Category: General

  • همسر2

    شب گذشت درد تمام وجودم را فرا گرفته بود وخواب ازچشمانم گریخت ، نشستم به خواندن سایتها ووبالگها وکتابهایی که دانلود کرده بودم ، آه دکتر باقر عاقلی هم رفت ، همسر من سالها با  اوکار میکرد وشبهای زیادی من پذیرای او درخانه مان بودم ، چه بحث ها که نمیکردیم درکنار آواز بانو دلکش وساز…ونی… ومن طی یک بحث درمورد ادوارد هشتم باو دوکراوات باختم مردی دانا  ونیک اندیش وبسیار فهمیده ومودب بود ، روانش شاد.

    خوب دنباله داستان همسرم وزندان ،  شایعه پشت شایعه بگوش میرسید که گروهی را اعدام کرده اند ، حدود چهار ماه بود که من از اوبیخبر بودم ، آخ اگر اورا هم اعدام کنند ، من خواهم مرد ، آنروز که ملافه وپیراهن های اورا به داستانی ارتش بردم تا باو برسانند ، جناب سرگرد “جیم” گفت :

    اگر اعدامش کرده باشند چی ؟ ومن ناگهان لکه های خونرا روی ملافه سپید دیدم وگریه کنان گفتم ، نه ، نه، جناب سرگرد تنها یکبار اجازه دهید تا اورا ببینم ، سرگرد از پشت میزش بلند شد وهمچنان که قدم میزد وبه قد وبالای من نگاه میکرد گفت :

    دختر ، تو با این جثه نحیف واین سن کم با اینها چکار داری ، میدانی که دستت را درون سوراخ مارکرده ای؟ اما گریه وزاری من پایانی نداشت ، پشت میزش نشست نامه ایرا نوشت وسر بازی را صدا کرد نامه را باو داد وبمن گفت روز سه شنبه میتوانی به قزل قلعه بروی اما هیچ چیز باخودت نبر، فهمیدی هیچ ! گفتم روی چشمم جناب سرگرد ، واو درجوابم گفت :

    اگر همشهری من نبودی ومادر وپدرت را نمیشناختم فورا ترا بیرون میکردم بروخدارا شکر کن >

    شکر کردم ، دوان دوان بخانه برگشتم وتا روز سه شنبه دقیقه هارا میشمردم

    امروز که به تماشای اپرای | توسکا | می نشینم نمیدانم چرا صحنه برخورد آنروزمن با سرگرد جیم جلوی چشمانم مجسم میشود ، همان صحنه معروف که توسکار دست به دامن حاکم شده بود تا تنها یکبار معشوق را ببیند …بقیه دارد

                                                                   ثریا ایرانمنش .یکشنبه 14/آپریل

     

  • همسر..2

      قبل از آنکه به دنباله نوشته ها بپردازم باید دراینجا نظریه خودرا قبلا اظهار کنم ، من از آنهایی نیستم که به دنبال | حقوق | زن میدوند ومیخواهند دنیارا درمیان دستهای ناتوان خود بگیرند ، با نگاهی به سیاستها وزندگی مردم امروز در همه دنیا میتوان پی برد که ، از روزیکه پای زن به سیاست باز شد دنیا به کثافت کشیده شد ! البته نمیتوان منکر شد که در پشت زنها گروهی مرد خبره هستند که زن را مانند یک عروسک به میدان میفرستند ، زن هیچگاه نمیتواند سیاستمدار خوبی باشد طبیعت خود ذات این موجودرا شناخته که همه دردهای عالم را باو بخشیده وبجایش مرد را زیبا وقوی ساخته است ، زنها اگر بجایی برسند کره زمین نابود میشود !

    بهترین داشنمندان ، عالمان  از میان مردان برخاسته اند ، مردان مانند اسب ها شاعرند وزنها محیل ومکار ، خود من قربانی دست همین زنها وهمین همجنسانم شده ام ، دوبار خانه ساختم وهردوبار به دست یک یا چند زن ویران شد .

    بگذریم ، آن روز در آن اطاق وحشتناک آن زن بجای آنکه مرا دلداری بدهد بباد ناسزا گرفته بود چرا با مردی ازدواج کرده ام  که امروز در زندان است ؟ درآن زمان ظاهرا همه چیز آرام بنظر میرسید تنها ترس اعلیحضرت از خرس بزرگ وسرزمین شوراها بود ، وبخوبی میدانست که آن سر زمین قرزندان خوبی تربیت کرده وبه همه جای دنیا فرستاده است، بنا براین اولین هدف ” کمونیستها ” بودند که مورد حمله قرار گرفتند ، انها درمیان خودشان درگیری های زیادی پیدا شده بود هریک ساز خودرا مینواخت اما دربین آنها مردانی آزاد اندیش وآزادیخواه نیز دیده میشد که به حق برای ملت خود دل میسوزاند . بهر روی خشک وتر با هم سوخته میشدند ، اگر درآن زمان شاه با متانت بیشتری قدم بر میداشت  وبه سیاستمداران قدیمی واستخواندار خود  پشت نمیکرد ونخست وزیر وسفرای نوپا وبی تجربنه وگاهی خود فروخته را دورخود جمع نمیکرد ومردان خودرا باا شخاص سالخورده وبا تجربه  ، عوض میکرد مورد احترام پیشوایان مذدهبی نیز قرار میگرفت ، شاه درسوئیس تحصیل کرده بود ومیخواست ایران اسلام زده را بسوی غرب بکشاند ومانند آنها زندگیرا پیش ببرد از این موضوع چند نفری سوء استفاده کرده ورساله های نوشتند ومردم بیخبر وساده دل را فریفتند ، شاه ملت خودرا نمیشناخت واز روحیه ورفتار وکردار آنها بیخبر بود ، مردان کاردان وبا تجربه ای که حاضر بودند بی باکانه عقاید خودرا ابراز دارند از دور خود راند وبجایش مشتی متملق وچاپلوس وجوانان بی تجربه را بکار گرفت وآن ملای معترض نیز تبعید شد .

    از همان زمان عکسهای او در خانه های فقرا وکارمندان جزء وناراضی دیده میشد فشار ساواک تنفر همه را برانگیخته بود وبه همین دلیل هم چاپلوسان ومتملقین گروه گروه از نویسندگاه ومترجمین وآنهاییکه میدانستند ومیتوانستند  به زندان میفرستاند و| ژنرال پنبه | به رویشان آبجوش  باز میکرد . بقیه دارد

    ثریا

  • همسر یک زندانی

    ……. از یادداشتهای گذشته !

