Category: General

  • کشته

    ای کشته ، که را کشتی ، تا کشته شدی زار 
    وآنکس که ترا کشت ، تاکشته شود خوار !
    …..
    امروز همه  کسانیکه در اطرافم نشسته اند بر این گمانند که انسان بی دردی هستم ،  آنها نمیدانند که درونم پر از زخم است ،  با آنکه هیچ یک از آنها نمایان نیست ، آما  درد آنها کشنده است ،  وخودم سر شار از انرژی میپندارم که سالمم !!! نه ، زخمهایم  تا درد نگیرند آنهارا نمیشناسم  وزمانیکه کسی انگشت روی یکی از آنها گذاشت ، آنگاه فریاد من به آسمان میرود ،  از درد بخود میپیچم  ونمیدانم که کدام زخم پیکرم را میلرزاند ،  آن زخمهای درونی  آرامند وبی درد  تا یکی از آنهارا با سر انگشتی فشار دهد ومرا به گریستن وادارد .
    امروز زخم بزرگی بر پیکرم وارد شد ، زخمی که نمیشناختم ونمیدانستم که ممکن است از خود تو بخودت وارد شود ، از خون تو وارد بدنت شود وترا  وروح ترا مسموم ساخته تا مرز مرگ برساند، نه نمیدانستم ، آنچنان غرق خیال ودر بحر تفکر واندیشه هایم بودم که  ماری را که آهسته آهسته بمن نزدیک شده ومرا گزید ندیدم ، حال روحم نیز زخم برداشته و زخم روح قابل علاج نیست ،شاید من عیبهای زیادی داشته باشم که خودم آنهارا نه میبینم ونه میشناسم مانند همه مردم دنیا ، اما من عادت دارم هرشب بخودم اعتراف کنم وبپرسم کجای کار خراب بود ؟ زمانی  تلنگری   پنجره کوچک عقلم را باز میکند  ودرهای گشوده میشوند  ونورتیغ بسیار برنده  بر روی دل زخم خورده ام مینشیند ، من نمیدانستم که گاهی زهدانم هم میتواند جای  فریب و ریا  وکژ اندیشیها باشد وهنگامیکه درب ها گشوده شدند وپرده از روی چشمانم برداشته شد تازه دیدم چه زخم هولناکی بر روحم وارد شده است ، من آنچنان درتاریخ و هویت خودم ونوشته هایم غرق بودم که بکلی اطرافم را فراموش کردم ، من براین پندار بودم که برای اندیشیدن  باید کار کرد واندیشه هارا گل چین نمود واز آنها بهره گرفت ، اما امروز دیدم که آنچه کاشته ام چیزی غیراز چند تخم پوسیده نبود ،  یکی و دوتا درختی شدند میوه دادند اما دیگری  خشکید درریشه خشکید ، خوب ، خدا که گم شد ، عشق فرار کرد ، اندیشه ها درهم پیچید ، بکجا رسیدم ؟ که امروز ناگهان از خواب برخاستم وگفتم :
    من کیم؟ کجایم؟  نگاهی به دستهای خالیم انداختم ، تازه دانستم کیم وکجایم ، دستهایم خالی بودند ، مهم نیست قلبم لبریز باشد آن جوشش تنها خودمرا میسوزاند ، اما دستها میبایست پر میبودند ، همه را درراه خواسته های آنان دادم ، حال با انسانهایی روبرو هستم که هیچکدام را نمیشناسم وزبانشانرا نمیفهمم وآنها نیز هیچ درک واحساسی از بیان وزبان وشعور من ندارند  ،  دروغ را آنقدر با خودشان تکرار کرده اند که برایشان بصورت حقیقت  در مد وهنگامیکه در صدد  رد آن دورغ میایستی بتو میگویند تو فراموشکار شده ای.!!!!، ژن دیگری قوی تر بود  ، حال تنها شدم ، تازه فهمیدم که تا چه حد تنها هستم ، ظاهرا باید اراسته وبمردم دروغ گفت اما من نمیتوانم مردم را فریب بدهم وخودم را نیز گول بزنم من گذاشتم آنها آزاد زندگی کنند ، خودشان دین وایمان وراهشانرا پیدا کنند ، حال آنها هستند که بمن درس میدهند وهر حرکت مرا بنوعی تعبیر میکنند ، من آزاد به دینا آمده ام ، در سر زمین آزادی زندگی میکنم ، میل دارم روحم آزاد باشذ میل دارم عاشق باشم میل دارم به دیار معشوق بروم ، دستهای کوچکم با انگشتهای از هم باز شده نشان دادند که ماسه هارا همه ریخته ام ودیگر چیزی نمانده .اما یک چیز را فراموش نمیکنم که این منم تصمیم میگیرم واجازه نمیدهم برایم تصمیمی بگیرند ومانند یک انسان از کار افتاده با من رفتار کنند ، هنوز چالاکم ، اندیشه هایم لبریز از تفکرند هنوز هوشیارم وهنوز دلم در سینه میطپد وکمتر به مرگ ونیستی میاندیشم ، مرگ را من انتخاب میکنم نه او مرا به میل خود ببرد .
    آه ، ای زندگی  همه عمر فریببم دادند ، ومن در سکوت باین فریب نگاه کردم بامید روز عدالت وخشم طبیعت ، اما طبیعت نیز راهش را عوض کرد خشم خودرا سرازیر خودم نمود  وعدالتش را نیز به آب داد  حال منم که باید تصمیم بگیرم . هنوز به پایان راه نرسیده ام ، هنوز زنده ام  وزندگی را دوست دارم  اگر چه صد ها بار شکست بخورم باز از جای برمیخیزم من شکست ناپذیر وغرق ناشدنیم .  .پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . شنبه 9/1.2016 میلادی 
  • گفتى ،
    گفتى شتاب رفتن من از براى توست ،
    گفتم ، آهسته تر برو ،دلم زيرپاى توست 
    امروز ، ديگر دلها ، بر سر چاقو هاى تيز ، قمه ها ، براى كباب كردن است ،
    از لطافت عشق گفتن كارى عبث است ، 
    امروز ديگر نميتوان حروف را رديف كرد ،
    جمله ساخت ، وكلمات را  مزه مزه كرد
    امروز ، زير زبان. ودرون دهان و سينه 
    خون است ،كه فوران ميزند ،
    امروز نميوان ،ىگفت : مرو ،كه دل در گرو تو دارم
    امروز ،  دل يك تكيه گوشت لخم است براى بلعيدن 
    ديدم با قهر ميگريزى ، ديدم غافلى ،
    اما ديگر سايه اى نسيت كه در قفاى تو باشد 
    سايه ها هم گم شدند ، 
    روزى به دل گفتم مرو از راه عاشقى 
     امروز به دل ميگويم برو برو كه سزاوار آتشى 
    با رندى ، بى باكى وپاكى خود 
    گر بمقصد نرسى ، عيب از خود توست ،
    ،،،،،،،،،
    گفتى شتاب رفتن من از براى توست 
    آهسته تر برو كه دلم زير پاى توست
    با قهر ميگريزى وگويى غافلى 
    همه جا أرام سايه اى در قفاى توست 
    اى دل نگفتمت مرو از راه عاشقى 
    رفتى برو ، اينهمه آتش سزاى توست ……..
    “ليلى كسرى” 
     در بستر بيمارى ! ثريا ،اسپانيا ، جمعه ،  ٨/١/٢٠١٦
  • روز شاهان ،
    همه چيز تمام  شد، عيد رنگى ، عيدى كه خداى تيز پايى را زاييده بود ، وامروز مغان برايش هدايا ميبرند ، افسانه ها هميشه شيرينند .
