Category: General

  • ملکه

    سرو صدای بیرون زیاد است ، باخت رئال مادرید چندان به مذاق مردم اینجا خوش نیامده است ، روی صندلیهای کفا فه نشسته اند وبحث میکنند ، هوا دوباره گرم شده وباید پنجره هارا باز گذاشت . زنی در اطاق پهلوی من با کفشهای پاشنه بلندش راه میرود ، قدم میزند ، بالجبار ازتخت بیرون آمدم ونشستم به تماشای تاجگذاری روز گذشته در هلند .بیاد شکوه وجلال وعظمت تاجگذاری خودمان در تخت جمشید افتادم ، شنل ساده وآبی رنگ ملکه جدید ابدا قابل مقایسه با شنل مخمل مروارید دوزی ملکه سابق ایران  نبود ، شاه تنها جنبه تشریفاتی را دارد ، ایکاش ماهم شاهی وملکه ای داشتیم ! خوب اگر خوب است پس چرا ما نداریم ؟ واگر بد است چرا شما دارید؟ ……..

    از قضای روزگار ، من همه ملکه هارا دوست میدارم بخصوص این ملکه عرب را ،  یا بقول خودشان ” شیخه”عجب زیبا وخوش پوش است ؟ با سه تن طلا والماس وزیبایی وآن عمامه اش چشمهارا خیره ساخته بود ، پرنس وپرنسس خودمان را ( ببخشید ) اسپانیارا بیشتر ازهمه دوست دارم ، خیلی خودمانی وبقول معروف خاکی هستند این بیخوابی هم بدجوری افکار مرا آشفته کرده است .خوب بریم سر اصل مطلب.

    درگذشته مصر پادشاه داشت / ملک فاروق / بیچاره امروز به چه بدبختی گرفتار شده است.

    افغانستان پادشاه داشت / محمد ظاهر شاه/ آنجا هم دست کمی از ما ندارد

    ایران پادشاه داشت / محمد رضا شاه پهلوی/آه نگو که دلم خون است

    اتیوپیا پادشاه داشت / تایلند پادشاه داشت/معلوم نشد کجا رفتند

    مراکش پادشاه دارد / حسن ششم /آنها خودینید

    اردن هاشمی پادشاه دارد ! ایضا

    وهمچنان اگر خاکبرداری را ادامه دهیم میفهمیم که چه سر زمینهایی پادشاهی داشتند وحالا زیر بار فلاکت وبدبختی دارند جان میدهند وعده ای نامعلوم برآنها حاکمند .

    خوابم نمیبرد باخود فکر کردم ! خوب میشود مثلا یک تاج بر سر احمدی نژاد گذاشت ویا مشایی اگر آنهارا دوست ندارید خوب صادق خان طبا طبایی هستند از یک خانواده معروف ومحترم وریشه دار!  بگذارید ما هم حسرت به دل نمیریم و اینقدر نان خودرا با حسرت پشت شیشه پنیر دانمارکی وهلندی وسوئدی وبلژیکی وانگلیسی وووووونمالیم  وبا دل درد آنرا بخوریم ، هان ؟ عقیده شما چیست ؟

    امیدوارم درانتخابات آینده ایران همه رای ها به صندوق شاهی بروند؟!!!!!!

    ثریاخانم پرحرف .

     

  • روح گرسنه

    آه………

    چه روز خوشی !

    نه به کودکان گرسنه میاندیشم ، نه به خاطرات قدیمی

    آیینه ها همه برق میزنند ، تصویرها را درخودشان

    جای داده اند

    آدم ها دیگر هراسان نیستند

    برای تصویر خاموشی خود ، دریچه هارا

    باز کرده اند

    در رویای یک سیب ، درکنار یکدرخت خشک

    بانتظار نشسته اند

    ما ؟ ما؟ در حلقه های سربی سخت ویخ زده خود

    هیچ دردی نداریم

    زنده باد دود یک سیگار ! نیمه سوخته

    درون یک استکان

    سر گردانیها تمام شدند

    آنهارا درون یک شیشه نهادیم

    شیشه ای مملواز نیزه های تیز

    کلمه ها ، ویرگولها ، مملو از غرابتی

    مدفون درهشیاریند

    من به دنبال یک جنازه میگردم

    جنازه ( خدا) ،

    میخواهم آنرا بردوشم حمل کنم

    برای موجودیت خود

    آه …شانه ام کو ؟ آیینه ام کجاست

    قوطی سرخاب سرخم کجاست

    باید چهره کهرباییم را رنگ کنم

    تا د شمن نداند که…..من سردم هست ، یا گرسنه ام

    —————————

    ثریا / اسپانیا/

     

  • می دی

    جنگ ، جنگ، جنگها ، روزگاران قدیم را ویران ساخته اند ، دیگر کسی نه به گذشته میاندیشد ونه به فردای خود اطمینانی دارد ، تنها کینه ها وعقده ها سر باز کرده اند وهرروز بزرگتر وشدیدتر شده وتراوش چرک وتعفن آنها بیشتر میشود ، کینه داشتن کار خوبی نیست ، ما هنوز به یکدیگر کینه میورزیم بخشش را نمیشناسیم ، زور گویی برایمان یکنوع بزرگواری وسروری میاورد عقده خود بزرگ بینی ، سروری وسالاری ، خان وخان بازی ، خوب قصه همین است درجنگل آنکه قویتر است |قانون| است ووای بحال کسی که کمی ضعف نشان دهد وبگذارد که دیگران کلاه سرش بگذارند .

    همیشه باید سپر دفاعی را باخود حمل کرد وباید از آن استفاد نمود ، همه چیز آشفته شده است  وحشیگری روزگار نوین ، همه آشیانه ولانه هارا ویران ساخته است ومردم را به دیوانگی کشانده  دیگر نمیتوان از نو خانه ای بنا کرد باید به همین لانه مور اکتفا نمود ویا با سیل همراه شد وبه میان جنگل رفت وخوب بخور ، تا میتوانی بخور ، تا خورده نشوی .

    هر چه بود گذشت ورفت ، هیچ چیزی ثابت نمیماند ، حتی قدرت ها ،  دراین فاحشه خانه دنیا شاید هنوز مردانی باشند که شرف ” کارگری ” را به هیچ قیمیتی نفروخته اند ، رحمت بر آنها وآفرین بر آنها ، بیرون کشیدن عده ای از دنیای قدیم ودنیای نجیب وپاکیزه خودشان خیلی سخت است امروز همه تلاش میکنند تا هرچه بیشتر سهمی برای خود بردارند وهنگامی موفق میشوند که سهم دیگرانرا نیز برای خود بخواهند ، امروز بیشتر مردم ( روح ) ندارند ،   کسی صاحب روح خود نیست ، این روح آلوده آنهاست که آنهارا درتصرف دارد .همه ما مهرهای شطرنجیم در صفحه روزگار ، چه دستی مارا جابجا میکند؟ .

    روز کارگر بر کارگران شریف وزحمت کس ونجیب مبارک باد ، پیروزی از آن شماست ، موفق باشید .

    اول ماه می 2013 میلادی .ثریا ایرانمنش .اسپانیا.

  • تاج

    زمستان باز برگشت ، با برف ویخبدان وباد وباران ، بنا براین حوصله ای را برای هیچکس نمیگذارد ، اینجا همه راحتند ! همه بیکار وجلوی تلویزویونها نشسته یا فوتبال تماشا میکنند یا کارناولهارا ، امروز یک جابجایهایی صورت میگیرد ، مراسم تاجگذاری پادشاه جدید وآمدن یک ملکه نو ، درهلند .

    اطاق سرد است ومن دراین فکرم که آخرین ضربت کی وچگونه برمن وارد خواهد شد ، همه مشغول اعانه جمع کردن ومواد غذایی برای درماندگان میباشند بسیاری از بیکار شدگان سالهاست که حقوقشان درحلقوم روسایشان گیر کرده وپرداخت نشده است ، اگر کاری پیدا شود _ که نمیشود_ همه بسوی آن یورش میبرند ، آخ مبادا این جای خالی را بکسی دیگر بدهند ومن سرگشته  با همه مهری که سرنوشت بر پیشانیم زده به تماشا نشسته ام .

    حوصله ادامه دادن به خاطرات را امروز ندارم باید بفکر ناهاری گرم باشم تا پیکر یخ زده ام را داغ کند ، هیاهو ها همچنان ادامه دارد آقای نخست وزیر مرتب وعده میدهد ، وعده میدهد بازهم وعده میدهد نه بما بلکه به آنهاییکه اورا باین مقام رسانده اند تا منافعشان حفظ باشد ، دوحزب مشغول پرتاب گلوله به سوی یکدیگرند وجمله های بریده بریده ای که تنها خودشان فهم آنرا دارند به زبان میاورند.

