Category: General
-
خانه گمشدهاز ساعت چهارصبح بیدارم ، نه فکر نمیکنم ، اندیشه هایم را گم کرده ام ، بیاد درخت بزرگ وسط میدان دهکده افتادم ، گم شده ، راستی چطور این درخت هفتصد ساله ناگهان غیبش زد؟ حال جایش را یک سن نمایش گرفته با چند مغازه بنجل فروشی ، آنروزها که باینجا آمدم در روی یک تپه ویک دهکده ، با خود گفتم بلی ، یافتم ، اینجا سرزمینم را پیدا خواهم کرد از سرمای بیرون ودرون خانه کمبریج راحت خواهم شد اینجا زیر یک چادر زندگی میکنم ، اما از افتاب وهوای ازاد لذت میبرم ، درخت بزرگی وسط میدان بود روبرویش یک کلیسای مخروبه ، پرندگان روی درخت غوغا میکردند صدای آنها همه چیز هارا تحت الشعاع قرار میداد ، چه جای باصفایی بود ، بدرک که خانه کمبریج را ندارم ، مهم نیست ، بگذار آنها بخورند آنها گرسنه ترند ، بگذار به غارت اثاثیه ام یورش ببرند ، مهم نیست ، من سیرم من احتیاج به آفتاب وگرمای ی طبیعت دارم .امروز همه چیز گم شد ، اما خانه من درکمبریج همچنان بر جایش باقیست وساکنین پیر آن هنوز زنده اند ، باغچه ها را که بسبگ ژاپونی درست کرده بودم ، باغچه دیگری را که در آن سبزیجات میگذاشتم ؛ خیار ، گوجه فرنگی ؛ یار الماسی . جعفری وتره اسفناج کلم وکاهو، یک حیاط پانصد متری با پنج اطاق خواب بزرگ دو گاراژ ،خیر باید بفروش برسد ، بهره بانگی بیشتر است !!! با دو چمدان لباس چند کتاب وصفحاتم وجعبه نوارهایم با بچه های کوچکم باینجا پرتاب شدیم ،آن مرد ، همسرم ، بایدبدجوری تنها مانده باشد که به دنبالم باینجا آمدخانه ای دیگر خرید ، اما تمام مدت به دنبال بالارفتن قیمت خانه بود ، خوب حالا آنرا بفروشیم ، بهره بانگی بیشتر است .من به زیر درخت پناه بردم ، درخت اما سر جایش نبود وکلیسای ومخروبه تبدیل به یک کاتدرال شده بود از آن کشیش کوتاه قد وچاق وخوشرو که همیشه وسط خیابان مرا میبوسید ، دیگر خبری نیست ، بجایش پارکینگ درست شده .خانه من گم شد ، خانه هایم گم شدند ، درخت هم گم شد . حال من مانده ام وبیخوابیهای شبانه ونگرانیها ودلشوره ها و شبهای پر هزیان ،نجابت زیادی دراین دنیا بدبختی میاورد ! غروز زیادی انسانرا به لبه پرتگاه میکشاند ، آه در پاره ای از این کابوسهای شبانه صدای موزیکی از دوردستها میشنوم ، گویی فرشتگان مینوازند ، دمدمه های صبح خاموش میشود ، زیر دوش میروم و آب را با فشار به روی پیکرم باز میکنم تا کسی اشکهایمرا نبیند ،امروز نمیدانم خوشبختم یا بدبخت ، هردو برایم یکسانند ، هیچگاه نتوانستم بفهمم خوشبختی را باید درکجا ودرچه چیزی پیدا کرد ، خوشبختی من در عشق ودوست داشتن وسلامتی فرزندانم خلاصه میشد ، مینویسم ” میشد ” چون دیگر از هیچکدام خبری نیست طبیعت بدجوری سر عناد را با من باز کرده ، نیشخند طبیعت ، دهن کجی اش وزد وخوردمن با او همچنان ادامه دارد ، دیگر کسی یا جایی نیست تا دست بسوی او دراز کنم وفریاد بکشم ، فریادم درگلویم میماند ،شب گذشته چند عکس از بزرگداشت معینی کرمانشاهی را در لوس آنجلس دیدم ، خوب درآنجا دوستان زیادی داشت که میتوانست از آنها کمک بگیرد ، دکتر منتظری یکی از بهترین دوستانش بود او شناخته شده است ، با ارباب جراید مرواده ودوستیها داشت عکس بزرگ اورا با همسرش ونوشین دخترش روی اسلایدهای بزرگ گذاشته بودند ، بیاد آن روزها وخنده های شیرین عشرت خانم افتادم ، بیاددوستی های بی ریای خودم با شیرین دخترش افتادم وبیاد آن مهربانی که درچشمان معینی موج میزد ومرا همیشه به همه جا فرا میخواند ، فرهاد پسر ش خیلی کوچک بود ولحظه ای از مادرش جدا نمیشد ، عشرت خانم با مادر من همانند سیبی بودند که از وسط نصف کرده باشند ، خنده هایش ، موهایش وقد بلندش مرا بیاد مادر میانداخت درآغوش او احساس امنیت میکردم ، همسرم آنهارا هم از هم جدا کرد تا تنها باو بپردازم همهرا از اطراف من راند کم کم داشت مغز بچه هارا نیز شستشو میداد که پرودگار بفریادم رسید ، بچه ها عاقل تر آن بودند بین من او مرا انتخاب کردند میدانستند او هنگامیکه پولش تمام شود خواهد مرد هستی وانرژی او پول بود بهره بانکی !!!شب گذشته ناگهان بیاد آـن روزهای گرم بهاری افتادم با آقای معینی به مغازه سنگی در خیابان وزرا رفتیم او چند دست کت وشلوار تازه از خارج رسیده خرید منهم یک بلوز ودامن ، بیاد روزهایی که در هتل واریان سد کرج ناهار میخوردیم ، هنوز عکسهایش موجود است ، بیاد روزهایی که با شیرین بر سر مرحوم فلان خوانند بحث میکردیم ، بیاد حسسین وفیروزه وسالار وسام ، آه نیمی رفتند نیم بیشتر رفتند .حال با نشخوار آن روزها تنها هضم غذایم سنگین میشود !! آیا آنها مرا بیاد میاورند ؟ بگمانم که خیر ، امروز همه شهره شده اند ومن درتاریکی گوشه اطاقم به ذکر مصیبت مشغولم . واقعا زندگی من برای چه کسی مهم است ؟ باید بفهمم هنگامیکه یک درخت تنومند هفتصد ساله ناگهان غیب میشود ، زندگیها هم ناگهان غیب میشوند وتو میمانی وخاطره های ، تالخ یا شیرین ، یا ملس ، ویا گزنده .من یادداشتهای روزانه امرا از نوشته های جدی جدا میگذارم وآنهارا تفکیک میکنم ، اینها بعضی ها از روی یادداشتها برداشت شده است .( یادداشتهای روزانه )!ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 2/12/2015 میلادی.
-
رویاهای نیمه شب
نه!من هرگز شب را باور نکردم ، چرا کهدر فراسوی دهلیزشبامید دریچه یی دلبسته بودم ……” احمد شاملو”حال باید شب را باور کرد وبامید هیچ دریچه ای ننشت ، اگر شب فرارسد یلدای طولانی بر زندگی ، کمتر باید بامید صبح صادق یا کاذب نشست .رویاهایم طولانی وخسته کننده اند ، جاده ها طولانی ومن پای پیاده همچنان راه میروم وهیچگاه هم به مقصد نمیرسم ، تنها میدانم که حادثه را قبل از وقوع احساس میکنم .امروز صبح آوای بومی از آنسوی تپه ها بگوشم میرسید ، دیگر به دنبال آواز بلبلان نیستم یا کلاغها ویا بومها وگاهی هم کبو.تران خبر چین ناله سر میدهند .هیچ شکوهی در دلم جلوه گر نیست هرچه هست تلخی است .روز گذشته دخترک پر تراشیده وغمگین بود ، خنده هایش مصنوعی ، میدانستم چیزی را میداند وبمن نمیگوید ، مانند همه ایام که من آخرین کسی هستم که از ماجراها باخبر میشود ، درحالیکه آنها نمیدانند که درمن ذره ای میجوشد که همه چیز را به هوا میپراکند وبرایم عیان میسازد .واولین کسی هستم که تراژدی را احساس میکند .آیا آن یکی ، با سینه های لبریز از چرک که از دکتر برگشته حامل خبر دردناکی است ؟ طفلکان معصوم ، من دراین دنیا خودم را برای هر پیش آمدی آماده ساخته ام آماده نبرد همیشه آماده بوده آم من وسرنوشت روبروی یکدیگر همیشه درحال جنگ بوده وهستیم وخواهیم بود هیچکدام کوتاه نخواهیم آمد تا یکی از پای درآید .حال تنها زندگی من خلاصه شده که درفرصت ستاره باران یک لحظه زیر تابش نوری بنشینم تا گرم شوم، کمی آب بنوشم تا رفع تشنگی کنم ودوباره بلند شوم .من میدانم که دگر بار زندگی به رویم لبخند نخواهد زد ، او خندهای چندش آورش را قبلا بمن نشان داده ، دندانهای تیز وبرنده اش را بشکلی نا مطبوع درحالیکه بمن دهنکجی میکند دیده ام ، به سرنوشت میگویم همچنان ایستاده ام برجای خود با همه ریشه های دردناکی که درپاهایم خزیده است ،خوب ، فریاد اگر بردارم ، بگوش کدام شب خواهد رسید ، فریاد بییحاصل ؟ نه ! از هیچکس طمع صبر وحوصله را ندارم ، خودمرا دارم دستهایم هنوز میتوانند خودمرا درآغوش بکشند ، احتیاجی به دستهای چرکین وآلوده دیگران ودروغهایشان وخنده های طمعکارشان ودلسوزیهای ظاهریشان ندارم .او نفس تازه صبح زندگی من بود، حالا دارد مانند یک جنگجو میجنگد ؛ با دردها ،؛ بیماریها ، وحرمت خانواده ، او مهتاب صبگاهی من بود وفواره باغ زندگیم امروز اندیشناک به رگهای باد کرده پستانش مینگردوخود به تب مینشیند ،آنروز که گفت خیال میکنم تب د ارم ، فهمیدم تب اولین زنگ خطر است که به صدا درآمده او نه به دکتر اعتقاد دارد نه به دارو او هم مانند مادرش بخودش متکی است ، آن لیموهای رسیده امروز دیگر کاری ندارند بچه هارا تغذیه کردند ، بزرگ کردند حال باید به مرخصی بروند ، آیا اورا هم خواهند برد؟ فکرش را نمیکنم اوخیلی جوان است اما سرنوشت بدبخت فلک زده وخشمگپین وگرسنه نه جوان میشناسد نه پیر ، او از خون جوانان تغذیه میکند .ثثریا ایرانمنش . اول دسامبر 2015 میلادی . اسپانیا . -
