Category: General

  • مناظره

    داشتم از زور بیکاری دفترچه های قدیمی را ورق میزدم چشمم افتاد به داستان افسرخانم وفری خانم ، عجب حکایتی است این داستان !!!

    فری خانم میپرسد که : این افسر خانم چرا اینجا مانده تک وتنها بیمار ومریض وخسته چرا بر نمیگرده بره ایرون؟ مگه نمیگه که همه فامیلامون توی تهرون قصر دارن خوب ! اوهم بره با پولی که اینجا خرج میکنه یک کاخ کنار قصر اونا بساره تازه مگه ازدولت پول نمیگره نه کارکرده ونه مالیات داده تازه از دولت هم ماهیانه میگیره ، هربار هم میپرسی از کجا اورده ای؟ میگه میرم تهرون یک تکه زمینو میفروشم برمیگردم اینجا خرج میکنم ، خوب ، درطی این چندین وچند سال اگه همه ایرونو فروخته بود الان دیگه خاکی وزمینی وجود نداشت  پولهارو هم میده به پسراش که همه جای دنیا دفتر بزنند ؟! ، خوب آدم حسابی چرا اینجا؟ چرا نمیری مثلا موناکو یا کوت دازول ( کوستا آذول ) ویا پاینتر خود جنوب فرانسه که کلی هم قدمت وتاریح داره ؟ همه دزدهای گردن کلفت اونجا هستند ، میگه نه الا بلا من همینجا خوشم کنار بچهام هستم !!!  راستی اون پروفسور بزرگه که همین چند وقت پیشا ایرون بود به پسرش ( پسر افسر خانم ) زنگ زده که بیا آلمان زیر دست من تخصصت را بگیر آخه متخصص مغزو اعصابه  یعنی جراحه ! پسرک گفته نه ابدا نمیام همین جزیره بهم بیشتر خوش میگذره ، میرم زیر آبی یعنی غواصی وخیلی کارای دیگه این جزیره بمن بیشتر احتیاج داره تا بقیه ، خوب او بیچاره هم رفته از افریقا آدم اورده تا تربیت کنه ، جایزهشو هم گرفت .( جای مرحوم سینوحه خالی ) .

    اون عرق فروشه که هر روز کارش این بود که کارتن مشروب هارو روی شونه اش بگذاره و ببره  به بارها ورستورانها تحویل بده حال صاحب چند ویلا وچند هزرامتر زمین شده مغازه کوچک عرق فروشیش هم سه تا شدند !!!

    دیگه چیزی نمیگم……………..

    خوب ! خودت چی ؟ سرکارخانم فری خانم ، تو اینجا چکار  میکنی ؟

    من ، کنار بچه هام هستم ، روزی روزگاری خانه ی بود سفره ای بود اتومبیلی بود هرکه گرسنه بود تو خونه من سیر میشد هرکی کار داشت وکیل من براش کاروجور میکرد هرکی ماشین نداشت اتومبیل من زیر پاش بود منم خیال میکردم بین همون آدمای قدیمی ومثلا بافرهنگ .کولتور نشسته ام ابدا این ادمای جدیدو نمیشناختم اون آدم خوبا همه یا مرده بودندویا در جایی دیگه سر زیر بالشون برده بودند من نمیدونستم یه همچی کسایی هم ممکنه توی ایرون باشند ، خوب انووقتها من ازچار دیواری خونه وکوچه پایم رو پایینتر نمیگذاشتم سرم تو کتابا بود ودنبال لغت میگشتم !!! وترجیخ بند وترکیب نبدهارا باهم مقایسه میکردم ؟! خوب دیگه ………

    حالا همه سواره اند ومن پیاده ! همه سه تا سه تا ما شین دارن ومن باید تو صف اتوبوس ساعتها بایستم همه بیزنس من وبیزنس وومن شدند ومن باید از گداخانه دولتی ماهیانه حقوق بگیرم تازه کلی کاغذ ومدارک برده ام که والا بخدا من هرسال مالیات پولی را که از انگلیس اینجا اوردم تا خونه بخرم ، دادم سالها هم نشستم کنار چرخ خیاطی مالیات اونم دادم حال …..راستی دیشب بفکر چرخ خیاطیم افتادم ، آیا هنوز کار میکنه ، حتما زنگ زده اون چرخ خوبم را که از انگلیس اورده بودم بعنوان کمک عاریه ای به یک خانم دادم  دیگه رنگشو ندیدم ، بعد رفتم یک چرخ خیاطی دیگه خریدم اما مثل اولی محکم وحسابی نبود هرچه بود گذشت ، حالا تازه برم ایرون یک متر زمین ندارم توش بمیرم زمین ها راهم یک موزیسین معروف خورد ویک لیوان شیره هم روش سر کشید .کجابرم ؟

    این است فرق بین آدمها که از قدیم گفته اند : خلایق هرچه لایق .

