Category: General
-
دل به تمناى تو دارماين دشت شقايق را بياد بياور ، روزيكه چون يك كبوتر بر لب بام تو نشستم ، تو مرا نوازش كردى بى آنكه مرا پوش بدهى يا سنگ بزنىمن بسوى تو پرواز كردممانند يك شاهين تيز پر تو رميدى ،ورفتى و بر گشتى بتو گفتم من آهوى دشت نيستم تا شكارم كنى من عقابم ، تيز چنگال و تيز دندان. ديگر از تو جوابى نشنيدم ، آنگاه پاى در دامن خويش كشيدم اشك در چشمان نشست وبر گونه هايم لغزيد ، تو كبوتر أرام اين دشت بودى وچگونه بر عشق تو خنديدم .امروز عطر آن روزها در مشام جانم زنده شده ابرهاى تاريك بر سينه ام سايه انداخته ديگر خورشيد نمي خندد در تيرگى اين دل افسرده ديگر ساز افسانه سازان كار گر نيست ، دير زمانى است كه از تو دورم ودير گاهى است كه ابر سياه همچنان سينه ام را انباشته ديگر به زلال أسمان نمى انديشم ، بتو ميانديشم هر صداى پايى مرا به وجد مياورد ،اين تويى كه باين دشت خالى پاى نهاده اى ، اما دريغ صداى پاى رهگذرى است كه بى اعتنا از كنارم ميگذرد ، آيا آنچه را كه بمن نوشاندى زهر بود يا شهد عشق هر چه بود شيرين بود شرابى مستى آور بود ،از كجاى اين دشت عبور كردى ، آيا مرا ديدى ، چهره ام مانند آن گل شقايق سرخ شده بود ، پنهان بودم از ديد تو وتو آرام گذشتى ، گلها نيز عطر خودرااز دست دادندهمه سر به زير انداختند ،آنها ميدانستند كه تو هيچگاه به پشت سر نگاهى نخواهى انداخت ، ونخواهى ديد ، شايد روزى باد گردى بر شانه ات بنشاند ويا پروانه اى بر دوش تو بنشيند ولبخند ترا ببيند آن منم .امروز چه غم دارم كه اين شراب زهر آلود مرا خواهد كشت وخواهد برد تنها شادم كه با عشق تو خواهم مرد . ثچهار شنبه ،ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،
-
مادر بزرگدر كنار چىشمه سار زندگى كه بى مهابا ميگذرد ، نگاه مهربانانه آدمهايى كه از قبيله من نيستند ،اما با همان عطر وبوى مهربانى مرا در آغو ش داشتند .اى غم از من بگريز وبگذار اين لحظه هاى هستى را با تمام وجودم مزه كنم در تمام روز وشب در تمام ماه وسال وهفته ، در فضاى خانه ايكه خاك آن متعلق بمن نيست اما روح زندگى در آن ميتابد ،مانند نور خورشيد .روزى از خود ميپرسيدم كه :دركجاى اين فضاى تنگ من احساسم ر ا پرواز دهم،فضا تنگ نيست ،ما آنرا تنگ كرده ايم با خودخواهيها وزياده خواهيها ،روز گذشته تولد داماد كوچكم بود ومن (گرانى) بهترين وبالاترين جاى نشستن را در اختيار داشتم ،ميان مردمى كه ابدا از سرزمين من نيستند ،براى آنها سياستهاى بيرون مهم نيست ، آنها همانگونه مرا پذيرفته اند كه من آنهارا ،سي وچهار سال قبل اين پسرك كوچك ونا پخته داماد من شد ، هنوز خيلى جوان بودم ،اما پذيرفتم وامروز براى او بهترين مادر بزرگ وبهترين مادر زن هستم . واو بهترين وعزيز ترين داماد من ،پخته شده بود ،دوستانش عوض شده بودند ، آدمهاى ديگرى وجديدى را ميديدم ،ديگر از آن پسر بچه كه مرتب سيكار ميكشيد خبرى نبود ، مردى متين ،جالب وبسيار مهربان ،نه او ونه خانواده اش لحظه اى از من جدا نميشدند در ميان آنها غوطه ميخوردم ، مهربانى از چهره يكا يك آنها به روى من ميريخت ،خوشحال بودم ،شاد بودم .حال دانستم كه در فضاى محدود هم ميتوان بال انديشه را رها كرد ونوشت اگر چه گاهى ملال أور باشد ،در آن فضاى باز وپر آواز من توانستم كبوتر افكارم را به پرواز دربياورم زيستن در كنار اين انسانهاى بيگانه بمراتب بهتراز زيستن در چمن آلوده خوديها ستچندين هزار قرن از تولد انسان گذشته وما بجاى پيشرفت وپذيرفتن انسانها مانند حيوان بجان يكديگر افتاده و يكديگرا تكه تكه ميكنيم وبى اعتنا به قربانيهاى خود آسوده راه ميرويم ،بغض وكينه وحسادت يكى از خوراكهاى دلپذير ماست .من آن سپيده مويم كه در دل جوانم ،وامروز دانستم كه زحماتم بيهوده نبودند ، نه دروغ ،نه فتنه ، نه ريا ، نه دزدى ونه خود فروشى در زندگى ما جاى نداشته وندارد . ما استوار ومحكم مانند اسبهاى اصيل راه ميرفتيم .به خاطرات سي سال پيش بر گشتم. در ميان تيره گيها وتاريكيها وانسانهاى گمشده ،سى سال پيش آيينه كدر وسياهى جلوى رويم بود ، وامروز خاك آن آيينه را ستردم ،پاك كردم چهره خودرا در آن ديدم وتارهاى موى سپيد را،نه اشكى براى جوانى ريختم. ونه قطره اى كه روى آيينه را كدر كرده بود مرا دچار وحشت كرد ، در شكوه پيرى ،نشسته ام واحساس جوانى ميكنم . درياى خاطرات در پشت سرم جاى دارد بر نميگردم تا به آن بنگرم ،گاهى سنگ ريزه ها وفسيلها وماسه ها به دور پاهايم ميپيچند ، با يك أب ساده آنهارا پاك ميكنم ،خوشتر از شبهاى بهار ، عالمى ديگر كجا دارد خدا ؟ ومن هنوز در بهارم با آنكه ( گرانى ) هستم ،يعنى مادر بزرگ.ثثريا ايرانمنش . اسپانيا . ٢٦/٩/٢٠١٥ ميلادى .
-
نميدانم ، نه نميدانم ،تو رفته اى كه بى من ، تنها سفر كنىمن مانده ام كه بى تو ،شب ها سحر كنم “فريدون مشيرى “واقعا از اين دنيا ومردمانش سخت پريشانم و درمانده ، نميدانم چه روزى پيك اجل درب خانه را ميكوبد ويا از راه نامريى ديوار به درون نفوذ ميكند. ويا در وسط خيابان مرا غافلگير مينمايد ،ميل دارم هرچه زودتر بروم ، من متعلق باين مردم واين دنيا نيستم ،هيچكاه هم نبوده ام برايم شكنجه أور است كه خودرا عوض كنم وشبيه آنها شوم ، نه انگليسى شدم تا به پاسپورت آنهاافتخار كنم ونه اسپانيايى كامل تنها يك كارت شناسايى ابدى دارم ويك كتابچه قرمز اروپايى كه بتوانم از اين ديار به آن ديار بروم ،خسته تر بر گردم .پس از مدتها امروز تلويزيونرا باز كردم ، هر چه اشغال بود مانند همه جا بخورد مردم ميدادند چيزى كه برايم جالب است فهميدم كه سهقدرت دست در دست هم دارند و مارا مانند گاو وگوسفند ميچرانند ويا به بردگى ميبرند ، سياست ومذهب وبيزنس امروز دركليسا ديدم همه جمع شدند تا به يكديگر تمثال ومدال بدهند ،خانم شهردار با آن لكنت زبانش بى آنكه كسى باو راى داده باشد در يك محفل عصاى شهردارى را به دست گرفت ،وزير زبانى تنها ورور ميكرد ، مردكى بادكرده كه نورچشمى يكى از تاجران اينجاست وبساز وبفروش برادر بزرگ !!! در كليسا شده است او تصميم ميگيرد ،كارهاى دولتى وبعضا خصوصى همه فاميلى اند اينجا هم مانند سرزمبن اسلامى ماست تنها بجاى چادر ومفنعه شلوارهاى تنگ ميپوشند تا منافع نازنينشن معلوم باشد سينه ها همه ولو چهره ها همه رنگ شده موهها رنگ شده ، نه آنها به آدمهاى طبيعى كارى ندارند به انسانهاى فهيم احتياجى ندارند ، آنها گوساله ميخواهند وگاو ماده كه دنبال سينورا بع بع كنند وتنها باقيمانده جيبشانرا نيز تقديم اربابان كليسا كنند تا آنها به روح ام اتشان صلوات بفرستند .در نبودن من دها پاكت گدايى از طرف كليسا ها با مدال و زنجير وقلابى عكس سينيورا رويهم تلمبار شده بود همه تقاصاى انعام كرده بودند ، بى آنكه بدانند من در اينجا گرسنه ام ، بلى گرسنه ام چون نميتوانم غذا بخورم ، همه دندانهايم شكستند وخوردشدتد ودر دهانم ريختند ، يك دندانساز خوب پيدا نكردم اگر هم باشد متعلق به ” خودي”هاست ويا سه برابر بايد بپردازم تازه معلوم نيست كه دندان سگ را چگونه در دهان گاو ميگذارند ، اينها كه حاليشان نيست فرق دندان سگ ويا دندان مرده را نميدانند تنها برايشان زيبايى مهم است !.بتو ميانديشم ، اى عشق ، تنها منبع وروح زندگى منى ،تنها بتو ميانديشم ،عشق ،درب را بكوب ووارد شو ،كه خانه خانه توست .ثدومين نوشته ،از آى پد !ثريا ايرانمنش /اسپانيا/پنجشنبه/٢٤/٩/٢٠١٥ميلادىSoraya.iranmanesh @ gmail.com.spain /٢٤/٩/٢٠١٥.