    خدايى  أفريده شد  تا كه امروز  ما اورا ستايش كرده  و سپس وبر صليب بكشيم وآنگاه  ، به دنبال خدايان ديگرى برويم ، من به دنبال خدايى بودم كه مرا به حقيقت نزديك كند ، اورا در لفافه عشق يافتم ، اما اين خدا نيز بام تا شام در جنگلها ميدويد رسپس در لفافه ديگرى پيچيده شد ،
    عشقى كه زنجير به گردن  بياندازد وترا تا فراسوى مرزها ببرد ،سبس زنجير ها ازهم بگشايند و ما برايش خانه اى در دل بنا كنيم ،اما حقيقتش براى من بى كشش برد ، اغوا كننده بود ،،فريب بود ،زهري بود شيرين ، كه من  أنرا تا آخر نوشيدم ، ودر زندان تا ريك خود خوابيدم ،وچون سنگ خارا سخت شدم ،
    در روياى،او كسى حضور نداشت ، اما ناگهان همه حضور يافتند  در خواب وبيدارى هر زمان كششى بوجودميامد ، و نام آن را چه ميناميديم ؟ 
    آواز  ها هميشه شبها بسوى من ميامد، در شب تاريك  ،احساسى كه تنهايى وبريدگيها را از من دور ميساخت، چشمانم را بستم وخودرا در سيلاب رودخانه رها كردم ،آن چشمان خرد  بين را رويم گذاشتم ود رتاريكى بانتظار چشمان گر گ نشستم 
    از زيباييهاى ظاهرى خسته بودم ،  از بو هاى اطرافم بيزار ، به دنبال عطر گل ياس بودم ،  بسوى وسوسه ها ى او روان شدم دندانهاى تيزى داشت وفكين قوى  ومن در ميان روده وشكم او خرد وخمير شده بودم ،  پوستم را انداختم  وتبديل به يك تكه گوشت شدم ، 
    از تا ريخ. وحماسه وانقلاب خسته بودم ،  با بهره گيرى از احساسم خودرا به دست جريان أب سپردم ،، با امواج خشمگين رفتم ، زير وبالا شدم ، رسيدم به دشت شقايق ،، شكارچي من در انتظارم بود ، زبانم را بستم ،  ودر خاموشيم نشستم ،همه چيز را در گورستانى متروك بخاك سپرده بودم ، خدايم جان داشت ،  مكان داشت ،  وفرمان ميداد ، من به ستايش او نشستم ، ديگران را نيز باين معبد فرا خواندم ،  روى حقيقترا با خاك پوشاندم ،چشمانم هنوز بسته بودند ،  خدا پديدار گشت  ،با ابهت ، وغرور ، او راز شب را ميدانست ، ونام رمز را باو داده بودم ، 
    زندگى هم يك رستاخيز دارد ، حقيقت. سر بلند كرد ،  ويك خدا  ، تبديل به هزاران خدا شدند  ، افسانه هايم خنده أور شده بودند ، قصه هايم تكرارى ،  
     شورش هاى   انديشه ام  نيز گم شدند ،  هر ابتدا وآغازى ، پايانى دارد  ، سرود رستاخيز بلند شد ،  ومن در ميان تجربياتم  توانستم از معبد بگريزم  ، 
    امروز پوستم شكاف برداشته ،  تنها يك زخم كوچك روى آن  ديده ميشود ، آن زخمها را  پنهان كردم تا ديگران نبينند ،  مغز را از پوسته بيرون كشيدم وسپس دور انداختم ، من عشقى را كه كم كم پيدا كنم وكم كم أنرا رها كنم ، دوست ندارم ،  بايد به آن معنا بدهم ،  وبتجربة أنرا در جاىگاه والايى قرار دهم ، 
    دارم از چه چيزى مينويسم ؟ آيا هنوز در خواب  راه ميروم ؟  اينك ميان من وخدا فاصله افتاده ، بي خدا هم ميتوان زيست.  
    ثريا ايرانمنش (حريري) ،اسپانيا .
    ششم ژانويه ٢٠١٦ ميلادى . 
  • شاعر

    ماجرای  عاشقانه( شاعر) ممکن است که بحث های زیادی برای شرح حال نویسان  بوجود آورد ، تا امروز همچنان در سینه من محفوظ  مانده بود ، تا اینکه او بسرای باقی شتافت ، من چیزی از احساس او نسبت بخودم نمیدانستم ، تنها برایم یک شاعر محترم بود که اشعارش را دوست میداشتم ، ودر هر محفلی ویا جمعی که با هم بودیم ابدادرصدد ربودن دل او نبودم ، دلم سالها بود که به گرو رفته وروحم سرگردان ،تا اینکه او روزی ترانه ای ساخت وآنرا دریک نواز بمن هدیه داد ، من آنرا به گوشهای انداختم چون خواننده اش را نمیشناختم  بعلاوه خوب هم اجرا نشده بود ،  آنقدر جوان وخام بودم  که ابدا متوجه متن شعر نشدم  وچنان مغرور بودم  که هیچکس را لایق دوست داشتن نمیدانستم !!! .
    خطی زیبا داشت ،  من آنروزها سر سختانه با زندگی جدال میکردم  ولجبازی ، همه دردهای درونیمرا به درون دفترچه هایم خالی میکردم ،  به قلم وکاغذ پناه میبردم ، تنها مسکن روحم .
    ” زمانیکه او از گوشه چشم  نظری بمن میافکند “
    ” نگاهش بگونه ای بود  که گویی متوجه هیچکس وهیچ جا نیست “
    ” او پیر فرزانه ومن جوان بی تجربه “
    “هیچ متوجه آن نوازشهای بی کلام نبودم “
    او زنانرا خوب میشناخت ،  وتجربه های زیادی داشت  زنانی که بپای او میافتادند و وزنانی که او دوست داشت ، بهر روی او برای الهام  خویش احتیاج به عشق داشت  ومن در جوانی خویش گم شده بودم  ، افسردگی ، سر سختی ،  وسپس فرار  از آنچه که نامش زندگی بود .
    از: دفتر یادداشتهای روزانه  55.
    ثریا ایرانمنش (حریری) اسپانیا 
    سه شنبه 5/1/2016 میلادی /
  • زن ناشناس 
    هر صبح در آيينه صورت زنى را ميبينم كه برايم ناشناس است ، 
    هر روز زنى را ميبنيم در ميان باغچه به دنبال تكه كاغذى است ، كه نامى بر إن نوشته ،
    اوارا نميشناسم ،
    هر روز ، زنى را پشت پنجره غبار گرفته ميبينم ، با دستهاى أويزان ،
    هر روز اورا چند بار مجبورم ببينم  ، بى آنكه اورا بشناسم ،
    او از بستر من بر ميخيزد ، او با من همخانه است ، بى آنكه اورا بشناسم 
    ًمجبورم با او در زير يك سقف زندگى كنم ،
    ، نه نامش را  ميدانم ، نه نشانش را ،
    او سر گردان است ، به دور خود ميچرخد ،
    با پيراهن گلدار ابريشميش ، وأواز ميخواند ،
    نه ! ، من اين زن را نميشناسم ،
    ثريا ، سه شنبه 
  • سايه شب 
    او به همراه برگهاى پاييزى  به لانه ام خزيد 
    او راز فصلهارا نميدانست ،
    او به همراه باد زمستانى پرواز كرد ،
    او نميدانست كه زندگى دو راه دارد ،
    راهى كه بايد شاخه ها را هرس كرد 
    تا جاده  صاف شود 
    وراهى كه صاف است اما توانايى نيست 
    او در زمستان به همراه ريزش برفها 
    أب شد ، وبه همرا برف ها گم شد 
    او رازقلبهارا نخوانده بود 
    وزبان باران را نميدانست
    او در بيراهه ساده لوحى يك قلب
    راهى جست وخود بر تخت نشست 
    حال ديگر نميتوان گفت ، راز فصلها اين است 
    او نميدانست خوابيدن زير سايه يك سرو 
    چه ابهتى دارد 
     او با همه چيز بيگانه بود
    انروز كه او رفت ، ابرهاى سياه به ميهمانى 
    خورشيد آمدند ،
    من عريان شدم ، براى شب ،  در تاريكى
    مانند يك سكون   ميان دو كلام ، همچنان ايستادم 
    چون درختى كه از جاى نميجنبيد………
    ثريا، دوشنبه  
  • زیباییها

    سه شب است خوابی عجیب میبینم ، مانند یک سریال ناتمام  به آنجاییکه باید برسم بیدار میشوم ، روز گذشته دوستی نازنین از راه دور نوشته ای برایم فرستا دازسخنان پرحکمت مرحوم نلسوم ماندولا ، تکه آخرین آن این بود که ” انسانها برای عشق ورزیدن آفریده شده اند و اشیاه برای آنکه مورد استفاده قرا بگیرند ، بهم ریختگی دنیای امروزی ما این است که ”  مردم به اشیاء عشق میورزند ومردم را مورد استفاده قرار میدهند ” .