    تا ج ها جا بجا میشوند ، آنها زندگی خودشانرا دارند ، برایشان مهم حفظ ونگهداری همان الماسها وبرلیانها وزمردهاست وآن صندلی بزرگ مخملی زردوزی شده وبرایشان مهم نیست که چه کسانی شبها دربستر خود اشک میریزند برای آنکه مایل نیستند ” روح خودرا بفروشند ” .

    یک ملت تندرست  همیشه نیاز به هدفی دارد برای تلاش وبقای خود حال اگراین هدف پاک ومقدس نباشد یک هدف پست ورذیلانه ای درپیش میگیرد جنایت بهترا از خلاء تهوع آور میباشد ، زندگی باید ادامه یابد ورشد کند مهم هم نیست با چه ابزار ووسیله ای ، بشر به بازیچه هایی احیتاج دارد ، تا کودک است شاه بازی وملکه بازی وهنگامی هم بزرگ شد هنوز این رشته فکر درگوشه مغزش جای گرفته ” باید روزی شاه شوم یا ملکه ” حال ملکه زیبایی ویا ملکه جنایت فرقی نمیکند مردم در صحنه زندگی ترا که روی سن بازی میکنی تحصین میکنند وهورا میکشند وکف میزنند ، آنها نیز به نمایش احتیاج دارند میل دارند به تماشا بنشینند .

    درجایی دیگر ودرگوشه ای از دنیا زبانهایی برای لیسیدن خون همنوع از دهانشان بیرون آمده و سالارمردان حقوق بشر درهمان زمان  با فرستادن وسایل خون ریزی بهانه ای را نیز دراختیار آن دستهای پرخون میگذارند ودراین بین دلالها ی حقیر وپا اندازها نیز کف پاهای آنهارا می لیسند ، باید دهان گشادی داشت وزبان ودستهای درازی .

    متاسفانه من از همه اینها محروم میباشم .!

    سه شنبه . 30 /آپریل 2013/ میلادی .ثریا ایرانمنش/اسپانیا .

     

  • ص .14

    او دوران تبعیدش تمام شده وبرگشت ، خوشحالی من بی حساب بود ، به دنبال کاری میگشت ، روزی را تعیین کرد که مرا به خانواده اش معرفی کند ! با ترس ولرز بسیار آنچه را که داشتم پوشیدم بی آنکه درفکر آن باشم که رنگهارا با هم تطبیق دهم ، یک دامن مشکی با بلوز پشمی سفید یک پالتوی  کرم رنگ با یک شال گردن قرمز آنغورا ، کفش وکیف سیاه ، باموهای ساده وبی آرایش .

    خانه آنها دریک خیابان نسبتا تازه ساز ودر طبقه زیر قرار داشت با چند پله از خیابان میشد وارد حیاط انها شد ، دوطبقه هم دربالا قرار داشت ، او جلو رفت وبا کلیدی که دردست داشت درب خانه را بازکرد ، راهرو تاریک بود ، درگوشه ای یک سماور برنجی میجوشید کف راهرو یک فرش کوچک بصورت مورب پهن شده بود ویک نقشه بزرگ ایران روی دیوار قرار داشت ، مادرش زنی قویهیکل با موهای سپید وبسن هفتاد ویا بیشتر بود وخواهرش ، یک زن بلند بالا با موهای بور وبا چشمانی از حدقه درآمده ، مرا ورانداز میکرد وسپس بسوی اطاقش رفت و درب محکم بهم زد مادرش جواب سلام مرا نداد ، درگوشه یک مبل نشستم دوصندلی راحتی ویک تخت یکنفر ه که کار نیمکت را نیز انجام میداد ، مادرش یک چای جلوی من ریخت ، من نگاهم را بسوی نقشه ایران دوخته بودم ، گفت :

    آهان ، چی ؟ تا بحال نقشه کشورت را ندیده ای ؟ جوابی نداشتم به باو بدهم درواقع هیچگاه من درهیچ خانه ای نه نقشه ایران را دیده بودم ونه پرچمی آنها را تنها درادارات دولتی میشد دید.

    سپس با خشمی که همه وجودش را گرفته بود گفت :

    این پسر تنها بازمانده این خانوداه است که میبایست کار میکرد وبما کمک مینمود تو باعث شدی کار به آن خوبی را رها کند ، بعلاوه دختری که یکه وتنها سوار قطار شود وبسوی شهری در آبادان برود قابل اطمینان نیست .

    بغض گلویم را فشار میداد ، خواهرش گاهی سرش را بیرون میکرد دوباره به اطاقش برمیگشت ،

    مادرش گفت ، او باید برگردد من یک سماور نقره خریده ام که باید ببرد وبه رییس خود هدیه کند ، باتو هم عروسی نخواهد کرد من اجازه نمیدهم نه من ونه برادرش ،

    سپس رو بسوی پسرش که مانند غلام بچه ها آرام ودست بسینه روی صندلی نسته بود گفت ، ممکن است از نظر فیزیکی زیبا باشد ، اما من رنگ مو وپوست اورا دوست ندارم  ونمیخواهم نوه هایم قهوه ی شوند ، همان یکی بس است .

    حالم داشت بهم میخورد ، اشک چشمانم را پر کرده بود ، استکان چای درمیان دستهای لرزانم تکان میخورد ، آهسته آنرا روی میز گذاشتم واز جا بلند شدم بی خدا حافظی از خانه بیون آمدم .

    آه ، زن لعنتی ، از سر زمینی بیگانه به کشور من آمده ای بدون آنکه بدانم ریشه ات وخانواده ات درکجا وچگونه رشد کرده اند ، حال از پوست وموی من ایراد میگیری ؟  پوست من از کوهستانها وآفتاب ومعادن سر زمینم رنگ گرفته است ومن به آنها میبالم .

    اول شناختن ، بعد تصمیم گرفتن ، عشق وکامجویی بتنهایی قادر نیست تا دونفررا برای همیشه پهلوی یکدیگر نگاه دارد ، من پیش بینی این روز را نکرده بودم ، بنظرم رسید که به ابدیت سفر کرده ام دریک نومیدی غوطه میخوردم ، واین دوزخی که این زن برایم ساخت ، چگونه میشود آن پسر را شناخت ؟ او هم ازهمین زن واز بطن او بیرون آمده است ، همه چیز برایم سئوال شد ، دیگر جواب تلفن هایش را ندادم تصمیم خودرا گرفته بودم .

    فردای آن روز او دوباره بسوی مقصدش حرکت کرد. به همان شهر کناره عرب نشین .یعنی کویت !

    بقیه د ارد……….                         ثریا ایرانمنش / یکشنبه 29/آپریل 013 میلادی

     

     

  • اصل و.بدل

    چون نخل بی بر اگر فیض من به کس نرسد/ برای سوختن آخر بکار می آیم

    ——————

    بلندی یافت کوه ، از پای دردامن کشید نها/ به سنگ آمد سر سیلاب از بیجا دویدن ها /

    من از بی قدری خار سر دیوار دانستم /که ناکس ، کس نمیگردد از این بالا دویدنها /

    گر مرد رهی ، میان خون خواهی رفت / از پای فتاده سر نگون باید رفت

    تو پای به ره گذار واز ره مهراس / خود راه بگویدت که چون باید رفت

    ————–

    اشعار ” از عطار وکلیم کاشانی .

    امروز پر خسته ام ، نزدیک به هفتصد نوار موسیقی وصدای شاعر وغیره را باید ازهم تفکیک کرده وبیشتر آنهارا به دست زباله دانی میسپردم .

    این نوارها ، وصاحبان صدای آنها که روزی باعث سر خوشی ونشاط من بودند امروز باعث رنج وعذاب منند ، با خوانندگان ونوازندگان وشعرای وهنرمندان نباید زیاد نزدیک شد ، مانند یک شعله آتش دامن ترا میگیرند وترا میسوزانند

    امروز د راین فکر بودم که اگر بهایی را که بابت اینهمه نوار موسیقی وکتاب واشعار بزرگان صرف کرده ام آنهارا جمع میکردم ، امروز منهم درزمره ” بزرگانی بودم” که میتوانستم خاک مردگانم را پس بزنم ومثلا ” میرزا آقاخان کرمانی را دوباره زنده کنم وبه او ببالم .

    نه ، میرزا آقاخان کرمانی از دست هیچ پادشاهی لقب نگرفت ، سرش بود واندیشه هایش وهمان سر را نیز به دست پادشاهی از دست داد ، وما ماندیم وخانواده بی سر وووووشاید بی پا ، شاید اگر او هم یک ” تکیه ” ویا مسجدی ویا معبدی ، برای روضه خوانی میساخت امروز نقاشی های روی دیوار ، اصالت اورا به میان میکشیدند!!!!!! .

    حال دراین غربت ، دراین شهر فقر زده ومیان مردم بیکارو گرسنه من ماندام   ویک اطاق لبریز از کتاب ونوار وغیره ….بی هیچ ” قاب نقره ای ” که اصل ونصب مرا درمیان خود گرفته باشد .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه  28/4/2013 میلادی .

  • ص13

    یاد دوست !