-
تحمل
واقعا باید نوشت : از من اکنون طمع وصبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد » حافظ«ساعتها طول کشید تا توانستم این کامپیوتر کهنه ودرمانده را راه بیاندازم ، همه روی آخرین تکنو لوژیها دارند کثافت نشان میدهند ومن که در خیال!! نگاهداری خط وزبان وشعر وادبیات خودمان هستم دچار دردسرم البته نباید هم تعجب کرد یکی شدن جهان وهمه چیز زیر کنترل که حتی توالت رفتن را نیر مینگرند وتعداد قطرها ادرارت رانیر میشمارند نباید تعجب کرد که بگذارند من با این رفیق قدیمی درد دل کنم ، آن یکی بسته شد آنکه صندوق امانت ونگهداری نوشته های خصوصیم بود بسته شد دسترسی به آن امکا ن ندارد مگر اینکه کامپیوتررا خالی کنم .باید بفکر دفترچه جدیدی باشم ونوشتار جدیدی بی أآنکه موش بویی ببرد !تازه برگشته ام از یک سفر دوماهه نیمه . خسته ، زمین خورده ، زخمی ، هم روحا وهم جسما اگر پیدا بود وپنهان من همان پنهان پیدایم ، دوماه ونیم در کنار پسرک که داشت از فرط نا امیدی به جنون میرسید خوشبختانه در آخرین مرحله کاری پیدا کرد وحال دارد خودش را هلاک میکند تا سرش گرم باشد ومن شبها چشم به طاق روشن میدوختم از هر طرف چراغهای کوچه مارا احاطه کرده بودند !!! ونمیدانستم رو به کدام قبله کنم واز کدام یک از خدایان کمک بطلبم ؟! خسته وله شده برگشتم سه بار زمین خوردم ودر سومین بار دیگر همه چیز خورد وخاکشیر شده بود با عصا وصندلی چرخداربرگشتم به لانه !( همین الان که میخواهم بنویسم ایشان میل به آّپدیت) کرده اند
روزگاران ما گذشته درواقع ما مرده ایم تنها روحی هستیم درمیان این جمع تازه ونورسیده در کشور گل وبلبل که امروز تبدیل به گه وگل شده است زبان عربی را تا روزهای آخر دبیرستان درکتب درسی نشانده اند همه باید عربی یاد بگیرند !! وما پارسی زبانان مانند ارمنی ها دراقلیت باید با زبان شکسته وبسته با این جماعت تازه وارد با این غولهای از دره وغار اصحاف کهف بیرون آمده حرف بزنیم که خوشبتانه مجبور نیستیم تنها حرف زدن ما بین خودمان وچند ایرانی درحال خروج ار دنیای امروزند !
کتابهارا تا توانسته ان به نیش کشیدم نشر کتاب درخارج خیلی کم است آنها زیر نظر اربابان با مروت جمهوری اسلامی که تا توی تنکه اترا نگاه میکنند اما نباید حرف از عشق ودوستی وراستی بزنی بوی گندشان حالمرا بهم میزند .بنا براین دیگر نویسنده ای ظهور نکرده است وکتابی بچاپ نمیرسد مگر آنکه نیمی از آن عربی باشد مانند کتاب تاریخ کرمان !!! که نیمی از آن عربی است واکثر کلمات به عربی ترجمنه شده است . بیاد دارم چند سال پیش آن کوسه بی ریش که امروز مانند یک غول بی شاخ دم بر تخت طلایی نشسته وپروایی هم از دزدیهای خودش وخانوادهاش ندارد ومتاسفانه همشهری من هم هست یعنی از خاک کرمان برخاسته افاقه فرمودن که :
زبان ما زبان فاخر عربی است زبان کلام خدا وقران فارسی یک لهجه است !!! خاک عالم بر سرت بکنند با آن لهجه کثافت ودهاتیت ، بابا بیا مردی زکرمان آمده ، کرمان زخاک آید برون واین گه ز کرمان آمده !!!!!خاک عالم برسرت مگر خدا زبان دارد که حرف بزند آنهم به زبان عربی ؟؟؟!
خواجو کرمای کجایی تا بنالی ؟
تذرو باغ فردوسم ، نه مرغ این گلستانم / من آن هشیار سر مستم که نبود بی قدح دستم /حال باید دید به کجا میرسیم ؟ همه ادیان کتابهای خودرا به زبان خودشان میخوانند چه انجیل چهار گانه کاتولیکها وچه تورات یهودیها ما باید یک کتاب قلابی را به زبان بیگانه بخوانیم تا نتوانیم بفهمیم که درآن چه گهی خورده اند ،
بقول مولانا / ما زقران مغز را برداشتیم / پوست آنرا بهر خران بگذاشتیم /
و باین حساب واین دستگاه که دارد آتش میگیرد ومرا هم میسوزاند باید نوشتن را موقوف کنم تا بعد .ث
ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 24 سپتامبر 2015 میلادی / -
آخرين نوشتار———-أخرين نوشته وآخرين ترانه در لندن !!!پس فردا بايد بر گردم ، ويا يكى از اين روزها ، ديگر بايد رفت ، به كجا ؟ به نا كجا آباد ، به جايى كه متعلق بمن نيست ،همان ميهمان ناخوانده ، وهمان أواره هميشگى ،شب ذشته بيخوابى بسرم زده بود ،ىمانند هميشه ، روى كاغذى را خط خطى كردم وحال بعنوان يك نوشته اينجا مياورم ، ،بر خسته ام ، سالهاى اندوه بر شانه هايم سنگينى ميكنند ديگر از پاى افتاده ام. ورويم به هيچ منزلى نيست ،“گمشده “شهر خورشيد كجاست ؟شب تاريك كه ميگريد زار ، صبح روشن كه ميشود تار ،در پس ابرهاى گريان ، ديده ام بيخواب است ،بلبل خاموش در قفس افتاده ، سوسن بيزبان ،لاله ها سرنگون ،ديده ام تار است ،من از اين محنتكده خونين خزانمينگرم دنيا راجلوه هاى بهارى و بهاران گم شدندهمه جا تاريك است ، تاريك ،ًهرچه در عالم هستى است ،هم گريانسرو بلند ، سر به زير بى خبراز باد سرد زمستانىباغ خالى از عطر و گلهاى بهارىگامى به عقب بر ميدارمنه ، خبرى از آواز بلبل مستان نيستخبرى از بوى گلهاى كلستان نيست(ارغوان شادى ميكند )راز سرخوشى خودرا ميداند( شاعرى اورا در باغچه اش كاشته ) !بلبل اما از آواز باز ماندبوى عطر ياس به باروت نشستزنبق و پونه و سوسنبر وبيداز زمين وزمانه پر بستندبه كلخانه ها پيوستندپس اى فرو مانده به زندان زميندر زندان بكشاقمرى وبلبل خوش الحان را آزاد كنپو پك ما سالهاست مردهقاصدك پيك اورا أوردهكبك وشاهين قله ها ، مردند با تير پر خويشجان ما سوخت ،به هواى آن چشمه در پاى آن كوهكاخ اميد فرو ريخت ، باغ خورشيد آنجا بودچنك ناهيد آنجا بود ، بر آن خانه دوستعشق جاويد آنجا بود ، اى فرو مانده به زمينبند هارا بگشا ،بگشا درب زندان راباز كن آهنين زنجير ها راتا بخندم ،تا بگريمتا بگويم !باده او ، عشق او ، خانه او ، جام اوسرو أزاده من او ،آغوشش وطنم ، بازوانش پيراهنم . ث .پايانثريا ايرانمنش ، سه شنبه ١٥/٩٢٠١٥ ميلادى ، لندن
-
افسانه امروزمن رفتم ، شبت خوشگرم دريا به پيش أيد ، گر أتشنوشتار را با اين بيت از اشعار نظامى شروع ميكنم ، چرا كه در حال حاضر نظامى وكتاب او واشعارش در سرزمين ملاها ممنوع ويا حد اقل تكه تكه شده است ،ما چه ساده دلانه دنيا را باور داشتيم وچه صادقانه. كمر به خدمت مردم دنيا بسته ميل داشتيم كه دنيارا بسازيم ، در سر زمين بد اقبال من ، ودر ميان خاك وخس وخاشاك به دنبال درياى گوهر بوديم ، كه نامش ادب ويا اقبال است ، چه ساده دلانه باور كرده بودم كه به شهر بلوغ ورشد عقلى رسيده وچه زود رفيق ميشدم ، خانه ام نه قفل داشت ونه زنجير ، درب أن به روى همه باز بود ، دچار توهم و اينكه با نگاهى به سرزمين تازه رشد كرده دوردست ، ميل داشتيم همان پنجره هاى رويايى را به روى أفتاب باز كنيم ، من جلو تر ميرفتم ، در حاليكه ديگران سوار بر قايق هاى خود رو به عقب پارو ميزدند ، حيران بودم ، اين چه داستانى است ؟ چرا همگى رو بسوى اقبال گذشته دارند ، من ميخواهم به جلو بروم ، ميل دارم به أن روشنايى برسم ، أن چهلچراغى كه از افق سو سو ميزد ، اما أن چراغ سبزى كه از أنسوى كوهها روشنايى كم نورى ميداد بيشتر ديگران را بخود جلب ميكرد ، پشت به سبزى أن كردم ،پنجره ها باز بودند ، نور آفتاب همه جارا پر كرده بود ، من به آفتاب سلام ميكردم ،نه به تاريكى ، پشت سرم هر چه بود سياهى و تا ريكى وترس وبيمارى بود ،. جاده صاف ، خيابانها خلوت ، درختان پر بار بسويم سر خم ميكردند ، بى اعتنا ميگذشتم تلاش وتواناييم بى حساب بود ، هركس از درب خانه وارد ميشد دوست بود ، نه دشمن!! نه دزد ؟! دزدتنها شب در خاموشى به كمين مينشيند ، بنا براين دوستانند كه با سبدى از گل مهربانى بخانه ميايند ، در زير كلهايشان جعبه سم سيانور بود ، كه كم كم روح مرا ، چهر ه مرا دگر گون ميكرد ! اينها كي هستند ؟ آسمان ابرى شد ، طوفانى وحشتناك درياى زندگىرا متلاطم ساخت، خانه ها ويران شدند ، چراغ سبز تا بينهايت نورش را پخش كرد ،تا جاييكه توانست نيمى از دنياى روشن وچند رنگ مارا تبديل به سياهى كند ،امروز در لبه پرتگاهى ايستاده ام ، نه من ، همه خوش باوران ، قايق رانان ، راهبان و جامه دران ، بايد مانند موش كور لانه اى در زير زمين حفر كنم وبه أنجا بخزم ، بقيه را نيز باخود ببرم ، ، يعنى زنده بگورى به متد جديد و دنياى نوين را زير زنبن در تاريكيها بسازم ، زمين پر ألوده شد ، درختان خشك شدند درياها متلاطم ، كشتيها لبريز از لاشه ها به اعماق دريا ميروند ، راها بسته است ، فاحشه ها ، خود فروشان ، با متاع خود در ويترين ها خودرا به نمايش گذاشته اند ،چراغ سبز همچنان از افق هاى دور يو سو ميزند ، من پشت به أن كرده ام ،به كجا ميروم ، ؟ نميدانم ؟ كدام درب باز است ؟ نه دربها پشت ديوارند ، تا يخ من در درون گنجينه پنهان است ،هنوز دست نامحرمى به أن نرسيده ، أنرا دارم ، آنرا ورق ميزنم ، …..پايانثريا ايرانمنش ، آخرين روزهاى اقامت در لندن بى اعتبار ،يكشنبه ١٣سپتامبر ٢٠١٥ ميلادى
-
نوشتار———سوگنامهميخواهم بنويسم ، بنويسم ، شايد روزى نتوانستم ، شايد روزى همين صفحه را هم از من گرفتتند ، مانند أب ، مانند نان ، مانند زمين ، ميخواهم بنويسم ، از هجوم بيرويه نادانيها و سرعت بيحساب تكنو لوژيهاى بيمصرف ، قلبم در حال حاضر ساكت است ، بى هيچ هيجانى ، ميخواهم بنويسم ، چه بسا جنگ سوم جهانى در گرفت. ، وچه بسا همه در سرجايمان مانند انسانهاى معبد پمپى زير خروارى از مواد شييمايى مانند مجسمه نشسته ، ايستاده ويا خوابيده ، نابود شديم ،ميل ندارم به هيچ كجا بروم ، ، ميل ندارم كسى را ببينم ، وميل ندارم وارد اين دنياى يكبار مصرف شوم ، ، نه نميخواهم ، بيهوده مصرف شوم ،أنروز كه تنها در خيابانهاى ساكت شهر راه ميرفتم دانستم كه دنيا تمام شده ومن وارد مرحله سوم از حيات شده ام ، هنگاميكه به روشنايى خورشيد رسيدم با نگاهى به اطرافم با ديدن حيواناتى كه بجاى پا سم داشتند ، دانستم ديگر راه به هيچ كجا نخواهم داشت ، بايد در يك جتگل در يك گودال پنهان شوم ، كلاغها قار قار ميكردند ، گوسفندان گله گله به قربانگاه ميرفتند ، روبهان وگرگها با دهان خونين دندانهايشان را بمن نشان ميدادند ، خوكها سر گرم مجادله ومباحثه وسياست بافى بودند ، اشتران مست از بيابانهاى داغ به خيابانها ريخته ، ميرقصديند ، از يك زاويه كوچك به آنها مينگريستم ، سردم بود ، تنها بودم ، بى پناه بودم ، خرگوشان كوچك در اطرافم بو ميكشيدند ،أسمان يكبارچه سياه شده باميد باران بودم اما از باران نيز خبرى نبود ، به برگهاى زرد شده نگاهى انداختم ، اوراق كتابهايم بودند ، نگاهى به زمين انداختم. زير پاهايم چاله هاى متعفن دهان گشوده بوند ، زنان بدكاره بزك كرده به همراه پا انداز هاى پير واز كار افتاده در شهر رژه ميرفتند ، بزها در تهيه لوازم اسكى بودند ، واسبهاى اصيل به قتل ميرسيدند قلم گم شد ، كاغذ گم شد ، مردان وزنان بيجان شدند ، بو ى خوش عطر من كه در ايوان خلقى را بسوى خود ميكشيد ، بباد رفت .من كجا هستم ؟ چرا با آنها نرفتم ؟ مادرم نماز ميخواند صورتش گل انداخته بود ، خوشحال بود كه در كنار گله خوك ها به معبد ميرود ، ميل داشت مرا ارشاد كند ، فرار كردم باز به همان درخت كهنه وكهنسال پناه بردم ودر سوراخ آن پنهان شدم ، روزنه هارا مسدود كردم ، زير پوست شب در انتظار صبح روشن نشستم ، نه ، هيچ صبحى ندميد ، خورشيد پشت ابرها سياه پنهان بود ، خدا هم مرده بود ، ستارگان مصنوعى وخورشيد مصنوعى با نور خيره كننده پيكرم را ميسوزاند ، در عطش نمى أب خنك بودم ، هنوز در عطش ميسوزم ،نه از آب روان خبرى هست ،نه از يك شب روشن ، ونه شمعهاى شعله ور عشق ، هر چه هست نابودى است ، هرچه هست بيمارى است ، دنيا دچار يك بيمارى ناشناخته ونوظهور شده است ، دنياى من سالهاست كه تمام شده ، تنها روحى از من در كنج بك درخت در انتظار است . پايان .ثريا ايرانمنش ، لندن ، ٨/٩/٢٠١٥ ميلادى .
-
نامه اى به دوستدوست عزيز ونازنينم ، با نگاهى به عكس بالا ميتوانى بفهمى كه تا چه حد زمستان در قلب من ريشه دوانيده است بياد آن روزها گرم تابستان ، وآن عشقى كه مانند همان أفتاب داغ در دلم شعله ميكشيد ، وامروز خاموش شد ، ميتوانى بفهمى كه چقدر افسرده ام ، ديگر ترا نخواهم ديد هيچگاه وتو هيچ خبرى از من نخواهى شنيد ، همه راهها بسته ومهر وموم شده اند ، ديگر مرد پستچى درب خانهرا نخواهد كوبيد تا نامه ترا بياورد ، و من ديگر هيچگاه قادر نخواهم بود تا بسوى جعبه پست بروم تا خط ويادگار ترا بردارم وبخوانم ، همه چيز تمام شد ، يك دنياى يخ زده ، يك جاده بى انتها سرد با سوز برف ، تنهايى وبيكسى ، همه رفته اند ،دوست عزيزم ، شبهاى زيادى با هم گفتگو داشتيم ، از عالم بالا تا اعماق زمين ، پيكر من داغ وسوزان وقلبم در آتش ديدار تو ميسوخت ، تو در كنار شعله هاى آتش برايم قصه ميخواندى ، واز سر زمينى كه دور افتاده بودم برايم نقاشى ميكشيدى ،آنچنان زيبا طبيعت وشهر وخيابانهارا با مهارت طراحى ميكردى كه من خودم را در كنار تو ودرميان أن اطاق گرم احساس ميكردم ، برايم شعر ميفرستادى ، برايم ترانه ميخواندى ، وبرايم افسانه عشق را ميسرودى. ،امروز ديگر تو نيستى ،منهم نيستم ، هردو تمام شديم ، هردو فنا شديم وهردو خاموشيم ، خاموشى همه جارا فرا گرفت ، جاده ها يخ بست ، خانه ها ويران شدند ، بچه ها ى كوچك زير پستان مادر جان دادند ، زنان ومردان پير وته مانده دنياى قديم در جايشان خشك شدند ، ناگهان قهر خدا زمين را فرا گرفت وهمه چيز فنا شد ، آنچه امروز در دست ماست وما روى أن راه ميرويم ،تنها خيال است ، روياست ، هيچ موجودى واقعيت تدارد ، هيچ جاندارى زنده نيست ، مشتى ارواح بيروح راه ميروند ، دنيا تمام شده ، وما مرده ايم .خيال تو امروز از راه رسيد ، مرا از خواب بيدار كرد ، مدتى به درختان نگاه كردم ، روى چمن تنها تقش يك قلب نشسته بود ، دانستم كه تو بخانه من أمده اى وقلب خودرا برايم هديه أورده اى ، همچنان روى چمن يخ زده مانده است .دوست من ، مرا همچنان دوست بدار ، مرا در أغوشت بگير وبرايم روى ابرها بنويس ( دوستت دارم ) . ثثريا ايرانمنش ، لندن ، يكشنبه ٥/٩/٢٠١٥ ميلادى .