    از سری  یادداشتهای روزانه .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه /

  • خانه دیو

    | دست من بستی برای یک گلیم / خود گرفتی خانه از دست یتیم |

    ای عجب ! این راه نه راه خداست / زانکه درآن اهرمنی رهنماست /

    قافله بس رفت ، ازاین راه لیک / کس نشد آگاه که مقصد کجاست /

    رهروانی که دراین معبرند / فطرتشان یکسره آز وهوا ست /

    ای رمه ، این دره چراگاه نیست /ای بره ، این گرگ بسی ناشتاست/

    تا تو  ز بیغوله گذر میکنی / رهزن طرار تو را درقفاست /

    لقمه سالوس ، که را سیر کرد ؟ / چند براین لقمه ترا ا شتهاست ؟ /

    کعبه دل ، مسکن شیطان مکن / پاک کن این خانه ، که جای خداست /

    پیرو دیوانه شدن ابلهی است / موعظت دیو ، شنیدن خطاست /

    روی وریا را مکن آیین خویش / هرچه فساد است ، ز روی وریا ست /

    پای تو همواره براه کج است / دست تو هرشام وسحر بر دعا ست /

    منزل غولان ، زچه شد منزلت /گر ره تو از ره ایشان جداست /

    بیهده ” پروین” در دانش مزن / با تو دراین خانه چه کس آشناست؟ /

    | اشعار | : بانو پروین اعتصامی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/11/17 میلادی !

     

  • تعبیر خواب

    ”  من خواب دیده ام  که کسی میاید / من خواب یک ستاره قرمز ! دیده ام “

    ——————————————————————–

    خواب تو تعبیر شد نازنین / ستاره قرمز با ماه سیاه هردو آمدند مرگ را قسمت کردند طلاهارا قسمت کردند گوشتهارا به سلاخ خانه برده وقسمت کردند ، دختران باکره را قسمت کردند وزنان بی شوهررا نیز میان خود قسمت کردند .

    خواب تو تعبیر شد نازنین / آفتاب را قسمت کردند ، آن آفتاب شیشه ای که درون آن همه نگاهها میشکند  / آفتاب را درفراسوی افق پنهان نگاه داشتند ودر تاریکی سوگواران به حاشیه رفته وگریستند /

    خواب تو تعبیر شد نازنین / ما درصف تماشاچیان خسته وتشنه  وزیر نظر شبگرد ها ، آهسته آهسته گام برمیداریم / ودراین حیرتیم که اگر آن گدای دیروز ویکدست دودست داشت چگونه  این نمایش را خاتمه میداد ؟

    شهر هنوز با خاطره های تو بیدار است ، تو که هرروز به میعادگاه میرفتی ودرمقابل آن ابی پر رنگ نماز میخواندی ، آن آبی امروز به رنگ سبز تغییر کرده است وبا نقاشی های از خون قرمز با زمینهای سیاه /

    خواب تو تعبیر شد نازنین / مرغی در میان لانه اش کشته شد وجوجه های بی بال وگرسنه اش گرد او جمع شده به دنبال خرخاکی ها میگشتند .

    من بتو میاندیشم  ودنیای گذشته را درتو مبینیم وزمان را لمس میکنم زمانی که هیچگاه متعلق بمن نبود / عریان  ، معلق میان زمین وآسمان .

    خوابت تعبیر شد نازنین / او آمد  همانکه مانند هیچکس نبود واز همه بدتربود  او آمد تشنه تراز تشنه وما خسته تراز خسته .

    ثریا ایرانمنش / از یادداشتهای روزانه / شنبه

  • مرغ شب

    ندانی زمرغان ، چرا مرغ شب /زهستی نشانی جزآوازش نیست ؟

    بنالد به بستان شبان دراز/ تو گویی که امید فرداش نیست

    من واورا یکی آسمانی نواست /اگر چهره ی مجلس آراش نیست

    چه غم گر نداند ز یک نغمه بیش /که در لطافت هیچ همتاش نیست

    به گمنامی اگر زید دراین جهان /جز آزاده ماندن تمناش نیست

    من ومرغ شب  را دراین آرزوست /کسی را بما جای پرخاش نیست

    ———————————————————

    بگوش من آید زپیری نهیب /چو بینم که مویم سپیدی گرفت

    هزاران اختر آرزو پیش من /فرو مرد ، ویا ناپدیدی گرفت

    شدم دوش به دوش بد گوهران /وزان دامن من پلیدی گرفت

    بر آن گل که از گلش خاطرم /سحرگاه با خنده چیدی گرفت

    دل تابناک از غم روزگار / عبار غم و نا امیدی گرفت

    شعر : دکتر لطفعلی صورتگر .

    ثریا ایرانمنش / جمعه 15 نوامبر 2013 میلادی .اسپانیا .

  • افق تاریک

    هر صبح زود هنگامی که سر ازخواب شبانه برمیدارم پنجره ها را باز میکنم و به نوار قرمزی که از دوردستها ودرافق نمایان است سلام میگویم دربرابراو خم میشوم وتعظیم میکنم او حقیقی ترین چیزی است دراین عالم که به دوراز افسانه میتوان اورا باور داشت ” خورشید ” امروز افق تاریک است هوا ابری وغمگین امروز تنها به آسمان تاریک سلام گفتم وبه اشکهایی که قراراست به زمین بفر ستد خورشید من امروز پنهان شده اما همچنان اورا دردرونم احساس میکنم .

