Category: General

  • مرد بزرگ من 
    با يك جعبه شكلات بلژيكى به همراه بچه ها آمد و شكلات در يك بسته بندى شيك ، گفتم :
    مگر تو لدم هست ؟ 
    گفت : 
    نه پريروز از بلژيك بر گشتم هوا مساعد نبود يا قطار ميبايست به پاريس ميرفتم واز آنجا با هوا پيما ميامدم ، تنها ده دقيقه  بعد آن اتفاق شوم افتاد ، بتو نگفتم ، 
    لرزشى تمام وجودم را فرا گرفت. ،ًگفتم :نميشود كمى از ين سفرها را كم كنى ورحم به بچها ومن بكنى ؟
    گفت :
    كارى كه بابا نكرد من براى همسر وبچهايم انجام دادم ، آينده آنها تامين است سه برگ اساسنامه امروز با وكيل پركردم ،
    گفتم :اما ما بوجود تو بيشتر احتياج داريم تا مال ، بغض گلويم را ميفشرد ،گفت :
     در بلژيك در يك كنفرانس كه سه هزارو هفتصد نفر حضور داشتند ، بيست اسپيكر ( پرسيد بفارسى اسپيكر ) چى ميشه  گفتم :مثلا سخنران ، اضافه كرد بلى بين اين بيست نفر ستاره اول را من جايزه گرفتم. چون هيت جورى ستاره ميداد!.
    خم شدم ، دستش را بوسيدم وگفتم تو باعث افتخار منى ، اين اولين جايزه واولين مدال نيست كه گرفته اى ،  اما بياد قلب مادر هم باش كه در سفرها به دنبالت ميطپيد وچشمانى كه نگران تو اند .
    بعد بياد جوانانى افتادم كه ألوده ، بيكار ، تن به هر حقارتى ميدهند تا زندگيشان را بگذرانند واين مرد كوچك من از چهارده سالگى هم كار كرد وهم درس خواند ودر سن بيست وسه سالگى زن گرفت ودرست بر خلاف جهت كارهاى پدرش  گام بر داشت ،همسرى وظيفه شناس ، پدرى مهربان وسختكير ، وفرزندى برومند ومردى بزرگ ، آنهم در كشورى بيكانه ،
    نه ، ! نبايد چندان از روزگار گله مند باشم ، همه آنها پاك ،  از يك شخصيت محكم  وفولادين  ساخته شده اند  مانند بولدوزر راهرا و مشكلات را ميشكافند وميروند
    باخود فكر كردم تنها ده دقيقه ، نه بهتر است فكرش را نكنم تمام اين چهل وهشت ساعت باندازه يك عمر رنج كشيدم براى مردم بيگناهى كه قربانى هوا وهوس ستمكاران ميشوند . نه بايد اورا به دست خداى مهربان خودم بسپارم ،بى آنكه ببيند اشكهايمرا پاك كردم .ث 
    دوشنبه ١٦ نوامبر ٢٠١٥ ميلادى 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا 
  • #آلبوم 
    به آلبوم شبى تا سحر نظر كردم 
    بياد عمر گذشته  شبى سحر كردم 
    بياد بود عزيزان ، دمى به سر بردم 
    شبى دو مرتبه با عمر رفته سر كردم 
    مناظرى زحيات  گذشته را ديدم 
    بديدم آنهمه  وديده پر گهر كردم 
    بكوه وباغ ودر ودشت و بوستان 
    سفر به كوير  ودشت وبوم در كردم 
    قدم به دوران طفلى نهادم واز شوق
    دوباره ديدنى از مادر وپدر مردم 
    معلمان و مديران ودوستان را
    بنظم مرتبه صفحه مستقر كردم
    بيادم آمد شبهاى امتحان كه بجهد
    بشوق  درس وهنر ترك خواب وخور كردم 
    در امتحان گذراندم بهار عمر وخزان 
    به سخره گفت چرا كار بى ثمر مردم  ،،
    بياد آنشب …….
    قرار آتيه با تار زلف او بستم 
    به مهر بوسه اش امضاى معتبر كردم 
    بشوخى آن سر گيسو گرفتم وگفتم 
    كه روز خويش از اين شب سياهتر كردم 
    بهردرى كه شدم بى نتيجه برگشتم 
    درى گشوده  نشد  خويش دربد ر كردم 
    سياهه ايست ز عمر  آلبوم ومن هرسال 
    ز عكس تازه چو عمر ش سياهتر كردم 
    حيات ما همه غير از فسانه چيزى نيست 
    من اين فسانه در اين مختصر كردم
    سروده : شادروان استاد باستانى پاريزى
    وايكاش سروده اى نيز بر زندگى بى محتوى ما نيز ميافزود  كه از فرط تنهايى وغربت گاهى ببوى پشگل گوسفند هم راضى ميشويم ويادمان  ميرود كه كجا بوديم ، با كه نشستيم ، چها گفتيم ،چها شنيديم وچه درسهايى فرا كرفتيم افسوس كه آنهارا نميشود در ألبوم عكس جاى داد ، آنها درون سينه ميمانند ، ثريا  
    يكشنبه ١٥/١١/٢٠١٥ ميلادى 
  • تقليد!!!
    من يكى از ابيات حافظ را با نام ” پرچين ”  رژيستر كرده ام : 
    از من اكنون طمع صبر ودل وهوش مدار /كان تحمل كه تو ديدى همه بر باد آمد !!!
    چه خوب شد من آمدم وچند جمله وكلمه نوشتم تا عده اى از روى آن كپى بردارى كردند وحال دراسارت خود بزرك بينى روى به ديگر ى كرده معلومات مرا به رخ ديگران ميكشند بنام خودشان ، 
    بهر روى در اين دنيا همه نوع فاحشه داريم 
     سياسى ،مذهبى ، ورسمى 
     همه گونه دزد هم داريم ناموسى ،  بانكى ، أملاكى وغيره ، 
    ايكاش ياد ميگرفتيم  كه خودمان باشيم ، روباه در جلد شير نميتواند عرض اندام كند ، نحيف ، لاغر  وغرش هاى مصنوعيش اورا لو ميدهند ، 
    خوب چه ميشود كرد،  در هر ولايتى كسانى هستند كه اينگونه بزرگ شده اند . ثريا ،،اسپانيا، 
    يكشنبه ،نوامبر ٢٠١٥ 
  • شب شوم “پاریس”
    ای برادر قصه چون پیمانه ایست 
    معنی اندر وی بسان دانه ای است
    دانه معنی را بگیرد مرد عقل
    ننگر پیمانه را ، گر گشت نقل
    “شمس تبریزی”
    دین ، که معامله ای با خدا باشد  تبدیل به یک تجارت وسپس در پشت تجارت وسیاست  جنابت نیز افزوده شده است  ،  امروز باید دوباره شمع هایی را برافروزم برای روح رفتگان وبیگناهانی که قربانی قدرت واین تجارت شده اند ، در حال حاضر پروردگار بانکدار قدرت روی زمین است  وهر از گاهی قبضهای دریافت از طرف او به زمین میرسد  ودیگر، بنده ناچیز نمیتواند بی خطر زنده وزندگی کند .
    روزی به حقیقت راهی داشتیم ومعرفتی بخرج میدادیم که آن راه را گم نکنیم  معرفتی که هیچ نیازی به قربانی کردن وآزمایش نداشت ، 
    امروز آن خرد ومعنا ی آن دراین جهان گم شد  ، همه فهمیده اند که روز جزایی نیست ویا اگر باشد خیلی دیر است بگذار به هوسهایمان دست بزنیم وبا آنها بازی کنیم .
    هر کاری وهر اندیشه ای  دو رو دارد  در رویه اولش انسان بیخبرد از آن لذت میبرد  وبه آن عشق میورزد  اما رویه دیگرش  انسان روحش را میفروشد  مانند یک خود فروش ویک هرجایی ، دیگر نمیتوان نام بشر بر آن نها دحتی نمیتوان گفت ” فاحشه” مذهبی یا سیاسی بلکه باید گفت حیوان خونخوار .
    امروز هزاران تن از این فاحشه های خونخوار  دست به تجارت سده های پیشین زده اند  وبه تاخت وناز میپردازند  وخودرا “بت شکن ” مینامند!! 
    همه مجسمه ها وبت های حقیقی  که از هنر وعشق سر چشمه میگرفت درهم کوبیده شدندوبجایش بت های خیالی نشسته اند  وخودرا نماینده ( حق میدانند) !! .
    مردم دیگر کمتر این سالها زیباییهارا درک میکنند  شهر بی مجسمه ، شهر بی حقیقت ، شهر بی ترحم وبدون مهربانی ، شهر بی شکوه  وشهر بی خدا .
    شهرهاودنیایی شده که دیگر انسان حق اظهار وجود ندارد  وحق دیدن زیباییها  ومهر ورزیدن را ندارد  مگر نه آنکه خدا خود نماینده وانگاره زیباییها بود ؟.
    حال باید به تصاویر دروغی تعظیم کرد  وبه سلسه های ساختگی تسلیم شد وبه آنها احترام گذاشت  ، دیگر هیچ چیز معنا ندارد تنها شلاق ، زنجیر وحلقه وسپس داس  مرگ معنا پیدا کرده است .
    مرغ خیال که روزی مانند یک شاهین بلند پرواز در آسمانهای بیکران میچرخید  امروز ازترس در گوشه ای پنهان است  وبجایش کلاغهای خونخوار وتازه رشد کرده وپروار شده که همه لذتشان در چشیدن خون است  در آسمان زندگی پدیدار گشته اند .
    دیگر معنی رسیدن به عشق واشتیاق نیز مفهمومی ندارد ،
    امروز تاریخ را با مشتی علفهای هرزه وساختگی  بزرگ کرده ومانند حیوانات با ما رفتار میشود که باید از این علف تازه رسیده  تغذیه کنیم وحق نشخوار غذای دیروز را نیز نداریم ، 
    هر کسی شبیه خدای خودش هست ، واین موجودات نیز شبیه خدای جبار وقهارشان میباشند ، که دست آویز دست قدرتمندانند وخود نمیدانند ، همه گیج ، همه در هوای یک بنگ دارند سیر میکنند .
    امروز ایمانمانرا ازدست داه ایم  وروی زمین همه مانند جانوران پست زندگی میکنیم  وخدای خوب ومهربان ما به آسمان های دوردست پرواز کرده است  از خودش چیزی باقی نگذاشت هرچهرا بود باخود برد ، نفرت ، کینه ، آدمکشی را برایمان گذاشت  وخود از دور به نظاره نشست .
