Category: General

  • نامى شدم 
    نه ، نام  ونه نشان ، بر سنگ كورى ، كه ناتمام در بيابانى دور زير علفزارها پنهان است ، يك نام نا آشنا ، غريب ،سنگى سپيد أنرا ميبوشاند ، يك نام نا پيدا. 
    فردا  از جاى بر ميخيزم ، دوباره متولد ميشوم در يك سبزينه ، يا يك برگ  يا يك درخت نازك در بيداد زمان ، فريادى از كوه بلند است ، دانى چه كرد با تو تقدير؟ ، 
     كسى جز خود من با من أشنا نيست ،  دوباره متولد شده ام در يك بركه ، روى يك برگ ، در كنار نيزارهاى خشك شده باقيمانده از يك غروب جهان ، 
    در أن زمان ، در أن جهان ، دردا كسى نيافت از من خبرى  وهر گز نجست از من نامى ،  به دنبال بهشت گمشده  در بستر گلبوى  مادر  در يك سكوت   محو هستى  شدم وغرق در رويا .
    باغ فرو ريخت ى سبزه ها پژ مردند ، به أهستگى خزيدم در بسترى بيگانه  ، نه ديروز ى ، نه امروزى ونه فردايى ، دنيايى كه هر كه را زور است با او هماهنگ وهركه را تنهاست با اودشمن ،  دنيارا به ميان دستهاى كوچكم گرفتم  به تمايشايش نشستم  گروه  لاشه خوران  وكام گيران   كه خون يكديگر ميريختند ، سر ببالين تنهايى گذاردم  ، بهترين أغوشها بود كه به رويم باز شد ، ” تنهايى ” 
    ديگر أسمانى نبود  تا هر شب بر أن اختر نورانى بوسه بفرستم ، لبانم را بهم فشردم تا ديگر جايگاه  بوسه نامردان نباشد ، اشكهارا فرو بردم تا بر گونه هايم جارى نشوند  وخود در بيدردى خزيدم ، بيدردى ،
    نكاهم بى تفاوت بر همه شكلكهاى مصنوعى و دنياى مصنوعى و پوشاك مصنوعى وخنده ها وگريه هاى دروغين  ، عشق هاى دروغين وخارج از مرز و انتهاى يك داستان ، لبخند هاى زهر أگين . 
    چه كسى نميخراهد من باشد ؟. براى آنكه من شوى ويا مانند من ، راهى بس طولانى در پيش دارى قدرتى مافوق يك انسان معمولى ،  خارج از مرزها، مانند من شدن أسان نيست ، من يك ستاره ام كه روى خاك نيز ميدرخشم  وپيكرم مانند ساقه هاى  گندم رشد ميكند ، أفتاب را ميمكد ، من صليب سرنوشتم را خود  در دست دارم ، نه تقدير ، تقدير بازيش تمام شد ، حال اين منم كه دوباره تولد يافته ام .
    ثريا ايرانمنش ، لندن ، أگوست ٢٠١٥ ميلادى
  • دشت خالى 
    أن ديوار بلندى كه مراز تو جدا  ميكرد 
    خاطر أزرده ام بر آن نقش بسته است 
    غروب أرامى گذشت ، سيگارى روشن شد 
    نشستم به تماشاى مرغان  خوشخوان
    چه خوب أواز ميخوانند ، وچه خوب غروب را غرق شادى ميكنند
    ديوارى كه مرا از تو جدا ساخت 
    به رنگ زرد أجرى ، به رنگ چهره است ميباشد 
    هر صبح كه چشم ميكشايم  ،
    منم وسايه آن ديوار بلند 
    منم آن پرنده خوش خوان 
    نه اندوهى به دل دارم ،نه غمى 
    بفكر قفس مرغان  هستم كه اسيرند 
    وتو در پى شكار كدام يك هستى 
    كوهها دشتها ، درختان ، برگهاى تازه وسر سبز 
    با من همصدا شدند  
    دشتهاى بيكران وسر سبز ،
    دستهايى كه پراز ستاره عشق 
    از اسمان بسوى من دراز ميشوند 
    دستهايى روشن ،از عمق كهكشان 
    وتو در اميال بيمارگونه ات اسيرى 
    اسير 
    ثريا ايرانمنش ، لندن ، چهار شنبه  أگوست ٢٠١٥ ميلادى 
  • ابر بى باران 
    ابر تيره بر أسمان كرفته وسياه ، شهر را پوشانده ، أسمان أرام است ،زمين ،نيز ساكت در حسرت قطره أبى ،دشتها ديگر سبزه زار نيستند بلكهـ دشتهايى از ساقه هاى  علف خشك شده ،  در هيچ كجا ديگر بانك پاى أشنايى بگوش نميرسد ، وديگر نسيم پيامى از دور دستها نمياورد ، نسيم نيز  غريبه شده  ورويش به أسمان ابرى است .
    ديكر از أن شكوه ديرينه خبرى نيست ،   چشم ديكر زيبايى را نميبند ، زيبايى سالهاست كه مرده ، حيواناتى سيه چهره با موههاى انبوه بر چانه لباسهاى چركين وبو گرفته همه جا را گرفته و چيز را كم كم از خاطر خواهند  برد ، به دنبال كدام ابر أبستن نشسته اى  تا باران لطيف بهارى را بر پيكرت بريزد ؟
    خسته ام ، از تماشاى دنياى شما ، خسته ام ، چشمانم زيباييهارا طلب ميكند ، در اطاق تنهاييم كه به وسعت يك أرامگاه بزرگ است  براى تشنه گان وكرسنه گان وبرهنگان  اشك ميريزم ، 
    أسمان زندگيم همچنان ابريست ونشان هيچ بارندگى در آن هويدا نيست .
    انسانهاى فراموشكار ، انسانهاىى كه حماقتشان را مانند تاجى بر فرق سر نشانده اند ، من در انتظار چهره براق پيروزى نشسته ام ، كدام پيروزى ؟  وبه چه قيمتى ؟ 
    هنوز بفكر روزى هستم تا ترا دوباره بيابم ، اى زندگى ،
    ايكه بر صليب راستيى خويش إويخته شده اى ، أيا صداى اين خسته را ميشنوى ؟ هنوز در آ غوش طوفانم وفراموش كردم  كه گل مريم چه بويى دارد ! زمزمه هوسها دردلم گم وخاموش شده اند ،  مرا همچو كودكى بر زانوانت بنشان  وبكذار گيسوى إلوده بخون ترا بو بكشم ،  من از ايمان ناخواسته بيزارم ، طالب انسانم ، در فصل مهربانيها گم شده ام ، وتنهايم 
    ثريا ايرانمنش ،لندن ٤/٨/٢٠١٥ ميلادى 
  • چه بايد كفت ؟
    چه بايد گفت واز كجا بايد كفت ؟ از عشقهاى دروغين وهوسهاى كثيف ؟ از غرش طوفانهاى اديان ؟  از ظلمت شبهاى تار وزمستانى كه هيچگاه پايان نميگيرد ؟ 
    أه اى دلدار ديرين ، كه امروز مارا به پشيزى نميگيرند ،  آن عابران ولكرد وتازه از ديوار  وسقف بيرون جهيده اند ،  كجا بايد رفت ، كه تا انتهاى دشت خاليست ،  ديگر كسى سرود أشنايى را نميخواند ،
    امروز ديگر پايبند هيچ گلى  نيستم ، گلدان روى ميز خاليست ، كل من گل أفتاب گردان است كه سر بسوى نور دارد ،
    اى دلدار ديرين ، من محتوى اين دشت سر گردان را بتو ميبخشم كه در كسوت موميايى بشكل ديگرانى ، دنياى من كم شد  امروز  بجاى گلهاى لاله ، تير ميرويد   واز بوته هاى سرخ  گل زنبق  زنجير ميبافند ،  زمين مرا ميطلبد ، هر روز سجده گاهم  زمين است  زمين أبشخور كلهاى نفرين شده است  ومن ابرى ملامت بار كه بر روى أن گام بر ميدارم ، 
    سنگفرشهاى  خيابان ناهمو ارند ، نكاه من مستقيم ، من به آن تكه خاكى ميانديشم كه مرا پرورد ، امروز أن خاك ألوده به سم است  آن أفتابى را دوست داشتم كه مرا گرم  ميساخت امروز خورشيد جانكذاز وسوزان است ،  روزى به عشق ايمانى ديگر  داشتم ، امروز ميبينم كه همه بى ايمان شده اند  ،تنها كوههاى سر بفلك كشيده كه جابجاييشان مشگل است بمن يادأورى ميكنند كه ، زنده ام .
    روزى در دشت پر وسعت پندارت چه نغمه ها خواندم ، امروز رو به تاريكيها نشسته و به آواى شوم مرغان غريب گوش فرا ميدهم كه هر صبح برايم قصه تازه اى دارند ، گويى آنها از پيش سرنوشت مرا برايم باز گو ميكنند ،
    ديكر نميتوانم در جاده هاى سر سبز و گندمزارها راه بروم ، از هر سو تيرى نشانه ميگيرد پاهاى ويران مرا ،
    آه بايد جاده را هموار كرد ، باديده ديگرى  ، پر ويزان شدم  بايد به دنبال آهوان وحشى بدوم ، بايد بر خيزم ، هنوز زمان باقيست ، هنوز نفس در سينه وعشق در دل وچشمانم به دنبال كسي است كه اورا روزى در فرا سوى بيابانى گم كردم.
    ثريا ايرانمنش ، لندن ، يكشنبه ٢/٨٢٠١٥ ميلادى  
  • دردا پيوندها أرامش تبانى خود را گم كرده اند 
    اوند ها ، در ذهن بى طراوتشان 
    در انتظار جارى سبزينه ها مانده اند 
  • آب وآتش