    امروز درست شصت سال از مرگ پدرم میگذرد پدری نوجوان که هیچ پیچ وخمی نداشت ولذتی از زندگیش نبرد ودر سن سی وشش سالگی مرگ را با سینه مجروحش پذیرفت هیچکس ودرهیچ شرایطی نمیتواند مرا با این روز شوم آشتی داده و به بیزاریم پایان دهد .

    ————————————————————–

    آن روزها رفتند ، آن روزهای جذبه وحیرت

    آن روزهای خواب وبیداری / آن روزها هرسایه ای رازی داشت

    هر جعبه سر بسته ای گنجی را نهان میکرد

    هر گوشه صندوق خانه درسکوت ظهر ، گویی جهانی بود

    اگر کسی از تاریکی نمیترسید / درچشمانم قهرمانی بود

    آن روزها رفتند ، آن روزها رفتند آن انتظار آفتاب وگل

    آن رعشه های عطر اقاقیا

    در اجتماع ساکت ومحجوب نرگس های صحرایی

    که شهررا درآخرین صبح تابستانی /دیدار میکردند

    روزه های دوره گردی درخیابانهای  دراز

    آن روزها رفتند مانند نباتاتی که درخورشید میپوسند ” شعر فروغ فرخزاد “

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 2013/11/14 میلادی !

  • نا پیدا

    اگر پنهان بود پیدا ، من آن پیدای پنهانم

    اگر نادان بود دانا ، من آن دانای نادانم

    همای گلشن قدسم ، نه صید دانه ودامم

    تذرو باغ فردوسم ، نه مرغ این گلستانم

    سر اندازی سر افرازم ، تهی دستی جهان بازم

    سبکباری گران سیرم ،سبک روحی گرانجانم

    سپهر مهررا ماهم ،جهان عشق را شاهم

    بتان را آسین بوسم ، مغان را آفرین خوانم

    چو خضرم زنده دل ، زیرا که عنقاست آب حیوانم

    چو نوحم نوحه گر ، که  درچشمم نشست طوفانم

    شعراز : خواجوی کرمانی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 12 نوامبر 2013 میلادی

  • سیلابی دیگر

    هنگامیکه زندگی نمیتواند به غیر از آنچه که هست باشد ، بناچار باید به آن تسلیم شد >

    اگر آن موشک ( هندی ) به آسمان وبه کهکشانها نمیرفت این سونامی وحشتناک  سرزمین فلیپین وسپس چین را ویران نمیساخت ، هربار که یک موشکی به هوا میرود یک ویرانی دیگری ازخود بجای میگذارد ، حال سیل کمکهای اولیه ودومیه و……جاری شد کمکهایی که ار باقیمانده غذاهای انبار شده  بسوی آن سر زمین نفرین  زده میرود  ویتنام دچار ویرانگری دوباره یشد هنوز کمر از جنگهای شمالی وجنوبی وراستی وچپی راست نکرده بود .

    همه دنیا سرشان گرم مذاکرات ایران وسر زمین پهناور ومادر دنیا آمریکا بود وسیل آهسته آهسته خودرا به سر زمینهای دیگررساند

    حال کاسه گذایی سر هر رهگذری دیده میشود آن لقمه نانی را که با آب ترمیکنی ومیخواهی دردهانت بگذاری باید درون آ کاسه بیاندازی و بچه ها  آواره هنوز گرسنه وبی سر پناه وبدون آب وغذا یا تلف میشوند ویا به دست مافیای قاچاقچی میافتند و……دیگر هیچ .

    امروز هنگامیکه داشتم داروی نفس تنگی را باز میکدم تا یک هوا!! به درون ریه هایم بفرستم دیدم دستم به آن میچسپد کاغذ روی آن با تاریخی که گذاشته بودند یکجا پاره شد ، داردهای مانده که از درون زباله دانی  خود بیرون میکشند وتاریخ جدیدی روی آن می چسپانند مانند  غذاهای کنسرو ، داروهای خریداری شده از سر زمینهای دیگر همه را بما سخاوتمندانه تحویل میدهند …..سکوت .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا. سه شنبه 2013/11/12 میلادی .

    خداوند درآنسوی حصار زندگی میکند ، آنجا نباید مالیات بدهد !

  • مپرس

    زیر سیلی شکنجه های دردناک ، از زوال چهرهای نازنین مپرس

    پیش چشم کودکان بی پناه ،  از نگاه مادران شرمگین مپرس

    درجهنمی کز همه جهان جداست/در جهنمی که پیش دیده خداست

    از لهیب کوره ها وکوه نعش ها/ از غریو زنده  هامیان شعله ها

    بیش ازاین مپرس

    ای که دست من به دامنت نمیرسد /اشک من به دامن تو نمیچکد

    با نسیم دلکش سحر ،چشم بیمارتو بسته میشود

    بی تو درحصار این شب سیاه

    عقده های گریه شبانه ام ، درگلو شکسته میشود ” فریدون مشیری “

    —————–

    برای دختر بیمارم

    خدا درآنسوی حصار است درروی صخره ای بزرگ درکنار دریای آبی ودرمیان انبوه جواهرات ومردانی که با دشنه برای حفاظت او ایستاده اند خدا آنجاست با پسرش .