    امروز شهرها زیر خون میغلطد وعده بیشماری را خوشحال کرده است  ، خوشحالند از اینکه نیمی از مردمان بی گناه  قربانی دست مشتی آدمکش بیرحم شدند ( روزنامه وطنی ما بنام ( وطن امروز ) صحنه خونینی را نشان میدهد ومینوسد بفریمایید شام چون درسوریه دست بردید این مکافات شماست !!! آن مردک گردن دراز مانند حیوانات قلعه تاریخی  مانند زرافه ای همچنان روز وشبش با خونریزی میگذرد وحاضر نیست تخت را رها کند قدرت دیگری از آنسو. مرزها دارد باو خوراک میرساند ودرنتیجه؟! 
    انسانهای بیگناهی که تنها تفریحشان نشستن دریک کافه کنار خیابان است بایدبه آتش مسلسل کشته شوند .
    دنیا با چند شمع وچند دسته گل و نیمه کردن پرچمهای بی ارزشش دارد مثلا باین کشتار احترام میگذارد ودرهمان حال قدرتمندان بر سر جنازه ها دست یکدیگررا میفشارند برای برنامه بعدی تدارک میبیند واین مردمند که قربانی های اصلی اربابان بیشعور میشوند شعرو ودانش را را تخته کرده اند مردم باید مانند گوسفند پروار شوند وسپس میمونها آنهارا بخورند ( همان پایان داستان ماشین زمان ) . پایان 
    ————————————————————————————————————————
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه 15 نوامبر 2-15 میلادی   / پس از فاجعه کشتار بیرحمانه شب چهاردهم درپاریس / فرانسه 
  • پاندورا

     شب گذشته  تمام شب خواب شاه توت وآلبالورا  دیدم ، دوچیز خوب که دراین سوی آبهای مدیترانه پیدا نمیشوند ، مدیترانه ، چه همه از آن بیزارم ، روزی برایم چقدر جاذبه داشت ، درکنار مردم خونگرم ایتالیایی ومردم دلچسب وخوش گذران  اسپانیایی  از سر زمین یخ ومردمش فرار کردم وبسوی آبهای گرم روی آوردم بی آنکه بدانم چگونه مرا خواهند سوخت .
    این سر زمین هم دست کمی از یونان ندارد ، نمیدام چرا امروز بیاد پاندورای یونانی افتاد م ، نام پاندورا خیلی زیباست این روزها در جواهر فروشیها هم میتوان دستبند وگردنبهای گرانبهایی بنام ” پاندورا” یافت تا آنهاییکه شهوت اصالت تمام وجودشان را گرفته آنرا بخودشان بیاویزند ، بی آنکه بدانند پاندورا یعنی چی وکی بوده است ؟.
     پاندورا معنای ( همه هدایا ) را میدهد  ونام دوشیزه ای بسیار زیبایست  که دریونان از خاک رس ساخته شده است  وخدای خدایان زئوس به کالبد آن دمید  وباو زندگی بخشید ، زمانیکه پرومته به خدای خدایان خیانت کرد وآتش را از او دزدید وبه دست بشر داد وشیوه بر افروختن آنرا نیز به بنی آدم آموخت  زئوس بر او خشم گرفت  اما پاندورا با جعبه جادویی که  در دست داشت وبسوی پرومته |آمد تا اورا بفریبد وبه عقد وازدواج او درآید ، اما پرومته دل درگرو دیگری داشت  وفریب زیبایی اورا نخورد وبسوی دلدار خویش رفت ، اما پاندورا بیکار ننشت وبخانه برادر پرومته رفت وبا جعبه جادویی خود ، ودرآتجا درب آنرا گشود  انبوهی از بیماریها وآتش وبدبختی بیرون ریخته شد  ودر میان ابنای بشر منتشر گردید  وزمانیکه بشر به بدبختی بزرگ خود پی برد تنها یک چیز بود که اورا ممکن بود نجات دهد وآن ( امید) بود !  به همین دلیل هم توانست دربرابر نا ملایمات وسیلابها وبدبختی ها ایستاد گی کند .
    زمنانی فرا میرسد که امید روی به مرگ میرود بهر روی هر چیزی وهر جسمی وهر حرکتی روزی تاریخ مصرفش به پایان میرسد وامید نیز کم کم جای خود ار ترک کرده وانسان به نا امیدی پیوند میخورد ، دراین هنگام است که فاجعه رخ میدهد .
    بد ترین دوران زندگی بشر این است که دچار نا امیدی مطلق شود / تا آنجاییکه بتوانم سعی میکم از هر سوراخی وهر گوشه ای برای خود روزنه ای بیابم تا دچار بیماری نومیدی نشوم .
    روزگار دچار خشم  دچار رنج است 
    دریغ ودرد که اینهمه رنج در کالبد من جای دارند 
    آنانکه شیفته این جهانند ، مانند یک پیچک به دور زندگی 
    مپیچیند 
    دیگری با اندوه  سعی دارد  خویشتن را به آسمان نزدیک کند 
    چه شادمانی بزرگی دارم من 
    در یک زندان انفرادی!!!وحقیر
    دوراز دسترسی به آن واماندگان 
    وبازندگان 
    ودرندگان 
    ———————————————————————————————————————–
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 12/11/2015 میلادی .
  • شب ، 
    تنها به هنگام شب  است كه ميفهمى چقدر تنهايي،  وميبينى كه ه جانفرساست اين تنهايى ، پايت را از مرز شصت بيرون گذاشته اى ، يعنى از مرز دنيا ،  آنگاه غمى جانسوز دلت را ميلرزاند ، ديگر اين تو نيستى كه مانند يك اسب راهوار به جلو ميتاختى آنها هستند كه جلو جلو ميروند وحتى به پشت سرشان نگاه نميكنند تا ترا ببيند ، هجوم خاطره ها بيخوابت ميكند عمر رفته ديگر باز نميگردد ، به مردان زندگيت ميانديشى ،تنها سه مرد در كنج خاطرات تو نشسته اند ،هرسه در بك تاريخ به دنيا آمدند وهر سه در يك مدرسه درس خواندند وعجب آنكه هرسه يكديگرا ميشناختند ، دوتاي آنها از دنبا رفتند وسومى ميان مرگ وزندگى است ، سومى همان أوَليست ،اولين عشق در سنين بسيار جوانى ،  آن روزها شمع بزم افروز زندگى آنها بودى وامروز يك چراغ نيمه سوز كه در وزش باد نشسته است واز هر نسيمى بخود  ميلرزد .
    به كاروانى كه ساخته اى. وهنوز زنجير را به دست گرفته اى مينگرى هر آهوى از گوشه اى فرار كرده ، به هم سن ها وهم نشينهايت ميانديشى ، ايى داد وبياد ، همه رفتند ،همه رفتند وتو تنها ماندى ، هرشب در هجوم خيال دچار افسردگى ميشوى ، خواب را دريابم ، كه خواب دنياى فراموشيهاست .
    مرغ شب ميخواند ، آوازش تا دور دستها ميرود  يعنى آ واز عشق را به دور دستها ميبرد ، تو افسرده اى حتى ديگر ميل ندارى به  آواز مرغان عشق گوش فرا دهى ، مرغانيكه هرروز بر سر شاخه اى مينشينند وآواز بيقرارى سر ميدهند ، افسرده وپريشانحال  بر ميخيزى ،  همه در بزم گرم زندگيشانند وتو در فكرى ، به راستى در فكر چه كسى بايد باشم ؟  
    شب خاموش مانده وديگر در آن خروش وولوله اى بر پا نيست ، شاعرى نيست تا برايت شعرى بسرايد ،و نوازندهاى نيست تا برايت آهنگى كوك كند ونويسنده اى نيست تا بر بالاى نامه اش بنويسد : 
    همه شب در اميدم  كه نسيم صبگاهى……
    نه ديگر نه پيكى  هست ونه اشنايى ونه پيكرى ، 
    تنهاى تنها ، در زير سقف آسمان زنده بگورى ، نه تو ، همه آنهاييكه بى هوا ناگهان پايشان را از مرز زندگى بيرون ميگذارند نه از مرز زندگان ، ملافه ها رويهم چيده ، سفره ها درون، كمد در انتظار ميهمانند ، ظروف چينى درون گنجه خاك ميخورد گيلاسهاى كريستال به درون جعبه هايشان بر گشته ولميده اند ، قابلمه ها هرروز كوچكتر ميشوند ، 
    اما دل تو هنوز در سينه ات بينايى ميكند ، فرياد ميكشد ، 
    خاموش ماند خانه من اكنون 
    در آن شور ولوله بر پا نيست 
    —————————–_ثريا 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نوامبر ٢٠١٥ ميلادى 
      
  • پاییزی
    این زمان روح  میطلبد  شعر تازه ای زمن 
    دریغ ودرد که دل زحسرت گذشته لبریز است
    نه دانم که کی دی آمد وبهمن رسید ومهر رفت 
    بهار من ، هنمیشه همچنان پاییز است 
     عمر میگذرد به بی بصری و بی رحمی
    من از این رفت وآمد  چه آرزوها دارم ؟
    مگر آنکه یاد گذشته ها  لبریر گردد درمن
    که با خیال آنها  عمریست گفتگوها دارم 
    سیمین ، رفت محمود رفت ، فریدون رفت ، 
    نه که باشم ز دفتر روزگار شاد و خرسند 
    گهی بگوش من رسد آوای پر خروش مرگ
    که دی رفت ؛ بهمن رفت ،  و رسید فصل آهنگ
    چو چرخی که درافتد میان تنگنای دوسنگ
    در گردش شب وروز وبه هنگام طلوع 
    درد وفغان ودریغ است در این میان
    کسی نماند که بنالم زحسرت وداغ ننگ
    گهی به زلف دلداری آویزم تا بر آید شبم
    گهی به دامن خسی بیاوزیم  تابماند روز
    گهی وحشت ننهاییم در شکو ه شب تیره 
    گهی روز روشنی درمیان دردهاو تبم
    مرا چکار که دی رفت وامروز رسید خزانم 
    که بی امید میرود هر روز وهر شبم 
    اگر عمر تو بکام است تو خود بهاری
    وگر عمرمن گذشت چه بهار وچه زمستانم 
    —————————————–ثریا ایرانمنش
    چهار شنبه 11 نوامبر 2015 میلادی  . در اوج خستگیها و بی فردایی.