    زمانیکه چشمانم را گشودم ، لوله آهنی دو تفنگ را روبرویم ونزدیک گونه هایم دیدم ، دوسرباز قوی هیکل با سبیلهای از بناگوش دررفته ونیشخندی چندش آور مرا مینگریستند، پشتم لرزید ، هر دو لوله بطرف سینه ام هدف گیری شد گمان کردم که همین الان تیرها به دررون سینه ام پرتا ب میشوند، نه  ، زنده بودم زنی با چادر نماز وچارقد سفید که با سنجاق آنرا به زیر  گلوی خود بسته بود ، بالای سرم داشت به دهانم آب وقند میریخت ، مزه بدی میداد بوی گند بوی ادرار ، کم کم حواسم را جمع کردم ، بیادم آمد که خودم را جلوی اتومبیل جناب سرگرد …پرتاب کرده بودم ، حال قرار بود ظرف چند ساعت دیگر پس از ماهها بیخبری ” او” را ببینم ، ماههای که چون جهنم برمن گذشته بود ، بی پولی ، بیکاری ، دربدری وسر بار دوستان شدن که آنها هم کم کم از من فرار میکردند ،

    صدای پای آدمهایی که میآمدند ومیرفتند ، بکجا؟ نمیدانم همه چیز برایم خسته کننده شده بود ، آه امروز قرار است اورا ببینم با اجازه نامه از طرف دادستانی ارتش ، گویا از فشار بغض وگریه وخستگی وگرسنگی وتشنگی غش کرده بودم ، همه لباسهایم خاک گرفته گویی تازه از گور بیرون آمده ام .

    زنک زیر لب مدام غرغر میکرد ومیگفت : بشما هم میگویند زن ، شما هشتدرید !! برو خدارا شکر کن که ترا هم نگرفتند و توی هلفدونی نیانداختند .

    اواسط تابستان بود از رادیو آهنگهای کوچه وبازار پخش میشد ، اخبار سر ساعت گفته میشد ، سیاست ، اصلاحات ، قصه های اجتماعی ….کم وبیش همه چیز بر طبق وروال دنیای جدید ، یو .اس. ای.  اجرا میکردید .

    گویا ” ملایی ” درشهر قم به اعتراض برخاسته بود  وسر وصدا راه انداخته به پیشوایان مذهبی پیشنهاد داده بود که این اصلاحات را نپذیرند واز تصویب قانونی آن جلو گیری کنند ، بخصوص زنان را که بی حرمت ساخته اند ؟!…

    شاه با شتاب جلو میرفت همه چیز درظاهر خوب ورودخانه سیر طبیعی خودرا طی میکرد ، درآن زمان تاج وتخت از چهار جهت پشتیبانی میشد ، ملاکین یا زمین داران ، عشایر وتجار وصد البته پیشوایان مذدهبی  وارتش حال یک پایه تخت میلرزید ولق شده بود . بقیه دارد ……….ثریا .اسپانیا

  • بهانه

    پرستو آمد واز ” او” خبر نیست / چرا ” او ” با پرستو همسفر نیست ؟

    ———————————————————-

    دروازه های طلایی را بیابید

    تا اینبار  کلام  خودرا با آب زر بر بالای آن بنویسم

    اینک آن لحظه نازک حریر فرارسیده

    آنهارا ازچهار چوب میخ شده دیوار

    بیرون کشیدم

    دیگر به دنبال هیچ تجربه ای نیستم

    تجربه هایم درعمق خوابهایم بسویم یورش آوردند

    هر شب ، ازهرم داغ نفسهایش

    بیدار میشوم، تکه  تکه میخوابم

    درانتظار لالایی او هستم

    که تمام شب وروز درکنار گهواره کودکیم

    نشسته بود

    امروز درمیان گلهای شب بو ونرگس وبوته گل ناز

    پله هایی را که به ویرانه ها می پیوست

    از میان بردم

    درانتظار اویم > که با پرستوهمسفراست !

    من به آفتاب رسیدم ، به دره ای از گلهای شب بو

    به آرامش رسیدم ، وبه اعتماد دستهای تو

    تو که درهمه حال درکنارم بودی

    درهمه پیکارهایم ونبردهایم

    آیینه ام را از غبار پاک کردم

    وبتو رسیدم درعمق براق آن

    تو در دور دستها صدای نفسهایم را ، میشنوی

    وزخمهای دلم را میشماری

    امروز در سبزی کهن باغچه خانه

    ترا دوباره یافتم ، پرستو برایم آواز خواند

    ومژده آمدنت را بگوشم رساند

    تو خواهی آمد ، خواهی آمد .                                       ثریا/اسپانیا

     

  • دوزن دیگر

    شب گذشته ، دوزن ، دردو سر زمین مختلف ، جان خودرا به جان آفرین تسلیم کردند ! یکی با مغز  ازکار افتاده خود ودیگری با قلب فرسوده اش .

    آنکه مغزش کار میکرد کشورش را از ورشکستی نجات داد ولقب بانوی آهنین گرفت | به سیاستهای او کاری نداریم | وآن دیگری که هردو را بخدمت گرفت نامش ماریا آنتونیا بود  که آن نام شوم را از خودش دورساخت ونامی شیرین ترجایگزین آن ساخت | سارا مونتیل | ، او دریکی از دهات لامانچا درهمان شهری که دون کیشوت به دست سروانتس زاده شد ، پای به عرضه وجود گذاشت ، مدتها درهمان شهر ودرکنار همان آسیابهای بادی زندگی کرد وکم کم پی به زیبایی خدا داد خود برد تصمیم گرفت که از آن دهات پرواز کند وبسوی شهر ستارگان برود میدانست درآنجا بهر روی کسی ویا کسانی هستند که میل دارند کمی هم طعم شیرین کشورهای لاتین را بچشند ،  درآنجا همیشه درنقس یک دختر  کولی وشیرین ادا وپرشور روی صحنه میامد با گاری کوپر وبرت لانکاستر همبازی شد با یک کارگردان ازدواج کرد با آلفرد هیچکاک دوست شد با مارلو براندو ناهار خود وبا جیمز دین رقصید با ماریو لانزا وجون فونتن همبازی شد با شارل آزناوول آواز خواندو…..

    همه عکسهای خودرا دریک آرشیو گذاشت وبه سر زمین خودش برگشت ، به همه کشورها سفر  کرد ه بود  وروسای جمهور وقت دست اورا میبوسیدند سیگار برگ میکشید وبقول خودش با مردانی دوست بود که خودش دوست داشت نه مردانی که اورا میخواستند ، بهرروی تختخوابش کمتر خالی بود ، درعوض گنجینه جواهراتش پر وخانه اش تبدیل به یک موزه از اشیاء قیمتی شد ، نمیدانم چرا بفکر مارلین مونرو بیچاره افتادم که باآنهمه زحمت ونماد سکس اپیل دنیا در موقع مرگ تک وتنها اورا درون یک ملافه پیچیدند ودریک گورستان بیصدا بخاک سپردند ، اما امروز برای ماریا آنتونیا شهر قرق شده راهها را بسته اند ، پرچم نیمه افراشته وبرآن نوار سیاهی نصب شده ، شهردار  باو مدال همشهری را  هدیه کرده ویک خیابان نیز باو اهدا نمود !او ازمیان گرد وخاک شهر آسیابهای بادی بیرون رفت درحالیکه مردی روی ماه راه میرفت او در کاباره های پار یس با عشوه آواز میخواند .