    زمانی فرا میرسد که یاد آوری آنچه که برمن گذشته ، مرا خسته میکند ، گویی هنوز بار سنگین آن روزهارا حمل میکنم ، شانه هایم پر فرسوده ودستهایم دردناک میشوند، روز گذشته عکسی را دریکی از سایتهای ایران از ” او” دیدم  از آن دوست فراری وخوش گذران که به دنبال شهرت وثروت رفت ومن یاد اورا درگنجینه دلم پنهان گذاشتم بی آنکه کسی بداند ویا بویی ببرد بوی آن تنها مشام جان خود مرا تازه میکرد .

    نباید خودرا به نفهمی بزنم  باید خودم به تمامی باشم ، بازی تنها یک بازی است وتنها ورق عوض میشود آن روزها روح خودرا درتصرف نداشتم روحم را او برده بود ومن تنها یک مهره بیجان بودم درصفحه شطرنج زندگی ،

    روز گذ شته دوباره برگهای دفترچه هارا ورق زدم ، ورق زدم ، تارسیدم باو وبه جوانیش ، حال یک پیر مرد غمگین با پیراهن قرمز وشال ابریشمی وجلیقه سیاه دستش ر ا زیر چانه اش نهاده تا غب غب او پیدا نشود ، هنوز میخواهد جوان بماند !! هنوز از زندگی سیر نشده وهنوز شهد گذشته هارا درچشمانش میتوان دید ، چشمانی که هنوز حریصند ومیطلبند .

    قطعه شعری از مرحوم رهی معیری که در وصف ساز رضا محجوبی سروده بود ، من درآن دفترچه یادداشت کرده بودم :

    آنکه جانم شد نوا پرداز او / میسرایم قصه ای از ساز او /

    ساز او درپرده گوید رازها / سرکند در گوش جان آوازها/

    بانکی از آوای بلبل ، گرم تر / وزنوای جویباران ، نرم تر/

    نغمه مرغ چمن، جان پرور است /لیک دراین ساز، سوزی دیگر است /

    آنچه آتش با نیستان میکند / نالهء او بادلم آن میکند /

    خسته دل داند بهای ناله را / شمع داند قدر داغ لاله را /

    هر دلی از سوز ما ، آگاه نیست / غیر را درخلوت ما راه نیست

    دیگران ، بسته جان وسرند /مردم عاشق گروهی دیگرند /

    حال با این یکی باید کلمات سخت تری را فرا بگیرم ووارد دنیایی شوم که آنرا نمیشناسم ، نه اورا ، نه خانوداه ش را ونه میدانم ریشه اش درکدام سرزمین رشد کرده است . بقیه دارد ………

                                                                    ثریا ایرانمنش /شنبه 27 اپریل

  • ص.12

    ثریا وشاه .

    آه …برای زبان یاد گرفتن آنهم آلمانی من خیلی تنبل هستم ! در سر کلاس درس عربی هم همیشه فراری بودم وبهترین نمره ام |2| بود حالم بهم میخورد ، ضربا ، ضرا ضربو ، !  حال با کدام پول وچگونه به کلاس آلمانی بروم ؟ روزنامه هارا باز کردم آگهی های استخدام ، نه هیچکدام به درد من نمیخورد  ویا من بکار آنها نمی آمدم ،

    نباید انتظار  نان خوردن را از دانشی که آموخته بوم داشته باشم  اگر یک زندگی پر زرق وبرق میخواهم باید از نام وننگ بگذرم درغیر این صورت با هیمن دستمزدهای ناچیز باید بسازم تا آن سفرکرده باز آید !  بیمارستان حمایت مسلولین ( شماره 2 ثریا ) برای بخش تزریقات پرستاری تحصیل کرد میخواست ، یکی از همکلاسی سابقم نیز آنجا بکار پرستاری مشغول بود ، خودم را به آنجا رساندم ، و با کمک اودر بخش تزریقات بعنوان کمک پرستار استخدام شدم با ماهی ” یکصد وپنجاه تومان ” به به آفرین بهتر از این نمیشد .

    هفته بعد قرار بود شاه باتفاق ثریا برای دیدار از این بیمارستان به آنجا بیایند ، شور وشوقی همه جارا فرا گرفته بود ، اطاق بیماران ناگهان غرق گل شد وبر فراز بالکن ها گلهای الوان خود نمایی میکردند ، همه درانتظار تشریف فرمایی بودیم ، مامورین انتظامی همه جارا اشغال کرده بودند ، راهروها از تمیزی برق میزد ، خدمتکاران وتمیز کنندگان وآشپزها از خوشحالی به گریه افتاده بودند ، ساعت چهار ونیم بعد از ظهر بود که خبر تشریف فرمایی بما هم رسید ، بخش تزریقات درراهرویی نزدیک درب ورودی قرار داشت ومن وسایر همکاران میتوانستیم به راحتی شاه وثریا را از نزدیک ببینیم لازم نبود به پشت بام ویا به بالکن ها برویم ورویهم سوار شویم ، آنها آمدند ، دخترکی مسلول دسته گلی به ثریا تقدیم کرد وعیسی ابوحسین وبرادرش بنیان گذار این بیمارستان بودند ، او سخن رانی مفصلی رابیان کرد وگفت که خود مسلول بوده ودر سوییس مداوا شده ونذر کرده که اگر حالش بهبود یافت یک بیمارستان برای معالجه مسلوین به رایگان ایجاد کند وحال به عهد خود وفا کرده وآنرا با احترام تقدیم ملکه نموده استدعای عاجز دارد که دستور فرمایند بنام ایشان ثبت شود.

    ثریا ساکت بود کم حرف میزد زیبای خیره کننده اش همه جارا وهمه چیز را تحت الشعاع قرار داده بود ، یک لباس گلدار آبر رنگ با آستیهای بلند برتن داشت ویک کلاه کوچک سورمه ای وتنها زینت او یک گل مصنوعی به رنگ کلاهش بود که بر سیته اش خودنمایی میکرد یک ساعت مچی ویک حلقه وانگشتر ازدواجش ، نه بیشتر ؟! او با صدایی آهسته وخفیف با کمی لهجه  گفت :

    از شما سپاسگذارم ، اما بهتر است که نام ثریا را از روی آن بردارید وبنام خودتان بیمارستان را نام گذاری کنید ، بنام  : بیمارستان شماره 2 حمایت مسلولین ، من چندان میل ندارم نه کوچه ونه خیابان ونه محلی بنام من باشد همه از اینهمه افتادگی وفروتنی او بگریه افتادند! وبرایش هورا کشیدند وکف زدند آنها از همه اطاقها وسراسر بیمارستان بازدید نمودند عده ای از بیماران با سختی از روی تختخواب خود بلند شده وکف میزدند وچند نفری خودرا بخواب زده پشت به درب ورودی داشتند ، ثریا لبخند از لبانش دور نمیشد ، اما زیر این لبخند غمی نهفته جای داشت ، چشمانش مانند عسل تازه  درحلقه خود میدرخشیدند گاهی آبی ، زمانی سبز وزمانی به رنگ همان عسل ، لبانش برجسته وبا رنگ روشن وصورتش حکایت از سلامتی جسم او میکرد دستهایش کمی بلند تراز حد معمول بودند ، که محکم دستکشهای سفید وکیف اورا حفظ میکردند ، آه ، هیچگاه زنی باین زیبایی وبرازندگی ندیده بودم با آنکه غمی پنهانی صورت زیبای اورا فرا گرفته بود بازهم زیبا بود ، شاه اکثرا به دنبال او راه میرفت ویا شانه به شانه بودند ، آن روز یکی از بهترین روزهای زندگی من بود ! توانستم شاه وملکه را از نزدیک ببینم وبرای همه تعریف کنم ، این اولین وتنها پیروزی من بود ؟!…که به آن میبالیدم .

    خوب دنیا همین است که هست او باید مرا تحمل کند ، منکه خوب تحملش کرده بودم. ……….بقیه دارد

                                                           ثریا ایرانمنش .جمعه.26.4.2013 میلادی

  • ص.11

    روزهای متمادی روی یک صندلی مینشستم وبه حوض خالی نگاه میکردم ودرانتظار خبری از او بودم ، هنوز به هیچ یک از شماره تلفن هایی که داده بود ، زنگ نزده بودم ، چی داشتم بگویم ، مادر یک نفس غر میزد که ، دختر برو دنبال کار دیگری ، اینجا نشستن وسر درگریبان فرو بردن کار وچاره ساز نیست وآن زن ، آن روسپی که همه کاره بود بر سرم فریاد میکشید : اینجا کسی نان مفت نمیخورد ، بلند شو پله هارا جارو بکش ، وآن پیر مرد که جای پدرم نشسته بود مرتب آب دهانش را قورت میداد ومیگفت : آخرش باید زن خود م بشوی ، آه این چندمین بار بود که من این کلمات چندش آوررا از این مرد هوسباز که جای پدر بزرگ من بود ، میشنیدم ، آخ کاش زودتر او برگردد وایکاش منهم با او بسوی همان تبعیدگاه رفته بودم .