-
سرزمين من ،در حال حاضر در سر زمين من ، گويى دو ملت زندگى ميكنند ، يكى دولت حاكم وديگرى ملت. بيچاره ورنجو ر وبدبخت كه تن به هر حقارتى ميدهند .در سر زمين من زبان عوض شده ، حروف بيقواره وبد شكلى جاى آن حروف زيباى پارسى را گرفته است ، بيسوادى بيداد ميكند ،سر زمين من هميشه مورد تاخت وتاز متجاوزين بوده است بنا براين نميتوان ناريخ درستى برايش نوشت ، نميتوان گفت كه سرزمينى است كه اصالتها در آن ريشه دارد ، نميتوان در ميان قشر درهم فشرده اش نقشى از أرسيتوكراتى پيدا كرد ودر باره اش نوشت ويا داستانى خلق كرد ، سر زمين تشكيل شده از چندين قبيله كه گردهم جمع شده سعى ميكنند زبان يكديگرا بفهمند و يا با افكار يكديگر آشنا شوند اما اين عمل مضحك وكمى دشوار است ، ساز وأواز در آن سر زمين حرام وممنوع است ، خوانندگان ونوازندگان در خانه ها وپستو ها خودرا پنهان داشته اند ، عده اى بيمار ،ورنجور وعده اى مهجور ، اوباشان وبيسوادان ومردان جاهل به همراه همسران كاهل وجاهلترشان در حال حاضر روى صحنه خودرا به نمايش ميگذارند ، براى غرب اين كار واين عمل واين نوع حكومت بسيار پر فايده است ، تفرقه بيانداز وحكومت كن ، مهربانى ، يگانگى ، دوستى ها همه از ميان أن سرزمين رخت بربسته ، گويى خداوند آنرا نفرين كرده است ، خداوند هم روى خودرا بر گردانده ، هر چقدر بر تعداد مساجد ومنابع مذهبى وعبادتها اضافه ميشود خداوند از آنها دورتر ميرود تا جاييكه بكلى آن مردم وآن سرزمين را بفراموشى بسپارد .ما جزيى از أن مردم بوديم ، حال مجبوريم در تاريكى ها وفلاكت وكثافت غرب زندگى كنيم ودامن خودرا بالا بكشيم تا ألوده نشود ، پاهايمانرا جمع ميكنيم تا مجبور نباشيم به راهى قدم بكذاريم ، خانواده ما يك فاميل بين المللى شده ، يكى امريكايى ،يكى انگليسى ، يكى اسپانيولى ، يكى روسى و، و، و، و، در اين ميان من بايد با سكوت به همه بنگرم ، مانند يك انسان لال. وگاهى كور ، چيزهايى را كه ميبنم ناديده انگارم و قوانين وسنتهاى ديرين خودرا فرموش كنم ، كمتر به موسيقى سر زمينم گوش فرا ميدهم ، چون ديگر چيزى نمانده تا من بشنوم هر چه بوده شنيده ام ، هنر در آن سر زمين كناه است بنا بر اين كسى به دنبال هنر وهنر مند شدن تميرود. اما در عوض بشدت خود أرايى ميكنند ، هركدام بصورت يك تابلوى رنگ وروغنى زنده دد همه جا ديده ميشوند ، كتاب تازه اى چاپ نشده تا به معلومات ما اضافه شود ، اينترنت جاى همه چيز را در زندكى ما پر كرده است ، به كتب قديمى پناه ميبرم ورنج ودردى كه نويسندگان وشاعران آن زمانها بر خود هموار كردند تا چيزى را خلق كنند وبيادگار بماند ، تا ريخ ما لبريز از خون است ومردان جاهل كه هيچكاه هم نميتوانند مانند يك انسان كامل خودرا بسازنند ، پول برايشان از همه حرفه ها وهنرها ودانسته ها بيشتر ارزش دارد ، اصالتى كه روزى من در پي آن بودم وجود ندارد ، تنها همان بازماندگان ايليلاتى هستند كه هنوز غرور دارند ، احساس دارند وعشق را ميشناسند . سر زمين من روزى جايگاه مردان اديب ،شاعران بر جسته وهنرمندان بزرگ بود وامروز جايگاه ديوان ودد ها والبنه دزدها و أدمكشان .سر زمين من نابود شده ،من ديگر هيچگاه نميتوانم روزى بخانه ام بر گردم ، همه چيز تغيير شكل داده وهمه آدمهاى آنجا مسخ شده اند ، حال مجبورم از ادمكهايى كه در طى اين دوران مهاحرت اطرافم را كرفته بودند ، قهرمان بسازم وكتاب بنويسم ، وآنچه را كه نوشته ويا مينويسم به دست صندوقدارم ميدهم ،شايد روزى همه آنها هيزمى شدند تا پيكر مرا در ميان گرفته وشعله به آسمان بفرستند ، در ميان شعله ها شايد توانستم كسى ويا چيزى را بيابم ويا بشناسم .ثثريا ايرانمش ، لندن ، جمعه ١٣ شهريور ١٣٩٤ شمسى ، برابر با ٤/٩/٢٠١٥ ميلادى .
-
زنده ماندن مااگر خوب وبه چشم واقع بينيى به دنيا نگاه كنيم ، نوعى ترس ووحشت ونوعى خوف مارا در بر ميگيرد ، همه جا كم كم يكسان شده ويك شكل ، از غذا ها گرفته تا ساختار شهرها وسر زمينها ، غذاى ما كمتر شده از أنچه كه گمانش را ببريم ، به گوشتهاى بسته بندى شده درون پلاستيكها همه يك رنگ وهمه يك شكل ، ديگر نميتوان اعتماد كرد ، كشاورزى سنتى كم كم دارد از بين ميرود وزمينهاى زراعتى دچار أتش سوزى عمدى ويا غير عمد ميشوند و رودخانه ها طغيان ميكنند ، هوا بشدت جا بجا ميشود ، نامش را ميگذارند ” عوامل طبيعى” ويا اگر خيلى احمق تر باشيم نامش را ما ميگذاريم ” بلاى آسمانى ” !.ترسناك است واقعا ترسناك است ، ديگر نميتوانى از كشورى به كشور ديگر براى سياحت سفر كنى هركجا بروى أسمان وزمين وجاده وساختمانها يكى ويكجورند ، خاطره اى برايت باقى نميگذارند ، اثار باستانى گذشته يا به دست وحشيان وآدمخواران ويا به دست عوامل طبيعى؟؟!! از بين ميروند دنيا مانند يك زمين مسطع بايد از نو يك شكل رشد كند ، تاريخ زمين واديان بايد از نو نوشته شود ،. امام زمان ظهور كرده و يا مسيح از آسمان فرود آمده. كم كم سايه اش در زير مجسمه مشعل به دست ” آزادى”. ظاهر خواهد شد چمن ها همه مصنوعى ،گلها همه يكدست ساخت دست صنعت. رنگهاى دلپذير اما بدون بو ، كلهاى معطر شبو و ياس و گل سرخ رنگى شده اند ، عطرهاى خاطره انگيزى كه روزى به آسانى ميتوانستى آنها را تهيه كني واز خودت يادگارى باقى بگذارى بكلى كم شده اند ، عطر ها همه يك بو ميدهند ، چه مردانه وچه زنانه ، خيابانها ، مغازه ها ، بازارچه هاى تازه ساز بنام “مال” همه لباسهاى دوباره ساخته شده و مواد مصنوعى را در شكلهاى گونا گون عرضه ميدارند ، دلت هواى چهارسوى بازار قديمى را ميكند ، تنها عكسى از آن بيادگار باقى مانده است درياچه ها خشك ميشوند ، أب دريا ها واقيانوسها كم كم بخار ميشوند ، جابجايى هواى گرم وسرد و گم شدن سر زمينها وبوجود آمدن سر زمبنهاى نو ومدرن الكترونيك ، مانند سيگار الكترونيكى ، !!!خدا بسته بندى شده در جلد هاى مقوايى پلاستيكى با نقاشيهاى طلايى در سر بازار بفروش ميرسد ، حراجيهاى بزرگ مشغول حراج تنكه فلان هنر پيشه ويا پستان بند فلان ستاره سينما ، چوب حراج را بالا وپايين ميبرند ، نو كيسه ها وتازه به دوران اين تاريخ مصنوعى با كلاههاى همانند لگن با پوستهاى حيوانات وحشى در حراجيها ديده ميشوند ، مغازه ها لبريز از رنگهاى براى أرايش كردن پويت صورت زنان ومردان كه مانند دلقكهاى سيرك خودرا بيارايند وجلوه گرى كنند ، سنتهاى دزدان دريايى وپيكرهاى خالكوبى شده ، لبان بادكرده همانند لبهاى افريقاييان ، و راهزنى هاى دريايى ، خيابانى ، كوچه اى ، بشكل تازه ظهور كرده اند ديگر بخانه ها اكتفا نميكنند ، اين كشتيهاى بزرگ كه مانند يك شهر مدرن ساخته شده با تزيين أنتيكهاى پر قيمت در وسط اقيانوسها ايستاده اند ،دنيا ترسناك شده است ، من نميترسم چون به زودى اين ديوانه خانهرا ترك خواهم كرد اما أن غنچه هاى تازه شكفته …..چه بسا دنياى آنها همين باشد با بچه هاى الكترونيكى ويا روبات هاى مصنوعى ،سفر مرا به كجا أورد وبه كجا ميبرد ، تنها لحظاتى كوتاه را در حافظه ام ظبط ميكنم ويا مينويسم ، چيز تازه اى با خود نخواهم برد چمدانهايم خالى اند ، بى هيچ ره أوردى ويا ا رمغانى وبا خاطره اى ، از أن كاناپه باين گانا په جابجا شده امثريا ايرانمش ، ٣/٩/٢٠١٥ ميلادى . لندن ،