    امروز روز تشییع جنازه این دوزن است پر چم هر دوکشور  نیمه افراشته شده ، آیا خدای او وخدای دیگری یک چهره دارند ؟ .

    صحبت جنگ کره شمالی فراموش شد ومردم با نوشیدن شراب درخانه ها وکوچه ها شیره رنج وزحمت وبر افروفتگی ونا شکیبایی واندوه خودرا کمی تسکین میدهند ، حداقل برای یک روز.

    زمستان پاسست کرده ویک روشنایی عبوسانه بر فراز آسمان باین نمایش هیجان انگیز مینگرد.ماریا آنتونیا بخانه ابدیش درهما ن شهر  آسیبهای بادی بخاک سپرده میشودو…آن دیگری نه ! دیگر نیست تافریادش را بگوش دنیا برساند وبگوید نو ، نو، نو،  امروز دیگر جانش نرمشی ندارد وحواسش سالهابود که پرواز کرده واورا از همه قیود آزاد ساخته بود .زمین نرم درانتظار هردو میباشد.

                                                    ثریا ایرانمنش/ 9/4/013 میلادی/ اسپانیا

  • بوی دریا

    پیچک کوچک باغچه ام !

    از دیوار بالا میرود ، او زنده است

    هرشب زیر فانوس ستارگان وهر صبح  زیر نور

    وپرتو گذرنده آفتاب

    بمن سلام میگوید ، همه جانم پرامید

    وهمه قلبم درتپش

    به ازهم گسیختگی زندگی ، مینگرم

    یک نفس درکنار پیچک به همراه مرغ خوشخوان

    جام لبان تشنه ام ، بوسه میطلبد

    با نوشخندی ! بتو ! میاندیشم

    که هرگز نبوده ای ، در زیر سایه ای

    در پناه ابرهای تاریک ، به هرتپش قلب من

    گوش میدهی

    آه ، ای جان بی جان!قافله عمر دررا میکوبد

    من دربرکه ای از آب  شیرین

    به سحر عشق میاندیشم

    و…تو ای گمشده

    در گذرگاه خونین  ، دربارگاه | شیخ|

    نشسته ای ، سرد

    روی یک پا درسیاهی جنگل

    در گودال مار و درتالاپ گندیده

    بوی خوش دریارا میطلبی

    توکه با بی تفاوتی ، از کنار گلوهای خونین

    که حماسه میافرینند ، میگذری

    دریک بیابان ، به دنبال تکه الماس درخشانی

    تا بر دستهای خشکیده ات سوار شود !

    من شب را بدرود میگویم

    و بسوی توهم میرانم

    ایکاش به زمین چسپیده بودم

    ریشه ها دراین سر زمین سستند، چون علف هرزه

    ایکاش من آن پیچک بودم

    روزهارا درآفتاب درخشان میدیدم

    روزهایی لبریز از باد وسنگ و باران

    شبهای تاریک وتنهایی

    ریشه های قدیمی ، مرا فریاد میکنند

    ثریا / از دفتر یادداشتهای قدیمی /آگوست 2004

     

  • درآن سو

    قبل از هر چیز سپاس خودرا تقدیم دوستی نادیده میکنم که برایم گفت :

    ” غصه چرا ؟ در آنسوی دیوار خدایی هم هست | !

    آری دوست عزیر ، اما اگر تو اورا بچشم دیدی مرا هم خبر کن ، وتو میدانی که اگر اورا ببینی مردم هم تراز تو آنرا به چه قیمیتی به پایت خواهند نوشت ؟ رسوم اخلاقی مارا مردها ساخته اند وبه آن شکل داده اند آنهم به نفع خودشان تا بحال دیده ای زنی ” عمامه بسر بگذارد وبر منبر برود وروضه بخواند؟ نه! زنها تنها باید با بچه هایشان زندگی کنند وسپس رها شده مانند یک لباس کهنه درگوشه ای از اطاق ترا جای میدهند ، بهتر نیست که یک شوهر وچند فاسق داشته باشی تا اینکه یک تکرو وتنها بسوی زندگی یورش ببری ؟

    ما برای همین سختی ها زاده شده ایم درحصاری که مردان برایمان ساخته اند باید پنهان باشیم ، هیچ امتیازی نداریم تنها یک زندگی بدلی وپر زرق وبرق دربرابر ما میگذارند وسپس ، فضولی موقوف ، اگر تنها شدی ، طبقه ات ترا از خود خواهد راند ، قضاوت بیرحمانه مر دم ترا محکوم خواهد ساخت وهر روز زیر بار اهانت ها خرد خواهی شد واگر دلت نازک وسری مغرور داری  از دلت خون بیرون میریزد .

    سعادتی که برایت پیش میاید در مقابلش باید بهای گرانی را بپردازی ، بچه ها فریبت میدهند آنهم بچه های تربیت شده زیر دست وبال سالم تو ، وانمود میکنند که گوششان باتوست  اما کمترین علاقه ای به گفته هایت ندارند آنها برای خودشان چیزهای دارند  ولحظات دیگری وبی تفاوتی خودرا رک وپوست کنده پیش رویت بر ملا میسازند.

    آری دوست من ، درآنسوی پرچین خدایی هم هست اما تا به امروز من اورا ندیده ام وصدایی از او نشیده ام تنها ویرانیها ،وجدالهای وبیرحمی ها وهجوم حیوانات دوپا با چهره های وحشتناک ، واز همه مهمتر بی تفاوتی مردان سیاست ودولت وبی قانونی وقضاوتهای نادرست و…ویرانی دلها وشکست انسانهایی که میل دارند درست باشند ودرست زندگی کنند ، دموکراسی لاتینی تنها برای مردان ساخته شده است گاهی برای آنکه بامزه ترشوند حقوق زنرا دربرنامه های خود میگنجانند اما کم آنرا  نشان میدهند هیچ شتابی ندارند تا ترا ببازی بگیرند ما درسپیده دم قرن بیست ویکم دوباره با حکم مردان بسوی غار کعف برگشتیم با همه اهانت ها واین تنها مربوط به زنان خاور میانه وآسیا میباشد زنان شمال اروپا وقاره دیگر از برکت بیشتری برخوردارند .

    همه هیچ است  هیچ است وهیچ چیز به زحمتش نمی ارزد درست کاری ، شرف وراستی همه دروغ است ویک بازی ، تنها چیزی که برایمان باقی مانده ” کار” است که به آن نیاز داریم ونمیتوانیم از آن چشم بپوشیم .

