Category: General

  • آینه کدر

    این ساکت صبور ، که چون شمع  ،

    سرکرده درکنار غم خویش

    با این شب دراز ودرنگش ،

    جانش همه فغان ودریغ است

    فریادهاست دردل تنگش

    شبها درانتظار سپیده ، با آتشی که دردل من بود

    چون شمع ، قطره قطره چکیدم

    افسوس ! بردریچه باداست ، فانوس نیمه جانم

    بس دیر ماندی ، ای نفس صبح…..ه .الف. سایه ” سنگواره “

    دوستی نازنین داشتم که همسر جراح معروفی بود ، زندگیش بین فرانسه وامریکا وایران میگذشت ، خوشبخت بود با دو فرزندش ، بمن میگفت :

    زندگی یک داد وستد است باید چیزی داد  تا چیزی گرفت ، تو خیلی وسواس بخرج میدهی  تا که زندگی را به میل خود بگردانی سرنوشت از تو قویتر است  من میخندیم  ودرجواب میگفتم : به سرنوشت اعتقادی ندارم ………

    امروز سیل سرازیر شده سیلی که نامش جنگ اقتصادی است خطرناکتر از جنگهای جهانی وعظیم تراز جنگهای اتمی ، یا باید دررهگذرش بایستم وبا آن به نیستی سرازیر شوم ویا باید ایستادگی کنم .

    یاران همه رفتند ، دیگر کسی باقی نمانده از آنهاییکه من میشناختم ویا مرا میشناختد ، ازکسانیکه همخون من بودند ، از بستگانم ، مادر ، که پر باو میبالیدم حال چهار رشته از قلبم آویزان است وسر هر رشته قلب دیگری میطپد گاهی این رشته ها سنگین میشوند وسینه مرا به دردمیاورند وگاهی سبک وزن شده مرا به شادی میرسانند ، همه حواس من به آنهاست وفراموش میکنم که چگونه دررهگذار باد ایستاده ام .

    سی ویکسال دراین سر زمین نتوانستم هیچ پیوندی با دیگران داشته باشم اینجا یک خیابان درازاست که هرچند صباحی عده ای میایند ومیروند ، همه حواس آنها باین است که چگونه خودرا نشان بدهند هیچکس خودش نیست یک خوف ویک ترس ناشناخته همه را دبر گرفته است از هم میرمند …….

    همه مومن شده اند ! همه به طاعت روی آورده اند وهمه به دنبال گوشت حلال میروند مهم نیست اگر زندگیشان درحرامی میگذرد ، موقعیت بدی است دیگر کسی بفکر خانه وباغچه پر گل وریحان نیست ، سنگ وسیمان وبتون وآهن جای همه را گرفته است  ، دلها نیز سنگ شده اند .

    گفتم اگر پدر نتوانست یا نخواست ، من ….هموار خواهم کرد

    گیتی را !

    فرزند من به عجب جوانی تو این مگوی / من خواستم ولی نتوانستم

    تا خود چه خواهی ، چه توانی ……..هوشنگ ابتهاج | سایه |

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/12/2/ میلادی/

  • گریه پنهان

    ” انجمن شعر وموسیقی فاخر ایران “

    *********************************

    چو بستی در به روی من ، به صبر رو کردم

    چو درمانم نبخشیدی ، به دردخویش خو کردم

    چرا رو درتو آرم که من حود را گم کنم درتو

    به خود باز آمدم ، نقش تو درخود جستجو کردم

    خیالت ساده دلتر بود از تو ،  با ما وما از تویکرو

    من اینها هردو با آیینه ی دل روبروکردم

    فرود آی ای عزیز دل که من، از نقش غیر تو

    سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم

    فشردم با همه مستی به دل سنگ صبور ی را

    زحال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم

    صفایی بود دیشب باخیالت خلوت مارا

    ولی من باز در پنهانی ترا هم آرزو کردم

    بلای عشق وتاراج جوانی ووحشت پیری

    دراین هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم

    از این پس “شهریارا” ما وازمردم دل رمیدن ها

    که من پیوند خاطر با غزالی مشکبو کردم

    ———————————————-

    ” از کتاب : غزلیات شهریار ، به همت تقی تفضلی .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / اول دسامبر 2013 میلادی

     

  • تو..دیگر هیچ

    زمانی طولانی ، من خودرا در میان امواج زندگی گم کردم ، به دنبال شاخه درختی بودم  که سر سبزی آن مرا فرا میخواند ، زمانهای بسیاری درمیان امواج وحشتناک زندگی میغلطیم وبا موج ها دست  وپنجه نرم میکردم .

    هیچکس نبود ، وهیچکس نیست وهیچکس نخواهد بود تا لبخندی پر مهر برچهره اش بنشیند ودستی بسوی تو دراز کند بی آنکه دست دیگرش چیزی را از تو به یغما نبرد .

