Category: General

  • دوست قدیمی

    آه …امروز روی سخنم با توست . آری با تو وبلاگ عزیزم !!! مدتهاست که از تو دور افتاده ام > سبزینه را به قسمت دیگری بردم درکنار خاطرات روزانه وگوگل پلاس هم بیشتر وقت مرا گرفته است وگاهی مجبور به زد وخورد بین بچه های امروزی میشوم ، بچه هایی که تازه از دا نشکده ادبیات جمهموری اسلامی بیرون آمده اند وبچپه هایی که کمتر از کوه بلند شعرای بزرگ ما بالا رفته ودرهمان  زمان فروغ وفریدون مشیری وکمی بالاتر احمذ شاملو درحاشیه راه میروند گاهی مرحوم شهریار هم سری به آنها میزند.

    حال این من دورافتاتده از همه جا درونم لبریز از گفته ها وخاطرات باید به تماشا بنشینم اگر گاهی تکه ای مینویسم همه منظور  مرا میخواهند بدانند آنها به شیوه نوشتن وکلمات وجمله ها نگاه نمیکنند ، آنها باید بدانند مئظور چیست خوب با سرازیر شدن تعداد زیادی  جاسوس وآدمهای گوناگون با پول بی حساب جمهوری اسلامی درسراسر دنیا در لباس وکسوت های مختدلف من نمیدانم چگونه باید حق مطلب را حالی کنم .

    برخی از کوتاه نویسان می کوشند تا شیوه داستان نویسی برای خود انتخاب کنند عدهای خیال میکنند من درقرن نوزدهم به دنیا آمده ام وحال درقرن بیست ویکم وارد دنیای آنها شده ام  ،ا ساس نوشتن را بر مبنای آن میگذارند که نه سیخ بسوزد ونه کباب . عده ای بی خدا هستند . من نمیتوانم از خدایم جدا شوم عده ای مذهبی شدیدند یعنی کاتولیک ترازپاپ ویا بقول خودشان شیعه ترا زامامشان علی من به هیچ یک اقتدا نکرده ونمیکنم من انسانم یک ا نسان با وجدان ، ووجدامن ایمان من است همین .

    آری دوست قدیمی من . سالها دردهای مرا بردوشت حمل کردی خون ریزی درونی مرا بچشم دیدی( خواندی) . نه ترا فراموش نکرده ام اگر فرصتی دست دهد وبه ذهن خوابیده ام چیزی برسد فورا تقدیم تو میکنم ، تو که بهترین وتنها دوست من دراین دنیا هستی  . تاز مانیکه شعورم از کار نیفتد وتا زمانیکه انگشتایم کج وکوله نشوند وچشمانم کور نشده اند ترا حفظ خواهم کرد .

  • شام ایرانی!

    روی آی پد همه چیز را میتوان پیدا کرد وهمه میتوانند همه چیز ترا بیابند ! شب پیش روی یوتیوپ چند برنامه دیدم واقعا حالم بهم خورد هنرمندان جدید وقدیمی شام داده بودند ؟ یکی درشهسوار یک خانه ویلایی شیک میان جنگل داشت وبقیه را به شام دعوت کرده بود دوپسر مکش مرگ ما ویک اوف.. یک دیو ؛ یک دیو بمعنای واقعی گویا قبلا هنر پیشه بوده وهنوز هست نامش را بهتراست نبرم پیش غذا باقلا قاتق ! ومیرزا قاسمی ؟! شام کته با پلو ! دسر هم چای نعنا وزنجفیل ویک شیرینی محلی ؟ من برنا مه را ادامه ندادم غذا خوردن همان دیو ، همان هنرپیشه پیش کسوت حالمرا بهم زد واقعا حال تهوع بمن دست داد نانرا تکه تکه مثل یک دستمال بزرگ با دست پاره میکرد بعد میرزا قاسمی را لای آن میپیچید باقلا قاتق را پشت بندش میفرستاد درهمین بین هم دستش را درون سبزی خوردن میکرد ومشت مشت آنرا درون د هانش میچپانید هنوز لقمه را نجویده لقمه دوم را درست میکرد بیخود نبود آن شکم از سرش بیرون زده بود  دستمال سفره را برمیداشت وتند تند عرق پیشانیش را ّپاک میکرد  کارد وچنگال ومیز  بحال خود رها شده بودند .اوف .حالم را بهم زد خانه شیک آشّپزخانه با آخرین وسایل مدرن ( آنهم درشهسوار) تزیین شده بود خانه ویلایی از چوب جنگلی واین حیوانات درونش میچریدند . خوب جای حیوانات درجنگل است .

    و…..من روی گوگل پلاس دارم از فلسفه انسانی واشعار قدما وغیره میگویم . بروبابا خدا پدرترا بیامرزد اینها همین هستند لقمه آبگوشتی مگر غذا خوردن هنر مند پیش کسوتشان فرهنگ شریف را ند یدی مجبور بودی غذایترا جداگانه بخوری نمیدانست غذارا درون بینی اش بگذارد یا درون دهانش تازه اروح پدرش خانواده دارهم بود؟!

    خوب ! به همین سبب است که یک مسعود رجبی پیدا میشود وخودش را رهبر بلامانع ملت ایران مینامد میداند و میداند که چگونه با همجنسانش کنار بیاید .بیچاره شاه داشت این ملت وحشی را به تمدن نزدیک میکرد اینها همان لقمه آبگوشتی گوشت کوبیده وعرق سگی ونشمه وکلاه مخملی وباج گرفتن ومردمرا لخت کردن مانند هنرمند ارجمندشان .پیشکوت هنر اصیل ایرانی اند او خوب مید انست که باید چکار کند درمحله سیروس وپایین شهر بزرگ شده بود درلابلای دست وپای مطربان بنگاه شادمانی ( دلشاد) رشد کرده بود تو توقع داشتی یک موزرات یا یک شوپن دراو بیابی ؟!  راه را عوضی رفتی دختر وعوضی هم میروی .

    درهمین زندان انفرادی با همین خانه درب وداعان وهمین روبدوشامبر نمدی خوش باش حد اقل مجبور نیستی بین حیوانات جنگلی زندگی کنی وشاهد پاره پاره کردن آنها باشی .اینها همان وجیهه .همان نجیبه .همان باقر .همان شازده گوزو میرزا وهمان آشغالها هستند اگر توانستی از آهن گل بوجود بیاوری میتوانی ازاین مردم هم طلب انسانیت وادب ونزاکت ، بکنی . همین تمام.

