Category: General
-
# مرگ پدرامشب پدر من خواهد مرد ، شب عاشوراى مسلمين ،پدر من تنها در يك بيمارستان از دنيا رفت بى آنكه هيج يك از دوفرزندش را ببيند ،اين شبها دلم از ترس ميلرزد كه مبادا اورا كه از دست داده ام مرا نفرين كرده باشد ،من هميشه اورا در آغوشم داشته ودارم ، من آنچه را كه امروز ميبينم وديروز بر من گذشته. بياد نميسپارم ، اين زندگى در غربت ودوراز خاك اجداديم نامش زندگى نبوده ونيست ميهمانى هستم بر سر سفره ديگرى ، دلشكسته ،ونگاهم به پشت سر است ، روزى اورا گناهكار ميدانستم. اما امروز نيازى ندارم كه گناهان او ا ببخشم ، او خيلى كم زندگى كرد كمتر از سن كوجكترين نوه اش او تنها سى وهشت سال داشت ، حال براى سن كم او ، براى بيكسى وتنهايى وبراى جوانيش دل ميسوزانم وگناه ناديده اورا بخشيده ام خود من همان چيزى هستم كه بوده ام يك آن تغيير ميكنم شايد عده اى مرا ساده لوح بپندارند ،اما زيركى وهوش مرا ناديده گرفته اند .امروز با عقل خودم خلوت كردم ،اورا ديدم ،تنها ، بيمار ،بلند ولاغر ، دوست داشت هميشه شيك باشد ،تازه از سربازى بازكشته بود زنى داشت ودخترى ، ناگهان زنى بيوه ،خوشگل وتو دلبرو وثروتمند سر راهش سبز شد ،ًمعطل نكرد فورا اورا به عقد خود در آورد وراحت در اورسى بزرگ او نشست ، از خانواده طرد شد همسر اولش طلاق گرفت ودخترش را نيز برد اما براى او مهم بودكه با دلبر تازه به عشق بپردازد ،اين عشقبازى بيشتراز سه سال دوام نياورد ، او بطرف خانواده اش برگشت ، ومارا رها كرد ، من تازه متولد شده ومادر را ، چرا پسر نبودم ؟! ،امروز قدرت يك مرد در ميان دستان من است ، نامشرا به سرزمينهاى ديگرى بردم بى آنكه نرينه باشم ،آه ، پدر من خيلى كم دركنارت بودم ،اما امروز برايت شله زرد پختم ،اميدوارم بكامت شيرين باشد ، من بخشنده ام ،قلبم مهربان است ،هر چيزى برايم پيش آمد آنرا تراشيدم وزيبايهايش را ديدم ، بى آنكه بدانم كه خار مغيلان گاهى زهر دارند ،زهر خارها هنوز در سينه ام بالا وپايين ميشوند ، امروز با دميدن سپيده دم دانستم كه بايد برايت شله را بار بگذارم ، روانت شاد ،ثثريا ايرانمش ، اسپانيا ، پنجشنبه 22/10/2015 ميلادىاضافه : ايكاش اين برنامه جديد گوگل دست از تصحبح كردن كلمات ما بر ميداشت ومارا بحال خود ميگذاشت !!!
-
نيمه حقيقتنميتوانستم با زبانى تازه باو بگويم ،ميدانستم أزرده وملول خواهد شد ، من به آن نيمه باطل وغير واقعى او خوب توجه كرده بودم ،و نيمه كامل انديشه هايم را بكار گرفته بودم واز همه طرف سعى داشتم مادر نيمه حقيقى او باشم .نيم حقيقت خودرا باو منتقل ميكردم اما در او كمتر ين حقيقتى نيافتم ،حقيقتى وجود تداشت او نميتوانست با زبان من آشنايى پيدا كند تنها نشاط باطنيش را نشان ميداد من آنرا نيپذيرفتم اما در شك بودم بين شك ويقين ،من اورا كامل نميخواستم ميدانستم هيچكس كامل نيست اما همه او باطل بود وخودش نميدانست هميشه ميسوخت در دوزخى كه براى خودش ساخته بود من در باغ حقيقت خود به دور افتادن وگنديده شدن او را در زباله هاى واقعى نفسم مينگريستم ،امروز ميل ندارم به زبان ديگرى بنويسم اين تنها زبان منست چه كسى آنرا بفهمد ودرك كند ويا نكند ،تنها با زبان خودم حرف ميزنم ،اگر چه عده اى فرياد بكشند كه زبانت بيگانه است ، آدمها دوست دارند هرجا كه پاى يك مسئله جدى پيش بيايد راحت از روى آن بپرند هركجا كه انبوهى از مسائل وگفتگو ميابند اگر به نفع آنها نباشد فورا فرار ميكنند .اما من در مورد اكثر مسائل فكر ميكنم آنهارا ميجويم تا درست هضم كنم. شايد از جويدن همين مسئله هاى ناهنجار است كه دندانهاى من شكستند !!! ومعده ام دچار خشم والتهاب شد ؟!.مردم آسان پذيريد وبه من وامثال من بصورت يك بيمار مينگرند كه در خود فرو رفته ايم ، دوست ندارند در يك خرد واقعى يا يك معرفت پرواز كنند هميشه سبكبالند ومن هميشه سنگين دل .كار مردم اين است كه در انتظار بمانند تا طرف پوست بياندازد آنگاه اورا به صحنه بكشند وزد وخورد را شروع كنند اين بسته به گزينش طرفين است .من در تا ريكيلها مقصد خودرا يافتم در ظلمت شبهاى تا ريك وغمگين ،هنگاميكه تصميم گرفتم بنويسم گويى دوست چندين ساله اى در انتظارم بود ومرا بسوى مقصد خود ميكشيد كم كم آن بيگانه را از درونم بيرون كشيدم وامروز حتى از راه رفتن با او اكراه دارم او من نبودم .امروز عشقى در من هست كه خاموش شدنى نيست. اين عشق نه مجازى ونه انسانى است عشقى وراى همه آنهاست . تنها در اين فكرم كه اثرى زيبا بيادگار بگذارم عشق به اين اثر فرياد ميزند وحريق توليد ميكند .نامش هرچه ميخواهد باشد من به ستايش عشق نشسته ام وهر چيز زيبا را مى ستايم هركسى از دل خويش باخبر است وميداند در كنج دلش چه نقشهاى ستودنى جاى دارد .من اكنون معمار واژه ها شده ام ، هنوز بنا هستم مانده تا سازنده شوم . ثثريا ايرانمش ، اسپانيا ، ٢١/١٠/٢٠١٥ ميلادى .
-
#گذشتهامروز ، نوشته هاى گذشته وبلاگم از سال دوهزاوو هفت وهشت بالا آمد چند تايى را خواندم وديدم چه دورانى را طى كردم و در عجب بودم از اين سخت جانى خود ، داستان ( من وويكى خانم ) بيچاره الان معلوم نيست با آن روياهاى دور ودرازش وآنهمه كمبودها وخود بزرگ بينى هايش در كجا زنده بگور است ؟ شايد هم مرده باشد ، ديدم چطور سر سختانه از كنار اينهمه ويكى خانمها وعاليجنابها گذشتم بى آنكه خم شوم ، امروز نقشى از دشتهاى بزرگ را بر بالاى اين صفحه گذاشتم دشتى در كوهرنگ بختيارى لبريز از لاله هاى واژگون ، اين لاله ها بمن درسهاى زيادى دادتد ، در نظرم مردان وزنان بزرگى ميايند كه صبورانه سر به زير دارند ويا داشتند ،امروز خودم را به تصوير كشيده ام ، با چه سر سختى رشته سست زندگى را ميكشانم ، هر كلمه اى معنا در پى معنا دارد كه كمتر كسى ميتواند آنرا درك كند ،هر معناى آن شاهينى است كه فراسوى اين جهان در پرواز است تصويرى از ويرانى آشيانه عقاب كه در آنجا مجبور بودم با مرغان بى پر وبال اما نوك تيز در جدال باشم ،تصويرى كه در هيچ معنا نميگنجد .گنجينه من لبريز از تصوير هايى است كه رويهم انباشته شده اند وبه ندرت ميتوان از ميان آنها معناى كاملى را پيدا كرد امروز خود من به تصوير كشيده ميشوم ، تخمه كوچكى از بك ناى باريك در كشتزار زنى از دشتهاى سر سبز وكوهستانهاى لبريز از طغيان آبها ، امروز نيستان شده ام ديگر كسى نميتواند در من بدمد وآواز دلكشى را از درون من بشنود ، امروز يك نى بريده از نيستانم ، در ميان خاك وخاكستر وزمين خالى ديگر چشمه ها برايم معنايى ندارند ، أبهاى روانى هستند كه بى مقصد ميروند ودر آخر دوباره به زمين فرو ميشوند چون ديگر دريايى نيست ، صداى نيست ، أمواجى نيست تا لب بر لب جويبار بگذارد ، امروز تنها يك معنايم يك تنه هزار تو با هزار نواى كه هنوز در اشتياق جوشندگى هستم ،سالهاست كه از تصاوير ميگريزم از من هيچ تصوير تازه اى نيست ، من در پشت آيينه غبار گرفته زمان گم شده ام وان تصاوير امروز معنايى ندارند چون هيچ حلقه آنهارا بهم متصل نميكند. همه در ميان جمعند واما تنهايند .ميگويند كه در پس هر تاثير بزرگى هميشه يك علت بزرگ نهفته است بنا براين هرچه انجام داده ام بزرگ بودند من به دنبال علل كوچك نبودم كه بعدها برايم بزرگ جلوه كنند هميشه افكارم در بزرگى ميچرخيد بطوريكه گاهى نزديك بود مغزم منفجر شود ، وچًقدر آدمهاى حقيرى را در بيان تحولشان آزرده ساخته واز خود رانده ام ،گاهى در اين گمانم كه شبيه يكى از خدايان تاريخ سرزمينم هستم ، اما همه خدايان به يكديگر شبيه بودند چرا من شباهتى به بقيه ندارم ؟ .براى لذت بردن از يك ميوه شيرين بايد پوسته را از هم دريد تا به مغز آن رسيد پوسته هاى تلخ وتند وتيز ، وهر پوسته اى ميداند كه بايد روزى دور ريخته شود بنا براين گاهى به دنبال چاره ميگردد بلكه دوباره مغز شود ،اما من پيوسته هايم را به دور ريخته ام وبه گمانم خود مغز شده ام پنداشته هاى خام را به دور افكنده ام وبه دنبال خرد خود گام بر داشته ام مهم نيست اگر اين مغز كمى تلخ ويا لاغر باشد ، اما هنوز مغز است ، نه يك لإيه ويا يك پوسته اضافه ،واين است شيوه برد وباخت در زتدگى كه بتوانى از پوسته در أمده خود مغز شوى نه يك تخمك ،ثثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢١/١٠٢٠١٥ ميلادى .