    همین ، دوست نادیده ومهربان ، میدانم درانسوی پرچین خدایی هم هست که زمین را به جنبش در میاورد وفصلها را بما نشان میدهد اما گویا او ازهمه فصلها خسته شده ومیل دارد که در” یک فصل ” بماند فصلی که نامش بی تفاوتی وبی حرمتی است .

                                                             ثریا ایرانمنش .8 آپریل 2013 میلادی

  • شهسوار

    جدایی از تو ، شبیه یک زستان سرد است ،

    تو که شادی های اندک وزودگذررا،

    در این سردی ها ویخ بستگی ها ،

    برایم به ارمغان آوردی

    جدایی از تو ، همانند یک قله کوهستان پربرف است

    روزهای تیره وتار ، وعریانی من

    درزمستانی سرد ،  همه جا نمایان است

    جدایی تو ، درتابستان گرم ، که مرا بارورساخت

    وبهاررا را به ارمغان آورد

    بهار ، با بلهوسیهای زودگذرش

    تو درتابستانی گرم ومن درزمستانی سرد

    بهاررا باور کردیم ، بهار جاودانگی را

    میخواهم ترا به یک تابستان داغ تشبیه کنم

    تا گرمای وجوت  پیکر سرد مرا

    در بر گیرد

    جدایی ازتو ، مانند قله های یخ بسته

    درهوای خانه موج میزند ، همه جا سرد است

    آه ….شال پشمینه ام کو ؟

    صدای ریزش برف را از دوردستها میشنوم

    ” من سردم است ” سردم است “

    برف همه جارا فرا گرفته

    بر ف بر روی آیینه خانه ماهم نشسته

    پرنده ها به لانه هایشان برگشتند

    آوازشان ناتمام ماند ، باوحشتی کهن از سرما

    آنروز که تو آمدی ، پرندگان ، آوازخوان

    به پیشوازت آمدند

    وآن روز که تو رفتی ، تنها بودی ، تنها رفتی

    کسی نبود  ، تو بودی وبا ترسهایت

    وناقوسی که بربام شهرها به فریاد درآمد

    سفر تو به پایان رسید وچهارپایان تاریخ

    ترا احاطه کردند ، و……….

    ا سبهایت رها گشتند ، اسبهای بی سوار

                                                      ثریا ایرانمنش.7.4.03

  • نیمه شب

    مصلحت نیست کز پرده برون افتد راز / ورنه درمحفل رندان خبری نیست که نیست .

    خواجه عبداله انصاری نیز میگوید :

    الهی،

    هرکه را که خواهی براندازی ، با درویشان درآمیزی !

    خواب دوباره از چشمانم گریخته کتاب مناجات نامه خواجه عبداله انصاری را برداشتم ، درصفحه اول مناجاتهای او بود که میگفت :

    الهی ، خواندی تاخیر کردم ، فرمودی ، تقصیر کردم ، عمر خود بر باد کردم وبرتن خود بیداد کردم .

    این سخنان دلنتشین با آن نوای آسمانی وصدای ملکوتی ” ذبیحی” در نیمه شبهای ماه رمضان خواب را از چشمانم میگرفت واینگونه میپنداشتم که او دارد با خدای خود مناجات میکند وتمام شب این کلمات درگوشم صدا میکردند وروزهای ماه رمضان با نزدیکتر شدن افطار مادررا میدید م که یک لیوان آبجوش وبا یک خرما درکنار تلویزیون نشسته وگوش به همین کلمات فرا داده است >

    امروز از آنهمه پاکی وصفای روح خبری نیست ، دیگرافکار کسی به آن بالا بالاها نمیرود ، همه روی زمین درفکر ایجاد یک دکان میباشند ، دکان دین ، دکان سیاست وخرید وفروش سهام وعضو فلان کازینو ودست آخر صاحب یک کلوب برده داری نوین وانواع واقسام بنگاههای خیریه برای فرار از مالیات ، چرا که هنوز بچه ها گرسنه وبیمارند، هنوز فقر بیشتری در دنیا ریشه میدواند وهنوز مردم بی خانمان ودرکنار خیابانها ودرکارتنها میخوابند ، طبیعت هم سر ناسازگاری را بامردم بدبخت برداشته برف وباران وزلزله وسیل وویرانی همه جارا فرا گرفته گویا طبیعت هم از بوی شهر های کهنه وقتل عام وخون ریزی ها بجان آمده میخواهد خودرا تمیز کند .

    یکهفته تمام باران از آسمان فرو میبارد واین بارانی نیست که در لطافت طبع آن باید شکفت ، بلکه باخود ویرانی میاورد ، بوی نم ، بوی کهنگی وبوی ویرانی همه جارا پر کرده ا ست .

    افکار من به به گذشته های نزدیک برگشت ، به خانقاهایی که درسر تا سر دنیا بوجود آمده اند وبقول زنی ازاهالی همین کلوبها ، بچه مارهارا میگرند وازآنها افعی میسازند تا باهرم وگرمای دهانشان مردم را مدهوش ساخته به کار گل وا دارند ، نمیدانم چرا مردم احتیاج دارند که همیشه کسی بر آنها فرمانروایی کند چرا خود بر افکار وورح وجان خود حاکم نیستند ؟ هنگامی که پا بسن میگذارند گویی خوف ووحشت مرگ آنهارا فرا میگیرد ومیل دارند درمیان دیگران وبه همراه دیگر ان ” توبه ” کنند !! خوب کسانی هم هستند که از این موضوع استفاده کرده آنهارا به سلاخ خانه میبرند .

    باز هم برگردم به نزد خواجه که میگوید:

    نماز کار پیر زنان است ، روزه صرفه نان است ، وحج تجارت وگردش گرد جهان است ، دلی به دست آور که آن کار است ، حال دیگر  دلی نمانده سینه ها تهی ولبریز از هوی نفس است ، قلبها همه مصنوعی ویا متعلق به دیگری است که در سینه ها میزندوکار یک موتور یا تلمبه را انجام میدهد ، آدمها همه روبات ومصنوعی ، دیگر این کلمات خریداری ندارد بلکه باید بفکر سوزش پستانها !!! بود که دراشعار نوین وادیات جدید ما ریشه دوانیده است .

    بلی دیگر این گفته ها خریداری ندارد وبفول آن زندانی مجاهد نباید شراب تازه را دریک مشک کهنه ریخت !

                                                                          ثریا ایرانمنش .5/4/03

  • پرنسس

    گر حکم شود که مست گیرند / در شهر هرآنچه هست گیرند !

    بیچاره ” ملکه” با هفتصد سال پشتوانه شاهنشاهی حال بهترین دخترش باید دربرابر قاضی دادگاه بایستد  وجواب بلند پروازیهای همسر نازنینش را بد هد ودر شهرها وکشورهای دیگر علنی دزدی ها وچپاول گری ها هست اما ” قاضی” نیست !