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه / 10.2.2014 میلادی .نه بیشتر !

     

  • دشنه انتقام

    امروز یکشنبه  نهم فوریه 2014 وبرابر با بیستم بهمن میباشذ /

    برایم مهم نیست چه روزی از چه سالی است . از دیروز تا الان باران یک لحظه بار نایستاده ، آسمان تاریک ونور چراغها ولامپها تنها کمی از شمع روشنایی بیشتری میدهند .امروز صبح هیچ میل نداشتم از تخت بیرون بیایم پر خسته بودم . کامپیوتر ده دقیقه طول کشید تا روشن شد . یچاره اینجا تنها افتاده دیگر کاری با او انجام نمیدهم  . حوصله ندارم حتی دنباله داستانمرا بنویسم .نه باید بنویسم .

    نگاه بتو میکنم ای زن ،  که با همه جمع نشسته وتنهایی

    نه تنها نیستم  وجودم با من است  یگانه  وفارغ از ما ومن

    این باران ، این تاریکی آسمان  سر بار ایستادن را ندارد

    امروز با درد بلند شدم وتاب آوردم ، با انعطاف قلبم که به سختی ها

    خو گرفته است .

    شکوه مردن ؟ مردن شکوهی ندارد فواره ای سرنگون میشود وخاموش ومن

    چه خوشحالم که بادیگران هم آواز نیستم > منیت خودرا به دوش گرفته  دیوانه آسا بسوی زندگی شتابانم

    زمین از باران برکت یافته وروح من از برکت دشمنی ها ونامردمی ها مانند یک صحرای بی آب وعلف ، خشک شده بی هیچ اندوهی

    امروز این بیت شعر را زمزمه میکنم .

    ماه درخشان میان اختران تنها نمیماند ؟  کدام اختران ؟ بناهای بلند وآسمان سا

    آنچنان هوارا گرفته اند که ماه تابان ناپیداست وکبوتران وپرندگان درحسرت پرواز

    به سوی آسمان آبی آه میکشند .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / تاریخ دربالائ صفحه ذکر شده است !

     

     

  • دنیای من

    این روزها خیلی کم به این اطاق میایم وخیلی کم باین لپ تاپ قدیمی سر میزنم بیشتر وقت من رزوی آی پد وپیدا کردن تصویرها ونوشتن اشعار  است حتی اگر دوخط باشد .کمتر گرد عقاید سیاسی میگردم حوصله سیاست وگفتار درباره آنرا ندارم بیشتر به دنبال موسیقی میروم فعلا اکثرا شوپن را را میگذارند آنهم درحد چند دقیقه ، ومن به دنبال واگنر هستم . نمیدانم کسی اورا دوست دارد یانه ، علاقه من به واگنر وآ ثار او به محض شنیدن وتماس حلقه ها بود ، اول خیلی سخت بود اما پی گیری هایم واینکه چقدر دنبال آثار او رفتم تا توانستم خودم را باو نزدیک کنم ، متاسفانه دراینجا ما ازهمه این نعمات بی بهره هستیم اگر هم چیزکی روی یوتیوپها پیدا میشود تنها چند دقیقه وحد اکثر نیم ساعت است دیگر مانند گذشته نمینوانم خودم را به تالارهای موسیقی برسانم وساعتها درآنجا بنشینم وآثار گرانبهایی را گوش کنم آثاری که ساعتها روزها ، هفته ها بلکه سالها روی آنها زحمت کشیده شده است .

    درحال حاضر تب سیاست همه کس وهمه جارا فرا گرفته است عده ای هم برای فرار ازآن رو بسوی رومانیک های آبکی وشکلاتی آورده اند . اما شور  وحرارت من درمورد موسیقی هرگز خاموش نمیشود ، من تاتر را به سینما ترجیح میدهم وموسیقی زنده را به شنیدن آوای مردگان .

    خوب چه میشود کرد همچنانکه لباسهایم از مغازه معروف ” سلین ” به مغازه ارزان قیمت ” سی .اند . ای ” نزول پیدا کرد سطح دانش وسطح موسیقی هم نزول اجلالی پیدا کرد حال باید به همان چند تکه روی یوتیوپ دلخوش بود مباد آنهم مانند نانهایی که اتمروز بیشتر خمیر شده وشکم هارا بزرگ کرده است ، ازد دست برود . زندگی هروروز زیباتر میشود در فضای معلق کثافت ادیان ، ادیانی که بقول صادق هدایت تنها برای یک وجب پایین تنه وندبه وزاری وناله درست شده است کسی به زبان زیبای فارسی که ترنم موسیقی درآن موج میزند اهمیتی نمیدهد .فعلا این اسلام است که با بوی گند دهان پیروانش وزبان آتشین وشمشیر خون آلودشان بسوی دنیا درحرکتند وهرکجا پای میگذارند آنجارا آلوده ومتعفن میسازند .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ هفتم فوریه 2014 / 18 بهمن 1392 . روز تولد پسرم .

  • چگونه ؟

    چرا وچگونه ؟ هیچگاه از خود نپرسیده ام که من چگونه میتوانم باین دینا ومردمش کمک کنم ؟! بخیال خود با پرداخت  مقداری وجه یا چند تکه لباس وپختن وپخش کردن غذا به کسانیکه محتاجند من به کار خدمتگذاری جهان پرداخته ام ! با بوجود آوردن فرزندانی برومند پاک وبدون هیچ آلودگی روحی یا جسمی  که همه خوی انشانی درآنها به حد وفور یافت میشود …خوب همین کافی نیست ؟.