-
من وتو
من هميشه بسوى تو ميايم ، تو وطنم منى ، هرچند نميدانم وطنم كجاست ؟ هيچكس نميتواند براي من مرزى بكشد وهيچكس نميتواند راه عبور مرا ببندد،
من در همه جاهاى شناخته شده. ودر همه دشتهاى بى شناخت مرز ، تبديل به باران ميشوم ، من براى آمدن بسوى تو احتياجى به كارت شناسايى ندارم ،من همان شبگرد أسمانم ،من ميلى به جاده و راه پيمايى ندارم وميل ندارم كسى برايم برگ عبور صادر كند ويا كسى برايم جاده بسازد ، تا تنها آن جا ده را طى كنم ،تو مرا نديده اى منهم ترا نديده ام. تو طوفان را درمن احساس كردى اما ديدى كه تازيانه كينه را بر كمر نبسته ام تنها خشمم وحشتى در دلها ميافكند
زمانى فرياد ميكشيدم اما امروز تنها در سكوت زير لب أواز ميخوانم.كه از جان ودل ترا دوست ميدارم دوست تر ،اى برگ كوچك لرزان وخزنده ،
براى جستن پناهگاه خوب جايى را يافتى من زخمهاى دردناك تازيانه روزگار ا كه بر پيكرت نشسته مرهم خواهم گذاشت ، مردى برايم نوشت كه : تو خود عشقى !
من نه بر در تو ونه بر پنجره ديگرى مشت نميكوبم از درد مينالم اما فريادم در گلو پنهان است ميدانم كسى مرا ودردهاى را بخود راه نخواهد داد .
مرا نديده اى تنها در لابلاى واژه ها پيچيده ام واژه هاى مبهم ومه آلود وگاهى دردناك ،بعضى ها از ديدنم گيج وپريشان ميشوند كه أيا اين همان مادر كلمات است ؟ من از همه دورى ميكنم. و در خمره تا ريك خيال به مى پرستى ميپردازم. وبه شراب سرخ ، رنگ ارغوانى ميدهم. ومستى آنرا چند برابر ميكنم ، در خمره شراب واژه هايم غسل ميكنم ،غسل عشق وسپس آنرا درجايى ريخته جرعه جرعه ير ميكشم ، مستى عشق سكر أور ودوهزار بار از مستى شراب دكه ها شور انگيز تر است ،
نميگذارم تيره گيها دردلم جاى بگيرند من به مغزها خون ميرسانم ، نه پهن ،
زمانيكه از فراسوى مردمانى ميگذرم. كه آفتاب عقل ،زندگى آنهارا خشكانيده است ودر ديگ سود وزبانها ميسوزند وميسازند ، در دلم يك خيال خنك پديد ميايد لبه تيز انديشه هايمرا رها ميكنم. با سوهان خيال آنهارا سايش ميدهم ونرم ميكنم آنگاه سوزش دلپذير قلبم را كه زير خاكستر خيال پنهان ساخته ام احساس ميكنم واز گرماى دلپذيرى غرق لذت ميشوم ،
در سايه شبهاى من ، روياى تو تازه تراز شبنم بر لبهاى خشكم بوسه ميگذارند ، در أنموقع ميدانم كه دارى بمن فكر ميكنى ،
سه شنبه ،
ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٠/١٠/٢٠١٥ ميلادى . -
من وخدايمسراسر عمرم ، كوشيدم كه خودرا هيچگاه عريان نكنم ، وآنقدر زيبا باشم كه در أيينه به هنگام ديدن تصوير خود بى آنكه عاشق خود باشم ،اورا ببينم .روزى بر خلاف ميلم در چشمانم برقى جست ، ودر قلبم درى گشوده شد كه پرتو آن تا اعماق وجودم را فرا گرفت ، در برابر أيينه همه جامه ها را بيرون آوردم ، زيورها پيرايه ها ، حصارهايى كه مرا در ميان گرفته بودند ، خيالها ، نقشها در يك آن همه چيز فرو ريخت ومن عريان شدم .خودرا بى همه آن پيرايه ها باز هم زيبا ديدم وچيزى را ديدم كه بودم وهستم بى آن زيباييهاى ساختگى ميان همه آنها تنها بك تصوير بود ، باين زيبايى ودرخشان ، نگاهى بخود انداختم چيزى را ديدم كه نبودم ،نه من آن نبودم ، آنتصوير در أيينه من نيستم ، كسى بود كه گره زمان بر چهره اش ،بر رخساره اش رنگ ديگرى پاشيده بود ،نتوانستم تاب بياورم ، بهر روى چيزى پيش أمده بهتر است روى أنهارا بپوشانم آن زيبايى كه روزى بمن غرور ميداد به بيداد زمان فنا شده بود من خاكستر آنرا ميديدم وداشتم پيرامون آن خاكستر به دنبال چهره ام ميگشتم ،آه گنجى پنهان ،حال واژه ها را پشت سر هم رديف ميكنم با شعور باطنم زيبايى ديگرى ميبافم وپيله اى ديگرى ،عشق كه گاه اورا در خود خرد وزندانى ميكنم ودر زندان تاريك به كنارش مينشينم ،گاه خود را نيز زندانى ميكنم ناگهان ديوارش را ميشكنم. ودرهم ميريزم واواز مرز خدايى فرو ميكشم ، عشقى كه همه روز جامه تا زه اى بر او ميپوشانم. گاه پاره پاره اش ميكنم اورا ميشكنم ودر سوگش زارى ميكنم ،او مرا أغوا ميكند. حقيقتى است ، كشش دارد او مرا ميفريبد. ، بيا تا تر ا بفريبىم ،عشق زنجير بر گردنم مياندازد ومرا وادار به تسليم ميكند ، من در دست او چون موم نرم ميشوم واورا دردست خود ميفشارم ،او افسانه اى بى پايان من استاو از اسطوره كوههاى بلند البرز برخاسته شتابان به دشت سرازير شده ودر رگهاى من جان گرفته. ومرا به تلاش وا داشته است ،من شهر هارا مى پيمايم به آن راهى ميرو م كه او ميرود ، سايه وار تعقيبش ميكنم اما هيچگاه از او گدايى نخواهم كرد من تنها ميل دارم از زيبايش مست شوم ببويمش واو ياس وگل سرخ بمن بدهد ،زهر شيرينى است ، اين عشق ،همه حواسم بر ضد گفتارم بر ميخيزد ، نگاهم در ميان هر چيزى نقشى از او هويدا ميسازد ومن غرق تماشاى اويم ،مرا ميبوسد لب بر لبم ميگذارد خاموش غرق در بوسه ها ميشود من از وصال نميگويم حواسم در هر گفته اى است پرده ناكامى را بر ديوار مياويزم وهميشه دراين فكرم ،ديگران هم از معشوق به دورند آنكه با معشوق نشسته، دم از عشق نميرند ،، پايان ،ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، يكشنبه غمگين بارانى ،تا يك ، اكتبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
مرا ندیده ای (میان پرده ) !
مرا ندیده ای ، گمانم که کوری ،مرا ندیده ای ، که همیشه از تاریکیها ، چون یک صائقه میگذرم ،مرا ندیده ای ، که از فراز بام تو چگونه میگذرم ،وپیرامون خانه ات طواف میکنم ، تو مرا ندیده ای ،مانند سایه ابری بی نشان ، از آسمان تو میگذرم ،باران میشوم واز سقف خانه تو فرو میریزم ،تو. پنجره اترا به روی باران میبندی ، اما من درسقف تو نشسته ام ،من درخاکهای باغچه ات پنهانم ،هنگامیکه پنجره هارا میگشایی ، نگاه تو به پیشواز آفتاب میرود اتو اورا به خانه ات فرا میخوانی ، اما من گریان درآسمان تو نشسته ام .———تو مرا ندیده ای که چگونه صائقه وار میغرموسپس از چشمان غمگینم اشگ جاری میشودترا نیز به گریه وا میدارمبارها مرا دیده ای ، اما ندیده ایدیده ای که چگونه از یادها رفته اموفرود آمدن تازیانه هارا بر اندام لرزانم میشنوی ،من ترا سپر میگیرم ، تازیانه ها بر تو میخورند ،چرا که همیشه ترا درآغوش دارم ،ترا در بطن آبستم ، وترا خواهم زایید ،چرا که همیشه از تو باردارمترا به دنیا میاورم ودرآغوش دارم ،ای زندگی . ترا دارم .یکشنبه . ثریا ایرانمش . اسپانیا . 18/10/2015 میلادی . -
تاریخ ترانه ها وسروده اهای ایرانی ( 1)برای تو که از وطن دوری ، برای تو که از فرهنگ وملیت خود جدا شده ای ، برای تو که فراموش نکنی آن غروز پربار خویش را ، گویش ها ، وباورهای آنرا ، برای تو که آب این چشمه زلال وپاکرا بنوشی وبنوشانی وبیاد بیاوری که چه کسانی درراه میهن پر شکوه وبزرگ تو جان دادند واز خود مایه گذاشتند وبیاد بیاوری که این قطره ای است از یک اقیانوس پهناور که مملو از در وگوهر است . دیر بازی است که من این نوشته هارا دردفتری گرد آوری کرده ام که امروز روی این صفحه کوچک میگذارم لعنوان یاد گار و بامید پذیرش .
