Category: General

  • اول وآخر داستان !

    هنگامیکه خشم ونا امید ی بمن فشار میاورد ، مینویسم ، نوشتن این داستان اول با گریه شدید شروع شد  وسراسر وجودمرا به لرزه درآورد  بهر روی آنرا آغاز کردم سعی داشتم کمتر با کلمات وواژه ها بازی کنم ،  کمتر به حاشیه میرفتم  این نوشته رنجی بزرگ  ودردی جانکاه بر روحم گذاشت ، بهر روی انسان کم کم دوستانش را از دست میدهد عده ای دوستند وعده ای آشنای قدیمی وعده ای رهگذر ،  اما این بار این درد آنقدر مرا ناتوان ساخت   که دیگر نتوانستم سکوت کنم  مدتی از نوشتن آن دست برداشتم  وقدرت تمام کردنش را نداشتم  ، من هرگامی را که برمیداشتم با یک درونگرایی وآگاهی وروشن نگری جلو میرفتم اما سالهاست که دیگر سر رشته را گم کرده ام آدمی بی تفاووت که تنها از پشت یک شیشه کدر دارد به مردم دنیا نگاه میکند ، هیچ آرزویی نداشتم وهیچ حرکتی مرا هیجان زده نمیکرد ، تنها بخاطر آنکه میان مشتی خارجی زندگی میکردم ، از هر ملیتی در زندگی خانوادگی من وجود دارد ومن باید به زبانها ی مختلف با آنها حرف بزنم زبانهایی که دردهایم را  عیان نمیکردند ونمیکنند . زندگی من همه در زد وخورد گذشت با باد وطوفان وباران نیز کلنجار میرفتم وهمیشه زور من میچربید ، اما کم کم خودمرا کنار کشیدم ، با آمدنم  باین سر زمین واشنا شدن با مشتی نا آشنا از هر قبیله وشهری ودیاری مرا به گوشه نشینی  کشاند ، دفترچه امرا پیش کشیدم ومانند دوران بچگی که برایم معشوق خاطراتی مینوشتم هر روز خاطرات روزانه ام را یادداشت میکردم وهنوز هم باین کار ادامه میدهم ، اما آنها پنهانند ودوراز دسترس چشمان بیگانه ، 
    امروز دوستی را از دست داده ام که سالها با او عیاق بودم ودیگری را که تازه پیدا کرده بودم به دست باد دادم چون با باد آمده بود باد هم اورا برد امروز احترام به حقوق شخصی وخصوی مورد پذیرش جامعه شده نباید نامی از کسی برد ونباید درمورد هیچ شخصی چیزی نوشت مگر با نام مستعار زیر عنوان ” داستان”  همه نامهای این قصه جعلی میباشند اما کارکتراشان واقعی است بلی امروز نظم ونزاکت مصنوعی بر همه جوامع حاکم است وآن نظم ونزاکت وادبی که من با آن خو گرفته بودم گم شد  ، بله آقا شما درست میفرمایید ، حرف شما واقعا قابل تامل وتفکر است ، اگر چه طرف یک چرند تحویل تو بدهد  .
    اما خوب ، خواب ژرف ریشه ها ، ریشه های گمشده  که دراعماق وجودم  فرور رفته مرا بسوی کسی فرستاد که خود یک ……
    این ریشه ها تنها بین اوراق کتابها جان داشتند  نه به هنگام تولد .
    دنیای من کتاب بود وهست  ودر کنار کتابخانه کوچک ودل

    خوشم من آمده ام باین جهان تا چند نفر دیگرا بوجود بیاورم شاید خود یک ریشه ویا یک سلسله شوم کسی چه میداند ؟ تمام کتب آسمانی را خواندم هیچ چیز عایدم نشد غیراز خرافات  تنها فهمیدم که جهان  درخور آتش است ، آتشی که اولین بار بشر آنرا یافت وتا امروز همچنان ادامه دارد تنها هیزم آن فرق میکند  .دیگر به دنیال هیچ واقعیتی نیستم ….

    امروز دراین دنیا مردانی زندگی میکنند که نیمه مردند ، نها بی هیچ رودربایستی باید از آنها پرسید چند بار با خودتان بودید؟  وآیا تا بحال با زنی بوده اید ؟ جواب اکثرا منفی است . درکتاب مقدس  وانجیل نوشته شده که این گناه بزرگی است !!!!  ودل پدرمان عیسی مسیح به درد میاید ، اما پدر هم در میان دود وآتش وخون گم شد . 
    روزی ازدواج یک امر مقدس بود ، امروز مردان با مردان همخوابه میشوند بچه هم آدابت میکنند وکلیسا هم درسکوت فرو رفته تنها مسلمین را میکشند ،  بیخود نیست همهرا به دعا واداشته اند .
    من موعظه نمیکنم ، دردی جانگاه بردلم نشسته که باعث آن خودم بودم حال باید آنرا به نحوی بیرون بریزم نوشتن خود یک داروی تسکین دهنده است .  
    . بقیه داستانرا فردا خواهم نوشت  اول میبایست این صفحعرا بعنوان صفحه اول میگذاشتم ، اما چون خاطرات پس وپیش میشوند 
    .مجبورم بدین گونه بنویسم …..ثریا . اسپانیا/
  • بخش چهارم " داستان"

    اوه ، جرجی ، یک چیزی اینجا غلط کار میکند ، من احساس میکنم راهی را عوضی رفته ام ،  راه مدرسه از اینسو است من به آشپزخانه پردود وگاز رفته ام ،  فکر میکنم گول خوردم ، من همیشه خودم راههارا انتخاب میکنم ، به کوهها نزدیک میشوم از آنها میترسم ، اما باز میل دارم کوههارا درآغوشم بفشارم وبر صخره ها بوسه بزنم ، هرکه سر سخت تراست برایم ارزش بیشتری دارد ، 
    جرجی چهره اش عوض شده بو.د ورنگ ترحم بخود گرفت ، سپس گفت فرار راه چاره نیست ، تو د اری از خودت فرار میکنی سپس د ستهایش را گره کرد وبر گردن ملیحه انداخت وگفت خوب فکرهایت را بکن راه برگشت نداری ، این مرد کاتولیک است میتواند ترا به درد سر بیاندازد ، 
    گفت، جرجی عزیزم ، تو مرا خوب میفهمی ، من درانتظار هیچ پیروزی نیستم  میل هم ندارم برنده شوم ، باندازه  کافی کاپ نقره درون گنجه ام دارم  میل دارم همانگونه که خورشید غروب میکند منهم  در پریشانی  غروب کنم ،  
    جرجی گفت : 
    من دوست توام ، اما به هرروی هنوز کسانی را  دارم که اگراین تحفه برایت دردسر ایجاد کرد دمشرا ببرم ، 
    از پشت شیشه های مه گرفته سایه آن مرد با کلاه بره سورمه ای پیدا شد خودش بود ، یک زن پا بسن گذاشته نیز با عصا با او همراه بود ، ملیحه دچار سکسکه شده بود هربار که عصبی میشد سکسکه میکرد چشمانش از فرط گریه سرخ شده ومستی اورا داشت از پای میانداخت روی پاهایش بند نبود ، 
    آنها ، مسافران از گیشه عبور گذشتن وبه به اطراف چشم دوختند ، در درست مرد چند کیسه وکیف بود وزن زیر بغل اورا گرفته به ریل چرخان چمدانها نزدیک میشدند ، 
    – جرج بیا فرار کنیم ، اصلا آنهارا ندیده بگیریم ، بیا فرار کنیم ، 
    جرج فریاد کشید بس است دیوانگی بس است ، اگر من میدانستم چه آتشی دردرون تو شعله میکشد شاید میتوانستم کمکت کنم همیشه خندان مهربان شاد امروز با این گندی  که زدی حال به کجا میخواهی فرار کنی ؟ 
    آه رحمت آسمانی برتو باد جرج  تو باید مرا نجات بدهی  شک مدار که روز مرگت به پیشوازت خواهم آمد وقهقهه خنده را سر داد .
    موسیو آلفرد یا هرکوفتی ، از پشت شیشه اورا دید ودست تکان داد اما ملیحه مانند سنگ ، یک مومیایی ایستاده بود ، آنها رسیدند اما سکسکه ملیحه هنوز ادامه داشت .
    ه…ل….لو ، بون…..ژور ……س…..لام ، مست مست بود ، موسیو آلفرد با کیف دستی چرمی اعلا وچمدانهایش روی چرخ داشت خواهرش را معرفی میکرد ومحکم دست جرج را فشار میداد ،ا ما ملیحه روی پا بند نبود ، همچنان عقب وجلو میشد ناگهان پرید ومردک را بوسه باران کرد وسپس با خانم مسن دست داد ، زن بیچاره هاج واج اورا مینگریست ، پر مست بود ، 
    بسوی پارکینگ اتومبیلها رفتند ، ملیحه گفت :
    خوشششش اااا مدیییده ههههه  ، برایتان ما بهترین هتلهای شهررو رزور کردیم اما اول باید ناهار بخوریم سخت گرسنه ام .
    از خیابانها متعدد زد شدند ، جرج جلوی یک رستوران نه چندان شیک ایستاد همه پیاده شدند اما ملیحه روی پاهایش بند نبود همچنان خنده وگریه را بهم بافته وچرند میگفت .
