همه جا چشم دوختم ، فضا تغییر کرده بود ، دیگر از درختان سرو وصنوبر خبری نبود بیشتر جاها ویران شده ونور زرد بدرنگی روی همه چیز پخش شده بود.

    من ، تنها روی ایوان ایستادم با یک چوبدستی کلفت ، خم شدم تکه سنگی را برداشتم ومحکم بسوی درختان زرد شده پرتاب کردم .

    آری در  نبود »او« همه چیز تغییر کرده بود ، عده ای دورتا دور من جمع شده بودند ، چشمانشان کدر وبی نور بود کمی مرا ورانداز کردند وسپس بسوی ایوان بلند راه افتادیم.

    هنگامیکه از سینه کوه پایین میرفتیم درکنار جاده هنوز چند نفری بودند که گویی درانتظار او ایستا ده اند وچند چشم نگران بمن دوخته شده بود نه ! چیزیم نیست ، تنها تب دارم ، همین ، فردا بهتر خواهم شد.

    بقیه دارد درصفحا ت یک تا شش /ثریا/

  • تعطیلات

    برای یکماه مرخصی !!!! وتعطیلات  وبامید دیدار آینده. با سپاس

    ثریا / اسپانیا

    ———————————————————

  • رویا

    شب گذشته اورا درخواب دیدم ، هنوز زنده بود وهنوز من عاشق اوبودم ،

    به درستی باور نداشتم که او مرده باهم درکوچه پس کوچه ها راه میرفتیم ومن میگریستم

    از یک کوچه تنگ خاکی عبور کردیم چشم انداز کوچه با آن دیوارهای بلند کچی شبیه برج های یک قلعه به نظر میرسیدندکوچه ها همه ناشناس بودند

    تنها او آشنا بود ، او هم داشت میرفت ، خیلی غریبانه بمن مینگریست چیزی در دستهایم گذاشت ، نمیدانم  چه چیزی بود آنهارا نمی دیدم ، تنها باین فکر بودم که او هم داشت میرفت .

    پرسیدم خانه ات را چکار کردی ؟ آنرا فروختی؟ گفت ، نه ! میخواهم آنراتبدیل به یک مسجد کنم !

    گفتم مسجد؟ توکه ایمانی نداشتی ، خندید وگفت درحال حاضر پول درآنجا پیدا میشود .

    کله ام کجا داشت میرفت ، این را نمیدانم ، میدانستم درشبهای مهتابی ودر فصل های بخصوص گاهی سر آدم روی تنه اش سنگینی میکند 

    شب گذشته نه مهتاب بود ونه فصل بخصوصی!!

    گریه کنان از او دورشدم واو بخانه اش رفت نمیدانم چه چیزی دردستم بود ؟ با یک تاکسی بخانه برگشتم مادرم داشت تخم مرغ با گوجه نیمرو میکرد. برایم عجیب بود مادر از تخم مرغ نفرت داشت

    من هنوز گریه میکردم اما او رفته بود تا خانه اش را تبدیل به مسجد کند،

    هنوز ما درهمان سال وزمانه بودیم وهنوز هیچکدام از یکدیگر جدا نشده بودیم ، وآخرین بار که اورا دیدم به بدرقه ام در فرودگاه آمد بی آنکه دیده شود ، تنها من اورا میدیدم .

    در آن زمان در  این گمان بودم که بازهم برخواهم گشت وباز اورا خواهم دید هنوز ما درشهربزرگ بودیم وسر وسامانی داشتیم ودر اطراف ما آدمها ی واقعی دیده میشدند بیا وبرویی داشتیم.

    اوایل پاییز بود که من آن شهر بزرگ را ترک کردم ودر اسفند ماه بودکه شنیدم او درحالیکه گیلاس شرابی دردست داشت آسوده بخواب ابدی رفت .

    صبح زود بود که بیدار شدم از خود پرسیدم چند سال است که رفته وچند ساله بود ؟ بیاد سفیدی برف روی دامنه های کوه البرز بودم وآن آفتاب زرد زمستانی که گاهی زیر ابر ها پنهان میشد.

    بیاد آن دشت شقایق بودم که دیوانه وار روی آن گلهای سرخ میغلطیدم واو از این دیوانگی من خنده سر میداد .