ثریا ایرانمنش . اسپانیا .بخش اولسرودن یک شعر زیبا و یا یک غزل کار بسیار مشگلی است وشاعر باید از خود گذشته ودر نهایت شور ومستی عشق باشد تا بتواند اثری نیکو بجای گذارد ودر قبال تمام سروده ها واشعارش مسئولیت جامعه ای را که درآن زندگی میکند قبول کرده وبشناسد یک شاعر باید به فرهنگ کهن وغنی کشورش بخوبی آشنا باشد ، اجتماع را بشناسد گوشه های روستا ها ودهکده ها را زیر پا گذاشته از هر محلی گلی بچینید دسته گلی زیبا درست نماید وبا آن گلستانی ببار آورد ، سروده های امروزی ما از دیر باز وقرون گذشته وقبل ازحمله ها وترکتازی ها درهمان ورود قوم اولیه شکل گرفته است ودلیل برجای ماندن آن نبشته ها وحجاریهای پیدا شده درگوشه وکنار این مرز وبوم است .گذشته از آن موسیقی در اصل از طبیعت به وجود آمد ه بعد ها اهل دل و موسیقدانان از آن بهره گرفتند وآنرا تکامل بخشیده تا به امروز رساندند ، زمزمه آبشارها ، وزش نسیم بر شاخسارها آواز پرندگان وسایش برگها همه دارای یک آهنک ویک ملودی هستند وهمه پیام دهنده ، هنگامیکه بشر توانست صداهارا بکار گیرد این ریتم درروحش نشست وباو الهام بخشید کم کم بصورت آوازهای مذهبی ونیایش بکار برده شد ، هنوز معلوم نیست که این صوتها چگونه جان گرفتند وباین شکل امروزی درآمده وبشر تحت چه شرایطی توانست بسوی کمال گام بردارد آنچه مسلم است همیشه یک هیجان ویا یک حرکت سریع دراین کار دخیل بوده است به درستی نمیدانیم که آیا آوازها اول بودند وبعد سازها ویا سازها اول پیدا شده بعد کلام وصدا ، آچه مسلم است وزن در آنها مهمترین عامل بوده است .
بقیه دارد …… -
سپاستقديم به دوستان وخوانندگانى كه با مهرشان مرا مينوازند واين صفحه ناقابل را با حضور برمهرشان قابل ميسازند من خيلى كم به سراغ كامنتها وبا اينكه چند نفر رفته وخوانده اند ، ميروم حتى اگر يكنفر هم مرا تاييد بكند من اميدوارم كه نوشتارم قابل است ،بنا بر اين بدينوسيله با كمال پوزش از دير كرد ، سپاس خودرا تقديم ميدارم واميدوارم كه با آمدن لپ تاب جديد ديگر مشگل تايپ هم نداشته باشم !!! ، گاهى هم چشم ديگر خطا ميكند ، باز هم صميمانه از يكا يك شما سپاسگذارم ،بى آنكه نامى ببرم ، خود ميدانيد ، همراه با بهترين وصميمانه ترين أرزوها براى همه ايرانيان در هركجاى دنيا كه هستند وخط من به آنها ميرسد.🙏🙏🙏🙏🙏🙏☺️☺️.ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٢ مهرماه ١٣٩٤ شمسى / ١٤ اكتبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
آزادی
عشق وآزادیاین هردورا میخواهم ،جانم را فدای عشقم میکنم وعشقم را فدای آزادی .من با شعر زندگی کرده ام ، با شعر زیسته ام ، با شعر نفس کشیده ام ، با زندگی اکثر ملل مختلف آشنایی دارم واکثر اشعار آنهارا خوانده ام ، هیچکدام به پای شعرای ما نمیرسند ، هیچکدام نمیتواندد آن :» کلمه« را بیان کنند لطافتی درآنها نیست ، یا انقلابید ، ویا زیادی بی محتوی ، باورم نمیشود که حتی در مجارستان دهکده است بنام ( کیش کوروش) وجود دارد وما کوروش خودرا مفت ومجانی تقدیم اسراییل کردیم ، روزی روزگاری چپی های ما تنها اشعار انقلابی میخواندند ، دعای صبحانه آنها انقلاب فرانسه بود همه خودرا درنقش قهرمان روبسپیر ویا ناپلئون بونا پارته میدیدند ، آنها مردم سر زمین خودشان را بخوبی نمیشناختند ونمیدانستند که نیمی از سر زمین ایران مستعمره انگلستان ونیم دیگرش مستعمره روسیه میباشد ودراین وسط واتیکان کوچکی نیز هست مانند اژدهای خوابیده که کم کم سر از سوراخ بیرون میاورد کارش کشتن ونابودن کردن مغزها وانسانهای درستکار ووبستن شعور آنهاست ،ما در چنگال ترکهای وحشی ، مغولان ، یونانیان اسیر شدیم اما همه را از سر گذراندیم این یکی از راه شعور ما وارد شد حمله اعراب ، واین اژدها کم کم برایمان آوازهای دلپذیری را سرداد :برویم ای فرزندان ، وطن ، بسوی آزادی ، دربرابر ما جباریت است وظلم وستم !!! کوششهای ملل با کمک برده هایشان به ثمر رسید وبخیال خود حکومت جبار سلطنتی را از کار انداختند وخود حکومتی بر پا ساختند که روی اسکندر وخان تموچین را سفید کرد .اتحاد مقدس !!! این اتحاد هنوز بقوت خود باقیست در پشت درهای بسته در انتظار ، فقر وبیچارگی ودرماندگی وآوار گی واز همه مهمتر بستن دهان آزادیخواهان ، واهل قلم را بطور دست جمعی یا با کشتار ویا شکنجه وزندان وشلاق ، ظلم یبداد میکند ، دنیا در ست واورنه شده گویی کاسه ای لبریز از جانوران را ناگهان از زمین برداشتند ودر زیر خاک مارها ،عقربها وگزندنگان خطرناک هوای تازه ای را احساس کرده ناگهان جان گرفتند ، خوراکشان آماده بود ، پروار شدند .حال باید سوگوار آینده باشیم ودسته جمعی بخوانیم :ای آینده نا مفهوم ونا پیدا ،حجاب سیاه تو دنیارا پوشانیدجادوی احساس من پیشگوی من بوده وهستدر ورای این پرده هیچ نیست جز نابودیشادیهای ما تمام شد ، امروز بس غمگینمنیاکان ما خوب زیستند اما همیشه بیقرار وناراضی بودندبشریت دیگر نامی نداردزمین تنها یک تیمارستان بزرگ استبرده دارن بر خر مردا سوارند برده هائشان با کفشهای طلایکه پااداش آنهاست !!آیا آسمان نیز مارا از یاد برده است؟ای شعر مقدس چگونه ترا تحقیر میکنند ؟ وچگونه عظمت وبزرگی ترا از بین میبرنداین احمقها ، هیچگاه ترا بزرگ جلوه نخواهند داد مگر در راسته اهداف خودشانای شعر مقدس ، ببین چگونه این ساکنین غار اصحاف کهف ، فریاد میکشند وگلو پاره میکنندوتو همچنان والا در بالاترین نقطه شعور بشر یت نشسته ای. بگذار شغالان زوزه بکشند .ثثریا ایرانمنش . اسپانیا ، چهارشنبه 14 اکتبر 2015 میلادی .شهرک CU. -
آن مرد بوسه وتكرارپنجاه سال بر گشتم ، در راه سخت وناهموارتا شايد ببينم باز ، اى مرد آخرين ديدا راز سالهاى دورادور باز آمدى به رستاخيزاى از ديار كوچبده بى نام وبى نامه وآثارگفتم درست مي بينم اين روح اوست يا خوداوستاما به عين او بودا. سيما وقامت ورفتاربهت وسلام. وپرستش بود. بر سينه ات نهادم دستديدم مى طپد. قلبت ازعشق زنده وسر شارگفتى : بياد دارى مهتاب جوانى راآن شب كه با تو بنشستم، سر مست وگيج ونا هشياربوسيدمت به شيدايى. گفتى ، كه اى واى بد شد ،بدگفتم كه بهتر از اين چيست امضاى عشق را اقراربا گونه هاى سرخ از شرم با چشم هاى اشك آلودگفتى، برو ، برو ، رفتم. خاموش خسته دل نا چارآن مرد آخرين ديدار ميگفت وهمچنان ميگفتسخت است زندگى بى عشق مرگ است زيستن بى يارگفتم كه راست ميگويى رفتى ، ولى وندانستىمن ماندم و پشيمانى جان بى قرار وتن بيماراكنون. كه آمدى شادم آنى كه پيش از اين بودىآن سالها كجا ؟.. ناگاه در نا تمامى گفتارلب هاى تو به لبهايم . مهر سكوت زد ، يا مرگماندم كه شخص موجودم يا نقش خفته بر ديوارصبح است ميگشايم چشم در آفتاب تكرارىوان مرد بوسه وتكرار چون سايه رفته ديگر باراز بانو ي بانوان : شاعر بزرگ زنده نام سيمين بهبهانى با سپاس از هديه زيبايش (تازه ترين ها)
-
فانوس ارباب .2
طاهره مانند یک مجسمه وسط باغ ایستاد خانم جان همچنان که چادر نمازش را به زیر گلویش سنجاق کرده بود ، فریاد کشید “دیگه اینطرفا پیدات نشه فهمیدی ؟با صدای خانم جان مونس هم از اطاقش بیرون آمد ، با صورت درهمه رفته وخشمگین او هم دشمن تازه بود ، مونس ناگهان بسوی اورفت وبا مشت محکم به سینه اش کوبید ،تو دیگه خواهر من نیستی ، تو مدرسه به همه میگم ، دیگه دوستم هم نیستی ،صدای خانم جان از اطاق بلند میشد ، الله اکبر ، الله اکبر ؛ دختر ، نمیگذاری ، من نمازم را شکستم ، برو برو طاهره ، برو گمشو، ورفت سر سجاده ایستاد تکبیر دوباره بسته شد الله اکبر ، ……اما مونس درد داشت ، درد از دست دادن بهترین دوست وهمراز واینکه چر ا با مشت به سینه او کوفت ؟ او که گناهی نداشت ، چشمان قهوه ای درشت طاهره که بیشتر به مادرش شبیه بود لبریز از اشک شد وگریه کنان به آنسوی باغ وبطرف ساختمان خدمتکاران رفت دایه سر راهش ایستاده بود تا اورا بگیرد مشت محکمی هم به شکم مادرش کوبید ور فت درون اطاق مونس با اینکه عزیز ترین دختر خانواده بود وهمه گوش بفرمانش بودند اما هیچگاه از این موقعیت خود استفاده نمیکرد ، اما امروز خودش را تنها بی یار ویاور میدید از همه بیزار شده بود از دایه ، از طاهره از آقاجان واز همه مهمتر خانم جانش که همه امید او بود .