-
موج زود كذرموج زود گذرى بود ، أنچنان زود أمد وزود ررفت ، حسى عجيب در دل من نشسته بود ،دروازه دلم محكم قفل شده وهر چه درب را ميكوبيد باز نميشد ، با بازيهايش ، شكوفندگيهايش ، وبوسه دادنهايش ،نه ، حسى در من ميجوشيد ، كه اين فرد بيگانه است ، او تنها كنجكاو است ، أمدن او بسوى تو وپيوستن به تو ونشستن دركنارت ، تنها يك كنجكاوى ،يك حس بى ترحم و يك وقت گذرانى بود ، در اين ويرانه سرا در اين بى سر وسامانيها ، گرفتن يك علف از جويبار روان نيز سر گرمى وچه بسا غنيمتى باشد ، پر سر وصدا ميكرد وپر ميجوشيد ، سالها بود كه در افسردگى بسر ميبردم حال اين موج نو واين موجود تازه بسوى من أمده دست دراز كرده وتمناى دوستى دارد ، او هيچ چيز از من نميدانست ، تنها شنيده بود ، مانند همه شنيده ها ! وگفته ها ، اهرمى است كه ما أدمها در دست داريم و با دنده أن ديگران را ارز يابى ميكنيم ، من محصول خودرا جمع آورى كرده و پشتوانه ام بودند كه به راحتى به آنها تكيه داده بودم ، احتياجى به يك پنجره باز ديگر نداشتم ، ممكن بود بادى شديد كشته هاى مرا پراكنده كند ، دم او سرد بود ، در گفته هايش نوعى سردى موج ميزد ، به دلم نمينشست ، نه ، نمى نشست ، با همه تنهاييم باز نميتوانستم اورا قبول كنم ، دنياى او با دنياى من مايل ها ومايلها فاصله داشت ، من بر خرابه هاى ديروز نشسته بودم واو بر أبادانى امروزى ، پر باد در سينه داشت ، ديگر به كسى احتياج نداشتم ، خودم كامل بودم ، پر بودم ميتوانستم در آن واحد چند نفر باشم ، قهرمانان كتابهايم مرا آنچنان در بر گرفته بودند كه نيازى به ديگرى نداشتم ، به هلن مياندشيذم ، به كاردينال كه در تختخواب داشت جان ميداد ، به شيدا ،كه در شهر نو كنار ديوارى افتاده واز بى موادى جان داده بود ، به آن مرد خبيث وشيطان صفت كه در لباس فرشته ها در كنار دستم هيزم جهنم را تهيه ميكرد وآتش را تند تر ،آه اى زن عاشق ، بر خيز كه بهاران در پى است وخزان در جلو چشمه هاى كوچك تو ميجوشند ، كلهاى پر طراوت صحرايى در كنارشان جلوه گرى ميكنند ، شكوه هارا كنار بكذار ، وبنگر. كه ديگران چگونه به زمستان نزديك ميشوند ،زمان گذشت ، أن زمان كه تو ميبنداشتى سايه افكن روزهاى داغ تابستانى است وگمان ميبردى بلبلان مست در باغ خانه برايت أواز ميخوانند ، گذشت ، يك دروغ بزرگ بود ، كذشت ، آنچه كه كذشت چون چشمه اى كه خشك شد ،حال ،بگذار در اين هواى فرحبخش فارغ از بود ونبود با عشقهاى ديوانه وار وزود گذر وقت بگذرانى ، آنها آمدند ورفتند ، هر أمدنى رفتنى در پى دارد ، او هم از كوچه ما بسلامت رفت ، بى آنكه سنگ ملامتى بر پيشانيش بنشيند ،ثريا ايرانمنش ، لندن ، ٣١ آگوست ٢٠١٥ ميلادى .
-
كجاخواهم رفت ؟روى سنگفرش كوچه ، زير فشار با ران ، در يك شب تا ريكرو به كدام روشنايى خواهم نمود ؟ در بين اين امواج خشمگين انسانى بى أنكه بر لبهايشان سرودى باشد نشان از عشق وأزادى ،من بكجا ميروم ؟ در ميان اين نسل سوخته ، از خود بيرون شده ، كه وحشت وخوف را در لباس بيخردى وبى تفاوتى پنهان كرده اند ، روانتان شاد اى دلير مردان ما زنده نمانديد تا بببينيد أن انبوه جمعيت بى هويت را كه بر امواج سوار با مشتهاى گره كرده سرود أزادى ميخواتدند وبسوى ضحاك پير ميرفتند .اكنون در ميان شعله هاى رقصان ، بر طنابهاى أبى در أسمان تيره ميرقصند ، اميد از ميان برخاست ، زندگى چهره تيره وتارخودرا عيان ساخت ، سكوتى مرگ أور همه را فرا گرفت نفس در تنگناهاى سينه واماند ، إوايى از گلويى بر نخاستشب ،خاموش، سحر بيدار ، لبان ودهان ها بسته ، ديگر صداى پر طنين مردى أزاده بر نميخيزد تا اين اتديشه هاى كهنه ووامانده را از هم دريده ودور بريزدمگو ، مگو ، كه بايد سكوت كرد ، در دل من هراسى نيست ، چيزى نمانده تا أنرا ببازم ، ديگر نگاه مهربانى نيست ، لبى به خنده شادمانى باز نميشود ، هرچه هست تلخ است ، در نگاهشان ورفتارشان خوف ديده ميشود ، نانشان بريده ميشود ، بايد سكوت كرد ، در برابر جبر وزور ، دامان شرف به لكه هاى ننگ ألوده شد زمان زمان سكوت است ، دلها تهى از عشق ، خالى از مهربانى ، چراغ عمر ها رو به خاموشى ، تنها قاريانند كه ميخوانند ، نشستن ، روز وشب را شمردن با اميدهاى واهى ،بكجا ميروم ،من ؟ ازكجا إمده بودم ؟ من ؟!سكوتى تلخ ، فضاى اطاقرا فرا گرفتهاست ، با تيك تاك ساعت كه لحظه هاى از دست رفته را ميشمارد الفتى گرفته ام ، نه تنها سكوت در اطاق حكمفرماست ، بلكه كوچه ها نيز خلوتند ، تنها نسيم باد است كه در لابلاى برگ درختان ميخزد وأنهارا به صدا در مياورد ،بتو ميانديشم ، به اطاق روشن تو ، ميز بزرگ لبريز از كتاب وكاغذ وقلم وماشين قديمى تحرير ، وآن عكسى كه با دو پونز به ديوار ميخ كرده اى ، عكس دو دست روى هم ، از نقاش فرانسوى “رولدان” وتو مشغول نوشتنى ، مينويسى ،مينويسى ، وبه دست چاپ ميدهى ، در كنار دوستانى مانند خودت جلوى بخارى هيزم ايستاده ايد وكنياك فرانسىوى مينوشيد ، برف همه جارا پوشانده ، زمين ، مانند يك بيمارستان با ملافه هاى سفيد ، تو اذعان دارى كه دنيا يك بيمارستان است ومردم هم بيمارند .برخيز وببين كه امروز مردم ،همه در أن بيمارستان جان داده اند ،تفريح من در اينگوشه دنيا ، رفتن به گورستانهاى معروف وديدار أرامگاههاى مردان بزرگ تا ريخ است ،كه ديگر نامى از أنها نيست ، پايانثريا ايرانمش .لندن. ٢٧/٨/٢٠١٥ ميلادى .