    چه گوارا است این آب !
    چه زلاست این رود 
    مردم ده بالا دست چه صفایی دارند !  » سهراب سپهری«
    نه رود زلال است ونه مردم ده بالا دست دیگر صفایی دارند ، آنها بر سراب تنشه شان  با عطش خود  برکه  ای دارند خالی از آب زلال  ، گنجشکان آنجا  بجای جیک جیک نوحه میکشند ، همه سیاهپوش شده اند ،  شادی  در خشک زارها زیر آتش سوزان یک تاسف است ، 
    دیگر گل نیلوفر درهیچ باغچه ای نمیروید ، وگل سرخ تنها برای روی گورها رنگ میشود ، من روزی در برگها ودرمیان ساقه ها آوازم را رها کردم امروز درزیر آتش سوزان شاخه های خشکیده را که از آتش درامان بودند برداشتم وبجای گل نرگس درون گلدان چوبی گذاردم .
    باز شب گذشت در یک گرمای بی امان ، مسافرم ، مسافری که بسوی شهر جنون میرود ، آنجا بقول سهراب مردمش میدانند که شقایق چه گلی است وچه بویی دارد آنرا پیش کش دیگران میکنند وخود درمیان گلهای رز صورتی وقرمز پشت میز عصرانه مینشینند وچای مینوشند ، 
    روزی آبها زلالتر بودند وعکس انسانها درآب بخوبی دیده میشد ، امروز زلال آبها به خاک تبدیل شده اند ومردم دیگر خودرا نمیشناسند ، آیینه هم به آنها دروغ میگوید .
    من هیچگاه درهیچ موقعی شب ر ا باور نداشتم  وآنرا تحقیر میکردم اما امروز تمام زندگی شب تاریک است  ومن مجبورم دل به تاریکیها بسپارم ، آن شکو وآن غروز درمن رو به تحلیل میرود گاهی بس خوار میشوم وکوچک ؛ ناگهان با یک سیلی از خماری بیرون میایم  وبه بوی فصلها فکر میکنم ، فصلها هم گم شده اند ،
    فریادی درجانم میغرد گویی شیری از آن سوی دشتها مرا فرا میخواند از پاکترین هوای کوهستانها ، آیا آنها هنوز در آمانند ؟ روزی در بالاترین نقطه کوهستان با دستهای کوچکم آب را مینوشیدم وبه پسری میاندیشدم که در خانه بزرگ از پشت شیشه مرا مینگریست  صورتش قرمز میشد ، با نگاه من فرار میکرد ، شبها به شمردن ستاره ها مشغول بودم وبه دنبال خودم میگشتم ، پدرم درکنارم دراز میکشید وستاره ای بزرگ ونورانی اما تنهارا نشانم میداد ومیگفت :
    نگاه کن ؛ آن تویی ، میبینی چگونه میدرخشد ؟ مانند تومیدرخشد ، 
    از آنروزها گویی قرنها میگذرد لایه های لجن بین من وآسمان نشست ستاره ام گم شد  لبخندهای زیبا ، به شراره ای خشم مبدل گشت .رنج دیرین هنوز در جانم نشسته است .
    در این سرای بیکسی درمیان خورشید داغ وآب جوشاان بفکر آن پسری هستم پشت  شیشه ها مرا میدید ولبخند میزد وسپس گم میشد امروز بجای او ، دیوانگان از بند گریخته جلویم ایستاده اند وبجای گل نرگس وگل لاله چوبهای خشک شده روی زمین سوخته را درگلدان جای داده ام . زندگی پر حقیر وپر بی حرمت شده است 
    آخرین نوشته ام / در تاریخ 14 ژوییه 2015 میلادی /قبل از سقرم به لندن !!!!
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا/
  • سفر

    سفر مرا بکجا میبرد ؟
    ناگهانئ از دمای هوا بیدار شدم حرارت اطاق بد جوری بالا بود ، هنوز تا سپیده خیلی مانده وهوا تاریک بود ، نلویزیونرا روشن کردم ، هشت هزار هکتار درخت وسبزه وجنگل روی زمین وکنار گوش ما در آتش سوخته بود ،  در دورستها تازه آتشرا خاموش کرده بودند در شمال وحال در جنوبی ترین نقطه شهر شعله های آتش به هوا میرفت ، دود ومه وهوای بسته نفسم را بدجوری درون سینه ام حبس کرده بسختی نفس میکشیدم ، خودم را بیرون انداختم روی بالکن، نه از هوای تازه خبری نبود هوا مه آلود گرم ودمای شدید فورا زیر دوش پریدم ، قلبم به تپش افتاده بود .
    بر گشتم روز کاناپه ام دراز کشیدم  عده ای داشتند جاز مینواتند ، سالها بود که از شنیدن این موسیقی محروم بودم با آمدن این اسباب بایهای جدید دیگر کسی حوصله شنیدن موسیقی را ندارد همه به دنبال (لایک) هستند وببیند چند نفر از عکسهای مشمئز کننده آنها دیدن میکنند ، آه نام سازها داشت فراموشم میشد ، گیتار ، فلوت ، قره نی  آن یکی ؟ آن یکی ؟ آن ساکسفون وتراانگل و کیبردی که ارکستر چند نفره را همراهی میکرد اما از خوانندگان قدیمی دیگر اثری نبود > همه بسوی آسمان پر کشیده اند مانند عمر شریف ، او هم رفت تنها وغریب مسیحی به دنیا آمد ومسلمان از دنیا رفت غیر از چند نفر از دوستان وهنرپیشگان قدیمی مصری وفامیلش کسی اورا تا خانه ابدیش بدرقه نکرد ، او یاسر عرفات نبود ، او عمر شریف بود وواقعا مردی شر یف و دوست داشتنی بود مطمئن ویکرنگ ویگانه بود اینرا همه دوستانش اذعان داشتند . بخاطر عشق همسرش مسلمان شد وپس از جدایی از همسرش هیچگاه باکسی نرد عشق نباخت تنها عشق او _( بازی بریج ) بود هیچ جنجال وسر وصدایی واسکاندالی بپا نکرد همیشه با آن لبخند شیرینش و چشمان مهربانش به همه خیره میشد ، آنقدر او خوب بود که نتوانست بازی درخشانی را در فیم چنگیزخان مغول ارائه دهد ، زیادی مهربان بود . 
    حال او هم رفت  ، ما ،مانده ایم ونزدیک به پایان دنیا ، بی آبی ، آتش سوزی  بیماری قحطی نان وآدوقه و…….
    مون سینیور دروازه آهنی را به روی ما باز میکند مارا راهنمایی میکند که بسوی مجسمه های طلاییش خم شده ودعا کنیم ، او نمیداند قحطی یعنی چی ونمیداند بی آبی درکجاست ونمیداند سوختن هکتارها درخت تنها ریه هارا از کار میاندازد ، خمره های شراب آنها با مهر مخصوص محفوط است ومزارع  پر بار آنها از بهترین مواد غذایی وسبزیجا تی که به کمک خواهران برادران دینی کاشته میشود آنهارا بی نیاز میکند فوارهایشان تا نزدیکی آسمان میرود ! بلی ارباب دین همیشه خوب خورده اند وخوب خوابیده اند وآرامگاهاشان نیز مزین به چند کیلو طلا ونقره وسنگ مرمر است ومردم را ودار میکنند تا برای روحشان دعا کنند ؟! ارباب سیاست گاهی به تیر غیب گرفتار میشود ویا به زباله دانی تاریخ ریخته شده وخواهند سوخت ، چند سالی بلبل زبانی میکنند وسپس جایشانرا به دیگری میدهند ، این قدرتمندانند که حافط ادیانند واین این ادیانند که حافظ منافع آنهایند ، بقیه برده وار دورآنها میگردند ولقمه نانی از کف کشیش محله ویک چند قطره آب به درون حلقشان میریزند وآنهارا به راه راست هدایت کرده از آنها میخواهند سر به زیر وفرمانبردار باشند .حیف که نتوانستم داستانمرا ادامه دهم ، ممکن بود که برایم درد سر ایجا د شود مانند همه آنهاییکه فکر آزاد وبلند دارند وقلم دردستشان مانند فرفره میچرخد وافکارشان واندیشه هایشان باز است ، دچار دردسرند ،اگر قرار است سر به پرستش خدای یگانه بگذاریم راههای زیاد ی هست ، گرسنگان وبرهنه ها درکوچه وبازار اما آنها باید باشند تا تماد گناه را به رخ بقیه بکشند..
    روز گذشته رو به آسمان کردم وگقتم :
    پرودگارا ، دیگر درهیچ زمینه ای به کسی نه کمک فکری ونه کمک مالی ونه خدمتی خواهم کرد مهربانی هایم را برای آنهایی میگذارم که به حقیقت نیاز دارند ، نه خود فروشان وهیزم بیار های معرکه  وآنهاییکه مانند بوقلمون هر لحظه بشکلی بت عیار درمیایند . 
    عازم سفرم ، نمیدانم چه مدت اگر برگشتم بازهم خواهم نوشت تا زمانیکه نفس درسینه دارم . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / دوشنبه 13 جولای 2015 میلادی/
  • تعطیل