    سخنانی لبریز از حکمت وواقعیت ودردها بود ، برا ی چه باید تک تک انسانها تنها بمانند ودرد بکشند خودخواهیها وزیاده خواهیها  و عده ای بخدایی میاندیشند که بسازنا سازها میرقصد اما ما به آهنگهای آنها گوش نمیدهیم ، ما راهی شهرها ودهکده هایی میشویم که خدای واقعی درانجا راه میرود ، بخشش میکند ومارا سیر نگاه میدارد  وما از او شوق جستجورا فرا میگیریم .
    من خداییرا میخواهم که اورا ببینم ، اورا لمس کنم  واز زیبایش مست شوم ،  اورا مانند گل یاس بو بکشم ، اورا بچشم تا شیرینی وترشی اورا زیر زبانم احساس کنم  تا تیزی دندانهایش را ببینم  ونیرومندی فکهایش را بسنجم ، اورا درمیان عشق جستجو میکنم اماهربار خدایم گم میشود ومیدانم که آن خدایی که من جستجو میکردم نبود ، تنها شبحی بود ، 
    روزگاری خدا دوراز ما  بسیار دورتراز ما در عرش کبریایی بر قدرتی نشسته بود  وما باو عزت میدادیم وستایشش میکردیم واز او یاری میخواستیم ، ناگهان دیدیم که صدها هزار پرده دارد ودفتر دار ودربان وفرستاده دارد تا پیام ما را باو برسانند ،  آن روزگار گذشت  وآن خدا تنها در فراز سر ما نشست مانند خود ما تنها وبیکس  وصورتش در موزه ها دربین خدایان ساختگی جای گرفت .
    امروز دنیا در آستانه جابحایی وزیر روشدن است . خدای ما دیگر از خدا بودنش اکراه دارد . روزگاری ما خدارا در بازوان رستم میسنجیدیم ، وقدرت وتوانایی اورا اما امروز خدای ما یک ذره شده پنهان ، من صورت اورا در صورت عشقهایم میدیدم اما هربار خدایان من زمینی میشدند تا آسمانی ،  ومن سایه اورا گم میکردم .
    حال هرشب یک خواب میبینم مانند یک سریال فیلم ناتمام  ، بکجا میروم ؟ نمیدانم ، چرا میروم ؟ نمیدانم  مویرگهایم زیر پوست نازک بدنم بشکل رگه های سرخی بیرون زده اند ،  هنوز خون جوانی در آنها جریان دارد ، من در روند نوشته هایم گاهی دچار غوغاها میشوم  سپس یک ضربه محکم به سرم میکوبم که ” بیدار شو ، خواب بس است ،  واین ضربه چوگانی ناگهان مرا سر عقل میاورد ، کجایم ؟ کجا باید باشم ؟ کجا ميروم ؟  دیگران آهسته از معبر روحم گذر میکنند  درعبارتهایم خودشانرا جستجو میکنند  ومن همچنان آن راه ناهمواررا میپیمایم ، گوش من تنها به کلمات میایستد  نه به چیز دیگری . آنکه مرا یافت کلمه را فراموش کرده بود، نام شب را نمیدانست واز راز ورمز روح من بیخبر بود ، روح پیچیده ای دارم ، اما صاف وزلال مانند جویباری روان ، من بریده بریده گام برمیدارم ، نوشته هایم درون دفترچه ها خاک میخورند ، گاهی ازمیان آنها داستانیرا میبایم ومینویسم ، سپس آنرا گم میکنم ، هر روزکار من خاطره نویسی وپنهان کردن است ، من معنای کلماترا  دراین خاموشکده  میدانم  واز خاموشیهای میان عباراتم غافل نیستم ،  لزومی ندارد فریاد بکشم ، آهسته گام برمیدارم ، خاموشی ، مرز پرتگاه است میل ندارم خاموش شوم ویا عقل را به ورطه خاموشی بسپارم ، دردنیای کثیفی زندگی میکنم میل ندارم پیراهن سپیدم به گل ولای آلوده شود خوب بخیال خود گنجی را درویرانه پنهان ساخته ام آیا بهتر نیست روی این ویرانه یک بنای تازه ای ایجادکنم ؟ دلم میخواست که همه کار بکنم اما ……..دیگر دیراست .پایان
    ثریا ایرانمنش . ( حریری) . اسپانیا . چهارم ژانویه 2016 میلادی/

  • گمشده

    باید گم شد ، از دیده ها ناپدید گردید. تا شاید دوباره جستنی کرد ، روزی فرا خواهد رسید که به دنبال گمشده میروند و گمشده را میجویند ،  آنچه امروز در مکان گم شد ،  ممکن است فردا دوباره پیدا شود  اما دیگر آن نیست که بود ، در امواج دریا بودن  اوج زندگیست برای کسانیکه میل دارند در این زمانه نشانی باشند برای آینده گان  امروز همه جهان دریاست  اما آن معنای را ندارد  هنوز تو تویی ومن منم ، من همان دریای مهر  پهناوری که نمیدانم از کجا میاید وبه کجا میرود  در این دریای  پر آب سرشگ فراوان است که قطره قطره  دربن وجود دارد وقطره قطره میچکد “
    دوش چشم خویش را دریای گوهر یافتم 
    منبع هر گوهری ،  دریای دیگر یافتم 
    اینچنین دریا که گرد من آمد از سرشت 
    گرد کشتی ؛بقا  ، گراب منکر یافتم  ………» عطار«
    اگر اندیشه های چشمگیر وبر جسته ای که در پس هر مغز نهفته است اندکی آنهارا بیشتر به سوی معنا بیاوریم  شاید انسا ن بتواند خودرا باز یابد  ودر پیمودن زمان  گوهر ضمیر خودرا ازدست ندهد ، در وجود هر انسانی کمالات  وگوهرهای پر ارزشی نهفته است  که انسان باید آنهارا بیابد  وپرورش دهد  این  گوهر والای یک انسانرا میسازند وارزش میدهند  ما در زندگیمان  در کردارهایمان وگفتارمان زمانی این اندیشه های نیک را از یاد میبریم  ودیگر منتظر روییدن آنها نمیشویم  ویا درتاریکی اجتماع گم میشویم  گفته وکردا رخوب خودرا ازیاد میبریم ناگهان تبدیل به موجودی دیگر میشویم  اما فراسوی این کردارها  اندکی از عواطف وکارهای نیک نیز پنهانند   مگر آنکه دریک نظام خود کامه و بی بند بار گم شویم .
    هر انسانی با گذر از سه تاریکی درونش میتواند به اوج کمال برسد  میتواند زیباترین زیبایها شود ومیتواند زشترین ویا درمیانه معلق ،
    عشق یک مرحله بزرگ زندگی است وانسان با عشق تولد میبابد وبا آن میزید وبا ان میمیرد ، عشق به هرچیزی ویا هر موجودی ، 
    روی تو در آیینه چنان دیده ام 
    که آیینه هر دوجهان دیده ام 
    جمله از آن آیینه پیدا نمود 
    من آیینه  از جمله جهان دیده ام ………» عطار«
    در هر ذره میتوان نقطفه مهررا یافت وآنرا پرورش داد وبزرگ نمود  دراین پرورش واین دوران ساختار هیچ خبری از توحید وتشبه وکفر وایمان نیست ، آن بذر عشق است که جهانی میشود وترا دربر میگیرد  وناگهان باز گشت به اصل .
    متاسفانه امروز تفکرات دینی و ضد دینی وتفکرات فلاسفه قرون گذشته ناگهان به مغزها هجوم آورده وآن تخمه زیبا ودوست  داستنی مهر را از دلها روبید ،همچنان دزد عیاری 
    دل من نشان کویت  ، زجهان بجست عمری 
    که خبر نبود  دل را که تودرمیان جانی 
    امروز همه اسطورها شکسته ویا ناپدید شده اند  تاریخ ما تا آنچا تاریخ است که پیروز یک فرد مهاجم بر سرزمین دیگری است نه بیشتر . اسکندر کبیر میشود ، انوشروان عادل میشود  وآنهاییکه تاریخ واقعی را ساختند در میانه گم میشوند .