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا/ یکشنبه 2013/11/10 میلادی

     

     

  • رودکی

    رودکی سمرقندی ، شاید برای خیلی از ما ناشناخته باشد ویا چند بیت از اشعار اورا سرمایه یک آواز کرده باشیم مانند بوی جوی مولیان که با آواز مرحوم بنان جاودانه شد، چیز دیگر از او بجای نمانده وامروز درکشورهای پارسی زبان همجوار ما بیشتر حرمت دارد .

    رودکی مانند شاعران قرن پنجم شعر نمی سرود او نه از آسمان کور میشد ونه در فراق معبودی جان میداد  نه بر نعل آسب شاهی میخ طلایی میکوفت  اشعار او روان وساده وبی پیرایه میباشند او عجز وبیچارگی دوره پیری را بشکل دردآوری بیان میکند ” مرا بسود وفروریخت هرچه دندان بود”  دندانهایی که لازمه ایام جوانی بودنداو آنهارا به قطره سحری ویا مروارید درخشان تشبیه میکرد او که درد درمان ناپذیر پیری تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود با طرحی زیبایی آن دورانرا بیان میکند.

    زبان رودکی در غزل بسیار ساده ودرعین حال شیرین  ودر ادبیات ما کمتر نظیر دارد او چنگ را با استادی تمام مینواخت با آنکه از نعمت بینایی محروم بود ، اوبه بهترین وجهی ا حساس خودرا بیان میکند :

    شاد زی با سیه چشمان شاد / که جهان نیست جز فسانه وباد/

    ز آمده شادمان باید زیست / وزگذشته نیز نباید کرد یاد/

    من وآن جعد موی غالیه بوی / من و ان ماه روی خور نژاد/

    نیکبخت آن که به داد وبخورد/ شور بخت آنکه نه خورد ونه داد/

    باد وابر است این جهان فسوس /باده پیش آر هرچه بادا باد /

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا . شنبه 19 آبانماه 1392

    ” از دفتر یادداشتهای قدیمی “

     

     

  • برگ سبز

    پیش ما سوختگان مسجد ومیخانه یکی است

    حرم ودیر یکی است سبحه وپیمانه یکی است

    اینهمه جنگ وجدل حاصل کوته نظری است

    گر نظر پاک کنی کعبه وبتخانه یکی است

    هر کسی قصه شوقش به زبانی گوید

    چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکی است

    اینهمه قصه ز غوغای گرفتاران است

    ورزنه از روز ازل دام یکی ودانه یکی است

    ره هرکس به فسونی زده آن شوخ ، ورنه

    گریه نیمه شب وخنده مستانه یکی است

    عشق آتش بود وخانه خرابی دارد

    پیش آتش دل شمع ودل پروانه یکی است

    شعر : عماد خراسانی

    خواندده : اکبر گلپایگانی ( گلهای رنگارنگ)

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا . جمعه  2013/11/8 میلادی

     

  • بخش دوم گلچهره

    گلی روزهای جمعه پیک نیک حزبی راه انداخته بود وهمه زنان ودخترانی را که جزو گروه او بودند با سایر پسران ومردان جوان ، سوار اتوبوس میکرد وراهی دشت ودمن میشدند چند عدد لچک سه گوش سفید هم دوخته بود که بین زنان ودختران پخش میکرد تا آنها بسرشان ببندند بهانه اش این بود که باد موهای آنهارا افشان نکند که البته بیشتر از موهای الاگارسون خودش میترسید

    گلی حالا حرفهای بزرگی میزد ماتریالیسم ، دیالکیتیک وسرمایه داری که نه من ونه آن زنان بیچاره خیاط چیزی از حرفهای او می فهمیدند تنها مانند بز اخوش سرشانرا تکان میدادند.

    زنها یک طرف اوتوبس را اشغل میکردند ومردها طرف دیگر ، مردانی که خیلی تلخ بودند! با سبیلهای کلقت وسیاه پرپشت هرکدام سیگاری دردست داشتند ویا کتابی وابدا نگاه بسوی زنها نمی  انداختند ، هرکسی هم یک قابلمه غذا درخانه درست میکرد وبرای ناهار باخودش میبرد باضافه شکلات وشیرینی وکیک ونان قندی وغیره …. ، گلی دروسط اتوبوس راه میرفت ویا می ایستاد مانند قراولان و نگهبانان تنها یک شلاق کم داشت ، همه از او حساب میبردند ویا ظاهرا اینطور نشان میدادند.

    روزی یکی از این زنان برا ی ناهار پیک نیک آلبالوپلو درست کرده بود با زعفران وبویش همه اتوبوس را فرا گرفته بود گلی خانم بقچه را باز کرد ونگاهی به قابلمه پلو انداخت وسپس یک آب دهان پر زور روی پلو های زعفران زده پرتاب کرد وبا خنده گفت ، دیگر هیچکس نمیتواند از این پلو بخورد غیراز خودم .