-
افسانه روزشامگاهان قباى تيره خودرا به گل ميخ صبح روش أويزان كرد ، روز روشن شد ،أفتابى دلپذير بر پهنه دشتها تابيد ،در أن تاريكى مرموز شهر پر سر وصدا ، درى به روى كسى باز نميشد ، واز دهليز قلبها صدايى بر نميخاست ، هزاران سايه هاى كمرنگ وگاهى نامريى بر سراسر كوچه پهن بود ، سايه هاى گريزان ، همه ياران رفتند اگر چه در دلم ريشه داشتند ، شمع ها را روشن كردم بياد همه رفتگان و أنهاييكه از خود اثرى ورد پايى در دل من بجاى كذاشته بودند .همه ياران ودوستان من بودند ، ياران بى كينه ، ياران مهربان ، عشقهاى حقيقى كه آنهارا به هيچ ميگرفتم ، پر باد در استين داشتم ،زمين وأسمان لرزيد ، زمين زير ورو شد خاك و آتش وخاكستر همه جارا فرا گرفت ، واز زير أن تل انبوه خاك نروكهايى سر بلند كردند ، نازك ، بيمقدار ، ولرزان اما كم كم در هم ريشه دواندند ، انبوهى از ريشه هاى سست وبيمقدار در قالب تنه يك درخت پر پار ، ديگر جاى تكيه دادن نبود وجاى نشستن وحتى ايستادن ، پاهايم تا زانو در لجنزارها فرو ميرفت ميبايست خودرا بالا بكشم ، نردبان أسمان نيز شكسته بود ابرهاى سياه أسمان زندگى را نيز پوشانده بود ، دستم را بكجا بكيرم ، به كدام شاخه ؟ شاخه هاى لرزان با گلهاى سرخ وسفيد وزرد وإبى سر به سويم خم كردند ! كلهايشان سمى بود ، وشاخه ها لبريز از خارهاى تيز وبرنده .به پشت سر نكاه كردم ، هرچه بود تا ريكى بود وسياهى وروبرويم أفتابى كمرنگ ونا پايدار ، پاهايم در خاكستر زمان مانده ، خودرا بيرون كشيدم ، در بيابانى متروك ، زوزه گرگها و شغالان از هر سو بگوش ميرسيد ، نورى نبود ، چراغى نبود ، هرچه بود تاريكى بود ، كور مال ، كور مال ، خودرا به تپه اى رساندم ، به گمان أنكه كوه است ، تپه اى از خاك ألوده ،از أنجا دور شدم ، در صحراى تنهايى ودشت بيكسى ، أوازى سر دادم ، أوازى كه دنيارا تكان داد ، مرده ها از خاك سر برداشتند وزندگان به أوازم گوش فرا دادند ، اين نغمه از كجا بگوش ميرسد ، چه كسى أنرا ميخواند ؟حداوند در أسمان نشسته بود و در فكر اين بود كه چگونه ابرهاى تا ريك را كنار بزند ومرا تماشا كند ولبخندش را بمن نشان دهد !.ثثريا ايرانمش ، لندن ، ٢٥/٨/٢٠١٥ ميلادى
-
افسانهبتهون گفته بود :كسانيكه خوب ونجيب زندگى كنند ، ميتوانند حتى بر بدختيهايشان نيز پيروز شوند .بدبختى از نظر او چه چيزى بود ؟ او هم در جنگها زيسته بود ، در گرسنگى ها زيسته بود ، عاشق ناپلىون بونا پارته بود اما زمانيكه حرص جاه طلبى را در ناپلئون ديد آنچه را كه براى او ساخته بود تا باو بدهد ،خط زد وتقديم سردار بزرگ او كه بعدها پادشاه سوئد شد ،(ژنرال برنادوت) تقديم كرد وروى از قهرمان روياهايش بر گرداند .امروز من لب يك پرتگاه مهيب ايستاده ام ، هم پاى بسن گذاشته ام وهم در بدبختى ها غوطه مبخورم اما هنوز با سر سختى ميل دارم بر سرنوشت وبدبختيهايش چيره شوم ، هنوز كابوسهاى شبانه ام را تبديل به روياهاى شيرين ميكنم ، جنازه خودم را ميبينم كه كشيش بر أن نماز ميگذارد ، اما من در كنار كشيش ايستاده ام ، با أنكه به هيچ يك از اديان تعلق خاطر ندارم ،اما قواتين اجتماعى كه در أن زندگى ميكنم بمن حكم كرده كه تابع يكى از اديان ساختگى باشم ، نه ، ابدا ميل ندارم كس ديگرى با كتابهاى مجهول وساختگى ونامفهومش بمن بگويد كه چكار بايد بكنم وكدام مرا به سر منزل مقصود ميرساند .چرا نميگذارند انسان أزاد باشد ؟ چرا هميشه بايد دست وپاهاى اورا در زنجيرهاى كلفت عقايد خود قفل كنند ؟ وچرا مردم ميترسند ؟روزى خانمى كه در رده دوستان بود بمن گفت :به همسرم گفته ام ميل ندارم مانند فلانى (يعنى من) بشود بايد از همين حالا تكليف مالى وأينده اورا روشن كند ، ان زن بيچا ره نميدانست كه من احتياجى به مال همسر وديگران نداشته وندارم من خود مستقل بار أمده ام ،هميشه از دسترنج خودم نان خورده ام ، حتى در مننز ل شوهرنيز خودم را موظف به كار ميديدم ميل نداشتم بنشينم كسى مرا إبيارى كند ومانند يك گلدان در محفظه شيشه اى قرار دهد ومن ملزم باشم كه از او اطاعت كنم .كذشته از اينها ، مانند (من) شدن كار أسانى نيست ، هركسى نميتواند جا پاى من بكذارد ، من از ميان خار مغيلان ودرختان سمى وتيغستانهاى بزرگى عبور كرده ام ، بار سنگينى را بردوش داشتم كه ميبايست أن را در جاى امنى پنهان ميكردم تا از دستبرد دزدان وشيادان وشبگردان در امان باشد ، به سر قله كوهى رسيدم ، بار خود را بر زمين گذاردم ، أنرا باز كردم ، پرنده ها را أزاد نمودم قبلا به آنها پرواز را آموخته بودم ، امروز آنها بسر حدكمال رسيده اند ، آنها قدرت روحى مرا به ارث بردند ، آنها دانستند كه ميتوانند حتى بر بدبختيها پيروز شوند ، نه عزيزم مانند ( من) شدن كار هركسى نيست .امروز تنها هستم ،بى هيچ يار وياروى ، احساس شديد ضعف جسمانى ميكنم از اينكه بايد به عصا تكيه كنم رنج ميبرم اما اين رنج آنقدر نيست كه شب با وجدان ناراحت مجبور باشم يك شيشه الكل را سر بكشم وترياك را روى أن بفرستم تا وجدان زخم خورده امرا أرام سازم ، نه ، شبها مانند يك پرى افسانه اى ميخو ابم ، چه روى تختخواب أبنوس وچه روى تخته سنگ هاى ناهموار ، با أرامش كامل ووجدان أسوده ، احتياج به مسكن هاى قوى ندارم ، چون وجدانم أسوده است ، روحم أزاد است وميدانم كه دعا هاى زيادى بدرقه راهم هست بى آنكه تظاهرى به كمك كردنها داشته باشم ،من اينم ، حال لبه پرتگاه ايستاداه ام وميدانم كه كم كم ازلب أن دورخواهم شد و دوبار ه به كوه تكيه خواهم داد تا رفع خستكيهايم شود ، كمى صبر لازم است كه من تحمل أنرا دارم . سيمرغم در انتظارم نشسته ، با او همراه خواهم شد با أنكه پر پروازم شكسته. اما هنوز پرواز را بخاطر سپرده ام .ثريا ايرانمنش ، لندن ، يكشنبه ٢٣/٨/٢٠١٥ ميلادى
-
روزگاراناحساس بدى است ،بوى بدى به مشام جانم ميرسد ، بوى نيستى ، بوى جنگ ،بوى قحطى ، بوى مرگ انسانيت ، بوى تعفن درياچه ها ودريا ها ، من شروع طوفان را قبل از وقوع احساس ميكنم ، مانند حساسيتم نسبت به تغيير هوا ، به اين حساسيت احترام ميگذارم وبه آن عقيده دارم ، نيرويى مرا ودار ميكند كه خودرا كنار بكشم ( سالهاست كه اين كاررا كرده ام ) خودمرا از لاشه ها و مرده ها واستخوانهاى پوسيده وگورستان انسانهاى بى مصرف كنار كشيده ام ، امروز بايد جدى تر عمل كنم ،روزى فرا ميرسد كه حقيقت چهره خودرا نمايان ميسازد ، آنروز كمى دير است ،اما فرا ميرسد ، امروز خيلى (به او)فكر ميكنم ، او تنها باز مانده از نسل فناشده زمان گذشته است ،أيا هنوز افكارش زنده وچيزى را بياد مياورد؟ او در ميان مرگ وزندگى وجلوى دروازه نيستى ايستاده است ، واو تنها كسى بود كه مرا وخانواده امرا ميشناخت ، بى اعتنا به تمام گفته ها ،خشم ها ،حسادتها ، دست در دست يكديگر عرض وطول خيابانها وكوچه هاى خلوت را ميپيموديم ، هردو بيگناه بوديم ،هردو دوران تحصيلى را طى ميكرديم ، هردو أرزوهاى زيادى داشتيم ، در تابستان گرم به كوچه باغهاى محل اقامت او ميرفتيم ودر هواى سردزمستان زير كرسى خانه او مينستيم واو ساز ش را مانند يك شئى گرانبها در بغل ميگرفت ومينواخت ، زير چشمى مرا ميپاييد ، خواب كم كم چشمانرا فرا ميكرفت وچرت ميزدم ، دراين حال مرا مانند كودكى بغل ميگرفت وبخانه ميرساند ، در دوران بيماريهايم و طوفان زخم ها بموقع ميرسيد مانند يك پرستار به تيمارم ميپرداخت ، در انتظار شگفتن من بود ، در انتظار بزرگ شدنم و ايستادن به روى پاهاى خود ، او ايستاد اما با تكيه به اين وآن ومن رفتم بسوى سرنوشتى كه از پيش برايم رقم خورده بود ،.گاهگاهى يكديكرا ميديديم اما هر كدام در دنياى ديگرى سير ميكرديم وميدانستيم كه اين ديدارها بى مصرف وتاريخ آن به پايان رسيده است .