خانم جان از سجاده وجا نمازش لحظه ای دور نمیشد همه زندگی او همین بود ، تنها موقع ناهار ویا شام سر سفره ای که بر زمین پهن شده بود مینشتند بی صدا وبی آنکه سر ش را بالا بگیرد غذایش را میخورد وسپس به اطاق خودش میرفت کتاب دعا را برمیداشت ومشغول خواندن میشد ویا دوباره میرفت سر سجاده ، آقاجان جدا غذا میخورد همیشه ناهار ویا شام وصبحانه اش را غلام به اطاق او میبرد ، غلام یک مرد نخراشیده و نتراشیده که از ده آمد ه بود وکارهای سخت خانه بعهده او بود ، هم ناظر خرید بود هم هیزم میشکست هم کارهای آقاجانرا انجام میدا د، علی هم آشپز بود که برادر زاده غلام واز ده آمده بود یک پسر بچه هم بتازگی باین جمع اضافه شده بود با صورت پر آبله و.چشمان چپ که تنها کارش تمیز کردن باغ وحیاط خانه وحوض بود ، باغبان شبها بخانه اش میرفت وصبح زود میامد ، همسر باغبان هم هفته ای یک روز برای شستن لباسها بخانه بزرگ میامد در برف وسر ما وگرما این برنامه اجرا میشد ، بیچاره معصومه ، همه دستهایش از فرط شستن لباسهای مردان وخانم جان کج وکوله شده بود ،
اطاق مردان کارگر اما از زنها خیلی فاصله داشت .مونس شب دوباره باز آهسته بطرف تراس رفت باز نور فانوس را دید اما این بار فانوس تند تر حرکت میکرد به دنبال نور آن روان شد این بار برادر بزرگش بود که بسوی مستراح خدمتکاران میرفت !!! اما امشب طعمه طاهره بود ، دادش هم طاهره را جلوی مادرش مینواخت هم درخلوت وگاهی هم دایه را مینواخت جلوی دخترش ، خد متکار تازه تنها متعلق به میهمانان آقاجان بود که از ده به شهر میامدند ، مونس بعد ها این را کشف کرد اوشب گذشته همه چیز را دیده بود وفهمیده بود ، چون دوباره خودش را به جایگاه شب گذشته رساند وچشمانش را به درون اطاق انداخت برادرش را دید که چکونه دارد طاهره بدبخترا لخت میکند ، حال دراین فکر بود که سنگ بزرگی را بردارد وبر فرق برادرش بکوبد با آن هیکل نخراشیده دخترک بدبخت زیر دست وپای او مانند یک کبوتر بیگناه دست وپا میزد وزیر رو میشد دایه پشت به آن آن دو کرده وآهسته گریه میکرد ، مردان این خانه هر شب آنسوی ساختمان را ویا بگفته خانم چان توالت خدمتکارانرا بیشتر دوست داشتند ،مونس هر شب شاهد این بازی کثیف بود اما کاری از دستش ساته نبود ، خانم جان داشت باز نماز میخواند واین بار نماز جعفر طیار بود برای اینکه نذر کرده بود به مکه برود .مونس پس از چند روز قهر ولب ور چیدن روزی به اطاق دایه رفت ودر بغلش گرفت واورا بوسید وسپس گفت ”دایه چرا از اینجا نمیروی؟ چرا طاهررا با خودت نمیبری ؟دایه از این سئوال یکه خورد ، سپس به چشمان دختری که با جان او پیوسته بود نگاه کرد وگفت “از تو نمیتوانم دل بکنم ، بعد کجا بروم ؟ تو وطاهره هردو هم شیر وخواهرید چطور دو خواهر ودوست را از یکدیگر جدا کنم چر ا میخواهی من از اینجا بروم ؟مونس سرش را پایین انداخت ، اشکهایش سیل آسا روی دامنش میریخت ، گفت برو دایه برو با طاهره برو خواهش دارم برو ، برو ،دایه فهمید ، ودانست که دخترک چیزهایی را فهمیده مونس آنقدرها بچه نبود ، سرش را پایین انداخت، گویی از دخترک خجالت میکشید ،فردا شب جنازه دایه را درون اطاقش مرده یافتند ، از تریاکهای آقاجان کش رفته وآنهارا یکجا بلعیده وجان داده بود ،طاهره مات ومبهوت به جنازه کبود شده مادرش مینگریست ، نه گریه میکرد ونه شیون ، مونس به طرف او رفت تا اورا دربغل بگیرید ، اینبار طاهره بود که کشیده محکمی به گوش مونس زد ، وآب دهانش را به روی زمین ریخت ، مردانی با یک تابوت چوبی آمدند تا جنازه را ببرند به پزشک قانونی ، در چشمان طاهره برقی تازه میدرخشید ، برق انتقام ، بی هیچ حرکتی وسط اطاقی که مادرش درآنجا مرده بود ایستاد ، رختخوابها هنوز پهن بودند ولباسهای اونیفورم مادرش به میخ روی دیوار آویزان بود.خانم جان بینی اش را گرفت وگفت “وای حالا امشب باید نماز میت هم بخوانم سپس فریاد کشید ”ارسلان ، از فردا تو خانم کوچک را به مدرسه برسان ارسلان .گفت اطاعت خانم بزرگ ، اوف ،قیافه ارسلان با موهای وزوزی با چشمان چپ ونیمه بسته وصورت پر آبله از همه بدتر آن لبخند تمسطر آلودی که گوشه لبانش جای داشت ، مونس را به وحشت میانداخت .مونس دیگر طاقت نیاورد به اطاقش رفت وآنقدر گریست تا خوابش برد ، او بغل خوشبوی دایه اشرا هم گم کرده بودفردای آنروز طاهره گم شد ، از خانه بیرون رفت ، هیچکس خبر نداشت او به کجا رفته ، خانم جان میگفت “خوب معلوم است کجاست لابد به شهر نو رفته ، جایی که نداشت برود !!مونس دلشکسته ، گریان ، احساس میکرد تمام گناهان به گردن اوست ، خودکشی دایه ، فرار طاهره بهترین دوستش وبی تفاووتی اهالی خانه ، خانم جان تلفن را برداشت تا به دوستانش وقوم خویشهایش خبر بدهد آیا میتوانند یک خدمتکارتازه وجوان برایش پیدا کنند ؟.پابان -
فانوس ارباب
درباره زندگی شوپن نوازنده لهستانی نوشته بودند که » او شاعرانه دردمیکشید « اما درباره او باید گفت که او درد را شاعرانه میکشید ،
خطوط نامریی ونا هماهنگ گذشته مانند امواج الکترونیکی از مغزش عبور میکردند ناگهان دست خودرا بالا میبرد وگویی میخواست مگس یا پشه مزاحمی را از خود براند دستش را بسوی سرش حرکت میداد تا آن حشرات مزاحم را از خود دور کند دراین مواقع میشد درچشمانش درد را دید که موج میزند بین عشق ونفرت ، بین دوست داشتن ووظیفه وبین دشمنی اودراین امواج دست وپا میزد زیر وبالا میشد زمانی مادررا تا اوج یک فرشته مقدس بالا میبرد وبا سر جلوی او سجده میکرد زمانی فرا میرسید که اورا از اوج تابناک وجایگاه عزت ومقام والای خود فرو میکشید اورا میشکست ومانند یک بت شکسته ودرهم کوفته باو مینگریست ، سپس گریه کنان میگفت :
این چه کاری بود کردم ؟ چه میکنم؟ وچه خواهم کرد ؟ بیاد پدرش افتاد آقاجان سالها پیش شکسته ودر قلبش اوراکشته بود .شب مهتابی زیبایی بود ، همه اهل خانه پس از یک شب چرانی وگفتگو های مالی ودردهای زندگی وکارهای فردا یشان حال بخواب رفته بودند ( مونس) عادت داشت شبها روی تراس بزرگ بیاید وروی تشکچه ها مخملی وفرشهای گرانبهای دستباف بنشیند وچشم به آسمان بدوزد تا بتواند یک یک سنارگان را بشمارد :
خانوم جانم گفته هرکسی یک ستاره دارد وستاره ها هم تو آسمون با هم جفت میشن ) حال داشت به دنبال ستاره خودش وآنکه قرار بود بااو جفت شود در آسمان وسیع وصاف پرستاره زیر نور مهتاب میگشت، یکی یکی آنهارا میشمرد وبه دنبال جفت خود بود واین کار هرشب اوبود ، زمانیکه همه اهل خانه بخواب میرفتند او فورا به تراس میامد وچشم وبه آسمان میدوخت ، مونس عزیزدادانه وملکه خانه بود بین هفت برادر این یکی تنها بود وبیشتر با دایه اش اخت بود وبا دختر دایه اش که همشیر وهمسن او بود خانم جان به سجاده نمازش قفل شده بود وآقاجان در اطاق کارش بین کاغذها وکتابها وسازش وگیلاس مشروبش وگب زدن با دوستان وگاهی رفتن به کنار منقل آتش در اطاق دیگر سرگرم بود ، برادرانش همه بزرگتر از او بودند درگیر دختر بازی ها وهوسها وکم کم قرار بود که راهی دانشگاه بشوند ،يكشب همان طور كه به آسمان چشم دوخته بود ، نور ضعيفًى از لابلاى درختان بچشم او خورد از جایش بلند شد وفورا به جلوی نرده ها آمد ، نه امکان ند اشت که ستاره جفت او الان به زمین بنشیند ، نور تکان تکان میخورد گاهی نور پاینتر وضعیف تر میشد ترس بر او غلبه کرده بود این نور فانوس بود که جلو میرفت وصدای نفسی نیز شنیده میشد ، مونس خودش را عقب کشید تا دیده نشود سپس به دنبال نوردر فاصله کمی راه افتاد ، سایه مردی را دید با پشت خمیده که فانوس را به دست گرفته وداشت بطرف ساختمان خدمتکاران میرفت ، کمی جلوتر رفت ، آوه آقاجان بود که داشت به اطاق آنها نزدیک میشد خواست بپرسد که آیا چیزی لازم دارد اما ازخشم آقاجان که باو میپرید ومیگفت چرا تا این وقت شب بیدار است و.چرا به دنبال او آمده ترسید ، آقاجان به اطاق زنها نزدیک میشد اطاقی که دایه ودخترش وخدمتکار جدید خوابیده بودند ، مردان نوکران وباغبان درآنسوی ساحتمان بودند ، اقا جان خم شد وفتیله فانوس را کم کرد ، از پله ها بالا رفت ودرب اطاق که نیمه باز بود آنرا گشود ووارد شد ، خدمتکار جدید سراسیمه وارد راهرو شد ورفت در پشت آشپزانه خودش را پنهان کرد ، درب اطاق بسته شد ، مونس خودش را بالا کشید تا بلکه درون اطاق را ببیند اما قد او به پنجره کوچک که حالا کمی نور از آن به بیر ون میتابید نمیرسید ، رفت روی یک سکو ونیمتنه اش را خم کرد ، آقاجانرا دید که شلوار پیزامه اش را درآورد ورفت زیر رختخواب دایه دختر دایه کنارش خوابیده بود سپس آقا جان مشغول کارهایی شد که تا آنروز مونس ندیده بود گاهی هم دست دراز میکرد بطرف سینه دختر دایه ، وبهترین دوستش !