زن زندگى ،گفت : جمعه ببول مارا به استخر دعوت كرده ، مايو بپوش ورويش لباس بلندى ، ناهارم با خودمان ميبريم !!گفتم مگر دعوت نشده ايم ؟گفت ، نه ، حال پيك نيك دارد ، برادرم وهمسرش وبچه هايش هم هستند ، با خودم گفتم : طبيعى است آنها هميشه همه جا حضور دارند !روز جمعه موهايم را بالاى سرم جمع كردم ، مايو پوشيدم ويك لباس مخصوص روى مايو كه جلويش بازبود روى أن را پوشاندم ، باهم رفتيم ، در يك جاده طولانى وخاكى ، كجا؟ باغ فلانى ، رفتيم تا سر انجام به يك درب آهني بزرگ رسيديم صداهاىى از درون باغ بگوش ميرسيد ، گويى همه شهر آنجا جمع شده بودند ،پرسيدم ، استخر عمومى است ؟گفت نه ، خصوصى. است ،در كه باز شد ،هزاران چشم به روى من دوخته و گويى از سياره ديگرى يك موجودى نا شناخته ناگهان به ميان قبيله افتاد .صورتم از شرم گل انداخته بودپشت سر او پنهان شدم وگفتم :چرا بمن نكفتى كه همه فاميل اينجا هستند !؟؟بچه ها دختر بچه ها ، پسر بچه ها به تماشاى من ايستاده بودند مردان همه نيمه خيز ، زنانشان پشت آنهارا ميكشيدند تا بنشانند، خودمرا به يك پستو رساندم ، پسركم را در آغوش گرفتم وگفتم :نترس ، لولو نيستند ، آدمخوار هم نيستند ، باخود فكر كردم كه ، قطعا وضع وأوضاع اين موجود بد جورى بهم ريخته كه همه خواسته اند مرا ببيند وهم اكنون به تماشاى ما نشسته اند ، انگار به باغ وحش آمده ويك حيوان جديدى را ميبيند ، هر كسى اظهار نظر ميكرد ،او صندلى دسته دارى را پيش كشيد وروى آن لم داد ومن تنها در گوشه آن پستو نشسته بودمفرياد كشيد ،پس چرا توى أب نميروى تو كه آنهمه شنا دوست دارى ؟ از جايم بلند شدم لباس روى مايوا از تنم جدا كردم ، بى اعتنا دور استخر مانند يك مانكن كه مدى را نشان ميدهد راه رفتم ، از زير چشم همهرا ميپاييدم لبخند مردان وأب دهانشان راه افتاده بود. وزنان پيچيده در لباسهاى ابريشمى آستر دار وانگشترى ها براق و چند نفرى هم با چادر سياه مشغول چاى دم كردن بودند ،خودم را به ميان أب انداختم از اينسو به آنسو ، سپس بيرون أمدم ودوباره به پستو رفتممردان جلوى او ايستادند و يكى از آنها كه يك چشم بيشتر نداشت گفت : نه بابا، خو ب تيكه اى بطور زدى نوش جانت ،رفتم جلو وآن درد كهنه ايكه مدتها در درونم به قلبم فشار مياورد به روى آنها پرتاب كردم و گفتم : ببخشيد ، من تكه نيستم ، من كامل كاملم اگر ميل داريد ميتوانم مايورا نيز از تنم بيرون بكشم تا همه زير ذر بين همسر جديد آقار ا ببينيد، دست پسركم ر ا گرفتم واز آن باغ لعنتى بيرون أمدم وجاده خاكى را در پيش گرفتم ،سراسيمه به دنبالم آمد وگفت :خوب ، فاميل من كمى فناتيك هستند ، ميخواستند هيكلترا هم ببيند ،گفتم چرا تنها در مورد من اين قضيه صدق ميكند ،آنكه پايش چوبى است روى سر همه جا دارد وچرا قبلا بمن نگفتى ؟!گفت: آخه ، آخه ، اون باباش شازده است . ث 😂ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٣٠ ن امير ٢٠١٥ ميلادى
-
دو ميممطابق هر نيمه شب ، ولوله وشور در سرم غوغا ميكند وبيدار ميشوم ، در اين سحر گاه ناگهان بياد دو موجود گم شده ،دو انسان شريف دو ” ميم ” افتادم ، محمد ، ومحمود ، محمد عاصمى ومحمود تفضلى ، دو يار وغار همپايه ورفيق گرمابه ،هردو معلم بودند يكى در خراسان ، ديگرى در بابل مازندران ودست طبيعت آندورا در تهران بهم رساند وتا روزهاى آخر دو رفيق خوب دو دوست مهربان بودند ، محمود تحصيلات خوبى داشت دست به ترجمه آثار بزرگانى نظير رومن رولان ويا تاريخ هند زد ،محمد تنها شعر ميسرود ومينوشت وميل داشت هميشه معلم باقى بماند ،در آلمان بنياد فرهنگى “كاوه” را بنا نهاد و هيچگاه قلم از دست او نيفتاد ، محمود اما بيقرار بود روحش بزرگتراز پيكرش بود ، با اتومبيل كوچك وراديواى ترازيستوريش همه اروپا را زير پا گذاشت ،سفرى به مسكو كرد كه خاطراتشرا دركتاب زير عنوان خاطرات مسكو بچاپ رساند كه در كتابخانه حقير من دارد ميپوسد ، كوهنوردى بى باك بود تا قله توچال و دماون رفته بود ، كمتر به سر وضع ولباس خودش اهميت ميداد ،قلم از دست او نميافتاد، شيفه زنان زيبا بود ،آنهارا مانند گل بو ميكشيد ، او يكى از شهود عقد من با همسرم بود ، اورا عمو ميناميديم به راستى هم عموى مهربانى بود من هنوز به سن قانونى نرسيده بودم كه به عقد همسرم در ميامدم واو عموى مهربان نقش پدر را برايم بازى كرد ، از طريق او با محمد عاصمى أشنا شدم وبا مجله ” كاوه” چه مردان بزرگى در آن مجله مينوشتند ، چه دوستان خوبى بوديم ، بى هيچ تعارف وتبعيض ويا گرفتاريهاى احساسى ، بدون فريب ، بى ريا ، با محمود بود كه نادر نادر پور را ملاقات كردم ، با محمود بود كه با فريدون مشيرى آشنا شدم ، وخيال داشتم محفلى از اين مردان روشنفكر زمان در خانه ام برپا كنم كه ( نشد) خان وخانزاده ها چندان با اهل قلم وشعر وكتاب سر وكارى نداشتند آنها كاسب بازارى بودند ارقام وپايين وبالا شدن سهام وبهره هاى بانكى بيشتر برايشان مهم بود و كباب وجوجه كباب وعرق سگى وافيون بچرخان وبگردان حال ديگرى داشت ،تا مثلا در محضر حضرت نادر پور بنشينند واز زبان او شرح حال مولانارا بشنوند ،در اروپا نيز سعى ميكردم با همان مردان وزنان فرهيخته تماس داشته باشم ، سد جلو پايم راشكستم مشترك كاوه شدم پيتر ايورى شرق شناس معروف ساكن كمبريج را بخانه ام دعوت كردم تا اشعار حافظ را كه عاشقانه اورا ميپرستيد بخواند ومعنا كند ،مردان وزنان خوبى سرراهم قرار گرفتند اما من درقفس بودم واز گنج قفس به أواز آنها گوش ميدادم ،امروز ديدم تا چه حد ما سقوط فكرى كرده ايم ، ديگر مردى نيست تا از ميان بر خيزد ،تنها كسانى بر ميخيزند تا در معبر عام پيكر لختشان و باسنشان را تكان بدهند ، مهم نيست براى كى وكجا ،امشب بياد آن عزيزان از دست رفته افتادم ، روانشان شاد كه شاديبخش زندگيم بودند ،ثثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب يكشنبه نوامبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
ونيزنيمه شب است ، اين شهر خواب تدارد ، مرا هم بيخواب ميكند ، نوه ام درسر زمينى ديگر هنوز بيدار است ،او هم خصوصيات مرا به ا رث برده ،بد يا خوب ،با يك علامت بهم گفتيم كه هردو بيداريم ،شايد او هم از تنهايى ميترسد ؟ اما او سر نترسى دارد ،عكسى از شهر ونيز ديدم عكس يك هتل قديمى ، آنرا براى نازنينى پست كردم ، بيادم آمد :ارديبهشت ماه بود ، من تازه از يك تجربه تلخ رهايى پيدا كرده بودم ، بهمراه دوستى ، عازم ايتالياشديم ،او ميخواست به انگليس برود اما من ماندم ،در خانه دوست مشتركمان ،در ونيز ، فروغ فرخزاد تازه آخرين شعرش را سروده بود ،بنام ” من اگر خدا بودم” ودوستى آنر ا برايم آورده بود ، شعر درون كيف دستىى ام جاى داشت ، دوستان نازنين ومهربانم مرا براى گردش به ونيز بردند ، آه كه چقدر نفسم ميگيرد ، نه ! من اينجا را دوست ندارم ، مگر ميشود انسان روى أب زندگى كند ؟هنگاميكه با قايق هاى پاوريى ،” گوندولاها” درون كانالها كه حكم كوچه را داشت ميرانديم ،من چشمانمرا ميبستم تا چيزى را نبينم ، يادرون كيفم به دنبال شعر فروغ ميگشتم ،انسان بايد پايش را روى زمين خودش بگذارد ، بمن چه كه معمارى ها زيبايند، يا شهر قديمى است براى من حكم يك فاضل آب را دارد كه درونش جنازه هارا ريخته اند ، ميخواهم برگردم ، به سرزمين خودم م وهيچگاه ديگر پايم را به اروپا ويا خارج نخواهم كذاشت ،ودر اين فكر بودم كه الان در ايران ، درختان شكوفه كرده. اند ، درختان خانه ما با شكوفه بادام ، سيب ، ألبالو ،. اطلسى ها گل داده اند ، بنفشه ها حتما بزرگتر وخندانتر شده اند ، أفتاب ارديبهشت ، بوى خوش نعنا وترخان ، نان برشته با پنير تازه ، اوف ، ،، ميخواهم برگردم !!!به هتل برگشتم ، عصرانه روى سينى چرخدار با ميوه چاى درون قورى نقره اى ،سر شير ، ساندويچ نان وكره ،شيرينى هاى خوشمزه ،نه ، حالم بهم ميخورد ، اين شهر نمناك ، بى إفتاب ، سردم شده ،نم كشيده ام ، ميخواهم برگردم ، دلم هواى خيابان پهن وباصفاى پهلوى را كرده بود با چند سينماى تازه ،روى بالكن هتل رفتم زير پاهايم أب بود ، كانالى مملو از يك أب سبز راكد ،ديوار روبرويم خزه ها روى آنرا نقاشى كرده بردند ، صداى گوش خراش بوق قايقهاى آبى ، أواز قايق رانان ،نه همه بنظرم زشت وغير قابل تحمل ميامد ،برگرديم رم شهر افسانه ها ،برويم واتيكانر ا ببينيم شايد پاپ ر ا هم ديديم ومن باو خواهم گفت كه :دردو ران دبستان خيلى ميل داشتم راهبه شوم ؟!!!!خيال ميكردم ازاين راه ميشود به مردم خدمت كرد ! حس نوعدوستى در من ميجوشيد !! به همين جهت وارد انجمن شير وخورشيد سرخ شدم ؟؟!!چه كسى فكر ميكرد روزى من. پاهايم از زمين محكم سرزمينم كنده شود وروي أب زندگى كنم ، آنهم روى يك فاضل آب بدتراز فاضل أب ونيز ،ديگر زمينى نيست ،جايى نيست سر زمينى نيست ، طاعون سياه همهرا باخود برد ، حال از ترس جانوران درهارا بسته ام كركره هارا كشيده ام ، وبا هر صدايى از جا ميپرم ، ماشين أب پاش مشغول شستشويى كثافت روزانه است و صداى موزيك همچنان در گوشم نشسته ، وباين ميانديشم كه انسان در هيچكجا إزاد نيست وأرامش ندارد ،بهتر است بلند شوم وقهوه اى داغ بنوشم ودر روياهايم سفر كنم وشاد باشم كه دردورانى خوب زيستم !. ثثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، نيمه شب شنبه ، ٢٨ نوامبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
`کلامی نیست !