    تبلیغات وسیع برای دامنه دادن به یک چیز ویا موجود نامریی ونشست باور بر شعور انسانها .
    امروز پیروان ادیان نمیگذارند  اسطوره ای باقی بماند  واقعیتهارا پنهان میکنند  ارزشهارا نابود میسازند  وانسانها سرگردان ، بی اندیشه ، بیفکر ،  بدون پشتوانه به یک واقعیت  وسرانجام شکست ونابودی .
    من در حد فضای زندگیم حرف میزنم وسخن میگویم نه بیشتر دنیا ومردمانش برای من مانند یک نقطه تاریکند محال است بتوان در میان آنهمه تاریکی نوری یا روشنایی یافت وبه آن دلخوش بود روزی فرا میرسد که ترا بخاک میسپارند مانند یک شکست خورده ، اما من هنوز زنده ام ، زنده هر واقعیتی با یک شکست کامل  میشود  وراه بازگشت همیشه هست . پایان 
    ثریا ایرانمنش (حریری) اسپانیا .
    2.1.2016 میلادی .
  • ٢٠١٦ 
    آه ، اى خدا ، چگونه ترا گويم ،
    از جسم خويش  خسته وبيزارم ؟
    هر شب بر آستان  پر جلال تو ،
    گويى اميد جسم دگر دارم  ……..”فروغ فرخزاد”
    —————
    امروز همه جا روشن است 
    ومن در تا ريكى  بسر ميبرم
    آن شعله هاى آبى رنگ ديروز 
    رو بخاموشى رفتند 
    زمين عوض شد ، آسمان چرخيد
    وآفتاب  سنكين تر ،از ديوارهاى كچى ،
    بالا ميرود ،
    چگونه ميتوان به أنكه ترا ميكشد ،
    فرمان ايست داد ؟ 
    چگونه. ميتوان به افق دور دست 
     در ميان آن جهنم سوگوار 
     به يك گل خرزهره اعتماد كرد ؟ 
    آن شاخه نحيف ، افتاده از كمر كش كوهستان 
     سرگردان ،
    به فرمان. احساس رضايتمندى  خويش ،
    نشسته است 
    سخن از ترسيدن در تا ريكى نيست 
    سخن از مردن در دشت خالى نيست 
    سخن از دردى است  كه 
    از گزيدن پنهان  ، يك پرنده 
    بر پيكرت نشست 
    سخن از شرم تو ،ًكه گم شد 
    وأن مشت أهنينى  كه بر سينه پر مهرت نشست 
    من ، با دستهاى عاشقانه خود
    كه مهربانى را تقسيم  ميكنند 
    بسوى يك سنگ خزيدم 
    او پشت پرده هاى  الوان و پر نقش نگار پنهان بود
     من در افق روشن  ، در يك اطاق سرد 
    حال ، در انتظارم ، در انتظار يك شب ديگر 
    كه سايه شوم آن شبح 
    بر سينه ديوار سپيد  اطاقم بتابد 
    ميدانم ، ميدانم ، 
    هيچگاه مرگ با رداى سياه وداس درو 
    به درون نخواهد أمد 
     مرگ ، در يك پوست خز  ويك رداى ابريشمى 
    ترا خواهد ربود 
    جمعه ، اولين روز سال جديد ، ٢٠١٦ ميلادى 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا .
  • ترا هرگز نميبخشم ……..
    امروز ” ميلى “همه بر نامه هاى مرا بهم زد ، حال بايد تا شب بنشينم كه به دنبالم بيايند ، كارى ندارم مينويسم ، نميدانم چرً ا ناگهان بياد اين ترانه  معينى كرمانشاهى افتادم ، ” ترا هرگز نميبخشم ، تو تنها عشق من بودى ”  روزيكه صفحه جديد اين ترانه را خريدم  آقاى معينى در بيمارستان مهر بخاطر ديسك كمرش بسترى بود ، باو زنگزدم وگفتم : جناب معينى ، بسلامتى شما يك پيك كنياك ميخورم ، اين وصف الحال من است ، خنديد ، وسپس گفت براى هفته أينده با مهندس همايون خرم وخانمها خدمت ميرسيم ، ، 
    شبى بود ، بسيار عالى ، همه سر گرم گفتگو ، آهسته پرسيدم ، جناب معينى ، اين ترانه به زندگى من بيشتر شبيه است اما بايد داستانش  را هم بگوييد شما از هر حادثه اى ترانه ميسازيد،  باهمان لحجه شيرين كرمانشاهي گفت : خانم جان ،من اين ترانه  را  براى يك فيلم ساختم اما دلم نيامد أنرا تنها در اختيار فيلمسازان بگذاريم دادم به خانم مهستى كه أنرا بخوانند ، داستانى ندارد ، داستان زندگى ودروغ وريا و حقه بازيهاى امروزى ماست ،  سپس ادامه داد وگفت : 
    شما با يك زن خود فروش ، راحتريد  ميدانيد  درازى فروش دقايق خود پولى ميگيرد وميرود. ، اما بعضى ها روح وقلب ترا ببازى ميگيرند وخودرا شيفته  وعاشق نشان ميدهند ، درحاليكه شغلشان اوهمان خودفروشى است ،خوب از اول بگو أقا جان من اينكاره ام ، براى هر كلام حرفى كه ميزنم مقدارى وجه ميخواهم ، اينطور نيست ؟ ثريا خانم جان ؟ 
    سكوت كردم ، فقط گفتم اين ترانه وصف زندگى من است ، هرچند ميدانم ممكن است بشما بر بخورد از اينكه همسر من خويش شماست ،اما منهم كوير اورا چشمه پنداشتم  ودر إن بذر وفارا كاشتم ، از اين پس محال است ديگر باكسى نرد عشق ببازم ، با همان لبخند نمكين  كه شبيه أنرا در صورت دختر بزرگش شيرين ديده بودم ، زير چشمى نگاهى بمن انداخت وگفت : باشد ، تا ببينيم ،
    يكشب ناگهان همسرم گفت : 
    ميزى در كاباره ميامى  رزرو كرده ام بيا برويم آنجا ، تعجب كردم ، نه تولداو  بود ونه تولد من ونه جشنى ، رفتيم ، جلو صحنه همانجا كه خوانندگان ميخواندند وميرقصيدند ، يك ميز دونفره براى ما رزرو شده بود ، نشستيم ، تا بانو مهستى نوبتشان رسيد ، من خرشحال دست ميزدم ، وابراز احساسات ميكردم ، خانم مهستى نگاهى از سر بى اعتنايى باين حقير بى تقصير  انداختند ولبخندى به روى همسرم زدند و مشغول خواندن شدن ، تا اينكه روى تكه كاغذى نرشتم ، خواهش دارم اين ترانه را  هم بخوانيد ،كمى با اكراه ،آنرا  سرسرى خواندند ، تمام شد بخانه برگشتيم  ،
    دوهفته بعد دوستان ما را  به همان كاباره  دعوت كردند ، اين بار روى بالكن بوديم ، عكاسي مشغول گرفتن عكسهاى يادگار ى بود ، ديدم همسرم گار سون  را صدا كرد پو لى در دستش گذاشت بخيال أنكه كسى نميفهمد ، گفت : بخانم  مهستى بگو من اينجا هستم ،……
    تازه متوجه معناى نگاه خانم مهستى شدم وتازه فهميدم چرا ناگهان ميزى رزرو شده بود و ديگر هيچ …..