    با نهایت تاسف وتاثر به اطلاع  دوستانم میرسانم که از ادامه نوشتن داستان به علل فراوانی معذورم ، قانون همه جا یکسان است ودهانت را خواهند بویید خواهند کوبید . با سپاس فراروان از ایملهای شما وسپاس از لطف بی شائبه شما  تا دوران دیگری . .
    خدانگهدار همگی وایزد توانا یار ویاور شما باد /.
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 7 ژئییه 2015 میلادی / برابار با تیرماه 1394 شمسی .
  • بن ژامین

    میل دارم تا قبل از رفتنم  ، این داستانرا تمام کنم ، هربار که برگهای رفترچه را ورق میزنم وچشمم به نام او میافتد اشکهایم سرازیر میشوند ، امروز او دراین دنیا نیست وسالهای زیادی گذشته است ، نامش را من باو دادم بنجامین  این یک نام تخیلی است نام آخرین پسر یعقوب وبرادر یوسف وکوچکترین آنها ، معنای آن یعنی  خوب وپاکیزه بودن ، واو پاکیره بود ، خوب ، مهربان بود بخاطرمسائل بسیار زیادی ، باید نام وفامیل او محفوظ بماند .
    چه کسی گمان میبرد من از دامنه دشتهای سر سبز وکوههای بلند آنسوی کویر به دامان ( گوادال کویر ) بیایم ودراین جا با این ماجرای غم انگیز بر خورد کنم ، او دیگر دراین دنیا نیست ، اما نام وخاطره اش از ذهن من پاک شدنی نیستند بالشی را که روزی سرش را روی آن گذاشت وبخواب رفت امروز تنها پناهگاه منست  از ان بوی اورا میطلبم گویی بالش ناگهان داغ میشود وبمن میچسپد انگار که روح او دران حلول کرده است ، اشکهایم بی اختیار فرو میریزند وبا همان اشکها بخواب میروم .
    آشنایی ما اتفاقی بود ،  امروز که این داستانرا مینویسم حدود بیست سال از آن روزها گذشته است ، من زنی باز نشسته وبیزار از همه جوانب واطرافم وتنها باخاطراتم زندگی میکنم ، آنروزها لاغر بلند وزیبا بودم ، روزی برای اعتراف به کلیسا رفتم ، اولین بار بود که قدم باین کلیسای نو ساز وبزرگ میگذاشتم ، دوستی بمن گفت که ، کشیشی محترم از راههای دور آمده برای سر کشی ودیدار ، حال امروز اوست که درجعبه اعترافات مینشیند ، من واو وارد یک اطاق کوچک شدیم ، بو.ی کندر ودود عود وشمعهای روشن همه جارا پر کرده بود دوستم پشت پنجره نشست وصدای اورا که بیشتر به پچ وپچ شبیه بود واشکهایی که بخاطر گناهان کرده وناکرده اش میریخت مرا به تعجب وا داشته بود ،  سرم را با یک بروشور مذهبی گرم میکردم ، مریم که معصومانه داشت باین دنیای وانفسا مینگریست وپسرش که بر صلیب بود ومریم مجدلیه درکنارش اشک میریخت ، قصه دردناک اما زیبایی بود ،
    نوبت بمن رسید نگاهی به بیرون انداختم صف طولانی از زنان ودختران جوان که همه برای اعتراف در انتظار نوبت بودند ، به آن جعبه نزدیک شدم قلبم داشت از سینه ام بیرون میپرید گویی یک حادثه درانتظارم بود ، پشت آن اطاقک زانو زدم یک پنجره مشبک با توری ، (  درود ، آوه ماریا پوریسیما )  من گناهکارم بشدت گناهکارم !! دردل میگفتم چرا به کدام گناه باید اعتراف کنم  اما این یکی از ارکان این مراسم بود باید به گناه ناکرده نیز اعتراف کرد ، اوه پدر مقدس برای من دعا کنید که خداوند گناهان مرا ببخشد ،…….! من گناهکار به دنیا آمده ام ،!!  
    من اورا نمیدیدم تنها یک سر با موهای پر پشت مشکی وبویی جادویی ، دچار دوران سر شده بودم در دل میگفتم حتما بلند قد است که میتوان سرش را دید ، او مرا میدید  ، سپس ادامه دادم : 
    پدر مقدس به راستی نمیدانم باید به چه چیزی اعتراف کنم ؟ تنها زندگی میکنم ، با هیچ مردی همبستر نشده ام وبه هیچ مردی هم فکر نمیکنم ، بیوه هستم وکار میکنم ، به کسانی حسادت ندارم و غیبت هم نمیکنم ، از کسی نفرت ندارم ، ونمازم ودعایمرا مرتب میخوانم وغیره …سکوت کردم ، به نفس نفس افتاده بودم ، سکوتی طولانی برقرار شد ، صدای دلنواز اورا شنیدم که میگفت :
    هیچگاه نمیتوانم ترا فراموش کنم !!؟؟نه صدایت را ونه چهره اترا ، نامت چیست ؟ 
    ناممرا باو گفتم ، آنا ماریا استریا دلا مرسده !
    چند بار زیر لب گفت ، استریا ، استریا ، استریا !
    سپس گفت هفته آینده برای اعتراف به نزد من بیا من تا ده روز اینجا هستم ، باتو کار دارم !
    قلبم از جای کنده شد ، آه خداوندا ، چه کاری میتواند با من داشته باشد ؟ من حرف بدی نزدم ، دختران وزنان در پشت دیوار پا بپا میشدند ، از خودم میپرسیدم ، چرا مردی برای اعتراف نمیاید ، چرا همیشه این زنانند که گناهکارند وباید هر هفته برای اعتراف بیایند ، نه ، تا بحال هیچ مردی را ندیدم .حتما آنها گناهی ندارند ؟!پاهایم دچار سنگینی ورخوت شده بودند ازجایم بلند شدم بسختی خودمرا به درب وردی رساندم ، پیکرم خیس عرق بود ، دوستمدربیرون بانتظارم بود ، پرسید چرا اینهمه طول دادی؟ 
    قلبم به تکان افتاد ، چیزی دردرونم میگفت این داستان سر درازی دارد ، صدای اورا نمیشنیدم ، تنها آن صدای جادویی درگوشم میگفت :
    هیچگاه نمیتوانم چهره ترا وصدای ترا فراموش کنم ، آیا جوان بود ؟ صدایش جوان بود ، با آن دوست به یک قهوه خانه رفتیم تا چیزی بنوشیم صورتم برافروخته بود وقلبم میزد ، تا هفته آینده ؟ او چکاری بامن داشت ؟ نکند میخواهد مرا برای میسینوری وتبلیغات بجاهای دوری بفرستد ، نه من اهل این کارها نیستم نه ،
    خیابانها ساکت ، وسیع پردرخت هوا گویی از سوی بهشت میامد قلب من سرشاراز شادی بود یکنوع شادی که آنرا نمیشناختم میبایست اتوبوسم را بگیرم ورا ه دهکده را درپیش گرفته آنهمه سر بالای را بروم ، مهم نیست ، هنوز میتوانم راه بروم ، نه پاهایم میلرزیدند ،
    بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ژولای 2015 میلادی
  • من وتو