جمعه !!باز جمعه آمد ، همان جمعه های غم انگیزسخنی نیست ، کلامی نیست ، هرچه هست زباله استتفاله است ،تنها از سر دلتنگی سرودی سر میدهمدرخلوت خود که راهی به هیچ بوستانی نداردچه بنویسم ، سخنی نیست ، کلامی نیست ، چیزی نیستتنها صورتهایی مقابلم در آمد وشد هستندبا نقابهای وبا پوشش ها ،همه خودرا پنها ن کرده اند ، پشت درهای بستهپنجره ها بسته ، پرده ها کشیدهچه بنویسم ؟ که راهی نیست ، سخنی نیست ، حرفی نیستدر ظلمت این زندان خود خواسته ،هیچگاه نسیمی از سر مهربانی نمیوزدنجواها تکراری ودورغیننددر خیابان خبری نیست ، هرچه هست تکراری استخستگانی میایند ودوندگانی میدوندذودراین حال – کهنه رندان بی شوق وبی امیدبرای دو تکه سکه بی ارزشباسن خودرا میچرخاننددر معبر زماناز بوی ادار سگها ، وپاچه گیران وباجیگیرانکه سر هر چهارراهوتپه های خاکی جلو میایند ، نفسم میگیردمردمانیکه با بیخیالی از کنار من میگذرندبی انکه مرا ببیند ، بی انکه من آنان را ببینممن میدانم ، بخوبی میدانم که زمان برنخواهد گشتوراه رفته را که باید طی میکردمرفتم ، اما بمنزلگه مقصود نرسیدممقصود چه بود ومقصد کجا بود؟درجای خود ایستادم ،وچشم بستم به ناامیدانی که به درگاه باورهایشان چسپیده اندمن میدانستم ، بخوبی میدانستم ،که دیگر باز نخواهم گشتواین راه رفته راد وباره طی نخواهم کرد .آنروز که بر فراز سر شاخ های سبز ، برگهارا میشمردمگذشت ،آنروز که دربرکه های زلال برهنه تن میشستم ، گذشتامروز حتی قلب دریا از طپش ایستاده استدیگر نمیتوان بر امواج خیال او سفر کردباید بر طبل حیات کوبید ،در برابر این سکوت بیکران ، جنبش من مانند یک پروانه استکه بر درخت خاری بنشیند” فروغ” را بنام خواندم ، از او مدد خواستم” فروغ” نیز سالهاست که از درختی دیگرتکرار کنان خودرا بیرون کشیده وآویزان است ،دگیر کسی درب خانه را نخواهد کوبیددیگر صدایی بلند نخواهد شدودیگر گوشهای من به هیچ گام آشناییپیوند نخواهد بستجمعه ، جمعه ها غم انگیزند ودلهره آورمرگ او ، آن( مرد) نیز درجمعه اتفاق افتاد.عشق ، نیز در یک جمعه از دست رفتثریا. اسپانیا /27 نوامبر . -
دل چوبىشب گذشته ليست آدمهايى را كه گمان ميبردم روزى دلشان را رنجانده ام جلو ى خود گذاشتم ، تا دلجويى كرده باشم وبگويم جبر وجنگ وجدال اين روزگار است كه گاهى مرا از خودم بيرون ميكند ، آنهاييكه مرده بودند برايشان شمع روشن كردم ، آنهاييكه اهل كرامات بودند ، زبانم را فهميدند وبرويم لبخند مهر زدند ، وآدمكهاى چوبى كه تنها دست وپاهايشا دراز بود وجاى قلبشان خالى ، خنديدند ،كه :ما ابدا دلى نداشتيم تا بشكند ،خوشحال شدم ، حال راحتم ، ديگر دردى را احساس نميكنم ، جدال درونيم تمام شد ،امروز ميدانم كه اكثر أدمها همان أدمك هاى چوبى اند كه تنها دست وپاهايشان تكان ميخورد وكامشان ميلرزد ، احساس خوبى دارم ، راحت شدم ، حال ميدانم دراين دنياى وحشتناك اين منم كه قربانى بودم از اين بابت خوشحالم ،حال اين گل مال شما روشنايى متعلق بشما كمى هم از خارهاى زندگى مرا برداريد ببريد شايد روزى براى أتش زدن بدرتان خورد ،شب گذشته جنگ را بخواب ديدم ،سر زمينم را به جنگ ميخواندند ،براى نشان دعوت آنها به جنگ پرچم سياه را برايشان ميفرستند ،من هنوز آن شعله آسمانى را در دل دارم وميتوانم باز بر خيزم وبگويم كه :مردن بخاطر آسايش ديگران ،اين تنها چيزى است كه ميتوانم به همه هديه كنم ،بر روى بالشهاى يك تخت مردن ،به آهستگى پژمردن كار من نيست ميل تدارم با دندانها كرم خورده در يك اطاق خالى ومتروك همچو شمعى خاموش شوم ،ًمن چنين مرگى را نميخواهم ، ميل دارم مانند يك درخت بايستم وصا ئقه مرا بسوزاند امروز هم ملتها از اسارت بجان آمده اند وبراى آن كلام مقدس كه نامش ( آزادى ) است ميجنگند اما هرروز زنجيرها كلفت تر بر گرد خانه بسته ميشوند ،امان از أن روزى كه پرچمهاى سياه مارا در يك گور دسته جمعى بخاك بسپارند ديگر كسى زنده نخواهد شد ، گياهى نخواهد روييد ودرختى نخواهد ايستاد ،ثثريا ايرانمنش ، جمعه ٢٧/١١/٢٠١٥ ميلادى ،اسپانيا
-
گل آفتابگردانگل زيبايى است هرطرف خورشيد نور افشانى ميكند ،آنجا صورتش را بر ميگرداند ، اين كل در حال حاضر نماد يك موسسه خيريه ايست كه نامش بسيار ًجهانگير شده است ، اما داستانى جدا گانه دارد .آنروزها كه ما تازه پاى باين خراب آباد كذاشته بوديم ، رفقاى انگليسى ما زودتر بو هارا شنيده ودر اينجا زمينها را به قيمت ثمن بخش خريده بودند وروى أن مشغول بنا سازى وبساز بفروشى شده وبيزنس هاى بزرگى نيز براه انداخته بودند ، خانه ما در محله أعيان نشين !!!!وخارجى نشين !!!!اين ولايت بود ، با همان قواتين خشك ودستورات سخت انكليسى ،اى داد وبيداد من از آنجا فرار كردم وباين ده كوره أمدم اينجا هم بايد زير قوانين آنها باشم ؟!! چاره نبود ، همسايه ما يك پير زن انگليسى بود كه با يك مرد اسپانيايى عروسى كرده بود وخانه را شريكى خريده بودند حال آنكه هيچكدام هم زبان يكديگرا نميدانستند !!! حوزه ، مارگاريتا ! همسايه ديگرمان بانويى بود پا بسن گذاشته با همسرش كه سالهاى سال در اسپانيا زندگى ميكردند اما حاضر نبودند كه زبان اسپانيايى را فرا بگيرند ، بهر روى مرد بيچاره در اثر سرطان فوت كرد وزن تنها ماند ،روزى بخانه ما آمد وگفت من تصميم دارم يك موسسه خيريه بازكنم براى بيماران سرطانى درحال رفتن !! يك بيمارستان ايجاد كنم بنا براين به كمك تو وبچه هايت احتياج دارم ،چه خوب ، من كه هميشه آماده بخدمت در برابر همه هستم ، بلند شويم بچها ،بيكار نباشيد. !!!! خانم با كمك چند دانشجوى طب وپسر كوچك من كه هنوز به دانشگاه ميرفت ،توانست محلى را اجاره كند و بهرروى سر گاو درون خمره در انگلستان بود و بايد هر چه زودتر رونقى باين كار خيريه داده ميشد ، پارتيها به راه افتاد ، متينگها ودورهم جمه شدنها نمايش مد ، شام خيريه ، وسپس بخشش بيحساب لباسها ولوازم خانه ،اولين آنها پالتوى پوست خز من بود كه سالها پيش از انگلستان خريده بودم وهرچه لباس وكاسه وكوچه داشتيم بخشيدم بعنوان كمك به اين موسسه تازه پا گرفته شبها تا نيمه شب من مينشتم وپشت پاكتها را مينوشتم تمبر ميزدم تا به پست برسانم ؟ پسرم نقش مترجم را براى بانوى خردسال بازى ميكرد وبرنامه ريز بنگاه بو دتا روزى كه جلسه با شركت روزنامه نگاران وصاحبان كارخانجات برقرار شد ، ونامه اى از مرحوم پرنسس ديانا كه قبول مسئوليت كرده بود ،گفتم بچها ، كار ما ديگر تمام شد ، پايتان را كنار بكشيد ، دخترم در مسابقه دو شركت كرده بود كاپ نقره را نگاه داشت وجه نقدرا به آنها سپرد ، خريت كه شاخ ودم ندارد ،روز گذشته ديدم اشخاص ناشناسى از سوى اين موسسه روى كانال تلويزون محلى دارند براى جشن هاى كريسمس برنامه ريزى ميكنند وچه انبوه مردان وزنانى كه خودشانرا باين موسسه رساندند تا از سفره پر بركت آن سير شوند ، طرف حتى گل را درست به سينه اش سنجاق نكرده بود أنرا درون جيب كتش بجاى دستمال جيبى گذاشته بود ،گفتم ، بازهم خر شدى ؟!!! اما خوب جلوى ضرر را هركجا بگيرى نفع است . وبياد آن پير زن انگليسى افتادم ،الان كجاست ؟ خانه را به آنها داد چون وارث نداشت ،حال در يك استوديو تك ، مانده تنها مجسمه سنگى اورا جلوى بيمارستان شش اطاقه گذاشته انداما چه بموقع خودمانرا كنار كشيديم دلم براى پالتوىم ميسوزد حال تن چه كسى است ،أنروزها تنها يك مغازه خيريه داشتند حالا يكصدو بيست وچهار مغازه در سر تأسر اين خطه 😔😈 مشغول فروش اشياء خيريه هستند از آنتيك تا جواهرات گرانبها و حراجى هاى ساليانه ،هر روز بايد بپردازى ، صليب سرخ ، گداخانه هاى كليسا ، وانجنمنهاى خيريه ،كارى هم بتو ندارند شماره حساب را بده خودشان خود كفا هستن واز بانك بر ميدارند !!!! ثجمعه ، ٢٧ نوامبر