    حال امروز نميدانم چرا ناگهان بياد اين ترانه و گفتار با حكمت أقاى معينى افتادم ، شايد حق با ايشان بود ،ث
    سرابى بودى واز تشنه كامى ،  چشمه ات پنداشتم روزى 
    كويرى بودى و بذر وفارا  ، در سينه ات ميكاشتم  روزى
    مرا ديوانه بايد گفت ،  
    ——-زندگى همان ترانه است و نه بيش ،
    ثريا ، اسپانيا ، ( خصوصى) 
  • تهديد وتلكه 
    نميخواستم تا سال نو بنويسم ، لباس پوشنيدم تا از خانه بيرون بروم ديدم كه كسى به در ميكوبد ، درب را بازكرده ، ” ميلى” بود    ميلى مخفف ميلاگرو يعنى معجزه است ، باد كرده بود از بابت داروهاىى كه ميخورد ، با يك عينك تاريك ، تعجب كردم ، اورا به درون خانه  أوردم ، ميلرزيد ، فنجانى چاى جلويش گذاشتم و سر شوخى را باز كردم ، :خوب ، ميلى از شوهر جديدت بگو ! زد زير گريه  ،كذاشتم خوب عقده هايش را خالى كند ، ميدانستم از روى اينترنت با مردى أشنا شده وچندان عاشق وشيفته او شده بود كه از شوهرش جدا شد ودو پسرش را تيز به دست شوهرش سپرد تا به شهر “باداخوس” برود وبه معشوق بپيوندد ، مردك باو گفته بود اهل سارا گوسا ست واز ميلى خواسته  بود تا به باداخوس برود وسپس آنجا عقد كنند وبا هم به سارا گوسا بروند ، ميلى عاشق سارا گوسا بود ، اما هتگاميكه به باداخوس ميرسد ميبندمردك يك نيمه مراكشى  ونيمه پرتغالى است. ،حال ميخواهد او را به شهركى دور دست در پرتغال ببرد ،  ميلى قبول نميكند ، بر ميگردد باميد أنكه با شوهرش أشتى كند وكنار بچه هايش باشد ،اما همسرش با زن ديگرى قرار ازدواج كذاشته و قدغن  كرده بود كه ميلى حتى دو پسرش را ببيند ، تا اينجا نيمى از تراژدى است ،اما پس از گريه هاى فراوان. ميلى با بغض گفت كه :پسرك اورا تهديدكرده  اگر فلان مبلغ برايش نفرستيد عكسهاى عشقبازىيشان را روى اينترنت  ميگذارد ، حا ل واقعا نيلى به مرز مرگ وخود كشى رسيده بود ، 
    باو گفتم ، عزيزم : پليس اينتر پل. براى همين كارهاست ، بجاى  شيون وگريه وزارى به پليس مراجعه كن جا ومكان اورا كه ميدانى 
     دلم بدجورى به درد أمد. و بفكر فرو رفتم  ،ميلى سلمانى داشت ، بعد سرطان گرفت ، حال هيچ ندارد ،نه مغازه سلمانيش را ونه پول ونه همسر نه بچه ،بيمار ،تنها ، 
    و باز باين فكر افتادم كه اين فضاى مجازى واينترنت بجاى آنكه عده اى را به راه سلامتى بكشد ، شده بازار كاسبى – عده اى از خدا بيخبر  ، وفضاى پورنو و كثافت ، …..ميلى همچنان ميگريست و من همچنان در اين فكر بودم كه آن بلبلانى كه از دوردستها چهچه ميزنند وأواى عشق سر ميدهند أيا از نوع همين عشق مجازى ميلاگرو هستند ؟  لباسهايم را  در أوردم ، رفتم زير دوش  و سيل اشك را  جارى  ساختم ، 
    تا چه حد انسانها سقوط كرده اند ، وچه بسا روزى واقعا حيوانات  اهلى جاى اين زباله هارا بگيرند  ، چگونه ممكن است مردى أنچنان بيخرد و بدبخت ونادان باشد كه از يك زن بيمار نيز بخواهد كه اورا تغذيه كند ، خرد ، من از چى ميگويم ،؟ از كدام خرد وانسانيت ؟ من كجايم ؟ امروز صبح از خودم ميپرسيدم كه : 
    من كيم ؟ اينجا چكار ميكنم ؟ كسى نبود تا جوا ب مرا بدهد ،به راستى آيا ما انسانيم ؟! 
    شايد هم زنگ خطرى بود براى ما كه خودرا بى ريا در رسانه هاى مجازى رها كرده ايم ،  پايان 
    ثريا ايرانمنش (حريرى  اسپانيا . پنجشنبه ٣١ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى وآخرين روز سال  كهنه .😔😔😔
  • سرودى كه نواخته ميشود
    هر چيزى كه در اطراف ما هست ، در كيش خود سرودى دارد  ، سرود ويژه خود  ، هر چيزى نايى است  كه در ژرفترين  كوهر تاريكي اش مينالد ، نوايى بر ميخيزد ، گاهى شادمانه و زمانى غمگين ، اين ناله خود بخود بوجود نميايد همچنانكه نى به تنهايى بدون نى نواز  أوايى سر نميدهد ،  سال پر ماجرا ، سال خونين. وسال دردها وأوارگيها رو به پايان است ، دراين دنياى بيخردى  و وهركى ،هركى ، نميتوان در انتظار نوا هايى تازه باشيم كه از سينه عشق و صلح ودوستى بر ميخيزد ،نى هميشه مينالد وشرح فراق را ميدهد واين فراق تا أبد ادامه دارد   ، نايى من نيز در برم مينوازد ، با سرودى خوش ، يا چنان من در اين پندارم ، نايى من سرود ويژه وخاص خودرا دارد   ومن در تاريكى به جستجوى او بر خاسته ام ، گوشم ديگر از شنيدن شليك گلوله ها و تركيدن بمبها وخمپاره ها  درد گرفته است ، دل به نى نواز ى خود سپرده ام كه از دوردستها در ناى خويش مينالد ومينوازد وچه خو ش مينوازد ،  نميتوان در انتظار يك دنياى واقعى و خالى از هر كينه ودشمنى نشست ، دتيا از ازل وابد از زمانيكه يك تكه. أتش بود تا امروز كه بقول خودشان تمدن يافته ، همين بوده  ، جاها ، زمان و آدمها  عوض ميشوند ، من گوشم را به روى همه ترانه ها وآهنگهاى بسته ام و به شنيدن سرود عشق خود نشسته ام ،  سينه ام لبريز از عشق است و درونم بافته از الوان رنگهاى زيباى خرد انسانى ،  أهنگهارا ميشمارم  وواژه هارا  در كأمم ميكارم ، كشتزا رى وسيع درست كرده ام ، آميخته با آهنگ عشق و سرود صلح  وهمه هستيم آميخته با اين  نغمه هاست ، امروز در رويايم  منهم. مانند مولايم ، تن تنتم، پايكوبان ودست افشان همه معنا  ومفهوم  را كه مرا افسرده ميسازد از خود دور ميكنم ،
    نواى نايى ،يك نى زن ، از كوهستانهاى دور دست بگوشم نغمه عشق ميخواند ، ومن اين صبح زيبارا با همه هستى عالم عوض نخواهم كرد ، اگر چه از پى أن نابودى باشد ، زمانيكه من دل به آهنگ او ميدهم   واژه ها روى ديوار سفيد اطاق زير يك سايه روشن ميرقصند ، من آنهارا معنا ميكنم ميجويم مينوشم وبه كارگاه  خيال ميبرم  ،او آهنگ زيبايى را  برايم  مينوازد  وفرار ميكند  ومن به دنبال معناى أن ميگردم ، همه اين هستى يك انسانرا تشكيل ميدهند ، كه با هيج قيمتى نميتوان آنهارا خريد و يا در با زار بورس عرضه كرد ،  
    من هرچهرا كه ميبنينم از سنگ خارا گرفته  تا خارهاى تيز تيغ يك شاخه  كه خاركنى  به دستم ميدهد  همه آنها به آهنگى تبديل ميشوند كه گاهى مرا ميگريانند وزمانى دلخوش ميدارد ،  سپس به خلوت رفته به نواى نى زن گوش فرا ميدهم  كه چه خوش مينوازد اين سرود را ،