    حال دراین سن وسال درکنج تنهایی با آنکه شاهد پیشرفت وسرفرازی خود وآنها هستم باز احساس میکنم هنوز کاری برای جهان انجام نداده ام ونمیتوانم هم بدهم با اینهمه دزذ  وشارلاتان وآدمکش جایی برای من نیست دنیای من پاک و تمیز ویکرنگ ا ست .تنها کوشش من مصروف این شد که به تکمیل بصیرت  وافزودن معلومات وحفظ شخصیت خودم ، باشم  اما با تفاوتها اخلاقی ، اجتماعی ومذهبی باز  درمیان راه میمانم .فرهنگ من یک فرهنگ مشرکانه نیست من با خدای خودم مستقیم وارد مذاکره میشوم وبقول مادر مرحومم واسطه لازم ندارم این کار دلالی مذهبیون اعم از مسلمان ومسیحی وغیره برای من قابل هضم نیست در مورد سیاست چندان معلوماتی ندارم سیا سیون تنها پررو تراز بقیه میباشند  اما سطح معلومات چندانی ندارند چون اگر صاحب یک کیفت خاص بشری بودند به دنبال سیا سیت نمیرفتند . سیا ست نوعی پیشه نوعی  شغل است . میلی ندارم نقش معلم اجتماع را بازی کنم یک کاووش لبریز از رنج برایم کافی بود که بدانم اجتماعات از چه نوعی تشکیل میشوند . بیاد آن خانم افتادم که از یک خانه .کانون ” عفاف ” بقول امروزیها همسر یک مرد متمکنی شد > هر روز شام وناهار او از آشپزخانه هتل دربند بخانه آنها  میرفت وهرووز سر آشّپز هتل غذای مورد علاقه خانم را میپخت . خانم تنها کارش نشستن پشت میز قمار بود وهمسرش مشغول لخت کردن دیگران وفرستادن پولها به خارج از کشور.

    من اینهمه نامردمی را نمیتوانستم تحمل کنم کارمن همه روز در آشپزخانه بود درکنار اجاق تا شکم مردم گرسنه ای که بنام قوم وخویش همسرم بخانه هجوم میاوردند سیر کنم وسپس انبوه ظروف نشسته را بشویم وبچه هارا تر وخشک کنم اما کسی اعتنایی بمن نداشت . آن خانم صاحب یک تکه زمین ویک خانه بود ومن تنها صاحب وجودم وهمیشه این بیت حافظ را میخواندم که :

    خرقه پوشان همگی مست گذشتند وگذ شت / قصه ماست که بر سرهر بازار بماند .

    نظم نوین سوسالیزم ! نظم نوین دموکراسی ونظم نوین دیکتاتوری بحال انسانهای مانند من فرقی نمیکند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / چهار شنبه 5/2/2014 میلادی

  • زنان این سرزمین

    امروز کانال دوم زندانهای زنانرا درزمان دیکتاتور بزرک مستر فرانکو درمالاگا نشان میداد . زنانی که قبل از ورد به زندان مجبور بودند موهای زیبایشانرا به دست تیغ جلادان بسپارند . ، درآن زمان زنان دست دردست یکدیگر گذ ا شتند پوششهای دست وپاگیر را بیرون ریختند ویک تنه به میدان آمدند جوانهای زیادی درگورهای دسته جمعی دفن شده اند زنان زیادی به جوخه اعدام سپرده شدند اما ….از ّپای ننشستند وتا به دست آوردن آزادیشان جنگیدند امروز اکثر زنان بر مسند کارهای سیاسی نشسته اند آنها هستند که کشوررا میچرخانند هرچند دنیا ی مک. کینگ وپیتزا کم کم در خانه هایشان نفوذ کرده است اما هنوز در صحنه باقی مانده اند نسل جوان بسوی نابودی میرود نسل گذشته بدجوری اسیر کلیسا بود تنها یک نسل توانست خودی بنمایند وآنچه امروز دیده میشود درنتجیه تلاش همان نسل میانی است .

    زنان ما ؟! مبارزه میکنند ؟! بینی شانرا عمل میکنند . بااتومبیلهای شیک سر باز حود با پسر ها لاس میزنند . لبا نشان از فرط سلیکون تبدیل به دهان یک اردک زشت شده است . لباسهایشان نباید کمتر از مزون های بزرگ ومارکت باشد کیف دستشان باید بیشترار چند هزاردلار باشد مهم نیست اگر خواهران وکودکان گرسنه درخیابان کنار دیوار جان میدهند ، آنها درخلوت باد درمیکنند مبارزه شان درخلوت است با قرص شیشه . کوکایین وهمراه شدن با پیرمردان از کار افتاده ومنفور ومعتاد این است فرق دو ملت .

    اینجا کسی ترا برای عقیده ات به زندان نمیفرستد برای مذهب وعقیده ات ترا شکنجه نمیکند ( هرچند درگذشته بساط انزیکسیون ) را اینها به راه اند اختند بازهم زنان بودند که در صحنه جنگیدند مانند ماریا بینادا که هنوز آرامگاهش درگراندا زیارتگاه اهل دل است .

    اینجا ترا قصاص نمیکنند ، هنوز کمی مهر ومهربانی دردلها یشان باقی مانده با همه سختیها ورنجها وشکنجه ها هنوز خدای خودرا فراموش نکرده اند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / اول فوریه 2014 میلادی.

  • روز ابری

    روز دلگیر وبارانی وابری وسردی است . این هوا اگر درجایی بود که خانه گرم واطاقهای فرش شده وّپرده های کلفت داشت شاید چندا ن غم انگیز نبود اما دراین خانه که حکم یک گورستان ویا یک زندان ویا خانه راهبه هارا دارد هوا بدجوری مرا آزار میدهد.

    دیروز نقاش آمد وقراراست از اواسط فوریه رنگ کاری را شروع کند باید هرچه خورده ریز است جمع کنم وبه درون حمام بچپانم ( ایکاش این لپ تاپ مرا اینهمه اذیت نمیکرد ومن میتوانستم درست بنویسم )  !

    چه بنویسم ؟ چه چیزی را بنویسم ؟ نوشتن هیچ چیز را عوض نمیکند دنیایی را که داشتم ویران شده دیگر برای ساختن دوباره آن دیر است . چندان از جان ومالم گذاشتم تا گوشه ای آرام ودلپذیر برای بچه هایم بسازم درعوض زندان شد با خارمغیلان ودیواره هایی که هرکدام از آنها یک میله داغ بیرون میزد وهمه را به غارت بردند .خوردند و خندیدند.

    امروز دراین گوشه دنیا دلم را به چیزهایی بی مصرف خوش کرده ام به خرید از سوپر مارکت وریختن آنها به درون سطل آشغال پنیر مسموم . برنج مسموم گوشت رنگ شده ومسموم میو ه ها شکل عوض کرده ومسموم درعوض هرروز آن مرد سیاه پوست روی منبر آواز میخواند ودیگران برایش دست میزنند ؟!