    آری من وتو ؛ تو وبلاگ عزیز واین لپ تاپ که باید نزدیک به سه ماه از او دورباشم  ودوباره نوشته هایمرا روی دفترچه ها بیاورم وبیحوصله بجایی بیاندازم تا اگر حوصله کردم آنهارا بتو بسپارم ، بار سنگینی روی شانه هایت گذاشته ام ، ترا نمیتوانم با خودم ببرم بیشتراز یک کیف دستی ویک چمدان بیست کیلویی اجازه نیست ،  همه جا پول حرف اول را میزند اگر صد گرم اضافه بار داشته باشم باید پنجاه یورو اضافه بدهم بنا براین مشگل درد کمر ودست درد کارگران حمل ونقل چمدانها نیست ، مشگل باج است ، همانطویکه کمون اروپا از یونان بدبخت فلک زده باج میخواهد ، پس پولها کجا رفتند اینهمه بدهی چرا یونان ببار آورد ؟ لابد درکانادا ویا ونزولا یا نیجریه یا مالازیا بکار انداخته شده ، جوانان بیکار پیر مردان وپیرزمان همچنان بکار بافندگیشان ادامه میدهند گویی دنیا ازکنار گوش آنها میگذرد اکثرا کر ویا کورند ،  تنها به چند ستون شکسته وکتابهای عهد عتیق افتخار میکنند ، درست است یونان مهد تمدن دنیا بود ، اما مروز تمدن را به پشیزی نمیخرند دنیای غولها وکوتوله ها  دنیای همجنس بازان ، دنیای فاحشه ها ودنیای کثافت وبد بو وکه انسانرا بیاد زباله دانی میاندازد  ،وزیر دارایی بسرعت برق استعفا داد چپی ها وقت پاییدن تا یونان ر ازاین هم که هست بدبخت ترکنند .
    بهر روی بحال من وتو فرق نمیکند ، تو خودترا بسختی میکشی ، سنگینی ، منهم مثل تو ، هردو باطریهای عمرمان دارد تمام میشوند ، چه بهتر شب گذشته مردم وامروز صبح دوباره زنده شدم ، سویل درآتش میسوخت همه جنگل ها وریه شهر یکپاره آتش بود دمای خرارات به 45 درجه رسید نه کولر کارگر بود ونه پنکه ، تنها دوش آبسرد ویخ وبیخوابی از آنسو ساراگوسا دارد میسوزد ، هرچه باشد اینها دربورس هستند وزمینهایشان قیمت دارد باید فکری بحال جنگلها وسبزه ها وعلفها ودرختان پر بار بادام وزیتون وانار کرد ، هتلهای بیشتر باز گردانی دارند فاحشه خانه ها شاید هم مسجد !!؟ وقمارخانه ها همشه شان یکی هستند یکی جیب ترا خالی میکند دیگر روح ترا میسوزاند .
    دوماه ونیم از تو دور میشوم ، شاید مجبور باشم یکد عدد نو بجای توبگذارم ترا دوست دارم سالهاست که مونس وهمراز وهمراه من بودی هرصبح خودمرا اینجا خالی میکنم ودرجایی پنهان آنچهرا که نباید دیوار بشنود پنهان میدارم ، در جنوب ایتالیا باغهای زیبای زیتون را آلوده به بیماری کرده اند ویروسی را بجان درختان انداخته اند بنام » للا« همه زیتون ها از بین رفته اند درختانرا قطع میکنند وریشه هارا آتش میزنند بجایش برجها بالا میروند مساجد کلیسا هتل قمارخانه وجنده خانه ! این بشر دوپا به هردو احتیاج دارد از فاحشه خانه بغل یک فاحشه چند پولی بلند میشود میرود درکلیسا یا مسجد آنجا خودشرا یا روحش را خالی میکند از هردوی به یک اندازه لذت میبرد ، بنا براین به هردو احتیاج دارد ، قصه دیشب من درباره باغهای زیتون بود حیف که نمیتوانم آنر ا برای تو تعریف کنم حوصله ندارم اما بتو میسپارمشان .
    خوب بقول رندی ، زندگی دو نیمه است نیمی را بامید نیم دوم میگذرانیم ونیم دیگررا درحسرت نیمه اول ، من یکی ابدا درحسرت نیمه اول نیستم ونبوده ونخواهم بود ، دیگر شعر وشاعری هم دردمرا دوا نمیکند ، خسته ام ، پر خسته ام ، خیلی خسته ام از این دنیا ومردمش واینکه زورکی باید به عقاید آنها احترام بگذاری ویا بپذیری درغیر انصورت جزایت مرگ است ، این دنیا هیچگاه روی آسایش را نخواهد دید وهیچگاه بشر آزاد نخواهد شد ، زنجیرها هرروز کلفت تر میشوند  آزادی تنها درچهار دیواری خانه اآنهم روی دوربینهابا باید پارچه بکشی وماشین ردیاب را خاموش کنی وآلارم را نیز ار کار بیاندازی تا بتوانی فریاد بکشی.پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 6 ژولای 2015 میلادی .
  • همان روز

    امروز صبح این بیچاره لپ تاپ دچار رعشه شد چرا که صدها ایمیل را باید از هزار صافی رد کنم تا باور کنم که یکی درست است ودیگری فک ! برای همین هم نتوانستم غلطهایمرا تصحیح کنم  ورفت ، بی آنکه بمن اجازه ادیت بدهد !؟ .
    هوا بشدت گرم است در بالاها درجه حرارت در سایه 40 درجه سانتیگراد میباشد ، البته خودشان عادت دارند توریستهای بدبخت هم مانند خرچنگی که درون آبجوش انداخته ای همه سرخ  وبرشته شده اند بر شنهای ساحل میدوند ، پشتک ووارو میزنند وزندگی دیروز را از یاد برده اند شب را به میگساری درهتلهای بزرگ وشیک میگذرانند ، من از بالای کوهها وتپه ها نظاره گر این بلوا هستم ، جوانان وکودکان روی ساحل وبا ماسه ها قصر میسازند وهرکدام پرچم کوچکی از سر زمینشانرا روی آن میگذارند وبا شعف به آن مینگرند ، جاده پهن در جلوی من دیده میشود  واز میان ردیف نخلها رفتگران را میبینم که در زیر تابش نور آفتاب مشغول جمع کردن خورده ریزهای هوس بازان هستند ،  میلی ندارم به آنسوی تپه بروم ومیلی ندارم با آنها همراه شوم در فکر سفرم ، مدتهاست که نیمی از دوستان رفته اند وپیوند من با آنها بریده شده است پیوندهای همبستگی  حال باید دفتر جدید را باز کنم  دفتری با خاطرات جدید ! اکثر شبهایمرا به نوشتن میگذرانم ، داستان پشت داستان خلق میکنم ، یکی را میکشم وبر مرگش میگریم دیگری را از کوه پرتا  ب میکنم ودوباره باو جان میدهم ، خوب خدا یعنی همین ، یعنی خلقت ، چه گفتم ؟ آهان ، منهم انسانها را خلق میکنم اما جان ندارند از جان خودم به آنها میدمم ،  عده از از آنها در استیل وپز خود نشسته اند  دیگران بیروحند وعده ای ابدا حوصله ندارند وارد دنیا ساختگی شوند ،روح بعضی از آنها البته از ماورائ خلقت باخبر نیست ، نمیدانم چرا بیاد زندگی مارگریت گوتیه افتادم ؟ زنی که بخاطر عشق از همه چیز گذشت ودر فلاکت وبدبختی جان داد اما نامش هنوز زنده است بر روی زندگی اواپرا ها ساختند فیلمها ساختند ، زیبا بود ، وجیهه بود وسر آمد زیبا رویان  شهرپاریس ، عصر طلایی ودوران داستان نویسی ، آنهم تراژدیهای پر احساس وگریه آور ، امروز حتی سر بریدن آدمها جلوی دوربین کسی را به گریه نمیاندازد ، مردم همه سنگ شده اند گویی مشتی سنگ واره از جهانی دیگر بر روی کره زمین ریخته شده وما هنوز در حباب خود گرفتاریم .
    تا اوایل قرن بیستم هنوز کمی احساس وحیا بود اما امروز آنرا هم بالا آورده اند بمدد کارخانجات تولیدی روزی روزگاری بر زبان آوردن کلمه ( سکس) بسیار شنیع وبد بود امروز یک کلمه عادی شده مانند نان که همه به آن احتیاج دارند برایش کرمهای رنگی خوشمزه  ببازار میفرستد دکترها روانکاوان وآموزش دهنده گان به راحتی همه کلمات واجزای بدنرا بیان میکنند ، کتابها مینوسند اینرا هم باید از جناب روانکاو معروف زیگمویند فروید داشت که ناگهان آمد ونوشت که سکس ، بلی سکس  از آغاز با بابچه همراه است با ولع سینه مادرش  را مک میزند ووووووتعبیر روایهایش نیز همه نشانه همین امر مهم بوده وهستند ،  فروید بسیار هم بخود میبالید که توانسته از این ره گذر به دنیا خدمتی بکند اما متاسفانه زود ستاره او به افول نشست سر آغازی بود برای تمام فصول !!! اما یک چیز را نمیتوان فراموش کرد وآـن همان عقده اودیپ که داستان مکبت شکسپیر را بیاد میاورد ، جوانی پدرش را میکشد وبا مادر خود بهبستر میرود واین کینه از همانجا شروع میشود ، حال نمیدانم چرا این کینه درسینه بسیاری از مردم لانه کرده است ؟ 
    بیشتر این عقده ها وکمپلکس ها از فرط بیکاری است وبیحوصله گی واینکه انسان راه خودش را نداند ، انسان خلق شده تا کار کند وزمانیکه کار ندارد رنج میکشد واین رنج برای او یک کار ابدی است گویی در عین خوشحالی ولذت وسرورهم باید رنج بکشد اگر رنجی در کار نباشد آنرا بوجود میاورد درغیر اینصورت ممکن است چهره انسانی خودش را از دست بدهد ! درعین حال باید یکنوع غم نا پیدا هم درون سینه اش باشد تا برایش  بگرید ! 
    اما قهرمانان داستهانهای من همه نجیبند ، برای نجابتشان میمیرند ! برای عشق جان میسپار ند ( برعکس خودم )  بگذریم . 
    گرما بد جوری مرا کلافه کرده است ، آیا درآنسوی دیار هم هنوز گرما خواهد بود ؟ حتما ، چون من آتش ایزدی را باخود میبرم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / یکشنبه / 5/7/2015 میلادی / اسپانیا /
  • هنوز که نرفته ای