-
هراس
از این پس هر میاندیشم مینویسم ، هراسی ندارم ، سالهاست که پوست انداخته ام ، هرچند اندیشه هایم به پای تجربیاتم نمیرسند ، اما آنهارا درون یک کاسه جمع میکنم .هنوز دستهایم بسوی تجربه های گذشته دراز میشوند ، پند گرفته ام؟ نه ! هنوز نه ! وآنچه از دوردستها برایم مانده همان عصا ست عصایی که با آن هنوز کوه وکمر گذشته را میپیمایم .شب گذشته همسایه مابرای نوشیدن یک قهوه به خانه ما آمد ، او دکترای فلسفه زبان انگلیسی دارد ، نوشته های مرا میخواند ( با ترجمه) !! اما گاهی گیج میشود ومیل دارد من مانند یک فیلسوف قرن گذشته باو توضیح بدهم که مثلا ( هراس از زیبایی ) یعنی چی ؟ مگر کسی از زیبایی هم ممکن است بترسد ؟ آری ، من ترسیده ام ، چون همیشه به دنبال زیبایی وزیباپرستی بودم بی آنکه بدانم حتی مترسکهای روی گندمزارها نیز میتوانند زیبا باشند اما درونشان پر از کاه وزباله است ، آن خار سوزنی وشوقی که برای رسیدن به زیبایی دردلم میخزید مرا زخمی کرد وچقدر گریستم ، آنها تجربه هایم تنها اشک درچشمانم نبودند بلکه بالهایی شدند که من امروز با آنها پرواز میکنم به دور دستها ، تنها دوروحوالی ونوک بینی خودرا نمیبینم پشت ماورا هر چیزی مانند خورشید جلوی چشمانم میدرخشد ، امروز سحت آروزی پرواز ، وتاختن ورسیدن را دارم ، به کجا؟ پرواز کنم بر فراز آسمان کویر وویرانه های انجا را ببینم بر فراز کوهای پر برف وآبشارهای وحشی که میغرند وبی هیچ رحمی هرچه را که سر راهشان هست ویران میکنند تا به مقصد برسند ، مقصد آنها یک دریای آرام است ، درآنجا ساکن میشوند ، من از ساکن بودن بیزارم ، در کودکی ناگهان خودرا بمیان روزدخانه کف آلود میانداختم وبر خلاف جهت آب رو ببالا شنا میکردم سرم به زیر آب میرفت احساس خفگی میکردم اما دوباره سرمرا بالا میاوردم تا نفسی تازه کنم با فریاد میگفتم :من از تو قویترم ! تو نمیتوانی مرا مانند سنگ ریزه ها دوباره به جویبارها بغلطانی فریاد میکشیدم ، مادر سراسیمه خودش را میرساند همه اهل خانه میامدند تا این دیوانه را از آب بیرون بکشند ، اما من همچنان دست وپا میزدم تا بالای دماغه آنجا که دیکر آب کف میکرد ومن خودمرا به دست کف ها میسپردم مانند تازه عروسی که شب زفاف را گذرانده لرزان وخوشحال به پایین میغلطیدم ، لبان مادرجانم لبریزاز خون میشدند ولپهایش نیز خراش بر میداشتند که حوب ، جواب پدرت را کی میدهد ؟ دیوانه زنجیری! واز همان زمان این نام روی من ماند ، (عقل درون سرش نیست ، کله اش خالیست ، با رودخانه حرف میزند )!!! او از قدرت درونی وانرزی من بیخبر بود من مانند او نبودم تا مردی بمن قدرت بدهد وزیر سایه مرد باشم ، من خودم بودم وهمه درشگفت که این چند استخوان باریک با شکم فرو رفته چگونه خودش را به آب وآتش میزند، ومادر میگفت :روزی سرت را بباد خواهی داد ! نه مادر جان طوفان زنده برمیگردد ، من همان طوفانم که ناگهان برمییخزد ، همان اژدهایی هستم که ناگهان آتش به هوا میفرستد .نه مادرجان سرم هنوز روی گردنم وروی پیکرم جای دارد این جانم هست که از دست داده ام . روحم را که نمیدانم درکجاها سیر میکند ؟! ودلم که همیشه درحال طپیدن ورسیدن است ، من همان اژدهایی بودم که موسی ویهوه وفرعون از آن بشگفت میامدند ، امروز تبدیل به یک عصا شده ام ، خشک ، بی هیچ حرکتی .من به دنبال زیبایی بودم وبخاطر زیبایی مردم این زیبایی درمن شور وشوق وعشق میافرید ، همه مردان زندگیم زیبا بودند ، وهمان زیبایی سراسر هستی مرا به آتش کشید ، زیباییهای که با خیال ودروغ وخالی از حقیقت بسویم حمله آوردند زیباییهای که حصار سخت ومحکم خانه ام را ویران ساختند ، زیباییهای که دل کوچکم را درآتش هوس گداختند ، زیباییهای فاقد افکار ودر پشت پاسبانان محل وملاهای بالای منبر ، پنهان بودند .دیگر ادعایی نیست ، دیگر چیزی نمانده تا قافله بمنزل برسد ، اما هنوز سر قافله دارم ودارم میجنگم تا دقایق آخر شمشیررا زمین نخواهم گذاشت .ثثریا ایرانمنش /اسپانیا / پنجشنبه 26/11/2015 میلادی. -
خاموشی
امروز دیر بیدار شدم ! این برای ؟من؟ یک امر مهمی است حتما بیمارم ، اگر رختخواب وخواب را دوست میدارم پس دچار بیماری شده ام ، من آن تکه سنگ امروز تبدیل به تکه نانی شده ام لبریز از سوراخ نگرانیها ودلهره ها ، آیا جنگ درپیش است ؟ ارباب که آمد میخ را محمکمتر کرد ، دیگر جایی درآن دیار برای ما نیست مگر خوابش را ببینیم گرجستان جای خودرا به ایرانستان میدهد ، همانکه دوستان نجات دهنده ما میخواستند ،وتو؟ توانی بود لبریز از شادی و وامید که درمن میدمیدی ؟ امروز تو هم مانند من سوراخ سوراخ شده ای ، روزی شکارچی بزرگی بو.دیم با ترکشی از تبر هميشه به دنبال شکارش که ، دشمن ، بود میدوید امروز راهی پر پیچ وخم جلوی پای ما نهاده است برای راهروان بیگانه که ترا بنام میخوانند اما ترا نمیشناسند ونمیدانند کیستی ؟.روزی آن “من” زبانی بود بس گویا که همهرا به دور خود جمع میکرد آن من دیگر گم شد وتو خدایی بودیکه درگورستان هستی بخاک سپرده شده ای. وتو وطن من . خاک من ریشه من بودی .آن جان من یک آبگینه لبریز از مهربانیها وعشق بود ، امروز مانند سطلی که با تیر های غیبی آنرا سوراخ کرده باشند باید بخودم بنگرم ، روزی کلمه ای بودم که دربستر زند گی گام برمیداشتم ، امروز ! نمیدانم درانتظا رچه هستم ؟ ….امروز عده ای جای دیروزی هارا گرفته اند اما مانند گوسفندانی که به دنبال سبزه وعلف که چوپان نشانشان میدهد میروند به دنیال رویا ودر آنسوی تپه ، شبان تیغ بر گلویشان میگذارد ، وامروز آنچه که بر سرما آمد هیچ انتظارش را نداشتیم وهنوز هم نمیدانى چیست ؟درانتظار کس ویا کسانی نشستن امروز حرفی مسخره وبیهوده است ، آنها ارزش انتظار کشیدن را ندارند . آنروزها که میتوانستم از این گنجینه درونیم بهره ها ببرم در کنج زندان خاموش ولب فروبسته نشسته بودم وتنها اشکهایم بودند که درد های درونیم را گواه میگرفتند ، دزدان با مشعلهای فروزان به گردم حلقه میزدند ومیرقصیدند هریک تکه ای ار مرا به یغما بردند حال امروز درب آسمانرا با مشت میکوبم تا شاید صدایی برخیزد ، درب بسته ومشتهای من چندان قوی نیستند ونگهبانان دژ آهنی مرا راه نخواهند داد چرا که نه ازدزدی چیزی میدانم ونه از راهزنی دلها .امروز به دنبال عکسی بودم که آنرا کوچکتر کرده میان مدال سینه ام بگذارم ، آوه که سالهاست عکسهای ما زندانی دستگاه امنیتی تکنولوژی شده است ،امروز دیگر شعور وعقل خورا نیز باید دربسته بندی شیکی تقدیم همان خدای تازه رسیده بکنیم . آن ” من ” که نقشها بر میانگیخت گم شد او میخواست همیشه عاشق باشد ، همانند معشوقش بگرید تاهر روز را بگونه ای دلپذیر نماید ، آن عقل ، آن دل ، آن “من” گم شد .امروز صبح در آیینه غریبه ای را دیدم که ابدا اورا نشناختم ، موها سر به اسمان کشیده ، پزمرده ، با چشمان باد کرده اوه….ولش کن ، دیروز رفت ، آن موها به تاراج رفتند آن گونه ها وآن چشمان درخشان زیر طوفان سر زمین بیگانگان گم شد امروز همانند آنها شده ای ، زندگیت میان اطاق حواب ، آشپزخانه وحمام میگذرد گاهی از سر تفریح برای گردش به سوپرهای بزرگ میروی وانبوه کالاهای مانده واکیوم شده ریسایکل را میخری وبخانه میاوری ودرون سطل زباله خالی میکنی ، این سوپرها ی انبوه را که از مواد غذایی وکالاهای مانده درانبار غرب واروپای شمالی وچین وهند میاورند برای تو ساخته شده ، نه برای آن “من” دیگر آن دوران تمام شد ، بلی نباید ذکر مصیبت کرد هرچه بود تمام شد و دوستداران وخلقیان محترم به آرزویشان رسیدند سیب دردامن ” چپی” ها افتاتد چه سیب خوشمزه وآبدار وشیرینی بود ، پشتوانه را نیز با شراب ( خیام ) سر میكشيم ، خیام ار خود ماست !!!.تو ، گم شدی .ثریا ایرانمنش / اسپانیا / چپهارشنبه 25/11/2015 میلادی / -