    سال كهنه رو به پايان است وسال نو از راه ميرسد همه روزها وماهها  وسألها يكى هستند ، تنها لحظه هايند كه ما را اندكى به زندگى  وصل ميكنند ، گاهى اين لحظه ها تلخ وزمانى شيرين و بايد  أنهارا فورا گرفت و در هستى خود جاى داد امروز  من به دنبال خدايى تيستم كه كه در نايى بدند و سرود آفرينش را برايم تكرار كند  خود خدا هم يكى از اين آهنگهاست ،  وصاحب  همه اين ترانه ها   وكل زيباى هستى  كه در هر چيزى پنهان است  ،در جوهر تا ريكى وبيخبرى وبيخردى نميتوان اورا  يافت   او نوازنده اى پنهان است  ومعماييست  نا پيدا  ،
    من به دنبال نواى ناى نى زن خويشم ،  بنواز ، كه خوش مينوازى  ، وتا آخرين دم مرا بسوى نيستى بدرقه خواهى كرد ،
    پايان ، 
    ثريا ايرانمنش ( حريرى)  چهارشنبه ٣٠ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى 
  • شبح
    از آن شبى كه اولين پيام را ا فرستاد ، و شبهاى بعد من شبح اورا در گوشه اطاق ديدم بى آنكه اورا ديده باشم ،احساس كردم ،براى خوردنم دتدان تيز كرده است ، گرگ جوان و تيز دندان ، سير اما هوس بى أمانى اورا  در بر گرفته بود ، مرا از لابلاى كلماتم ميشناخت ، نوشته هايم جوان بودند ، روحم نيز ، جسمم همچنان قوى ، او براى بلعيدنم أمده بود ، كذاشتم تا مرا زير دندانهاى تيزش بجود ، طبعى سيرى نا پذير داشت ، تشنه اى بود كه در جهنم به دنبال يك چشمه أب گوارا ميگشت اين چشمه را  در من يافته بود ، چه تجسمى أزمن داشت ؟ زنى با قامت كشيده ، پيراهن چين دار و موهاههاى انبوه ؟ نه او مرا تديده بود ، منهم اورا نديدم تا اينكه تصويرش را برايم فرستاد ، شبحى  در تاريكى ، اوه ، نه ، نه، نميگذارم مرا لقمه كرده وقورنت بدهى ، نه ، نميگذارم ، 
    شبح ، همچنان دنبالم كرد وهمچنان إواز خواند ، زمزمه كرد ، نوشت ، پيام داد ، برايم شد هرويين ، معتاد شدم ، نه ، بايد خودرا نجات دهم ، به سفر ميروم ، به دوردستها ، همچنان در تعقيبم بود ،  خوب ! اگر براى خوردنم آمده اى ، پر دويدم ، خسته ام ، از پاهايم شروع كرد ، آنهارا جويد ، سپس به شكم رسيد در آنجا خوابيد ، دستهايش مرا روح مرا جستجو ميكردند، دستهاى او بزرگ بودند قامتش كشيده ، بى نهايت زيبا ، اين گرگ جوان داشت مرا تكه تكه ميكرد ، كجا ميتوانستم بروم ؟ 
    گذاشتم تا مرا بخورد ، وخورد ، حال ديگر چيزى از من باقى نمانده ، غيراز استخوانهايم ، آنها محكم بودند او ديگر نميتوانست استخوانهايم را بجود ، روزها گم ميشد ، شبها مانند يك گرگ بيدار چشم براهم بود ، چشمانش تيز ودر تا يكى برق ميزدند ، 
    از همان شب كه شبح او در گوشه اطاق خوابم نمايان شد ، فهيمدم بايد با او بروم ، 
    مرگ هميشه بصورت يك جوان زيبا وارد ميشود ، نه زير يك رداى سياه با داس درو ، 
    ثريا ، نيمه شب سه شنبه ، پس از  ساعتها بيخوابى ودرد ………
  • آدمى 
    راههاى در بيابان ، خيابانهايى در شهر  . 
    شايد جهان ما تنها بيابان بود ، أب بود ، هوا بود، از سيب أدم وحواى  گناهكار خبرى نبود ،  تنها بيابان بود ودشتى سوزان و در سويى ديگر سرمايى طاقت فرسا ، هركسى كه در اين بيابانها راه ميرفت ،حماسه اى ميسرود ، واز راهى كه به يك چشمه شيرين أب ميرسيد ، مژده ميداد ،  اين راهها هيچگاه به أن چشمه گوارا نرسيدند ، اما همچنان نويد  داده ،ميشد سپس به شهرهاى به ساختمانهاى بلند وعبادتگاههاى  بزرگ ختم شدند وراهها طولانى تر ،سپس شهر ها بوجود أمدند ومرزها ،  از أن پس خيابانهاى بزرگ شهر ساخته شدتد ، ومردمان هر روز كوچكتر ، تا به مقام يك مورچه تنزل پيدا كردند .
    امروز همه خيابانها بهم راه دارند ، اما بيابانها تنهايند ، خيابانها همگانى شدند با تفاووت بسيار ، أنروزها در خيابانها وبيابانها ميتوانستى راه بروى ويا ول بگردى ، امروز همه جا زير نور چراغهاى زرد كمر نگ ترا ميپايند ،آن روزها ميشد فكر كرد  وانديشيد ، اما امروز زير نور سرخ انديشه ترا مينگرند ،
    أن روزها هر رهروى كوله بار سنگينش را به دروازه بان شهر ميسپرد وبى غايت وراحت وارد شهر ميشد ، براى گردش أزاد بود ، براى عشق ورزيدن  ودوست  داشتن أزاد بود ، حال بايد دهانت را بدوزى وعشق را در پستوى خانه ات نهان كنى تا مبادا بجرم عشق ورزي به دارت بكشند ، 
    أنروزها خيابانها براى گردش أزاد بودند  هر كسى بسوى هدفى كه داشت ميرفت ، هرخيابان وهر كوچه  همه راهها بهم مياميختند ،  كلهارا بهم گره ميزدند  با لباسهاى زيبا و خوشرنگ، از هنرتراشان وپيكرسازان ونقاشان سخن ميگفتند وزير لب أواز ميخواندند ،
    امروز همه راهها به تنگ راهه ختم ميشوند ،  هيچكس به راه دلخواه خود نميرود ، وهيچ كوچه اى براى توقف نيست ، امروز در كوچه ها وخيابانها همه براى يكديگر ناشناخته اند ، مرگ تنها موردى است كه ساعتى أنهارا بهم وصل ميكند وسپس جدايى تا مرگ ديگرى در خيابان   وكوچه تنگترى ،
    نه ، ديگر دلم براى همسايه ام تنك نميشود ، همسايه من سالهاست مرده واگر زنده باشد در ذهنم جاى ندارد ، ديگر دلم براى هيچ خيابانى تنگ نميشود ، كوچه هاى  باريك به درون تابلوها خزيدند ، 
    بايد هميشه در انتظار خبر بود ، خبر يعنى بد ، 
    امروز در كنارم همه چيز ساكت است ، وفردا با خيالم به ماه پرواز ميكنم   تا چهره آن كسى را كه دوست دارم در ماه ببينم  وأوازش را بشنوم  ، امروز  نگاه او بمن آهنگ ديگرى دارد  امروز به ماتم ديگرى  نشسته ام  ، امروز  شايد همه بمن بخندند  وفردا كه از جهان ميروم خواهند دانست كه چيز خنده دارى نگفتم ونبودم ، پايان 
    دوشنبه ٢٨ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى . 
    ثريا ايرانمنش (حريرى) ، اسپانيا .
  • بسوى نور
    بى مزد بود ومنت ، هر خدمتى كه كردم /يارب مباد كس را مخدوم بى عنايت ،”حافظ”
    سنگهارا بر دوش كشيدم ، بسوى قله روشناييها ، بس خسته كننده بود اين راه طويل وطولانى ، كجاست أن مسيح محبوب ودوست داشتنى كه ببيند دستورات او تا چه حد بشر را به زير ميكشد ، در انتظار روشنايى كدام خداوند باشم ؟ خداى يهود ، يا خداى ابراهيم ، يا اسمعيل ؟ .