    بلی ، هنوز نرفته ام ، اما روزهای متمادی دیگر میلی نداشتم بنویسم ، هنوز هم ندارم اما گاهی نکته هایی سر راهم قرار میگیرند که مرا مجبور میکنند دراین تابستان داغ عرق ریزان بنشینم وبنویسم برای کی ؟ نمیدانم ، کجا میروند؟ نمیدانم ، بیچاره لپ تاپ را زیر خروارها پارچه پنهان کردم باطریش داشت تمام میشد ، خوب مهم نیست ، یکی دیگر !!!! او هم داغ شده هم از گرما هم از باریکه بردوش او گذاشته ام ،
    قبل از هرچیز باید امروز از فرزندان عزیزم سپاسگذاری کنم که چهار نفری بسیج شده تا مرا به تعطیلات بفرستند ومن دراین  نمانم ، اگر چه خودشان مجبورنا بمانند ، ماه آگوست خودیهای به تعطیلات میروند غیر خودی ها که ما باشیم باید کار کنیم البته نه من بچه های نازنینم واز گل ببهتر و از سنگ ارا سختت تر یکی به لندن پول فرستاده تا من خدای ناکرده بی پول نمانم سومی در  بند آن است که چگونه مرا به خانه بر ساند چهارمی در انتظار
    عزیزانم با همه مهربانی که درحق من دارید اما باور کنید هنوز قادرم روی پاهیا خودم بایستم اما به راستی سپاسگذارتان هستم عزیزان من .
    در گذشته در هر سر زمینی بین فرزندان وپدران ومادران فاصله ها بود  بچه ها خیلی دوراز پدران ومادرانشان زندگی میکردند بخصوصو در ایران فلک زده ومرد سالاری وایلیاتی ما که ابدا بین پدر  وپسر یا دختر گفتگویی نبود مادر هم زیر بار ضربات همسر واقوام همسر له میشد بچه تنها میماند ، درون گرا میشد ، اما من روز اول تکلیفم ر باهمسر واقوام او خودم روشن کردم وزنجیر آنهارا خودم به دست گرفتم زنجیر کلمه خوبی نیست درمورد آنها بکار میبرم رشته را ؛ رشته بهتر است ، با آنها دوست شدم ، بیاد دارم روزی به خترکوچکم که تنهاچهار سال داشت ، گفتم : 
    میشه خواهش کنم شانه مامانرا برایش بیاوری ؟ 
    خواهر شوهرم بادی درگلو انداخت وگفت » مگر از بچه خواهش ی میکنند این وظیفه اوست که حدمت ترابکند
    گفتم : 
    نه اشتباه میکنید این وظیفه او نیست وظیفه منست بعلاوه اگر امروز باو یاد ندهم درازای هر کاری باید خواهش کند باو شخصیتی نداده ام او دیگر هرکاری برایش بکنند آنرا وظیفه میداند آنگاه نه بلد است تشکر کند ونه تمنا انسان متکبری مانند شما ها بار میاید که تنها به میراث باباجان ویا قبیله اش افتخار میکند وپشت میدهد .
    ای بابا ، بلوا شد .
    اما من راه خودمرا ادامه دادم آنها بهترین دوستان منند وبهترین ندیمان ومونس من وعزیزان من ، واین را ه را دخترم در مورد فرزندانش ادامه داد وامروز آنها  دوستانش میباشند اما کمی مرد سالاری در رفتار پسرکم دیده میشود !
    خوب ،مطابق یکشنبه نشستم به تماشای کنسرت ، اما امروز فرم دیگری بود ، دریک قصر بزرگ ! درحضور آدمهای مهم !!! ارکستر  هم تنها سه ویلون آلتو یک ویلون چلوسازهای زهی !! ابدا دوست نداشتم ، نه محیط را ونه کوارتت وتریورا ارکستر برای من دنیای دیگری دارد هر ساز برای خود نتی دارد وهر ساز مرا بیاد یک یک روزهای زندگی اندازد ، خوب اشراف وبزرگان حسابشان با ما فقرا جداست .
    چزیکه مهمتر جلوه کرد ساخت سازها بود ، روکش آنهااز چوب اعلای افرا ویا گردو وروی آنها را گویی با دست کوک زده اند حتما این سازها متعلق به نوازنده آن نیست آنها را به دست میگیرند مینوازند وسپس بجای خود میگذارند سازهای زیبای نوگرانقیمت بودند،  یکی از نوازدگان ریشش تا روی سیمهارا گرفته بود ، اوف ریش مملو از باکتری وشپش وکثافت .
    بلی، .هنوز نرفته ام ، باید بروم چیزی نمانده ، هرسال تولدم درکنار پسرم هستم ، امسال هم مطابق هرسال باز اورا زحمت میدهم اورستورانی را رزرو میکند ، برایم شراب سفارش میدهد وکیک کوچکی به یک دانه شمع به همراه آواز گارسن ها روی میز میگذارد و.من خاطره اش را نگاه میدارم تا سال بعد !!!! 
    بد جوری گرم است . با وجود کولر بازهم دمای هوا بیچاره کننده است ، دیروز کولر خانه پسرم سوخت امروز هم تعطیل است وتا نصب کولر جدید !!!!؟
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجم ژوییه دوهزارو پانزده میلادی / باید اضافه کنم بدجوری زخنه کرده اند درون این وبلاگ !!!! پدرم درآمد تا توانستم بنویسم ، مهم نیست راهمرا ادامه میدهم .
  • خدا حافظی

    چه دروغ میگویی ، به شگفت میمانم 
    چه فریب میسازی ، چه کنم ؟ ، نمیدانم 
    تو به گرگ میمانی ، که به میش میماند 
    منم آنکه خواهد کشت ، غم گوسفندانم
    » سیمین «
    کم کم باید از این صفحه هم خدا حافظی کنم ، چرا که دیگر مجالی واندک مجالی ، نیست ، دنیا بیرحمانه  بر من میتازد ، مقاومت بی فایده است ، از بهار زندگی هیچ گلی نچیده درخزان نشستم بامید نو گلی تازه روییده  که به هیچ نقشی آشنایی نداشت  من درقفس او درقفس دریک سر زمین ویرانه ، در آن سر زمین حساب عشق با سکه ها توجیح میشود ، شعور با کلمات صقیل بیگانه شکل میگیرد ، گنبدها استوارتر میشوند ، وکلام گم شده ، سخن گم شده وعشق نابود گردیده است .
    من همچنان بر اسب سفید خویش استوار نشسته بودم .
    نه از آفتاب داغ گریزی بود مرا نه از سرمای سخت زمستان ، خزان را ادامه میدادم بامید برگشت  ببهاری  وچنان از زندگی واطرافم بریده بودم  که برهنه سر بپای جویبارهای حقیر میگذاشتم ، به عشق نماز گذارم رو به قبله عشق واین کار ابدی وهمیشگی من است که بی مهابا پرده از رخ بر میدارم و بی مهابا سر به جویبار گل آلودی میگذارم تا تشنگی را از خود دور کنم 
    این چه تشنگی است که پایانی ندارد ؟  آنهم دراین ویرانه سرا ودرآن ویرانه سرزمین میان جغد ها وکلاغهای وکرکسها  چکونه کمان بردارم وتیر را در زه آـن بگذارم ؟ .
    کسیکه تازه پای به به دنیای بیشکوه گذاشته  حال شکوه قدیمی را درمن جستجو میکرد ومنکه در شکوه به دنیا آمده حال درویرانه ها به دنبال الماس گمشده بودم  .
    در این دنیای پر غبار وآلوده به هزاران بیماری ودرد ، من پیکر سالم خودرا راست نگاه داشته  وتصویر هارا واژگون میدیدم ، زیر باران ، زیر برف وزیر طوفان زمستان ، همچنان بر اسب خیال سوار شده ورو بسوی آینده داشتم ، ویرانه هارا پشت سر گذارده حال میرفتم تا دنیای بهتری را بسازم  ، نه به ریشخند باران ونه به یاوه های طوفان اهمیت نمیدادم .
    آنگاه زیباترین کلمات وخوش آوا ترین آهنگها از دوردستها بگوشم رسید ، گویی فرشتگان بودند که این چنین ترانه خوانی میکردند ، باد شبانه فرو نشست ، خزان تمام شد وشکوفه های بهاری به گل نشستند ومن در شکوهمندی  به پرواز شبانه خود ادامه میدادم  ؛ پنداری بس عبث 1
    رها شدن ونشستن بر گرده های طوفان ،  بی ثباتی در هوای آلوده  تن به استقامت دادم  ، پرنده ای نو بر آسمان زندگیم به پرواز درآمد بی انکه نظیر اورا دیده باشم ، پرنده ای از دشتهای غریب  سرانجام منهم بال گشودم تا نیمه ها با او رفتم ، او میان راه واماند وخسته بر زمین فرود آمد اما من همچنان به پروازم ادامه دادم ، از بالای کوهها سر بفلک کشیده اورامینگریستم گویی پر پروازش شکسته بود.
    بر صخره ام فرود آمدم همان صخره استوار  وبه این دنیای عبوس مینگریستم آزادگی را به چه قیمیت باید خرید ؟ من به شهامت خریدم  وبرخاکی که دران براده های شیشه ای برق میزدند مینگریستم بخیال آنکه خورشید درخشان درآنجا لانه کرده است ، 
    پروازم نیمه تمام ماند ، چه آرزویی در دل داشتم که روزی بر سر زمینم بوسه خواهم زد واورا که مرا بسوی خاک کشید.
    امروز دوباره صدای رویش برگهای خودم را میشنوم ، نه ، من زرد نخواهم شد ؛ سبز سبز باقی میمانم  وزمین را زیر پاهای خود احساس میکنم نه بر چهار پایه های لعنتی .
    آنکه میگوید : دوسست دارم تنها آواز میخواند اوتنها همین ترانه را میتواند تکرار کند آوازش غمگین ، ومنکه پرواز میکنم خود گوش سپرده به آواز قناریهای در قفس بی آنکه با آنها هم آواز باشم  ، 
    ایکاش عشق زبان داشت ، زبانی زیباتر.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . جمعه / 2 جولای دوهزار پانزده میلادی / تیرماه 1394 شمسی !
  • زخم دل