    من میتوانم بفهمم که دیگران درباره او چگونه قضاوت میکنند  از این بابت مردم را سر زنش نمیکنم ، بیکاری ، وبردن وخوردن حقوق حقه کارمندان واز شرفی شو های جواهرات ولباسها واتومبیل ها مردم را دچار سر درگمی کرده است .

    بیچاره پرنسس زیبا، پرنسسی که نژاد شان درعمیق ترین وبالاترین نژادهای سر زمین اروپا جای دارد ،  حال چگونه میتواند همه چیز را انکار کند ؟ پدرش در پیام سال نو گفت ” دادگستری برای همه یکسان است !

    اینجا واقعا دنیای جوک وشوخی است ، هرروز باید ما تماشاچی رژه دزدان باشیم وپرونده های قطوری که به مرور زیر  خروارها خاک خواهند خوابید.

    آیا آن همسر بالا بلند وخوش قیافه پرنسس در یک نابکاری دست داشته ویا باد از سوی دیگری میوزد ؟ آیا رفتارش برای همسرش رنج آور بوده ویا او خبری نداشته است .

    هر چه هست ، چیز خوبی را به تماشا نگذاشتند.

    بدبختی همه گاهی درپی سوء تفاهمی که رنگ مبالغه گرفته است شکل میگیرد وگاهی این سرنوشت ها به تباهی کشیده میشود > چه کسانی درپس پرده ها وپنجره های بسته سر نخ را در دست دارند ؟

    آیا باید شاهنشاهی از اروپا برچیده شود وتنها یک رییس جمهور بر ایالات اروپا فرمانروایی کند وبه تنهای خود بخورد ولقمه چربی هم بر دهان دیگران بمالد ؟ معلوم نیست ، این شکافتن ها درخور یک خیاط ماهر است .

                                                         ثریا ایرانمنش .اسپانیا.4/4/03میلادی

  • فردا

    شب را درچشمان تو دیدم ، وشکوه زندگی را

    در آن فواره سر نگون ،

    زمین را در سینه تو دیدم ، با باران برکت

    رهایی از تجربه های دردناک

    بتو مینگرم ، ای رهرو دیروز ، چه تنها نشسته ی

    درکنار دریچه بسته ، زیر آسمان نیلگون

    در کنار این تنک مایه ها

    بتو مینگرم ، ای دختر شب

    چه اندوهناک نشسته ی ، درکنار یک پنجره

    که روبه تاریکی گشوده میشود

    درتو هنوز خورشید خرد ، میدرخشد

    وهنوز امیدواری درپیش است

    بتو مینگرم ای شبگردتنها

    در صف غوغای تماشاچیان ، درپس پرده بسته

    زیر فشار اندوه وسنگینی فقر

    با این آواز بلند

    چونان قویی مغرور ، دردریاچه زلال خویش

    هنوز میدرخشی

    بتو مینگرم ای رهرو دیروز ، بمن گفتی :

    فردا روز دیگری است

    ………………..

    فرسوده از دیروزم وخسته فردا

                                                    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.3/4/03 میلادی

  • عسل

    نامش شیرینی را شیرینی شهد را بخاطر میاورد ، همه پیکرش را به رایگان اهدا کرده بود به ” کالبد شکافان فروشنده اجزاء داخلی انسانها و…یا حیوانات”هنوز دربهار جوانی بسر میبرد ، اول به کما رفت وسپس به دیار باقی شتافت ، چشمانش همیشه غمگین وحلقه اشکی دور آنهارا احاطه کرده بود غمگین بود ، غمی سنگین را باخود  وروی شانه هایش حمل میکرد ،

    روزی هزاران نفر دراین دنیای پشت وروشده به عناوین مختلف میمیرند ویا دچار حادثه میشوند ، اما این یکی از سر زمین بلاخیز من بود ، هنرپیشه بود با سن کم درچند فیلم بازی کرده بود ، زیبا بود ، اگر هنگامی فرا برسد که تو درحالی باشی  وبرای انسانها ارزش کمی قائل شوی وبه لیاقت وشیفتگی آنها بچشم حقارت بنگری ، باید به طرفداری آن قربانی برخاست ، زمانی که میخواهم درباره تو بنویسم چقدر احساس ضعف میکنم ، مارمولکهای گزنده هنوز درسوراخهای خود زنده وپنهانند وتو ، نوگل رسیده به سادگی یک گل یاس پرپر شدی .

    با تواز طریق همین نوشته های روی سایتها آشنا شدم ومرگ ترا نیز آنها بمن اطلاع دادند ،  این کمترین وکم عمق ترین کمکی است که من بتو میتوانم بکنم از راه دور به برای روح جوانت طلب آمرزش کنم و با خانواده ات همدرد باشم، کار دیگری از دستم دراین دنیای کثیف ساخته نیست ، دختر نازنین ،

    دنیا مانند یک پالتوی پوست خز مصنوعی پشت رو شده درونش وصله های ناجور وآشغالها وکثافات دیده میشود آن روی واقعی اش نیز همه را فریب میدهد

    آسوده بخواب دختر نازنین ، اگر کامت شیرین نشد نامت شیرین است.

                                                                       ثریا ایرانمنش /3 آپریل 013

  • مزه خوب

    آن نسلی که من میشناختم ، رو به فنا رفت ، نسلی که کم کم میرفت تا “اندیشه” کند  ، نسلی که میرفت تا دنیای دیگری را تجربه نماید ، نسلی که تحصیلات عالیه ودانشتن چند زبان برایش یک افتخار بود ، آن نسل فراموش شدونسل بعدی هم در کما فرو رفت ویا گم شد ، نه زنگی زنگ ماند ونه رومی روم .

    حال امروز آن سر زمین بلازده میتواند دور خود بچرخد وبرقصد میدان ذوق واندیشه آنها وافکارشان درهمان محدوه خود قرار د ارد  مانند اشترانی که تنها نوک بینی خودرا میبینند وگمان دارند که دنیا آنجا قراردارد، زنها لبایشانرا بسبک افریقائیان کلفت کنند وچشمانشان را مانند دو سوسک سیاه زیر ابراوان نازک جلوه دهند ومردانشان به سبک وسیاق مردان فرنگی آنهم از نوع جلف آنها با موهای سیخ شده وصورتهای بتاکس کرده وکت چر می با اتومبیلهای آخرین مدل درخیابانهای پردورد ونا سالم بچرخند وبچرخند بازهم بچرخند ، کتابها گم شدند واوراق آنها در هوا ریشه ریشه شد وزندگیها بر باد نوشته میشود .

    دوباره آش نذری ، شله زرد حلوا وجویدن سقز وتخمه شکستن زنها ولیچار گفتن ها ودورهم جمع شدن خاله زنکها وبی نظمی در حول وزندگیشان همچنان ادامه دارد ، عده ای هم در یک رنج نهانی با یک ریتم تلخ ونا منظم میان زبانهای تیز وطعنه های بیرحمانه به زند گی خود ادامه می دهند.