    آه …. ای خدای نیکی ها  آمده ای تا این بنده گنه کاررا از پلیدی نجات دهی  شک مدارد که اورا به بهشت رهنمون خواهی کرد حال دست این گنه کاررا بگیر تا …… دیگر نتوانست خودش را نگاه دارد وفورا بسوی دستشوی رفت تا بالا بیاورد ، آبی به صورتش زد درون آیینه کدر وشکسته دستشویی نگاهی به چهره اش انداخت . سپس مشت خودرا محکم بر آیینه روبروی حودش کوفت وگفت “
    خاک عالم برسرت کنند ، 
    تو بی آنکه این حیوانانترا بشناسی طرح دوستی میریزی ، بی آنکه بدانی سر بکدام سوراخ گذاشته ای عاشق میشوی ، آنهارا که از نزدیک میشناختی چه گهی بودند که حالا ؟ ….. تو داری کل زندگیت را فدای جز میکنی فدای یک ذره ، هم خدا هم خرما ، 
    در چه دوره ای داری زندگی میکنی؟  یک دوره وحشتناک  بیچاره جرج چقدر صبر دارد  ، حالا بخیال خود از ابتذال وقدار بندی به روشنفکری رسیدی ؟؟؟ اینها هم بارشان کتاب است تنها بارشان کتاب است ، دراصل به چیز دیگری فکر میکنند ، 
    آب خنک کمی حال اورا بجا آورد ، رنگها از صورتش پاک شده بودند ، ماتیکی به لبانش مالید ، لبانش ، ماتیک نیمه راه میان لب پایین او ایستاد ، چه چیزی را بخاطر میاورد ؟ هیچ ، برو گمشو ، 
    بسر میز برگشت ، موسیو آلفرد نگاهی به قامت او اندت لبخندی گوشه لبانش نشست وگفت :
    ماشالا ، هیچ فرقی نکرده ای ،( مانند ارمنی ها حرف میزد) ، کمی فربه شده اید اما خوب ماندید زن سرش پایین بود وجرج داشت به فرانسه باو توضیح میداد که چه غذایی بخورند ، ……..بقیه دارد 
  • بخش سوم " داستان"

    فردای آن روز جرج به دنبالش آمد اما قیافه اش بد جوری تو هم بود ؛ جرج تقریبا هم سن وسال خودش بود که بادختر کوچکش ازدواج کرد ، قبلا دو زن دیگر گرفته بود وچند بچه داشتد اما حالا سخت  عاشق دختر اوشده وسالها بود که عضوی از این خانوده وشاید هم خودرا بزرگ آنها میپنداشت ، یک شلوار کرم رنگ با یک بلوز یقه دار راه راه شیک پوشیده بود ، در ادوکلن خوشبویی نبزخودرا غرق کرده بود ، سیگار پشت سیگار  روشن میکرد ، معلوم بود خیلی عصبانی است  ،با هم به فرودگاه رفتند ، ملیحه به جلوی بار رفت ودستور یک ویسکی دوبل بدون یخ داد وسپس آنرا لاجرعه سرکشید سیگاری روشن کرد ، بعد میگفت :
    جرجی ، تو پینو کیورا میشناسی؟ من امروز پینو کیو شده ام اما دماغم را پشت رنگها پنهان کرده ام ، 
    روی پاهایش بند بنود عقب وجلو میرفت ، بطوریکه جرج مجبور شد بازوی اورا محکم بچسپبد ، 
    هواپیما از پاریس میامد ، وانها درانتظار ایستاده بودند، جرج باو گفت :
    ببین ، کاردرستی انجام نمیدهی ، البته من بتو حق میدهم بارها هم از تو خواستم بیا درطبقه بالای ما زندگی کن خانه خودت هست اما قبول نکردی ، حال رفتی این موجود ناشناس را از کدام سوراخ پیدا کرده ای ، شاید دزد باشد ، شاید قاتل باشد شاید قاچاقچی باشد ، توا زکجا میدانی از طول اینهمه سال او چکار کرده ؟
    – اوه جرج ، اینهمه بد نباش او چند زبان بلد ه ، حنتی زبان مارا هم یاد گرفته بعد هم ، یادش رفت چی میخواست بگوید رفت بیرون سیگاری روشن کرد تلو تلو میخورد ، بلند گو اعلام کرد که پرواز شماره …. هم اکنون لند شد یعنی به زمین نشست ، به و به الان سرو کله آقای داماد پیدا میشود ، وقهقه ای سر داد اما این خنده بیشتر هیستریک بود تا یک خنده شادی . عکسی را که قبلا موسیو آلفرد بوسیله ایمیل برایش فرستاده بود روی تلفن دستی اش داشت  ؛ مردی با موهای انبود چشمان درشت ؛ مثل عمر شریف مرحوم ، با یک دستمال گردن ابریشمی که به گردن بسته بود موهایش را بسبک مصری ها کوتاه کرده تا پیشانیش گشادتر شود ، جرج سیگار میکشید ودندان قروچه میرفت ، دخترا بحالت قهر از او جدا شده بودند  ، هوم مهم نیست فعلا …وزیر لب شروع کرد به آواز خواندن :
    بیا برویم از این ولایت من وتو ….واو همین را میخواست ، میخواست فرار کند بجایی برود که دیگر نه کسی را ببیند ونه کسی را بشناسد ، این مرد باو وعده های زیادی د اده بود :
    اطاق کارت آماده است بشین وبنویس ، خواهرم با ماست یک مستخدم هم داریم ، بچه ها هم زندگی خودشانرا را دارند الان وقت آن است که ما بفکر خودمان باشیم !! صدایش آرام ونوازشگر بود . خوب خدای آسمانها بالاخره من پیروز شدم !!!
    بعد فکر کرد به چه قیمتی ؟ 
    دلش مالش میرفت ، بیاد ( آن یکی) بود ، اشک چشمانش را پرکرده بود دوباره رفت یک لیوان ویسکی سفارش داد داشت حالش بهم میخورد ، بیادش نمی آمد که کی وچه موقع غذا خورده است ، آه ….ایکاش الان درانتظار او میبودم ! اما نه ! او پر ادا داشت پر لوس شده بود ، مدتها بود که اورا بیخبر گذاشته واو نمیدانست به کجا به دنبالش برود در لیست دوستانش دختران مکش مرگ مای زیادی قرار داشت وزنهایی که لخت وعریان بی پروا شکم سینه وباسن خودرا باو عرضه داشته بودند ، همه نوع زنی در لیست دوستنان  فیس بوکش ردیف بود ، لابد به همه آنها هم همان حرفها را میزد که بمن میگفت  برایشان به همانگونه عشوه میامد ،  اوه نه ، من از اینها نیستم ، من نه کالای بازارم ونه خریدار تو ، رفتم که رفتم ، رفتم که رفتم .مردم کم کم متوجه او میشدند ، جرج فورا خودش را باو رساند وبازویش را چنان محکم گرفت که نزدیک بود خون جاری شود . سپس گفت یا بیا برگردیم بخانه ویا درست سرجایت بایست ، کاری که تو کردی هیچ دیوانه ای نمیکرد .
    اشک به فراوانی از چشمان ملیحه فروریخت  ، اوه جرج …… تو. نم..ید انی…. جرج نه …تو نمیدان. وسرش را به زیر بازوی او برد تا مردم اشکهایش را نبیند ……….ادامه دارد
  • بخش دوم "داستان"

    ساعت از سه هم گذشته بود ، احساس سیری میکرد  ، بخوبی بیاد نمیاورد کی وچه موقع غذا خورده است آن غذای سرسری فرودگاه بیشتر حالش را بهم میزد ، خدا را شکر که فعلا رفت ، خوب فردا درباره اش فکر میکنم ، کدام فردا ، فردایی نیست چهل وهشت ساعت وقت داری ؛ اشکهایش بی اختیار به روی دامنش میریختند  توی بالکن به ردیف ساختمانها خیره شد  ساختمان  اولی با یک ردیف خیابان بلند به دومی وصل میشد ، زنان ومردان بیخیال  درامتدا دخیابان راه میرفتند ، رستوران روبروی خانه لبریز از آدمهای خوش گذران بود ، کودکان با سر وصدای بلند درون پارک میدویند ، حالش بد بود سیگاری تازه روشن کرد ، بد جوری دچار دردسر شده بود خداوند چقدر باو رحم کرد وقاضی چقدر مهربان بود ، از اول به قصه او گوش داد اشکهای اونزدیک بود قاضی رانیز بگریه بیاندازد ،درحال حاضر غیر از بیزاری از خودش ونفرت از آن مرد چیز دیگری دروجودش نبود هرچه بود بیزاری بود ، اندیشه هایش درهم شده بود ، به اطاق برگشت وخودش را روی تخت انداخت اما احساس میکرد که بگونه ای از حس ودرک خالی است ، بی تفاوت شده  ناگهان پرتوی درخشان در قلبش جهید ، اما به سرعت آنرا از خودش راند دیگر میل نداشت به آن (یکی) بیاندیشد  اورا کشته بود ، خونش را به صورتش مالیده بود  حال تهی شده بود ، خالی بود صبح زود که رفت تا سینی صبحانه اش را آماده کند ، آنرا با همه محتویاتش درون سطل زباله ریخت ، به اطاقش برگشت گلویش خشک ومیسوخت از درد تنهایی خسته ومیان تهی شده بود  ، دوباره به رختواب آشفته اش پناه برد ، بالش هارا به دور ریخت ، گریه را سر داد وسرانجام بسوی آخرین ملجا خود پناه برد .
    بیاد آن روز افتاد که بسوی گنجیه رفت وشیشه محتوی ویسکی را درون یک لیوان بزرگ ریخت وسرکشید ، تا انتهای روده ومعده اش سوخت ، گفت برای مردن هیچ راهی از این بهتر نیست ، انسان مست شجاع میشود ، همچنانکه شوهرم به هنگام مستی یک شجاعت کاذب پیدا میکرد وشاخ وشانه میکشید ،  
    آنروز ناهار درخانه دخترش میهمان بود به همراه جرج نشست رم نوشید . سپس گفت میخواهم چیزی بشما بگویم : 
    من تصمیم دارم با مردی عروسی کنم ! دخترک سینی چای را وسط اطاق ولو ساخت وجرج در پای گنجه مشروباتش خشکزده  ایستا د سپس لبخندی زد وگفت :
    حتما  حسابی شنگول شدی ؟ نه؟ 
    نه ، جرج جدی میخواهم بایک مرد حسابی عروسی کنم تو باید شاهد ما باشی بعد هم فردا صبح وارد میشود باید شما مرا بفرودگاه برسانید نمیخواهم مرا تنها ببیند ، 
    دخترت صورتش داشت آتش میگرفت قرمز شده بود همان راش  همیشگی همان کهیر عصبی باو دست داده بود ، 
    مامان ، نکند دیوانه شدی ؟ با کی ؟ چه کسی را میخواهی وارد زندگیت کنی ؟ لابد ……
    نه ، نه ، عزیزم این همسن خودم هست بزرگ شده اروپاست با کولتور وبا فرهنگ است با و هزار حسن دیگر که نمیدانست به آن مرد ناشناس ، داد .
    جدی میگم ، واقعاجدی میگم ، سک سکه اش گرفته بود میان خنده وگریه میان اشک غم وشادی مصنوعی ، بلی میخواهم یک نره خررا بیاورم بر بالای سرم بنشانم وزیر نام آو بر همه حکومت کنم ، این نره خر درس خوانده ، سوربون رفته وبا چند زبان زنده دنیا آشنایی دارد ، وسپس رو به جرج کرد وگفت ، جرجی عزیزم تو میتوانی با او  فرانسه حرف بزنی مگر نه  واین نه بایک سکسکه همراه بود .
    خوب ! بچه ها ، تا فردا که باید به فرودگاه برویم وآقای دامادرا بیاوریم ،.
    دستهایش را به روی شقیه هایش گذاشت ومحکم فشار داد  ، ایشکاش از مغز تهی میشدم ، ایکاش مانند همه این شلخته های اطرافم سجاده میانداختم ونماز میخواندم ومردم را فریب میدادم ، ایکاش ، ایکاش میمردم ، پیشانیش را چند بار محکم به دیوار کوبید ، ایکاش خونریزی مغزی بمن دست میداد واز مغز تهی میشدم ، مانند همین ها که هرروز دراطرافم میبینم  ، ایکاش اینهمه حساسیت نداشتم بیماری بدی است این حساسیت نسبت به هرچیز وهرکس ، چرا بی تفاوت نیستم ؟ بار دیگر بسوی اطاق رفت وچشمانش را بسوی یک ردیف مورچه دوخت ، اما ازاو که منتظرش بود هیچ خط وپیامی نرسیده  بود ، 
    انگشت وسطی را حواله  لپ تاپ بازش داد وگفت ، هه هه . خیال کردی ، ترا کشته ام ، خودت خبر نداری وقتیکه از خواب بلند شوی میفهمی که مرده ای بیش نیستی ،من در تو در پی ارزشنهای اخلاقیت بودم درپی اصالتت ، نفسس بشماره افتاده بود ، گریه را سرداد  سرش میچرخید  خوب ، جونی ، منتظر چی هستی ؟  با تو خوش بودم میان یک پیوند نا گسستنی  ترا به همانگونه که بودی پذیرفتم  بارت گران بود  غوغای دنیای اطراف را فراموش کرده بودم  حال میفهمم ، تنبیهی را که مستحق آن بودم تا به امروز از من دریغ داشتتند وحال مرا تنبیه کرده اند ، خوب دیگر منتظر تو نیستم  ، درانتظار یک مرده نمیتوان نشست ، تصمیمی را گرفته ام ، ……..بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / یکشنبه 
  • داستان

    قسمت اول .