    خودرا ازهمه چیز وهمه کس محروم ساخته بودم ، از هر سایه ای وهر گوشه آفتابی ،  بلی میبایست کاری پیدا میکردم ، با یک دیپلم دردستم ، آنهم با یک معدل پایین ! چه کاری ازدستم ساخته بود ؟ دانشگاه قبول نشدم ، به ادبیات بخصوص شعر دلبستگی شدیدی داشتم ، دیپلم ریاضی را برای آن گرفته بودم که بتوانم جمع وتفریق را درست بنویسم !، با ارقام سر وکاری نداشتم ، عشق قدیمی مرا از هر هنری باز داشته بود عشقی که همراه با مرگ پدرم توام شده ومرا بکلی فلج ساخته بود ، معشوق سر درپای زنان معروف گذاشته بود ومن فرار را بر قرار ترجیح داده بودم ، حال این یکی ؟ آیا میتواند پارگیهای زندگی مرا بهم وصل کند ؟ آیا میتواند باین ریشخندها وحقارتها پایان بخشد؟ پرخسته بودم وپر دلشکسته واین تنها نوری بود که میتوانست زندگی تاریک مرا روشنی بخشد ؟ این نوجوان روشنفکر که خودرا درآبهای ناشناخته انداخته بود وحرفهای گنده گنده میزد ودوستانی همچو مگس گردش میچرخیدند ، حال درآن هرم و گرمای کشنده درآن سوی آبها به چکاری مشغول بود ؟ او که بسیار لاف وگزاف میزد واز مردانگیها  ومردم زحمت کش وتیره روز میگفت  حال با بوی این گوساله تازه رسیده میخواست خودرا سرپا نگاه دارد

    پس از چند هفته نامه ای بهمراه دوقطعه عکس از او دریافت کردم ، او به آبادان برگشته بود ، اما برای مدت کوتاهی وباز میبایست به همان تبعیدگاه برمیگشت ودرهمان کارخانه مرد طلایی بکار حسابداری مشغول میشد تا بتواند پولی برای ( خانواده اش ) بفرستد ، برادر بزرگ هنوز درزندان بود خواهر بزرگ بسوی قاره امریکا پرواز کرده با همسر ثروتمندش زندگی نوینی را بنا نهاده وخواهر کوچکتر که دشمن خونی ودشمن جان من بود با کمک خواننده معروف سوپرانو به سازمان برنامه رفت ومشغول کارشد ؟! او عاشق دوبرادر خود بود وبی میل نبود روزی با یکی از آنها ازدواج کند !؟، همه دوستانی که بخانه مادرش رفت وآمد داشتند امتحان خودرا باو داده بودند ، مادر او ظاهرا درس زبان میداد وجوانان پرشوری را گرد خود جمع کرده بود، همسر برادرش دریک شرکت ساختمانی بکار مشغول بود و……

    نامه را باز کردم در پشت عکسهایش نوشته بود : تقدیم به دختری که نمیدانم دوستش دارم یا میپرستم ، ودرنامه اش قید کرده بود به دنبال کاری بروم وزبان تازه ای را یاد بگیرم اگر میتوانم به کلاس آلمانی بروم ؟! چی ؟ آه

    بقیه دارد……….                                       ثریا ایرانمنش .پنجشنبه 25

     

  • میان پرده

    گاهی از روزها در میان  ( یوتیوپها) به دنبال آهنگهای قدیمی وخاطره انگیر میگردم وچند ساعتی با آنها دلخوشم .

    روز گذشته در حین گردش بین همه گلهای جاودان وگلهای رنگا رنگ وبرگ سبز ، چشمم به یک آهنگ قدیمی افتاد آنرا دانلود کردم ، گویند ه که معلوم بود از قدما نیست بلکه کسی هست که صدای خودرا روی یوتیوپ گذاشته گفت :

    گلهای رنگارنگ ؛ برنامه شماره …. با همکاری بدیعی و و و و و  بمناسبت چندمین سال درگذشت ( شهید ابوالحسن صبا ) !!!! وصدای یک زن نیز نیر فرمود آهنگ دردستگاه سه گاه ، وآ ن گاه صدای یک ویلون وحشتناکی که ابدا شبیه ویلون شادروان بدیعی نبود بگوش رسید وسپس عبدالوهاب شهیدی آوازی خواند نیمه کاره تمام شد ، نمیدانستم بخندم یا گریه گنم ، حتی باین چند نوار هم اینها رحم نکردند وانهارا تکه تکه کرده به میل خود روی یوتیوپها رها میسازند ، از این برخوردها زیاد داشته ام مثلا در یک مورد آهنگ معروف پشیمان شدم حمیرا صدای مردی را شنیدم که بخوبی میشناسم ودر انگلستان زندگی میکند حال نمیدانم منظور آنها از این تکه پاره کردن هنر هنرمندان و گذشتگان ما چیست ؟ ، این تنها دلخوشی است که بعضی !! از ما درغربت داریم ، البته نه جوانان  ونه آنهاییکه به شمارش بالش های وملافه های خود مشغولند ، بلکه افرادی مانند من که دیگر بوی بهار را نمیدهند بلکه درخزان نشسته اند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 

  • ص.10

    آیا ” او ” درحال حاضر توان خواندن را دارد ، اوکه امروز روی یک صندلی چرخدار مانند یک کلم افتاده بی هیچ حوصله ای ، آیا آنروزهارا بخاطر میاورد ؟ با آنهمه دردهایی که من کشیدم ؟ آنروزها او درنظرم قهرمانی همپای ” اتلوی شکسپیر” بود  من از او آفتاب گرمی را طلب میکردم درحالیکه خود زیر سایه بود ودر تابش نور دیگران میزیست ، برای آنکه گرما وتابش آفتاب را به دیگران ببخشیم باید اول درخودمان آنرا ذخیره داشته باشیم.

    موقع پرواز او فرا رسید ، شماره تلفن چند دوست وهمچنین همسر برادرش را بمن داد تادر تهران با آنها تماس بگیرم ، اورفت تا جاییکه چشمانم اجازه میداد به آسمان چشم دوختم ، آخرین خط دود هواپیما نیز نا پدید شد ، روی همان نیمکت درانتظار برگشت هواپیما نشستم وگریستم ، ابدا به کاری که کرده بودم نمی اندیشیدم ، کارم درست یا غلط ، در یک حالت بیخبری ونا امیدی گویی تابش یک خورشید بر پیکر سردم تابید ومرا گرم کرد ، چهره اش دوست داشتنی وآ شنابود اگر به تناسخ وبرگشت انسانها عقیقده داشته باشیم باید بگویم شاید درزندگی گذشته ام نقش بزرگی را ایفا کرده بود .

    غرش هوا پیما بگوش رسید ، همه بدنم میلرزید ، هواپیما بر زمین نشست آن دومامور اورا به دست دیگری داده وخود ناپدید شده بودند ، هواپیما با چند مسافر عرب برگشته بود فاصله شهر ابادان تا آن شهرک عرب نشین چندان زیاد نبود  ، میهمانداران همه شیک با لباسهای سورمه ای سیر ودستمال گردنهای رنگی وکلاههای کوچکی که بر فرق سرشان خود نمایی میکرد ، همه لبخند بر لب داشتند ، همه یک قد بودند گویی مانند درختان شمشاد به دست یک باغبان ماهر قد آنها یک اندازه شده بود ، هوای اطرافم خفه کننده ومرا به حال بیهوشی میکشاند ، سوار شدم ، مسافر زیادی نبود تنها چند خارجی، و یک زن ومرد ایرانی که با تعجب به من مینگریستند خوشبختانه صندلیها اکثرا خالی بود ، صندلیهای آبی که روی آنها یک دستمال سپید انداخته بودند ، بهمراه یک بالش کوچک ، این اولین باری بود که من پای به درون یک هواپیما میگذاشتم واولین سفرم با قطار بود ( آه آن روزها چه جرئتی بخرج میدادم ) میماندار با لبخندی شیرین یک آبنبات  بمن تعارف کرد ، من به دنبال آن ضربدر بودم ، آنرا یافتم ، کنار پنجره روی دستمالی که بر بالای صندلی بود با جوهر سبز یک ضربدر دیده میشد ، سرم روی آن گذاشتم وگریستم . میهماندار بکنارم آمد وگفت باید کمر بند را ببندم نمیدانستم چگونه واو آنرا برایم بست ، دیگر از خودم بیرون شده وهمه او بودم ، آه چه لذتی دارد بر فراز ابرها پرواز کنی درحالیکه نطفه عشقی تازه دردلت شکفته است .