    من حتی درخواب کودکیم نیز گم شدم ، میل داشتم از دیوارهای بلند شهر بالا بروم ومیل داشتم همه قلبهارا به تملک خود دربیاورم ، قلبها سنگی وآهکی ویا سوراخ سوراخ شده بودند .

    چه صحراهایی را با پای برهنه در میان خار مغیلان ومارهای سمی وعقربهای جرار پیمودم تنها بودم ، تنها ، وبه دنبال زلال آبی از چشمه زندگی.

    اینجا کجاست ؟ من دراینجا چرا نشسته ام ؟ به تماشای کودکانم ورنجهایشان که با چند برگ تازه بهم پیوسته اند .

    دیگر میل به تماشا ندارم ، پنجره هارا بسته ام دیگر میل ندارم هیچ آوازی بگوشم برسد از هیچ صدایی ، گاهی از پشت پرده های خاک گرفته تنها صدای گریه شبانه زنی را میشنوم که درعو عو سگها ی همسایه گم میشود

    به هنگام طلوع خورشید که به صورت خط خط وراه راه وارد اطاق میشود میدانم که روز تازه شده وباید دوباره دراعماق چاه سرگردانی غلط بزنم و……..تنها… به قلب گرم تو میانیشم .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/2013/12/1/ میلادی / از دفترچه های دیروز.

  • مرا نیز…

    هر سال درزمستان سرد وتاریک / خفته شوند درختان به خواب نوشین

    هر سال با ریزش برفهای سپید/ بیدار شوند دردل خاطرات شیرین

    چمن خفته و سبزه بی زیور / ” ای دوست مرا بخاطر آور “

    هر شب سیاه وتاریک در ریزش باران / مه ریزد اشک زدیدگان لرزان

    وز آسمان بپاشد گرد نقره فامی / برچهره زمین و جبین لرزان

    شهر شود تاریک وبی منور / ” ای دوست مرا بخاطر آور”

    هر هفته شوی بکوه ودشت اندر / پی هر گل وشقایق نوبر

    آنگاه پس از چندی روز دگر/ پژمرده شوند با باد سر سر

    دردامنه کوه خفته هرپرنده پر پر / ” ایدوست مرا بخاطر آور “

    هر بار با شاخه گلی سرخ و رنگی / یار بسوی تو آید با هرارلبخند

    بگوید از بلبلی با سینه مجروح /  نغمه سر داده با هزار پیوند

    نوازد نغمه از آن چنگ بی آذر / ” ایدوست مرا بخاطر آور “

    سرگشته ام ومیدوم  بهر سوی / سوختم و، سوختم ز برق افتاب

    دارم بیاد تو وآن یار هردم شوق/  بر دلم نشسته شور مهتاب

    هر جا روی ای دوست درکنار یار/ گاه گاهی مرا بخاطر آور

    ثریا / اسپانیا / ” از دفتر دیروز ” 2013/11/30 میلادی

     

  • روزی که….

    زمانه ، پندی آزاد وار داد مرا /مانه را چو نکو بنگری ، همه پند است

    به روز نیک کسان گفت ، غم مخور زنهار /بسا کسا که به روزگار توآرزومند است

    زمانه گفت مرا : خشم خویش نگاه دار/ کرا زبان نه به بند است پای دربند است/             ***************************

    این جهان پاک خواب کرداراست/ آن شناسد که دلش بیدار است

    نیکی او به جایگاه بداست / شادی او به جای تیمار است

    چه نشینی بدین جهان هموار / که همه کار او نه هموار است

    کنش او نه خوب ، وچهرش خوب / زشت کردارد وخوب دیدار است

                   ***************************

    سماع باده گلگون ولبتان چون ماه / اگر فرشته ببیند دراوفتد به چاه

    نظرچگونه بدوزم که بهر دیدن دوست / خاک من ، همه نرگس دهد بجای گیاه

    کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت /  زخویش حیف بود اگر دمی بود آگاه

                      ***********************

    ای آنکه غمگین وسزاواری / وندر نهان ، سرشک غم میباری

    رفت آنکه رفت  وآمد آنکه آمد/ بود آنچه که بود ، خیره چه غم داری؟

    مستی مکن که نشنود او مستی را /زاری مکن ، که نشنود او زاری را

                     ************************

    من موی خویش را  نه از آن میکنم سیاه / تا بازنو جوان شوم نو کنم گناه

    چون جامعه ها به وقت مصیبت سیاه کنند / مو موی خویش را درمصیبت پیری کنتم سیاه/

    بی روی تو خورشید جهان سوز مباد / هم بی تو چراغ عالم افروز مباد

    با وصل تو ، کس چو من بد آموز مباد /روزی که ترا نبینم آن روز مباد

    اشعار : رودکی سمرقندی

    جمعه / ثریا ایرانمنش /اسپانیا / 29 نوامبر 2013 میلادی/

                   