    آه…..در آن زمان شبها کتابهایم را روی لحاف پهن میکردم ویکی یکی آنهارا میبوییدم از  اطاق پهلویی صدای مادر بگوش میرسید که :

    این همه چشمانت را باین خطوط ندوز ، عاقبت کور میشوی ؟! برو یک هنر یاد بگیر ؟ کدام هنر ، خیاطی ، آشپزی ، ظرفشویی وتمیز کردن خانه وسفره انداختن برای میهمانان ناخوانده ، حد اکثر فرا گرفتن یک زبان خارجی !

    اینجا ، دراین سر زمین آزاد وخالی از هرگونه فشاری درمیان مهربانی مردمانش بی آنکه بخواهند خاک مرده های مرا زیر رو کنند دوباره از نو کتابهایم را پهن کردم  وسرگذشتم را بایک طنز تلخ شروع وبه پایان بردم دیگر نه کسی را به مبارزه میطلبم ونه باخودم جنگ دارم  ، حال خیالم راحت است که از آن جهنم دورم واطرافم از آن موجودات نامریی خالی شده است ، خودم هستم وذات ا صلی خودم ، امروز صبح دوربین را برداشتم وبه بالکن آپارتمان کوچکم رفتم واز گلهای شب بو، نرگس وشمعدانی های عطری عکس گرفتم ، پرنده کوچکی درحال پرواز بود ، اورا نیز به درون دوربین فرستادم به همراه شبنمی که از شب پیش بر روی گلها نشسته بود.

    به اطاق برگشتم وبا خود گفتم : اینجا جای شکر دارد که میتوان راحت نفس کشید وبا چشم دل به روی آنچه را که طبیعت بما ارزانی داده نگاه کرد بی آنکه حسرتی به دل داشته باشی.

                                                ثریا ایرانمنش .اول آپریل 2013 میلادی. اسپانیا

  • ماهیگیر

    در این گوشه ، از مستان کوچه گرد خبری نیست ،

    از شیون وناله وزاری وفریاد خبری نیست ،

    شهر لبریز از صدا ست ، صدای خنده ، صدای آبشار

    صدای هورا ، برای خیل عزا داران و….|پاطلایی ها|

    من ، غایبم ، من نیستم  ، درپناه ماه ، برین ساحل روشن

    هوشیارانه گام بر میدارم ، میگریم چون مرغ شب

    میخندم ، چون یک ستاره دریایی

    شمع روشن دل را درمیان سینه ام میفشارم

    وبیدار میمانم

    در این شهر ، غرور هر انسانی ، درباد میرقصد

    وقامت بلند هر درختی ، درپیشگاه ناقوسهای پرصدا

    گنبدهای آجری ، در پرتو چراغی که پیکری را

    بر چوب کوبیده است ، خم میشود

    اینجا وجاهت بیشتراز وقاحت است

    وآبشاری که شب وروز فرو میریزد با رنگهای سبز

    اینجا خبری از آسمان خراشها نیست

    هر چه هست ، زمینی است

    اینجا بوی سیر ، شلغم وچغندر همیشه همه جا هست

    شب گذشته ، درامتدا دنور ماه ، بیاد گفته “او” افتاد م

    که گفت :

    ( گاهی خداوند بخواب میرود ، گاهی دریای مواج ما)

    خیز برمیدارد، گاهی همه چیز آرام است )

    گفته آن ماهگیر پیر

    اینجا خداوند بخواب رفته است وما تنهانشسته ایم

    ——————————————

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.2013/3/30

  • فرایدی

    چه بسیارند ،  وچه اندک کم .

    اگر دیگران نیستند چه باک ، خاطرها زنده اند

    او جان داد وجنگ را به پایان رساند

    برای حقوق بشر وزندگی جاودانی او

    او از همه چیز پرهیز داشت ، اما نمیدانست که:

    همه ، ازکجا آمده اند ، وبه کجا میروند

    او گرگ را درلباس میش نشناخت

    هنگام سکوت است ، وخموشی

    در جایی که ظلم فریاد بر میدارد

    سخن از سرنوشت دیوا نگی ا ست

    هنگامی که اورا میگیرند ، همه با دشمن یکی هستند

    وزمانی که او بر صلیب می نشیند

    همه میگریند

    و… نا آرامی ها باقی میمانند

    —————————–

    ثریا ایرانمنش .جمعه 2013/3/29 اسپانیا

  • زنار

    ای جمالی کز وصالت عالمی مهجور ودور/بر میانشان از غمت جز حیرت وزنار نیست / دیدنیهاست آری ، گفتنی ها روی نیست / در میان کام افعی صورت گفتار نیست .

    حمل شهرهای ساختگی طلا ونقره بر شانه مردان شروع شد واو آن مرد مصلوب با قامتی درهم کوفته از ورای آسمان باین خیل قارون صفت مینگرد ، آه ای طالبان بشتابید ، که سکه نقد نزدیک است ،  ای شبروان مخسبید ، که صبح صادق نزدیک است ، ای شتابندگان شاد شوید که طلاها بیشترند ،  ای تشنگان صبر کنید ، شربت وصال خواهد آمد ، ای غریبان بتازید ، که میزبانتان مهربان است ! ای دوست جویان خوش باشید که نعمت فراوان است  ، وتو ای دلگشای رهی ، چگونه قلم بگشایی واز ذات خود مرهمی بر دل ریش گذاری که دستت از مایه تهی وباین قوم زاده قاورن یا هارون مینگری بی هیچ تعصبی ، تو چه دانی که دست خلاف از دامن حقیقت چگونه رها میشود ؟درحال حاضر اینگونه حکم میکنند ” طلارا بپرستید” بهره شما سه چیز است ” شراب ، وغذا وطلا !

    من چه میدانستم که پاداش درستی وراستی نشستن بر روی خاک است ؟

    ای دوست ، به جملگی ترا گشتم من/حقا که دراین سخن نه زرق است ونه فن

    گر تو زخودی ، خود برون جستی پاک / شاید صنما به جای تو هستم من

    اشعار” خواجه عبداله انصاری

    ثریا ایرانمنش / 27 مارس 2013

    هفته مقدس وعید پاک بر همه مومنان مبارک باد .

     

  • شوخی

    هوا آفتابی ، نیمه ابری ، ونوید بهاری گرم را میدهد ، در انتظار یک راه پیمایی هستم ، پس از مدتها نشستن وخیره شدن به تصویرهای کج ومعوج وگفته های بی سروته ، آه دلم هوای بعضی جاهارا کرده وهمنشینی بعضی آدمهارا که دیگر امروز نیستند ، ناگهان از خواب برخاستم ودیدم دریک کره جدید دریک ستاره گم شده مانند یک کور راه میروم وهنوز این راه ادامه دارد تنهای تنها شدم همه رفتند ، وآنهاییکه من ساخته ام درحول وحوش ملک خودشان زندگی میکنند ، آنها کاری به دنیای من ندارند دنیای من برای آنها کهنه است ، سعی میکنیم یکدیگررا بشناسیم ودرک کنیم زبانمان ظاهرا یکی است اما فرسنگها افکارمان دور از هم میباشد.