خشم او زياد بود گاهى آنرا بصورت يك سيلى به صورت من ميفرستاد ، گاهى ميگريست ، سپس مانند مرغى پا كوتاه كه ميخواهد اداى طاوس مستى را دربياورد ، سرش را بالا ميگرفت وميرفت ، فكر كردن باو را بيشتر دوست داشتم تا در كنارش باشم ، هنكاميكه اورا ميديدم دلم ميخواست از او جدا شوم اما در تنهايى دلم بهانه اش را ميگرفت ، سيل حوادث و سرسختى او براى بالا رفتن از پله هاى شهرت وثروت ، باعث فساد اخلاقى وفر ورفتن او به چاه عميق كثافات بود ،او ديكر نبود ، مردى بود كه به هيچ چيز غيراز خودش وخواسته هايش نميانديشيد ، همه چيزرا براى خودش ميخواست وبه همه چيز دست يافت ،خوشحال وخندان ،داشته هايش را بنوعى به رخ ميكشيد ، او در من مرده بود ،تنها يك خاطره شده بود ،مانند يك شئى پر ارزش كه زير خاكستر أتشفشان مدفون شده بود ، گاهى از روى كنجكاوى گرد وخاك اورا ميزدودم اما ديگر برايم ارزشى نداشت ، ، او مرده بود ،تنها يك جسد بيجان ، يك ظرف حاوى خاكستر مرگ عشق بود .امروز از اينكه تنها هستم هيچ واهمه اى ندارم ، دنياى پاك وزيبا وأسمان أبى من تمام شده ، دنيايى كه در حال حاضر در آن زندگى ميكنم لبريز از ألودكيها ، نفرت ها ، حسادتها، و دنياى يكبار مصرف است ، بنا بر اين ميلى ندارم ،خود را ألوده سازم ، دامن سفيدم ر ا با لا ميزنم واز كنار لاى ولجن ها رد ميشوم ، اگر لازم باشد كفشهايم ر ا نيز از پا هايم بيرون مياورم ، بعد ها ميتوانم پاهاى گلى خودرا بشويم ، ويا كفشهارا به دور بياندازم ، اما روحم ر ا نجات داده ام وبه كسى نفروخته ام ، در ازاى هيچ پيشكشى ويا باليدن به مقام شامخ كسى ويا صندوق جواهرات أنها ،.خوشحالم كه خودم هستم ،وجود دارم ، بى هيچ واهمه اى ، به تماشاى دلقكان سيرك نشسته ام ، به بازار مكاره خود فروشان ، ومكر و رياى مومنين و متدينن ومتعيين و…..متعفنين .ثريا ايرانمنش ، جمعه ، ٢١/٨/٢٠١٥ ميلادى ، لندن ،
-
حقيقت منچه چيزى را بايد از روى حقيقت گفت و چه چيزهايى را بايد پنهان نگهداشت ؟چه اشتياق بى مورد واحمقانه اى وبا چه احساس غريبى من به اين دنيا خودم را ميچسپانم ، وأيا ديگران اشتياق مرا دارند ؟ دل به انگيز هاى كوچك وناچيزى بسته ام ، ويا بزرگ ، در پيش من آن جلال وشكوه وعظمت گذشته بى پايه بسيار احمقانه جلوه ميكرد وميكند ، چون بر اساس وبنياد دروغ بنا شده بوده روزهايى كه بنظر همه پر رونق و پر زرق وبرق ودر پيش چشمان من. يك چاله اى متعفن وتاريك وبه دوراز هر دلخوشى بود .نمايشى هول انگيز ، خانه ايكه هر آن ممكن بود ويران شود (كه شد ) دل را به بهانه هاى بيموردى خوش كرده بودم ،عشقهاى چند ساعتى ودروغين تنها در ذهنم نه بيشتر ، خوشبختى من جاودانه نبود اصلا خوشبختى نبود من با قلب وافكار هيچ يك از اطرافيانم أشنايى نداشتم ،تنها بودم ، با خود بودم ، هيچ أيينه اى راهنماي من نبود غير از خودم ، آه چقدر آن روزها بتو فكر ميكردم تويى كه هيچگاه جدى در زندگيم نمايان نشدى ، تنها خاطره دوران كودكى ونوحوانيم بودى من در ميان دنيايى پر خروش و پر غوغا بسر ميبردم عشقى نا قابل عامل اين پيوند شد ، عشقى كه درهمان روزهاى اول بخاك سپرده شد ومن واو بر مزارش شمعى روشي كرديم ، طفلى در راه بود ، امروز در اين روزهاى ملال أور وخستگى ورنج تنهايى به أن روزها ميانديشم ، نه ! حاضر نيستم بر گردم ، همه را به خاك سپردم وسنگى سنگين برروى گور أرزوهايم نهادم ، جعبه گفته تاى چندش إور اطرافيانم را نيز به درون چاهى عميق انداختم ،همان چاه متعفنى كه أن گفته ها را در ميان داشت ،امروز سرنوشت هنوز كذر گاه مرا تعيين نكرده است ، با احتياط قدم بر ميدارم با دردها خو گرفته ام ، با بى اعتناييها ، با مردمان كوته نظر وتنگ مايه و انسانهاى درون غار ، در كنار جاده راه ميروم بى أنكه مجبور باشم خودم را با آنها يكى كنم ويا راه آنها را بروم ، ميل ندارم مانند بقيه باشم ، هيچگاه اين حالت در من نبوده كه از ديگرى پيروى كنم ، در مسابقات خودم به تنهايى ميدويدم وبرنده ميشدم ، هنو به عشق ميانديشم ، عشقى كه هيچگاه أنرا نخواهم يافت ، به جستجويش نميروم ،اگر لازم باشد خودشي دق الباب خواهد كرد ،. ثنوشته شده ، پنجشنبه ، ٢٠/٨/٢٠١٥ ميلادى ، ثريا ايرانمش ، لندن
-
نيمه شباننيمه شبان تنها ، در دل اين صحرا كمشده خودرا ميجويم .!كدام گمشده ، به دنبال كسى نيستم ، اين روز ها كسى گم نميشود ، تنها خاطراتند كه كم كم از ذهن فرار ميكنند ويا أنكه به عمد أنهارا به دست فراموشى ميسپاريم ، نيمه شب است ، مانند هر نيمه شب بيدار ميشوم ، وتا خواب بعدى ساعتها چشمانمرا به پنجره روشن بيرون ميدوزم ويا به طاق ويا بياد كذشته ها چند خطى بياد گار ميگذارم .سكوت اطاق را تنها تيك تاك ساعت ميشكند و صداى نفس هاى او كه گاهى با يك خرناس شديد همراه است ، اين ساعت بيشتر بياد دوران دبيرستانم افتادم.
دوستانم وخودم ، در مقام مقايسه با زنان ودختران امروزى كه افسار پاره كرده اند ، ما بيگناه بوديم مانند مريم ، تنها گناه بزرگمان عشق بود وگاهى هم سرى به احزاب رنگ ووارنگ كه پس از بيست وهشت مرداد بيشتر أنها غير قانونى شدند و عده اى زير زمينى مشغول حفر دره عميقى شدند براى بخاك سپردن شاديهاى كوچك وزود گذر ما ،.
در أن زمان بزرگترين گناه ماه پوشيدن جوراب ساقه كوتاه بود ويا باز گذاشت دكمه هاى روپوش ارمك بد قواره براى ديدن پيراهن زيبايى كه زير أن ميپوشيديم ، گناهمان عشق بود كه دردل ميپرورانديم ويا گاهى مخفيانه به سينما ميرفتيم وبه كافه نادرى سرى ميز ديم يك قهوه ترك ،يك بستنى ، يك ظرف توت فرنگى با خامه ، يك ليوان كافه كلاسه مخلوط قهوه وبستنى ، يك ظرف پشملبا ،مخلوط بستنى با كمپوت هلو ويا يك ليوان شير كاكائو ، با دلهره كه كسى أنطرفها مارا نبيند ، شيطنت وگناه بعدى ما اين بود كه پياده تا خيابان نادرى طى طريق ميكرديم تا مثلا از مغازه خسروى يك پيراشكى بخريم وبخوريم وپسران دانشجورا ديد بزنيم ،چندتا متلك شيرين بشنويم وبسرعت راه خانه را گزفته با ترس ولرز چادر را از لاى روزنامه بيرون بكشيم بر سرمان بياتدازيم ودر انتظار توبيخ اهل خانه باشيم ، (يك دختر نجيب از اين كارها نميكند)!!!.بزرگترين گناه من اين بود كه موهاي انبوهمرا با حنا وأب گوجه فرنگى وكمى أب اكسيژنه رنگ كرده بودم ، گناهى بزرگ وغير قابل بخشش بود ،!!! امتحانت شروع ميشد گناهان تا مدتى در پرده فراموشى پنهان ميشدند ،تنها چند كوچه وپس كوچه وخيابانرا ميشناختيم ،نه بيشتر ، مانند يك غنجه زيبا عشق مارا شكفته ميكرد ،آنكاه مورد خشم وغضب هوه ها وزنهاى جورواجور حرمسرا قرار ميگرفتيم ،البته تنها من بودم كه (بى پدر ) بزرگ ميشدم لاجرم گناهم از ديگران بيشتر بود .نيمه شب امشب ، بياد همكاران ادارى ودوستان قديم افتادم كه چگونه أتش سوزاندند وحال سر پيرى وآخر عمر سجاده باز كرده نماز جعفر طيار ميخوانند !!؟؟ چه سختگير بودم در تربيت فرزندانم ، امروز آنهاييكه أزادانه با هر مرد به بستر رفتند ،أزادانه كورتاژ كردند وسپس با پيدا كردن يك ببو بنام شوهر همه گناهانشان پاك شد ، ومن با پيدا كردن دو ناجنس همچنان گناهكار باقى ماندم ،امشب نيمه شب بياد دوران دبيرستان وخانم ناظم وخواهرش كه مانند راهبه ها لباس ميپوشيدند هردو بى شوهر ،خانه مانده ،وعقده هارا سر كلاس خالى ميكردند ، دبير زمين شناسى رطبيعى ما ، وناظم بد اخلاق وترسناك كه بيرحمانه كتك ميزد وهيچ گناهى ا نمى بخشيد ، بياد دبير شيمى كه سر كلاس موهاى مرا بعنوان مثال براى شاگردان تجزيه ميكرد ، بياد دبير جبر ومثلثات و نيمه شب امشب از خود ميبرسم :انهمه درس و اينهمه كتاب و مشق ومدرسه ونشستن كنار بزرگان واديبان ، از حفظ كردن گفته ها نوشته ها وإثار آنها به چه دردتو خورد ؟ در حاليكه با يك دروغ بزرگ ويا چند نمايش كوتاه ويا چند دست ورق ميتوانستى بدون أنهمه بار خودت را در قالب يك خانم ، يك بانوى نيكوكار ! يك خانم فلانى ، به جامعه پر بركت وسلامت ايران مرز پر گهر قالب كنى ! ويا سجاده ريارا بازكنى ونشسته ذكر خداى ناديده را برزبان بياورى وخلقى را شيفته سازى ، آنهمه خوانده ها حال به صورت يك شبح هرشب در ذهن تو مانند علف رشد ميكنند وتو مجبورى آنهارا روى كاغذ بياورى بدون ذكر نام وماخذ ! واز قول أن رند وپير خرابات بگويى :من اين حروف چنان نرشتم كه كس ندانستتو هم زروى كرامت چنان بخوان كه كس نداندبلى گناه بزرگ من بيگناهيم بود ، ونداشتن يك مرد بنام پدر ويابرادر ، زندگى بدون مرد يعنى مرگ ونيستى هرچقدر قوى وافكارت بلند باشد ،باز بايد زير چتر يك نرينه خودنمايى كنى ، پرواز به تنهايى نتيجه اش سقوط است ، يك پروانه كوچك وناتوان ، بدون دنبال كردن يك شاهين اگر چه اين شاهين يك كلاغ دزد ويا يك نابكار باشد .ثثريا ايرانمنش .لندن.نيمه شب چهارشنبه ٢٠/٨/٢٠١٥ ميلادى . -