    گلی یک جعبه پر اتز سنجاق سینه که دوکبوتر با یک شاخه زیتون به دهان وبه رنگ کرم از پلاستیک در ست شده بود زیر بغلش داشت و.به هرکدام یکی را دانه ای یک تومان میفروخت وهمه مجبور بودند آن سنجاق کذایی را به سینه هایشان نصب کنند بمن هم یکی رسید که آنرا به زیر گلویم وروی بلوزم نصب کردم وبا دوست دیگرم که دختر عمویش همسر برادر شاه بود به عکاسی رفتیم وعکس گرفتیم هنگامیکه دوستم چشمش باین سنجاق کذایی افتاد عکسهارا پاره کرد وبا من هم قهر شد ورفت چه دختر نازی بود وچقدر زیبا اهل شیراز وازآن خانواده دارها ، بگذریم ، گلی مرا باخودش نمیبرد وکم کم رابطه اش را بامن برید وبمن گفت :

    تو نه زن دداش ممدم شدی ونه وارد حزب مرتب رفتی دنبال شاعران وموسیقدانان و رومان های عشقی وغیره بنا براین دیگر من وتو باهم کاری نداریم ، او هم رفت.

    بقیه دارد !

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا.2013/11/6 میلادی.

     

  • مرحبا

    صد بار بیشتر تجربه کرده ام که این جهان

    همیشه بکام مردم موقع شناس بود

    آری جهان بکام کسی بود کز نخست

    نه شرمش از خدا ونه از کس هراس بود

    هر کار کند در طلب سیم بود  وزر

    هرجا رود درصدد اختلاس بود

    با دشمنان فلک وفادار بود ودوست

    نسبت به خاک وطن نا سپاس بود

    از بهر باز کردن گنجینه دلار

    دائم بجستجوی چکش  وداس بود

    اگر نثر دارد ترجمه فکر دیگران است

    اگر شعر گوید از دگران اقتباس بود

    زند بوسه پشت دست عجوزی ز روی عجز

    اگر آن عجوز محتشم ویا سرشناس بود

    جز عشق من که سخت قوی بود وبا اساس

    باقی تمام کار جهان بی اساس  بود

    زان عشق نیز نزد بتان ارزشی ندارد

    زیرا که کلید وصل یاران اسکناس بود

    ؟…………….

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /

     

  • دلگشا

    هر نفس آواز عشق ،  میرسد از چپ واز راست

    ما بفلک میرویم  ، عزم تماشا کرا ست

    ما بفلک بوده ایم ، یار ملک بوده ایم

    باز همانجا رویم  خواجه که آن شهر ما ست

    عالم خاک از کجا ، گوهر پاک از کجا

    برچه فرود آمدیم بار کنیم این چه جاست ؟

    جمله به دریا رویم بلکه بدو حاضریم

    ورنه زدریای جان موج پیاپی چرا ست

    ای بس که سرهای پاک ریخته درپای خاک

    تا تو بدانی که مهر زان سر دیگر بپا ست

    از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش

    نور توهم متصل باهمه وهم جداست

    ————————مولانا جلالدین شمس تبریزی

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .

  • گلچهره

    نه خیر !!!! کرم نوشتن مرا رها نمیکند ! دوباره رفتم به سراغ دفتر وقلم اوف  ،جای برای نگهداری آنها ندارم ،  نه بهتر است همین جا بنویسم دیگر کاری به ادبیات وشعر ادبیانه ! دوران گذشته ندارم با شما همراه میشوم با همان کلمات پیش پا افتاده وروزمره ، داشتم کتاب زندگی ( رنجهای وعظمت  ریچارد واگنر ) را میخواندم دیدم درآن زمان که واگنر مشغول تنظیم اپراها وموسیقی خود بود ما سرگرم معا لجه کچلی وتراخم وشمردن شپشها یمان بودیم ؟ ناگهان یاد ” گلچهره ” همکلاسی ام افتادم که کمی هم باهم دوست بودیم ! او کچل بود ته سرش بکلی خلوت خلوت بود اما پشت سرش را بلندکرده وآنهارا روی سرش به مدل آلاگارسن میاراست ، من نمیدانستم بچه ها میگفتند که گلی کچل است صورت پهن نان تافتونی داشت با یک سالک روی گونه اش گونه هایش همیشه قرمز بودند ووقتیکه میخندید خرخر صدا میداد از بیخ گلو میخندید او اهل شمال بود وبقول خودش ببر مازندران ، روزی با هم به حمام رفتیم حمام نمره تازه درست شده بود وما دوتا ذوق کنان با پانزده ریال توانستیم به حمام نمره برویم هنگامیکه موهایش را بازکرد انگار یک لامپ صد شمعی روی سرش درخشید من جا خوردم اما دیدم اشکهایش روی گونه اش جاری شده دلم سوخت مو های من بلند ومشکی وکمی تاب دار البته امروز از آنها خبری نیست که نیست ! بگذریم ، گلی برایم تعریف میکرد که سرش کچل شده ومیباییست کلاه بیاندازد  بعد برایم تعریف کرد که کلاه یک پاره متقال آب ندیده بود که روی آن قیر وزرنیخ ( من نمیدانم زرنیخ ) چیست ؟  خلاصه آنهارا روی پارچه میانداختند وداغ داغ روی سرش میبستند تا یکهفته بعد از یکهفته دوباره میرفت زن کلاه انداز اورا میان پاهایش میگرفت وبا شدت پارچه را از روی سراو میکشید میگفت من غش میکردم وننه ام مرتب آب قند وگلاب به حلقم میریخت ، بعد سرش را میشستند وروی زخمهارا تیغ میزدند وبعد با قرقروت وسرکه سرشرا مالش میدادن ودوباره آن کلاه کذایی را روی سرش میانداختند ، طفلک اشک میریخت ومیگفت چهارده بار این بلارا سرم آورندند تا اینکه فرار کردم ورفتم پیش خاله ام درآنجا هم با پشکل ماده الاغ که روی آتش داغ شده بود  سرم را میسوزاندند ……گفتم ، گلی ، چطوری زنده ماندی؟ گفت حالا صبر کن ، خونه خاله ام عاشق پسر خاله ام شدم خواهرم جلوتراز من رفت بغلش خوابید وآبستن شد وبعد هم زنش شد من دیگر هیچگاه با مردی دمخور نشدم به برادرم که خیاط بود با هم وارد حزب توده شدیم و من شدم رییس صنف زنان خیاط ، برادر بزرگم هم رفت کویت تا کار کند وبرای ما پول بفرستد .