    چنینم من ، 
    قله نشین دشتهای پر غرور وحماسه های لبریز از تکبر !
    حتما این را درکتابهای شاملو خوانده ام که ناگهان بیادم آمد ،  به راستی چنینم ، هفت ساعت است که بیدارم ، ساعت دونیم پس از نیمه شب بود که دیدم سر تا سر اطاق روشن است ، ماه مانند هر شب چهاردهم به درون اطاقم خزیده بود ، دیگر خواب فایده نداشت ، بلند شدم ورفتم روی بالکن نشستم ، هوس سیگار داشتم اما هنوز برای سیگار کشیدن زود بود هوس قهوه داشتم اما هنوز زود بود سر وصدا ها ممکن بود باعث بیداری همسایه ها شود ودوباره صبح زود نماینده  پرزیدنت بلوک ها بالا بیاید که سروصدا کرده اید؟! غربت یعنی همین ، اگر تا صبح خودشان خواب را از چشمان ما بگیرند عیبی ندارد اما صدای ما برای آنها غیر قابل تحمل است ! نشستم به تماشای مهتاب ودریا که از دور دستها پیدا بود ماه کم کم میرفت تا درآبها فرو رود ، دلم گرفت ، ماه هم داشت میرفت ، 
    دوست داشتن ، دوست داشتن یک ماهی لیز که هرآن از دست تو فرارمیکند ، دوست داشتن با شتاب وعجله که به اندک هوایی عشق از سر میپرد ، مهتاب در آب فرود رفت تاریکی همه جارا فرا گرفت  برگشتم ، خواب از سرم رفته بود چیزکی نوشتم وانداختم روی صفحه انگار وظیفه دارم !! سپس قهوه ای درست کردم بدون اشتها آنرا سر کشیدم دوش گرفتم تازه داشت صبح طلوع میکرد نشستم به تماشای آواز کولیان که از تلویزیون پخش میشد ، چه همه درد در درون این صداها واشعاروآوازها هست وچه همه درد در رقص آنها دیده میشود ، ناله گیتار ، آوازه آوازه خوان ورقص زنی بسیار بزرگ چاق درلباسها ی مصوص چین دار ، سپس رقص دختران وپسران ، آه چه همه زیبا بودند بیاد دختران سرزمینم افتادم که رقص آواز برایشان حرام است برای همین هم هست دست به یک انقلاب سکسی زده اند وعلنا گفته هایشانرا بی پرده ابراز میدارند ، بیاد رقصهای فولکوریک خودمان
    افتادم ، چه همه رقص دوست داشتم ، به کلاس مادام کورنلی رفتم تا باله یاد بگیرم ، هه هه آنهم درآن زمان ودرآن خانه که مانند جهنم بود ومامورش با بینی عقابی وسقز درون دهانش منتظر بود پایمرا کج بگذارم ، یا سلسله برادران تخم حرامی که شازده پس انداخته بود باید نماز میخواندم!!! از همان روز زدم زیر همه چیز وهمچنان در زندان خود میرفتم در زندانی که خود برای خودم ساخته بودم ، در یقینی که داشتم  هنوز در یک پرده غنچه بودم  هنوز گلهای باغچه به شکوفه ننشته بودند  که من در مزام اتهام قرار گرفتم ، چرا رفتم به کلاس رقص؟ چرا میل دارم پیانو یاد بگیرم ؟ اینها کار یک دختر حسابی نیست !!! یکدختر حسابی چادر بسر میاندازد وبه نماز میایستد روزه میگیرد وبه روضه وزیارت اهل قبور میرود !تصویری که بی شباهت به تصویر زنان ودختران امروز ایران نیست . چیزی عوض نشد در سطوح بالا کمی جا بجایی دیده میشد اما دوباره برگشتیم بجای اول .
    حال امروز آزادم  اما باز برای خود زندانی ساخته ام از جنس فولاد میان شهر  خورشید، خورشیدی که از دیدار سایرین بی نیازم میکند نگا هها همه پر از ستم است وستمگری .
    اطاق پر داغ است ومنهم بیحوصله تا بعد
    نوشته ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2 ژولای 2015 میلادی /
  • کهنه بازار

    قرار گذاشته بودیم که سر ساعت ده بروم اورا ببینم ، این کار هفتگی من بود ، هر سه شنبه برای دیدنش به اطاقک زیر شیروانی او میرفتم ، مانند همیشه درانتظار بود  یک اطاق کوچک ، با یک میزش شیشه ای از چوب ارزان با روکشی از پارچه  که شیشه کثیف نشود یک کاناپه زوار درفته وارزان قیمت ، چند گلدان پراز گلهای پلاستیکی وچند تابلوی ارزان قیمت ، کلاه گیس سفیدش تا روی ابروان اورا گرفته بود دهان بی دندانش را جا بجا کرد وسپس آب دهانش را قورت داد ، عینکش را کمی بالا وپایین نمود وگفت :
    تویی ؟ گفتم ؛ بلی  مگر قرارنبود بدیدارت بیایم برایت شیرینی هم خریده ام ، 
    گفت آنهارا در گنجه بگذار  یک نیمه طالبی کال هم دارم ، گذاشتم تا وقتی که آنها آمدند برایشان بیاورم 
    از خودم پرسیدم ، کی ها قرار است بیایند او دراین دخمه تنهاست ، 
    بلند شد کمرش هنوز راست نشده بود رفت یک ظرف با میوه باصطلاح آمد چند آلوی سیاه گندیده وچند کیوی له شده درون یک ظرف زیبای قدیمی که معلوم بود آنرا بجانش بسته ، آورد وجلوی من گذاشت . 
    لباسش را عوض کرده بود سعی داشت کلاه گیسش را بالاترببرد ،
    گفت مادر ، پیری بد دردی است ، دندان میخواهی ، کلاه گیس میخواهی ، عیننک میخواهی ، مبل واثاث قدیمی میخواهی تا برای بچه هایت بگذاری اما همه اینها نو وارزان هستند ، میدانی دخترم  من هرهفته این روزها درانتظار نوه هایم هستم ، اما یا نمیایند یا خیلی دیر که من خوابم ، 
    اینجا فهمیدم که بلی مشاعر هم کم کم دارد از دست میرود ، نوه هایش اینجا نیستند ، درخارجند واو هر سه شنبه خودش را ارایش میکند ودرخیال بانتظار آنها مینشیند ، عرق کرده بود وکلاه گیسش داشت روی چشمانش را میگرفت ، 
    سری تکان داد وگفت ، حال برویم سر قصه های قدیمی ، میدانی من وقتی شوهر کردم باکره نبودم ! رفتم بغل مردی خوابیدم که اورا دوست داشتم ، البته اول او مرا مست کرد بعد هم کارمانرا انجام دادیم ، صبح زود هم رفتم حمام ، چیزی در ظاهرم عوض نشده بود اما  در باطن دیگه یک زن بودم، بعد ترسیدم ای داد وبیداد ، اگر نطفه آن مرد درمن شکل بگیرد چکار کنم ؟ 
    هیچ فردا چمدانم را بستم وسوار قطار شدم رفتم به جنوب .
    ودر آنجا سرنوشت درانتظارم نشسته بود ……
    بارها وبارها این قصه را از او شنیده بودم اما درمورد بکارتش این اولین بار بود که حرف میزد ، او چشمانش را بست در زیر سایه نیمروز گویی داشت آن روزهارا مزه مزه میکرد ،  سپس رو بمن کرد وگفت :
    من از اول اصلا انقلابی بودم مثل بقیه دخترها نبودم همه چادر وچارقد وشلوار داشتند من با پیراهن تافته آستین کوتاه وجوراب سفید ساقه کوتاه به میهمانی میرفتم دریکی از همین میهمانیها بود که خانمی چشمش بمن افتاد مرا صدا کرد موهای من بلند روی شانه هایم ریخته بود ند ، 
    آن زن از من پرسید : دخترم میدانی که دخترنباید موهایشرا باز کند وروی شانه اش بیاندازد باید آنهارا محکم ببافد وزیر  چارقد پنهان کند ، بعد هم چادر بپوشد ، کدام مدرسه میروی ؟ ومن نام مدرسه امرا باو گفتم ، فردای آن روز خانم ناظم مرا به دفتر احضار کرد وگفت ، دختر شنیدم توی سرت شیپش پیدا شده ، زن سرایدار با قیچی منتظر بود همانجا موهای بافته مرا از بیخ وبن قیچی کردند وآنرا به دست آتش سپردند ، سپس خانم ناظم گفت :
    گیسو بریده حالا گمشو بروخانه 
    ومن رفتم خانه ، اما دیگر هیچگاه بمدرسه نرفتم  ، نه نرفتم درعوض در مکتب قران خواندم ، حافظ خوانم ، سعدی خواندم و…..
    او همچنان چشمانش بسته بودند وزیر لب میخواند .
    آهسته از جایم بلند شدم بوسه ای بر پیشانی پر عرق او زدم واز خانه بیرون رفتم تا بغضم را با اشکها ی پشت پلکانم بیرون بیریزم و منهم میخواندم»
    خدای خوب مهربون ، که اون بالاست تو آسمون ، الهی پیرت نکنه ، اگه فقیرت میکنه
    پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / سه شنبه 30 ژوئن 2015 میلادی /
  • سم عشق