    خسته ، بيمار ، عرق ريزان ، بقچه سنگين سنگهارا بر زمين گذاشتم ، سنگها يكى يكى قل خوردند و هريك به درو ن چاهكى  خزيدند ،من ماندم وسفره خالى ، خستگيها ، نوميديها، ودردها ، وقلبى كه از فشار نامردميها ، شكست درون سينه ام ،
    امروز هيچ هراسى ندارم ، سنگهارا رها كردم تا رويى يكديگر سوار شوند ، و همانند آنكه تخمك ناچيزش را بسوى من پاشيد ، بى ارزش ونا توان و بدبخت در نظرم جلوه كنند ، 
    چين هاى  پيشانيم را باز ميكنم ، زنجيرهارا از پاهايم بيرون ميكشم ، وأزادانه قدم در راهى ميگذارم كه انتهايش را ميدانم  تلاشم بيهوده بود ، خستگيهايم را بر دوش ميكشم وهمچنان رهروى تيز پا ميدوم ، أن زندگيهاى مقوايى ، كارتنى  ، رنگى را كه با نقاشى أنهارا زيبا جلوه داده اند ، رها ميسازم ، من هميشه به كل انديشيدم  نه به جزء و هيچگاه كل را فداى جزء نكرده ام .
    امروز درد دارم ، اين دردها جسمى نيستند ،وروحي اند ،وآن تصويرى كه روزى از فرا سوى كوهها ودشتها بمن لبخند ميزد نيز گم شد .
    روزى گمان ميبردم أنها روح زندگى منند و بى آنها خانه تا ريك است ، حال ميبينم  كه با بودن آنها در خانه جاى نفس كشيدن نيست ، نفس هاى مسموم و مخلوط با ريا ودروغ ودورنگيها ، نغمه هاى آنها ديگر در گو ش من خوشنوا نيستند ، آنها هيچگاه مرا صدا نكردند ، من بودم كه مانند شبانى از دور. آنهارا پاييدم تا طعمه گرگها نشوند ،حال در كنار مردان پر هراس خود سفر ميكنند ومن تنها ، عصايم را بر داشته به راهم ادامه ميدهم ، به زهدان خود مينگرم كه جايگاه گرم أنها بود وامروز هر دو خالى شديم 
    از پشت شيشه  هاى كدر به خيابان خالى نظر مياندازم ،همه جا خاليست ، دلم بد جور فرياد ميكشد ،فانوسى را كه براى معبرم  برداشته بودم كنار ميگذارم ، در تاريكى بهتر ميتوانم راه را پيدا كنم ، 
    در اين شبهاى سياه وتا ريك ، ابرى وبادى وبارانى ،از پاى تا بسر همه جانم شده ، درد ، وآن آهنگ پر صلابت عشق ديگر از سينه ام بر نميخيزد ،خشم همه وجودم  فرا گرفته اما أنرا فرو ميدهم ، همه چيزرا ميتوانم ببخشم غير از دروغ وريا كاريها واينكه بخيال خود ابلهى ساده لو ح هستم ، نه اينرا محال است ببخشم ، من مهربانم ، با گذشتم ، وعاشق عشق ، نه إبلهم ،نه ساده لوح ونه بيهوش كه نتوانم پنهان كاريها وريا كارهارا ببينم ، چشمان من چند سويند ،
    دلم عشق را ميخواند ، وانرا مانند بيرقى بالا گرفتم تا همهرا به زيو لواى أن بياورم ، اشتباه بود ، عشق را مانند يك زمزمه درون سينه ات پنهان نگاهدار ، سكه ها را بشمار ، آنهارا رو كن ،  صداى خوشى دارند همه بسوى آن صدا هجوم مياورند ، عشق بيصداست ،تنها خودت صداى پاهايش را ميشنوى ، 
    يك روز تمام در تختخواب افتادم ، نيمه شب برخاستم ، مشتى شوراى شور روى اجاق برايم بجا گذاشته بوند أنهارا درون سطل زباله خالى كردم  ، ليوانى  قهوه تلخ مزه ديگرى دارد ، در انتظار ميمانم ، در انتظار فرصت فرار ، از اين دشت خالى.
     .ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، يكشنبه ٢٨/١٢/٢٠١٥ميلادى 
  • ماده خام 
    اين عقل ماست كه بايد   درست كار كند وشعورمان  كه مارا راهنمايى ميكند ،وأوست كه دوستى ودشمنى را  معين ميسازد  واين اوست كه نشان ميدهد كه چگونه  از هر مواد خامى بايد چيزى ساخت در خور شعور  هر چيزى وهر موجودى تشكيل شده از مواد خام ،  نه حواس دارد ونه به چيزى  ميانديشد ،ماده خام شايد لبريز از فضيلت باشد  حو اس  وعواطفه بايد  توام باشند تا با قدرت عقل از آنها بهره بگيرد . 
    متاسفانه امروز  ديگر كسى باين مسايل  نميانديشد از قدرت عقل واستقامت شعور بهره اى نميبرد همه حواس جمع ميشود بسوى يك نقطه . 
    من امروز ميان روز وشب أويخته ام ،  ودر پى سرودى هستم  كه بمن عشق ومهربانى را عطا كند  همه حواسم آنجاست در ميان  منظومه اى كه ساختم ، اما اين ستاره هاى سر گردان تنها به دور خودشان ميچرخند فارغ از أن أسمان پاك وآبى كه برايشان يك لحاف ابريشمى بود ولالايى ميخواند ،  آخ كه امشب خنجر بيشعورى تا دسته در سينه ام فرو رفت ،  وعقل تازيانه ميزد كه شعور اكتسابى نيست شعور ذاتى است در اجتماع تكامل ميابد ، روزى در زهدان من پيكرى ميگشت كه سخت به أن دلبسته بودم وامروز غريبه هايى جلوم نشسته اند كه نه آنهارا  ميشناسم و نه زبانشان را ميفهمم  اين لخته  هاى  خون نياز  به مادرى وسپس قابله اى داشتند  ومن داشتم پيكرشان را بى آنكه بدانم از سنگ ميتراشيدم از هيچ ، چيزى خلق كردم ، وامروز هيچ دوباره در ون دستهايم مانده ،  آنچه أنروزهاحواس  و شعور وعقل من ميگفت  كه با انديشه هايم سازگارى نداشتند  من اين مواد خام را به شكل خود ساختم  وامروز در ميان دستهاى بى رمق آنها  تبديل به يك مواد خام شده ام دارم كم كم شكل خودرا از دست ميدهم ،  اين خو است من بود كه آنهارا ساختم  ودر گوهر وجود هريك چيزى به وديعه گذاشتم ، أن وديعه ذوب شد واز بين رفت ، امروز از خود ميرسم كه :
    آنها كيانند . ومن كى هستم ؟ من هنوز حواص وعاطفه خودرا  در ميان سينه ومغزم پنهان دارم  آيا آنها نيز مانند منند ؟ ،نه گمان نكنم ، غريبه هايى هستند كه من در كنارشان راه ميروم همسايهاى قديمى ،
    ثريا ايرانمنش ( افتخارا ، حريرى ) اسپانيا ، ٢٦ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى. 