    بقیه دارد …….

    ثریا /اسپانیا /

  • چه غم ؟

    ما آزموده ایم دراین دیار بخت خویش / باید برون کشید از این ورطه رخت خویش .

    با توپیوسنم واز غیر تو دل ببریدم /آ شنای تو ندارد سروبیگانه خویش/

    پس از این منشین وغم بیهوده مخور/که زغم خوردن تو رزق نگردد کم وبیش/

    بعنایت نظری کن که من دلشده را / نرود بی مددلطف تو کار ی از پیش/

    خواجه محمد حافظ شیرازی

    ثریا /اسپانیا / دوشنبه 4/11/2013 میلادی

  • چرا رفتم؟!

    پرسیدی چرا رفتم ؟ وکجا رفتم ؟ دلیل آن خیلی واضح است ، من زبان مردم اتین زمانه را نمیدانم میل هم ندارم بدانم هنگامیکه میخوانم شاعر میفرماید :

    دوستت دارم مگه بهت نگفتم ، چطوری بهت حالی کنم ؟ ویا ، بیا بمن حالی بده تا ترای راهی ککنم ؟! …..بمن حال تهوع دست میدهد ، زبانی تازه اختراع شده زبانی با ریشه های محلی ولاتی وآخوندی نه میل دارم از حزب کومله حمایت کنم ونه مایلم دستمال ابریشمی بردارم وبسراغ ملاهای آدمکش وخونخوار بروم من یک انسانم با اراذل اوباش ولاتهای حرفه ای هم سر وکاری ندارم نه کوکایین مصرف میکنم ونه شیشه وهرویین ونه بر ای بکار انداختن مغزم حشیش دود میکنم نه تریاک میکشم ونه مشروب مینوشم نماز هم نمیخوانم روزه هم نمیگیرم .از همه مهمتر لات هم نیستم ودرایران هم قوم وخویش لات ندارم ، من مانند همان قالی نفیس کرمان وهمان پرده های گل دوزی شده ( پته ) گرانبها وبقول شما امروزی ها فاخرم زبان وادبیات مردم امروز فرق کرده بیخود نبود که همه کتابهای واشعار نادر پور درقفسه خاک میخورد واراجیف وچرندیات احمد شاملو دست به دست میگشت او یکپا لات بود منکر موسیقی ایرانی ومنکر فردوسی هم شده بود تنها خودش را دربالای برج میدید که همراه پریان راه میرود وزنجیر پاره میکند کتابهای او مانند زر دست به دست میگشت چون فحش دادن را بلد بود چون از قبل مجاهدین ویا بقولی مزاحمین حلق طعمه میگرفت واگر لازم بود به حزب کومله هم میرفت واگر خیلی لازمتر میشد رو به قبله مینشست ونماز جمعه را هم با صدای بلند میخواند بلی انسان باید بلد باشد هرروز مانند بوقلمون خودش را به یک رنگ دربیاورد من رنگین نیستم اما رنگین کمانم روزی شاعری سرود :

    از من حکایتی نو ، ازحال گل تو بشنو…..گل خوش رنگ وسپیدی / زهمان گلها که دیدی بخدا شهریار گلها بود / زده پیوندی فریبا به گلی سرخ وشکیبا کخ …..به رنگ وصفا چو فرح دیبا بود وغیره ……سپس سرود :

    ای رهبر مسلیمن خمینی . یاد آور نهضت حسینی / اصلت نسب محمدی داشت / پیوند تو مهر احمدی داشت / ای دست خدا که بت شکستی / برمسند جد خود نشستی ؟!……وآب پاکی ریخت روی دست همه .این معلم ، این شاعر واین سخن سالار زمانه هرروز به رنگی بت عیار درآمد درحالیکه هیچگاه تسبیح ازدست مبارکش نیفتاد وسری هم به آخور مجاهدین زد …..بازهم بنویسم ؟ نه دیگر بس است . من نیستم ، به کنج خلوتم میروم وبا همان میل وکاموا وبافتنی که الفتی دیرینه دارم دلخوش میکنم.روز وروزگارهمه خوش .