    وکیل گفت : 
     این بانو  در یک شوک عصبی ودر حال مستی  تن باین ازدواج داده است ، حقیقت هم همان بود ، قاضی زیر چشمی نگاهی به زن انداخت ، وبا خود گفت :
    نه ، امکان ندارد چنین زنی بتواند بیهوش ومست باشد ، باید بیشتر در باره اش فکر کنم ، چشمان قاضی مهربان بود ، وکیل طرف ضرب دیده پر سر وصدا میکرد از آن فرانسویهای پر شر وشور بود ، دادستان پرسید خوب برایم بگویید ، چی شد .زن نگاهی باطراف انداخت دادگاه خصوصی بود وغیراز فامیل کسی حق ورود به آنجارا نداشت  واین به درخواست خود او بود ، خوب جهنم منکه همه چیز را ازدست داده ام اما بگذارد حد اقل یکبار پیروز بیرون بیایم ، چشمانش را به سقف دوخت ، چیز زیادی بیاد نمیاورد ، تنها گفت :
     آخرین چیزی که بیادم مانده داشتم با انگشتانم ته گیلاس را پاک میکردم دیگر مشروبی باقی نمانده بود ، وسیگارم هم ته کشیده بود ، رفتم روی بالکن فکری بسرم زد که خودمرا پرتاپ کنم ، 
    دراین بین وکیل طرف ادعا کرد :
    که نگفتم این خانم دیوانه است ودچار اعصاب ویران ودیپرشن حال موکل مرا به خسارت مادی ومعنوی …قاض اورا ساکت کرد وگفت :
    ادامه بدهید ، بعد چی شد ؟
    زن ادامه داد که :
    هیچ برگشتم توی اطاق کارم ونشستم پای ایمیلها  دوباره دیدیم که ردیف ایمل درخواستی از طرف جناب آلفرد .ف برایم رسیده یکی را باز کردم ناگهان هوس کردم سر بسرش بگذارم . اورا از قدیم میشناختم . باو گفتم میل داری با من ازدواج کنی ؟ او هم فورا هزار بوسه الکترونیکی برایم فرستاد وبعد خوب …..داستانرا خودتان بهتر میدانید وگریه را سر داد .قاضی اورا به جایگاه برگرداند . دو وکیل را خواست با آنها پچ وپچ کرد برای آن زن دیگر هیچ چیز مهم نبود ، هنوز دریارا داشت ، میتوانست درصورت باخت خودش را …عجب دیوانه ای شدی .
    قاض بنفع زن رای داد . دادگاه تعطیل شد ووکیل  طرف با عصبانیت درحالیکه زیر لب به فرانسوی وانگلیسی دری وری میگفت اثاثیه اشرا جمع کرد وبرد .
    ملیحه ؛ پر خسته بود همه فامیل با او بوندن زیر بغلش را گرفتند واورا به اتومبیل هدایت کردند ، 
    دادستان باو گفته بود ، تنها کسانی که درزندگانی غرق میشوند رستگار میگردند ، کاتولیک خوبی بود .
    ملیحه بخانه برگشت ، دیگر خانهرا هم دوست نداشت ، نگاهی به اطرافش انداخت ، سپس باخود گفت :
    امثال این قاضی  خیلی کم هستند کسانی هستند که  دروجودشان نژاد بشری تکامل یافته است .
    سیگاری روشن کرد ودرسکوت نشست اطاق ساکت بود ،  از خودش بیزار شده بود دوش آب سرد وگرم هم کاری از پیش نبرده بود دراین چند روزه آنقدر خود را شسته بود که دیگر پوست نازک بدنش داشت کنده میشد .
    نگاهی به بوفه انداخت ، 
    اوف لعنتی درون تو آن شیشه شیطانی بود که مرا باین روز انداخت خوشبختانه دیگر هیچ مشروبی درجلوی دستش نبود ،
    چمدانش هنوز بسته ودر گوشه اطاق خوابش نشسته بود  ظاهرا قرار بود به برای تایید مسافرتش به دفتر هواپیمایی برود  همه چیز آماده بود  واو ” آن مرد که حالا همسر او شده بود” باو گفته بود اگر میتوانی اندکی زودتر بیا ،  پیش از رفتن او در ازدحام فرودگاه یک ناهار سر پایی خورده بودند ، اینها همه داستانهای روزهای بعد میبودند باید بر میگشت وآنچه دردرونش نشسته بیرون بریزد ، گریه ها کاری از پیش نبرده بودند ، او چهل وشش ساعت وقت داشت تا سفرش را آغاز کند .
    بیاد آن روز کذ ایی افتاد آن صبح تاریک بارانی ، با حال تهوع وسر درد از تختخوابی که متعلق باو نبود بیدار شد از روزهای قبل گیلاس مشروب از دست او نمی افتاد  حال شب گذشته وشب ازدواجش باندازه یک تانک شامپاین اهدایی همسرش را نوشیده بود بطوریکه اورا روی دست به اطاق بردند ، چیز درستی بخاطر نداشت ، عریان بود ، وگوریل درکنارش داشت خروپف میکرد با بدن پشم آلود وموهای انبوه ، 
    آه روزهای قبل  چه حرفهای گنده گنده ای بهم میزدند ، او ملیحه را سر زنش میکرد که شما در سر زمینتان غیرا از افاده ونفت وگاز ومعدن هیچ ندارید همه تنبل بار آمده اید ،  چند استثنا هم دارید چند کاشف ، چند شاعر چند فیزیکدان اما آنها رفته اند وکسی دنبال ه آنهارا نگرفته است نویسندگانی که تنها روحشانرا به رخ بقیه میکشند ، چقدر اورا تحقیر کرده بود،  او ازواقیعت کمتر خبر داشت او به فرعونش مینازید ، با اجدادش که مومیایی شده اند .حرفهای زیبای میزد ، معلوم بود لبریز از معلومات است در سوربون  درس خوانده بود وآنچنان شیفته مولانا وعطار بود که زبان فارسی را نیز یاد گرفت تا بتواند آنهارا نیز با زبان اصلی بخواند ، نه مغز متفکری بود ، اما من تفکر لازم ندارم ، من هیچ چیزی لازم ندارم ، نه ، تو با اینهم معلومات در کله بزرگت نمیتوانی مرا برای ابد نگاه داری ، من آزادم ، 
    سرش بشدت درد میکرد ، بلند شد به حمام رفت درون آیینه خودش را تماشا کرد ، اوف  حالم از تو بهم میخورد زن، این چه کاری بود کردی مگر میخواستی همسر سایکولوپدیا بشوی ، این مرد ذره ای احساس ندارد همه چیز او قراردادی است .
    نیاز به عدالت وآزادی اولین حق بشر است او ترا اسیر میکند ، هنوز دیر نشده ، فرار کن ، برگرد ، 
    رفت زیر دوش وتا توانست خودش را شست وگریست ، بیفایده بود ، با حوله حمام زیبایی که پشت درآویزان بود وارد اطاق شد 
    او هنوز خرو وپوف میکرد آهسته لباسش را برداشت  ، آن گل مصنوعی سفیدرا درون سطل آشغال انداخت گردنبد طلایی اهدای عروسیش هنوز روی میز بود بی آنکه به آن دست بزند کیفش را برداشت با پای برهنه خودش را به دفتر هتل رساند وتقاضای یک اتومبیل کرد تا بخانه برگردد . تازه فهمید گه کجاست ، دربهترین وبزرگترین وتازه سازه ترین هتل شهر ….بقیه دارد
  • من ترا مشغول ميكردم دلا……
    از اين مردم واز اين دنيا نبايد هيچ توقع داشت ، تنها يك احمق ، يا يك ساده لوح ممكن است به كار ومردم اين دنيا اعتماد كند ، بهترين خوراك امروز آدمها خون است وبهترين سر گرميشان أدم كشى و بهترين شغلشان قاچاق ويا جاسوسى ، وتجاوز ، تنها يك ساده دل وساده انگار  در انتظار يك شيوه مردمى است ، ودر انتظار حضور انسان ، واين انسانى كه من أرزوى ديدار  اورا دارم قرنهاست بخاك سپرده شده وبقول مولانا ديو دد جاى آنرا جاى أنرا گرفته است ، بايد پرده ارا كشيد ودرب هارا قفل وزنجير كرد ، به چهره خندان وكلمات دلكش و دل انگيزشان  ابدا اهميتى نداد ، بايد مانند آنها دروغ را پيشه كرد وبا مردم مانند موم درون دستهايت بازى كنى ، من بشدت متاسفم كه بچه هارا نيز  با روش خودم بزرگ كردم كه حتى كوچكترين حركت غير انسانى را نيز نميتوانند بپذيرند اطرافم را خلوت كرده ام ميل ندارم با هيچكس تماسى  داشته باشم ، من نه گرگ خونخواره ام ونه حيوان دوپا ، انسانى هستم كه با شيوه انسانى راه ميروم ،كودكى نو پا هستم كه هنوزدرون  درياى پاك گذشته شنا ميكنم ،مردم امروز را با چشم دل ميبنم در حاليكه بايد با ديد تيغ ديد ، همان تيرى كه آنها در دست دارند وقلبت را سوراخ ميكنند ، قفسه من لبريز از كتب شاعران است هر كدام را كه باز كنى فريادى از نامردميها ونا روايها وريا  ميان خطوط آن بگوش ميرسد ، هر داستانى را كه ميخوانى كمتر يك انسان ميابى هر فيلمى را كه ميبنى كمتر قهرمان روياهايت در آن حضور دارد ، همه خودشان را در يك لفاف تظاهر پوشانده اند ،  هرچه هست دروغ است ومن به كدام دنيا تعلق دارم ؟ امروز بياد لعبت شيبانى افتادم لعبت والا زنى والا وزيبا شاعرى متفكر واجتماعى ،از خانواده بسيار روشنفكر وقديمى حال فلج ،تنها ،در گوشه اى از يك اطاق تك وتنهاافتاده تنها دخترش وچند دوست قديمى باو سر ميزنند دوستانى كه در صف انتظار ايستاده اند ،عمر طولانى گاهى هم چندان خوب نيست ، دنياى پاك وتميز ودست نخورده تو تمام شد امروز   اين خودفروشانند كه زير يك نقاب دارند از پله هاى زندگى بالا ميروند ، تو  چرا وچگونه چهره اترا عريان. ساختى ، چرا به همه اطمينان كردى وهنوز هم ميكنى مردم  اين زمانه نانرا به نرخ روز ميخورند وتو نان را از دهانت ميگيرى به ديگرى ميدهى ، نام اينكاررا تنها بايد حماقت ودانست نه يكرنگى وصفا ووفا ،. مردم أن نيستند كه تو در پندارت  دارى ،تو باگرگها وحيوانات  آدمخوار طرفى نه با انسان ،