    روزیکه معنای هر سخن دوست داشتن است ،
    تا تو بخاطر آخرین حرف ، به دنبال سخن نگردی ( شاملو)
    ————
    قلم میان انگشتانم میچرید 
     به دنبال کلامی بودم  ، 
    کلامی عاشقانه !
    درگوشه انگشتانم ، ساقه ای رویید
     ساقه ا ی سبز ، تلخ وشاید سمی
    نه ، این نمایشگر خشم منست 
    کنجکاو شدم  ساقه بلند ترشد ، بوی تلخی میداد 
    کجا پنهان است  آن راز  مرموز؟
    دست بردم تا ساقه را برکنم ، از بیخ وبن
    اه ساده دلی دختری تازه بالغ 
    کو ، آن زن رستا خیز ؟
    که جانش به روزهای گذشته تعلق داشت ؟
    ساقه را چیدم 
    شیره ای تلخ جاری شد
    این شیره ندامت وپشیمانی بود
    ترا ملامت نمیکنم  ، تو دلیرانه عمل کردی
    ایفا گر نقش نجیبی از (روستا)
    درهمین زمان که من سر زیر بال برده بودم
    بجستجوی من آمدی ، راستی چه دردناک است 
    آمیزش با زنی چون من  ، خطرها دارد 
    آرزو داشتم تمنایم را بخاطر بسپاری
     من  از آن سخن گویانم که عاطفه را ،
    لذت را ، عشق را ، زیر زبان مزه مزه میکند
    اگر تلخ باشد 
    آنرا بیرون میاندازد
    با زوانت خیلی کوچکند 
    برای درآغوش کشیدن من
    ودستهایت پر بیهوده  در اطرافت آویزانند
    من خاطره دقایق گمشده  را
    در زیر درختی که مارا بهم پیوند داد
    در سینه کاشتم
    جوانه نزد ، سبز نشد ، ومرد
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / دوشنبه / 29/06/2015 میلادی /هشتم تیرماه 1394 شمسی /اسپانیا/
  • مردان فاحشه

    چشم نغزبین شگرفم  قهر کرده با درودیوار
    درنگاه نافذ ژرفم  چاه ویل گشته پدیدار ……..بانو سیمین
    مردان بیشتر از زنان ودختران تن به خود فروشی میدهند  از پایان عصر هجر  تا به امروز مردان بیشترا ز زنان دراینکار پیشرفت کرده اند ، در پایان قرن نوزدهم وآغاز قرن بیستم  که همه نوع وسائل آموزشی ، ورزشی ، وتفریحی  با تکنیک درآمیخت  وعلم به یاری بشر شتافت  عده ای خودرا کنار کشیدند  ودرگوشه ای نشستند  و به رویاهایشان دمیدند ، جمعی از مردان جوان  بامید ارثیه پدر نشستند وعده ای مانند بلبلان باغ ملکوت  نغمه سرایی را شروع کردند  دست زنان کوتاه شده بود واین شغل شریف به مردان انتقال پیدا کرد  یا با یکدیگر به عشقبازی پرداختند تا جاییکه کارشان به ازدواج هم رسید واندکی از آنها بچه دارهم شدند !!! خوشبختانه در جوامع پیشرفته امروز هم آنهارا رسما تایید کرده وپذیرفته اند .؟!
    آنچه مسلم است توسعه علم بر خلاف تصور همه  ، بشررا خوشبخت نکرد  وانسان بیش از بیش درون گرا شد اینهمه پدیده علمی نشاط آور هیچگاه نتوانست  بشررا خوشحال واغنا نماید .
    گویی انسان  با دست خویش گور خودرا کند ، از بعد از جنگ جهانی دوم حد اقل انسانهایی بیدار فکر پیدا شدند ونوشتند وسرودند مانند کامو ، سارتر ، کافکا ، جورج اورول  نوماس مان ، رومن رولان ، واندیشمندانی که توانستند افکار  فیلسوفانه خودرا درقالب داستانها به مردم برسانند ، درمیان آنها عده ای هم هرج مرج طلب بودند که تن به هیچ راهی نمیدادند یک هیاهو ویا آنارشیزم  روحی بر آنها چیزه شده بود وبه همین علت جوانانی را به دنبال خود کشیدند .
    پیتر چایکوفسکی با آنکه ظاهرا همسری داشت اما سالهای متمادی با یک زن بیوه که سه فرزند هم داشت بسر میبرد واز مزایای بیشمار آن بانو استفاده میکردویک عشق نا متناسب بین آنها بوجود آمده بود .
    عده ای دوطرفه شدند ، هم از زنان غنیمتی دریافت میکردند وهم با مردان خوش بودند  واین بودنها اغلب سرچشمه عشقی نداشت  هوی وهوس وبوالهوسیها وتامین آتیه .
    در کنار زنان بیوه ویا شوهر دار که از نوازشهای روحی وجسمی همسر خود محروم بودند این جوانان جای خالی آنهارا پر میکردند .
    داستانهای زیادی  در اجتماع  و درباره  این خود فروشیها هست  که از وقایع زندگی آنها پرده بر  میدارد .
    امروز دیگر  مکتبی نیست ، تاریخی وجود ندارد ، میراث فرهنگی  به تاراج رفته ویا پیرامون آنها زیادی نوشته شده  اما آنچه بوضوع قابل لمس است این که کسی بفکر روح  آشفته این جوانان نبوده ونیست  ، آنها بیزار از علایق دنیوی ، بیزار از داستان ، بیزار از همه چیز درحالیکه دم از روح پاک واخلاقیات میزنند  خود دچار نوعی بیهودگی  وعدم اخلاقیات میباشند  ، دیگر قهرمانی نه درکتابها ونه درافسانه ها نیست ، قهرمانی آنها درهمان یکدم همآغوشی در عین بیخبری است .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ یکشنبه 28/06/2015 میلادی / هفتم تیرماه1394 شمسی !
  • به گمان تو !