    ما تنها برای کف زدن به دنیا آمده ایم اگر بتوانیم محکم کف بزنیم شاید نانمان کمتر سمی باشد واگر دستهایمانرا در جیب پنهان کرده باشیم چیزی کف دست ما نخواهند گذاشت ودهانمان را نیز خواهند دوخت . همین دیگر هیچ

    چهخار شنبه 29 ژانویه 20014 میلادی / اسپانیا

  • روزها

    امروز سه شنبه 28 ژانویه میباشد . کم کم این برگ تبدیل به خاطرات روزانه خواهد شد . فعلا در گوگل پلاس همه چیز دیده میشود وهمه هم شهرت پیدا کرده اند ، چیزی نطیر فیس بود / برای خود قوانینی دارد انجمن های مختلف با ا سا سنامه های گوناگون وگرد هم آییهای خصوصی .

    عده ای وطن پرست ! عده ای شاه پرست ، عده ای دچار دگر گونیهای  سرسام آور وعده ای هم هنوز درآتش حسرت قبیله میسوزند ، عده ای هنوز در جرگه وبارگاه سازمان مخوف مجاهدین خلق کار میکنند ومسلمانان قشری هم هروروز یک اطلاعیه بیرون میدهند . عده ای هم خاموشند وبه چند شعروعکس اکتفا میکنند مانند بنده حقیر.

    دراینجا هم اوضا قمر درعقرب است بیمارستانها کم کم خصوصی میشوند وهمین چند حبه قرص وگردی که بعنوان دارو بما میدهند ملی خواهد شد مانند پدر بزرگوارشان آمریکا باید همه چیز یکی شود حال همه بریزند به خیابان مهم نیست شیر های وحشی ودرنده مانند مردم ( اوکراین ) آنهارا تکه تکه خواهند کرد ودوباره باید رفت درون پستو ودر لفافه شعری سرود حرفی زد سپس ممکن است یک عمر جاودانی پیدا کنیم چون دچار بیماری معرفت خواهیم شد وعشق را چاشنی آن میکنیم ! .

    امروز خیال داشتم بیرون بروم هوا بس ناجوانمردانه ! بادی وابری سرد است بعلاوه هنوز حقوقی دریافت نکرده ام ؟!

    از حرب مردم وپوپولار چند نفری استعفا دادند وعطای سیاست دولت را به لقایش بخشیدند . خدا بما رحم کند وبه این دنیا .

    باید آپ دیت شوم …… همین / ثریا / اسپانیا /

  • 3/سبزینه

    سبزینه ، تازه پدرش فوت شده بود ، وحال میرفت تا جانشینی برای او بیابد خیال همگی راحت بود که دیگر این دخترک بیچاره کسی وجایی را ندارد که به آنجا پناه ببرد . مادر . سرگرم کارهای خودش بود .

    دست دردست این پسرک تازه بالغ شده ومدرسه را رها کرده تا دنبال ” هنرش” بدود اورا نیز به دنبال خود میکشید واو بی مهابا میرفت بی هیچ ترسی ، بی هیچ واهمه ای خودرا به دست امواج زندگی سپرده بود حال هرکجا میخواهد اورا ببرد ویا بکشد ، چند صباحی با طبقه تازه رشد کرده روشنفکران هم آواز شد اما آنهم برایش جاذبه ای نداشت . شبها ملفصل از دست نا برادری وقیم خود کتک میخورد وسپس با بدنی کوفته وروحی شکسته به اطاق کوچکش پناه میبرد وسرش را درون کتابهایش میگذاشت واشک میریخت ودردفترچه ای روزهای پرملال وتلخ خودرا یادداشت میکرد ، روزی این دفتر چه به دست مادرش وسپس اهالی خانه افتاد وراز عشق او برملا شد ، طوفان وغوغا براو شوریید اورا به هرعنوان زشتی متهم کردند بخصو ص آن زن سلیطه که حال چشمش ترسیده بود مباد این دختر نوجوان ناگهان جای اورا بگیرد او دربغل شوهر پیر وناتوانش ودر آغوش پسرهای بزرگ همسرش داشت دنیارا آن دنیایی که خودش میشناخت کشف میکرد ، زنی با یک گذشته ناجور ومرموزحال ( خانم) شده وتکیه برجای بزرگان داشت هرچند بزرگان نیز اورا ببازی نمیگرفتند ، آنها  آن بزرگان از یک سکت جداشده از دین مسلمانی برای خود رهبری داشتند وهمه چیزشان زیر نظر آن رهبر وآن شیخ میگذشت .

    حال این دختر نورسیده بالغ که میرفت پای جای پای  زیبا رویان شهر بگذارد سرا ز تخم بیرون آورده وخدودرا نخود آش کرده است !.

    روزهایش درمدرسه میگذشت وزبه هنگام غروب آن مرد ؛ آن عشق ، جلوی درب مدرسه بانتظار بود تا با هم به سینما یا نشستن درکافه نادری ونوشیدن قهوه ویا بستنی .بروند ومیدانمست موقع برگشتن از شدت کتک خوردن باید هرچهرا که خورده استفراغ کند ، درتمامئ این احوال مادر سکوت میکرد چرا ؟ چرایش نامعلوم بود ویا اگر معلوم بود آنقدر زشت وپلید بود که نمیشد درباره اش چیزن گفت ویا نوشت .