بشکه های خالی
میخواستم مدتی از همه چیز دور باشم ، از نوشتنها ،از روی صفحه های مجازی ، ودیدار وبرگشت بعضی از رفقای امنیتی که خط ترا میگرند وبه دنبالت هستند ، هرچند غیراز چند خط شعر چیز دیگری نمینوسم اما باز هم دهانم بوی بد میدهد ومخالف ادیان است ، شعر موسیقی ، نقاشی وبطور کلی هنرهای زیبا وظریفه جز و گناهان کبیره است ، اگر موسیقی گوش میدهی حتما باید مذهبی باشد با صدای شیپور وساکسیفون وطبل ،اگر نقاشی میکنی ، حتما باید تصویر ائمه اطهاررا بکشی بی هیچ احساسی واگر مینویسی تنها باید دعا گو وثنا خوان باشی ، حرف زدن از دل وشیدایی آن بی فایده است ،میخواستم ننویسم تابلت را بگوشه ای پرتا ب کردم هنگامیکه برخاستم در راهرو چراغ اطاق دیگری که ظاهرا من آنرا به دفتر خود اختصاص داده ام روشن است !! نور آن از زیر درب پیدا بود ؟!عجب آنکه تمام دیروز من خانه نبودم وشب هم درب را بسته دیدم ، از آنجاییکه من هر اثری را نما دخبری میدانم ،دوباره روی باین صفحه آوردم ، دوست داشتن ونوشتن برای بشکه های خالی که بر شیب آسمان میلغزند بیفایده است ، دوست داشتن فریاد دیگری است که باید دردرونت آنرا پنهان کنی ، دوست داشتن ها همیشه با کینه ها یکی میشوند ، اینهمه شاعر که ما درسر زمینمان داریم هرگاه دیوان آنهارا میگشاییم همه از ناله وفریاد لبریزند ، باید تنها فصلهارا دوست داشت ، باید با فصلها وبرگها ی روی زمین ریخته ودرختان خشک عشقبازی کرد ، باید در میان برفهای زمستانی غلطید واز صافی وپاکی آنها لذت برد وجانی را تازه کرد ، باید با بهار آشتی کرد وبا بیماریهایش ساخت ، وباید زیر تیغه آفتاب داغ تابستان نشست وخورشیدرا ستایش کرد ، اینها دوستان بی آزاری هستند ما آنهارا میازاریم .” من دوست میدارم ” این گناهی بزرگ وغیر قابل بخشش است ، چه کسی را دوست میداری؟ پرواز دردناک آن جوانانی را که روی خرمن اعتیاد و.خود ارضایی نشسته اند؟ پرواز خروسهای بی ومحل که هر گاه وبیگاه بطور اتفاقی وارد زندگی خصوصی تو میشوند؟ ویا چشمان کور وبسته شان ؟ آن نابینایانی که مهر ترا وعشق ترا وسینه بی کینه ترا ببازی گرفتند ؟ دوست داشتن کینه ها ودشمنی ها ونفرتها هنر خوبی نیست .دوست داشتن غروب پاییزی اما عشق یکطرفه ، دوست داشتن سکوت بی فریاد ودوست داشتن زندان هنرهای زیبا وشعر ، وبافتن زنجیری از آنها برای روزهای دیگری که بشکه ها ترکیده اند ودرونشان می صافی بیرون میزند ودنیارا سر مست میکنند امروز جنازه های بی کفن مردمان غریبه رویهم تلمبار است همه کشته شده اند وباز هم کشته میشوند هرروز صدای وحشتناک تیر ها ومسلسلها ویورش بمب ها بر میخیزد درچینین زمانی تنها باید مرثیه خواند گفته های پیامبر همچنان ادامه دارد این مردمی که زندگیشان درتاریکیها ووحشت مرگ میگذرد درعین حال به یکدیگر متصل ویا وصل بودند حال امروز گروه گروه تکه پاره میشوند این مردمی که روز چهره آرامشان بما نشاط ومهربای وعشق عرضه میداشت امروز در بخل وکینه ورنج وبدبختی وتیره روزی بما دهن کجی میکنند /همه رزوگاران به تلخی میگذرند وما یا من بیهوده جنبشی یا حرکتی را تکرار میکنیم باید ردای سکوترا بر تن بکشیم وهر روز نگاهی بر آن بیاندازیم که مبادا وصله تازه ای به آن دوخته باشند ردایی از نفرت وکینه در سکوت .حال اگر فریادی هم برداشتی در این سرزمین با ساکنین مرده چه انعکاسی خواهد داشت ؟! ثثریا ایرانمنش . اسپانیا .23/11/2015 میلادی . برابر با 2 آذرماه 1394 شمسی ! -
قبيلهدر آن روزگارانى كه در گوشه كمبريج ودر زندان زمان بودم ، روزى بخانه خانمى كه از اقوام بود وبا ازدواج كردن با يك پرستارانگليسى بيمارستان ،بكلى خودرا گم كرده دچار بحران هويت شده وگاهى خود را ( ما انگليسيها) خطاب ميكرد ! واز نظر روحى. در يك برزخ بسر ميبرد ، دركنارش انقلاب اسلامى پدرش با چادر زنانه فراركرده بود چون حكم اعدام او روى ديوارهاى شهر بچشم ميخورد ، و پولهاى دزديده را تيز قبلا به بانكهاى عربى وإنگليسى وفرانسه وسوبيس سپرده بود ، حال سر ميز ناهار ، ناگهان رو به پدرش كرد وكفت :پاپا جان !!!!من ميخواهم يك درخت خانوادگى براى بجه هايم درست كنم يعنى يك شجرنامه بايد بچه هايم بدانند كه پدر بزرگ ومادر بزرگشان واجداشان چگونه وچكار ه بودند ،خنده امرا فرو دادم وسپس گفتم :بنويس از نسل بزرگترين اورانگوتانها ، واز سر ميز بلند شدم به همسرم كفتم ، شماها بنشينيد ودر روياهايتان سير كنيد وبراى خود از تاريخ پشتوانه بسازيد ، من رفتم، ودر راه همچنانكه زير باران رو بسوى خانه داشتم ، به وقاحت اين أدمها ميانديشيدم ، ، مادر بزرگ پدرى اين خانم يك كنيز سياه بود كه أثار زيبايى آن كنيز در نوه ها وبچه ها نقش بسته بود بينى هاى پهن لبان كلفت وموهاى وزوزى ، تا اينجا بمن مربوط نبود ، مشگل خودشان بود ، اما چون من هيچگاه نه از فاميلم سحن. بميان إورده بودم ( چون ميترسيدم ) بگويم ميرزا آقاخان كرمانى چه نسبت نزديكى با ما دارد ، ونه مادرجان عكسى بجاى كذاشته بود همهرا به دست آتش سبرده بود از ترس ملاها ، منهم در سكوت راه ميرفتم و به كفته مادرم ميانديشيدم كه ميگفت :تنها آدمهاى بى اصل ونصب هستند كه با بزرگان پيوند ميبندند ،حال فهميدم ازدواج اين خانواده با بازماندگان وپس مانده هاى قاجار براى چه بوده است ، براى پيشبر مقاصد سياسىى واقتصادى ،متاسفانه من خود تنها بزرگ شدم وهيچگاه هم بفكر جمع أورى استادى از قبيله خودم نيافتادم گاهى از شما چه پنهان خجالت ميكشيدم كه بگويم مادر بزرگم مثلا زرتشتى بوده واز كوههاى بختيارى سرازير كوير شده چون با يك مرد دشت عروسى كرده بود ، خجالت ميكشيدم بگويم مثلا پدرم در جوانى ودر سن سى وشش سالگى فوت كرد ومن در خانه ديگرى بزرگ شدم ،هميشه سكوت ميكردم ، مادرجان نيز با سكوت خود با آن چشمان أبى وصورت سرخ وسفيدش با آن موهاى بلند طلاييش تنها لبخند تمسخر ألودى به گوشه لبانش مينشست وباين سيل بى ريشه ميخنديد او بيشترا زهر چيز به ريشه اجدادش افتخار ميكرد ومحكم آنهارا در سينه اش جاى داده بود ،امروز نميدانم چرا ناگهان باين فكر افتادم وچرا مردم اينهمه حقيرند وچرا أتكا بخودشان ووحدانشان ندا رند ،در اين روزهاى سرگردانى به خيلى آ دمها برخوردم همه نوع آدمى را ديدم وبا ذره بين درونم آنها را سنجيدم تنها يكنفر مرا شيفته خود كرد كه ( خودش ) بود بى هيچ ادعايى از روستايى ميگفت كه در آنجا به دنيا آمده بود واز أبهاىجارى سر زمينش از مادرش واز پدرش به راحتى همهرا در طبق اخلاص گذاشت ، شگفت انكيز بود در ميان اينهمه أدمهاى ريا كار وپر افاده ودروغگو اين يكى مانند يك درخت پوسته خودرا كند ولخت شد ، برايم جالب بود .ثثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، اول آذرماه ١٣٩٤ شمسى برابر با ٢٢نوانبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