    مادر هنوز کنار اجاق داشت تخم مرغ با گوجه می پخت وبوی آن همه خانه را فرا گرفته بود ، گیج بودم ، خواب بودم ؟ بسرعت بلند شدم تاریکی همه جارا فرا گرفته بود ، هنوز نیمه شب بود .

    روی بالکن خانه آمدم ، خبری از شهر  بزرگ نبود ، خبری از او نبود وهیچ خبری از مادر نبود ، خانه خالی ، اجاق خاموش ومن تنها روی بالکن  یک شهر  غریب ،  داشتم نفس تازه میکردم.

    ثریا / اسپانیا/سه شنبه

     

  • لطیفه ای نهانی

    شاهد آن نیست که مویی ومیانی دارد

    بنده طلعت آن باش که آنی دارد        ”  محمدخواجه حافظ شیرازی”

    آنهاییکه به حکم اجبار یا اختیار در غر بت بسر میبرند اگر سرمایه مالی نداشته باشند ، رو بسوی شعر وشاعری ونویسندگی میاورند !

    عده ای ازآنها به خیال خود اشعار حماسه ی ویا اشعاری میسرایند که کمی بود میدهد واین بو تنها تا انتهای کوچه آنها میرود وبر میگردد.

    عده ای کتب ودیوان های خودرا یا بخرج جیب خویش ویا بخرج دیگران  واز ما بهتران به چا پ رساندند که درکتابخانه ها آرمیدند گاهی که لازم میشود دستی از لابلای آنها بیرون میاید ودوباره آنها درهمان گوشه زیر قشری از خاک بخواب میروند.

    شاعر ونویسنده ای که از سر زمین خود به سر زمین دیگری کوچ میکند چیزی برای بیان ندارد اشعار او همه دروصف ( خاطره ) ها و یا بارگاه ، یا خانقاه ، یا نیستی وفنا ونابودی یا حلوا حلوا کردن رفقای سابق حزبی ودر نهایت یک لطیفه نهانی بصورت طنز ارائه میشود.

    شاعر ونویسنده غریب درغربت تنها میتواند آنچه را که دراطرافش میگذرد به زبان بیاورد چون بهار وتابستان وپاییز وزمستانش یکسان است .

    شاعر ونویسنده غر بت نشین قالبی برای گفته های خود ندارد وآنهایی هم که درسر زمین خود نشسته اند ومیخواهند چیزی بنویسند یا بسرایند یا بیان کنند باید در قالبی پنهانی باشد چرا که دیوار موش دارد موش هم گوش وسپس چوب وچماق وسر  نیزه ودست آخر زندان وشلاق و…. اعدام

    اشعار ونوشته هایی که درغربت سروده ونوشته وچاپ میشوند تنها میتوان به آنها لقب ” ننه من غریبم ” را داد .

    تنها شعر خوبی را که درغربت خواندم وبجان وروحش آفرین گقتم شاعر بزرگ نادر نادر پور بود که خیلی زود از میان ما پر کشید وهوشنگ ابتهاج سایه که از آفتاب به سایه پناه بردودر خلوت خود تنها نشست .

    امروز بیشتر شعر ا به دنبال اشعار انقلابی ، جنگی ، ویا مداحی میروند عده ای هم خاموش در گوشه ای بال خودرا روی سر کشیده وسر درگریبان دارند ، شاعری ونویسندگی نان وآبی ندارد چرا که نه ( بارگاه خراسانی) را دارند ونه ( جایگاه گوتیه ) درعوض ” حکمت عرفانی  را همه جا میتوان یافت همه عرفان سرا شده اند ویا مورخ !!وتاریخ نگار ویا نویسنده گان سیاسی که گویی از نطفه سیاست باز بوده اند ولقب پر ابهت استاد را یدک میکشند !!!!

    دیگر شعری که در میان ابیات خود ( آنی) داشته باشد وجود ندارد وبر دل نمی نشیند ، کتب امروز همه لبریز از خاطرات راست ودروغ  وهمه در  خانه های اعیانی وشوکت وبرکت بزرگ شده اند وامروز دست بی مروت روزگار آنهار ا به ورطه بیچارگی انداخته است که همان ” ننه من غریبم ” را باید به آنها اطلاق کرد .