    مدرسه را تمام کرد وبه دنبال کاری اینسو آنسو میدوید پیرمرد > قیم او با نگاههای شهوت آولد اورا مینگریست خوشبختانه نابرادری زن گرفته وگورش را گم کرده بود وبه شهر خودش برگشته مباشری املاک همسرش را میکرد حال این پیر مرد دله با لب ولوچه آویران وآب دهانش اورا میبوسید اما بوسه ها پدرانه نبودند تنها زیر لفافه نامش بوسه پدرانه بود ؛ دستهای لرزان واستخوانیش میخو ا ستند همه چیز اورا لمس کنند .و…..او فرار گرد ازآن خانه فرار کرد وبسوی شهر آبادان رفت تا بتواند کاری برای خود بیابد ویا رشته ی را بخواند . سرنوشت سر راهش ایستاده ودرانتطارش بود ، درهیبت یک مرد لاغر ونسبتا زیبا ودوست داشتنی …..بقیه دارد

    ثریا

  • سبزینه /2

    تهران درآن زمان چندان بزرگ نبود تازه داشت خودرا میاراست بهترین خیابانهای تهران عبارت بودنداز لاله زار / نادری/ لازارنو / اسلامبول وچهار راه شاه وخیابان شاهرضا / کوچه برلن بهترین مغازه های پارچه فروشی را داشت ؛ چیت های ساخت فرانسه . فاستونی های انگلیسی وکودری وابریشمی ، سر کوچه برلن مغازه تو کالن قرارداشت بوی عطر شانل وبوی پودر رنه کوتی به همراه لوازم آرایش الیزابت آردن وخود توکالن ولباسهای زیر ابریشمی ؛ لباس خواب وزیر پیراهن های مردانه وزنانه .آ نسوی خیابان کروات فروشی بود ودرمیان خیابان لاله زار ، فروشگاه بزرگ > گیو< با پارچه های عالی آنغورا وپشم مرینوس وفاستونی ها وسایر پارچه های شیک دروسط خیابان لاله زار ، فروشگاه پیرایش بود که درآن همه چیز یافت میشد از لوازم خانه وچینی های رزنتال تا کریستالهای لابوهم ولباسها شیک دوخت ایتالیا وفرانسه ، ملافه های بردوری دوزی شده با کتان های دست باف ….

    در خیابا اسلامبول کافه نادری قراردا شت که پاتق مردان شیک پوش وزنان زیبا بود قهوه ترک آنجا درهمه شهر معروف ومورد قبول واقع شده بود . درخیابان لاله زار نو چند سینما بود که فیلمهای عربی وسپس هندی ودست آخر فیلمهای ایتالیایی را نشان میدادند شیرینی فروشی ها واز اهمه مهمتر آنسوی خیابان نادری قنادی وپیراشکی فروشی خسروی بود ..آه چه بوی خوشی بمشام میرسید . زنان شیک پوش مردان با کت وشلوارهای دوخت ایتالیا ویا فرانسه دررفت وآمدبودند اکثر مردان کلاه شاپو سر داشتند که معروفترین آنها کلاه > پاناما< بود ، مردانی آراسته مودب شیک کمتر از اراذل واوباش ولاتها درآنجا دیده میشد .

    بعد ها درکوچه برلن شمالی فروشگاه لباس جنرال مد باز شد که لباسهای دوخته را برای طبقه متوسط تهیه میدید .

    درآن زمان بود که او دل به مردی داده بود که دستی درهنر نوازندگی داشت واو خیال میکرد که او یک نابغه است .خودش را دربست باو وعشق او سپرده بود ، درحالیکه او یک مرد دغلکار وشهرت طلب که دست به هرکاری میزد تا به بالا ها برسد وبتواند درطبقه بالای جامعه راهی پیدا کند مانند دوره گردان سازش را به دست میگرفت وبه هرمحلی وهرخانه ای میرفت وشبهای را به صبح وروزهایش را به شب میگذراند ، یک طفیلی ، گاهی اورا باخودش میبرد ودر میان مردان هرزه وچشم چران اورا روبروی خود مینشاند وساز میزد ، طفلک دخترک اشک میریخت ، حای او اینجا هم نبود .

    کم کم طبقاطی به جامعه اضافه شدند بازماندگان خانواده شاهان پیش وپیش تر .قاجاریه . زندیه. افشاریه و غیره که هرکدام ساز خودرا میزدند و طبقه جدیدی پیداشد بنام طبقه روشنفکر . بقیه دارد

  • غربت شعر

    شعر درغربت غریب ماند ودر وطن نیز غریب است ، این روزها تنها به گفته های قدما اکتفا میکنند ، دیگر شاعر جدید ی ظهور نکرد وشعری آنچنان سروده نشد که دنیا گیر شود ، شاعران نیمه گذشته درهمان نیمه راه خودشان قفل شدند فروع آخرین آنها بود که نقطه پایان بر شعر نو گذاشت وروزهای آخر بدجوری سیاسی شده بود ، دیگران هم سیاسی شدند واشعارشان بوی گوگرد و پودر خردل میداد !.

    شعر همیشه غریب میماند مانند زمین  مانند گل ونسیم زیرا از بهشت آمده است کودک کوجود درون یک شاعر باید همان گندم معرفت را بخورد تا رشد کند اما هنگامیکه از زبان مادری دورشد در غربت نمیتواند رشد خودرا ادامه دهد درسر زمینهای غریب چیزی برای دید ن وحس کردن نیست غیراز باران !

    وبدین گونه بود که ما ازبهشت مادری پای به جهنم غربت گذا شتیم شعرای پیدا شدند ا شعاری سرودند درحد سینه هایشان واحسا سات آتشین زیر نافشان نه بیشترونامش را گذاشتند مبارزه  نویسندگانی ظهور کردند وکتابهایشانرا به زبان همان سر زمینی که درآن زندگی میکنند نوشتند سپس با وضع رقت انگیز چند تایی ازآنها به دست مترجمان بیسواد افتاد.

    خاطرات نور چشمان وعزیز کرده ها ونوکیسه ها همه جارا پر کرد . وشعر غریب ماند .

    زمانیکه دوران کودکی را پشت سر میگذاریم ووارد سنین بلوغ میشویم همان  آدم ابولبشری هستیم که بهشت مادری را ترک گفته وپای به خاکدان جهنم میگذاریم دیگر امروزه نمیتوان درباره شعر چیزی نوشت وچیزی گفت .زبانت را خواهند برید ودهانت را خواهند دوخت .

    من واشعارم نیز غریب ماندیم درگوشه صندوقخانه و اطاق کوچک خود .

    ثریا ایرانمنش / شنبه 18.1.2014 میلادی / 28 دیماه !

  • چشمه ونسیم

    همشیه علتی هست برای آنکه تنها بمانی ، چه بهتر > بگذار درهمین خلوت بن  بست خویش تنها بمانم بی هیچ هراسی وهیچ شهوتی .

    من در این فکرم که چگونه مرگ آورترین لحظه های زندگیم را پشت سر گذاشتم وزندگی را روزانه وساعتی ودقیقه ای طی کردم درمیان این جنگل وهم آور  ودرمیان این وحوش از قفس فرار کرده وگریخته .