    ثریا ایرانمنش ( حریری سابق) اسپانیا . یکشنبه 2013 /11/3 میلادی /

  • آخرین ترانه

    چهارده سال نشستم ونوشتم بی هیچ فایده ای ، دری را کوبیدم که بسته بود ، چه شبها تاصبح درباره موضوعی فکر کردم وچه سروده ها دردلم انباشته بود ، از امروز دیگر این تکه کاغذ بی حاصل بسته خواهد شد نه به گوگل پلاس !!!! میرود ونه به توییتر ونه به فیس بوک همینجا دفن میشود با همه خاطراه ها ونوشته ها سنگی بزرگ بر بالای آن میگذارم ومینویسم :

    مرحوم مغفوره وبلاگ ثریا خانم چرا که نه با سایت از ما بهتران وصل بود نه به آنها لینکی میداد ازاین پس درهما ن وورد مینویسم پنهان وهرچه دل تنگم خواست میگویم به هیچکس هم مربوط نمیشود

    چهار ده سال بجای آنکه لیوان مشروب را به دست بگیرم وسیگاری میان انگشتانم دود کنم وبه نظاره بنشینم ، مغزم را بکار واداشتم بیهوده .

    برای همیشه خدا نگهدار.

    ثریا ایرانمنش حریری سابق / اسپانیا / شنبه 2013/11/2

  • سنگ اعلا

    قدیسین ومردان خدا ورهبران مذهبی مرگشان وجایگاه دفنشان نیز با بندگان معمولی فرق دارد ! کلیساها ، کاتدرالها ، ومساجد بزرگ وحرم ها وقپه بارگاهها جایگاه پیکر آنان میباشد ! بعضی ها هم مومیایی شده اند وپیکر عده ای درون مرمرهای شکیل جای دارد ، امروز روز مرگ بندگان حقیر وبدبخت است ! دیروز متعلق به قدیسین بود !؟ .

    امروز صبح زیر دوش بیاد کسانی افتادم که همزاد وچند قلو بودند وچگونه عزیز دردانه خدایان ، یکی سفره وسجاده باز کرده بود شد حاجیه خانم  وخاج آقا ودیگری سفره نان وعرق سگی پهن کرد وشد جناب جلالت معاب ، امروز همه آنها درسینه خاک فرو رفته وچه بسا ارواحشان دوباره در پیکر دیگری حلول کرده ودوباره وارد دنیا زندگان شده باشند ، همه آنها طفیلی ، دروغگو ، دزد ، وازهمه مهمتر با دهانی کثیف وکلماتی رکیک به مردم عادی روبرو میشدند .

    آنها بندگان برگزیده خدایان بودند وخدای من ؟ باندازه همان دستهای کوچکم  زیر مدال گردنم آویزان است ، از دست او هیچ کاری بر نمیاید پنهان است وخسته .

    هردم ای دل ، سوی جانان میروی /وزنظرها سخت پنهان میروی/

    جامه هارا چاک کردی همچو ماه / درپی حورشید رخشان میروی /

    ای نشسته با حریفان درزمین / وزدورن با هفت کیوان میروی/

    پیش میهمانان بصورت حاضری/ سوی صورتگر به مهمان میروی/

    همچو آبی میروی درزیر کاه / آب حیوانی به بستان میروی/

    ای دریغا خلق دیدی مر ترا / چون نهان از چشم خلقا ن میروی/

    حال ما بنگر ببرپیغام ما / چون به پیش تخت سلطان میروی/

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه دوم نوامبر دوهزارو سیزده میلادی /

  • مردگان

    امروز همه ارواح ومردگان آزادند ، چه آنهاییکه بیگناه بخاک رفتند وچه آنهاییکه گناهکار بودند ، امروز روز جشن گل فروشیهاست ! ومانند هرسنتی دیگر تنها یک روز به چیزی یا کسی اختصاص دارد  ؟! .

    دوشمع یکی برای پدرم ودیگری را برای مادرم روشن کردم ودرکنارشان نشستم یکی را هنگامیکه هنوز خیلی کوچک بودم ازدست دادم ودیگری را زمانیکه هیچگاه نتوانستم بر بالینش بنشینم گور آنها وتربت پاکشان را نیز گم کرده ام حال تنها به همین دوشمع دلبسته وبرای روح آنها دعا میخوانم .

    از دوران کودکیم که با پدر در دامنه طبیعت میرفتم وهر گل وسبزه ای را میبوییدم ومشام جانمرا زنده نگاه میداشتم سالها گذشته دیگر هیچگاه نتوانستم آن بوی خوش طبیعت را احساس کنم دیگر وجود خورشید وبوی سبزه ها برایم محسوس نبودند آنهارا میدیدم بی آنکه وجودشانرا احساس کنم شاید میبایست خیلی از طبیعت دور میشدم تا آنرا ببینم  اما من تا آن زمان خود طبیعت بودم امروز دیگر هیچ احساسی ندارم وهیچ لذتی از گردش درطبیعت بمن دست نمیدهد هرچه هست بوی ( داروی شیمیایی) وبوی گند زباله است .