  • حلقه خدایا ن

    هر صبح اولین کار من این است که قطعه شعری را بنویسم وروی صفحه ام بگذارم بیشتر از آن کاری به کار این جماعت ندارم  میگذارم مانند سگ وگربه به هم بپرند چنگ بیاندازند وخواهر ومادر یکدیگررا از گور بیرون آورده تکه تکه کنند این فرهنگ نوین جامعه بخصوص ایرانیان متمدن چند هزار ساله میباشد .
    روزیکه خدایان خلق شدند زندگی آرامتر وبهتر بود زمانیکه تک خدایی شده همه چیز بهم ریخت وتازه همین خدای واقعی نیز گم شد ، حال بشر درپی رستاخیز است ، بی انکه معناوکلام زندگی را دریافته باشد ، روزی میل داشتم قصه های خنده آور بگویم تا مردم را بخندانم آنقدر سخت وسنگ وسفت شده اند که نمیدانند خنده چیست ؟! 
    آذزخش های اندیشه ام را پنهان کردم ومانند خودشان راه افتادم اما نتوانستم همراه آنان شوم ، نمیدانم چگونه تربیت شدم ، تنها میدانم درآن زمان مادرجانم میگفت :
    به هنگام غذا خوردن نباید لپ تو باد کند ، لقمه را کوچک بردار وبه میان زبانت بگذارکم کم آنرا به زیر دنداتنهایت بفرست ، هنگامیکه جایی برای میهمانی میرقتیم مجبور بودم قبلا خوب شکمم را سیر کنم که مبادا بگویند گرسنه ونان بازاری خورده است ودرمیهمانی میبایست تنهابه غذاهای رنگین سفره نگاه کنم ؛ چون سیر بودم !!!
    امروز طرف برای سور چرانی از یکهفته قبل غذا کم میخورد وهنگانیم رسیدن تا نفس دارد شکم را انباشته میکند تازه میل دارد که مقداری را هم برای شام ویا ناهار فردایش ببرد، ظاهرا از اشراف هستند !!!
    نه ، من نمیتوانم چند صد میلیون آنسان را تربیت کنم بعلاوه من معلم تعلیم وتربیت جامعه نیستم ، من خودم هستم همین کافی است 
     امروز عده ای بی خدا شده اند ، وعده ای تنها سخت به ضریح امامان وخدا چسپیده اند  ومیدانم که کم کم اورا ازدست خواهند داد چون خودشانرا ازدست میدهند،  درمن چیزی هست که برد وباخت برایم مفهمومی ندارد اگر مثلا مرا بر اوج یک صندلی طلای بنشانند وجایزه ای هم بمن بدهند وملتی برایم هورا بکشد وکف بزند ، تنها خوشی آن چند دقیقه است ، بعد آن ملت ترا فراموش میکنند ویادشان میرود نیمساعت قبل چه هیجانی برای دیدن تو داشتند .
    آنچه میماند حقیقت محض است ، آنهاییکه نامشان مانده وجاودان شده اند چون با خودشان واجتماعشاتن یکرنگ ویک پارچه بودند ، قرنها گذشته اما دیگر فدریک شوپنی به دنیا نیامده ، گوته ای زاییده نشده ، بتهوونی در دنیای موسیقی به مقام خدایی نرسیده هرچه هست تکرار گذشته هاست هیچکس بخودش زحمت نمیدهد که جلو بود یگانه باشد تنها بدود همه مانند گوسفند میل دارند  از همان جویی بپرند که اولی پرید .
    من به همان اندازه که از باختن پولم سر میز قمار بی تفاوتم به همان اندازه نیز از باختن در عشق نیز نه شادم ونه غمگین ، بادی میوزد نفسی میکشم باد  میرود نباید تا آخر عمرنشست وبرای آنچه از دست داده ام زاری بکنم ، چیزهای زیادی از دست دادم اما چیزهای گرانیهایی را نیز به دست آوردم ، از همه مهمتر خودمرا . واین مهم است که انسان بداند خودش کیست سپس به خداشناسی ویا جامعه شناسی بپردازد .
    من آن عشقی را که کم کم پیداکنم وکم کم از دست بدهم دوست ندارم ، ناگهان پیدا میشود وناگهان هم گم میشود ، برایم چیزی عوض نمیشود ، خودم هستم .
    هر کاری وگفته ای اندیشه ای دربر دارد  دراولین روز انسان لذت میبرد سپس عادی میشود خیلی ها آنرا درون سینه پنهان میکند وبرایش سوز وگذار سر میدهند اما من آنرا اگر حقیقی باشد میپذیرم واگر ریا باشم تف میکنم وبیرون میاندازم هیچ برایش زاری ونوحه نمیکنم . اگر کاری از روی حقیقت انجام نگیرد  همان رسم ( فاحشگی) انسان است یعنی از روی هوس یا بهانه یا تنهایی دست بکاری زدی که به آن ایمان نداشته ای ، آنگاه من چگونه میتوانم به یک خود فروش عشق بورزم ؟  او که عاشق شده نمیتواند باور کند که  کار واندیشه اش در یک راه است مگر آنکه برای عرضه خود وپیش فروش خودرا عاشقی دیوانه معرفی کند .
    بنا براین کار من نیست که به یک چنین انسانی عشق داشته باشم .
    امروز به شهری تبعید شده ام یا خودرا تبعید کرده ام که از آرامش آن به ستوه آمده ام ، کسی نیست ، خلوت است ، کوچه ها خلوت خیابانها خلوت ، جشنها میروند تا دربهاران دوباره برگردند ، عید میلاد  با خنکی وسردی وکاغذ های رنگی وچراغهای نئون میایدا اما به همان خنکی هم میرود ، عده ای بی تفاوت باین بازی تجارت مینگرند وعده ای سخت میخواهند خودرا شیفته نشان دهند . برای من بی تفاوت است .
    من به دنبال خدای مهربانیم که قرنهاست گم شده  و.من تنها نگاره های اورا میبینم که دردرون وجودم نشسته است /پایان .ث
    ———————————————————————————————————————-
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / سه شنبه   10/11/ 2015 میلادی و 19 آبانمان 1394 شمسی. 
  • برگشت

    امروز دیگر نمیدانی به کجا فرار کنی ؟ در کدام سوراخ موش پنهان شوی ؟ هر کجا بروی ترا خواهند یافت وکاغذهایت را خواند گرفت وپاره پاره میکنند وترا بردار نا مردی میکشند، 
    در آن زما ن اگر” صادق هدایت ” مکان جولان  ونویسندگیش را تنگ دید این شانس را داشت که به پاریس برود و درآنجا بنویسد ، اگر ” گوته آلمان وفرانسه برایش تنگ بود خودش را به انگلستان رساند ودرآنجا بهترین نمایشنامه اش را نوشت وتقدیم دنیا کرد ، امروز آدمکشان قبلا همه شهر هارا وسر زمینهارا گرفته اند ودرگوشه وکنار درکمینند ، نفس بکش ترا به چوب وتیغ کفر میسوزانند اگر درآن زمانها تنها یک کشور بساط انزیکسیون را براه انداخت ومردم را دوتکه کرد امروز در تمام دنیا این بساط پهن است ، طاعون دین  همه جارا  گرفته است ، خدا در این میان گم شده ، نمیدانی در کجا باید اورا بیابی وفریاد برداری که تو ” انسانرا آزاد آفریدی ، لخت ، باو دمیدی ، طبیعت را نشانه گرفتی وبا و هدیه کردی ، امروز همین انسان دوپا ترسناکتر وحشت زا ترا زحیوانات دردنده شده است  وطبیعت را کشته وبر باد داد .
    زمانیکه در لندن بودم تنها روی کاغذ مینوشتم ودفترچه هارا سیاه میکردم ، امروز هم باید همین کاررا بکنم ، همه چیز در زیر نظر ارتش !!! سایبری است ونوچه ها وپادوهایشان درلباس عاشق بیقرار ویا خواننده محبوب نوشته های من به دنبالم میایند ! مهم نیست ، مینویسم ، غیر از نوشتن کاری از من ساخته نیست ، نمیتوانم مانند سالمندان گذشته بنشینم آش بپزم وکاموا ببافم درون مغزم غوغا ست تمام شب در مغزم مینوسم . واین ها تکه هایی از نوشته های سفرم در لندن است !!!
    روزیکه پسرم کت وشلوار جدیدش را امتحان میکرد تا برای مصاحبه برود  ، سرش را بوسیدم وگفتم اگر پسرم نبودی سخت عاشقت میشدم !!! 
    زمانیکه دخترانم را دریک شلوار جین معمولی با یک بلوز معمولی میبینم بی هیچ آرایشی وهیچ پتاکسی وهیچ زیوری با هزاران مهربانی هرکدام به دنبال زندگی ودوندگیهایشان هستند ، وهنوزز همان اتومبیل قدیمی را سوارند بی هیچ عقده ای بی اختیار به آنها میگویم باید خم شوم وشمارا سجده کنم ، هنوز پای هیچکدام نه به کاباره رسیده ونه قمارخانه  هنوز مانند جوانیهای من لباس مپپوشند ، پوشیده ، نه سینهایشان بیرون است ونه باسنشان به دیگران چشمک میزند ،  این بت های کوچک وبیگناه من  شیوه زندگی را بطور واقعی یاد گرفته اند ، اصالت را دروجودشان نگاه داشته لزومی نمیبیند تا با آویزان کردن مقداری آشغال به یر وصورتشان خودنمایی کنند ، هنوز هر کدام مانند خورشید میدرخشند ، آنها مجسمه های گرانبهایی هستند که درموزه زندگی من جای دارند  وباین دنیا مضحک ومقوایی میخندند  آنها بخود اعتما دارند  وبه بازوان پرقدرتشان  برایشان ته چین مرغ وچلوکباب مانند زباله است  همان برنج معمولی با سبزیجاترا ترجیح میدهند ، همه گیاه خوارند .
    حسرت هیچ چیزی را دردنیا ندارند ، درکودکی خوب آنهارا سیر  کردم ، به دستشان کتاب دادم بیشتر جاهای اروپارا به آنها نشان دادم  درماکسیم فرانسه غذا خوردند  در کاپری  ورم  گردش کردند  کشتی سوار شدند نگذاشتم گرسنه بمانند ومن به حیرت از این دلهای کوچک بی آرزویشان  هستم  وآنهارا هدایای بزرگی از طرف خداوند میدانم  .
    نوه ام وارد دانشگاه شد واین اولین افتحار زندگی من دراین سن است ، افتخارات زیادی داشته ام ، اما همه در زیر خاکستر سالها پنهانند واین یکی تازه است .