    دراین حیرتم چگونه شبها بخواب خوش شیرین فرو میرفتم بی هیچ دغد غه ای بی آنکه بفکر نان فردایم باشم .

    آن نیرو چه بود؟ وچگونه ریشه های مرا آبیاری کرد؟

    باعشق های ساختگی وامید های دروغین ودوستان بی ریشه وعده دیدارهای بی حاصل .

    امروز روحی هستم در سرتاسر این خانه میگردم به دنبال کی وچه کسی؟

    خانه ای که درآن بوی خوش سعادت نیست  تنها اعتماد هست وسکوت پنجره هایش  به هیچ کوچه ای باز نمیشوند لحظه های بی انتظار درمیان ورق پاره های کهنه وسالیان گم شده .

    نه ، هیچ میل ندارم به عقب برگردم جاذبه هارا به زیر خاک بردم واز تمامی زیباییهای آفرینش تنها به چشمان کودکی مینگرم که به رویم میخندد کودکی که از نوازش های طبیعی نطفه اش بسته شده است .

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 15/ژانویه 2014 میلادی

  • ازده نقطه میرزا

    ” تکه هایی از کتاب ، هامش ، خاک میهن ، نوشته » غلامحسین آذریمهر.چاپ لندن .

    درست همان روزهاییکه خبر فوت شاه انتشار یافته بود ، من وشازده نقطه میرزا درون هواپیما نشسته وعازم لندن بودیم مثل اینکه با پرواز هواپیما معجزه اتفاق افتاد!!!  وقفل از دهان شازده برداشته شد وبگود سیاست وارد شد.

    بی محابا ازهمه جا حرف میزد ، منهم درحال نیمه چرت بودم وجسته وگریخته  به سخنان او گوش میدادم وگاهی اره وبله درجوابش میگفتم.

    ناگهان او گفت : اگر در شهریور بیست  بجای این مرد برادر دیگرش را که از مادری رگ وریشه دار!! قاجار برمیگزیدند خیلی بهتر بود.

    نفسم گرفت ودرجوابش گفتم :  برای آنکه او با شما قوم وخویشی دارد

    شازده جواب داد نه  بدانجهت  ….بلکه برای آنکه تخم وتره قاجار زیادند ودرموقعیت بحرانی دورش را خالی نمیکردند تا درغربت بمیرد

    خنده ام گرفت .گفتم : ولی رضا خان تخم قاجار را کشید

    شازده سبیلش ر ا گه آویزان بود تاب داد وآب دهانش راقورت داده وحرفم را تصدیق کرد وگفت :

    رضا خان آدم گردن کلفتی بود او جربزه داشت واین جربزه را درزمان ضعف وقدرت به همه نشان داده بود در  موضع ضعف بود که با میر پنج  فرمانده لشگر دست به یقه شد درموقع قدرت بود که با انگلیسی ها درافتاد ودر موقع ضعف بود که درافریقای جنوبی با صاحبخانه اش گرفتاری پیدا کرد…..

    امروز دوست ودشمن اذعان دارند که رضا شاه مرد بزرگی بود وسازنده ایران نوین او مردی وطن پرست وصاحب قدرتی  ما فوق بشر بود ، افسوس که پسرش نتوانست جایگزین او شودوخودش را به دست مشتی ارذل داد تا ریشه اورا ازبیخ وبن برکنند.

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه / 25 دیماه 1392 برابر با 15 ژانویه 2014 میلادی/

  • نقشه ایران

    روبروی میزی که کامپیوتر من قراردارد بر روی دیوار سفید یک تابلوی کوچک حاوی نقشه ایران نصب شده است .

    یک نقشه رنگی  که آن روزها دراداره جغرایایی کشور بچاپ رسیده ودراکثر کتابهای درسی قرار داشت ، وعجب آنکه خود من نیز روزی جزیی ازهمین نقشه کشان بودم !.

    نگاهی به آن میاندازم ، رنگهای زیبا وشاد دریای آبی خزر ودماغه خلیج فارس که امروز عرب زبانها آنهارا نیز از آن خود میدانند ، استان فارس ، شهر شیراز جایگاه بزرگترین ووالامقام ترین پیامبران قرون گذشته ” حافظ” نیشابور زادگاه خیام وخراسان یا توس جایگاه بزرگ مرد تاریخ ایران ، فردوسی که سرود ” بسی رنج بردم دراین سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی /حال سر ازخاک بردارد وپارسی زبانانرا ببیند که به چه روز فجیعی افتاده اند .

    من درانتهای آن نقشه ودرپایین ترین ا ستانها ودرمیان کویر متولد شدم وسپس راهی پایتخت بزرگ برای پیشرفت های بیشتر ؟! این همان سرزمینی است که من متولد شدم درمیان یگ پرانتز رویایی وبسیار زیبا تازه سر زمین من از زیر فشار شاهزادگان با حرامزاده هایشان وحرمسراهایشان وکثافتکاریهایشان بیرون آمده بود ، افتخار من به مردانی بزرگ مانند میرزا آقاخان کرمانی ومیرزا رضای کرمانی که هردو ” میرزا” یعنی نویسنده >فاضل وبقول امروزیها فرهیخته بودند .کویر من غیرا زآفتاب سوزان ودشت بی آنتها وخاک قرمز ومعادن مس چیز دیگری نداشت چرا که هیچ امامی درآنجا بخاک سپرده نشده بود تا از مزایای آن امامزاده سر زمین کویر آباد شود تنها دلخوشی ما به چند درخت پسته بود ویک باغ کوچک در انتهای شهر وآقایان بزرگان شیخ وپس مانده های قاجار .

    حال باین نقشه نگاه میکنم وخط زندگیم را تا امروز ادامه میدهم چه بلاها که برسرم نیامد بجرم معرفت وبقول حافظ : تو اهل دانش وفضلی ، همین گناهت بس .

    ثریا ایرانمنش / 12 ژانویه 2014 میبادی. اسپانیا/

     

  • اگر…وشاید

    اگر این صفحه به دست شمامیرسد واگر این خطوط را میخوانید ، مرا میشناسید من هرروز عادت دارم یک گونی از کلمات را بسوی صفحات گوناگون پرتاب کنم .