     

  • خانه خالی

    آن خانه سپید بزرگ ، که بر شش ستون تنهایی خویش

    ایستاده بود

    آن خانه بزرگ سپید که درانتهای کوچه بود

    آن خانه که برتارک تاریخ ما جای داشت

    آن خانه که همه طوفانهارا درو کرد

    آن خانه که عشق از پنجره هایش گریخت

    او که مقهور تقدیر وتاریخ بود

    آن خانه که فصلهارا حساب شده

    دراعماق قلب خویش میشمرد

    آن خانه که با حوصله صبوری مارا تحمل میکرد

    آن خانه که شقایق وگل سرخ در باغچه اش روییده بود

    آن خانه که مجذوب عشق بود

    درآن خانه تو بودی ، من بودم وما بودیم

    آن خانه درکجای این جهان قراردارد؟-

    —————————–کودکان گرسنه امروز ، ازجیب پدرخود

    خاطرات قدیمی را میدزند ونام جدیدی برآن میگذارند.

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا/

     

  • روز شکرگذاری

    امروز بیست وهشتم نوامبر وروز شکر گذاری میباشد !!! شکر برای آنکه این ماه شوم کم کم به پایان خود نزدیک میشود ؟ این شکر گذاری  ویا بقول دوستی نازنین عید ” بوقلمون” کم کم مانند روزهای دیگر عالمگیر میشود ، برای ما که دراین گوشه متروک وفراموش شده دنیا بسر میبریم هیچ چیز جالبی وجود ندارد تماشاچیانی هستیم که از پشت یک ویترین به ا شیاء وزیباییها مینگریم / بما چه مروط است که یک سرخ پوست بدبحت از ترس جانجش یک بوقلمون به  مردمی متجاوز که به سرزمینش هجوم آورده بودند ، هدیه داد تا بلکه جان خود را بحرد ، آنها بوقلمون را خوردند ومرد را نیز کشتند  وسر زمنیش را نیز صاحب شدند، مانند همه قوانین جاریه دردنیا .

    طوفان در بیرون غوغا میکند لامپ های خانه من یکی یک میسوزند گمان کنم تا آخر شب باید زیر نور شمع کتابم را بخوانم هرچند نور چراعها هم دستکمی ازنور شمع ندارند ،

    امروز روز شکر گذاری است ، تنهاترین دوست من دربیمارستان خوابیده ونیمی از روده اورا بریده اند ، ودخترم راهی بیمارستان است برای همین آزمایشها ، امروز روز شکر گذاری است باید شکر کرد ، کانال دو دارد درس انگلیسی میدهد مربوط به کمبود حافظه مردان وزنان چه دنیای خوبی است دنیای فراموشی .

      وچند پیر مرد وپیر زن بازنشسته روی نیمکتی درآفتاب نیمه مرده نشته اند .

    سرم را با مزخرفات وهجوم ایملهای وارده گرم میکنم آنهارا به سطل زباله میفرستم هیچکدام برایم جالب نیستند نه اشعار ونه نوشته ها ونه کارت پستالها امروز روز شکر گذاری است / چند روز پیش اولین مرد زندگیم را ازدست دادم /ماه آذر است وسیزدهم همین ماه تولد دختر کوچکم میباشد روزی که به دنیا آمد من تنها روی تخت بیمارستان بودم چرا که ( بازهم دختر ) به دنیا آورده بودم ؟! گناه بزرگی بود .

    امروز روز شکر گذاری است وعید بوقلمون بدبخت که درفر ویا میان دیگ دارد جزغاله میشود برای شام بی دردان ودرآنسوی دنیا ؟ بهتراست حرف نزنم روز شکر گذاری برای شکر گذران !!! مبارک باد !

    ثریا /اسپانیا / 28 نوامبر 2013 میلادی

  • خاکسترمرگ

    در زیر سقف آسمان / درگوشه این آ شیان /چون طایر بیخانمان /

    تنهای تنها مانده ام / تنهای تنها مانده ام

    هر آتشی روشن شود / دودش به چشم من رود / چون رفتگان بی نشان /تنهاتی تنها مانده ام / تنهای تنها مانده ام

    نه عشقی که دیوانه اش باشم /نه شمعی که پروانه اش باشم /

    دور از دیار  ودودمان /تنهای تنها مانده ام ، تنهای تنها مانده ام

    ” هرچه گشتیم دراین شهر نبود اهل دلی /که بداند غم تنهای ورسوایی ما”

    ————–

    شب گذشته به مشتی خاکستر تبدیل شدی ، تنهای تنها / دورا زدیار ودوراز یاران وفادار / درمیان مشتی آشنایانی که غریبه تراز همه بودند ، حال این خاکستر به کجا میرود ؟ …….