    بچه ها خیلی کوچک بودند که بخارج آمدند ومن سخت خوشحالم که غرب نتوانست آنهارا بفریبد . خود شان هستند با اصالتشان .
    نگاهی به لباس پوشیدن زنان ودختران دیگر میاندازم ، با لبان باد کرده وچشمانی که زیر خروارها رنگ گم شده اند  موههای هزار رنگ .
    صورتی مسخ شده ، سپس نگاهی  باین موجودات ساده میاندازم .
    آنها را بغل میکنم ومیگویم “
    هرچه باشد شما باعث سر افرازی من هستید ، منهم کاری نمیکنم که شمارا خجالت زده کنم . ث
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . دوشنبه . 9/11/2015 میلادی / از دفتر ” روزانه ویادداشتهای لند ن “
  • من .منم .

    نه در صف درویشانم ، نه درره ترسایم ، نه مرد مناجاتم ، نه محرم حراباتم، نه درخور خمارم ،
    وچنان درخویشتن گم گشتم که دیگر از همه  بیرونم  که گویی غیر یک دم ندارم  تنها دلمرا دارم ، لبریز از عشق  ، 
    ما هنگامی جوینده میشویم که تنهاییم ، ودر اجتماع به دنبال خودیم ، افکار وادیان وسایر کتب ومعرفتها وآموزنده  را میاموزیم تا خویشتن را بیابیم ، 
    ونمی یابیم ، مینالیم ، میگرییم ، پس میزنیم ، جلو میرویم ، نیروی خودرا صرف هیچ میکنیم  عمررا تلف میکنیم  وهیچگاه به آنچه کنه میخواهیم نمیرسیم  به همه شک داریم  تا عکس آن ثابت شود  به دنبال خودیم ، 
    من برای یافتن حقیقت تنها خودرا دنبال میکنم ،  جستجوی حقیقت یا نام دیگری هرچه باشد استوار بر اراده خود من است .
    ظغیان بزرگی را از سر گذراندم ، برای هیچ ، چون ناگهان به دنبال خود م رفتم ، اراده کرده بودم که راه خودمرا بر گزینم وببینم ، من هیچگاه با علم یقین بسوی کسی دست محبت دراز نمیکنم ، تنها با مهر ورزیدن اورا میازمایم ، سپس کنار میکشم چون میبینم بر آنچه میگوید وانجام میدهد استوار نیست ، بچه نیستم ، در آغاز راه هم نیستم ، در پایانش هم نیستم در میدان وسط ایستاده  ودر دیگران ، خرد را نمیابم ، حقیقت را نیافته ام هرچه بوده ریا بود ه وتزویر بود ه و دروغ بود حتی بخودشان نیز دروغ میگفتند واین نابخردی درتاریکهیای وجودشان جمع شده بی آنکه خود بدانند درد میکشیدند  ، زندگی با خود زیستن هنر میخواهد واین کارهر کسی نیست ، به دیگران آویزان  میشوند برای آنکه تنها نمانند ، بسوی ادیان میروند  چرا که میترسند ، از چی؟ معلوم نیست ، از کی؟ معلوم نیست ، اگر به آنچه که طبیعت به آنها داده بیاندیشند وبه آن وفادار باشند لزومی ندارد به دنبال ابهامات بروند ، ویا از خود بیخود شده یک انسان عاطل وباطل بی عمل در عین حال خود خواه وخود شیفته  میان زمین واسمان معلق بمانند .
    هر انسانی ، به آنچه یا با آنکه برخورد میکند اگر غیر از آنچه که خود میخواهد نباشد آنرا بر ضد خود میپندارد  ، من عادت کرده ام که بی دیگران زندگی کنم ونیازی نداشته باشم برای فشار از تنهایی به هر لزجه ای آویزان شوم وسپس سرخورده سر ببالین خویش بگذارم وبر کرده ها وناکرده ها  اشک حسرت بریزم .
    عشق با انسان یکی است عشق با خدا یکی است وانسان با خود یکی است ، حال اگر در دیگری این معرفت وخود ساختگی را یافت با هم گره میخورند ، من سالهاست که همانند یک عقاب از اوج دارم به آنسانها مینگرم ، گاهی میبینم چقدر حقیرند ، برای پوشاندن حقارت خود به هر وسیله ودروغی متوسل میشوند ، چرا؟ .حال با اینهمه تجربه وگره خوردگی با کسانیکه میل داشتم بشناسم تا تجربه دیگری بر اندوخته هایم باشند ، حیرانم که بشر چرا تا این حد سقوط میکند ؟ ومیشود مجموعه ای از جمع اضداد .هر انسانی در تحولات  از فردیت به کلیت میرسد  انسان با عشق زنده است وبا عشق به زندگی میرسد ،  عده ای به چنان مقاماتی رسیده اند که خود وعالم وحدت وبوجود آورده را درخود حل کرده ویکی شده اند ، جزیی از حقیقت ، 
    خداوند همان عشق است وآهنگی است  که سراسر هستی وهستیانرا به رقص درمیاورد ، 
    عشق آنست که غایت نبودش
    هم نهایت ، همه بدایت نبودش
    گر هزاران سال بر سر میروی 
    همچنان میرو که غایت نبودش 
    تا بکی گویی که آنجا کی رسم ؟
    کی بود کی ؟ چون نهایت نبودش 
    …..
    هنوز هم همانم که بودم ، وهستم همچنان یک دیواری از بتن وآهن وسنگ که ذره را در اعماق خویش پنهان کرده است .وبه گم شدگانی میاندیشم که در راه هیچ خودرا ( آن خود واقعی) ر ا از دست داده اند وهمچنان یک رهرو خسته هنوز هم میدوند وآنهاییکه دویند به مقصد نرسیدند وخاکستر شدند وبه هوا رفتند بی آنکه از خود نشانی بگذارند . نسلی سوخته ، نسلی بی فردا.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه  8/11/2015 میلادی.
  • همه رفتند
     همه رفتند ، شهر خالى شد، من تنها شدم ، ديگر كسى نيست ،  تلفن خانه به سكوت نشست ، موبايل بسته شد ، كم كم اين صفحات نيز بسته خواهند شد ، 
    روزى ورزگارى در اين شهركوچك ولوله بود ، هنرمندان ، دوبلورچيها ، هنر پيشگان سابق ، فيلسوف ، شاعر، تاجر ،دكتر ،مهندس ، سيمكش ، محصل، دلال ، خياط ، قاچاقچى مواد وأسلحه !!!!! درهم ميلوليدند . 
    امروز شهر خاليست ، همه رفته اند ، عده اى مردند ، عده اى به خانه سالمندان اسباب كشى كردند ، عده اى برگشتند  در خاك وطن بميرند ، عده اى به سر زمينهاى بهترى كوچك كردند ،
    ديگر صندوق پستى نيست ، تا هرروز به دنبال مجله ها وروزنامه هايم بروم ، ديگر نامه رسانى نيست تا برايم نامه وپيام بياورد ، حتى امروز دلم براى دروغهايشان نيز تنگ شده أست ، در بين اين جماعت مردان وزنان خوبى هم  بودند كه متاسفانه. زود پاى  از اين دنيا كشيدند ورفتند به سراى باقى ، حال من مانده چند زبان نفهم !!!! نه زبانت را ميفهمند ونه بيانت. را ونه افكارت برايشان مهم است ، كار ، سوپر، خانه ، مانند يك ماشين خودكاركه اورا تنظيم كرده باشند ،
    حال بايد كم كم بفكر چشمانم باشم كه روزى همه چيز را روشن ميديدند ، وهمه چيز هاى تاريك را خود روشن تر ميكردند ،حال بايد بفكر پاهايم باشم كه روزى طول وعرض خيابانها ر ا در يك لحظه ميپيمودند ،  نبايد گم شوم ، نبايد لنگ بزنم نبايد بگذارم. كه تخم اين تنهايى در ريشه جانم  رشد كند ، آنرا درهمين جا ميكشم ونابود ميكنم ، نبايد بگذارم كسى دستم را بگيرد  ومرا محتاج بخود سازد ، در وجود من گوهر نايابى است كه جو هر ، هر چيزى را بيرون ميكشد 

    بايد زيباييهارا پيدا كنم ، همه رفته اند همه ، اما من هنوز هستم وخواهم ماند بى آنكه احتياج به كسى داشته باشم ،

    همه آنهاييكه روزى ميشناختم وميتوانستم از گذشته ها با آنها بگويم يكى ، يكى رفتند ، مهم نيست كجا ، هنگاميكه اينجا نزد من نيستند ، نيستند  ، وجود ندارند  با سايه ها وارواح نميتوان كفتگو داشت ، چهره ها امروز همه مسخ  شده ، دگرگون شده ، پيكرها همه باد كرده ، بدنها خالكوبى شده ، فرهنگ زندانيان و بردگان ديرين  را امروز در لباس زيبايى برايمان به ار مغان  آورده اند ، من لباس خودم را ميپوسم ، وكفشهاى خودمرا به پا ميكنم ميل ندارم در شمائل ديگرى. فرو بروم براى چند سكه ويا چند ساعت خرشگذرانى بى ارزش ، من امروز تنها شدم ، فرزندانى دارم كه خارجى هستند نوهايى دارم كه زبان مرا با زباچينى يكى ميدانند چيزى نداريم به يكديگر بدهيم تنها همان كشش خونى است ، بى تفاوتى در سينه آنها موج ميزند همه ماشينهايى خودكاركه شده اند كه تمدن امروز از آنها ساخته است ، ديگر راه گذشته  ها نيز بسته است ، جويبارها خشك شده اند و دشتها تبديل به منزلگه آهن و سرب ، هرصبح زود سرم را به ميان گلهاى باغچه ميگذارم واز آنها كمى اكسيژن گدايى ميكنم .
    بايد برخيزم ، هوا گرم وآفتابى وبهارى ،بايد زندگي را  از نو صدا كرد ،مهم نيست كه كسى هست يانه ، خودم هستم كه هزاران نفرم . 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، شنبه  ٦/١١/٢٠١٥ ميلادى 
  • لبه تیز خنجر

    گر گلچین نگذارد که دلی باز شود 
    تو بخوان مرغ چمن بلکه دلی باز شود …………_ میم . ثالث –
    سینه ام ، جایگاه  آن نا راست کرداران است  کز روز شرارت ، آنرا نشانه گرفتند ،
    این سرنوشت است ، باید میامدم ، میدیدم ومیرفتم واز خود خطی باقی میگذاشتم . 