چرخ بی گردش
بلبلی گفت به گل گر نشنیدی سخنمغم ندارم ، دو روزی دگر درچمنمبیم آ نست که از کرده پشیمان گردی.چون دم سردآبان مهر زند بردهنم …؟——-به درستی نمیدانم ابیات بالا متعلق به چه شاعری است ، گاهی اشعاری به ذهنم میرسد که قبلا شنیده ام وآنرا مینویسم ، گاهی حوصله داشته باشم به دنبال شاعر وسراینده میروم ، گاهی هم رهایش میکنم .در این دنیا بازار تبلیغات است که کار میکند ، شخصیت میسازد ، انسانسازی میکند ، تاج بر سرمیگذارد و باید همیشه مطرح بود درکنج خلوت نشستن وبا همه نرفتن گم شدنرا درپی دارد ، ویا گاهی عده ای پیدا میشوند قهرمانیرا میسازند برای سرگرمی مردم اگرچه عده ای باورنکنند که درون ان قهرمان کاه وپوشال است ، کافی است چند نفر دنبالت راه بیفتند واز کرامات تو بهرمند شوند آنگاه به خدا میرسی. حتی میتوانی آدم بکشی ، بهر روی قهرمانی .بقول خیام :جامی است که عقل آفرین میزندش / صد بوسه زمهر برجبین میزندشاین کوزه گر دهر چنین جام لطیف / میسازد وباز برزمین میزندشامروز بیاد پدر افتادم ، ساز میزد درکنج خلوت ، دوستانش به پای ساز او میگریستند ، او ساز را به گوشه ای پرتا ب میکرد ومیگفت :مگر روی منبر نشسته وروضه میخوانم که تو گریه میکنی ، من ساز میزنم دل تو خوش شود ، اشعار حافظ وخواجورا با چه لذتی زیر زبانش مزه مزه میکرد وآنهارا با چه شیوایی دکلمه مینمود .درآنسوی حیاط درون اطاق مادر داشت لپ های قرمز شرا زیر انگشانتش میخراشید ، که ای وای باز صدای ساز او بلند شد من جواب همسایه هاراچی بدهم .خوشبختانه برادر شادروان روح اله خالقی همسایه ما بودند وما درپناه آنان کمتر از سر زنش خار مغیلان رنج میبردیم . تمام دوران خوشی من درمیان پدر ومادر کمتر از دوسال بود ، پدر گم شد سازش را برداشت ورفت معتکف خانقاه شد گاهی سری بمن میزد ومیرفت .طلاق اتفاق افنتاد ومن مجبور شدم بخانه مرد دیگری بروم که ظاهرا میبایست جای پدررا برای من میگرفت اما به خانه مارها ، افعی ها وزالوهای مکنده رفتم . که خود داستانی جدا دارد .پدرم گاهی ابیا تی میسرود اما آنهارا پنهان میکرد ومیگفت اگر کسی ببیند بمن میخندد اینها شعر نیستند ، معرند !! تنها برای آهنگهایم از آن استفاده میکنم آنهم درخلوت دوراز گریه های مهربانوجان ……امروز باز جمعه شد ، باز دل من گرفت وفهمیدم درجمعه هاروحی نامریی و چیزی وجود دارد که خواهی نخواهی انسان دلگیر ودلتنگ میشودآنروزها که به همراه پدر بسوی معبدش ” ماهان ” میرفتم دور برم فضای لایتناهی بود ولجه های آبی رنگی که تنها در جویبارهای خشک کویر خوابیده بودند اما آسمان وخورشید نمایان بودند گام به گام با لبان بهم چسپیده وابروان گره خورده روبسوی ارتفاع مینهادیم ، گاهی بالا وزمانی پایین ، هم کوهها عجیب بودند وهم قله ها برای رسیدن به پایین میبایست از دیوارهای گلی وخشتی وخشک بدون آب سرازیر شویم درهمین حال پرنده ای از روی شاخه های خشک شده گیج میخورد وبا سر به ذدورن فضا میافتاد وباز برمیخاست ، من مسیراورا درآسمان دنبال میکردم ودرآن زما ن بود که از خود میپرسیدم چرا ما انسانها نمیتوانیم پرواز کنیم ؟امروز درمیان این همه خاطرات گیج با پرشی میان زمین وهوا وسقوطی سنگین به میان زندگی بی محتوا وبی مزه ام دریک گردباد سرد پاییزی ،اصراردارم خندان وشادان راه بروم درحالیکه از دردی که درونم را میسوزاند به لرزه درآمده ام هنوز دارم به راه لایتناهی خودرا به آغوش طبیعت دیروز پرتاپ میکنم.ثجمعه 20/11/2015 میلادی .ثریا .اسپانیا / -
گربه سياهدرست سه هفته پيش بود كه ما در كنار همين درياچه ناهار ميخورديم ،چقدر درختان بنظرم سبز تر وأب أبى تر بود ومن چقدر احساس خوشبختى وخوشحالى ميكردم ، درست سه هفته پيش بود كه گيلاس شرابم را بلند كردم ورو به آسمان كرده به سلامتى وخوشى همه نوشيدم ، چند گربه سياه ناگهان در اطراف ما پيد ا شدند ، روبرويم ناگهان پارچه هاى سياهى از درختان مو إويزان شدند دلم بشور افتاد ، گفتم بهتر است اين گربه هارا از خودمان دور كنيم دخترم از آنها عكس ميگرفت وغذايشان ميداد پارچه هاى سياه در هوا وزمين تكان ميخوردند من خاموش شدم،خوشحالى ناگهان از دلم گريخت در انتظار حادثه بودم جان من كه در آن ساعت در موج خوشى غوطه ميخورد ، ناگهان سرد شد ، بادى وزيد پشتم لرزيد ،نظرى به اطراف انداختم ، مردم در انتظار خالى شدن ميز بودند ، ديگر نه غذا ونه شراب طعم ومزه اى نداشتند ، دلشوره گرفتم ، چه اتفاقى خواهد افتاد ؟ پا رچه هاى سياه را همچنان باد تكان ميداد گويا انگورهايى رادر آنها پيچيده بودند حال باد أنهارا پاره كرده بود ، مانند پرچمهاى سياه در هوا تكان ميخوردند ، دلبستگى وسر زندگيم ناگهان فروكش كرد ،آن شعله فروزانى كه درسينه ام ميدرخشيد ناگهان خاموش شد ،پهندشت درياچه بنظرم كدر آمد ، درختان ناگهان زرد شدند ، أرامش درونم جاى خودرا به يكنوع وقوع قبل از حادثه داد ،دوشنبه بود كه ايميلهايم را باز كردم ، يكى از ميان آنها سخت دلمرا به وحشت انداخت و ،،، سپس حادثه پاريس اتفاق افتاد كه هنوز هم ادامه دارد .دل شكيبايم من بمن هشدار داده بود كه گيلاس شراب را زمين بگذار دفترافسانه هايم بسته شد ، روحم رنجيد وعشق اعتبار خودرا از دست داد ، واين فصلى بود از يك روز زندگى من ، رفتم كه در اين سراشيب زندگى اميدى تازه بيابم وقصه اى را شروع كنم ، وبه دنبال آنكه يافت مينشود بگردم يعنى انسان ، ميل نداشتم عشق را با فريب رنگ كنم ،امروز مانده ام حيران و همچو گوى سرگردان ، وجنگها همچنان ادامه دارد مانند فيلمهاى جنگى تلويزيونى ، اين دل سوز أفرين ميدانست كه حادثه در شرف وقوع است ، حال در ميان خوف ووحشت وامنيتهاى اجبارى دوراز همه به تماشاى جنازه ها نشسته ام ،هديه اى بود ، اين دل پر احساس من ،هديه اى بود اين تن تبدار من ،گر نيرزد پيكرم يا نخواهند لاجرمهديه من اين دفتر واين اشعار من .ث،الفثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، جمعه ،بيستم نوامبر ٢٠١٥ ميلادى .
-
خانه اى در پرتگاه
موسيقى شبانه اى كه معلوم نيست از كدام سوى اين خانه بر ميخيزد ، هر شب با صداى آن بيدار ميشوم ، سپس موسيقى خاموش ميشود ساكنين اين طبقه گويى جزو فراموش شدگانند ،كسى نيست ،همه جا ساكت است تنها صداى اين موزيك عجيب بگوش ميرسد ،از كجا ؟ معلوم نيست ، هنوز نميدانم چه كسانى در اين ساختمان زندگى ميكنند ، رفت وأمد خيلى كم است ، سر بالايى ها زيادند ، ديروز صاحب يك اسباب بازى تازه شدم حال ميتوانم همه فيلمها را از روى يوتيوپ روى تلويزيون ببينم ، فيلمهايى متعلق به قرن گذشته ، كه همه چيز سر جايش بود ، زنان پوشيده تر، احساساتشان زيباتر ومردان شيك وأراسته همه صورتها بدون ريش وپشم با يك سبيل نازك بر پشت لبانشان ،. با موهاى انبوه ، هيچ بدنى خالكوبى نداشت وهيچ زنى پنهانى ترين اسرار پيكرش را به نمايش نميگذاشت ، همه چيز طبيعى وبه ظاهر سلامت ،بازى ها خيلى طبيعى ،عشقها حقيقى ، كمى با روغن رمانتيسم مخلوط شده اما زيبا بودند .