    ثریا/ اسپانیا /  …….که نه شاعر است ونی نویسنده بلکه مرثیه گوی دل دیوانه خود است .

    دوشنبه 28

     

  • انزوا

    تو ای بی بها شاخک شمعدانی / که برفرق ملتی جا گرفتی

    عجب دارم از کوکب طالع تو / که بر فرق خورشید ماوا گرفتی

    ————————–/

    پرسید ، چرا اینهمه انزوا وگوشه گیری؟ چرا درمیان جمع نیستی؟

    گفتم ” در این زمانه وهر زمانی که آشوبهای خودرا داشته است

    من درانزوای خاص خود جای گرفتم ، حتی حوادث روزانه هم درمن

    پرسشی ایجاد نمیکنند  .

    من هوارا با سر انگشتان کوچکم احساس میکنم واز سکوت همیشگی

    خود هیچگاه سیر نمیشوم وهراسی هم از تنهایی ندارم .

    نه ، دیگر برایم ترانه سرایی مکنید ، بیهوده است من خودمطلقم

    وبا او یکی شده ام ، حتی عشق هم یک حرف بیهوده است .

    امروز با ایجاد این محراب مذاهب که همیشگی وجاودانی میباشند

    وهریک عابد ومعبود دیگری است من درحاشیه راه میروم وسیرمیکنم

    برای من جلوه های آنها یکسان است .

    میلی ندارم که روی پرده های هزار رنگ نقش آفرین شده ویا نقاش

    زندگیم باشم .

    میلی ندارم درشهر  تماشا وهفتاد دوملت افسانه مرغان قصه گو شوم

    میلی به تماشای این محافل ندارم به همین دلیل می گریزم واز پس

    پرده های رنگین جادویی به تماشا می نشینم

    درغوغای شما لب از سخت فرو می بندم با آنکه میدانم که قصه شب

    شما میباشم

    من افسانه ساز اندوه خویشم ، همان ناله وفریادی که درگلوی روزگار

    مانده است ، من همان فریادم ، بگذار نقش ترا بکشم ، نقشی با هزار

    رنگ وصدها نقاب .

                               ثریا. اسپانیا . یکشنبه 27

  • بهار بی نام

    گل است وسبزه وآوای پرندگان

    در آفتاب گرمی برایم شادی آفرین

    برامواج دریا نسیم میوزید

    در میان راه کاجی پرشاخ وسهمگین

      بیادگاری هزار سال پیش از این

    بر آن درخت کهن دستی ساییدم ونامم را باو گفتم

    ………

    بیاد باغ بزرگ خانه ، صد سال پیش از این

    همه بودند با مهربانی دلهایشان

    یک روز آمدند درسایه درخت بید

    نشستند وگل گفتند

    گل بود وسبزه بود ودرخت بید کهنسال

    نسیم میوزید برآن خاک پر غرور کویر

    وبر میگشت می نشست بر چهره مات آنها

    میگشت قوی سفید بر برکه پر آب آبی

    خورشید میپاشید گرد زرین خودرا بر دامنها

    امروز پرنده آواز میخواند صدای او بیگانه

    درخت کهنسال بید با نسیم باد میلرزد

    او مرا نمیشناسد

    آخ که دشت چه رنگ زیبایی دارد  دهان گشوده برای بردن ما

    ، با انگشتانم روی زمین خاکی نوشتم

    بنگر چگونه رفته زمین  زیر خاک کدورتها

    بنگر چگونه آمده زشتی ورفته زیباییها

    هر گز این مهر تابدار  نرود بسوی باختر

    هرگز این تیره  روزی دور دست روزگار

    نیاید به سر

    صد سال پیش یک روز همه آمدند ونشستند ورفتند

    ما ماندیم وخاطره ها

    ثریا / اسپانیا / شنبه

  • درخت کهنسال خانه

    خاررا چو جان بکاهد ، گل عذر آن بخواهد

    سهلست تلخی می درجنب ذوق مستی           » حافظ شیرازی«

    کودکان موجودات یک پارچه ای هستند که هنوز هیچ یک از تضادهارا نمی شناسند  وهنگامیکه به سن بالا ورشد عقلی رسیدند اگر خوب تربیت نشده باشند مانند تریاق وسم بر جامعه  مینشینند.