    چون وچرایی نیست ، هرکه دانست توانست ، وهرکه نتوانست پس ندانست ، من توانستم ودانستم ، اما نه چنان گستاخ که به روز  روشن پشت کنم وبگویم شب است .
    من از این شا خه های ای نیم شکسته وافتاده برخاک گذر کردم ، تیغ آنها تنها پاهایمرا زخمی کرد ، نه امید عشق داشتم ، نه تحمل ریا ، 
    دنیا در چشمم باغی بود لبریز از درختان گوناگون ، هم گل بود هم خار هم بیابان بود وهم مارهای زهر آلوده وعقرب های جرار جهنم وبهشت را درهمین جهان دیدم . جهانی دیگر وجود ندارد .
    دردناک خزانی را سپری میکنم ، ودردناک بهاری را سپری کردم ، نه دگر گلی بجای ماند ونه سنبلی ونه مرغ غزل خوانی ، همه رفتند .
    همه چیز اشک شد وناله شد وآسمان به گریه نشست ، از فغان وناله کاری ساخته نیست ، باید برخاست وقامت راست کرد من همان صنوبرم ، همان کاج بلندم که سر به آسمان میسایم ، مرا چه به علفهای کوچک باغ ، گاهی از خستگی پاهایم سست میشد وکمی درنگ میکردم در پای یک جویبار حقیری که میخواست به دریاها برسد ، اما میان راه خشک میشد ، چون از بیراهه ها میرفت آبشارهای تنومند همچنان میغرند در میان مییلونها  کف راهشانرا میابند ، روزی بر امواج همین آبشارها سوار بودم وبر خلاف جهت آن حرکت میکردم به همراه ماهیان پرقدرت قزل آلا ، صدای مادر درگوشم بود که آخر زیر این کفها غرق خواهی شد اما او نمیدانست که آن کف های ناشی از غرش آبشارها دیگر وجود نخواهند داشت بلکه کف صابونهای بی ارزشی ترا بخود میخوانند وفریبت میدهند وتوا ز تور میپنداری آبشارند ،
    از لاله زارها دیگر خبری نیست ، دشت شقایق بگل نشسته تا برای افیون زمانه غذا  بسازد همه افیونی شده اند .
    منصوری دیگر برنخاست ، وحلاجی دیگر بردار نرفت ، همه افیونی بودند ، توتیای چشم عشاق را سرمه جواهر سر زمین عربستان کور کرد ، حتی آواز خروسان سحری  خاموش شد وجایش را به ناله انکرالصوات داد .
    بر خاطر آزاده  غباری ز کسم نیست ،
    سرو چمنم  ، شکوه ای زخار وخسم نیست ،
    از کوی تو بی ناله وفریاد گذشتم 
    چون قافله عمر نوای جرسم نیست /           ” زنده نام . رهی معیری “
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . جمعه  ششم اکتبر 2015 میلادی برابر با 15 آبانمان 1394 شمسی. 
  • چه جاى تاسف است كه او مزه شراب را. نميداند كه چيست ، سكه ها ، ژتونهاى وهوسها برايش لذت ديگرى دارند ، اونميداند ، عشق چه مفهومى دارد ، معنايشرا را نميداند ، او به ارقام بازار بيشترعشق ميورزد، ومن در كشتى عشق نشسته بادبانهارا ميافرازم ،  تا درياى پهناور را طى كنم ،  وبه فراز آن.كوهم برسم كه روزى سيمرغ در آنجا لانه كرده بود ،
    عشقم در پيمودن هر راهى  به بن بست ميرسد ، هر راهى كه به بن بست رسيد من عقب گرد ميكنم ،  وآن راه را دوباره ميپيمايم ،  بر گشتن برايم رنجى ندارد  ،اين ترك عقيده است كه مرا رنج ميدهد  من بسيارى از راهها را بارها رفته ام ، بفكرعقبگردى نيستم كه از بن بست بودنشان  در پايان راه  نشسته است ، 
    هر راهى تنها براى آزمودن است ، باين ميارزد كه در آنراه پر خطر گام بردارى ، سپس معناى جواب را ببينى ، وخاموشى برايت يك معما نخواهد بود ،
    زبان من سالهاست كه از دلم خبر نميگيرد ، تنها حركت ميكند اين عضله پر انرزى تنها ميچرخد وراز دلم را بر ملا نميكند ،
    هر نورى سايه اى دارد وهر سايه اى بى نور است ، من احتياجى ندارم در سايه كسى بايستم ، من خود يك قامتم ،يك درخت صنوبر ، گسترده سايه ام بر سر همه نشست بى آنكه خود محتاج سايه اى باشم ،
    من در انتظار آن دروغ بزرگ نيستم كه به قصدى آنرا بهانه قرار ميدهند  ، كسى كه گفته هايش را صد گونه ميچرخاند هيچ عظمتى در پيش من ندارد  ميتوان امثال كفته هاى اورا در تمام كتب پيش پا افتاده دنيا يدا كرد ، من ميدانستم لال بودن يعنى چى  اما ترجيح دادم حرف بزنم  كلماتم هميشه هموار  بى هيچ پيچ وخم بودند اما گوشم هوشيار ومغزم يك لابراتوار مجهز ،
    آدمى كه نخستين دروغ را گفت در پيچ همان دروغ حبس ميشود ،براى ابد.
    ثريا ايرانمنش، اسپانيا 
  • بقیه / داستان !!!

    ذهنش گاه تیره میشد  وگاه کلمات  وچهره هارا بسرعت بیاد میاورد ، گاهی آرزو میکرد ایکاش سیلی یا طوفانی  یا صائقه ای میدرخشید واورا درخود فرو میبرد، به دنبال کدام اصالت بود ؟ اصالتتهای او گم شده بودند ، هنگامیکه از آن کوهستان بلند وسر سبز وخرم با اسبهای زیبا وتند رو بسوی دشت کویر حرکت میکرددرهمانجا آنها را بجای گذاشت ، اصالت او دررودخانه هایی که درآنها برخلاف جریان آب شنا میکرد گم شده بود ، حال میرفت تا کویر تا دشت بی آب وعلف زندگی کند ، حال میرفت تا درمیان آدمهایی که آنهازا نمیشناخت بنشیند ودرانتظار مهربانی اندک آنها باشد ، او نمیدانست که اصالت دیگردر وجود آدمی نقشی ندارد بسته به مقدار زمین وآبادی وارقام بانکی است ، حال دراین سوی دنیا درمیان کولیهای سرگردان وگرسنه به دنبال ریشه اش رفته بود ، وبجای  ریشه یک علف را چیده وبر سینه اش سنجاق کرده بود .
     صبح زود لباس پوشید یک لباس بنفش کم رنگ  یقه باز با یک سنجاق سینه ویک گردنبد مروارید به گردنش انداخت  موهایش را بسرعت پشت سرش سنجاق کرد درآیینه تارهای سفید مو را میدید اما مهم نیست میشود آنهارابه دست رنگ سپرد ، کفش های پاشنه بلند مشکی با یک کیف ، ومقدار زیادی رنگ که بعنوان توالت به صورتش مالیده  ، ژرژدر پایین منتظرش بود ، آلبرت ودو دخترش نیز با چشمان گریان به همراه همسرانشان آمده بودند ، 
    های عزیزانم ، روز خوبی د اشته باشید ، به زودی از دست من وغرغرهایم راحت خواهید شد ، رفت درعقب اتومبیل نشست  خودرا قانع کرده بود که این یک  عمل فردی است بکسی ارتباط ندارد نه ، مهم نیست  مهم این است که جزء را فدا کرده بود داشت ادای قهرمانانا قصه هارا درمیاورد ، همه ساکت بودند گویی داشتند به احترام یک مرده بسوی آرامگاه ابدی او میرفتند ، هیچکس با او حرف نمیزد ، شانه اش را بالا انداخت ، مهم نیست بعدها برایم گریه خواهند کرد ، دلش تاپ تاپ میکرد ایکاش جاده کش میامد ، ایکاش تصادفی روی میداد یک گل مصنوعی  سفید به موهایش سنجاق کرده بود که بنظر پر مسخره میامد ، آنها درانتظار  بودند ، خواهر اخمهای خود را درهم فرو کرده مردا هم چندان خوشحال بنظر نمیرسید، احساس میکرد بازیچه دست این زن پر مدعا شده است .
    همگی بسوی داداگاه رفتند ، سالن شلوغ بود ویکی کی درنوبت نشسته بودند تا قاضی آنهارا صدا کند برای عقد ، نوبت آنها رسیده ، قبل  ارهر چیز ملیح خودش را به یک بار رساندویک ویسکی دوبل داغ سر کشیده دوباره تا انتهای ناف او سوخت ، صبحانه هم نخورده بود ، چشمانش جایی را نمیدید ، نوبت آنها رسید . وای ، او تلو تلو خوران درحالیکه آلیرت وجرج بازوان اورا گرفته بودند وارد اطاق شد  باز مطابق آنروز جلو وعقب میرفت وسکسکه اش گرفته بود ، 
    اوف ، حالمرا را بهم زدی ، چه ادوکلن بد بویی ، کلاه بره دیگر سرش نبود  ووسط سرش برق میزد ، اما چون موهایش فرفری بودند روی ان کمبودرا پوشانده بود ، قاضی که یک زن بود  با ردای سیاه وموهای بلند بور نگاهی باين زوج انداخت قبلا مدارک را در گیشه داده بودند ومقداری اطلاعات ، حال ملیحه هیچ چیز نمیدید عرق از سر وریش جاری بود عقب وجلو میشد مردک محکم زیر بازویشرا گرفته بود ، قاضی ضیغه عقدرا جاری ساخت تند تند کلمانیرا پشت سر هم ردیف کرد سپس گفت حلقه ؟؟ حلقه ؟ او از جیبش یک حلقه طلایی بیرون آورد به به انگشت وسط ملیحه کرد اما ملیحه گفت ، ببخش. یادم نبود ، او سکوت کرد سکوتی که درپشت آن یک انفجار بود ، 
    بیرون از دادگاه به یک رستوران رفتند که ناهار بخورند ، همه تظاهر میکردند اما همه عصبی بودند ، مهم نیست  من دلم خواست گارسن یک بطر شراب ، آهاى ، شامپاین هورا ، چه خبرتان شده مگر به عزا آمده اید ؟ خنده اى از روی مستی سر داد 
    چقدر این مستی بعدها به دردش خورد گاهی حوب است انسان از این عالم بیرون برود وهمه چیز را یا نبیند ویا فراموش کند .