خدمتکار جدید به طرف حیاط آمد مونس ترسید وفرار کرد ،همیشه از این زن جوان نفرت داشت صورتش پر از آبله پیرهنش همیشه جلویش سیاه وچرک وبوی بدی میداد اما چون چادر نماز سرش میکرد کسی نمیدید آن زیر ها چه خبر است ،
مونس خودش را دوان دوان بسوی اطاق مادرش رساند ، واورا بیدارکرد:
خانم جان ، حانم جان ، مادر سراسیمه از خواب برخاست ، گفت چیه چی شده ؟ مونس نفس نفس میزد وبا دست به آنسوی حیاط اشاره میکرد ، خانم جان پرسید چی شده ؟
خانم جا ن جان جان ، آقا جان …. توی اطاق دایه بود ، من با چشمام دیدم ،
خانم سرش را به بالش های پر خود تکیه داد وگفت :
دختر مرا ترساندی ، آقاجان توالت آونطرف را بیشتر دوست دارد راحتر تراست الله واکبر از این دختر ، برو بگیر بخواب دختر پدرت رفته توالت ورویش را برگرداند تا دوباره بخوابد وزیر لب میگفت الله واکبر از این بچه های فضول …
مونس گفت ؛ نه آقاجان به توالت نرفته او …او… ، زن فریاد کشید بچه برو بخواب ،مونس دهاتن باز کرد تا آنچهرا که دیده بگویئ انم جان برگشت واورا زیر پستانهای بزرگ آویزانش گرفت وگفت :
نترس دترجان ، آقاجان هرشب آنطرف توالت میرود برای اینکه اینطرف ساختمان اربابی بو نگیرد ، برو ، برو بخواب چیزی هم بکسی نگو ، الله اکبر .
فردا صبح دایه ، با همان لباس اونیفورم خود باینسو آمد تا مطابق معمول ناشتایی دخترخانم را بدهد موهایش را شانه کند لباسش را بپوشاند وبه همراه دختر خودش بمدرسه بروند ، انگار نه انگار شب گذشته اتفاقی افتاده بود خانم جان مطابق معمول سر جانماز قفل شده بود دختر دایه آنسوی حیاط پایین پله ها درانتظارش بود ، نگاهی به دایه انداخت ، دایه اش هم بو گرفته بود دیگر آن بوی خوشی را که شبهای طولانی در بغلش میگرفت نداشت سرش را از زیر دست او بیرون آورد وگفت :
بمن دست نزن صبحانه هم نمیخوام ، دایه متحیر ایستاده بود سالها اورا با شیرخود بزرگ کرده بود مونس جانش بود مونس احساس میکرد که دایه هم همان بوی خدمتکار تازه ر ا گرفته است دیگر بوی گلاب نمیدهد بوی عطر قمصر بوی پاکی همیشگی را ،خودش لباس پوشید و ناشتا نخورده از پله ها پایین آمد دخترک منتظرش بود ، عروسک اورا بطر فش پرتاپ گرد وگفت :
دیگر با من حرف نزن ، از چشمانش شعله آتش بر میخاست ، سپس ادامه داد به بچه های مدر سه هم میگم تو خواهر من نیستی نه تورا دوست دارم نه دایه را وگریه کنان دورشد دلش میخواست هرچه در آن خانه هست به آتش بکشد بمدرسه رفت ، تمام روز گرفته بود وتمام روز اشک در چشمانش میغلطید چیزیکه شب گذشته دیده بود حالش را بهم میزد دلش میخواست بالا بیاورد از همه بد تر هم دایه اش را از دست داده بود وهم بهترین دوستش را که مانند خواهر اورا در کنار داشت .
غر وب دایه به دنبالش به مدرسه رفت ، محلی نگذاشت جلو جلو راهش را گرفت ودوان دوان خودش را بخانه رساند ورفت به اطاق ودر ب را بست .
طاهره دختر دایه آمد واورا صدا کرد ابدا محلی باو نگذاشت نزدیک غروب دوباره طاهره پیش خانم بزرگ رفت تا باو بگوید چه اتفاقی افتاده اما خانم بزرگ با تشر باو گفت :
برو گمشو دختره کثافت اکبیر ی دیگه اینطرفها پیدات نشه .ها ،
طاهره با چشمان گریان ودل شکسته به ساختمان آنسوی حیاط رفت .
بقیه دارد -
صبح روز بعد .3
بسرعت دوش گرفت ودندانهایهایشرا که با کلیپس طلایی به سقف دهانش چسپیده بودند شست وجابجا کرد با حوله حمام بیرون آمد در سایه روشن نور روز نگاهی بخودش در آیینه انداخت ، موهای ریز سفیدی نیز از آن زیر خودنمایی میکردند احتیاج به رنگ تازه داشتند ، به اطاق دیگر رفت ودر برابر آیینه نشست دوباره نگاهی به زیر بغلش انداخت درمقابلش انبوهی از انواع کرمهای سفت کنند برای صورت وپیکر وانواع روغن ها وچسپ ها قرار داشت پلکهایش افتاده بود دو لنز آبی را از درون چشمانش بیرون کشید بایدقطره میریخت چشمانش بدجور درد گرفته ورطوبت خود رااز دست داده بودند او یکی از قوطیهای کرم را باز کرد وبسرعت به زیر بغل وبازوانش مالید ، اما بیفاید بود باد کنکها گویی هوای تازه خورده بیشتر سر بیرون زده مانند دوحیوان باو چسپیده بودند ،پسرک در آن اطاق خرناسه اش به هوا رفته بود وبیخبر از غوغای درونی یاسی داشت خواب گوزنهارا میدید .یاسی جلوی آیینه مشغول توالت کردن شد لبانش بد جوری کج وکوله و.شل شده بودند احتیاج به تزریق جدیدی داشتند ، دست بکار شد ومانند یک نقاش ماهر با قلم ومداد ورنگ یک دهان خوش ترکیب وابروانی کمانی وچشمانی شهلا وشکیل برای خود ساخت لنزهارا به درون چشمانش گذاشت ، سپس با مقداری پودر وکرم اضافی گونه هایش را ترمیم کرد ، بطوریکه اگر انگشت در صورتش فرو میکرد ند یک بند انگشت کرم روی آن قرار داشت ….با خود فکر کرد :آه …. چقدر خسته ام اما هنوز کارهای زیادی مانده که باید انجام دهم پسران بزرگ شدند ورفتند دنبال زندگیشان وبیاد نمیاورند که مادری دارند ! خوب ، منه باید بنوعی خودمرا سررگرم کنم !!!اما این یکی ؛ این یکی با همه فرق دارد هنوز جای بکارت قلابیش جراحت بود وهنوز پسرک با تمام وجود از او میخواست که باو یک بچه بدهد ، آنهم پسر !!!آه اگر یک پسر بمن بدهی هرچه دارم بنام تو میکنم !……
قبلا پیر مردی گاراز دار خیلی چیزها بنام او کرده بود ، یکی از پسرها متعلق باو بودند اما بنام همسرش !یاسی دردلش گفت :بدبخت ، من خالیم ، هیچ چیز دربدنم نیست ، تو میخواهی بچه را کجا بکاری ؟ زمین خشک وبی حاصل است وآبیاریهای تو بیفایده ، تنها یک شکاف است که مانند یک جویبار زمین خشکی را تر میکند ، ولش کن خسته میشود باید به دیگران بپردازم .
باید هر چه زودتر یک جراح را ببینم ،
به جلوی کمد لباسش رفت لباسی آستین بلند انتخاب کرد آنرا پوشید لباسی که تمام زیبایی هیکل اورا در معرض دید میگذاشت یادداشتی نوشت وبر بالش سنجاق کرد ، » عزیزم صبحانه اترا بخور وهنگام رفتن درب را قفل کن وکلید را زیر پا دری بگذار« . قهوه ای تلخ خوردواز خانه بیرون رفت .
رفت بسوی سومین عاشق که درخانه خود درانتظارش بود ، دیگر شب نبود که گربه سمور باشد روز بود وخطوط نازک زیر چشمان وگونه هایش کاملا از زیر انبوه کرمها بیرون زده بود ، کرمها کار چندانی انجام نداده بودند ، دستمال گردن ابریشمی را برگردنش محکم کرد واز پله های ساختمانی که معشوق شب گذشته باو آدرس داده بود ، بالا رفت وزنگ درب را به صدا درآورد ، دستی به موهای رنگ شده انبوهش کشید در ب بزرگ چوبی کنده کاری قدیمی روبرویش باز شد ، اوف ، سلام ، میل داشتم با جناب ….