    دوست من ، 
    چرا تو گمان میبری که من ویا ما فقیریم ؟ تو ثروت را درچه چه چیزی میبینی؟ درمیان مشتی ادوات وکثافت که مانند چرک دست با یک باران شسته میشود واز بین میرود ؟ ویا درمیان سینه من وما وافکار واندیشه های ما ؟
    ما فقیر نیستیم ، ما درست زندگی میکنیم ومیل داریم این اصالتی را که با ما زاده شده است تا آخر عمرحفظ کنیم ، اصالت اکتسابی نیست  اصالت با تو بوجود میاید اگر دروجودت نباشد با هیچ آرایش وپیرایه ای نخواهی توانست آنرا بیابی همانطوریکه در اطرافت میبینی زنانی که با صدکیلو لوازم آرایش وجراحی میخواهند بشکل ما در بیایند ونمیشوند ، مردانیکه با چند اتومبیل وچندصد دست لیاس مارکدار میخواهند مردان ما بشوند ونمیشوند ، 
    زمانیکه فرزندان من خیلی کوچک بودند آنهارا از خانه پدری وآنهمه بریز وبپاش احمقانه وگوسفند کشی وبوقلمون کشی وجواهرات سبز وقرمز وسفید که زنان مانند درخت کریسمس بخودشان آویزان میکردند ولباسهای ابریشمی  مبلمان ایتالیایی واتومبیلهای رنگ وارنگ  ،بیرون بردم وآنهارا در دورترین نقطه شهرستانهای اصیل انگلیسی گذاشتم ، جاییکه هنوز استاد دانشگاهش با دوچرخه به دانشکا میرفت ، آنها یاد گرفتند که اصراف چیست یاد  گرفتند زندگی یعنی چی ، آنها فرا گرفتند هنگامیکه کودکشان به دنیا میاید برایش حسابی باز کنند تا درإآتیه بتواند خرج دانشگاهش را داشته باشد ، آنها یاد گرفتنه که هیچ مواد غذایی را دورنریزند چون میدانند با آن میتوانند دهان دیگری را وشکم دیگری را سیر کنند .وآنها یاد گرفتند که نباید دروغ بگویند وونباید دزدی کنند .
    آنهارا از دکه های مارکدار دورساختم به آنها لباس دوخت دست خودمرا میپوشاندم میدانستم واحساس میکردم درآتیه دنیا دچار چه جهنمی خواهد شد  مانند همان اسبهای اصیل بوی بد ی را استشمام میکردم ومیل نداشتم  آنها برای چند تکه پارچه بی اهمیت ویا یک لقمه شیرینی  خودرا دربازار برده فروشی به معرض نمایش بگذارند .
    هنوز کودک بودندبه دستشان بجای النگوی طلا کتاب دادم والنگوی طلا را به گوشه ای پرتاب کردم ، امروز هنگامیکه پسرم را میبینم روی یک سن بزرگ در میان هزاران نفر شنونده با یک تی شرت معمولی ویک شلوار جین کهنه میاستد وسخن رانی میکند ومعلوماتش را نشان میدهد هورا وکف زدنهای آنها از میلیاردها دلار دزدیده شده دربانکها برای من ارزش  بیشتری دارد ، دخترانم با عشق ازدواج کردند نه برای منافع آینده !!! وپسرم با عشق زن گرفت نه اینکه داماد فلانی باشد !!
    به آنها یاد دادم اگر میل دارند به تعطیلات بروند از شروع سال پس انداز کنند همان کاری که خودم میکنم .
    میدانی دوست من ، ما احتیاجی به غسل ارتماسی وترتیبی نداریم ، احتیاجی هم به غسل تعمید نداریم ، ما خود پاک زاده شده ایم خالی از هرگناهی .
    امروز تو مرا برای خود انتخاب کردی چون چیزی درمن دیدی که دردیگران نیست ومن ترا بخاطر همان چیزی که درتو هست ودردیگران نیست  انتخاب کردم ، وان اصالت است .
    نه عزیزم نگران وضع مالی من مباش دستهایم پر قدرتند ، پاهایم آهنین وروحم مانند همان صخره های سنگی که تو از آنها بالا میروی محکم وپیکرم استوار است ، قائم برزمین .
    دوستدار تو 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه 27 /06/2015 میلادی / تیرماه  1394 شمسی !!!
  • مولانا وعشق

    شناخت عالم  دوران مولانا جلاالدین مقلب به شمس تبریز کار آسانی نیست وهر کس نمیتواند از دریای او وعشق او بهره ببرد میخوانند ومیگذرند  بی آنکه کلام موزون اورا بشناسند .
    عشق مولانا یک عشق جسمی وروانی نیست عشق او به حقیقت وذات خود عشق است که درمیان عالم گم شده ومانند ی دیگر پیدا نخواهد کرد . 
    عشق ها کز پی رنگی بود ،  عشق نبود بلکه ننگی بود
    ——–
    عشق جز دولت وعنایت نیست 
    جز گشاد دل وهدایت نیست 
    عشق را بوحنیفه درس نگفت 
    شافعی را در او روایت نیست 
     مالک از سر عشق بیخبر است 
    حنبلی را دراو درایت نیست 
    بوالعجب سوره ایست سوره عشق
    چهار مصحف در او یک آیت نیست 
    لا یچوز ویجوز تا اجل است 
     علم عشاق را نهایت نیست 
    هرکه را پر غم وترش بینی 
    نیست عاشق وزان ولایت نیست 
    عاشقان غرقه اند در شکرت 
    مصر را از شکر شکایت نیست
    مبتدی باشد آنکه در ره عشق 
    واقف از ابتدا وغایت نیست 
    نیست شو نیست ازخودی که ترا
    بتراز هستیت جنایت نیست 
    —-برگرفته از دیوان شمس تبریزی . مرحوم فروزانفر
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / جمعه 26 ژون 2015 میلادی
  • نرگس مست

    یاس هارا به نخ کشیدم؛ با نوک نازک سوزنم 
    وآنرا برگردنم میاویزم با غرور
    ———–
    عصر روز گذشته شاید بهترین وزیباترین دقایقی بود که من در زندگیم داشتم ، گویی همه جا ستاره باران بود ، دخترم مرتب گریه میکرد نمیدانم این گریه خوشحالی بود ویا اینکه ثمر تلاش بیحسابش را میدید وخود پیر شده بود ، چه زود پیر شد ، من هنوز جوانم !  خیلی جوان تراز او !! 
    روز گذشته آخرین روز دبیرستان نوه ام بود ومیرفت که فارغ التحصیل شده وسپتامبر هم به دیار دیگری میرود برای شروع دانشگاه ، شاید هنوز هم در دوران دانشگاه دنیای بهشتی خودرا داشته باشد امان از زمانی که مجبور باشد پایش را به درون این دنیای بیرحم بگذارد ، 
    چه دنیای خوبی داشتند این بچه ها ، این نوجوانان  چه همه بلند قد بودند وما کوتوله ها درکنارشان ، دنیای ما را کوتوله ها تشکیل میدادند .دنیای آنها دنیای بلند قامتان است  ،دختران همه بلند با لباسهای زیبا تنها دوپسر درمیان آنها فارغ التحصیل میشد !!  قبل از پخش دیپلم یک فیلم به نمایش گذاشتند از دوران  مدرسه چه غوغایی ، چه دنیایی ، دنیای بیخیالی ، دنیای جوانی از کودکی تا بزرگی آنها ، تنها آنجا بود که گریستم دنیای تحصیلی دنیای خوبی است میان دوستان ، میان بچه هایی که هنوز گناه را نمیشناسند وروزیکه کاغهارا به هوا پرتاب کردند  پایان روز تحصیلی بود ، 
    نوه ام مانند یک پرنسس بلند وزیبا با وقار از پله ها بالا رفت وبا وقار پایین آمد تنها چند کلمه سپاس گفت بقیه دختران بشدت میگریستند ، چرا ؟نمیدانم  ، شاید میدانستند که دنیای خوب وزیبای کودکی را پشت سر میگذارند  ازدوستانشان جدا میشوند هریک به سویی میرود واز فردا مجبورند وارد اجتماع ناشناسی بشوند  ، 
    من چگونه درغروب این جهان زندگی کردم  ازتولد تا امروز ونوه ام چگونه در طلوع آن زندگی را شروع میکند ؟  هردو در یک روز به دنیا آمدیم وهرد ومانند شیر غرانیم اما گویا او باید شیر ماده باشد چون کمتر از من های وهوی دارد او سر به زیر دارد حال این نوجوانان بیگناه میروند تا دنیای تازه ای را شروع کنند  در اروپای  پیر وخسته ،  امریکای سرگردان ، خاور میانه ویران واقیانوسیه که ممکن است طعمه خود شود  شیر وشغال میخواهند با هم متحد شوند وبا این سازش کاری شکاری به دست بیاورند وهمیشه این بهترین تکه هاست که نصیب شیر میشود شغال باید پس مانده هارا بخورد  ، حال این شیر کوچک من میرود  تا با این دنیای درهم برهم ودیوانه بجنگد 
    دختران دشت ، دختران انتظار  دختران پر امید  از این دشت بیکران پرواز میکنید  با آرزوهای بیکران باید از زره لباسی ببافید وآنرا بپوشید تا از تعرض ودستهای نا مربوط وآلوده درامان بمانید امید است که یکا یک شما شاهزاده رویایی خود با اسب خیالی سپیدش را بیابید ، وآن شاهزاده شمارا تحقیر نکند ، همچنان پر غرور بمانید .
    نصیب من یک شاخه گل شد که در دست او ، دردست نوه ام بود آنرا گرفتم وبه دیوار کنار نقاشی او آویزان کردم ، میدانم که روزهای سختی را درپیش خواهم داشت ، دوری او مرا خواهد کشت  آخ که عمر با چه شتابی گذشت همین دیروز بود که دردامن من نشسته بود حال با آن صلابت وزیبایی چنان یک پری دریایی میخرامید ، ومن اگر ادامه دهم باز اشکم سرازیر میشود . برای همه آن دختران جوان وپسران آینده پرشکوه خالی از هر گونه زد وخورد وجدال وکثافت را آرزو دارم . همه بیگناهند تا امروز فردا را کسی نمیداند .
    خوب داستان ما تمام میشود تا روزهای دیگر .باید بخود ببالم چرا که با دستهای خالی شروع کردم .چرا که نه؟
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 25 ژوئن 2015 میلادی .