    امروز بی اختیار این ترانه برلبم جاری شد که تو آنر ا دوست میداشتی ومن همیشه آنر ا زمزمه میکردم وتو….تائید میکردی ! اگر آن روزها پیشگویی برای ما این روزهارا پیش بینی میکرد ، آیا تو آنرا باورداشتی ؟ نه ! هرگز !

    امروز رسوا گران دیروز قلم به دست وهرچه دل تنگشان میخواهد درباره ات مینویسند همچناکه در باره برادرودیگران نوشتند،  امروز همه شاعر وشاعره شده اند ، همه روزنامه نگار وهمه نویسنده ، نویسندگان ومترجمان راستین درگوشه زندانها ویا درغربت ویا ازگرسنگی جان سپردند ، روزنامه ها همه کارشان به تعطیلی کشیده شد ماشین های چاپ از کار افتادند ومردانی که دراین راه استخوان خرد کرده بودند درکنار کاغذ پاره ها جان سپردند حال ( سایتها) جای آنهارا گرفته اند بی هیچ مسئولیتی .

    نسل ما فنا شد ونسل نو بقیه مارا خواهد بلعید . …..ثریا /اسپانیا/

    27 نوامبر 2013

  • بنویس

    موسیقی وشعر ( فاخر) کلامی بسیار بزرگ وسنگین است وجایگاه والایی دارد به هرنوع شعر سست وبی ا ساسی نمیشود گفت غزل وهر نثری که گویی بین آنرا پاک کرده اند ، نمیتوان نام شعر نو بر آن گذارد ، در گذشته شاعران وترانه سرایان ما از محدوه دل وعشق مجازی ولب یار بیشتر پای بیرون نمیگذاشتند کمتر شاعری به درد اجتماع رسید ، خوشبختانه پس از بانوی شعر پروین اعتصامی شاعره دیگری در میان ملت ایران سر زنده وسر بلند گام برداشته که باید بوجودش بسیار افتخار نمود ، بانو سیمین بهبهانی ، دراین صفحه کوچک ومحدود نمیوانم بیش ار این عقیده ام را بنویسم به هرمطر بی نمیتوان گفت موسیقی دان فاخر زمانی که * فاخر* بر بالای یک صفحه میدرخشد مانند یک چراغ پرنور بیاد بنان بیاد شهناز بیاد تجویدی وخرم وبیاد شجریان بود ، آنها فاخرند به هنرشان ارج وقرب داده اند آنرا بیابانی وخیابانی نکرده اند ودرگوشه هرمحفلی دست به ساز نبرده اند شاعرانی نیز وجود د اشته ودارند که برای مدح گفتن ترانه وغزل وشعر نسرودند  آنها دردهای را ، رنجهارا وکمبودهارا بصورت غزل وشعربیان داشتند درعین حال از آن عشق مجازی نیز غافل نبوده اند .کمتر رنگ وانگ سیاسی بخود واشعارشان زده اند شاعر شاعر است موسیقی دان هنرمند است وحرمت آنهارا باید حفظ نماید .

    ستاره دیده فرو بست وشب آرمید ، بیا/شراب نور به رگهای شب دوید ،بیا/

    زبس نشستم وبه شب حدیث غم گفتم / زغصه رنگ من ورنگ شب پرید ، بیا/

    …..واژه ها حرمت دارند وباید به آنها احترام گذاشت .

    بنویس ، بنویس  بنویس اسطوره پایداری تاریخ ، ای فصل روشن زین روزگاران تاری /

    بنویس ، ایثار جان بود غوغای پیر وجوان بود / فرزند وزن خان ومان بود ، از بیش وکم هرچه داری /بنویس پرتا ب سنگی  حتا زطفلی به بازی

    بنویس زخم کلنگی حتا زپیری  به یاری / بنویس کز تن جدا بود آن ترد آن شاخه عاج / با دستبند طلایی با ناخنش نگاری / بنویس از آنان که گفتند یا مرگ یا سر افرازی/ مردانه تا مرگ رفتند ، بنویس بنویس ، آری……..

    اشعار : بانوی سیمین بهبهانی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / چهارشنبه 2013/11/27 میلادی /ششم آذرماه 1392 شمسی/

  • زمزمه باران

    ” نادر نادر پور ” شادروان

    من خوابهای کودکیم را ، با گریه های پیری تعبیر میکنم ،

    چون عکس برگهای بهاری / درآبهار راکد پاییزی

    آخ ، ای درختان جوان ، در زیر شاخ های شما

    ساعتی خوش مرا غنیمتی است

    باران عاشقانه شب را ، با اشک خود

    مکیدن وخوردن ، که گه گاه قطره های زلالش را

    چون مهره های جامد تسبیح

    با روزهای مرده دیرین

    درلابلای پنجه شمردن ، با قطره های روشن باران

    رها شدن

    در جویبار تیره این ایام

    رفتن بسوی جنگل سر سبزجوانی

    آنجا که قارچ های سبکبال در زیر چتر کاج کهنسال

    از شادی ولادت خود ، طبل میزدند

    آویزه های یاس ، با خوشه های تازه انگور

    در لطافت مقابله میکردند……………و

    این این پیر سیاه پوش تصویر واژگونه غار سپید است

    که دردرودستها میدرخشد.