    خودرا درمیان آنها زندانی کرده ام میل ندارم بیرون بیایم در زیر این خطوط وکلمات دردهارا کمتر احساس میکنم ، من معتاد به نوشتن شده ام مانند همان مرد گذشته حمال کلمات هستم .

    دیگر نه به دنبال کاوه هستم ونه به دنبال رستم ونه کیکاووس ، به دنبال خودم راه میروم سایه ام را دنبال میکنم وتصویرم را که درآیینه گاهی مانند خورشید میدرخشد وزمانی کدر میشود آنگاه میفهمم که باید خاک روی آیینه را بزدایم یعنی قلبم را صافی کنم .

    من تصویر خودم را هیچگاه فراموش نمیکنم  وعشقهایم را ونغمه هایی را که خوانده ام ویا برایم خوانده اند .

    من هیچگاه به زیر هیچ پوششی نرفتم میلی هم ندارم بروم درخلوت نیز هیچگاه عریان نشده ام بخود احترام میگذارم ومیلی ندارم مردانی که خنجری دردست دارند مرا بپوشانند آنهم با خون خودم .

    نظر بتو میکنم ای طلوع خورشید که از همه چیز وهمه کس حقیقی تری تنها نشسته ام  وفارغ ازهمه ما ها وشماها وگفتگوها ، قلبم انعطاف پذیر است زمانیکه مهربانی ها بسویم سرازیر شوند نه سختی ها با تیغ های برنده شان

    ونه زخمهاییکه شما دانسته یا نادانسته بر پیکرم مینشانید ، درآن زمان دردردناکترین لحظه ها باز هم زندگی را درریویاهایم دنبال میکنم نه در روی وموی شما ویا درقلب قالبی شما.

    ثریا ایرانمنش / دهم ژانویه 2014 میبادی / اسپانیا /

  • برگچه

    در کنار یک ( پرچین ) زنی تنها ایستاده به تماشای دنیا ! وخاموش مینگرد باین هیاهو .

    همه عمر دراین ترس بسر میبردم که اگر روزی عشق نباشد من خواهم مرد ووو ……..نمردم .

    دوستی میگفت اگر ماهوار نباشد من خواهم مرد ! وروزدیگر میگفت اگر من هرروز برنج نخورم خواهم مرد !

    نه او بدون ماهواره مرد ونه من بدون عشق ، امروز درکنار اینهمه هیاهو به تماشا ایستادهام ومیاندیشم که دراین سرزمین که آرامش سالها بر آسمانش سایه افکنده بود حال دچار تحولاتی شده وچه بسا آتش زیر خاکستر ناگهان شعله کشیده وانقلابی از نوع همه انقلابات !! ایدولوؤیکی ومذهبی سر تاسر این سر زمین را دوباره به آتش وخون بکشد .

    دیروز هنگامیکه به گلهای بالکن نگاه میکردم دیدم همه گلها باز شده اند ودرختان مانند بهارسبز شده اند هوای بهاری که نفس کشیدنرا آسان میکند با خود گفتم :

    چه بسا بهشت هیمن جا باشد وخدا نکند که آتش جهنم باینسو سرازیر شده وهمه چیز را به تلی خاکستر تبدیل کند.

    دیگر از فکر عشق غافل شدم ….وعشقی که این روزها در بین مرگ وزندگی دست وپا میزند درحالیکه سالها بود رنگ عشق درسیمایش دیده نمیشد هیچ رنگی از آشنایی درچشمانش هویدا نبود اگر این یکی هم بمیرد دیگر کسی از گذشته من درجهان باقی نیست غیراز مشتی دشمن دوست نما !.

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 2014/1/8 میلادی /

     

  • بازهم…..

    هیچکس نمیتواند درک کند که من چگونه از شنیدن موسیقی  خودرا به دست فراموشی میسپارم وسپس اشگ از چشمانم جاری میشود .

    امروز برای اولین بار ، بلی برای اولین بار بمناسبت روز شاهان وروز ششم تولد مسیح یک برنامه تازه از کانال 2 تلویزیون اسپانیا پخش شد که بمناسب همین روز در تاثر رویال سنت پیترز بورگ درحضور ریاست جمهور وووو اجرا میشد .

    قسمتی از اپرای بوریس گودونف ، باله دریاچه قو، لیدی ماکبت ، دون جوانی که رهبری  این قسمت ازارکستر را پلاسیدو دومیگو خواننده تنور اسپانیایی بعهده گرفته بود وقسمتی هم از اپرای حلقه ها….واگنررا اجرا کرد با آنگه هفتاد پنج سال سن دارد هنوز میخواند از همه بهتر آخرین قسمت برنامه بود که خانم آنا کرنسکوف یا … خوانند معروف سوپرانو قسمتی از دون جیوانی را با بهترین وجهی اجرا کرد خودش ریبا ، هیکلش ریبا وصدایش نیر بسیار دلنشین بود وخوانند متزو سوپرانو هم قسمتی از کارمن را اجرا کرد که چندان دلچسب نبود کارمن بسیار خشنی بنظر میرسد آن لوندی وطنازی وزیبایی کارمن واقعی را نداشت چند سولیست برنامه هایی با ویلون وپیانو اجرا کردن کر بوریس گودنف با لباس رسمی  برنامه اجرا کرد وزیباترین قسمت برنامه یک رقص فلامنکو بصورت باله اجرا شد همان صحنه های خشن مردان اسپانیایی وهمان طرز نشستنها وهمان زیبای رقاصه ، ودر آخرین قسمت همه خوانندگان  سولیست واعضای کر با هم روی صحنه آمدند وقطعاتی را اجرا کردند این برنامه از تمام شبکه های اروپایی پخش میشد ومن افسوس میخوردم برای زنان ومردان با استعداد وبا کمال ایرانی که میتوانستند بخوبی در دنیا بدرخشند آنهارا بگوشه ای راندند وگفتند :

    موسیقی حرام است ، حرام ، دزدی ، آدمکشی ، تجاوز ، دروغ ، کینه ونفرت حلال است با دورکعت نماز توبه همه چیز پاک میشود به همان گونه که نجاست با سه دفعه زیر آب رفتن پاک میشود . زهی تاسف ، شاید گریه بی امانم برای همین بود.