    خدایان من پر دورند وآنهاییکه دم دستم بودند جانوارانی از هزاره ها وپوسته های عهد عتیق ساخته شده بودند اگر چه مدرن لباس میپوشیدند!همه نزدیک هم زندگی میکنیم وفرسنگها ازهم دوریم وتلاشی هم برای شناسایی یکدیگر نمی کنیم ، آنها تنها بفکر پشم وگوشت خودشان هستند نه آنچه میاندیشند بخود سختی نمیدهند که فکر کنند در غم هیچ چیز وهیچ کس نیستند دوست ندارند دچار دردسر شوند ، آنها خودشان هم خودشان را نمی شناسند اما درظاهر خدا شناسند ؟!  آمیزش کردن با آنها بیهوده است من هیچگاه همه بدی هارا درکفه ترازوی دیگران  نمیگذارم وخوبیهارا درکفه ترازوی خود ، این نبردی سخت است من همیشه درغم دیگران عضه خوردم وهیچگاه دستی بسویم دراز نشد تا دستمرا بگیرد ، امروز صبح در طلوع آفتاب بخود گفتم “

    تو همان مرغ آتش هستی که از خاکستر خود بوجود آمدی وزنده شدی .آنهاییکه شناختم همه کالاهایشانرا در گنجینه خود دارم مشتی کالای بی ارزش وآنهاییکه رفته اند چیزهای پر ارزشی بمن هدیه دادند که امروز مغز آنهارا توشه نان میکنم ومیخورم آن آب گوارایی که به روح من پاشیدند امروز مرا سرحال نگاه داشته است .

    من چندان خودرا آدم خردمندی نمی دانم اما درستکارم ودرست کردار ، تن به سر نوشت سپردم چرا که دیدم از من قویتر است ، کسانی با زور وریا ودروغ  راستی ونجابت مرا ببازی گرفتند دیگر در زندگیم نقشی ندارند حتی نامشانرا نیز فراموش کرده ام نجیب به معنای قدیم آن که باید بوده هستم .شرافت درجانم ریشه دارد ،شکست را نمی پذیرم  نبرد را دوست دارم ومخالفت با هرچه که مرا آزار میدهد .

    دوستی میگفت ” چرا چیزهای بامزه نمینویسی ؟ گفتم : تو چیز با مزه ای دراین دنیا پیدا میکنی که من درباره اش بنویسم ؟ آن روزها مردم کمتر غم داشتند باندک حرکتی میخندیدند دنیا درآن روزها تبدیل به یک مارکت بزرگ یا یک قمارخانه وسیع نشده بود ! امروز حتی بزرگترین کمدین های دنیا نمیتواند لبهایشانرا از هم باز کند ، چه چیز جالبی دراطرافشان هست ؟ جنگها ، تجاوزات ، مرگهای مشکوک ، آدم کشی ها ، دزدی های کلان  ، یا گرانیها ، بی بر نامه گی وبی هیچ آینده روشنی ، عده ای خودرا به بی خیالی زده اند اما آنها هم درته دل افسرده اند ، زندانهای لبریز از مردم بیگناه ویا کمی خطا کار ، اعتیاد وحشتناک جوانان ، بیکاری  ، مردان وزنان جوان درکمپهای پناهندگی که بیشتر به گور شبیه است ، سرانجام بیماری های ناشناخته که از درون آزمایشگاهها ناگهان سر بیرون میزند ، بگو کدام یک خنده دارند ؟ مگر همه اینها یک شوخی باشد وما هنوز درخواب خوش مستی بسر میبریم ، بلی ، البته کسانی که روی چاههای نفت ویا معادن سنگهای قمیتی ویا زمین های غارت شده نشسته اند ، دنیایشان با ما فرق دارد وحوصله یمن یجیم خواندن را ندارند ، دنیا دوقسمت شده است ، حاکم ومحکوم ، اگر توانستی خوب خودترا بفروشی شاید بتوانی در صف نوکران حاکمین جای بگیری .

    ثریا ایرانمنش 2013/3/26 میلادی . اسپانیا

  • بی شرفها

    در این فکرم که حتی پرندگان وحیوانات صحرایی همه لانه وکاشانه وآشیانه دارند ودر پناه گاهشان زندگی میکنند ، غیر از بعضی از ما آدمها وبخصوص ایرانیان آواره که روی زمین دیگری خانه ساخته اند ودر سر زمین خودمان حتی صاحب یکمتر زمین هم نیستیم ، مگر که از | آنها| باشیم . رهبران دیگران را تشویق میکنند که برای ” خاک” مقدس خود بجنگند وکشته شوند تا آنها بتوانند مقام وثروت وتجمل خانوادگی خودرا حفظ کنند ( خود دراین جنگها هیچگاه شرکت ندارند) دیگران که برای حفظ معابد اجدادی آنها میمیرند تنها مالک هوا ونور میباشند ، امروز درهمه جای دنیا ثروت وقدرت اشراف واغنیادراوج فساد دیده میشود ،  فساد بحدی در سر زمینها ریشه دوانیده که در قالب گفته ها نمی آید ، قدرت مالی عده ی که با پولهای چپاوول شده وغارت مردم هرروز بیشتر میشود آنهم با کمال پررویی وغرورو سرشانرا به آسمان دارند وسایر مردم هرروز بدهکار تر میشوند ، برای سرکوبی آنهایی که اعتراض میکنند ، سگهای درنده  وگرسنه ای دراختیار دارند که به موقع آنهارا بجان مردم میاندازند وبه همین علت هم اکثر قیام های مردمی در جا با قدرت همین درندگان خفه میشود . قتلهای های نامریی ، دسته جمعی ومرگهای مشکوک ! .

    امروز هیچ یک از ما غارت شدگان صاحب حتی یک متر زمین هم در سر زمین خود نیستیم مگر آنکه بتوانیم همان جاسوس دوجانبه باشیم ویا یک خود فروش پنهانی ، یکسر اینجا ، یک سر آنجا ، سرمان را هم با انواع واقسام افسانه ها گرم میکنند ، شش هزار پناهنده تنها در آلمان ، وهزاران پناهنده وگرسنه در فرانسه وایتالیا وسایر کشورها ، که با پول صلیب سرخ زندگی میکنند ، آنهاییکه زرنگترند اگر مرد باشند ” ژیگولو ” میشوند واگر زن جوان  آن کار دیگر میکنند ، پابه سن گذاشته ها هم بین اینجا وآنجا مانند بی بی قزی خبر میبرند وخبر میاورند ولقمه ای هم جلوی دهانشان مالیده میشود .