شايد در موقع ساختن چنين فيلمهايى من خيلى كوچك بودم ، وابدا خبر ازيك أينده شوم وتاريك نداشتم ، خبر نداشتم كه ترور وحشت سراسر دنيارا ميگيرد ، خبر نداشتم عشقها از ميان كاغذها وپاكتهاى در بسته فرار كرده به درون يك صفحه جادويى ميپرند ، قلب من همچنان أ رام در سينه ام ميطپيد ودر انتظار شاهزاده روياهايم بودم ،
شاهزادگانى به صف ، جلوى درب مدرسه هركدام كتابى زير بغل ودرانتظار خروج ما دختران از مدرسه بودند ، تا با لبخندى ونازى كه به چشمانمان ميداديم أنهارا به دنبال خود بكشيم ، يكى گل ميخك سرخ در ميان دستهايش ميچرخيد ديگرى گل رز هديه ميداد ، ومن چه بى اعتنا ومغرور از ميان آنها ميگذشتم ، روياى را ساخته بودم ،با او سر گرم بودم ديگر كسى را نه ميديدم ونه ميخواستم ، رفتن به سينما وديدن همين فيلمها ،نهايت اينكه دست يكديكرا بگيريم واو بوسه اى بر پشت دستهاى من بزند وسپس بگويد :
چقدر دستهاي زيبا هستند ، من دستهايت را دوست دارم ، بعد نگاهى در تاريكى به چشمان من ميانداخت وميگفت : اوه ، دو أتش فروزان انسانرا ذوب ميكنى ، اين همه عشقبازى ما بو د وهمه گفتگوى ما ،
اوف امروز دلم بهم ميخورد از آدمها ، از اداهايشان ، واز عشقها وهوسهايشان ، عشق با يك بوسه شروع ميشود وسپس در رختخواب تمام ميشود ادامه هم ندارد ، عشق هاى يك روزه ويا ساعتى !!!
امروز با اين اسباب بازى تازه ام به گذشته سفر ميكنم و سوار بر ماشين زمان بر ميگردم در لابلاى همان تار وپود گذشته پنهان ميشوم ، وفراموش ميكنم كه كجا هستم ،كى هستم ، وچگونه زندگى ميكنم ،
مردان زندگى من همه رفته اند ، عشقهاى امروزى را بايد آن لاين خريد ، مانند خريد از سوپر ماركت ويا فروشگاههاى كه البسه ريسايكل را بفروش ميرسانند ، بلى عشقها هم ريسايكل شده اند ، دوباره سازى براى يكبار مصرف سپس مانند حباب روى أب ميتركند ،همه تنها شده اند ،همه تنهايند ، با اينهمه هيچكس حاضر نيست با ديگرى همراه وهم گام باشد ، همه از هم ميترسند ، وبقول شاعر افغان ، يار از يار ميترسد ، همه چيز ( امنيتى ) شده وبقول شاملو دهانت را ميبويند مبادا از عشق سخن گفته باشى .
روز كذشته خبر دار شدم معينى كرمانشاهى هم به رفتگان پيوست ، حال حسين ،نوشين ،شيرين وفرها دش تنها شدند هرچند بزرگند ،ياد أن روزها افتادم وآن شبهايى كه همه دورهم جمع بوديم ،خاويار بود ويسكى بود وترياك ،عماد رام بود ، توكل وخانم دلكش وخانم بيتا ، وآخر شب اكبر خان كاباره اش را ميبست وراهى خانه ما ميشد در إن زير زمين زيبايى كه من با دستهاى خودم آنرا طراحى كرده وساخته بودم ميل داشتم محفل شعر وادب باشد اما محفل بزن وبكوب شد ،ارلين ميهمان أن زير زمين همين جناب معينى به همراه همسرش و سپس مرحوم همايون خرم با همسرش توكل با همسرش عماد با همسرش و همه خانوادگى تورج بود ، شيرين بود ، فرهاد هنوز بچه بود ، روزهايى كه به هتل بزرگ واريان براى ناهار ميرفتيم ويا با رستوران پارك شاهنشاهى ، يا به سفر شمال ميرفتيم ، هنوز ياد أن روزها در روى نوار ها ظبط است وهنوز عكسهاى كهنه أن روزهارا نشان ميدهند ، آن روزها هم رفتند ،همه رفتند ،تورج اعدام شد ، شيرين به كشورى ديگر ى رفت نوشين در امريكا كتاب مينوسد وفرهاد داراى همسر وبچه است ،همه تنها شديم واز هم دور ،حال مقدارى سيم وكابل وچند اسباب بازى ميخواهند جاى خالى همهرا در زندگى من پر كنند . من خود لبريزم ،ثنوشتار نيمه شب امشب ،من ، ثريا
پنجشنبه ١٩/١١/٢٠١٥ ميلادى -
پهلوانان یا پیامبران !ادیان وکتب تاریخی در این باره چندان ذهنی را روشن نمیسازند ، ذهن برگشت دارد رو به عقب ، آموزنده های مذهبی کم کم شکل سیاسی بخود میگیرند ،تا آنجاییکه امروز مبینیم چگونه شکاف بین مردم ایجاد شده وهر روز بر سر نوعی عرف وعادت خونها ریخته میشود فرهنگ واقعی ملت ها گم شده اگر یک دین مثبت تاریخی بود که با فرهنگ یک جامعه جوش میخورد دنیای بهتری داشتیم آنگاه عده ای در بالاترین نقطه قدرت مالی ومعنوی وخدایگونه را برای خود وخانواده تا ابد تثبیت نمیکردند ،امروز ما قربانیانی هستیم که هر آن باید درانتظار مجازات خود باشیم چون جزیی از خدایان نیستیم ونتوانستیم باشیم عده ای بیعرضه بودند عده ای خواب بودند وعده ای نخواستند که خودرا ازدست بدهند واین ( خود) معنای وسیعی دارد که هیچ قدرتی راه نفوذ به آنرا پیدا نخواهد کرد گاهی گرد وغباری بر روی چهره مینشیند سپس پاک میشود .امروز عمق این شکافها بیشتر شده وکم کم تبدیل به دره های خوفناکی خواهند شد بشر تنها مانده ودرنابودی کامل دارد حل میشود خود جوشی ها فرو کش کرده عده ای با تغییر دادن نقاب چهرها وپوشش گذاشتن بر گذشته ها باین ویرانیها کمک کرده ویا میکنند .دین تاریخی زرتشی ایرانیان با غلبه اعراب وحکومت اسلامی .توانست آن سازمان دینی را در حکومت ساسانیان بکلی از بین ببرد اما نتوانست در فرهنگ ایرانی رسوخ پیدا کند وهنوز تخمه های از این فرهنگ درگوشه وکنار دنیا دیده میشوند که جهان خیز وجهان زا هستند .در ادیان سامی به پیامبران مظهر خداوندی داده اند اما درشاهنامه ایرانی این پهلوانان هستند که مظهر قدرت ورشادت ستیزه به دنبال نیکیها برخوبیهامیباشند ، پیامبر همیشه نشانه اصالت خداوند است واز خدا پیام میاورد او فرستاده خداست پیامبر بخودی خود اصالتی ندارد او نماد ایمان است ایمان بخدا واز خدا بودن او خود مستقل نیست ! به همین دلیل آنهاییکه در صدد تحمیق وفرو نشاندن روشنایی در دیدگان انسانهای هستند این امررا مسلم ساخته وافاضات وهجویات وابهامات مغزهای تهی خودرا نیز باو نسبت داده وبیان میدارند ، بیسوادی درجامعه باین امر بیشتر دامن میزند ، امروز کتب درسی بکلی با زمان ما فر ق دارد درآنها تنها از ادیان وپاکی وطهارت و بردگی زن گفته شده بی آنکه کلامی از بشر دوستی ونوع پروری ویا اشعاری دراین زمینه درمیان آنها پیدا شود .حماسه را پهلوانان وجوانان میافرینند با تجربیات گذشته ، گذشته ما از بدو شروع اسلام چه بوده است ؟ ترسیدن از مرگ ، اندیشیدن به مرگ آنکه به مرگ نمی اندیشد از مرگ هم نخواهد ترسید درفرهنگ امروز ایران ما تنها یکدم زیستن است :بیا تا یک امشب تماشا کنیم / چو فردا رسد فکر فردا کنیم !! این فلسفه ابن الوقت بودن ، نه دلیری میخواهد نه رشادت وشهامت زندگی آسان وجوشان پهلوانان امروز ما آنهایی هستند که درزورخانه هاپشت طرف را بخاک میاندازند وسپس با یک دیگ کله پاچه نیروی از دست رفته را جبران میکنند ، اندیشیدن درمرام آنها نیست ، تنها جنگیدن برای ناموس داشته یا نداشته ، بنا براین دیگر نباید درانتظار یک حماسه تاریخی نشست .
در فرهنگ غرب ین نویسندگان وشعرا بودند که تنها یک راهرا برگزیدند راه انسانی ، اگرا مکان وماویشان تنگ بود ، گرسنه بودند، اما هدف داشتند تن بخود فروشی ندادند ، امروز زیر پرچم شاهنشاهی سینه بزنند فردا زیر پرچم رهبری وپس فردا عکس را قاب کنند که ما از ازل واول وطنخواه بودیم تازه معلوم نیست صاحب آن عکس واقعا برای وطن جنگید یا دست نشانده استعمار بود ؟
امروز فرهنگ ما در سوگ هیچ قهرمانی نمیتواند بنشیند چون قهرمانی نیافریده برگشته به گذشته تاریک که زیر خروارها خاک پنهان است بی آنکه آنرا به درستی بشناسد ، به دنبال هر جنازه ای راه میفتد واگر بتواند مرثیه ای میخواند میرود تا دوباره بفکر شب باشد فردای نیامده را باید فراموش کرد .