    نگاهی به اطراف انداخت ، هرچه بود برایش خاطره های دردناکی را عیان میکردند حالش داشت بهم میخورد ایکاش زودتر بروند سرش منگ شده ودرد دادشت بیاد نمیاورد ناهار چی خورد اما تا توانست شراب وشامپاین را سر کشید ، ناگهان دید اطرافش خالیست .همه رفته بودند او بود وآن مرد که داشت باو مینگریست . …..بقیه دارد
  • و…. پایان داستا ن

    از جای برخاست تا به دست شویی برود اما نتوانست دوباره سر جایش نشت ، آلفردو رو باو کرد وگفت :
    ببین من آدم قمار بازی هستم ، اکثر اوقات برنده شده ام ، روی تو هم مقداری ژتون ذخیره گذاشته ام ، اما بیشتر دلم برایت میسوزد ، بدجوری دچار توهم شده ای ، میل دارم کمکت کنم ، من یک مسیحی پاکنهاد هستم ، ، دراینجا ملیجه زد زیر خنده از آن خنده های هیستریکی ،  واو ادامه دارد ، 
    تو خیال میکنی رازی سر به مهررا درسینه داری  رازی سر به مهر  در ژرفای دل تنهای ونوجوانت پنهان شده  اعتقادی به هیچ چیز وهیچکس نداری  ، تنها شک وتردید دارد جان ترا میخورد  .
    ملیحیه با حالتی مغرور باو نگاه کرد وگفت :
    یک لیوان دیگر برایم بریز تا نزد تو اعتراف به گناهانم بکنم ، ای پدر مقدس ، تو داری بسبک مردان زمان قبلاز تاریخ  رفتار میکنی اما من سالهاست که از پوستم بیرون آمده ام ، پوست انداختم ، بین یک پوست نو وجدیدی دارم ، دست بکش ببین چقدر نرم است ، لحظه ای به سکوت گذشت ،  ملیحه دراندیشه جهان آزاد بود واینکه با کمک او میتوانست از این قفس رها شود ، آلفردو دست پرگوشت  را به موهای وزوزی سر ش کشید  ودراندیشه فرو رفت  حال باید بسبکی دیگر با او گفتگو میکرد ، دراین اندیشه بود که این زن دارد خودش را فنا میکند .
    پرسید ، آیا به کسی بدهکاری ؟ 
    قهقه ملیحه آنچنان بلند شد که هم اطرافان وگارسنها رویشانرا بسوی آن دو برگرداندند ، 
    اهه ، منو بدهکاری ؟ اهه به بابامم بدهکار نیستم ،  مثل اینکه تو توی کله ات مغز نداری مرد ، من میخواهم همراه تو باشم همین ، 
    اما دیگر چیزی نفهمید ؛ حالش بدجوری خراب شده بود ، کلمات را شکسته وجویده تحویل میداد سرش را روی میز گذاشت ودیگر چیزی نفهمید ، تنها احساس کرد چند دست قوی اورا از زمین بلند کردند . داشت روی هوا میرفت ، بکجا؟
    تنها میگفت “
    من خسته ام ، خسته  وبرای همین هم اینجا هستم  میفهمی برای رفع خستگى  ، میخواهم بخوابم ،
    آلفردو گفت :
    تو یک شورشی هستی ، شورشی ، میدانی ؟ لجوج ، سرسخت  از امروز ببعد دراختیار منی  من زیاد عذابت نمیدهم  ، ملیحه صدای عبوس وعصبی اورا میشنید اما قادر نبود جوابی باو بدهد ، بغض سنگینی  که از مدتها پیش در گلویش  مدفون شده بود ناگهان باز شد  بازوهایش را رها کرد  ودمرو روی تختخواب افتاد   ذوب شده بود  دیگر نمیتوانست از خودش دفاع کند  نها میدید که یکی یکی لباسهایش از تنش بیرون میریزند ، مانند یک تنه درخت عریان شده بود  وناگهان چهره آن بوزینه روى صورتش قرار گرفت  ، انگشتهایش را درفنر تختخواب فرو میکرد  وزار زار میگربست  چهره آن دیگری در  برابرش ایستاده بود ولبخند میزد  برقی از رضایت خاطر درچشمان او دیده میشد .
    کم کم به عالم بیهوشی فرو میرفت ، سنگفرش تیز وسخت کوچه های شهر قدیمیرا پشت سر میگذاشت  وبر خاک نرم  بیابان پای مینهاد  اینک چشم انداز  روستا در برابر اوست  جاده ای زرد رنگ  از دل کشتزارهای  نارس گندم  وذرت های بلند رد شده به دوردستها میرفت  دره تنگ وعمیق به تدریج از پیچ یک کوه میگذشت  وگسترده میشد گسترده تر وآنگاه به جویباری میرسید که او پاهایش را درآنجا میشست .او چقدر مهربان بود ، چه همه اورا دوست ميداشت ، 
    پوست بدنش شکافته شد ؛ درد همه وجودش را فرا گرفت گویی تازیانه ای سیمی بر بدن او میکوبیدند  فرياد كشيد ، نه ،نه، اين عشق نيست ، اين يك تجاوز است ، ،نه رهايم كنى حالم بد است حال تهوع دارم ، وفرياد كشيد ، اما همه اينه تنها در يك رويا ويك كابوس تمام ميشدند ، . 
    علیرغم  هوای ملایم  وسیال شب ، اطاق بوی بدی میداد  پرده های سنگین مخملی  اورا محبوس کرده بودند ، اینجا اطاق هتل بود وآن مرد با عطوفت ومهربانی داشت اورا مینوشید. پر تشنه بود .ودر گوشش زمزمه میکرد :
    بهتراست این قضیه جایی درز نکند برایت خیلی بد است . هركسى قدر وقيمت ترا وعشق ترا نميداند ونميشناسد . بمن تكيه كن .
    او ساکت بود . 
    پایان داستان 
    نوشته شده  توسط : ثریا ایرانمنش . اسپانیا / پنجشنبه 6/11/2015 میلادی .
  • بخش هفتم ” داستان”
    در تختخواب از اينسو به آن سو ميغلطند ، يكنوع بيقرارى ووحشت اورا در برگرفته بود ، همه پرده هارا كشيده وپنجره هارا نيز بسته بود ، به راستى چه مدت ميشد كه خودرا دراين اطاق محبوس كرده حتى اجازه نميداد هوا نفوذ كند ، كدام هوا؟تنها با هواى عشق زنده بود ونفس ميكشيد در بيرون  هوايى نيست ، هرچه هست متعفن  ،بوى گند دنيا بلند شده ،  خواب از چشمانش گريخته بود ، هيچ دارويى قدرت نداشت باو أرامش بدهد ،در تمام مدت فكر ميكرد كه : 
    فرداشب اينموقع كجاهستم ؟ فرداشب  ديگر ” من”  خودم نيستم  همسر يك غريبه ام ! غريبه !؟ بلند شد وسط تختخوابش نشت ،دستى به ملافه هاى نرم وخوشبويش كشيد ، با چه وسواسى  آنهارا ميشست  وأطو ميكشيد وعطر خودش را درون آنها ميپاشيد تا بوى خودش را بدهند ، حال بايد در تختخواب يك غريبه بخوابد وبوى اورا نيز تنفس كند ، بيادش آمد كه هركجا به سفر ميرفت ، ملافه وروبالش خودرا نيز با خود ميبرد ميل نداشت بوى ديگرى را استشمام كند ، آه پرودگارا ،كمكم كن ، كارى از دست پرودگار دراين ساعت بر نميامد خود كرده را تدبير نيست ،
    راستى ، از كجا شروع شد ؟ چگونه اين أشنايى شكل گرفت ؟ چًه همه احساس سر زندگى وخوشى ميكرد به هنگام راه رفتن ميرقصيد ، چه شبها كه تا نيمه شب به گفتگو مينشتند ، از همه چيز با او حرف زده بود ، زير وبم زندگيش را مانند يك تابلو  يك بقچه باز براى او گشوده وباز گو كرده بود ،   داشت اسير ميشد ، فراموش ميكرد حتى غذا بخورد ، واين اسارت بود كه اورا وا داشت تا زنجير پاره كند ودست به اقدامى  بزند كه معلوم نبود آينده. بكجا،ميانجاند ، آن يكى هم بى آينده بود ، در غرب هيج انسان با اصالتى آينده ندارد  ، تنها در ميان خاك خودش ميتواند اصالت خودرا باز يابد ، در غرب مانند همان ستاره درخشان اما تنها ست خارج از منظومه اش  خارج از دنياي شناخته شده اش ، اما در خاك خودش نيز غريب بود وحال براى آنكه اصالت خودش را از ياد نبرد باين شاخه نازك لرزان چسپيده بود ،  باو جان داده بود اورا بزر گ كرده همانند سامسون افسانه اى ، باو شكل خودش را داده بود ،باو هيبت مردان  قدرتمند قبيله اش را درحاليكه او فاقد جسم وروح بود ، آدمى سرخورده بى هدف ومانند يك بچه يتيم به دامن او چسپيده بود ، بلند شد پنجره را باز كرد از دوردستها چراغها سوسو ميزدند ،هواى باك كوهستانرا به درون ريه هايش فرستاد ، نگاهى به أسمان صاف انداخت ،آن ستاره تنها  مانند هميشه در گوشه أسمان سوسو ميزد ، مهتاب بد جورى درون أبهاى  دوردست دريا خودش را به أب ميزد گويى داشت باو ميگفت. كه همه اين زيباييها زير يك سقف سياه وتا ريك گم ميشوند واو ديگر هيچگاه قادر نخواهد بود اين منظره بديع وزيبا را ببيند ، با خود فكر كرد ،
    آيا راهى هست ؟ آيا ميتوان از زير اين بار سنگين شانه خالى كرد ؟ 
    بطرف تلفن رفت ، گوشى را برداشت ، خوب شماره تلفن وحتى شماره اطاق آنهارا نميدانست ، بهتر نيست از جرج سيوال كند ؟ جرج ، ، نه از ا طلاعات ميپرسم ، شماره اطلاعات تلفن را گرفت نام هتل را داد وچند دقيه بعد پشت خط تلفن بود اما ، چه بگويد ؟ بگويد ببخشيد من درعالم هپروت بودم  شمارا از أنسوى مرزها باينسو كشيدم ، بگويم ديوانه بودم بين مرز اسارت خودم واينكه در دستهاى شما اسيرباشم ، شمارا ترجيح دادم ، تلفن را سر جايش گذاشت ، احمق نشو ، يكبار هم شده احساسات راكنار بگذار وبا عقل زندگى كن ، او ثروتمند است بطور قطع همه أرزوهاى بچگانه ترا بر مياورد اما امكان ندارد ،آنچه را كه يكبار از او تقاضا كردى واو رد كرد بار دوم انجام دهد، ميخواهى چكاركني ؟ اولش سخت است بعد عادت ميشود بنى آدم بنى عادت است ،
    بياد اين گفته كه بار از دهان خانم جان بگوشش ميخورد ، ايكاش الان اينجا بود ، ايكاش بمن ميگفت چكار بايد بكنم ، هيچ معلوم است ، ميگفت ؛ 
    دختره خر آدم هموطن خودش را ول نميكند زن يك كافر شود ، آه مادر ، چقدر در اين ساعت بتو احتياج دا رم ،ببين نشسته ام ومثل بچه هاى يتيم گريه ميكنم ، گمان نكنم ديگر اشكى برايم باقى مانده باشد ،از فكر فردا موهاى بدنش راست شد ، 
    بلند شد به أشپزخانه  رفت ، سيگارى روشن كردو دوباره روى بالكن. رفت ، به به از اين هواى لطيف ،  وتو زن ديوانه دارى كل را فداى جزميكنى يك رويارا  جدى گرفتى ، با چوب كبريت كه در دستش بود بازى ميكرداند بخود گفت : 
    نكاه كن ، او حتى ارزش اين كبريت سوخته را ندارد وتو بخاطر او دارى از چاله به درون چاه ميروى ، تو اين خانواده را  نميشناسى ، با همه علم وفرهنگ وثروتشان باز هنوز درانتهاى مغزشان سنتهاى اجدادشان جاى دارد ،  موهاى مردك را ديدى با اينكه اينهمه سال در خارج بوده اما هنوز بسبك مصريان قديم تا بالاى پيشانيش را خالى كرده ، دستهاى زمخت  اورا ديدى ! و..