    —————تقدیم به او کدیگر نیست

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه 2013/11/میلادی

    نوامبر یک ماه شوم !

     

  • او هم رفت

    یک مرثیه :

    برای علی شرمینی که امروز این دنیا دونرا وداع گفت ، تسلیتی برای پسرم وخواهرانش . ثریا

    ——————————————————-

    بتنهایی گریستن زارو نیکوست /بیاد دوستان تنها گریستن /

    ثریا اشک ریخت آرام آرام / حکایت گفت از گل به گلشن/

    شبی برمن گذشت ایدوست امشب/ که هرگز نگذرد بر هیچ دشمن/

    سیاهی بود ومن بودم ودگر هیچ / برون آهسته شد ماه ز روزن/

    بتنهایی گریستن زارو نیکوست /بیاد دوستان تنها گریستن/

    ترا میخواستم دیدن آخرین بار / که واجب بود آخر بار دیدن/

    —————— روانش شادویادش گرامی

    ثریا / اسپانیا 25 نوامبر 2013 میلادی

     

  • چشم گهر بار

    گر شود خسته ، مادر از سخنم/ پای بیرون گذارم از وطنم

    کوه درپیش گیرم وصحرا /زانکه مجنون وزانکه کوه کنم

    وزکسی پرسدم خبر از خویش /گویمش بیخبر از خویشتنم

    آنقدر هست کاندر این گیتی / آنکه بیهوده زنده است منم

    رفت برباد هرچه بود ونبود /زنده ماندم زانکه بی کفنم

    میگریزم به کوه ودشت زآنک / دشمن تن شده پیراهنم

    یعنی  آنکس که بار وبرگم بود/ خصم جانم بود وپیک مرگم بود

    داد قهر زمانه ام برباد / دشمنم شد سپهر تیره نهاد

    مرغ روحم ز آشیانه پرید / تا دوچشمم به روی او افتاد

    خاک آن دشت زان همی بویم / تا بدانم کجاست آن شمشاد

    پیش یزدان کنم شکایت او / که دلم را گرفت وباز نداد

    مرغ از آشیان پریده منم / تیر صیاد را خریده منم

    —————————————————–

    اشعار : دکتر مهدی حمیدی شیرازی “از کتاب اشک معشوق “

    ثریا / اسپانیا/

  • ادیان

    دین مسیح با انزیکیسیون وشقاوت وکشت وکشتار شکل گرفت ، اما از دل این خون واز دل آن سنگ یک گوهر زیبا بوجود آمد ، هرچند امروز همه ی آنرا به ویرانی کشانده اند اما ، چیزهای زیادی در آن دیده میشود که درسایر ادیان نیست .

    خشونت نیست ، اتهام نیست ، غم وغصه نیست ، تقیه نیست ، عزاداری نیست ، مگر آنهاییکه میل دارند!!! عزداری کنند  ، روزهای یکشنبه اگر برای نماز عشاء ربانی به کلیسا میروی باید بهترین لباس را بپوشی ومعطر وخوشبو وخندان به میهمانی پسر خدا بروی ، گریه کردن درکلیساها ممنوع ومکروه است  درکنار مرده هایشان بی آنکه اشکی بریزند مینشینند وآهسته دعا میخوانند بی هیچ شیونی وفریادی  او آن مرده به ملاقات خدا میرود نباید برایش گریست  وپشت سر او  میهمانی میدهند با صرف مشروبات وشام  سیاه نمیپوشند تنها یک روز نه بیشتر  درایام قدیم زنان بیوه که مایل بودند تا آخر عمر خاطره همسرشان را نگاه دارند سیاه پوش میشدند امروز این رسم کهنه بر چیده شده است از همه مهمتر همیشه کشیشی هست تا تو بتوانی بار گناهانت را سبک کنی بی آنکه ترا تنبه ویا تحقیر نماید ویا به دست قانون بسپارد مگر دررابطه با قتل ویا جنایتی ویا خیانت به سرزمین باشد . ، او همان کار روانپزشک را انجام میدهد برای روح گناهکارت دعا میخواند وطلب بخشش میکند ! .

    گناهان کبیره وگناهان ضغیره هردو قابل بخشش میباشند ، خدای آنها به راستی بزرگ است .