در فرهنگ غرب برای بیست سال آینده فرزندانشان برنامه ریزی میکنند وهمین ابن الوقت بودن ما بود که مارا باین روز انداخت که میبینیم .ث
———————————————————————————————————————–
ثر یا ایرانمنش . اسپانیا . چهارشنبه 18/11/205 میلادی / آبانماه 1394 شمسی ! -
كامنتبا درود فروان به شما دوستان وعزيزانيكه اين صفحه كوچك را قابل دانسته ووقت گرانبهايتانرا صرف خواندن وسپس اظهار نظر مينمايد ،با سپاس فراوان از يك يك شما عزيزان از دادن پاسخ به كامنت ها معذورم وگاهى بدينوسيله سپاس قلبى خودرا تقديم شما نازنينان ميدارم ، اميد سلامتى، سر فرازى و صبر براى شما داشته و از همه مهمتر گاهگاهى پرخاش هاى ناگهانى مرا ناديده گرفته أنهارا با مهربانى قلبهاى زيبايتان بخشيده باشيد ، فراموش نفرماييد كه انسانم وگاهى بطور ناخود آگاه حوادث اطراف باعث خشم درونيم ميشود ، بايد اضافه كنم اين صفحه ونوشته ها اگر قابل باشند متعلق بخود شما هستند تنها مهربانى وبزرگواريتان مرا دلگرم ميسازد شايد بهتر باشد اگر شعرى يا نوشته اى را از روى أن بر ميداريد ماخذ را نيز ذكر بفرماييد ، كما اينكه من خود هميشه با نوشته هاواشعار ديگران همين كارا ميكنم واز ياد ونامشان غافل نيستم ،نام من چندان قابل نيست كه در كنار بزرگان گذشته قرار بگيرد تنها شاگرد مكتب أنها بودم وراهشان را ادامه ميدهم ، بهرروى سپاس مرا بپذيزيد وبدانيد بى آنكه شمارا ديده ويا شناخته باشم در قلبم جاى داريد ،با تقديم بهترين وشايسته ترين احترامات به شما خوانندگان اين نوشتار، ثريا ايرانمش ، اسپانيا ،نوامبر دوهزارو پانزده ميلادى ،
-
مشت بر دربستهراه فرارم بسته است ، ودلم بیقرار وروحم آشفته ، چشمانی که خوب میبیند ودلی که خوب احساس میکند همیشه سرگردانم،دارم مقصدم را درتاریکیها میجویم ، آنچنان جلو میروم که گویی ( یاری) در مقصد درانتظارم نشسته همچنان بسویی که نمیشناسم کشیده میشوم ، گویی کششی نا مریی دارد مرا بسویی که نمیشناسم میبرد ، میدانم هیچگاه به آن روشنایی که انتظارش را میکشم نخواهم رسید ، در من آتشی هست که درونم را میسوزاند ، به دیگران گرمی میدهد بی آنکه به کسی صدمه ای برساند ، وروشناییهایی که از دوردستها میبینم ومیدانم واحساس میکنم ، حادثه را قبل از وقوع در درونم میابم .عشقی درمن زبانه میکشد که خاموش شدنی نیست ، مانند طوفانی در صحرا گردبادش تنها بچشمان خودم فرو میرود ؛ وآنگاه اثری از خود بجای میگذارد که گاهی زیبا وزمانی تلخ است .زمانی فریاد میشود ، لحظاتی تبدیل به اشک ومدتی میدرخشد سپس به زیر خاکستر فرو میرود .هنوز جنبشها درمن هست وهنوز پاهایم قدرت دارند وآهنیند ، دستهایم نیز ، همچنان بکار مشفولند ، وهنوز مردم بیخیال از کنارم میگذرند ودرد غربت وتنهایی را بیشتر به رخم میکشند ، لحظاتی هست که به اندیشه فرو میروم ، اگر آنهاییکه امروز رفته اند ودرخاک خفته اند ، زنده میبودند آیا به همراه سیل زمانه جلو میرفتند یا در استحکام خود باقی میماندند ؟بارها دردلها شور وشادی وجنبش برافروخته ام اما بی ثمر بود ه هیچ دلی گرمایش را تا دم آخر نگاه نداشت ، گاهی شادی وجودم را فرا میگیرد آما آنرا خاموش نگاه میدارم میترسم از من بگریزد .هیچ بانکی بر در کوبیده نمیشود ، هیچ صدایی بر نمیخیزد من درمیان حرکت وسکون آویزانم .چون به هیچکس آویزان نمیشوم بنا براین اثباتم بیهوده است واندیشه هایم بی ثبات میمانند تا روزی کسی آنهارا درلابلای صفحات دفترچه هایم بیابد یا آنهارا انکار میکند ویا به ثبات آنها مینشیند .نه دیگر میلی ندارم دراین دنیا ثابت شوم !!! این دنیای شوم ، این دنیای منحوس ، بوی خون همه جارا گرفته بوی لاشه بوی جنازه تنها باید خم شوم وبرجنازه ها احترام بگذارم ، درخلوت شمعی بر افروزم وبیاد آنها اشکی بریزم .ثاز: یادداشتهای روزانه ام .ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ سه شنبه 17/11/2015 میلادی .
-
اميددور شو از من اى شب ، ،دور ،ً ،دور ،دريچه هاى روشنايى را باز كنبگذار همه ستاره گان بر زمين فرود أينداميد از من دور شد ، وسالهاست كه ديگر دستم به آسمان نميرسدفراموش كرده ام ستاره اى در بختم درخشيددور شو اى شب وحشتبگذار دامنم ستاره باران شودبه هر كس يك ستاره هديه ميدهمتا همه خانه هاى شهرستاره با ران شوند ،در كوچه هاى شهر ما ، آفتاب ميدرخشدآشناي من ديريست رفته ،تنها درب نيمه باز ،نشان از رفتن او ميدهد،سر خط روزنامه همه باخون قرمزنندآخرين شام آن مرد يگانهبه همراه كوچ من ،يك اتفاق بوديك تجسم از يك نسل گمشدهپرده ها در وزش باد تكان ميخورندومن بياد سقف هاى شكافته ،با رگبارهاى مسلسل ديوانه ها هستمرگبار نوشته هايم تمام شدندشعرم بخون نشستدل ميگفت از عشق بنويسدرخيابانها غربت ، عشقى نيستهمه گم شده اند ، همه گمشده اندمن اسير زمان ، زندانى حلقه هاى سرزمينم هستماز أسمان ويران شدهبا چه حقارتى سقوط كرديمدوباره خواهم نوشتآن شعر زيبايى را كه براى تو سروده بودم——————-ثرياثريا ايرانمنش /اسپانيا /17/11/2015 ميلادى
-
جنگها
روستایی بچه هست ، درون بازاردغلی ، لافزنی ، سخره کن وعیارکه از او محتسب ومهتر بازار به درددر فغانند از او فقها ، تا عطار——جنگ آغاز شد ، امروز موشکهای حامل بمب ها بسوی شهرهای نا شناسی به پرواز در آمدند تا ارواح پلید را نابود سازند ، دیگر پیوند مهر میان انسانها کم کم از ین میرود وآن روش شیرین آفریدگار به دست پرورده هایش رو به فنا میشود ، مهر ورزی وشیرین بیانی تمام شد واین بود آنچه را که ( زرتشت گفت ) پندار نیک ، گفتار نیک وکردار نیک ، تنها بر لوحه های زرین در انبارها خاک میخورند ، کم کم بشر امروز از از اینکه آفریده شده ومیافریند پشیمان میشود ، درواقع حکمت خدای بشر از بدو شروع با قربانی کردن آغاز شد ، درهمان هنگامیکه که این تخم لق دردهان همه شکست خدایان گوناگون گم شدند وآن یگانه هرروز قربانی میطلبد ، بت شکنی ابراهیم نتیجه اش بت سازی خدایگان امروزیند ، خدای ابراهیم گرفتن جان را میپذیرد ، تا قربانی نگیرد بر قدرت نخواهد بود انسان باید خودرا قربانی کند تا خدا قدرت یابد از این روز قربانی کردن همیشه از میان روح بر میخیزد یکی روحش را قربانی جسم میکند دیگری جسمرا فدای روح میسازد وسومی هردورا .میثاق ایمان ابراهیم در قربانی بسته شده است وهمیشه یک پیمان متقابل خداوند در این قربانی نهاده است ، یهوه خدای خدایان در ارض معمود خود نشسته وبه شاهی مطلق میاندیشد که همه ملل جهان زیر فرمان او باشند ، سلطنت ابدی فرمانبرداری مطلق از او در ازای قربانی دادن .پیمان تا بعیت از چنین خدایی با پیمان مطلق میان ضحاک واهریمن یکی است ودراین میان نقش اهورا گم شده است وامروز چنگ را وارونه دردست گرفته ومینوازند میان دو موجودیت ..امروز مسئله برتری وقدرت مطلق مطرح است حال یا باید جانرا داد ویا روح را ویا هردو را دیگر اندیشه عاطفی واندیشیدن مضر است واین چنگ را وارونه زدن بارها در اشعار مولوی آمده است .
با بریده شدن انسان ودوپاره کردن خود بین روح وجسم دیگر چیزی غیراز استخوان پیه و .پوست باقی نمیماند ، هرکجا درد باشد خدا هم هست ودردر را مستقیم از بین میبرد دیگر نیازی به واسطه نیست ، امروز فلسفه شهید شدن به نوعی سلطه بر جهان وجانها یافته وبشر دراین گمان است که با شهید شدن به خدا میرسد بیخبر از آن قدرت مطلقی که بشر میل دارد از دست خداوند گرفته وخودرا صاحب الاختیار بداند .
نمیدانم مردم ما تا چه حد به افسانه زال ورستم وسهراب در کتاب شاهنامه دسترسی داشته اند ، داستان سام تنتش یک فرد را با یک اجتماع نشان میدهد نه تنش افرادرا باخدا ، آنکه در داستان سام فرمان میدهد ، اجتماع است نه خدا ، واین اجتماع است که قربادنی میخواهد یک فردرا باید به نفع اجتماع قربانی ساخت ! جامعه عرف وعادات بسیاری دارد وقوانین آن آزار جانی وقربانی میطلبد .
میل داشتم فرهنگ ایرانی را از فرهنگ اسلامی جدا کنم اما اینکار تنها از دست من بر نخواهد آمد ،ملتی به زور یا به میل دینی را انتخاب کرده ود رراه آن جان میدهد ویا زیر فشار میماند در فرهنگ ایرانی هیچ پدری فرزندش را دراه خدا قربانی نمیکند خود خدا برضد این امر بر میخیزد .
باید این نوشته را نا تمام بگذارم گویا ( رفقا) سنگ میپرانند !!!! هربار باید به دنبال نوشته هایم باشم ظاهرا قفل شده اما من مینویسم ……..
ثریا ایرانمنش . اسپانیا. دوشنبه 16 نوامبر 2015 میلادی .