    در تمام کتب از آغاز آفرینیش سخن رفته وهمه جا میخوانیم که هوا باعث گناه شد وسیب یا گندم را خورد وآدم را نیز باین گناه آلوده ساخت .

    آنچه مسلم است آنها تنها دانه معرفت ر ا خوردند ، نه سیب کرم خورده را ، اما گویا آن دانه در ذهن وپیکر آنها جای نگرفت وهمان کرم سیب به جانشان افتاد.

    اینجا من به حکم سرنوشت با غربت خویش خو گرفته ام ودر باغ بهشت شعر شعرا وآثار نویسندگان وزندگی بزرگان راه میروم وسفر میکنم بی آنکه به هیچ موجودی احتیاج داشته ویا وابسته باشم خیلی زود یاد گرفتم که چگونه میتوان پشه وزنبورهای گزنده را ازخود دور کرد.

    بلی ، غربت جایی است که اگر در بزرگترین وپر رفت وآمد ترین خیابانها خانه داشته باشی وهمه پنجره های آنرا به روی چهار جهت اصلی باز کنی هیچ یک از آوازاها وگفته ها بگوش تو آشنا نیست اما اگر دریک پس کوچه تاریک وتنک در سر زمین اجدادیت اطاقی داشت باشی همه آوازها بگوشت دلنشین وآشناست .

    امروز اکثر مردم از سر زمین های خود کوچ کرده اند وبه سوی کشورهای اروپایی وامریکایی ولاتین هجوم برده اند ، اما هنوز کسی نتوانسته است جای خودرا پیدا کند ره گم کردگانی میباشند که نه میتوانند آن کبک آرام ومتین وزیبا باشند ونه آن کلاغ سیاه دزد!

    نالم ز دل چو نای ، من اندر حصار نای

    پستی گرفت همت من زین بلند جای

    امروز این مسافر خسته مینالد از هر چه اشناست نه از بیگانه !

    هرگز من آن نیستم که تو میبینی / تصویر من نشانه تقدیریک انسان بیگناه است .

    اگر دوباره به دنیا آمدم وپروردگار مرا آفرید بطور قطع ویقین داخل انسانها نخواهم شد بلکه بصورت درختی خواهم بود دردامن کوهستانها.

                                 ثریا / اسپانیا/جمعه 25 می 2012

     

  • یک لیوان شراب

    نیمه شب فرا رسید  ، ودرد هامرا میبرد بسوی یک خلسه نامعلوم

    من افسوس میخورم  که چرا آن آفتاب روشنی را که در ذهن پربارم دارم ، تقدیم تاریکی نمودم

    رفتم  دیدم ، ودریغا که صبح تنهایی خودرا شکستم

    شاید از مزار  جوانی خویش دیدار میکردم ، بی آنکه بدانم کسی

    درجوانی من شریک بوده است

    این کوته بینان ، چگونه  گفته هایت را تهی از خویش با واژه دیگری

    تفسیر میکنند ؟

    اینک در توهمی   راه میروم که تفاهم را آلوده میسازد

    آفتاب بود ، روشنایی بود ونور بود ومن درکنار گیلاس شرابی

    به گذشته های دور سفر میکردم

    درکنارم پچ پچ ووعده های نهانی بود

    دیو وحشت دوباره بسویم آمد

    بهمراه دسته پرندگان نورسیده از راه

    که مرا به ورطه خالی ازعشق

    کشاند

    من بودم وسکوت یک روز گرم ویک گیلاس شراب

    به این زن غنگین وملول رانده از درگاه  پر ابهت »بیزنس«

    که در درونش آوازهای گرمی دارد وزبانش بسته است

    چگونه مینگرند ، اینها ، همان ها هستند

    باخود میگویم »

    درکام این نهنگ ها جای ایمنی نیست

    برگرد ، برگرد وبه پشت چادر آویخته از سقف  به آسمان

    آبی ودریای آرام بنگر 

    وبه گلهای باغچه ات بگو که :

    پرندگان خانه نیز روزی ترا  تنها خواهند گذاشت

    وبه دور دستها پرواز خواهند نمود ، بامونس خویش بساز

    یا تنهایی وعشق به آن .

                                     ثریا/اسپانیا/ سه شنبه/22

    گذری به شهر مرده دیروز!؟