    خوب ، از ديو. دد ملولم وانسانم آرزوست ،تنها با همين أرزو به زندگيت ادامه بده چون ديگر نشانى از انسان نيست ،تمام شد، هرچه بود وهركه بود تمام شد خودترا براى مقابله با حيوانات  أماده كن ،دهانت را باز كن ويكى يكى را زير دندانهايم  پاره كن ، سليطه باش، مثل خودشان ،
    اما براى ساختنم دير است ميل ندارم عوض شوم ، دست ديگرى هست كه نامريىست است دست بموقع از آستين طبيعت بيرون ميايد خود ميداند كارش چيست ،ث
    ثريا ايرانمش، شنبه ، 
  • تارنما 
    امشب بى نهايت غمگينم ، غمين ترين. شب زندگيم را دارم ميگذرانم و در اين اميدم كه فردا بهتر شوم ، مرگ ناگهانى اين زن آنهم در اين شرايط وحشتناك مرا تقريبا دچار اندوه شديد كرد ، ديدم ما ملت نا نجيب ايرانى تا حد به پستى  ونا نجيبى سقوط كرده ايم ، ديدم چه چهره وحشتناك وكريهى در با طن داريم ،همه در در ونمان يك شيطان نانجيب خفته است ،
    امشب از آن شبهايى است كه ميدانم مانند شب كذشته نخواهم خوابيد ودر اين فكرم كسانيكه امروز بشكن وبالا مياندازند أيا به عواقب زندگيشان ميانديشند ؟ احساس بدى دارم احساس اينكه نتوانستم به كمك او بروم حد اقل در آخرين لحظه دركنار او باشم ، ويا با او خدا حافظى كنم ، تازه از نروژ برگشته بود وميگفت بدترين سفرم بود هيچ نپرسيدم چرا ؟  ميگفت چرا أنقدر دور رفتى كه نتوانيم  بهم برسيم ؟ ميدانستم از دست او كارى براى من ساخته نيست اما من ميتوانستم باو كمك كنم. ، امروز پسرش با يك كيسه بزرگ خوراكى كه او از نروژ براى من أورده بود بخانه ام آمد ودر كنارم نشست وگريست برايم گفت كه يكشب ، بيخبر ناگهان حالش بهم خورداورا به بيمارستان رساندم . دوهفته در اطآق مخصوص بود سپس اورا به يك اطاق تنها در انتهاى راه رو ميبرند ،پسرش از او خدا حافظى ميكند ، يكساعت بعد باو خبر ميدهند برگرد مادرت رفت !!سراسيمه بر ميگردد زن بيچاره با سر به زمين  افتاده. نيمى از استخوان سرش شكسته چشمش كبود وآخرين نفسها را كشيده بود ، معلوم نشد از تختخواب افتاده ، يا از ويلچيربا . سرم وسوند وغيره گويا چند  بار هم زنگ ميزند اما پرستارى باو نرسيده بود واين سرنوشت وعاقبت ما ملت شريف ايران است كه هركدام بخيال خود درجايى نشسته و خودگنده نمايى وگنده دماغى ميكنيم ، هر كدام شهبانوى تاج گم كرده ايم ، آه لعنت ابدى بر شما ملت ومردم باد نام انسان نميتوان بر شما نها.د هركدام سر در توبره خود كرده ومشغول نشنخوار كثافات خود هستيد ، در طول مدتى كه ا.ز انگلستان باپاى شكسته برگشتم حد اقل روزى چهار باو زنگ ميزدم وحالش را ميرسيدم  ، در آخرين بار گفت :
    آنقدر ضعيف هستم كه نميتوانم گوشى را به دستم بگيرم گوشى  روى تختخواب ومن دراز كشيده ام هر بار ميپرسيدم كارى دارى ميگفت نه داروها حسابى جگر اورا سوراخ كرده بودند ، تنها يگانه پسرش با او بود وبس وديوار ها ى خانه كوچكش ،گربه اش تازه مرده بود براى گربه اش ميگريست ، اين سر نوشت يكا يك ما كسانى است كه ميل نداريم خودرا بفروشيم و سجاده ريارا بر دوش بكشيم ،ميل نداريم دست در دست مافياى مواد وأسلحه وقاچاقچيان  كهنه كار وحرفه اى بگذاريم ، عده اى سرها ا زير برف دم شان را هواا كرده اند بخيا ل آنكه كسى آنهارا نمبيند ونميداند كه آبشخور آنها از كجاست ، ايكاش قدرتى مافوق قدرت يك انسان عادى داشتم وميدانستم با اين جماعت چه بايد بكنم ، همه دروغگو ،ريا كار ، وخودخواه ، اوف ، حالم را بهم زديد ،همان بهتر كه معاشرتى با شما ندارم ً همان بهتر كه گاهى با زبان طعن وگاهى شيرين شمارا بباد تمسخر ميكيرم ، نه در اين دنيا انسانى وجود ندارد شايد ما تنها وآخرين باشيم كه مانند دايناسورها نسلمان ناپديد ميشود ، اين آخرين دكمه از لباس ابريشمى من بود كه افتاد ميل ندارم ديگر در لباس چرك  شماها راه بروم وشبيه شما باشم ،من عادت دارم بر خلاف جريان آب شنا كنم تا بحال  هم همه امواج وحشتناك را شكست داده ام بازهم فدرت دارم ،اما با شما همراه نخواهم شد ، فريب شمارا نيز نخواهم خورد تنها گاهى هوس بازى بسرم ميزند، دمتان خوش خوش بخ انيد كه اين شتر درب خانه شما هم خواهد نشست ،ث
  • خاطرات

    دستکاری  خاطرات باید همیشه آگاهانه  وبه قصد همراه شدن  با همه جریانهای روز باشد ، نباید ضعف چشم ویا ضعف پیری را بهانه قرارد اد وتنها به خاطرات شفاهی پرداخت .
    خاطرات شفاهی را ما ویراستار میکنیم وآنچه میل داریم میگویم ، اما درموقع نوشتن باید وجدان را نیز بحساب آورد  عده ای شاید این نوشته هارا بخاطر بسپارند ودر آینده راست یادروغ آن بهر روی عیان خواهد شد .
    خاطراتی که سالها پیش اتفاق افتاده در ذهن میماند ، اما بعضی راها بعمد باید فراموش کرد ویک پرده فراموشی روی آن کشید خاطرات این روزها در سن وسال ما خیلی کم اتفاق میافتد ، چیز جالبی نیست که بتوان آنرا نوشت ، هرچه هست جنگ است تجاوز ووخونری و مهاجرت و آواراگی وبدبختی وگرسنگی وفقر کمبود غذای کافی وکمبود زمین ، البته کره زمین برای همه جا دارد اما همیشه هستند عده ای که مال دیگرانرا نیز به یغما میبرند در نتیجه ساختارهای بیشمار و بالارفتن بساز وبفروش وبرجهای عظیم زمینی دیگر نیست برای کشت هرچه هست صنعتی ودرکارخانهه ها ساخته  میشود بنابر این همه به یک بیماری مبتلا میشوند آنهم “سرطان” است . امروز پستانهای اکثر زنان بریده وبجایش پلاستیک گذاشته اند موها همه ریخته بجای کلاه گیس نشسته است .
    دیروز یکی از نقطه های زندگی گذشته من از دنیا رفت اینکه میگویم نقطه تنها یک نقطه بود او مرا بیشتر میچسپید تا من باو ،  او به زیباییهایش مینازید ومغروربود من به قدرت پاها واندیشه ها وروحم ، راهمان یکی نبود ، افکارمان جدا بود اما بازهم یکدیگررا میدیدیم ، همسره اوو خود او  درمحلی کار میکردند که همسرم ریاست آنجا را داشت بنا براین رفاقت با همسر رییس کلی مزایا داشت ، امروز خاطرات مانند جامه های کهنه یکی یکی از من جدا میشوند میروم تا خاطره جدیدیرا درست کنم بقول آن نویسنده نمایشنامه نویس( یک جورایی درست نمیشه ). بنا براین دوباره برمیگردم به همان دوران ، دوران خوب کودکی خودم وفرزندانم دوران روشناییها دوران درخشش دوران رنگها ودوران بخشش وخوشبخت بودن .
    امروز نمیتوانم جاهایی را که محو میشوند با نقطه چین پرکنم  واکنش دربرابر گذشته ها چندان خوش آیند نیست ، هیچگاه چند آدم مهم را بعنوان خاطره خوب به نمایش نگذاشته ام وبه دنیایم عرضه نکرده ام درحالیکه بین همه آدمها خوب نشست وبرخاست داشتم از سفیر تا وزیر تا نویسنده شاعر هنر پیشه نوازنده بازیگر سینما وتاتر ودوبلورچی ، از بین آنها شاید چند تایی روی من تاثیر گذاشتند بقیه رهگذرانی بودن که آمدند نشستند و خوردند وپوشیدند رفتند میل ندارم در خاطراتم از آدمهایی نام ببرم که خودشان ونامشان جدال بر میانگیزد اصولا لزومی ندارد ، درغربت نمیتوان خاطره ساخت ، درخانه خودت نیستی ، مستاجری هستی که باید خانهرا تخلیه کنی همه بصورت یک میهمان بتو مینگرند اگر دوستی ویا رفیقی از دوران گذشته را دیدی دستت را دراز میکنی تا دامن اورا بگیری اما او هم با سیل جماعت درحرکت میرود ، 
    دوستان نویسنده ای دارم که از من میخواستند زندگینامه امرا بنویسم !! مگر من کی هستم ؟ نه هنر پیشه ام نه سیاستمدار که هردو یک نقش را بازی میکنند  زنی هستم درون گران وبه درون خودم سفر میکنم زائده ها راا بیرون میکشم آنهارا تف میکنم بقیه را در بهترین جاهای روحم مینشانم احتیاجی ندارم کسی بامن باشد ویا مرا دلداری دهد من خود دلدار خویشم .
    امروز چه کسی بیاد میاورد که که مثلا ( لرد بایرون) کی بود وچکاره بود وچی نوشت ؟ اما همه یاسر عرفاترا  ویا آن آخوند مکلا شریعتی را بخاطر دارند بت عده ای شده است 
    در قلمرو ادبیات گذشته ما نویسندگان بزرگی داشتیم کتابهایشان نزد من محوظ است اما تنها جمال زاده قصه گو وصادق هدایت که بیرویه فحاشی میکرد وقصه میساخت مطرح میباشند مردم آسان پذیرند حوصله فلسفه را ندارند اصولا فلسفه درفرهنگ ما جایی نداشته است آنقدر ملاها وآخوند ها ی مکلا برایمان افسانه ها ساخته وپرداخته اند که دیگر جایی برای فلسفه وبه وجودآمدن انسان باقی نمانده است .