    مدت پرواز را بخاطر ندارم اما میدانم دیگر از بوی گند نفت وبخار هوای شرجی خبری نبود هوای صاف ودلپذیر فرودگاه قدیمی دوشان تپه مرا دربر گرفت ، با یک تاکسی خودمرا بخانه رساندم ویکسر به رختخواب رفتم ، میدانستم فردا باید درپای میز محاکمه حانوادگی قرار بگیرم در مقابل گروهی شپش وساس وسودجویانی که کارشان دزدی وتجاوز به حریم حصوصی من  و یک روسپی که مایه زندگیش در بدبختی دیگران است ،  ودر عین حال نیز خبرنداشتم که پای به میدان گاو بازی گذاشته ام ودراین نبرد همیشه آن ” گاو ” است که کشته میشود ، کمتر اتفاق میافتد که ماتادور یا گاوباز زخمی ویاکشته شود ، نه ، خبرنداشتم . . . …….بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . چهارشنبه . 24/4/013 میلادی .اسپانیا.

  • صفحه 9

    امروز که این داستان را مینویسم ، نه برای تبرئه کردن خودم هست ونه برای آنکه دیگری ر ا گناهکار بدانم ، زندگی هر انسانی  تشکیل شده از مقداری شانس واندکی شعور وفهم وعقل  واگر هم خیلی جاه طلب باشد فرصتهارا از دست نمیدهد ، من نه شانس  داشته ودارم ونه به دنبال فرصت طلبیها بوده ام تا مثلا خودی بنمایانم ، میل داشتم ودارم که همیشه خودم باشم ، حال این “من” خودساخته بد است یاخوب ، نمیدانم برایم هم مهم نیست که دیگران در باره ام چه قضاوتهایی دارند ، دراین راه پر خطر از آتش پریدم واز صخرها گذشتم بی آنکه آسیبی به پیکرم وروحم وارد شود ، مردم را از خودشان بهتر میشناسم ، درسکوت به آنها مینگرم ، با دروغهایشان ، مکرهایشان ، لبخند های دورغینشان ، همه را میبینم بی هیچ ناراحتی وغصه ای ، شبها دفتر خاطر ات زندگیم ورق میخورد وخوشبختانه هنوز همه چیز را بیاد دارم وآنچه را هم که میل ندارم به دست خود فراموشی سپرده ام .

    امروز تنها شده ام ، همه رفته اند ، همه آن کسانی را که میشناختم ، یا از دنیا رفتند ویا بسویی دیگر از جهان ، آنهایی را که تازه شناختم ، همه به دنبال نامی ، مالی ، ثروتی وچریدن در یک آخور پر وپیمان وخوشگذرانی  هستند، آخور من خالی است ، خود آنچه را که بنظرم زائد وباعث رنج روحی ام میشد دور ریختم ویا بخشیدم میلی هم ندارم که به ” اشیاء ” بیاندیشم ، خوب ، مردم این زمانه گرد برکه ای که درآن ” ماهی ” نباشد نمیگردند وقت خودرا صرف پیداکردن یک رودخانه ویا یک آبشار قوی میکنند تا بتوانند تور خودرا بیاندازند برای صید بزرگتر ، از این بابت تاسفی ندارم ، در راه پرخطری را که طی کردم ، همه چیز را دیدیم ، همه چیز را داشتم ، وهمه جا رفتم وبا آدمهای بزرگی نشستم ، وانسانهای حقیری را هم دیدم که با لباس دیگران خودرا بزرگ جلوه میدادند ، تلاشی ندارم تا با پای دیگران بدوم ، هنوز پاهای خودم نیرومند وخوشبختانه شعورم نیز کار میکند ، هنوز عقلم را ازدست نداده ومیدانم کجا باید قدمهایم را سست کنم ویا درکجا بایستم ویا درکجا تند بروم

                              …………………..

    مینی بوس سفید رنگی مانند یک آمبولانس با آرم شرکت نفت ایران و….. جلوی ایستگاه بانتظار ما بود من به آهستگی از همراهانم جدا شدم و باو پیوستم که بسوی فرودگاه میرفت تا به شهر تبعیدی اش پرواز کند ، یک شهر عربی داغ درمیان صحرا ، جای دزدان وقاچاقچیان ، جلوی گیشه هوا پیمای ملی یک بلیط به مقصد تهران خریدم که ساعت هفت حرکت میکرد ، من واو روی یک نیمکت نشسته بودیم ، هوای شرجی وبوی نفت بدجوری حال مرا بهم میزد وباد داغی که از آن سوی صحراها میوزید  صورتم را میسوزاند، او بمن گفته بود که در انتظارش بمانم وسر نوشتم را به دست او بسپارم ، منهم بی چون وچرا اطاعت کردم ، نه من به کلاس پرستاری نخواهم رفت ، از بوی بیمارستان وضد عفونی ها وبیماران رنجور روی تختخواب رنج میبرم وبیزارم ، قابله هم نخواهم شد ، این کارها کار من نیست  ،  | آخ که تا حد احمق شده بودم | مهم نیست پولی را که برای خرج راه بما داده بودند ، درتهران به آنها بر میگردانم ، درحال حاضر درکنار فرشته زیبای خود نشسته ام وطرح یک زندگی خوب را میریزم!! تنها هواپیمایی که اورا از آبادان به مقصد میبرد وبرمیگشت تا مسافران دیگر را به تهران برساند ، باو گفتم روی هر صندلی که نشستی یک علامت ضربدر بگذار تا منهم اگر توانستم روی همان صندلی بنشینم وبرایش خواندم :

    هرجای که روزی نفسی جای بگیری ، آنجا روم وگریه کنان جای توبوسم !

    بقیه دارد……..           ثریا ایرانمنش . سهشنبه 23.4.2013 میلادی .اسپانیا

     

  • صفحه 8

    ساعت چهار وبیست وسه دقیقه پس از نیمه شب است ، گرسنگی بیدارم کرد ، شب گذشته تنها کمی ماست ومربای تمشک خورده بودم ، به نوه هایم میاندیشیدم وبه آن آخری ، آن پسرک زیبا  که مانند نقاشی روی تابلوهای قدیسین میماند ، سفید وتپل ودوچال کوچ که برگونه هایش نقش بسته وخنده ای که از او جدا نمیشود ، عاشق نان است با یک تکه نان میشود اورا درآغوش کشید وبوسید ، امروز آنها همه زندگی مرا شیرین کرده اند دیگر به آنچه که گذشته نمی اندیشم ، دیگر جای زخمهایم التیام یافته وچهره های منحوسی را که دراطرافم بودند به دست فراموشی سپرده ام ، همه روز یکشنبه های من درانتظار این جوانان آینده میگذرد که در وسط اطاق بهم میلولند وهمه چیز را بهم میریزند ومن با نگاه کردن به آنها لذت میبرم .

    استکان گرم محتوی قهوه ، مرا بیاد آن روز انداخت که در دفتر آن مرد نشسته بودم واستکان چای درمیان دستهایم میلرزید ، به فرش گرانبهایی که بر کف سالن پهن شده بود نگاه میکردم وبه فرشهای خودم میاندیشیدم که حال درکجا ودرچه محلی یا خانه ای پهن شده اند ، هنوز اقساط آنهارا نپرداخته بودم،  افکارم بسوی قطاری کشیده شد که مرا بسوی سرنوشتی شوم میبرد ، در همان قطار بود که اورا دیدم همه چهره ها محو شده  وزیر غباری فرو رفته بودند او باآن چهره تکیده ولاغر وبا پوست سفید بدون خون که بر استخوانهایش چسپیده بود ، با موهای طلایی وچهره ی استخوانی ، چشمانی به رنگ عسل ، درمیان دو افسر امنیتی داشت به تبعید میرفت ، اورا درمرزایران وکویت رها میساختند تا به کویت برود ، از چهره های منفور آن دو افسر  حالم بهم میخورد من با چهار دختر دیگر با مقداری مدرک بسوی شرکت نفت آبادان میرفتیم تا خودرا معرفی کرده ودرکلاسهای پرستاری مشغول درس خواندن شویم ، یک دوره سه ساله ، وسپس بعداز امتحان میتوانستیم رشته مامایی را انتخاب کرده بخرج دولت فخیمه به انگلستان برای تحصیل برویم ، این بهترین کاری بود که من درآن زمان انجام دادم ، حال از آن خانه شوم ، ازمیان دستهای کثیف آن مردمی که مادرم مرا به زور از پدرم جدا ساخته وبه آنجا برده بود ، آن پیر مرد نکبت هوسباز برده ، فرار میکردم ، بلی منهم داشتم به تبعید خود خواسته میرفتم ، منهم از زندانی مملو از شکنجه های روحی وجسمی فرار میکردم ، حال هردو دراین قطار  مانند دوستاره که از کهکشان خود بیرون افتاده اند بهم خوردیم ، چهره اش برایم آشنا بود گویی قرنهاست که اورا میشناسم ونامش هم اسم پدرم بود. درگوشه ای از قطار نشستیم وبه گفتگو پرداختیم او از خودش ورنجهایش وزندان میگفت ومن از دردهایی که کشیده بودم ،  اندیشه هایش با دیگران فرق داشت ، آخ ، این همان فرشته ای است که من درانتظارش بودم ، همان مردی که همیشه دررویاهایم اورا جستجو میکردم ، او با یک غرور وتفرعنی از خانواده اش وبرادر بزرگش حرف میزد ومن هر دقیقه بیشتر به زمین فرو میرفتم ، به درستی گفته های اورا درک نمیکردم ، چرا درزندانی بودی؟ من ؟! من یک آزادیخواهم ، مگر آزاد نبودی ؟ من ؟ ، چرا اما ملتی زیر یوغ ستم است وباید آنهارا نجات داد ! چه کسی بتو وخانواده ات این ماموریت را داده تا به یک ملت ستم کشیده کمک کنید ؟  گفت ، مثلا خود تو ؟ با این سن کم چرا باید از ستم خانواده فرار کنی ؟ انگشت روی نقطه حساسم گذاشته بود ، خم شدم وتا قعر زمین فرو رفتم ، او اخلاق خوب وبردگی انسانها حرف میزد ودر قرن تازه ستایش از مردانی میکرد که من هیچکدام را نمیشناختم ، نه مارکس ونه انگلس را ، مردانی که مورد اطمینان بودند ! من از نوشته های جواد فاصل ومستعان ودافنه دوموریه وبر باد رفته مارگارت میچل وگوته فراتر نرفته بودم ، حال کلماتی درگوشم می نشست که بسیار صقیل وسنگین بودند ومن تا آن روز آنهارا نمیشناختم ومعنای آنهارا نمیدانستم .