    یکی قطره باران ز ابری چکید /خجل شد چون پهنای دریا بدید /

    که جایی دریاست من کیستم ؟ /گواه هست حقا که من نیستم /     |سعدی|

    واقبال لاهوری در جواب این ابیات سرود :

    ولیکن زدریا برآمد خروش /ز شرم وننگ مایگی روبپوش /

    تماشای شام وسحر دیده ای /چمن دیده ای دشت ودمن دیده ای/

    برگ گیاهی به دوش سحاب /درخشیده ای ازپرتو آفتاب /

    گهی همدم تشنه کامان راغ /گهی محرم سینه چاکان باغ /

    زموج سبک سیری زاده ای/زمن زاده ای درمن افتادهای /

    بیا سای درخلوت سینه ام /همچو گوهررخشان در آیینه ام /  |اقبال لاهوری |

    ثریا ایرانمنش/ اسپانیا/ دوشنبه 2013/11/25 میلادی/

     

  • پدر وپسر

    در اوج خفقان ودراوج تفکیر وگناه خواندن بود که او برخاست وفریاد زد :

    درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی/ خرقه جایی گروه باده ودفتر جایی

    سپس بیدا د را وفریاد زد که : نی زن ، نی بادل خرم زن ،

    مغنی کجایی نوای سازت کجاست ؟ وخواند وخواند وهنوز میخواندی این بلبل باغ وطن که عمرش دراز باد.

    شجاعت او ، غرور او وپایبندی او به هنرش ونجابت او وپاکی  وعظمت روح او قابل ستایش است .

    من دستم کوتاه ست تنها یک برگ کاغذ دارم که میتوانم روی آن بنویسم نه بیشتر ،

    با صدای او صبح از خواب برمیخیزم وشب با صدای او که مانند آبشاری زلال درگوشم لالایی میخواند بخواب میروم .

    اطاق سرد است ، خانه سرد است ، اما دل ما گرم است

    نمیدانم کزین آوی جانبخش/چرا لرزد چنین تار دل من

    نمیدانم چه سوودایی دراین شور /نشسته آتش به دل پا درگل من

    ———هرجاب باشم روحم باشما ست .

    جدا از بزم جانبخش شما هستم اما بگوش چشم وبه لب جان ……….

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه شب  3 آذر 1392 شمسی / نوامبر 2013 میلادی

     

  • زمان ازدست رفته

    مارسل پروست کتابی دارد بنام | زمان ازدست رفته | این کتاب دراوائل چندان اقبالی نداشت درهفت جلد نوشته شده بود ، اما کم کم دربین اهل فن وسیاست پیشه گان وغیره دستی برآورد ومورد توجه قرار گرفت واین پس از درگشذت نویسنده بود .

    امروز حراجیهای بزرگ درسراسر دنیا ( زمان ازدست رفته) را تبدیل به حال کرده اند ! میلیونها پول صرف خرید یک صندلی کهنه  فلان ریاست جمهوری ویا یک لنگه جوراب پاره وبو گرفته فلان هنرپیشه ویا یک تفنگ زنگ زده مربوط به جنگهای داخلی امریکا وغیره وغیره وغیره ….وخوب البته خبرگانی هم هستند که اصالت این اشیاء را تایید میکنند . ؟!

    درهمین حال هزاران کودک گرسنه پابرهنه وبی خانمان دردنیا در هوای سرد زمستان یکدیگررا مانند سگهای ولگرد درآغوش میگیرند تا یخ نزنند ودرخاکروبه ها به دنبال پس مانده غذاها میگردند تا زنده بمانند ، زنده بمانند ؟ دریک امید واهی شاید روزی یکی از آنها بمقام ریاست وپادشاهی رسید وهمین لباس مندرس او به دست حراجیها افتاد تا دوباره ( زمان از دست رفته را ) بیاد بیاورند .

    مییلیونها پول در سر زمینهای نفتی صر ف خرید تابلویهای قیمتی ! زیر نام نقاشان بزرگ ! میشود درعوض کارگران آنجا گرسنه بی مزد با هزار منت درصف ایستاده اند تا برجهارا بالا ببرند هرکس برجش بیش مالش بیش ! وهربرجی نشان اشرافیت ومنش وبزرگی است .

    بی مزد بود ومنت هرخدمتی که کردم /یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت/

    ثریا ایرانمنش/ یکشنبه 2013/11/24 میلادی /آذرماه 1392 شمسی /

     

  • بانوی مدبر

    جای آن است که خون موج زند دردل لعل / زین تقابل که خزف میشکند دیوارش /

    —————————————————————-

    زن گفت  ، چه آفتابی ، چه هوایی  وچه بهاری ،

    زن بسوی آفتاب نیمه مرده حرکت کرد درجستجوی جفت خویش

    زن بر لب ایوان بیکسی ایستاده بود

    او به یک پیام کوتاه از لانه خود بیرون شد

    زن زیبا بود ، حساس بود مانند یک پرنده

    او هرروز نامه های عاشقانه را میخواند

    زن مقروض بود ، خسته بود ومانند موجی سر گردان

    در پی یک ساحل آرام ، بیهوده میگشت

    زن بر فراز یک نور مرموز درتاریکی پنداشت خورشید است

    ولحظه های خوش را زیر زبان لمس کرد

    لحظه های دیوانگی را

    او بسوی یک راه نامعلوم گام برداشت

    او از لانه خود مانند یک پرنده ، پرواز کرد

    بسوی یک قفس طلایی

    و هنگامی  درب قفس باز شد که او مرده بود

    زن مرده بود وتنها کالبد بی جان او درپیاده روها زیر لگد یابو ها،

    بجای ماند .