    نوشته های من گاهی گزنده میشوند وگاهی مانند یک رودخانه آرام شفاف دلهارا نوازش میدهند .
    شب گذشته ناگهان شعری از فروغ بیادم آمد  که دروصف مرگ خود ساخته بود ، من به زیر آن شعری گذاشتم پر نا امید بودم وپر درد درسینه داشتم هنوز خبر مرگ طوطی بمن نرسیده بود که آنرا نوشتم وهنگامیکه خبر رفتن اورا شنیدم گویی زندگی دوباره بمن باز گشت آن نا امیدی ، آنسوز وگذاز ناگهان از سرم پرید چرا که مسئولیت دیگری برگردنم نهاده شده بود . قیدی که خود آنرا خواسته بودم .
    حال پسر طوطی تنهاست تنهای تنها با یک بیوه اسپانیایی زندگی میکند ویا زندگیرا روزانه میگذراند هیچ بلند پروازی ندارد وهیچ میلی به زندگی هم ندارد جوانی بسیار زیبا .ورزشکار وهمبازی دوران کودکی پسرم ودخترانم بوده نمیتوان بی تفاوت ازکنار او گذشت .
    گاهی تنهایی انسان را دچار چه عوارضی میکند عشقهای ابکی که مانند حباب روی آب میترکند ویا مانند بالنی درهوا به پرواز درمیاییند ، من افسانه سازم وافسانه مینویسم برای ساختن قصه هایم به آدمها احتیاج دارم ، گاهی نیمی از وجودم را درآنها به ودیعه میگذارم وبه ستایش آن نیمه میپردازم .
    طوطی رفت امروز اورا خواهند سوزاند وخاکسترش را به دریا میریزند ، هیچ یاد بودی یا ختمی برایش گرفته نخواهدشد کسی نیست اینجا. تنها پسرش هست وعروسش که حتما به کلیسا میروند وشمعی روشن میکنند .
    وحال از او میپرسم ، چه ثمر داشت که آـنهمه دویدی ؟ چه چیزی از تو بجای ماند ؟ نمیدانم شاید این اتفاق برای خود منهم بیفتد کسی چه میداند ؟! نه؟ 
    تنها صبح زود یک مرثیه برایش گذاشتم .همین وتمام شد. پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 30 اکتبر 2-15 میلادی برابر با هشتم آبانماه 1394 شمسی .
  • چاشنى زندگى 
    تازه ميخواستم به تو بگويم كه چه جنگى بين من ودل بر پاشد سرانجام اين دل بود كه برنده شد ، 
    تازه ميخواستم بتو بگويم ترا پيدانكرده بودم تا تصميم را با تو در ميان بگذارم ،تلفن خانه ات جواب نميداد ونميدانستيم كجايى ، تازه  دردهايم كمى التيام  يافته ميخواستم دوباره به دلدارى تو برخيزم ،
    دخترم ،همانكه أرزو داشتى ايكاش عروس تو ميشد ، باآن چشمان درشت وسط راهرو مبهوت ايستاد وگفت :
    ميخواهم چيزى را بتو بگويم ، 
    گفتم نگو 
     قبلا احساسم بمن گفت كه تو اين دنياى وحشتناك را بادردورنج وبيمارى وتنهايى وبيكسى وبى پولى در كنج يك بيمارستان دولتى ترك كردى ،
    نه عزيزم ، سه روز پيش دل من بمن خبردار كه حادثه در شرف وقوع است ،
    روز گذشته پسرت بمن زنگزد  سعى داشت كه محكم باشد اما لابلاى اثاثيه تو به دنبال طوطيش  ميكشت وعنان گريه را سر داد ،
    من سنگ شده بودم 
     تازه خودم از يك بيمارى دردناك  روحى برخاسته وميل داشتم باتو بنشينم وبگويم كه چها بر من رفت ،
    اما مانند يك تكه سنگ باو كفتم كه شب پيش پدرت راخواب ديدم از من خواست كه بتو سربزنم  ،
    خوب عزيزم تنها شدى اما من هنوز هستم ،به پدر ومادرت  قول داده بودم. وبر سر قولم ايستاده ام 
    اينجا خانه توست ، ومن مادر توام ،
    بغض گلوى اورا گرفته بود  كوشى ر ا كذاشت ميدانستم الان توى تختخواب تو ، بين لباسهاى رنگ وا رنگ و دارد شيون ميكند ،  وبه دنبال توست  ، آنهم در تنهايى ،  اين تنها ميوه باغ زندگى تو بود وتو هرجه داشتى به پايش ريختى ، 
    هنوز ترا به دست أتش نسپرده اند وهنوز در پزشك قانونى روى تو مشغول كاويدند ،  آيا چشمانت هنوز به دنبال  تنها پسرت هست ؟ 
    نكران مباش دوست من ، من  به عهدم  وفا ميكنم  او را تنها نخواهم كذاشت فرزند ديگرى را. به خانواده اضافه كردم ، 
    تمام شب بيدار نشستم  وچشم به سايه هاى روى ديوار دوختم ، به روزگارى كه تو سر آمد زنان زيباى شهر بودى  
     به روزگارى كه مردان مال وجان به پايت ميدادند. وتو با غرور  درميان شهر راه  ميرفتى ، چه شد أنهمه زيبايى ؟   تمام شب بيدار نشستم و بياد ايام گذشته بودم ، 
    سنگ شده ام اشكهايمرا قبلا زيخته شده و سيل جارى شده بود ، درد همه جانم را ميفشرد درد ى كه نميدانستم  منشاء آن از كجاست ؟  كسى نبود تا باو بگويم ، طوطى ما پرواز كرد ، با دست شكسته وسر خونين ، ، أسوده بخواب خاكسترت را فردا در دريا خواهند ريخت وماهيان گرسنه ترا در شكم خود پنهان خواهند كرد ، تنها يونس پيامبر در شكم ماهى نيست ،وتو تنها نخواهى بود  دوست من ، 
    ثريا ،ايرانمنش ، اسپانيا ، اكتبر ٣٠/ ٢٠١٥ ميلادى  برابر با  هشتم آبانماه ١٣٩٤ شمسى .
  • گمنام

    #
    خاک میخواند مرا هردم بخویش
     میرسند از ره که درخاکم نهند 
    بعدها نام مرا باران وباد 
    نرم میشوید از رخسار سنگ
    گور من گمنام میماند براه
    فارغ از افسانه های نام وننگ 
    ” زنده نام فروغ فرخزاد “
    در نشستی  بی شتاب  با لحظه های درد
    گم شدم  در وحشتی  در یک سکوت سرد
    گرد من بود همه گرد وغبار ی از دودها
    من گریختم  از تو و، عشقت دربیراهه ها 
    من ندیدم دشتهای  سبزوخرم رادر زیر آفتاب
    من ندیدم آبشارهای پرشتاب  را بر سنگ دیوار
    میگریزم ؛ میگریزم  ازکنار شهر وسوسه ها
    تا نشنوم بانگ  مرغان وحشی را از بام کلبه ها
    میگریزم میگریزم از تو  تا دشتهای بیحصار
    میخزم آهسته آهسته  برروی ماسه های بیشمار
    تا بنوشم قطره قطره آب سردی از موجهای بیحساب
     تا بمیرم در میان ماهیان مرده درساحل انتظار
    نیست فرصتی  تا برتو دوراز چشم اغیار
    ساغری برتو از باده مستی دهم
    نیست بستری گرم  لبریز از گلهای سرخ
    تا درآن یکدم  بتو نقشی از هستی دهم 
    میگریزم از تو ، میگریزم تا در پایان شب 
    از جهان هستی وارهم در آرامشی دلپذیر
    ثریا .اسپانیا . 
  • تو به میانه مرو….

    از شب گشته این شعر سر زبان من افتاده خواننده معروفی آنرا به ( همسرمرحومم) تقدیم کرده بود ، تو به میخانه مرو عزیزمن ، من برات قصه مستانرو میگم !!!!
    آن خواننده معروف مورد علاقه من بود اما ازچشمم افتاد  همسرم پولدار شد برای آنکه پولهایش را درراه قمار مشروب وزنان هرجایی صرف کند ، من سرم درون کتابها وروانکاوی ،که چگونه میتوان فرزندان خوبی داشت !!!فرزندانم خوب شدند خیلی هم خوب شدند ، همسرم به زباله دانی فرو رفت .
    من دوستان زیادی بین مردان دارم  اکثر مردان برای من دوست وبهترین دوستانند با زنان کمتر میانه ای دارم حوصله خاله زنک بازی وچرند گویی شان را ارم تمام دوستان زن من از تعداد انگشتان دستم تجاوز نمیکند آنها ازقدیمتیرین دورانند ، اما دوستان مرد زیاد داشتم ویا دارم ، با آنها مردانه حرکت میکردم ومردانه راه میرفتم ومردانه سخن میگفتم تا جاییکه آنها فراموش میکردند که من یک زن هستم . شاید ( روح مرحوم ژرژساند) در من حلول کرده احساس مردانگی وقدرت مردانگی را در من به بوجود آورده بود ، درمیان این مردان دوستان نویسنده ، شاعر ، سیاستمدارانی داشتم که هرکدام درنوبه خود مقامی داشتند گاهی حتی خصوصی ترین حرفهایشانرا بمن میگفتند ومن آنهارا دردرون سینه ام مانند یک امانت نگاه میداشتم. گاهی هم بعضی از آنها پارا از حد و بیرون گذاشته میل نزدیکی بمن داشتند که حالمرا بهم میزدند وآنهارا از خودم میراندم ،  زمانی فرا میرسید که واژه ها بوی عشق وقدرت آنرا میداد آنگاه بود که فورا پرونده طرف را میبستم . اما بودند شاعرانی ونویسندگانی که من از محضرشان واقعا لذت میبردم ودرسهای زیادی میگرفتم روان همگی شاد نام بردن از آنها اینجا کار درستی نیست تنها یادشان درسینه ام همیشه گرامی است .
    امروز این اشعار لعنتی بر زبانم نشست وبیاد ایام زناشویی ام افتادم واینکه چگونه فریب یک عشق دروغین را خوردم همسرم کاسب بود بچه تاجر بود بازاری بود حسا ب صناریهارا داشت ، من شاعر بودم ودرهواه سیر میکردم اورا بشدت دوست میداشتم اما او در وجود من چیز دیگری پیدا کرده بود ، قدرت واینکه خودش قدرتی نداشت ،تنها زمانیکه سیاه مست میشد یک قدرت کاذب  پیدا میکرد که آنهم با یک تشر من فرو مینشست سپس مانند کودکان یتیم به گریه وزاری میپرداخت ، آه که چقدر حالمرا بهم میزد این مرد موقع گریه کردن …..