    بقیه دارد ………                 ثریا ایرانمنش . نیمه شب دوشنبه 22.4.013 میلادی

  • صفحه 7

    امروز که این یادداشتهارا مینوسم ، اشتهای چندانی برای زندگی ندارم ، سعی میکنم آنچه را که به نظرم مطلوبتر است بیاد بیاورم ، امروز با این چهره های مسخ شده وکثاقتی که همه دنیارا فرا گرفته احساس میکنم درون بشکه ای از مدفوع زندانیم  ، همه چیز بو گرفته هوا نیز بوی گند میدهد آدمها همه بشکل انسانهای ماقبل تاریخ درآمده اند ، همه چیز ویران است وبوی ” سکس” از هرگوشه وکناری به مشام میرسد به همراه بوی باروت ، تاسفم از این است چرا آنروز ها از آنچه که میتوانستم داشته باشم مشتم را پرنکردم وچیزی را برنداشتم ، زنی قربانی شد بی آنکه من نقشی داشته باشم ، مردانی که حریص بودند مرا یک لقمه کرده به گلویشان بفرستند ، نه ، انتخاب با من است ، نه باشما ، با زندگی ، سرنوشت را من انتخاب میکنم من .من .من. ! آه چقدر بخودم مطمئن ومغرور بودم .

    تاجر بازاری به خواستگاریم آمد ، اوف ،چه دهان زشتی دارد، چشمانش ریز وکج وکوله است بعلاوه بازاری است ، دوست نداشتم با دوطبقه از اجتماع زناشویی کنم یکی بازاری ودیگری از علمای اهل دین ، نه اینها برایم هضمشان مشگل بود به دنبال مردی میگشتم که ” روشنفکر|!!!! وتربیت شده باشد ، تاجر بازار مقدار زیادی املاک دراصفهان داشت ودو خانه بزرگ در شمیران، خوب ، که چی منکه نمیخواهم با خانه ها واملاک به رختخواب بروم ، نه ، اتومبیل آخرین مدلی که از امریکا وارد کرده بود ، خوب ، که چی ؟ ، نه ، آن تاجر بازار رفت با دختر یکی از متمکنین اصفهان عروسی کرد وحجره را دربازار بست ویک سینمای بزرگ در بالای شهر باز کرد .حال من آنروز مانند یک زن بدبخت واخورده روی مبل بزرگی که دردفتر کارش گذاشته بود نشسته بودم وتقاضا داشتم که بمن کار بدهد ، هرکاری ، از بلیط فروشی درون گیشه تا شستن زمین ، شوهرم به بند دوم زندان قصر منتقل شده وبرایم نامه فدایت شوم فرستاده بود که به دیدارش بروم ، نیشخندی که درگوشه لبان جناب تاجر نشست حال مرا بهم زد میخواستم بلند شوم وبرگردم ، دستور چای داد ، دومرد دیگر نیز آنجا نشسته بودند که به آهستگی از اطاق بیرون رفتند ، سپس جناب تاجر رو بمن کرد وگفت :

    من چه عیبی داشتم که تو رفتی با این پسرک که تنبانش از کونش پایین افتاده عروسی کردی؟ جوابی نداشتم باو بدهم ، میخواستم بلند شوم ویک سیلی محکم در بناگوشش بخوابانم ، ، لبخندی زورکی زدم وگفتم ، عشق بود ، عشق !

    بقیه دارد……..              ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 21/4/2013 میلادی

  • صفحه 6

    این روزها کمتر میتوان از کسی نام برد ویا درباره اش نوشت حتی اگر روزنامه نگار باشی ، ” حریم خصوصی باید حفظ شود” بقول احمد شاملو دهانت را میبویند  مبادا گفته باشی – دوستت دارم – ویا جرل اورول که میگوید : فکر هم این روزها جنایت محسوب میشود .

    بنا براین سعی دارم تا آنجاییکه ممکن است کمتر نام اشخاصی را ببرم که به نوعی در سرنوشت من وویرانی آن دست داشتند ، کسانیکه مرا میشناسند میدانند که ازچه و کی سخن میگویم ؟! وآنهاییکه نمیشناسند دردریای افکار خود بی اساس خود غرق میشوند ، بگذار شاد باشند، اگر ویران کردن من برای آنها شادی آورده چرا باید انرا ازآنها دریغ داشت ؟ بگذار به همین دلخوش باشند .

    آن روزها من تنها بیست ویکسال داشتم جوان ، جذاب وزیبا ، بی آنکه بدانم طبیعت چه چیزهایی را درمن به ودیعه گذاشته تا قدر وقیمت آنهارا بدانم ، به فراوانی یک چشمه سار اشک میریختم ، میلی نداشتم که از خودم ووجودم برای پیش برد هدف ومقاصد آینده ام استفاده کنم درحالیکه همسرم ، بقول خودش با یک زن زیبا عروسی کرده بود تا پله های ترقی او باشد ، من نمیتوانستم پله باشم بیشتر از آن لرزان ونازک نارنجی ومغرور بودم تا بتوانم راه را بر او هموار کنم ، خودم را محکم در یک بسته پیچیده بودم واجازه هیچ دست درازی را بکسی نمیدادم ، شاید به علت آن بود که هنوز عشق ایام دوران مدرسه درکنج دلم خانه داشت ومیل نداشتم به آن عشق پاک خیانت کنم ، هنوز دراعماق وجودم ” اورا” میخواستم وفریاد میکردم ، او رفته بود ومن با مردی ناشناخته از سرزمینهای دوردست عروسی کرده بودم ، دیگر برگشت بسوی آن عشق دیر بود ، خیلی دیر  ، تنها فکرش غذای روحم وافکارم بود ، شاید همین عشق مرا ازخیلی نابکاری ها دور میساخت ، مانند هاله ای مقدس گرد مرا فرا گرفته بود ، اجازه دست درازی وتوهین را به هیچکس نمیدادم ، ظرافت زنانه ام را حفظ کرده ودر نگهداری آن میکوشیدم ، اما به ظاهر زنی خشن وبی رحم که چکمه های آهنی پوشیده ومانند یک اسب بسوی زندگی میتاخت ، هرکسی از ظن خود مرا قضاوت میکرد ، حال درآن دنیای وحشتناک میان مشتی مردم بیشعور وبی احساس من میبایست خودم را ، بلی ، خودم را بخاطرخودم نه بخاطر آنکه همسری درزندان داشتم ، حفظ میکردم ، شوهرم دیگر دردلم جایی نداشت او وخانواده اش را برای همیشه از دلم رانده بودم ، ودیگر برایم مهم نبود که مرده است یا زنده تنها دراین زمان میبایست بفکر سیر کردم شکمم وپیدا کردن سقفی بر بالای سرم باشم واین سقف را میل داشتم خودم با دستهای کوچکم بسازم ، هیچ زینتی غیراز آن حلقه طلایی که نام او در بستر آن حک شده بود ، نداشتم ، حلقه یک ازدواج نا بسامان وبدون آینده ، جوانی وزیباییم خود بهترین زیورهایم بودند.