حرف بزنم تشریف دارند ؟ مردی که درب را بازکرده بود در حدود هشتاد سال داشت با کمر خمیده وعصا وسری یکدست صاف بدون مو! هه ،هه، آب دهانش از گوشه لبانش جاری بود ، من ؛ خودم هستم بیا بیا تو ،یاسی با خود گفت ، امکان ندارد ، صدای او خیلی جوان بود ، اما حالا هم صدایش نسبتا جوان است اما ….این پیر مرد قوزی با عصا ، با موهای ریخته وسر طاس ، نه ، امکان نداشت او در خیال یک مرد بلند قد مبادی آداب ، یک جنتلمن بود برجسته بو وصاحب .کمالشاید درب را عوضی آمده ام ، اما نه ، آدرس همین است پیرمرد سینه اش را صاف کرد وگفت بیا ، تو بیا خودم هستم ، خوشگله ولبخند چندش آوری به روی او زد ، یاسی سرش را به درون خانه برد یک آپارتمان قدیمی کهنه ، همه چیز کهنه فرسوده بوی ماندگی ، بوی پیری ، بوی مرگ از درون خانه به مشام اوخورد و یک کاناپه کهنه ، یک صندلی زهوار درفته مقدار زیادی ظروف ناشسته درون سینک آشپزخانه ، اما راهرو ها همه تمیز درب خانه حکایت از یک صاحبانه اهل سیاسیت ویا یک میلیونر میکرد .
نه ، اشتباهی آمده ام مدتی ایستا د سپس گفت . خود شمایید ؟ بله ، بله صدایتانرا شناختم و ….…..آه گل ، یادم رفت گل بخرم الان بر میگردم وسراسیمه از پله های مرمری سرازیر شد پاشنه بلند کفش او لیز خورد ویاسی با سر از بالا بر زمین افتاد ودیگر برنخاست . .
پیر مرد بالای پله ها ایستاده بود ، ومیگفت اهه ، من راضی به زحمت شما نیستم ؛ شما خودت گلی ، رفت به درون خانه ودرب را بست .پایان .
این نوشته قسمتی از زندگی زنی است که سالها قبل با او دوباره درخارج برخورد کردم ، از جوانی برای آرایش موهایم به سلمانی او میرفتم همیشه آراسته وپیراسته اما خوب …… بعد ها بمن گفتند دیگر باین سلمانی مرو جای خوبان است . ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
-
صبح روز بعد .2
همه احساس او اینجاست ، صبح هم گیج بود که رفت ، گرسنه هم رفت ،گلی خانم از قدیم با یاسمن دوست بود ، زنی قوی هیکل با قد بلند ابروان پر چشمان درخشان ونزدیک به هفتاد سال شاید بیشتر هم از سن او گذشته بود ، موهای روچانه او به سیفیدی میزد نگاهی به قد وهیکل یاسی که در روبدوشامبر اطلسی اش روبروی آیینه ایستاده بود انداخت ، در دل گفت ، نه بیشترا زسی سال نمیتوان باو سن داد .ببین ، یاسی ، شوخی را کنار بگذادر اینها جوانند وزود فریب ترا میخورند تا کی میخواهی آنهارا ببازی بگیری ؟یاسی کمی بفکر فرو رفت وسپس گفت ، تا هر وقت بتوانم آنها که نمیدانند من چند ساله هستم پوست قدیمی ام را بیرون انداختم همه چیز را از نو صاف کرده ام نگاه کن ، پیراهنش را بالا برد ، هیکل صاف ؛بدون ذره ای چربی ، شکم صاف پاهای شکیل وبلند دستان وناخن های کشیده با ناخن های بلند مصنوعی لاک زده که اکثرا آنهارا با دستکش میپوشاند ، نه واقعابیشتر از سی سال نمیشد باو سن داد ، حق دارد اما ….یاسی فریاد کشید :آنقدر آنهارا بازی میدهم تا یکی یکی زیر پاهایم بمیرند همچنانکه مرا ببازی گرفتند من امروز همسن وسال تو هستم اما میبینی که همه پیکرم جوان است چندی پیش با یک پسرک جوان خوابیدم وگفتم باکره ام وبیچاره فریب خورد با آن پرده پلاستیک که جراح برایم گذاشته بود ! باو گفتم آنقدر ترا دوست دارم که بکارتم را بتو هدیه میکنم تا بحال دست نخورده مانده ام!! بیچاره پسرک ، فردا گردنبند مروارید اصل مادرش را برایم هدیه آورد بعد هم رفت !کاری ندارد ، تو هم میتوانستی ، تنها کمی همت میخواهد این یکی یک تکه زمین بمن هدیه داده ویک خانه دونفر دیگر هم توی نوبت ایستاده اند وپشتش ر ا به گلی کرد ورفت .قردای آن روز یاسی صبح زود از خواب برخاست چهره اش پف آلود چشمانش به گودی نشسته یگر رمق نداشت دو حلقه کبود دور چشمانش را احاطه کرده بود شب گذشته بازتا نفس داشت با پسرک عشقبازی کرده بود گاهی قلبش ناراحت میشد اما هیچ به روی خود نمیاورد رمقش رفته بود کمر وپاهایش همه دردد گرفته تا مغز استخوانش درد نفوذ میکرد ، پسرک ابدا متوجه احوال او نبود ، دست بسوی پستانهای بزرگ او برد که مصنوعی بودند ، یاسی ابدا احساسی نداشت پسرک هم کاری به احوال او نداشت از احوال درونی او بیخبر بود تنها داشت اورا میخورد میخواست ببلعد سپس پاهای کشیده وصاف اورا از نوک انگشتان لاک زده اش بوسید تا رسید به لبان بوتاکس زده او لبانش را میبوسید یاسی احساسی نداشت ، درواقع هیچ جای یاسی متعلق بخودش نبود هنگام همآغوشی مجبور بود کرمهای مختلفی را مورد استفاده قرار دهد تا خشکی اپوست او از بین برود شب گذشته هم خواب نرفت مرد دوم درانتظارش بود باو گفت به زودی ترا خواهم دید ، بسرعت زیر دوش رفت معشوق پس از یک شب کامجوی کامل بیحال روی تخت افتاده بود یاسی زیر دوش نگاهی به هیکل خوش ترکیبش انداخت متجاوز از هیجده بار روی این هیکل عمل جراحی انجام داده بود اما امروز چیز تازه ای را کشف کرد پوست زیر بغل وبازوان او بد جوری بیرون زده بود ، آه این یکی را دیگر نخوانده بودم ، وای دوبادکنک چروکیده از زیر بغل وپشت بازوی او بیرون زده بود ….بقیه دارد … -
صبح روز بعد » داستان«
معلوم میشود که شب گذشته شب پر ماجرا وشلوغی را گذرانده ای یک شب وصال ! پوست صورتت صاف تر شده وچشمانت میدرخشد ، خوب مبارک است این یکی را کی ودر کجا به تور زدی ؟ جوان است یا پیر ؟گلی ( گلایول ) پشت سرهم اورا سئوال پیچ میکرد یاسمن سکوت کرده بود دردلش غوغا بود ، چگوه چهره وچشمانش اورا رسوا کرده اند آنهم اسرار خصوصی شبانه اورا ! بر ملا میساختند چگونه با همه سکوتش این زن چند مرده اورا به زیر سئوال برده ومیخواست اورا به حرف در بیاورد ؟ .لبخندی بر گوشه لبان قلوه ای وجذاب او نشست دهانش بسیار زیبا وخوش ترکیب با لبان برجسته لبریز از شهوت همهرا به دنبال خودش کشانده بود بیخود نبود که مردان همه در صف انتظار دردنبالش صف کشیده بودند ! وهمه در فکر تصرف این تحفه شیرین وشکر دهان بودند ! برای خوردنش سر ودست میشکستند همین الان توی صف ، عشاق منتظرند در انتظار یک اشاره !اما این یکی با همه فرق دارد ، نه خیلی هم فرق دارد اورا از دست نمیدهم اگر چه شیطان مجسم باشد کمی ترسو ست اما خوب یادش دادم چپکار بکند ، یاسمن اینهارا دردلش میگفت وگلی در انتظار جواب ، گوشه لبش را گاز گر فت وگفت :تو از کجا میدانی ؟ من ؟ نه با کسی؟ نه …. اما ته دلش ضعف میرفت یاد شب گذشته ، نه غروب گذشته ، پسرک سر ساعت پنج بعد از ظهر آمد واورا دربغل گرفت ومستقیم به اطاق خواب برد ودرب را بستند تا ساعت هشت ونیم صبح وخدا میداند چه غوغا ها کردند هردو تشنه وهر دواسیر !.نیمه شب بود که یاسی احساس تشنگی گرد ، گرسنه بود از ظهر تا بحال هیچ چیز نه خورده ونه نوشیده بود بلند شد تا بسوی آشپزخانه برود اما پسر جوان دوباره اورا به رختخواب کشید !…. آه بهم رسیدیم ، سرانجام پس از مدتها جنگ وگریز پس از سالها ، بهم رسیدیم !تو تو هنوز جوانی چقدردرانتظارت بودم برو ، بیا ، قهر . ناز دوباره آشتی عشوه ، گریه ، ، از امروز دیگر رهایت نمیکنم وبا فشار اورا زیر دستها وپیکرش زیر ورو میکرد ، دیگر هر دو از رمق افتاده بودند پسرک خوابش برده بود ، یاسی نگاهی به پوست سفید وپیکر زیبا وبازوان گرد ومحکم او انداخت آه چه شانه های پهنی دارد ، حال میتوانم تا ابد سرم را روی این شانه ها بگذارم !موهای انبوه وچشمانی که از فرط خستگی دیگر باز نمیشدند آیا درون این چشمان چه اسراری نهفته بود ابروان پرپشت وبهم پیوسته اش آنچنان روی چشمان اورا گرفته ومژگان بلند وسیاهش مانند چتری روی مردمک چشمان اورا پوشانده بودند ، آیا مرا واقعا دوست دارد ؟ یاسی از خود سئوال میکرد ، آیا راست میگوید ؟ بلی حتما مرا دوست دارد الان تازه ساعت هشت ونیم صبح است واو تا الان بیدار بوده ومرتب اورا طلب میکرد پر تشنه بود جوان بود خوش ترکیب بود ، صبح زود اورا روانه کرده بود تا کسی اورا نبیند وندانند که او برگشته ، تمام شب به یاسی میگفت آرزوی آنرا دارد که فرزندی از او داشته باشد ، بیچاره یاسی پسرک نادان باین هوا میخاست اورا پای بند کند بینوا بچه کوچلو ، .تختخواب پریشان ملافه ها درهم بالش ها روی زمین افتاده ونشان از یک شب پر ماجر میداد گویی جنگ بود بین این دو .آهسته بلند شد ، روبروی آیینه قدی سنگی گرانقیمت خود ایستاد یه چشمانش خیره شد گویی دولامپ پرنور آبی در آنها روشن کرده اند لبانش پر شده بسکه دردهان عاشق ودلباخته اش زیر رو شده بودند پوست صورتش صاف وبراق دستی به شکم خود کشید ، ابدا میل ندارم خودم را عوض کنم ، ترکیب خوبی دارم ، تلفن به صدا درآمد ، آوف باز این سر خر همیشگی ، آن شیفته دائمی ؛ خیلی خوب حتما روزی یکدیگر ا خواهیم دید ، گوشی را گذاشت ، اما حالا در برابر قاضی اصلی ایستاده بود کسیکه درتمام مدت زندگی مونس وهمراه واز همه مهمتر راز اورا میدانست ، حال داشت اورا به زیر ترکه سئوال میبرد ، نه ، به هیچ قیمتی این یکی را رها نخواهم کرد روحش را دزدیده ام خودش نمیداند با چه انرژی توانستم روحش را بگیرم او الان یک موجود بدون روح است . بقیه دارد -
نيشخند سرنوشتتقديم به مادرم ، كه ابن روزها پر دلتنگ اوبم !آخر اگر جدايى او از من وما گناه من بود. ، عذر گناه من معلوم است ، عمرى در كنارش با مهر وفا آسوديم وسپس تنهايش گذاشتيم ، كارى كه امروز طبيعت با من كرد ،آيا امروز در آن كوه بيرنگ وبا بيرنگ كوه آسوده اى ! همشهريان از دو سو آواى دوستى سر دادند عكسهارا برايم ميفرستند ، اما هنوز من به آن رودخروشان نرسيدم كه روزهاى تعطيل خودم را در آنجا غرق ميكردم ، مبرفتم زير وبا يك عالمه كف بالا ميامدم. آب ميغريد ، خروشان بود تو در گوسه اى با دوستانت مشغول بودى گله از بخت سياه. وگله از سر نوشت ، من بر خلاف جهت آب ميرفتم وتو فرياد ميكشيدى كه اگر به دماغه برسى رفتى ، ومن به دنبال يك دماغ بزرگ بودم ! آن روزها آن رود خروشان آن جويبار براى من كوچك دنياى بزرگ ووحشتناكى بود ومن داشتم در خلاف جهت آن ميرفتم بى هيچ واهمه اى خودم را دست جريان آب سپرده بودم بالا ميامدم وپايين ميشدم سپس مانند يك آدم برفى از ميان آبها بيرون ميامدم ، اسب نازنين مورد علاقه ات سم بر زمين ميكوفت ، بهانه پدر را ميگرفتم ، اگر برنگرديم پيش او ميروم درون دماغ !!!! يعنى جاييكه آ ب فوران ميزد وميغريد. ، أب سرد بود مانند يخ خورد شده. تو باچادر نماز وال خوشگلت با صورت سرخ وسفيدت وموهايى طلايى انبوه شكايت داشتى كه خوب ، پدرش در دشت كوير به دنيا آمده ، رنگ پوستش باو رفته ، دمدمى مزاج وبوالهوس وخوش گذران ، اينها را براى دوستانت واقوامت ميگًفتى ، از ده بر ميكشتيم به شهر پدرى ميرسيديم ،نكاهى به قد وقواره پدر ميانداختم با آن كت بلند وشلوار اتو كرده وآن كلاه وتعليمى كفشهاى واكس زده براق كه مرا به بستنى فروشى ميبرد درون بازار بزرگ يا فالوده فروشى ،همه آدمها باو سلام ميگفتند وجلويش خم ميشدند با خودم ميكفتم لابد آدم مهمى است ، اما نه يك آدم اهل هنر وكتاب وشعر تار ميزد براى دل خودش تو هم در اطاق ديگر مشغول نماز بودى وهر دقيقه يك الله اكبر بلند ميگفتى كه او ساكت شود ، سينى كوچكى از نقره با يك تنگ بلور ويك استكان كوچك ويك بشقاب هله هوله ودوستان منقل وسماور دود سيگار ،نفسم ميگرفت ،دلم ميخواست برگردم تا آن دماغه شنا كنم ، اين أرزو بگور رفت ،امروز مردانى از سر زمين تو بمن پيوسته اند آنهارا بو ميكشم شايد بوى ترا برايم بياورند، بشقاب ناهارم دست نخورده جلويم نشسته در عوض اشكهايم بفراوانى ميريزند ، بغض گلويم را ميفشارد ، راستى هيجده دانگ آب جارى تو چه شد ؟ باغ ما كجا رفت ؟ كدخدا چى شد ؟ زمينهايت وسر انجام آخرين خانه ات را كه برادر زاده خودت از دستت بيرون كشيد ،مادر جان ، بى بى ، مهر بانو ، امروز مرا دعوت كرده اند كه به زادگاهم بروم ، بكجا؟ به بك هتل مخروبه ؟ تازه جوابگو باشم كه در ابنمدت چهل سال در خارج چه گهى خوردم ؟!اى دل من ، آنچنان بنال كه زمبن هم بلرزد ، اى اشكهاى بى دريغ بفراوانى فرو ريزيد تا زمين وزمان از رنج من آگه شوند ، اى شعر ، بمن بگو كه كدامين خداى سر نوشت قلم بر پيشانى من گذاشت ؟ دلم براى دماغه تنگ شده بى بى ،دلم براى تو هم تنك شده ، بى بى .حال در انتظار تصاويرى هستم كه برايم برسند. شايد جاى پاى ترا. در آنها بيابم ، بى بى ،بانو ى بانوان .ثتقديم بمادرجانمثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، دوشنبه ، ٥اكتبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
خزاننرم نرمك تابستان پر ميكشد وسكوت سرد زمستان بر دشتها وكوهها ودرختان سايه اشرا پهن ميكند ،افق تاريك ميشود ، رفته ها رفته اند وآنها كه بايد ميروند ، دستگاه كامپيوترم ويران شده نميتوانم آنچه را كه ميل دارم بنويسم روى اين تابلت با حروف كوچك. وچشمان من كه ديگر حتا اشكرا هم در خود جاى نميدهند نوشتنم مشگل است .كبوتران كم كم به كنج لانه هايشان ميخزند ،مارمولكهايى كه تابستان درون باغچه ام ناگهان بيرون ميجستند كم كم به سوراخهاى خود بر ميگردند باغچه ام تازه لبريز از گل شده ، در نبودنم سبزيشان بى رمق بود با آمدنم جان گرفتند وغرق گل شدند عكس آنها را گرفتم مانند بچه هايم ! آنها نيز فرزندان منند .امروز تولد پسر بزرگم هست هرسال درچنين روزى بياد آن خزان تهران هستم وبياد صبح تاريك روشنى كه سوار تاكسى شدم به همراه زنى همسايه تا به بيمارستان بروم يك خيابان مانده به بيمارستان تاكسى من تصادف كرد ،مردان دو اتومبيل پياده شدند تا يقه يكديگرا بگيرند من درب تاكسى له شده را به زور باز مردم وبا پاى پياده ودل درد وكمر درد خودم را به بيمارستان رساندم ،پرستاران فورا جلودويدند انا من ديگر رمقى نداشتم ، مرا خواباندند با مسكن ها ومن دردهارا با سكوت تحمل ميكردم ، نيمه شب راس ساعت دوازه پسرى به دنيا أوردم به وزن چهار كيلو هفتصد وپنجاه گرم وامروز روز تولد اوست ، در آن نيمه شب هنگاميكه پسرم را اوردند تا ببينم ، از شدت ذوق وشادى گريستم پوستى سفيد وگونه ها قرمز. شاداب با چشمانى درشت وبراق داشت همه را مينگريست. ولابد از خودش ميپرسيد اينجا كجاست ؟ چرا مرا از خواب راحت درون لحاف گرم مادر بيرون كشيديد؟ دكتر باو گفت ،پسرم كجا را نگاه ميكنى ؟ روان شاد دكتر پرويز ورجاوند ودكتر امير موحدى هر دو بالاى سرم بودند ، اورا قهرمان نام گذاشتند تنها بچه اى بود كه در آن ماههاى اخير با اين وزن به دنيا آمده بود ومن همچنان نازك وقلمى وكمر باريك ماندم !!!!اطاقم غرق گل شده بود از طرف شركتم وكارمند ان ودوستان ، فردا به پدرش اطلاع دادم گويى اعليحضرت شاهنشاه به ديداربچه كنيزشان ميايند همراه با دوستان هميشگى كه حكم بادى گارد را براى ايشان داشتند ، ،.روزگار خوبى بود ، احساس كردم خداوند فرشته اش را براى روزهاى تنهاييم فرستاده ، كه فرستاده بود ،امروز سالها از آن روز ميگذرد ومن امروز چه احساس خوشى دارم ، احساس اينكه كسى را دوست ميدارم وكساني مرا دوست دارند ، كسى در آنسوى دنيا روحش را به پيكرم منتقل كرده است فرزندى تازه ، جوان ،با روح پاك وقلبى سر شار از مهربانى ،او نيز فرزند مهربان منستپسرم پدرش را از دست داد ، امروز تنهاست، لابد با دوستانش به درينكى ميرود ! بايد سر كارش حاضر باشد ،حكم بردگى وبتدگى را فرشته سرنوشت از روز ازل بر پيشانى من وفرزندانم مهر كرد، حال از اينكه آزاديم خوشحالم يك آزادى نسبى ،دوراز قيافه مادر بزرگ عبوس ، عمه ها ، عموها ونا پدري ،زاد روزت را تبريك ميگويم پسرم ، وسپاسگذارت هستم كه مردى شدى مردانه .ثثريا ايرانمنش ، دهم مهرماه ١٣٩٤ شمسى براربر با دوم ماه اكتبر ٢٠١٥ ميلادى ، اسپانيا.