    آخرین باری که به یک کنسرت رفتم زیر یک چادر درشهر کمبریج بود که کمپوزیتور ( اشکنازی) چند قطعه را رهبری کرد با یک ارکستر فکسنی وسرمای زیر چادر با بخاری های نفتی وزجری که پسرکم میکشید برای آنکه خوابش گرفته بود….واجرای بوریس گودنوف را درتالار ردوکی دیدم که تازه داشت جایگاهی در موسیقی کلاسیک باز میکرد وامروز مکانی برای تشیع جنازه ها شده است ! خوب دیگر هیچ.هنوز گریه میکنم……

    ثریا / اسپانیا/ همان روز دوشنبه ششم ژانویه ! 2014 میلادی

  • بی حرمتی

    زمانی که خیلی بچه بودم اکثر اوقات از راه مدرسه به خانه عمه جانم میرفتم او زن بزرگی بود بچه هم نداشت با همسرش هردو دیگر بسن بازنشستپی رسیده بودند همسرش دردبیرستانها درس میداد وخودش خیاطی میکرد ویک دختر بچه سیاه پوست را نیز به فرزندی قبول کرده واورا ازجان بیشتر دوست میداشتند خانه اش گرم تمیز وبوی زندگی میداد .

    دوان دوان مانند یک بچه قاطر خودمرا به درون اطاق میانداختم وپاهایمرا دراز میکردم وکیف تکالیف مدرسه را ولم میکردم هوای مطبوع وگرم اطاق  بوی خوش غداهایی که برای شام درست کرده بودن وبوی زندگی همه جانمرا لبریز از خوشی میکرد .

    عمه جانم وارد میشد ومیگفت :

    دختر پاهایت را جمع کن  ویادت باشد هیچگاه جلوی یک بزرگتر چهار زانو ننشین بی حرمتی میشود ! باید دوزانو بنشینی ؟! میگفتم عمه جان من سعی خودمرا میکنم اما دوزامو نشستن تنها کار شتر هاست وآنهاییکه شتر پرورش میدهند ، من نمیتوانم دوزانو بنشینم یا باید پاهایم را دراز کنم ویا روی یک صندلی بنشینم دوزانو نشستن کار من نیست .

    هیچگاه نتوانتسم دوزانو بنشینم ترجیح میدادم ساعتها بایستم اما دوزانو نشینم بمن چه که بی حرمتی میشود .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / از دفترچه های روزانه / دوشنبه ششم ژانویه دوهزاور چهاردهمیلادی

  • نفرت

    کمتر زمانی فرا میرسد تا من به اوج نفرت برسم وفریادم را سر بدهم اما این روزها واقعا به اوج بیزاری رسیده ام ، نفرت از آن سر زمینی که نامش را بر صفحه روزگار میخکوب کرد وبنام شاهنشاهی ابدی ودولت فخیمه از آن نام برده میشود .

    ملک فاروق پادشاه سابق مصر در آن زمان که اورا از تخت به زیر کشیدند وسر زمین مصر را به دست مشتی اسلام پناه دادند گفت :

    در دنیا پنچ پادشاه باقی میماند چهار عدد درورق های بازی ویکی هم درکشور انگلستان !  این پیر عجوزه  از زمانی که شکل گرفت مشغول تنظیم وطرح نقشه های شوم خود بود وحال آنهارا به دست پسر خوانده نوجوانش میدهد تا نقشه هارا به مرحله اجرا درآورند بنده های سابق ونوکران عهد قدیم امروز خدمتگذار مادر بزرگشان میباشند.

    منطقه یکپارچه زیر آتش است اما سوگلیهای حرم نشین او همچنان در عزت وجلال زندگی را ادامه میدهند ، خاور میانه یکجا دارد میسوزد تا کاخ نشینان در قصرهای بزرگشان مشغول شرابخواری وبغل خوابیها آنهم از نوع نرینه باشند از زنان چندان خوششان نمیاید ودرکلوپهای شبانه وخصوصی آنها ( زن) جایی ندارد آنها باهم بیشتر خوش میگذرانند وارضا میشوند .

    وازهمه بدتر این پس مانده هایشان که زمانی در منطقه کارگری به شغل باربری مشغول بودند امروز در کسوت بانوان ومردان اسموکینگ پوش بالباسهای مزون با قایقهایی که دورن آنها لبریزاز اسلحه ومواد مخدر است درآبهای جهان رفت وآمد میکنند ، اگر کسی سراز خدمت آنها بردارد جایش زندان است ویا سرش برداردویا بطور ناگهانی سکته شده ویا درگذشته ! میشود

    این روزها با برادر بزرگ نیز همدست شده اند وکشورهای ریزو درشتی را که روزی کلونی آنها بود حال بصورت کشوری آزاد ومتمدن وارد دنیای اقتصاد کرده اند وآنها بی خبر ازآنکه سرزمینشان غارت میشود همچنانکه سر زمین ما غارت شد ودیگر چیزی از آن باقی نماند غیراز بوی گند وطهارت و……. دیگر هیچ .

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  14.1.5 .میلادی

  • شاهان

     خدارا شکر که همه چیز تمام شد ، فرداشب هم شاهان از سه قاره به حضور ( نینیو) میایند وهدیای خودرا تقدیم میدارند وکارخانه جات آبنبات سازی محصولات حودرا با ارابه ویا شتر بسوی بچه های کوچه وخیابان پرتاب میکنند سال گذشته یک بچه پنج ساله برای برداشتن یک آب نبات زیر ارابه رفت وجان سپرد  اما راه همچنان ادامه دارد  شاهان با سکه های طلای خود در یک اصطبل  به حضور نینیو میرسند ” طبق روایت انجیل متی ” وسپس این طلاها تبدیل به جام و کاسه طلایی میشود تا پیروان او خون وگوشت اورا درهمان ظروف طلایی بنوشند وبخورند دیوارها همه از زر پوشیده وصندلیهای بزرگ زرین ولباسها ومدالها وووووو. مهم نیست بچه هایی که درون زباله ها ودرسرمای سخت زمستان  به دنبال غذا میگردند طبق روایتها آنها گناهکارند ویا پدر ومادرشان گناهکار بوده اند.

    فردا بچه ها هدایای خودرا میگیرندوپس فردا استراحت میکنند وسپس …روز ازنو شروع میشود

    ما هم حضور داریم بعنوان یک تماشاچی

    ثریا ایرانمنش /14.1.4 میلادی / اسپانیا