    سالها گذشته وباز گو کردن آنها تنها دردی مضاعف است ،  اما ….. دوست من ، دوست نادیده ودور افتاده من ، سایه عشقی روی دلم نشسته که آنرا نمیشناسم ، گاهی نیش حسادت بشدت سینه امرا زخمی میکند میخواهم فریاد بکشم ، تو اورا میشناسی خوب هم میشناسی اورا دیده ای با او زندگی کرده ومیکنی او همزاد توست ، گاهی نسیمی از سر امید بر روحم میوزد زمزمه ها درگوشم مینشینند درهمه خلوت خود به صحراها سر میزنم درکنارم نه نارونی هست  ونه ، دشتی ونه سخنی ، پشت پنجره های بسته  شب را میبینم که دشته اش را تا دسته درقلبم فرو میکند  به کج اندیشی بعضی از آدمها میاندیشم  که عشق را به درستی نشناختند  ، دیگر چه بگویم ، درهمه خلوت من غیراز او کسی نیست  ودرتمام ظلمت وتاریکی شب چشمان او نگران منست  این اوست که مینوسد ، نه من این اوست که هرصبح زود رو باین دستگاه کرده والتماس دعا دارد وطلب کمک میکند با خود نجوا ها دارم امروز به هر تار رگه های اعصابم زنگی آویخته که با هرحرکتی به صدا درمیایند ، آوایی شور انگیز  رویاهایم همه به حسرت میگذرند ، تو از من میخواهی بنویسم ، ومن از او یاری میگیرم از قدرت عشق او کمک میگیرم وبرایت مینویسم ، تو اورا خوب میشناسی دوست من ، او همزا د وهمنفس توست.
    دگر  باره شبی گذشت ومن خوابیدم بامید یک روز دیگر که دوباره به پشت پنجره ها بروم تا شاید سایه اورا ببینم که به همراه نسیم میگذرد .ث
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 29/10/2015 میلادی 
    ” از دفتر یادداشتهای روزانه ام “
  • شمس تبريزى و من وشيطان ،
    سال هزارو سيصد وپنجاه دو بود كه مرحوم جعفر محجوب استاد ادبيات فارسى وأديب معروف دفتر كوجكى از ابيات شمس را تدوين وبه چاپ رساند ،
    جعفر محجوب بعدها به فرانسه رفت ودر آنجا كلاسهايى را باز كرد  آن زمانها كه ما در انگلستان لانه كرده بوديم شبى از شبها باتفاق مردى موقر ومحترم وجذاب بخانه ما أمدند  ايشا نرا از شاگردان كلاس خودشان معرفى نمودند واشاره كردند كه اين جناب  ريشه مصرى واز خانواده محترمة در مصر ميباشند كه هم اكنون در فرانسه باتفاق همسر وفرزندانشان زندگى ميكنند ،
    در أن شب هيچ نميدانستيم كه روزى دوباره اين جناب را خواهم ديد آنهم در هيبتى  تازه ، هنوز چند ماهى از بازى جديد من وبيمارى نوشتنم نميگذشت وتازه وبلاگم را به راه اتداخته چيزكى مينوشتم وذوق كنان از كنارش ميگذشتم ، 
    جناب جعفر محجوب در پاريس ولندن كلاسهاى را بازكرده واشعار مولانا وحافظ را تدريس ميكردندويا به خارجيان ميشناساندند ،
    وبلاگ راه افتاد ، اشعار ديگران جايش را به كلمات موزونى  داد كه همراز گاهى از چنته پر وپيمان من بيرون ميزد ، آنقدر در مغزم كلمه ها جمع شده بودند كه به حد انفجار رسيده بود هرروز مينوشتم ودر اين جاده  دوستانى يافتم كه عده اى هنوز پا برجا و عده اى نا بجا ودوستان نيمه راه ، رفتند ويا جان بجان أفرين تسليم كردند ، يكى از اين دوستان بجا مانده همان جوان محجوب مصرى بود كه به همراه استاد محجوب كه اين روزها بايد از ايشان بنام زنده نام ويا شادروان نام برد ،در كنار من ماند هرروز نامه اى ، پيامى ،سروده اى ، شعرى برايم ميفرستاد ، عطاررا خوب شناخته بود ،عراقى  واز همه بالاتر خودرا شيفته شمس تبريزى نشان داده وسر خط هر نامه اش بيتى از آن بزرگو ار بود ،
    ميان ما تنها خط بود وقلم ، تمبر بود وپستخانه ،كم كم اينترنت به ميان آمد وسپس ايميلها رد وبدل ميشد در حد همان شعر وگفتار ، وزمانى هم ايشان هوس مى ومطرب ميكردند ويار دلنواز، من سرم بكار خود مشغول بود ، سپس شماره تلفن ها رد وبدل شد ، درحد همان احوال پرسيها ،از جانب من يك امر طبيعى بود اما ايشان در مغز بزرگشان نقشه ها داشتند ،فارسى را بخوبى ياد گرفته اما با لهجه مخلوطى از فرانسه ، انگليسى و گاهى هم ،،،،،،
    هيچ نميدانستم  در زير أن سيماى مطبوع ،آن ريش گرد وآن كله مصرى جه شيطانى خوابيده ، نه نميدانستم ، من با شمس تبريزى عاشقانه سخن ميراندم ايشان به حساب خود نوشتند ،
    قضيه بالا گرفت ، 
    امروز در اين فكرم كه اين مردا ن چرا جنبه ندارند ، چرا زن را تنها يك كالاى مصرفى ميدانند وچرا به حريم خصوصى او تجاوز كرده آنرا به حساب پيروزى خود ميگذارند ؟
    جدال من با اين شياطين هنوز ادامه دارد ، كمتر مردى را ديدم كه تنها دوست باشند ونخواهند ترا به رختخواب ببرند حتى به قيمت يك ازدواج زود گذر ؟
    مبارزه من با اين شيطانها همچنان ادامه دارد تا پاى جان ايستاده ام ، من يك زن هستم ،نه يك كالاى لوكس كه كسى بتواند مرا بخرد ، بهائم. خيلى بالاست ، خيلى گرانم ، لوكسم ، دست هر نوكيسه اى بمن نخواهد رسيد ، اين منم كه انتخاب ميكنم ، نه تو ، نه شما ونه ديگرى ،
    حال امشب ديوان شمس تبريز را باز كرده ام واز او طلب ميكنم نياز مرا بر آورد ،اما نياز من يك شيطان نيست ،
    خنبهاى بزم جان در جوش باد 
    باده نوشتن  ازل را نوش باد
    تيز چشمان صفا را تا ابد 
    حلقه هاى عشق تو در گوش باد 
    هر سحر همچون سحر گه بى حجاب 
    آفتاب  حسن او در آغوش باد 
    پايان ، 
    ثريا ،ايرانمنش ، اسپانيا ،  ٢٨/١٠/٢٠١٥ ميلادى 
    شب دوستان ويارانم  خوش 
  • پرسیدم از کسان ، چکنم تدبیر

    شعری از “دفترآ رزوهای .”پروفسور دکتر کاظم فتحی ” با سپاس از مهر ایشان با فرستادن دفتر اشعارقطور زیباییشان با خط زیبا  ، دوزبان ، فارسی/ انگلیسی .             
    روزی که دست مهر بهم دادیم 
    او قصد وعز م کشور دیگر زد
    گفتم برو خدای نگهدارت 
    اما بجان خسته ام آذر زد
    گفتم برو ، که دل وجان دارم 
    در پای عشق دوست نهان دارم 
    امروز نامه ای دگر آمد
    اخبار آـن گزارشی از نوشتت
    در لابلالی جمله ها شنیدم من 
    بیگانه کرده زمزمه در گوشت
    هرگز که مهر او نبود جانسوز 
    هر گز که عشق او نشود پیروز
    000000000000000000000
      واین قطعه هم از خودم اضافه میکنم
    The roome is  full of you 
    .I will be the gladdest thing Under the sun I will touch a hundred flowersAnd not pick one.
              
  • حلقه اى بر دل 
    راه گريزم را به هرسو بسته ميبينم  ودلم بيقرار  ميل دارم رو به ديوارى  بايستم و پيشانيم را أنقدر فشار دهم تا درون ديوار گم شوم ،
    بيقرارى  چشمانم را بسته است ،
    بسوى تا ريكى رفتم ، كورمال كورمال ،   وزمانيكه در روشنايى چشمانم را باز كردم  بيگانه اى دربرابرم ايستاده بود كه ابدا اورا نميشناختم ،
    أتشى از درونم شعله ميكشيد  ، گرماى آن به ديگران نيز سرايت كرد ، فريادم در گلو شكست ، آه ، عشق ، گم شد ،مانند برفى زير آفتاب  أب شد ، ديگر اثرى از زيبايى در اطرافم نبود ، همه چيز زشت شده بود ، نگاهى به أينه  انداختم ،اينهمه رنگ وى صورت من. چرا نشسته بود ؟ 
    نگاهى به مرغكانم كه  در قفس اسير بودند انداختم ، اه عزيزانم ، منهم با شما به قفس أمدم !!!
    اشتياق باز گشت  به لانه ام ،  در دلم زبانه ميكشيد ،  بايد قفس ر ا بشكنم اگر چه از اهن باشد ، سرودم  را آن ديگرى خواند وفريادم را شنيد ، سكوتم را درهم شكست واز ميان   أن مهره تابنده عشق را يافت ،أنرا بر داشت ودر جيبش فرو كرد 
    عزيزم ، تو احتياج باين جزئيات ندارى ، خودت را روحت را بمن بسپار ، 
    اوف نه !!!!
    روحم اينجا نيست ، أنرا  در جايى محفوظ نگاه داشته ام ،أنرا بتو نمي هم ، سپس تبديل به سنگى شدم  كه خدا  روى أن نقش بسته بود  ومن در باد وطوفان اسير بودم ،  به چشمانم خيره شد ، 
    ترا ميبلعم ، بطوريكه از تو اثرى نباشد ، دهسال در انتظار اين لحظه بودم ،
    امروزاز خود ميپرسم : من همانم كه ديروز بود ؟  من كه سرگر آفريدن  قصه ها بودم حال خود ذره  ويك واژه شدم درميان  دستان بزرگ او ، 
    كينه در دلم ريشه كرد  ،نه ! تو نميتوانى آفريدگار من باشى ، آچه را كه بيافرينند  ” آن ،ً” من نيستم ،
    شب ، در تنهايى. دل به آهنگم دادم  واژه ها كم كم سايه شان كمتر ميشد  ،ًداشتم گم ميشدم 
    آهنگى از دور دستها ميشنيدم ، كسى مرا صدا ميزد ، من معنا شدم  وبه درون چند خط خزيدم وفرياد برداشتم ، كه آمدم 
    از درد پژمردگى  فغان ميكردم ،  وهمه اين آهنگها ى بى نهايت سر انجام سرودى شدند تا بگوش او رسيد واز اين پس ديگر نميگذارم كسى دستبردى به واژهايم بزند  ومرا در آنها معنا كند ، من خودم هستم با قامتى افراشته ،مانندهمان درختان صنوبر سر زمينم ،ث
    ثريا ،اسپانيا ، براى دوست كه اورا گم كرده بودم!  