    میل ندارم دریک وضع غمزده بسر برم اما یک حالت بی تفاوتی بمن دست داده است که کمی غم افزا ست  خیلی کم غذا میخورم وکم میخوابم بعضی اوقات بی دلیل یا بادلیل گریه میکنم .

    هنگامیکه یک انسان خوشبخت ناگهان شروع به دیدن جنبه های زشت ووحشتناک زندگی میکند کم کم چشم از دیدن چیزهای خوب دور میشود واحساس نیز به دنبال چشم گم میشود .

    من تنها درتمام عمرم یکبار عاشق شدم وتنها برای همان عشق سالها گریستم وخودرا به آتش انداختم بقیه هرچه بود بازی بود .

    امروز از دیدن آنچه که مرا آنچنان بیخود ساخته بود دچار تهوع میشوم .آیا هرگز قبل ازاین نمیدانستم که مردم دنیا چگونه اند ، آیا نمیدانستم که دروجود خیلی ها شرارت وجنون موج میزند وجزیی از خونشان است ؟ آیا نمیدانستم که درنیا مردمی گرسنه هم وجود دارند ؟  آیا نمیدانستم که آن خوی وحشی گری وخون آشامی وخصلت بد بشر در فراسوی طبیعتش جای دارد ؟ .

    امروز برای همه رفتگان طلب آمرزش میکنم وامید آنرا دارم که گناهکارن نیز به لعنت ابدی گرفتار شوند ! …..آ…….مین ! .

    ثریا ایرانمنش .اسپانیا . 2013/11/1 میلادی / ( اول نوامبر روزمردگان ! ) .

  • ها لووین !

    هاولووین !؟ یک شب مسخره وحرامزاده که مانند بیشتر اعیاد وروزهای ساختگی ازبرکت دنیای اقتصاد بوجود آمده وکم کم خودرا درمیان اکثر فرهنگها جا انداخته آنهم با سروصدای فراوان ، شبی ترسناک برای کسانیکه کمتر به آن فکر میکنند ، شب گذشته همه آنهاییکه ازدنیا رفته بودند ، همه درتاریکی پشت یک نرده بزرگ به دیدن من آمده بودند ، عده آنها چنان زیاد بود که من نمیتوانستم بیشترین را تشخیص بدهم ، تنها دو نور بزرگ از دورسو سو میزد وکم کم نزدیک شد ، یکی مادرم بود که با هما ن شکل وهیبت گذشته ودوران جوانیش موهایش را بافته وبربالای سرش مانند تاجی بسته بود با یک روسری نازک وسفید ودیگری ….دیگری خان بود با کمر خمیده وریش سفید  مانند حضرت موسی ! هردو درکنار یکدیکر ایستاده بودند ومرا مینکریستند .

    نمیدانم اکنون کدام از آنهاییکه میشناختم اکنون زنده اند ، آن جادوگر پیر با پای چوبیش درون یک سبد برشانه همسرم نشسته بود ، رویم را برگرداندم .

    شب گذشته همه آنهاییکه میشناختم ومرده بودند به دیدارم آمدند همه بمن مینگریستند ومن بر یک بلندی ایستاده بودم ، همه آنهایی را که دوست میداشتم ویا مرا دوست میداشتند تماشا میکردم .

    کم کم همه این اشباح جلو آمدند ودر زیر روشنایی نورکمی که ازیک چراغ پخش میشد آنهارا میدیدم به چشمان یک یک مینگریستم چشمانی خاکستری ، مشکی ، سبز ، آبی اما همه نگاهها یکسان نبودند بعضی ها بغض آلود وبعضی ها مهربان ونوازشگر ، من به دنبال غذا میگشتم تا برای آنها شام تهیه کنم از خانه بیرون آمدم هنوز عده ی درراه ودریک جاده خاکی بسوی خانه من میرفتند ، بسرعت خودمرا به یک کوچه رساندم به دنبال دکان قصابی بودم  بجای قصابی یک پارچه فروشی باز شده بود ! تا انتهای کوچه رفتم نفسم گرفته بود و…….ناگهان از وحشت از خواب پریدم ، ازدوردست صدای غرش دریا میامد گویی او هم دچار کابوس شده بود.

    همیشه بیم داشتن ، همیشه درفکر گذشته بودن ، همیشه یاد ازخاطرات تلخ گذشته کردن ، همیشه هوسی تازه گرد سینه گشتن ، وهرگز از هیچ چیز راضی نبودن ودر طلب حرفهای وسخنان دورغین رفتن نتیجه اش کابوسهای شبانه است .

    من امروز افتخارات زیادی درزندگیم دارم که گویی چشم به روی آنها بسته ام وبه نخ سست وبی پایه روزهای گذشته آویزان شده ام ، باین میاندیشم که عشقهای دروغین را ازخود دورکردم وبه دنبال آرامش رفتم نام نیک که این روزها خریداری ندارد وباید آنرا درون صندوقخانه قدیمی پنهان ساخت ، تنها در موقع رنج ودرد بیاد آنچه را که ازدست داده ام میافتم وآن کسانی را که دوست میداشتم.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. 2013/10/31 میلادی/