    بياد بازوان لخت ” آن ( يكى) افتاد ……
    بقيه دارد، 
    ثريا ايرانمنش / اسپانيا /
  • بخش ششم " داستان"

    جرج ملیحه را جلوی خانه اش پیاده کرد ، باو گفت اگر خیلی ناراحتی بیا برویم خانه ما، ؟
    نه جرجی عزیزم ،باندازه کافی این چند روز بتو وزنت زحمت داده ام  میروم یک دوش بگیرم کمی استراحت کنم وبرای قربانی شدن دردادگاه آماده شوم ، 
    جرج گفت ، اگر میدانستم تو چته ، وچه برسرست آمده ممکن بود کمکت کنم ، همانروز که ساعت یازده صبح از من یک گیلاس رم خواستی مغزم سوت کشید فهمیدم جاییت درد میکنه ، اما . خوب امیدوارم که همه چیز درست بشه ، این مرد هم بنظرم مرد بدی نیامد ، اول فکر دیگری درباره ش کرده بودم ، بوسه ای از گونه ملیحه گرفت و رفت ،
    ملیحه با خستگی پله هارا پیمود ، به درستی نمیدانست کجاست ؟ سرش منگ بود ، گیج بود  طرف پر سنبه اش پر زور بود ، حال باید بااو رو راست باشم  پذیرفتن هر امری آسان نیست ،  بطور قطع او میتواند کمک خوبی برای من باشد ، در  عین حال سلب آزادیم خواهد شد ، در یک کشور بیگانه بی آنکه زبان آنهارا  بدانم با مردمی که حتی از ریشه و.خون وپوست من نیستند ، هی ، داری چکار میکنی ؟ هنوز دیر نشده ، برای یک هسته خرما؟ برای یک علف  هرزه تازه روییده  که دروسط کویر افتاده؟ برای یک رویا ؟ اوه از تو بعید است ، این موسیو هم هرچه باشد از اجدادش عادت سپردن  وگذاشتن دربانکها ی خارجی را به ارث برده  او هم در یک بلبشوی انقلابی سر بفرار گذاشته  ودرس سرمایه گذاری را خوب یاد گرفته  دراملاک ومستغلات  شهری وبهره پولش واجاره املاکش آنقدر هست که بتواند به هرجای دنیا که حوصله اش سر رفت برود ، چیزی برای تو نخواهد گذاشت پسر دارد ، همسر اول داشته ، قانون اروپاست نه قانون بلبشوی خاور میانه .
    خوب آیا میتوانی ان موهای وزوزی ،  قد دزار  وسبیل کم پشتی که روی لبهای نازک اورا پو.شانده  حالت صفرا وی او ومزاجش که دارد رو به پیری میرود ، آوارواهای آویزانش  واستخوانهایی که از گونه هایش بیرون زده  چشمان تیز  وگرد  وبد حالت اورا تحمل کنی ؟ اما موقر وروشنفکر ، مگر تو میخواهی کتاب بجوی ؟ 
    حالتی اندرز گویانه بخود گرفت ، رفت زیر دوش ، خوب لابد این آخرین دوشی اسنت که دراین خانه میگیرم نگاهی به حوله های مرتب چیده شده با رنگهای مختلف درون حمامش با سبد صابونهای رنگ ووارگ وکرمهای نیمه کاره عطرهایی که گاهی از آنها بعنوان اسپری خوشبو کننده استفاد ه میکرد ، همه اینهارا از نظر گذراند ، چیزی در درونش پاره شد ، همه اینها در ازای هیچ میروند آن آزادی ، آن آواز خواندنها ، آن موسیقی که شبها تا نیمه شب به آن گوش میدادی  همه زیر یک قرار داد مخفی میشوند وتو باید هر صبح درکنار یک غریبه بیدار شوی چه بسا دندانهایش هم مصنوعی باشند ، !!!
    بعد هم یک کاتولیک است مانند همه کاتویکهای بورژوا ،  خوب میخواهی چکار کنی ؟ هر صبح یکشنبه به کلیسا بروی ، وهر  جمعه برای اعترافات به گناهان ناکرده ات به نزد کشیش اقرار گیر بروی ، درواقع کنترل محض ،  بلی ، ازجمله  ان نجیب زادگان است اما، در ته مغز او هنوز مردسالاری وجود دارد فراموش مکن او از کجا برخاسته حال تو با چنین تفکری باز واندیشه های دراز  میخواهی بروی در چهار چوب یک خانواده محبوس شوی از انفرادی به عمومی میروی چیزی عوض نخواهد شد .نه نخواهد شد .
    غم بردلش سنگینی میکرد ، دوباره به طرف بوفه رفت ، لیوانی لبریز از ویسکی را درون شکمش خالی کرد ، سیگاری روشن کرد ورفت روی بالکن / 
    آهای ملتهای  شریف ، آهای مردم دانا واندیشمند ، آهای مردم اگزیستانسیالیست ، آهای ویرانگران دنیا ، آهای چپاول گران ، آهای آنارشییستها ، آهای دروغگویان شب ، بغض گلویش را گرفت وروی پاهایش چمباتمه زد وزار زار گریست . 
    سیگار همچناندردستش روشن بود .
    هسته خرما ، چه اسم خوبی به طرف مربوطه داده بود ، درست یک هسته خرما بود که از دهن یک دیو بیرون افتاده وداشت زیر دست وپا ی این وآن غل میخورد  ، عزمش را جزم کرد ، مقدار زیادی یخ به صورتش ما لید ، قرصی خورد وبه رختخواب  رفت همه کلیدهارا نیز خاموش کرد حتی تلفنها را ، سکوت ، باید بخوابم فردا باید بشکل یک عروس خوشبخت ….اوف حلقه …. یادم رفت عیبی ندارد بعدا باویک حلقه میدهم ….. بقیه دارد
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
  • داستان ، بخش پنجم

    خانواده آلفردو .ف  ،از آن ثروتمندان قدیمی بودند که خیلی زود ثروت خودرا به اروپا منتقل کردند ، ودر یک محیط کوچک شهرستان  بخاطر تحصیل فرزندانشان ماندند ، ده ها تن طلا وسنگهاتی قیمتی  و.با خیال آسوده در همان شهرستان کوچک میزیستند ، معادن آنها هنوز در سر زمین فراعنه پا برجا بود ، آلفردو با یک زن فرانسوی جوان عروسی کرده بود ود و پسر از اوداشت وبطورکلی رابطه اش را بافرهنگ شرق قطع کرده بود  گاهی با کشتی تفریحی خود درآبهای  آرام اقیانوسها به گردش میپرداختند ، زمانی در انگلیس ودرخانه های بزرگ اشرافی خود ،میماندند سپس به موناکو کوچ میکردند ، همه این خانواده عاشق بیقرار دوچیز در زندگیشان بودند ، یکی زن ودیگری قمار ، لباسهای فاخر وگرانبها برتن داشتند گاهی موسیو آلفردو کتابی را مینوشت ویا ترجمه میکرد تنها برای سرگرمی واز تصادف روزگار چقدر برایش سود میاورد ، هیچ یک از افتخارات گذ شته را از یاد نبرده بودند وهمچنان شاهانه زندگی میکردند .
    حال پس از سالها ملیحه با آن وضع اسف بار در مقابل این برادر وخواهر وتنها بازماندگان امپراطوری سر زمین نیل نشسته بود وداشت حالش بهم میخورد ، اما جرج بوی ثروت را حسابی احساس کرده بود ومرتب درحال پذیرایی از آنها بود بی توجه به حال زار ملیحه .
    ملیحه زیر چشمی نگاهی به صورت ورم کرده وسرخ موسیوو آلفردو انداخت ، معلوم بود مردی خوش خوراک ، اهل مطالعه ودرعین حال دانا ، او آهسته سرش را به زیر گوش ملیحه برد وگفت :
    برای قربانی کردن چرا مرا انتخاب کردی ؟ 
    ملیحه جا خورد ، وپرسید ، منظور شمارا نمیفهمم!! درحالیکه خوب فهمیده بود !
    موسیو آلفردو گفت :
    تو نمیتوانی مرا فریب بدهی ؛ همانروز که بمن نوشتی میل داری با من عروسی کنی فهمیدم جایی شکست خورده ای ، سالها منتظر بودم وراه روی وتاخت وناز ترا میدیدم  وقربانیانت را نیز میشناختم ،  سپس خاموش شدی  ، سکوت کردی ، فهمیدم که کارت دارد به جنون میکشد ، آنهم جنونی که در تو میشناختم،  از نوشته ها واشعارت میتوانستم بفهمم که درکجا ها داری سیر میکنی  ،تو اگر بتوانی دنیارا فریب بدهی من یکی را نمیتوانی گول بزنی حال یارو کی هست ؟ چکاره است؟ کجا بطور تو خورده که ترا اینگونه از هم پاشیده وداغان کرده است ؟
    ملیحه چیزی نگفت . سکوت کرد ، سرش را بسبک خونسردیهای (اسکارلت اوهارا) درفیلم برباد رفته هنگامییکه دستش رو میشد ، تکان داد لب زیرش را به دندان گرفت وگفت :
    من اصلا از حرفهای شما سر درنمیاورم ، اگر دراین گمانید که قربانی هستید هنوز دیر نشده میتوانید برگردید وبا دست به گارسن اشاره کرد ، یک بطر شراب !!!!