    ثریا ایرانمنش / شنبه .23/11/2013 میلادی .اسپانیا.

  • شمع روشن

    اگر تو زپا افتاده بودی ، به دل شکنان دل داده بودی ، دست تو از پافتاده میگرفتم ، میگرفتم / جای آن نیرنگ وریا ، رنگ تمنا میگرفتم ، میکرفتم ،

    ؟————————————————————-

    درنزیکی خانه ما ، یک | چپل| یا یک عبادتگاه است که باندازه یک اطاق بزرگ ناهار خوری اشراف میباشد ! در بیرون از آن یک سینی حلبی با مقدار زیادی شمع روشن دیده میشود وشکافی بر بالای آن نصب شده که روی نوشته اهانه ویا ” دوننسیون ” هرچه گشتم شمعی نیافتم به ناچار به درون اطاق رفتم عده ای ایستاده وعده ای نشسته با زبانی بیگانه دعا میخواندند نه ا زمجسمه خبری بود ونه از طلا ونقره ، تنها چند تصویر بر دیوار نصب شده بود ویک تصویر نیز درقابی معمولی به دست مردی که با ردای سفید خود دور میگشت وآواز میخواند ، درگوشه ای چشمم به یک میز کوچک افتاد که زنی روی آن مقدار زیادی تسبیح .صلیب وشمع گذاشته بود ازاو درخواست کردم که یک شمع بمن بدهد ، نگاهی بمن انداخت ، نه ! ازخودشان نبودم ، گفت یک یورو ….

    شمع را گرفتم وهنگامیکه میخواستم خارج شوم از زن فروشنده پرسیدم :

    این چه زبانی است ؟ گفت یونانی /بعداز این ارمنی / وبعد روسی / کاتولیکها هم درآنسوی خیابان یک کلیسا دارند که البته بیشتر به مسح مردگان میپردازد ودر زیر زمین آن مردگانرا را میسوزانند ……بیاد خاکستر های روی بالکن خودم افتادم که هر روز باید آنهارا بروبم وبشویم هرچند آنها درزیر زمین کار خودرا انجام میدهند وتنور آنها در زیر زمین است اما هرچه باشد ارواح به همراه دود از دودکشها بیرون میایند!؟  وخاکستر را هم با خود میاورند ؟…

    شب طوفان شدیدی در گرفت من سرم را به زیر لحاف بردم زوزه باد یک نفس بلند بود و……فکر میکردم ارواح به همراه باد باینسو هم خواهند آمد ، خدا کند ارواح پلیدی نباشند ؟!……….

    جمعه / یک خاطره . ثریا /اسپانیا /

  • شاعر نابینا

    صد ها بار نوشتم وگفتم که من :

    شاعر نیم وشعر ندانم چیست / من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم /

    حال اگر گاهی چیزی از دستم بیرون شد خطی نوشتم نمیتوان نام شاعررا برمن نهاد .حدود شاعری من درحد همان شاعری یک اسب اصیل است ، اسب هم شاعر است ، دردنیای تخیلات خود زندگی میکند تا زمانیکه آزاد باشد تا زمانیکه لگام بر دهانش وزین بر پشتش نگذارند ، آنگاه رویاهایش را فراموش میکند ودیگر به آنها نمیاندیشد وکم کم درحد یک یابوی بارکش سقوط میکند.

    روی بنمایی ودل ار من شوریده ربایی/ تو چه شوخی که دل ازمردم بی دیده ربایی/حسن گویند چو دیده شود دل برباید/تو بدین حسن ، دل از دیده ونادیده ربایی /

    اگر گاهی دستم به خطامیرود وچند کلمه وجمله را به دنبال هم ردیف میکنم نامش شعر  نیست بلکه میتوان به آنها گفت : کلمات موزون !

    من نه غزل سرایم ونه قصیده سرا ونه مداح ونه ترانه سرا .

    من شعر زیبارا دوست دارم روحم را نوازش میدهد وصدا واوای زیبا نیز مرا از دنیای دون بیرون میکند.