زادروزامروز روز تولد من ونيكول است ، او در كنار درباى مديترانه ، ومن در لندن هستم ، هرسال تولدم باينجا ميايم ، گرماى طاقت فرسا وشرجى بودن هوا در كنار دريا ،بيشتر بيمارم ميسازد ، بنا بر اين اينجارا ترجيح ميدهم ،امروز او هيجده ساله شد ومن ؟ همچنان در سى وهشت سالگى !! درجا ميزنم ، قدم از اين دايره بيرون نميگذارم ،امروز در آستانه زندگيم حاضر نيستم هيچ چيزى را قربانى كنم ،در عمرم به خوشبختى هيچگاه فكر نكرده ام چون بدون أن هم ميتوانستم به زندگى ادامه دهم ،اما امروز سخت به أن محتاجم هم براى خودم هم پسرم وهم فرزندان ونوه هايم ، كجا ميتوانم أنرا پيدا كنم ؟ .در چنين روزى بود كه تقدير كار خودرا كرد ومرا به دنيا فرستاد ، از همان زمان كودكى ميدانستم خوشبختى در كنار من وبا من نخواهد بود ، نميدانم چرا اين احساس را داشتم ، يگانه فرزند خانواده بودم وبسيار هم لوس ، اماكمتر از مدت كوتاهى دنيا بمن درسهاى بزرگى داد ولوس بودن ا به دست فراموشى سپردم .بى آنكه خود پرست وخود خواه باشم لبريز از غرور بودم غرورى أكنده از بى تفاوتى به دنيا ، نميدانم چرا احساس برترى داشتم ؟ وطبيعت درسهايى زياد بمن داد تا فراموش كنم برتر از ديگرانم ، در فصلهاى شيرين زندگيم ندانستم زندگى چيست ، به فراوانى اشك ميريختمآه خداى من چه زندگى ملالت بارى ، وهنگامى كه ظاهرابه خوشبختى رسيدمروزها وشبها خواب ألوده از اين ميهمانى به أن ميهمانى ونزديك صبح بين بيدارى وخواب روى تختخواب بى حس دراز ميكشيدم .امروز اندوهم بى ناله وبى شكوه ، در بك بى تفاوتى ادامه دارد ، رنگ اندوه هيچگاه از چشمانم بيرون نرفت ،سايه غم هميشه روى زيبايى أنهارا پوشانده بود .امروز احتياجى ندارم كه كسى أغوش برويم باز كند ،اين منم كه همهرا در إغوش ميكشم ،ومهربانى كه هيچگاه نصيبم نشد به ديگران بلا عوض هديه ميكنم .اشتباهات زيادى مرتكب شدم ،در انتخاب همسر عجله كردم وخوشحالم كه امروز بدون وجود آنها ميتوانم عرض وطول تختخوابم را به زير پا بكشم ، به راحتى ميتوانم سفر كنم ، وميتوانم أزادانه نفس بكشم ، حتى اگر لازم باشد فريادم را تا انتهاى عرش بفرستم .
-
از : نوشته هاى ديروزأنچه كه گم شد !سر زمينى آباد بود سبز وخرم ، مردمى أرام وتحصيل كرده وسر به زير ، ناگهان طوفانى در گرفت ، عده ايرا با خود برد ، عده اى را برزمين زد وكشت وباقيمانده با چهرهاى خاك گرفته گويى تازه از گور بيرون أمده وروز رستاخيز شده بايد در برابر عدل الهى بايستند ، مات ومهبوت .در اوائل مردم آن سر زمين احساس نميكردند كه چه مصيبت بزرگى بر سرشان فرود أمده است ، عده اى كم وبيش احساس ميكردند كه چيزهايى از ميان آن مردم گم شده اما آنها نميدانستند چيست ، چيزهايى مجهول ونا معلوم كلماتى پيدا نميكردند تا جايگزين آنچه را كه كم كرده اند بكذارند ، كلمات عجيب وغريب ونا نفهومى وارد زبان روزانه آنها شد ، دلدادگان كمتر به دنبال عشق واقعى بودند وخانواده ها كمتر به شيرينى عشق خانوادگى ميپرداختند ، هرچه هم فكر ميكردند كه چه چيزى گم شده است بيادشان نميأمد ، ساز ها خاموش شدند ، نواهها كمتر شدند و گلدسته ها هرروز بر تعداشان اضافه ميشد ومردم در غم إنچه كه از دست داده ونميدانستند چيست به كنج خلوتها پناه بردند ، همه غمگين ،اندوهناك وميل داشتند از يكديگر سراغ گمشده رابگيرند ويا بگويند اما بيادشان نميامد .جمله ها وكلمات أشنا بكلى گم شدند وهرروز بر رنج وعذاب آن مردم افزوده ميشد ،همه بنوعى دچار افسردگى وحزن واندوه شده بودند هر چه فكر ميكردند كه چكونه بايد دوباره آن سعادت از دست رفته را بيابند ، موفق نميشدتد شاعران فراموشى گرفتند وديگر نميدانستند . جه مصرعى. بسرايند همه در خانه هايشان پنهانى اشعارى ميسرودند وأنرا پنهان ميداشتند ، كلماتى مانند ، روحم ، عشق من ، زندگى من ، نيز نميتوانست جايگزين آن گفته هاى شيرين كذشته شود ، همه سعى داشتند چيزى بخوانند ويا أوايى را بشنوند اما امكانش نبود ، رفته رفته رشته هاى آشنايى از هم گسست خانواده ها دچار ويرانى شدند ،آن جمله هاى زيبا وآن كلمات خوش آهنگ جايش را به جمله ها وكلمات زشت وناهنجارى داده بود كه كمتر مفهوم آن بر كسى روشن بود ونميتوانستند منظور را برسانند ، به شبهاى هاى وهوى پناه بردند ،نه !دلها سخت شده واز سنگ نيز سنگتر بودند ،آتش محبت والفت به سردى وبى اعتنايى وبى وفايى تبديل شد ، أدمهاى جديدى پيدا شدند شكوه ها زيادتر شد وسر انجام دشمنى وكينه توزى جاى همه چيز هاى خوب را گرفت ، عده اى خانوادهايشانرا ترك كفتند دلدادگان از معشوقهايشان جدا شدند سياهى أسمانرا فرا گرفت ، در عوض هر صبح وهرشام صداى انكرالصوات موذن مردم را براى عبادت به معبد فرا ميخواند ، همه بى اراده مانند رباط بسوى معبد روانه ميشدند ،خم مبشدند ،راست ميشدند بى هيچ احساسى ، افسردگى چهره هارا پوشانده بود ودلها لبريز از غم غمى كه نميتوانستند أنرا بيان نمايند همه يكديگر را به عهد شكنى متهم مينمودند اما أنچه در دلهايشان ميكذشت بر زبان جارى نميساختند بخود أرايى پرداختند مردان با مردان جفت شدند وزنان با زنان ، ،عشق بين دو جنس مخالف مرده بود ، أرى عشق واقعى مرده بود وآنها نميدانستند ونميتوانستند بدانند كه عشق بوده تا آنهارا زنده نكاه ميداشته است، حال بجايش نفرت وكينه توزى وخورده بينى نشسته بود ، هيچ مسرت وشادى ديكر بر أن سر زمين سايه پهن نكرد ، مردم درهم ميلولند وتا امروز نفهميدند كه اين (عشق) بود كه از ميان آنها رفته است ، همان گمشده وامروز اكر دوباره أنرا بيابند ، ألوده شده به سم خودخواهيها ، ثثريا ايرانمنش ، لندن ، ١٤/٨/٢٠١٥ ميلادى .
-
سنگفرش خيابانبيخود ،خدا خدا كردم ، بيخود ترا صدا كردم ،به اميد رويش سبزه زار وپيوند ديوار فرو ريختهباميد بر پا خاستن ، دوباره وجهش بسوى هستى ،باج خوارى ، وباج خواهى ، بندگان روى زميننه حرفى مانده بگويم ، نه چيزى مانده بدهمبر بزم بود ونبود ، در سنگفرش خيابانهامرا به بوسيدن وا ميدارىهر قطره بارانى كه از آسمان تو فرو ميريزد ،زهريست بكام مادر زمستان بى پايان اميد بستن به لبخند بهارانستايش گلبرگهااميدى در دل پديد نياوردبيخود ترا صدا كردمبيخود خدا خدا كردمبه ريزش ابلهانه ماهكه ساليان دراز در سكوت مرا پاييدبه سوزش خورشيد داغ ، كه سالها مرا سوزاندبه وقاحت انديشه هاى ناباب ، كه هر لحظه مرا لرزاندبه زمزمه برگهاى خشك پاييز ، كه بيمار گونه مرا مينگرندومن باميد بهبودى أنان نشسته ام ، نه ،نهبيخود ترا صدا كردمبيخود خدا خدا كردمپنجشنبه ،ثريا ايرانمنش ، لندن ١٣/٨/٢٠١٥ ميلادى