-
دل به تمناى تو دارماين دشت شقايق را بياد بياور ، روزيكه چون يك كبوتر بر لب بام تو نشستم ، تو مرا نوازش كردى بى آنكه مرا پوش بدهى يا سنگ بزنىمن بسوى تو پرواز كردممانند يك شاهين تيز پر تو رميدى ،ورفتى و بر گشتى بتو گفتم من آهوى دشت نيستم تا شكارم كنى من عقابم ، تيز چنگال و تيز دندان. ديگر از تو جوابى نشنيدم ، آنگاه پاى در دامن خويش كشيدم اشك در چشمان نشست وبر گونه هايم لغزيد ، تو كبوتر أرام اين دشت بودى وچگونه بر عشق تو خنديدم .امروز عطر آن روزها در مشام جانم زنده شده ابرهاى تاريك بر سينه ام سايه انداخته ديگر خورشيد نمي خندد در تيرگى اين دل افسرده ديگر ساز افسانه سازان كار گر نيست ، دير زمانى است كه از تو دورم ودير گاهى است كه ابر سياه همچنان سينه ام را انباشته ديگر به زلال أسمان نمى انديشم ، بتو ميانديشم هر صداى پايى مرا به وجد مياورد ،اين تويى كه باين دشت خالى پاى نهاده اى ، اما دريغ صداى پاى رهگذرى است كه بى اعتنا از كنارم ميگذرد ، آيا آنچه را كه بمن نوشاندى زهر بود يا شهد عشق هر چه بود شيرين بود شرابى مستى آور بود ،از كجاى اين دشت عبور كردى ، آيا مرا ديدى ، چهره ام مانند آن گل شقايق سرخ شده بود ، پنهان بودم از ديد تو وتو آرام گذشتى ، گلها نيز عطر خودرااز دست دادندهمه سر به زير انداختند ،آنها ميدانستند كه تو هيچگاه به پشت سر نگاهى نخواهى انداخت ، ونخواهى ديد ، شايد روزى باد گردى بر شانه ات بنشاند ويا پروانه اى بر دوش تو بنشيند ولبخند ترا ببيند آن منم .امروز چه غم دارم كه اين شراب زهر آلود مرا خواهد كشت وخواهد برد تنها شادم كه با عشق تو خواهم مرد . ثچهار شنبه ،ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،
-
مادر بزرگدر كنار چىشمه سار زندگى كه بى مهابا ميگذرد ، نگاه مهربانانه آدمهايى كه از قبيله من نيستند ،اما با همان عطر وبوى مهربانى مرا در آغو ش داشتند .اى غم از من بگريز وبگذار اين لحظه هاى هستى را با تمام وجودم مزه كنم در تمام روز وشب در تمام ماه وسال وهفته ، در فضاى خانه ايكه خاك آن متعلق بمن نيست اما روح زندگى در آن ميتابد ،مانند نور خورشيد .روزى از خود ميپرسيدم كه :دركجاى اين فضاى تنگ من احساسم ر ا پرواز دهم،فضا تنگ نيست ،ما آنرا تنگ كرده ايم با خودخواهيها وزياده خواهيها ،روز گذشته تولد داماد كوچكم بود ومن (گرانى) بهترين وبالاترين جاى نشستن را در اختيار داشتم ،ميان مردمى كه ابدا از سرزمين من نيستند ،براى آنها سياستهاى بيرون مهم نيست ، آنها همانگونه مرا پذيرفته اند كه من آنهارا ،سي وچهار سال قبل اين پسرك كوچك ونا پخته داماد من شد ، هنوز خيلى جوان بودم ،اما پذيرفتم وامروز براى او بهترين مادر بزرگ وبهترين مادر زن هستم . واو بهترين وعزيز ترين داماد من ،پخته شده بود ،دوستانش عوض شده بودند ، آدمهاى ديگرى وجديدى را ميديدم ،ديگر از آن پسر بچه كه مرتب سيكار ميكشيد خبرى نبود ، مردى متين ،جالب وبسيار مهربان ،نه او ونه خانواده اش لحظه اى از من جدا نميشدند در ميان آنها غوطه ميخوردم ، مهربانى از چهره يكا يك آنها به روى من ميريخت ،خوشحال بودم ،شاد بودم .حال دانستم كه در فضاى محدود هم ميتوان بال انديشه را رها كرد ونوشت اگر چه گاهى ملال أور باشد ،در آن فضاى باز وپر آواز من توانستم كبوتر افكارم را به پرواز دربياورم زيستن در كنار اين انسانهاى بيگانه بمراتب بهتراز زيستن در چمن آلوده خوديها ستچندين هزار قرن از تولد انسان گذشته وما بجاى پيشرفت وپذيرفتن انسانها مانند حيوان بجان يكديگر افتاده و يكديگرا تكه تكه ميكنيم وبى اعتنا به قربانيهاى خود آسوده راه ميرويم ،بغض وكينه وحسادت يكى از خوراكهاى دلپذير ماست .من آن سپيده مويم كه در دل جوانم ،وامروز دانستم كه زحماتم بيهوده نبودند ، نه دروغ ،نه فتنه ، نه ريا ، نه دزدى ونه خود فروشى در زندگى ما جاى نداشته وندارد . ما استوار ومحكم مانند اسبهاى اصيل راه ميرفتيم .به خاطرات سي سال پيش بر گشتم. در ميان تيره گيها وتاريكيها وانسانهاى گمشده ،سى سال پيش آيينه كدر وسياهى جلوى رويم بود ، وامروز خاك آن آيينه را ستردم ،پاك كردم چهره خودرا در آن ديدم وتارهاى موى سپيد را،نه اشكى براى جوانى ريختم. ونه قطره اى كه روى آيينه را كدر كرده بود مرا دچار وحشت كرد ، در شكوه پيرى ،نشسته ام واحساس جوانى ميكنم . درياى خاطرات در پشت سرم جاى دارد بر نميگردم تا به آن بنگرم ،گاهى سنگ ريزه ها وفسيلها وماسه ها به دور پاهايم ميپيچند ، با يك أب ساده آنهارا پاك ميكنم ،خوشتر از شبهاى بهار ، عالمى ديگر كجا دارد خدا ؟ ومن هنوز در بهارم با آنكه ( گرانى ) هستم ،يعنى مادر بزرگ.ثثريا ايرانمنش . اسپانيا . ٢٦/٩/٢٠١٥ ميلادى .
-
نميدانم ، نه نميدانم ،تو رفته اى كه بى من ، تنها سفر كنىمن مانده ام كه بى تو ،شب ها سحر كنم “فريدون مشيرى “واقعا از اين دنيا ومردمانش سخت پريشانم و درمانده ، نميدانم چه روزى پيك اجل درب خانه را ميكوبد ويا از راه نامريى ديوار به درون نفوذ ميكند. ويا در وسط خيابان مرا غافلگير مينمايد ،ميل دارم هرچه زودتر بروم ، من متعلق باين مردم واين دنيا نيستم ،هيچكاه هم نبوده ام برايم شكنجه أور است كه خودرا عوض كنم وشبيه آنها شوم ، نه انگليسى شدم تا به پاسپورت آنهاافتخار كنم ونه اسپانيايى كامل تنها يك كارت شناسايى ابدى دارم ويك كتابچه قرمز اروپايى كه بتوانم از اين ديار به آن ديار بروم ،خسته تر بر گردم .پس از مدتها امروز تلويزيونرا باز كردم ، هر چه اشغال بود مانند همه جا بخورد مردم ميدادند چيزى كه برايم جالب است فهميدم كه سهقدرت دست در دست هم دارند و مارا مانند گاو وگوسفند ميچرانند ويا به بردگى ميبرند ، سياست ومذهب وبيزنس امروز دركليسا ديدم همه جمع شدند تا به يكديگر تمثال ومدال بدهند ،خانم شهردار با آن لكنت زبانش بى آنكه كسى باو راى داده باشد در يك محفل عصاى شهردارى را به دست گرفت ،وزير زبانى تنها ورور ميكرد ، مردكى بادكرده كه نورچشمى يكى از تاجران اينجاست وبساز وبفروش برادر بزرگ !!! در كليسا شده است او تصميم ميگيرد ،كارهاى دولتى وبعضا خصوصى همه فاميلى اند اينجا هم مانند سرزمبن اسلامى ماست تنها بجاى چادر ومفنعه شلوارهاى تنگ ميپوشند تا منافع نازنينشن معلوم باشد سينه ها همه ولو چهره ها همه رنگ شده موهها رنگ شده ، نه آنها به آدمهاى طبيعى كارى ندارند به انسانهاى فهيم احتياجى ندارند ، آنها گوساله ميخواهند وگاو ماده كه دنبال سينورا بع بع كنند وتنها باقيمانده جيبشانرا نيز تقديم اربابان كليسا كنند تا آنها به روح ام اتشان صلوات بفرستند .در نبودن من دها پاكت گدايى از طرف كليسا ها با مدال و زنجير وقلابى عكس سينيورا رويهم تلمبار شده بود همه تقاصاى انعام كرده بودند ، بى آنكه بدانند من در اينجا گرسنه ام ، بلى گرسنه ام چون نميتوانم غذا بخورم ، همه دندانهايم شكستند وخوردشدتد ودر دهانم ريختند ، يك دندانساز خوب پيدا نكردم اگر هم باشد متعلق به ” خودي”هاست ويا سه برابر بايد بپردازم تازه معلوم نيست كه دندان سگ را چگونه در دهان گاو ميگذارند ، اينها كه حاليشان نيست فرق دندان سگ ويا دندان مرده را نميدانند تنها برايشان زيبايى مهم است !.بتو ميانديشم ، اى عشق ، تنها منبع وروح زندگى منى ،تنها بتو ميانديشم ،عشق ،درب را بكوب ووارد شو ،كه خانه خانه توست .ثدومين نوشته ،از آى پد !ثريا ايرانمنش /اسپانيا/پنجشنبه/٢٤/٩/٢٠١٥ميلادىSoraya.iranmanesh @ gmail.com.spain /٢٤/٩/٢٠١٥.