    ————————————————————–

    بیاد گلچره افتادم که داستنانش ناتمام ماند :

    او چند سال پیش باینجا آمد با سجاده ومهر وجانماز وقبله نما از سفر پاریس به اینجا میامد وازاینجا به آلمان میرفت ! روزیکه اورا بر سر سجاده با چادر نماز دیدم نتوانستم از خنده خودداری کنم ، نشستم تانماز او تمام شد سپس از او پرسیدم :

    گلی جان ، تو که درهمه احوال وهمه زندگیت نمازرا به مسخره گرفته بودی وآنرا یک ورزش عهد حجر مینامیدی حال چگونه خود باین ورزش عادت کردی ؟درجوابم گفت :

    من باید همیشه عضو یک ” حزب ” باشم حال حزب توده منحل شد واز بین رفت من وارد این حزب شده ام ، پرسیدم اعتقادی هم داری ؟ گفت :

    اعتقاد یک عادت است ؟!

    خدارا شکر که دربساط ما چیزی نبود که بودار باشد ، از او پرسیدم مخارج ترا دراین سفرها چه کسی میدهد ؟ گفت :

    آن شرکتی که درآنجا کارمیکنم به دوردنیا میروم وبرایشان نمونه !! میاورم به چین رفته ام به ژاپن رفته ام به سرتا سر اروپا رفته ام تنها به آن سوی قاره نرفتم ممکن است سری به کانادا هم بزنم و……..برادرم درکانادا صاحب یک زندگی اشرافی است ، _ بیاد ته ریش برادرش افتادم بیاد آن یکی که مانند گلی کچل بود و آن سومی هنوز بچه بود حال ؟!!ومادرش که دریک اطاق گلی درکنار بساط سماور مینشست وخواهرانش که هرکدان درخانه ای به لباسشویی ویا خدمتکاری مشغول بودند .

    از خانه ما به شخصی که درآلمان میبایست اورا درفرودگاه ببیند تلفن زد همه چیز روبراه بود کلاه گیس سیاه وبراقش را روی سرش صاف نمود با لباسهای ابریشمی ودست دوز…………

    آخر گلی عضووزارت  {الف} بود هم خودش وهم خانواده اش وهم …..” او”

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2013/11/22/میلادی .” از دفترچه یادداشتهای روزانه ” .

     

  • جوانیم

    ( انجمن شعر وموسیقی فاخر ایران )

    ای غم بگو  با جوانیم چه کردی /دارم به دل صد آرزو با جوانیم چه کردی

    این چنین رها مرا ، درمیان صد بلا تو کردی ای ندیم شبها /

    بال من چو خسته شد ، چون دلم شکسته شد ، نشسته ام جدا از دنیا

    کنون که من درآتشم  ، بیا ببین چه میکشم / ببین که غم چه کرده ای بامن

    دردام هجرانم نهادی  وگرفتی جوانیم را /سر درگریبانم روزو شب که فتادم از پا / به کجا بروم که زروی دل خجلم /

    جوانیم ، بهار زندگانیم منیر جاوانیم /رفتی به کجا ؟بلای ناتوانیم سزای مهربانیم ببین چه شد جوانیم آخر به کجا؟

    ——————————

    شعر : از ایرج جنتی عطایی

    آهنگ از شادروان همایوم خرم

    خواننده : استاد بزرگ آواز ایران ، جناب محمد رضا شجریان

    فرستنده: ثریا ایرانمنش / اسپانیا /پنجشنبه 2013/11/21 میلادی/

     

  • یوسف من

    انجمن موسیقی فاخر ایران

    —————————————————————————

    اگر یوسف من جلوه چنین خوب نماید /خون دردل نو باوه ِ یعقوب نماید

    خون ریزی ضحاک دراین ملک فزون گشت / کو کاوه که چرمی بر سر چوب نماید؟ /

    کو دست توانا که به گلزار تمدن / هرخارو خسی ریخته  جاروب نماید

    ای شحنه بکش دست زمردم که دراین شهر/ غیر ازتو کسی نیست که آشوب نماید /

    هرکس نکند تکیه بر افکار عمومی / اورا خطر حادثه مغلوب نماید/

    بر فرخی آورد فشار آنچه مصائب/ اورا نتوانست که مرعوب نماید /

    ———————–

    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم / ماه اگر حلقه به درکوفت جوابش کردم /

    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا ؟ / گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم/

    منز ل مردم بیگانه چو شد خانه چشم / آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم/

    شرح داغ دل  پروانه چو گفتم با شمع / آتشی به دلش افکندم آبش کردم  /

    غرق خون بود و نمی مرد زحسرت فرها د/ خواندم افسانه شیرین وبخوابش کردم/

    زندگی کردن من مردن تدریجی بود/ آنچه جان کند تنم ، عمر خطابش کردم

    —————— اشعار از : فرخی یزدی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 آبانماه 1392 شمسی برابر با 19 نوامبر 2013 میلادی