    دوره های قمار ، تریاک ، خانم بازی ، برای زنان دوره های آنچنانی، تخته نرد وقر کمروساز ومی میخانه ومطرب ،  همچنان پا برجاست ، ” جونم سخت نگیر دم خوشه ، چه اینجا ، چه آنجا !!!! بقول دوستی نازنین میگفت :

    آنهاییکه شرف داشتند کشته شدند ، نیمی باشرف در زندانها اسیرند وبیشرفها آزاد .

    |اشراف امروزی صاحب شرف نیستند ، اشراف از شرف واقعی می آید نه از جمع آوری ثروت ، آنها حیواناتی هستند که بارشان را طلا ست |

    ثریا ایرانمنش .2013/3/25 میلادی . اسپانیا .

  • غریبه

    چهل سال است که از سر زمین مادریم دورم ، وسی چهار سال است که بکلی با مردم آن دیار بیگانه ام ، تنها خاطرات تلخ وشیرین گذشته درذهنم لانه دارند  وگاهی باعث آزارم میشوند  ، پیوند خودرا با شعر وادبیات وموسیقی وخط وزبان سر زمینم  حفظ کرده ام ، از مردمیکه درآنجا ویا درسراسر دنیا زندگی میکنند ، کسی را بخوبی نمیشناسم ، اکثر آنها برایم غریبه اند ، مانند مردم همین کوچه وبازار ، درکنار مردم بیگانه این شهر گاهی ، لبخندی ، مهری ، مهربانی ودستگیری ، را احساس کرده ام ، اما از هموطنان ؟! تنها تیشه واره وکارد سلاخی ! که درپشت سر شان پنهان است تا به اندک حرکتی بسویم پرتاب کنند ، نمیدانم چه چیزی درمن وجود دارد که آنهارا آزار میدهد ؟ آه …همان راستی وبی پیرایگی .درستی .یگرنگی ، کاری به کارشان ندارم تنها زمانی خونم بجوش می آید که میبینم مشتی آدم نفهم که حتی از تاریخ مملکت خود بیخبرند وتنها مانند همان اشتران بیابان گرد نوک بینی خودرا میبنند ادعای فرهیختگی دارند وبه مردم درس ریاضت  میدهند ، خشم سراسر وجودم را فرا میگیرد ، سپس با خود میگویم ، بتو چه ؟اگر خری بر کره خری سوار واورا آموزش میدهد پس لیاقت او همان است .

    گاهی به دفترچه های قدیمی ام که آنروزها شوروشر فراوانی داشتم که همه چیز را بنویسم ، سری میزنم وگاهی هم | دنیا| را به چالش میکشم ، رنگهای زندگی به زیر سیاست رفته ودیگر رنگی وجود ندارد تا آنرا برای دلخوشی انتخاب کنم ، بهار سالهاست که قصابی شده ، سبزه زار نشیمنگاه شهداست !رنگ سرخ نماد خون انسانهای بیگناهی است که میل داشتند آزاد زندگی کنند کدام آزادی همه ما در زندانی اسیریم ، رنگ زرد که آنهمه مورد علاقه ام بود به دست گروهک هایی به همراه بالن های زرد به هوا رفت ، دیگر نمیشود به چشمان نرگس نگاه کرد چرا که ناگهان چهره باد کرده یک |چریک| درآن هویدا میشود، ورنگ سپید که امروز تنها نماد کفن است ، نه پاکی وپاکیزگی

    دیگر چه رنگی مانده ، رنگ ماتم . آری چهل سال است که از مردم سر زمینم بریده ام ، تنها دلخوشی ام اشعارقدما بخصوص حافظ بود که آنهم در دست یک  مردخود فروش شارلاتان سر لوحه نوشته های هفتگی او قرار گرفته وحالم را بهم میزند ، هم خودش وهم نوشته هایش وهم گفته هایش ، او درحال حاضر تنها بین زنان بیوه ودختران ترشیده وفواحش طرفدار دارد واز وجود آنها تغذیه میکند

    همای گو مفکن سایه شرف هرگز / در ان دیار که طوطی کم از زغن باشد

    هوای کوی تو از سر نمیرود ، آری / غریب را دل سر گشته دروطن باشد

    من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم  /که گاه گاه برو دست اهرمن باشد

    اینهم از فرمایشات امروزی بنده . تا بعد

    ثریا ایرانمنش 2013/3/24 میلادی

  • خانه؟

    کدام خانه؟ کدام لانه ؟ دیگر کسی بجای نمانده بغیر مشتی کرم خاکی که خودرا به زور میکشند ، وهرروز خبری از مرگ یکی بگوش میرسد ، بعضی از گوشها ناشنوا هستند وعده ای بی تفاوت میگذرند.

    امیر هوشنگ کاوسی منتقد فیلم ها مردی که سالها جانش را درگرو عشقی که به فیلم وسینما داشت ، بیهوده فدا کرد، اینکه میگویم بیهوده ، ، او درس خوانده وتجربه دیده ودنیا دیده ترا زآن بود که بتواند تحمل چند بچه نورسیده موج نوعی را بنماید .

    او با کمک چند  دوست قدیمی ( که یکی آنها از بستگان ما بود) سینه کلوپ را بنا نهاد وچند مجله هم با سختی واشکالات تمام به دست دوستداران فیلمها رساند اما نقد وگفته های او برای عده ای زبان نفهم ثقیل ویا بی ربط تلقی میشد.

    امیر هوشنگ با آن قامت بلند وآن چهره ای که به هیچکس شبیه نبود وآن غروری که مانند یک هاله اورا دربر گرفته بود با لباسهای شیک وتمیز خود میرفت ومی آمد وهر فیلمی را که نقد او را در ذیل داشت میتوانست فیلمی قابل دیدن باشد ، با فیلمهای فارسی چندان میانه خوبی نداشت میگفت داستانها ی هندی وعربی به زبان فارسی ، یا کپیه برداری های غلط از فیلمهای موج نوی فرانسوی ، او نخ زندگیش را طولانی کرد تا نود سالگی بلکه با چشم آرزوهای بر باد رفته اشرا ببیند و…..ندید.

    حال کدام خانه ؟ من دیگر خانه ای ندارم ودیگر کسی را نمیشناسم ، همه رفتند همه رفتند ، خاک هم آلوده است بخون وافیون ، آلوده به زهر وجانوارن خونخوار ، نه ، دیگر باید برای همه عمر آوارگی ابدی را به دوش بکشم .وبخوانم “

    همه ِ برگ وبهار ، بر سر انگشتان توست /هوای گسترده ، درنقره انگشتانت میسوزد …و زلالی چشمه ساران ، زیباترین حرفت را بگو !

    وطنم در ذهن شبانه ام بیداد میکند.

    بهر روی روان دکتر امیر هوشنگ کاووسی شاد وعمر خانواده اش دراز باد

    ثریا ایرانمنش شنبه 2013/3/23 میلادی .اسپانیا.