    بقیه دارد……..                    ثریا ایرانمنش . شنبه . بیستم آپریل 2013 میلادی

  • از ثری تا به ثریا

    حروف ، دراینجا ، یخ بسته اند ،

    کسی جواب نمیدهد ، دربها بسته اند

    دنیا دچار تهوع ،و معنی خودرا گم کرده است

    چه روزی دوباره این معما دگرگون خواهدشد؟

    حروف یخ بسته ، درتاریکی روح انسانها

    بی هیچ جستجویی ، مانند قندیلها ، آویزانند

    دریای زندگی ، از هستی تهی میشود

    ومن به آن قایق خالی میاندیشم

    با ماهیان کوچک خود ، چه کسی مارا

    به کشتی نوح میبرد؟

    دنیا دچار تهوع ودگرگونی

    ما درخواب عمیق رویاها

    از عمق دریاها

    رویای یک _ فرعون_ دیوانه را

    در سر داریم

    ما تنهاییم ، همه تنهاییم ، همه تنهایند

    در فکر صید یک ماهی بزرگ دردریا

    بخواب میرویم

    در رویا ها ، اورا میبابیم

    تا رشته های بلند تنهایی مانرا ، باو پیوند دهیم

    امروز ار فراز بالاترین قله ها

    بی آنکه سیمای صبح دیده شود

    آتش فرو میزیزد ، همه درخوابیم

    وخواب آن ماهی بزرگ را می بینیم

    و….همه مرغ طوفانیم ،

    مرغ بی بال و مرغ پر شکسته!!

    —————————ثریا ایرانمنش .جمعه .19.4.2013

  • صفحه 5

    قدرت سرنوشت ،

    خدا را شکر که سر انجام تشییع جنازه بانوی آهنین ! بدون هیچ حادثه ای با تشریفات تمام درخور یک ملکه به پایان رسید ، زنی که سرنوشت اورا برگزید تا برگی از تاریخ کشورش را ورق بزند ، بد یا خوب ؟ آنها دیکر بمن مربوط نمیشود .برگردیم بسرگذشت خود وذکر مصیبتها !!!

    فردای آن روز شوم و پرحادثه برگشتم سر کارم هنوز در راه پله ها بودم که فریاد مدیر عامل را شنیدم که میگفت :

    بشما ها گفتم نباید هیچ زنی را استخدام کنید ، زنها همیشه برایمان مشگل میافرینند ، یا درد زایمان دارند ، یا با شوهرشان مرافعه کرده اند ویا عادت ماهانه دارند ویا …ویا ….ویا  واین یکی بدترا همه مارا دچار مشگل میسازد ، زود ، خیلی زود عذرش را بخواهید ، حقوق اورا تمام بدهید واورا ردکنید ، من جلوی درب ایستاده بودم وپشت جناب مهندس  “میم” مدیر عامل بمن بود ، کارمندان همه برگشتند ونگاهها همه بسویم خیره شد ، مدیر عامل برگشت ، صورتش مانند یک تکه سنگ بود ، بی هیچ احساسی ، خوب ! تقریبا دانستم که حال کجا ایستاده ام ، بطرف حسابداری رفتم وگفتم :

    من حدود چهار هزار تومان بشما بدهکارم ، هم از فروشگاه بانک مقداری جنس نسیه خریده ام وهم مساعده گرفتم برای عروسیم ، امروز از آن اثایثه خبری نیست دزد خانگی آنهارا ربود ومن نمیتوانم آنهارا بشما پس بدهم بنا براین باید ماهیانه بطور اقساط پول را بشما برگردانم .

    رییس حسابداری که پیرمردی خوش چهره ومهربان بود گفت ، دخترم اشکالی ندارد اگر هم ندادی عیبی ندارد ، ما موقعیت ترا بخوبی میفهمیم ، بیا این حقوق یک ماه ، بگیر ، اما…. دراینجا مکثی کرد وگفت : اما اگر من جای توبودم همین فردا تقاضای طلاقم را به دادستانی ارائه میدادم ، این مرد برای تو شوهر نمیشود ، گفتم ، مادرم هم همین عقیقده را داشت .

    پانصد وپنجاه تومان ، حقوق یکماه ، خوب باید اول کرایه اطاقی را که گرفته ام بپردازم ، بعد بروم به دنبال خرید اثاثیه حد اقل یک تختخواب با لحااف وغیره ، خوب ! بعد چی ؟ مادر از ترس بلیط گرفته بود وبه زادگاهش برمیگشت او خیال میکرد پلیس اورا هم بجرم مادر زن بودن برادر استالین ایران خواهد گرفت !!! بنا براین فورا خودش را بکنار برادر وخواهرانش رساند .

    با زمن ماندم همان ترانه همیشگی ، تنهایی وبیکسی ، بی هیچ آینده ای ، به هرکجا برای کار رجوع میکردم ، اولین حرف این بود :

    شوهر داری ؟ نه ، طلاق گرفته ام ، چشمان جناب رییس برق میافتاد ، آه لقمه خوبی است بی درد وسر ،

    شوهر داری ؟ نه ، نامزد دارم نامزدم درسفر است ، درچشمان جناب رییس افکارش را میخواندم ، خوب میشود با نامزدش کنار آمد !

    شوهر داری ؟  آری ، اما او درسفر است ، یک سفر خارج ، با چشمان جناب رییس برق میزد ، یک لقمه چرب ونرم وبی سر وخر !

    بقیه دارد……                                      ثریا ایرانمنش .اسپانیا /18/4/2013

  • امروز

    این روزها وآن روزها !

    این روزها آنقدر اتفاقات وحشتناکی در دنیا روی میدهد که نمیدانی کدام را به دیگری پیوند دهی ، آنقدر آدم کشیها ، دزدیها وغارت روح وجان انسانها ، وجود دارد که گاهی از آنچه که برمن گذشته احساس شرم میکنم که بنویسم ، درآن روزها زندگی آرام بود ، دنیا آرام بود ویا ما اینگونه میپنداشتیم ، اگر جنک درویتنام بود ، خوب بما چه مربوط است؟! اگر مصر واسراییل درگیریهای چند ساله داشتند ، خوب بما چه مربوط میشد ، ماهمه در یک برکه آرام نشسته وماست خودمانرا میخوردیم ، اخبار آن روزها از هزاران صافی رد شده به ما میرسید ، بندرت به عفونتی که در زیر غده سرطانی دنیا داشت رشد میکرد توجه داشتیم ، جنگهای لفظی سرد وگاهی داغ وفحشهای بامزه ای که از رادیوها بگوش میرسید ، قهرمان آن زمان موشه دایان بود که مانند دزدان دریایی یک باند سیاه روی یکی از چشمانش بسته بود ، ما مشغول تماشای عشوه های مارلین مونرو برای جناب کندی بودیم وپوشش لباسهای زیبای بانوی اول . سرمان درون آخر مشغول چریدن وجویدن خوراک .

    جدال من با زندگی که خودم انتخاب کرده بودم همچنان ادامه دار است ، بهتر دیدم یک ” اینترلود ” دراین وسط بگذارم تا هم رنج کمتری ببرم وهم کمی باین دنیای وحشتناک بپردازم .

    گذاشتن بمب در میان گروه ” ماراتونها” دربوستون وقربانی شدن چند بیگناه ، گروه گروه دزدان ردیف شده در دادگاهها ، دست دسته قاتلان وآدمکشان حرفه ای راست راست راه میروند وآدم میکشند ومانند برگ درخت بر زمین میریزند ، میلیونها گرسنه ، بیمار ، با کمبود غذا ودارو روبرو هستند ، اربابان قدرت هنوز در مزارع پر برکت خود بنوشیدن شامپانی وخوردن گوشت پرنده وچرنده شکاری مشغولند وچند عروسک مسخره را برای تماشای وسر گرمی مردم به نمایش میگذارند ، آنها به عیش وعشرت خود ادامه میدهند ، آنهم درمیان دیوارهای ضخیم سیمان وبتونی وسقفهای پوشیده شده در جزایر مخفی با جت خصوصی خود وفاحشه های کلاس بالا در فکر هر چه بیشتر مال اندوزی ومطمئن هم هستند که سگهای نگهبانشان آنهارا حمایت میکنند ، جنگها برای آنها برکت ! میاورد ، جنگ برکت خداوند است ،؟!و سگهایی که زبانشان را ازحلقوم بیرون کشیده درعوض پیکرشان را ساخته اند ومغزشانرا برداشته مانند رباط درمسیر افکار آنها حرکت میکنند ،

    انتخابات مسخره ودروغین در همه کشورها ، وچپاوول ودروغ همچنان ادامه دارد ، ادامه دارد.

    بهتر است نوشته ام را با غزلی از مولانا باتمام برسانم تا صفحات بعدی !!!!

    ————————

    چند گریزی زما ، چند روی جابجا ؟ /جان تو دردست ماست همچو گلوی عصا

    چند بگردی طواف ، گرد جهان از گزاف/ زین رمه پر زلاف هیچ تو دیدی وفا

    روزی دوسه ای زحیر گرد جهان گشته گیر/ همچو سگان مرده گیر گرسنه وبینوا

    مرده دل ومرده جو  ، چون پسر مرده شو/ ازکفن مرده ای است درتن تو این قبا ”

    زنده ندیدی که تا مرده نماید ترا / چند کشی درکنار صورت گرمابه را

    دامن تو پر سفال ، پیش تو آن زر ومال/ باورم آنکه کنی که اجل آرد فنا

    من به سما میروم نیست زر آنجا روا / باغ وچمن را چه شد سبزه وسرووصبا

    ————————-تقدیم به جناب  ” ف. شین .