    اشتهایش بدجور تحریک شده بود گرسنه بود یک تکه گوشت خون آلودرا بسرعت بلعید ونیم بطر شراب را نیز پشتوانه آن فرستاد اما ازاینکه دستش رو شده بود شرم داشت .
    سپس رو به موسویو آلفردو کرد وگفت :
    ببینید ، من حوصله هیچ بحثی را ندارم ، خسته ام ، میل دارم از این خراب شده بیرون بروم همین تنها میخواهم آزاد باشم بیرون باشم میل ندارم در یک چهار چوب بسته دریک اطاق دربسته بنشینم وبه اراجیف بقیه وحرفهای احمقانه یا فیلمهای کیلوی خودمرا سرگرم کنم ، میخواهم سفر کنم ، کسی مرا تکان ند اده است ، هنوز کسی که بخواهد مرا تکان بدهد از مادر زاده نشده من هنوز ورق پنهانمرا رو نکرده ام کسی نمیتواند مرا فریب بدهد ویا اسیرم کند . همین تنها میل دارم از اینجا بروم ، راستش با امکانات شما من راحتر میتوانم  به دلخواه خود برسم ، برایتان مینویسم ، کاغذهایتانر ا مر تب میکنم ، همسر خوب وشایسته ای برای شما خواهم بود اما بشرط آنکه آزادی فکر واندیشه وبیان مرا سد نکنید .همین ، اگر حرفهایمرا قبول ندارید ویا باورم نمیکنید هنوز به هتل شما نرسیده ایم وچندان هم از فرودگاه دورنشده ایم میتوانیم شمارا برگردانیم ، ببخشید من کمی در مشروب امروز زیاده رویکردم چون کمی ترسیده بودم . !!!
    اما ، دروغ میگفت ، چشمان موسیو آلفردو به چشمان او دوخته شده بود چشمانی که از فرط گریه مانند دوبالشتک باد کرده اما درانتهای آن غم شدیدی دیده میشد غمی به پهنای همه دشتهای سر سبز شمال وکوهستانهای پر برف ، نه موسیو آلفردو فریب نمیخورد .
    سپس پرسید :
    پس چرا برای ما هتل گرفته ای؟ 
    ملیحه گفت :
    برای جا دادن بشما آدمهای مهم وفاخر خانه من خیلی کوچک وحقیر است باندازه خود من .
    بعداز یک ناهار که دریک محیط متشنج صرف شد ، جرج آنهارا به هتلشان رساند وبفرانسه سلیسی گفت :
    این تلفن من است اگر کاری داشتید ویا جایی خواستید بروید ومیل داشتید بمن زنگ بزنید ، وفراموش نکنید که فردا ساعت یازده صبح باید دردادگاه باشیم من به دنبالتان خواهم آمد .
    موسوی آلفردو دو بطر از شامپاینهای فرانسویش را باو داد یکی صورتی و یک سفید وگفت خوب بقیقه را هم برای فردا شب میگذاریم ، بوسه ای بر گونه ملیحه زد وگفت “
    نگران نباش من هستم .
    جرج خم شد ودست بانورا  خواهر موسیو آلفردوکه هنوز نامشرا نمیدانستند بوسید  وخدا حافظی کردند .
    در موقع برگشت ، جرج به ملیحه گفت :
    اگر بخواهی با این یکی بد باشی دیگر کارت زار است ببین مردک بیچاره چقدر ترا دوست داشته که از آنسوی اروپا باینجا آمده ، گفتی کجا زندگی میکنند ؟
    استراسبورگ !!!…….بقیه دارد
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . چهار شنبه اکتبر 2-15 میلادی 
  • اسارت من
    من اينجا ار اسارتم رنج ميبرم ، ازاينكه بايد مانند يك چلاق ،يك بيمار درون صندلى راحتى بنشينم  وبه اراجيف بقيه وبا چرنديات  كانالها گوش بدهم ، رنج ميبرم ،ً
    در من هنوز انرژى كافى هست كه به شهرها وسايركشورها  بروم ، دلم ميخواهد يكسال در انگلستان بمانم ، اما نميتوانم بيشتر از دو ماه از اين سر زمين خارج شوم ، ميل دارم شش ماه در امريكا به نزد دوستانم بروم اما نميتوانم ، 
    خوب است كه مارك پناهندگى  بر پيشانيم نخورده وتنها يك بازنشسته وحقوق  بگير دولت هستم ، اما داروهاى بيشتر از  يك ماه تاريخ ندارند و اعتبار بانگيم نيز ، 
    واين همان اسارتم است كه بشر با أن دست وپنجه نرم ميكند ، فرقى ندارد در زندان باشى يا در كنج خانه. وهرروز يك ملاقاتى چند ساعته ، 
    من براى دل كسى نمينوسم ،براى خودم مينويسم ، برايم مهم نيست كه چند نفر در روز يا هفته آنرا ميخوانند وبرايم  آفرين ميفرستند اين منم كه دارم آنها را تغذيه ميكنم ،
    دلم ميخواست يك پرنده بودم وبسوى افقهاى دور پرواز ميكردم ، حال بايد بنشينيم ودر سوگ ياران بگريم ، كه فردان نوبت ديگرى است ،  
     خوشا به سعادت آنان كه بى پروايند ، گويى يك سيب زمينى باده كرده روى مبلمشان لميده اند  و به دلخوشيهاى بى معنا دلسپرده اند ،
     دلخوشيهاى من چى هستند ؟! 
    به به ، زندگى با سعادتى دارم اما درها همه به روى بيرون بسته است ،  سعادت زير پاهايم ريخته بايد خم شوم وأنهارا بردارم و بياشامم !!!! 
    سه شنبه 
  • جام اگر بشكست ….. 
    خوشبختانه چندان دردناك نبود ، جام شيشه اى ، حبابى از ريا ، يك روشنى كاذب ، اطرافم را گرفته بود،امروز ميبينم چگونه بعضى ها ميتوانند دست به حذف روحى وفيزيكى تو بزنند !
     اگر امروز را پيش بينى ميكردم، چه بسا دست به آن حماقت بزرگ نميزدم ، خودرا فريفتن وهر علف هرزه اى را درختى پنداشتى،  نتيجه اش ويرانى است ، 
    امروز چه آزادانه نفس ميكشم ، پرده هارا باز كردم ، اطاق لبريز از هواى تازه شد ، در آن محور تا ريكى كه براى خود ساخته بودم ، داشتم خفه ميشدم ، جاى نفس كشيدن نبود ، همه وقت را ، همه اوقاتم را وهمه لحظات خوبى را كه ميتوانستم از زندگيم لذت ببرم بخودش اختصاص داده بود ، داشت مرا  خفه ميكرد  ،خوب اگر او ا رها ميكردم چيزى را از دست نميدادم ، نفس تازه كردم ،از جاى برخاستم  و دوباره صفحه را پيش كشيدم ، دكمه ها لق ميخورند ،حروف ميگريخت اما ادامه دادم ، ميبايست اين زهر را هرطور شده بالا بياورم ، پادزهرش تنها خود او بود ، خودرا لو داد بى هيچ تفكرى ، حالم بهم خورد ، نفسم گرفت و بسرعت انگشت در گلويم كردم وأن را بالا أوردم ، لزجه اى از كف بود ، كف خالى مانند حباب روى آب ، ناگهان تركيد،
    بخود نهيب زدم ، 
    آهاى بيدار شو ، شب تمام شد ، صبح روشن دميد ، آفتاب از افق سر زد روزهاى ابرى وبارانى تمام شدند ، چرا اينهمه سقوط كردى ؟ بلتد شو ، 
    در أنزمان كه كتابها وقصه هاى ترجمه شده فرنگ را ا ميخواندم  دنياى ديگرى جلوى چشمانم پديدار ميگشت ،بى آنكه به اطرافم نظر كنم وستاره هاى درخشانى كه اطرافم را فرا گرفته بودند ببينم ، رو بسوى غرب داشتم !!! 
    بقيه ماندند ، وزندگى شان را ازامه دادند ،درون همان سجاده وروبه همان قبله ، چيزى براى آنها عوض نشده بود ،بيرون را نميديدند  ، إفتاب را نميديدند  ، نه زمستان ،نه گرماى كشتده تابستان برايشان فرقى نداشت ، محكم روى خاك خود ايستاده بودند ، ودرهماجا هم دفن شدند ،
    ومن امروز يك نخ باريك ولرزان ، يك علف هرزه را بعنوان ريشه گرفته از آن انتظار معجزه دارم ، رهايش ميكنم ، خاك ،خاك است ، هوا هم يكى است ،اين خاطره ها هستند كه روحت را به آن سو ميكشند ، ريشه خشك شد ، با افتادن بيل الكتريكيى روى آن ريشه نابود شد امروز علفهاى هرزه هستند كه خودنمايى ميكنند ، نه درخششى  ذاتى ونه ابهتى تنها در لباس ديگران خودرا بزرگ ميبينند ، پا روى شانه كسانى ميگذارند تا بالا بيايند كه تو خود در كنارشان زيسته بودى ، كجا گم شدى ؟  چرا خودت را تا سطح يك انسان تازه رشد كرده ونا بالغ نزول دادى ، اين بچه هاى تازه ، نوزادان بينوا ،در انتظار سقوط تو نشسته بودند .
    بر خاستم ، لباس خودم را پوشيدم ، كفشهاى خودمرا كه باندازه پاهاى كوچك اما پر قدرتم بودند ،به پا كردم وراه جاده نورانى وخيابانهايى پر درخت را گرفتم ، زندگى در يك محدوده كوچك وميان آدمهاى كوته فكر انسانرا به سقوط وا ميدارد دوباره  به جلد خودم رفتم ، و….. 
    داستان همچنان ادامه دارد ،اين تنها يك ميان پرده بود
     ، با صداى باران بيدار شدم
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب سه شنبه ،٣/١١/٢٠١٥ ميلادى