  • بسته ایکه هیچگاه به پست نرسید

    همه حواسم بر ضد گفتنها برخاسته است ، یکروز  فرا رسید که من به دیدار صورتگری شتافتم ، که اورا از دیر باز میشناختم ،  او در زیر نور صبحگاهی هر روز برایم پیامی داشت ، چه پر غرورو بر قله ها ایستاده بودم هنگامیکه بلبلان خاموش بودند من نغمه سرایی میکردم ، آوازم در دوردستها رفته بود ، از مرزها گذشته به صحراهای دور ودشتهای سر سبز وبه آسمان رسیده بود ، شکوهی در جانم نشسته بود ومرا با خود میکشید ،گویی از پاکترین هوای کوهستانها نفس میکشیدم ، از آن سر زمین حسرت بار  معجزه فرود آمد  ومن آنرا با دستهایم گرفتم  ، فریاد کشیدم ،  ای مسافر  دشتها ، ای رهرو زود گذر ، به دنبال که وچه آمدی ؟  وبدین سان شد که دوست داشتم .
    امروز در پناه دیواری ایستاده ام که هرآن ممکن است فرو بریزد ، او نیز مانند من ترسان ولرزان با ستون مرمری تکیه داد ، پر خندان است وپر شادمان ، آن شکوه در من دارد خاموش میشود ، واینک چشمی که بیدریغ میدرخشید  سیل اشک را روان میسازد
    اینک منم ، سر گردان  وتا به شهر بی ستاره ها باید راه بپیمایم .
    عطش دیگردرمن خاموش شد ، بسته های پیچیده شده درلفافه همچنان درکنج گنجه افتاده اند  ودر دستان من تنها رنگ بوسه ها نشسته است .
    سرودی دیگر آغاز کرده ام ، اما این سرود تنها در من میجوشد ودیگران از آن باخبر نیستند ، چهار روز وچهار شب باران بارید ومن آنرا بفال بد گرفتم ومیدانستم که این باران به چشمان من نیز حمله خواهند کرد ، باران ایستاد اما دجله روان چشمانم همچنان غوغا میکند .
    نه دیگر نمیتواتم سرودی ، آوای تازه ای را بگونه ای دیگر آغاز کنم ، مطبخ در انتظارم نشسته است .
    مطبخی که همیشه از اجاقش ودود ودمش وبوی ادویه هایش بیزار بودم .
    چه غم آلود شبی را گذراندم ، بی تصویر ، تصویر ها گم شدند ، وآن مسافر که درظلمتهای شبانه ام سفر میکرد  خاموش شد 
    همه رویا بود ،  وچه غم آلوده شبی بود ، شب گذشته .
    امروز برخاستم ، وقامت را راست کردم ونهیب زدم که تصویرهارا پاره کن وآنهارا دور بریز ، آنها تنها یک عکس یادگاری بودند که به همه جاها مانند رزومه کار فرستاده میشدند تا خریداری پیدا شود تو آن تصویر به قیمت عشق خریدی درحالیکه آن تصویر دربازراهای جهان به دنبال وجه نقد بود .
    مانند مادری سنگدل که عزیز ترین طفلش را به چاه میاندازد ، مانند ابراهیم که اسمعیل را قربانی میکند اورا قربانی خود ساختم  رعد خروشید ، دریاها طغیان کردند  آبهای رودخانه سر به شورش برداشتند وهمه اشک شدند ، اما من زنده بیرون آمدم از غرق شدن نجات پیداکردم . 
    واین نخستین بار بود که برلبانم این کلمات نشست که دل( به هرجایی ) سپردن کاری است عبث  ..ث
    من این حروف چنان نوشتم که کس ندانست / تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی / 
    ثریا . اسپانیا .. چهارشنبه 28/10/2015 میلادی.
    از” دفتر یادداشتهای روزانه “
  • امشب 
    من امشب دلم را بخاك سپردم ، دل مرده برايم بى فايده بود ،تنها درسينه ام سنگينى ميكرد ،
    از فردا تنها خواهم ماند ،مسافر خواهد رفت ، من نميروم ، سوگوارانه در پاى دل نشسته ام ،،
    بايد بروم ، اما هرچه ديرتر ، بهتر ، بايد در كنار گور عشقهايم بنشينم ، 
    اشكها جارى ميشوند ، أبى است بر روى. آتش درونم ، 
    او ساكت است ، خوشحال  است ، پرنده  زخمى را در ميان دستهايش زير ورو ميكند ، ميخواهد زخمها يش را التيام  بخشد اما بى فايده است ، 
    سكوت ، در سكوتم فرياد ميكشم ، او صداى سكوت مرا نميشنود ، به آوازى گوشي ميدهد كه براى دل گذاشته ام يك  ركويم ، سرود عزا ، أواى مردگان ،
    بكجا ميروم ؟ نميدانم 
    چرا ميروم ؟ نميدانم ، حلقه طلايى در انگشتم برق ميزند وپيكرم از درد فغان برداشته ، اى عشق صدايم كن ، 
    بر ميگردم ، دوباره در اطاق كوچكم كه باندازه  همه دنيا از آن خاطره دارم مينشينم ، 
    شايد دوباره دل زنده شود ، اما  به زير خاك است ، نميتوان آنر ا بيرون كشيد ، زحم برداشت ، خونين بود چه كسى بسوى او تير را پرتاب كرد ؟ 
    وچه كسى أن را كشت ؟ هردو يكنفر بودند ، 
    ثريا ، سه شنبه ،٢٧ اكتبر ٢٠١٥ ميلادى  
  • حلقه 
     نمیدانم با کدام جادو توانستی این حلقه را به انگشت من بنشانی،  مار اغوا گر سر انجام مرا فریب داد وبه دامن تو انداخت  من از خداییکه بندگانش را بخاطر یک گناه کوچک برای ابد از بهشت خود میراند  واهمه داشته  ومرا میترساند ، سرانجام به جهنم تو آمدم که از بهشت خداوندی برایم دلپذیر تر است .
     تواز کدام سو آمدی ؟ مولای رومی خبر آمدن ترا سالها پیش بمن داده بود :
    خبرت هست که در مصر شکر ارزان شد
    خبرت هست که دی گم شد وتابستان شد ؟
    ومن از خودمیپرسیدم من کجا ؟ مصر کجا ، هرچند روزی ورزوگاری آرزوی دیدنش را  داشتم  اما تو از افق آمدی ،  حلقه در انگشتانم نشسته آنرا از خود جدا نمیکنم ، بتو حلقه ای نخواهم داد تا مبادا روزی آنرا به کف دستم بگذاری وپس بدهی !! 
    برایم نوشتی : 
    سوز معشوق  ار پس پرده  ، عاشقانرا طریقت آموز است 
    آتشی کز تو درنهاد دلست ، تا ابد  رهنما ورهبر ماست 
    شعر زیبایی از عطار  واین درد وسوزندگی را سالها  در دل پرووراندی  بگمان اینکه روزی خواهی برید ، اما تو نبریدی  با آگهی از این سوزش عاشقانه همچنان نشستی .
    تو اهل عرفانی ، من اهل هیچم :
    نشستی در دل من چونت جویم ؟  دلم خون شد مگر در خونت جویم 
    تو با من دردرون جان نشستی ، من از هرد وجهان بیرونت جویم 
    زمانیکه چهره ترا دیدم با ابروان پر وچشمان درشت وموهای انبوه ، با صورت وترکیب زیبای چانه ولبان ، گفتم دوژوانی است که به دنبال طعمه میگردد.
    شب گذشته گفتی ، دهسال است ……….
    حلقه همچنان دردستم نشسته واحساسی عجیب دارم احسای ناشناخته چیزی که سالها گم کرده بودم حال یافتمش . تو آنسو من اینسو ، سرانجام این منم که خواهم آمد.
    از درون نامه های گمشده . ثریا 
    سه شنبه 
  • آيينه نماد 
    امروز در ميان شهر خاموشان ميرقصم روى پوستم زخمهاى زيادى نشسته اما ميل تدارم آنهارا به كسى نشان بدهم تا فردا دست بر همان نقطه  زخم بگذارند  
    من بايد ميدانستم خاموش بودن يعنى. چى ، خيلى دير بفكر خاموشى افتادم ،آنكه مرا شكنجه ميداد  ،آنكه مرا عذاب ميداد  از درد ها لألم كرد ، من  دردهار  ا كلمه به كلمه نميتوانستم بشمارم  آواز وطنين آن  در هوا ميشكست  از درد نه تنها پيكرم بلكه روحم نيز خم ميشد ،  در پشت نقاب سكوت پنهان شدم ، سكوتى كه تا امروز ادامه دارد ، 
    همه ميل دارند عقاب بلند برواز شوند اما من همچنان همان كبوتر روى زمين باقى مانده ام ، يك فكر ساده ، يك احساس ساده مرا به وجد مياورد  ومن در فكر زاييدن انديشه ها بودم  آنكه كنارم بود آنچنان ألفاظها را ميپيچاند ودر لفافه ميگذاشت كه همه باور ميكردند ثابت كردن گفته هايش بس مشگل بود .
    گنجى در درونم بود ، اما پنهانش داشته بودم  وعده اى مرا بيدرد ميخواندند  وبه من رشك ميبردند  اما نميدانستند كه درونم لبريز از زخم است ، 
    هر روز كه ميگذرد ، يادش هر چند نا پيدا باشد باز مرا به واهمه مياندازد  وهر دردى را ميخواهم از غربال بى تفاوتى رد كنم  . 
    امروز همه راهها بهم ارتباط پيدا كرده اند ، انسانها بهم نزديكتر شده اند ومن كم كم دور ميشوم ،دورتر ،  بين خيابانها وكوچه ها تفاوتهاست ،بين من وديگران نيز تفاوت  زيادى هست  ، بايد از نو زاده شوم ،
    امروز در باغ دلتنگيهايم. دريچه اى را مي گشايم ، چرا كه ميدانم هميشه راه رفتن من روى يك پل باريك ، يك ريل آهنى داغ بوده يكسو دره اى از آتش سرخ  وسوى ديگر دشتى سر سبز وخرم ،  اما زير پاهاى من هميشه داغ بوده وميسوخت . 
    كوله بارى بر پشت داشتم بس سنگين ، درون آنرا با عشق پر كرده بودم  بايد اين كوله بار را از ارتفاع زيادى بالا ميبردم 
    همچنان روى ريل  راه ميرفتم ، گاهى به سقوط نزديك ميشدم ، اما ميدانستم چگونه تعادلم را نگاه دارم مانند يك سوار كار ماهر زين اسب را خوب چسپيده بودم  ،هيچگاه آزاد نبودم ، زمانى أزاد شدم كه ديگر دير بود ، خيلى دير ، واين أزادى من به پشيزى هم نمى ارزيد .