    بامید پایان دردها ورنجها وبامید آرامش وصلح بر دنیای ویرانه ما .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ چهار شنبه 17/4/2013 میلادی

     

  • صفحه4

    به کجا میروی ؟

    یک فیلسوف آلمانی میگوید :

    ما همیشه چند بار درد میکشیم ، یکبار خود درد را ، یکبار بازگویی آن وچند بار هم از یاد آوری آن درد ، ما همیشه دچار درد مضاعف هستیم .

    از دیروز تا بحال حالم بهم خورده ، درهمین ایام بود وهمین فصل بهار که اورا بردند ، حال مانند یک جسد له شده جلو پاهایم افتاده وبا چشمانش التماس میکند که بروم ، وگریه نکنم ، کجا بروم ، صاحبخانه از فشار سربازان که هروز به بهانه ای بخانه ما میریختند وبا قنداقه تفنگ همه چیز را بهم میریختند ومیشکستند وسپس با آن نگاههای چندش آور ولبخندی زهر آلود پیکر مرا سرتا پا مینگریستند وخنده کنندگان از خانه بیرون میرفتند ، خسته شد وعذر مرا خواست ، وخواهر تو همین را بهانه قرار داد با دوکامیون بزرگ بخانه من آمد وآنچه را که طی دوسال خریده ، ساخته وجمع کرده بودم وبعنوان جهاز بخانه تو آور دم بخانه خودشان برد ، آنهم ببهانه فروش آنها وخرید آزادی تو ، من ماندم لباسهای تنم حتی شناسنامه وقباله ازدواجم را نیز برد ، من ماندم بدهکاری ها ، من ماندم تنهاییها ، من ماندم بی کسی وبی درکجایی ها ، مادرم را نیز از خانه بیرون رانده واو درخانه دوستی پنهان شده وجای گرفته بود ،

    میل داشتم در آن ساعت از او به پرسم ، شما ها که دارید برای ملتی زحمت کش وزجر دیده ” مثلا” جان خودرا فدا میکنید  میخواهید به نجات آنها برخیزید، پس چرا خود راهزنید ؟ ودرخلوت آن کار دیگر میکنید  ،  مطمئن بودم او از کاری که خواهرش انجام داده باخبر است برادر بزرگ او دربند دوم زندان قصر بود وبهر روی خبرها را بهم میرساندند ،اعتقادم از او همه دوستان او همه آدمهایی که  دنباله روی آنها بودند ، صلب شد . از او وزندگی بااو وهمه دنیا بیزار شدم ، بیزار .

    بروم ؟ به کجا بروم ، هرشب درخانه دوستی بسر میبرم که آنها هم کم کم زیر فشار همسر ومادر وخانوده از من دوری میکنند ، من طائونی شده ام ، میدانی یک زن طائونی ،……اما اینهارا درآن ساعت شوم باو نمیتوانستم بگویم ، راهم را کشیدم ورفتم ، افسر کوتاه قدِی با چهره ای کریه که گویا رییس زندانها ومعاون رییس ساواک بود جلویم ایستاده و با چشمانش مرا لخت میکرد ، با آن بینی پهن که نشان میداد از بطن کنیزکی بیرون آمده است ،  پیاده جاده خاکی را طی کردم ظهر بود ، گرسنه ، خسته ، تنها ، تشنه وبی پول ، خدایا به کجا بروم ؟ به درخانه مادرهمسرم رفتم ، خواهرش درب را نیمه باز کرد وپرسید ؟ ببخشید چی میخواهید ؟ زنی موبور با چشمان آبی رنگ درآنسوی راهرو داشت مرا مینگریست واین همان بود که سرانجام پس از همه آنچه را که من ساخته بودم به همراه همسرم برد وروی آن نشست ، او هم همشهری من بود شوهر داشت با سه دختر ، شوهرش خلبان بود ، اورا بخوبی میشناختم ، باو نگاهی انداختم ، اما فورا دربه رویم بسته شد ، روی پله ها نشستم اما میدانستم که چشمان آنها از پشت طوری پنجره آشپزخانه مرا مینگرند ، دهانم خشک بود ، آخ ، ایکاش زیر چرخهای اتومبیل سرگرد| جیم| له شده بودم ، حال به کجا بروم ؟ به کجا؟ . بقیه دارد ……..

    ثریا ایرانمنش . سه شنبه  16/4/2013 میلادی .اسپانیا

  • صفحه 3

    دیدار زندانی !

    روز سه شنبه فرا رسید ، با یک تاکسی خودم را به زندان قزل قلعه که دربالای یک تپه قرار داشت رساندم ، عده زیادی زن ومرد برای دیدن کسان دربند خود آمده بودند ، سرانجام به میزی که یک افسر پشت آن نشسته بود رسیدم وتقاضا ی ملاقات زندانی خودرا کردم ، پرسید در کدام بند وچه شماره ای است ؟ گفتم نمیدانم ، من همسرش هستم وسه چهار ماه از او بیخبرم ، گفت شناسنامه ، گفتم ندارم بمن گفتند چیزی باخود نیاورم ، گفت ، چه کسی چنین حرفی زده تو باید با شناسنامه باینجا میامدی وتازه باید ببینم آیا اجازه ملاقات دارد یا نه ، انفرادیه یا تو بند؟ گفتم نمیدانم ، سپس سربازی مرا به خارج صف هول داد ودیگری جای مرا گرفت ، التماسهای من بی فایده بود خودمرا به جاده خاکی رساندم عده ای در آ نجا ایستاده بودند ، اتومبیلی سیاه رنگ از دور پیدا شد ، خودم را بسرعت جلوی اتومبیل انداختم واگر ترمز بموقع راننده نبود زیر چرخهای اتومبیل له میشدم ،

    سر بازی از اتومبیل بیرون پرید وگفت ، احمق دیوانه این چه کاری بود کردی آنچنان ضعف بر من مستولی شده بود که نمیدانستم کجا هستم وچی بگویم چشمانم پرا زخاک شده بودند لباسها وصورتم ، گویی از درون یک قبر بیرون آمده ام ، صدای آشنا گفت ” اورا سوار کنید ، آه این همان صدای هفته قبل وهمان همشهری من بود ، مرا سوار اتومبیل کردند وبسوی زندان رفتیم ،

    حال درمیان ضعف وخواب وبیداری آن زن را بالای سرم میدیدم که داشت دردهانم آب وقند میریخت .

    کمی حالم بهتر شد مرا روی یک صندلی نشاندند وهمه رفتند چشمانم بسوی آن دوسربازی افتاد که با لوله تفنگ خود مرا نشانه گرفته بودند ، آخ ، با آن نیشخند چندش آورشان ، نمیدانم چند ساعت روی آن صندلی نشستم ، سربازی به درون آمد وگفت ، شوهرت درحمام است والان اورا میاورند ، ومن گمان بردم که واقعا به حمام رفته برای شتسشو ، درحالیکه حمام یک جای وحشتناکی بود ، در یک زیر زمین تاریک که زندانیانرا با دستبندهای قبانی که بر پشت سر شان میبستند به آنجا میبردند ویکصد ضربه شلاق ، آنهم شلاق سیمی بر پشت وسروروی آنها میزدند ، شلاق سیمی عبارت بود از سیم وچرم بهم بافته که آنرا مدتها درآب میانداختند تا چرم آب بخود بگیرد وسپس آنرا برای خشک کردن درمعرض آفتاب قرار میداند چرم جمع میشد وسیم های سخت بیرون میزدند ، با هر ضربه که بر پیکر آن زندانی بدبخت فرود میامد یک خط خون آلود دهان باز میکرد ، حال زندانی منهم ازهمین حمام شوم بیرون میامد .

    درب اطاق باز شده ومن یک تکه  گوشت وپوست خون آلود وخاکی، یک جسد بیجان یک موجود له شده را جلوی چشمانم دیدم . موهای طلایی او در خاک وخون تغیر رنگ داده بودند ، صورتش ورم کرده وچشمانی هرکدام مانند یک جانور زخم خورده به جایی خیره شده بود ،  خودم را باو رساندم ، سربازی که اورا آورده بود بادست موهایش را گرفت وسرش را بلند کرد وگفت :

    اینه اون زندونی تو ، خوشگله ؟ ببین ، ازحموم دراومده ، تر وتازه ، او نگاهی بمن انداخت وگفت ، چرا اینجا آمدی ؟ جلوی این حیوانات گریه نکن ، برگرد وبرو………..بقیه دارد

                                                    ثریا ایرانمنش / دوشنبه 15 آپریل 2013 میلادی