    امروز از خود ميپرسم كه ، آيا من همانم كه بودم ؟ يا كسى ديگر در من متولد شده كه اورا نميشناسم ، 
    در بى خدايى بودم كه در كنارم بود وچون مى ميجوشيد ومن پياله از او پر ميكردم ومينو شيدم ، امروز تعداد خدايان بى نهايت است ، خدايانى كه با سازها ميرقصند  وبا ريتم وآهنگ گام بر ميدارند ، 
    امروز با شعورم خلوت كردم ، عقل را به قضاوت نشاندم ، گونه هايم لبريز از اشك شدند ، بى هيچ دليلى ،عقل وشعور با هم مجادله داشتند ومن سر گردان  ،خاموش ،  در يك سكون بى أرامش ويك سكوت وحشتناك  وخسته از صداى گوش خراش  دريدن برده هاى  تو در توى هستيم ،خواب نيز از من ميگريزد  ،فريادى شده ام ، در ويرانيها  
    ثريا ايرانمنش، اسپانيا ، دوشنبه ٢٦/١٠/٢٠١٥ميلادى ، يك روز ابرى وبارانى دلگير .
  • شنبه 
    مانند هر هفته ، درانتظار ديدار شان مينشينم  صبح يا بعد  از ظهر ، مهم نيست ، تمام روز در انتظارى  بى امان 
     زنگ خانه به صدا در ميايد ، درب را باز ميكنم ، مانند صف نظاميها در يك صف راست ، هلو مامايى هلو هلو كيسى  !!! بوسه ها روى هوا ، خوب بنشيند ، اوه مامايى راستى خبردارى سا. ش تابلتش را شكست ؟
     خوب عيبى ندارد  منهم گوشيم را شكستم ، الان هيچ. ندارم غير ازيك تابلت ، با آن همه كار ميكنم و همچنان حرف ميزنم ،حرف ميزنم  ،همه ساكتند  ،بلى ، همه مشغولند هركدام يكى از اين اسباب بازيها دستشان ومشغولند ، دنبال كى وچى ؟ حرفها در دهانم خشك ميشوند ،سپس ناگهان يك گوله بزرگ وسط إطاق ، هر سه رويهم افتاده اتد ،براى چى ؟ ديدن كى ؟ سكوت برقراراست ، خوب بچه ها چى ميل داريد ، هيچى ،اولى ، دومى هيچ، سومى هيچى ! بهر روى مقدارى  آشغال روى ميز هست ، دهانها ميجنباند اما سرها همچنان روى آن بازيچه لعنتى پايين ودستها همچنان كار ميكنند ، 
    به به ، باين ميگويند ديدار ،مادر بزرگ ، 
    أهاى بچه ها بس است ، صداى پدرشان در حاليكه دارد برنامه سفر فردايش را بررسى ميكنند ،
     اسباب بازيها پشت سرشان پنهان  ميشوند ، دهانهايشا ميجنبد ،  دولا روى هم سوار ميشوند غلط ميزنند كوسنها روى هوا ميروند ميز كج ميشود  آهاى مواظب  باشيىد سرتان ، پايتان  ، تازه كوچكتر ه يادش افتاده ، 
    اوه مامايى ، توى مدرسه پايم پيچ خورد درد گرفت. ، هنوز درد ميكند ، چرا عزيزم ؟ سكوت ،هان ، چى ؟ 
    پرسيدم بچه چرا زمين خورده پايش پيچ خورده دكتر اورا ديده ؟ هان ! چى ؟ دكتر ؟  نه لازم نيست !!هان ؟ چى؟ 
    ساعت ملاقات زندانى تمام است ، بچه ها بايد بروند ، خوب !!!
    هفته أينده اوووووووم امريكا هستم ، پنج روز بعد بايد بروم سنت پيترز بورگ، بعد ميهمان شركت در آلبانى ؟!همگى بايد برويم آلبته  دوروز بيشتر نيست !!
    پسرم ، توكه مرتب روى هوايى ؟ 
    بتو گفتم بگذار خلبان بشوم ، نگذاشتى ،حال اينجورى روى هوا ميروم  !!!!! 
    چيزى نداشتم بگويم خوب يك عكس دسته جمعى براى روى واتس أپ ؟!!!! 
    در قفل ميشود ،پشت أنرا مى اندازم، هوا بدجورى گرفته ابرى وبارانى است ، سيل وطوفان همه جا را فرا گرفته ، اكثرا در جاده ها تصادف وروى دريا و خوب جاى سرشكر  باقيست ، زندان انفرادى گاهى هم بد نيست ، 
    پتو را به دور خودم پيچيده ام ودارم گوش ميدهم به اخبار روز گذشته ” ( در ايران هولى دى ” بوده !!!!!
    حال از خودم ميپرسم كه : متعلق به كجايى ،؟ اينهاكه ترا از خودشان نميدانند لبخندشان دروغ مهربانيشان جنبه تظاهر دارد ، در آنسوى اقيانوسها  نيز غريبه اى  ، يك مسافر ودر سر زمين خودت كاملا غريبه ، انگار از يك كره يا يك سياره ديگر آمده اى ، روزها را بشمار ،گاهى جرقه اى در دلت روشن ميشود باندازه درخشش يك كبريت سپس خاموش ميشود ، يا يك شمع نيمه مرده كه تنها دودش بچشم تو ميرود ، در انتظار كدام معجزه نشسته اى؟؟؟! ث
    ثريا ايرانمش ، اسپانيا ، شنبه  
  • شبهاى تاريك 
    محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد ،
    مطابق هرشب تشنگى وكمى دل ضعفه رفتن بيدارم كرد ،  تلويزيونرا روشن كردم ، يك ميز بزرگ چهارنفر مانند كركس دورش نشسته ودر باره بيست ميليون بيكار در سراسر كشور سخن پراكنى ميكنند ، هرچه در اطرافشان ديده ميشود همه رنگ ،همه دكور وهم چشمها بسوى دوربين كه آيا تصوير آنها هم ديده ميشود يا نه ! آنچه را ميگويند  خود به آن اعتقادى ندارند مقدارى نوشته جلوى رويشان گذاشته اند وطوطى وار آنهارا ميجوند  وبيرون ميريزند ، 
    بياد سر زمين خودم افتادم ، بياد اين شبهاى غم انكيز ، شبهاى . خيالى وداستانهاى موهوم كه معلوم نيست راوى  اول چه كس ويا كسانى بوده اند  هرچه ميتوانند اين داستانها ى خيالى را رنگ ميزنند آنهم رنگ خون ،  همه چيز يا سياه است يا سرخ ، يكهزارو چهارصد سال از اين تاريخ ننكين كه بر آن سر زمين سايه انداخته ميگذرد و چه كسانى از اين صحنه سازى ها بهره ميبرند ، آنچنان مغزها را  زير تابش آفتاب سوزان خرافات خشك كرده اند كه هيچكس جرئت حرف زدن  را ندارد ،عده اى به خانه هايشان پناه برده وروى گوشهايشان گوشى كذاشته اند تا صداى انكراصوات اين موجودات تهى مغز را نشنوند ، 
    چه شبهاى وحشتناكى بودند براى من ، چقدر ميترسيدم ، هميشه در اين شبها در گوشه اى پنهان ميشدم با چند قرص اعصاب نا بتوانم جلوى لرزش پيكر خودرا بگيرم ، ودست تصادف نكذاشت كه من اين شبهار ا فراموش كنم پدرم را درست دريكى از همين شبهاى منحوس ووحشت زا برد ، حال هركجاى دنيا كه فرار كنم سايه شوم آن به دنبالم هست ، 
    در كذشته ، هشتصد سال پيش دو شاعر  ما يكى حافظ شيرازى ، ديگرى عماد فقيه كرمانى هم عصر وروبروي هم قرار گرفته بودند ، يكى رند شرابخواره ونظر باز در عبن حال يك عالم متفكر وديگرى يك شاعر مفنگى ترياكي قشرى  هردو اشعارى سرودند ، اما آنكه جاودان ماند حافظ بود ، آنكه در زير خاكستر زمان مدفون شد عماد فقيه كرمانى بود ، كه ادعا ميكر به هنگام نماز گربه اش نيز به او أفتدا كرده با هم به نماز ميايستند !!! ويا موقع پوشيدن نعلين هايش آنها خود بخود جلوى پاهايش جفت ميشوند ، ً وهمين آدمها بودند كه نكذاشتند اين شبهاى پرخون ودردناك از ذهن مردم پاك شود ، ملتى مغموم ، سر خورده ، غم دار تمام عمرش را بايد براى كسانى بگريد كه نه ميشناسد ونه ميلى به شناخت آنها دارند ،براى كسانيكه ميل به حمله داشتند وبراى تصاحب وحكمفرمايى بر سر زمين ما با يكديگر بجنگ بر خاستند حال شده يك حماسه ! 
    همين وحوش بيابان گرد نزديك به هفتصد سال بر اين سرزمينى كه من در آن زندگى ميكنم حاكم بودند اما نتوانستند آنهارا مانند مردم ايران مسلمان  كنند با همه كشت وكشتارها وحمله ها آنها صليبشان را بر دوش كشيدند وپنهان شدند امروز باقيمانده تمدن آنهارا كه به دست آرشيتكتهاى ايرانى ونوابغ آن زمان طرح ريزى وساخته شده نگاه داشته اند واز آنها براى جلب توريست ها استفاده ميكنند از كوره هاى آدم سوزى تا حمام هاى گلى وقصر هاى بزرگ  در مناطق خوش أب وهوا ، 
    بلى چند بيابان گرد چادر نشين ناگهان هوس كردند بر تخت شاهى بنشينند ونشستند. ، با اتحاد واتفاق يكديگر وما براكنده شديم ، چون ميل نداشتيم دست ديگرى را بگيريم ويا باهم يك شويم ، نه يكى شدن در شان ما نيست ، عاشق به معشوقه دروغ ميگريد زن به شوهر خيانت ميكند ، شوهر همسرش را ميكشد ، بچه هاى نوزاد را با بيرحمى درون زباله دانى مياندازند واجازه داده اند كه مشتى  احمق با زور اسلحه بر آنها حاكم باشند ساز وآواز وهنرهاى ظريفه  حرام است در عوض خون ،وخون وخون ،جسد وكفن وگور وروضه وگريه هاى سوزناك حرف اول را ميزنند ،
    بلى در چنين شبهاى وحشتناكى در اينسوى دنيا خواب  هم از چشم من گريخته ، به مرد جوانى ميانديشم كه تنها سى وشش سال عمر كرد ونامش پدر بود ، 
    حال نميدانم اين مرد سى وشش ساله تازه از راه رسيده مرا به دوران دوشيزه گى ام برگردانده وپدر را تداعى ميكند ؟ با آنكه ميدانم حقيقتى در ميان نيست ، واين رشته يكطرفه است وطرف ديگرش گره كور دارد ، 
    نوه من در آنسوى دنيا هنوز بيدار است ،پيامش را ديدم ،وخودم بيادش اشك ميريزم دخترى كه بامن در يك روز متولد شد وهمه خوى وخصلت خودمرا به ا رث برده ، عاشق هنر ، عاشق نقاشى، عاشق عكاسى وفارغ از دنياى اين زمانه به دنبال حقيقت ميرود ،ث
    پرنويسى كردم بايد بخوابم  تا شايد خواب شيرها را ببينم .ث
    ثريا ايرانمنش ،اسپانيا ، ٢٣/١٠/٢٠١٥ميلادى /نيمه شب!!!!!!!