  • زنگها بصدا در آمدند 
    زنگها ميكوبند ، ونويد زادروز كسى را ميدهند كه بظاهر براى صلح وأرامش بر صليب رفت ، زنگهاى شهر پر سر وصدايند ومؤمنين وپيروان اورا براى دعا فرا ميخوانند ، آيا به راستى اين ملت شكم باره وخود پرست در چنين شبى وچنين ظاهرى بياد شكم فرو رفت وكرسنگى كشيده او هستند ؟  أيا زخمهايى كه بر پيكرش وارد أمد ميشناسند ؟ بطور قطع ويقين ،ًنه ! بهانه ايست برى گرد هم أبيها ، سُوَر چرانها وانباشتن شكم ها از مواد مانده در ته انبارها ، گوشتهاى فاسد ، ماهيان گنديده و شرابهاى درون خمره چند ساله ، بهانه خوبى است ، 
    در يك روز دراز كه چشمانمان بى هيچ روشنايى بخوبى ميبيند ، كرسنگانى را كه در زير پلها خوابيده اند ، آنها نيز راه اورا پيمودند اما راهى كه رهبرانشان ميرفتند از آنها جدا بود ، ودر يقين آنها هيچگاه خطوطى عبور نميكرد ،  اين مردمان فرومانده وتهيدست  ، در زندگى هيچگاه بفكرشان خطور نميكر د كه ناگهان جهان زير وزبر شود  آنها گام بگمام بر ميداشتند ، رهبران ميدويدند ، أنها پشت ديوار بيكسى  ماندند ، رهبران  از ديوار بلند پريدند  ، آنها نميدانستند كه سير وگردش درجهان ، رسيدن از روى ديوارهاى بلند خار دار است ، خارى را كه  خود اربابان كاشتند ، فردا همه چيز تمام ميشود ، نه ، هنوز ادامه دارد ، بر سر تولد او نيز اختلاف است ، تا ششم سال أينده ، هنوز رنگها مانند شن بصورتت پاشيده ميشوند وهنوز بچه هاى كوچك به دنبال اسباب بازيهاى هستند كه يكديگرا بكشند ،
    زنگها همچنان ميكوبند ونويد يك روز خوش را بمردم ميدهند ، اما دلهاى سوگوار چى ؟ دلهاى زخم خورده ، چى ؟ اين شبهاى روشن براى شمردن گام هاى توست كه بكدام  سو ميروى ؟ يا از مايى ويا بر مايى ! امروز  رسومات وروشناييها  يكدست ودر يك زمان بوجود ميايند ، لايه هاى  بسيار نازك تاريكى در تركهاى باز ديوارها خودنمايى ميكنند وچشمان بزرگ (عقابها) روشنايى خودرا دارند ،
    زير پاهاى ما شب قرار دارد ، با ابرهاى تاريك ، اين از نوع بد بينى روان شناسي نيست كه خوب  ، عينكت  را خوب بشنوى ، ! نه شب تاريكى  در انتظارمان هست ، شب وحشت ، گشتى هاى امنيتى ، با لباسهاى يك شكل ، و سم ريزه هايى كه از هر سوراخ به زندگيت وارد ميشوند تا روح وجسم ترا مسموم سازند ، 
    روزى أواى اين ناقوسها ، چقدر دلپذير  بودند ، وامروز تا اندازه گوش خراشند ، وأن موجود نحيف نميدانست كه پيروانش از كدام درب وارد ميشوند و درانتظارم جان دادن هر ساعت او بودند حال جنازه اشرا با طلا درست كرده به هرگردنى إويزان اسًت   ودر هر مكعبى زير صد ها شمع روشن ميدرخشد ،ًجعبه زير پايش براى جمع أورى سكه ها وخزيدن آنها  به بانكهاست ، او هيچگاه سيستم بانكدارى جهانى را نميدانست چيست ، از جبر وزور مفتخوران وربا خواران به عذاب أمده بود ، شورش كرد واين شورش زير نظام حكومتى كه هنوز هم ادامه دارد خوابيد ، 
    زنگها به صدا در أمده اند ، براى  فراخواندن مومنين نمايشى وسپس سفره پهن ،مستيها  ، پايان
    ثريا ايرانمنش ( حريرى) ،اسپانيا
    ٢٥ دسامبر ٢٠١٥ ميلادى ، 
  • اولبن سلام

    انسان گاهی بیخردانه بسوی تجربه های بی معنا میرود ، گویی با خود ضدیت دارد ویا با اجتماع اطراف ، دچار گره خوردگی روح میشود ،  گاهی آنچنان غرق در افکار  وهوای مرطوب ومه گرفته میشود که خودرا فرا موش میکند ،  این آغاز یک تجربه است چه بسا پایان غم انگیزی هم داشته باشد ،  آنهاییکه د ریک گروه هستند ، مجبورند با هم باشند وبطریقی یکدیگرا تغذیه کنند ولو به قیمت خون دیگری باشد ،  آنها دیگر در پی گشودن گره ها نیستند هر روز گره محکمتر میشود تا جایی که به غرقاب فرو میروند  .
    حقیقت ، عشق ، وخدا همه قربانی این تجربیات بی معنا  وگره خوردگی با گروه شده بعنوان یک وسیله ، یک اسباب بازی ویا یک سر گرمی به آن مینگرند  وقربانیان فراموش میکنند که کی وچگونه دراین غرقاب فرو رفته اند ،  آنها درمیان همین پر زدنها وگره خوردنها  پیوسته مانند یک دندان کرم خورده بسوی تعفن پیش میروند  تلخی ؛ وازدگی ،  وبی ثباتی روح ، رفتار وکردار  ، آه ، باید پاها واندام بسیار محکمی داشته باشی تا بتوانی از این کوه بالا بروی ویا مواظب باشی تا به قعر دره نروی ،  معرفت فراموش میشود، اصالتها گم میشوند ،  وپیوندهای نا مربوط و نا مطمئن وبه دنبالش گرد واعتیاد و سپس سایر چیزها …..
    خودی که گم شده سخت است پیدا شود ، خود گم کرده بدترین نوع زندگی یک انسان است  او دیگر به دنبال جویندگی خود نمیرود  معرفترا فراموش کرده است ، نیرو خرد وخوب اندیشی را به دست باد سپرده است ، عمرش را درکنار همان گره ها تمام میکند  گاهی این گم شده درتارییکها هنوز خود نمیداند که تا کجا پیش رفته ، همچنان میرود وهمچنان میتازد  نه به خود شک دارد  ونه به گروهی که با آنها گره خورده است ،  در تاریکی وجودش گرد خود میچرخد  ، زندگی ، با خود زیستن ! اما آن خودرا نیز کم دارد  گمشده ،  خرد شده ،  بعبارت دیگر سر گشته و، نامفهوم ونا پیداست ، 
    عطار میسراید ” چنان گم گشته ام  وز خویش رفته ،  که گویی عمر یکدم ندارم ” \  » ندارم دل«  بسی جستم دلم باز  » 
    وگر دارم  از این عالم ندارم \
    بیدلی ، همان احساس گمگشتگی  خود  ویا از خویش بیرون رفتن است  ، او گم شده ، وچنان گم شده که دیگر باز یافتنش  امکان ندارد .
    تمام عرفا و علمای عالم دراین فکرند که انسان از خود بیرون شود وبه عالمی بپیوندد نا معلوم ، این عالمرا آنها نیز در تخیل خود ساخته اند وبرای آنکه دراین راه تنها نباشند دیگرانرا نیز به دنبال خود میکشند ، انسان درهر دینی ،  هر ایده ولوژی وهر فلسفه ای تاری بگرد خود میکشد  واز درون این تار  پرده پندار را روی خود کشیده وخودرا گم میکند  او هیچ عینیتی با آنچه که میکوشید به آن اعتقاد داشته باشد ندارد . تنها در آن پرده پندار احساس امنیت میکند ، وبدین شیوه نا آگاهانه  خودرا درآن دریای بیکران غرق میسازد  میل دارد پیله اش را هرروز مجکمتر کند  ودر این جاست که گم میشود ،  وزمانیکه گم شد دیگر چیزی نه میبیند ، نه احساس میکند ونه میفهمد او بفکر آن است که پیله اش ترک بر ندارد .  این ساختار انسان امروزی ماست . پایان 
    ثریا ایرانمنش ( حریری) اسپانیا 
     23 دسامبر 2-15 میلادی .
  • نيمكت تنهايى ما 
    من نميدانم چرا مينويسم واز كه وچه بايد بنويسم وبكجا ميرود وچه كسانى إنرا ميخوانند و يا ناديده از روى إن ميگذرند 
    ميل ندارم وار دفلسفه شوم وشعو ومغز خودمرا با اراجيفى كه فهم أن سالها وقت ميخواهد مخدوش كنم و خودم را به نمايش بگذارم ، دنياى امروز ما بطور وحشتناكى دگر گون شده است ، ديگر از أن انسانهاى  خوب ومهربان شريف ومؤدب   خبرى نيست نوادهگانشان نيز پنهانند. وكسانيكه بجا مانده اند ناگهان تغيير شخصيت و جنسيت داده اند 
    ان روزهاى سرد زمستان كه بخانه فرهاد ميرفتيم ، او پشت پيانو نشسته بود وداشت راخمانينوف را تمرين ميكرد. مادرش مشغول انداختن سفره  روى ميز بود با أش رشته درون كاسه  ها وظروف قديمى كه ازخاندان “دهخدا” باقيمانده بود ، ومن ميگفتم چه تركيب دلپذيرى از آش رشته  وراخامانينوف ،
    امروز دنيا  ترسناك شده ، چهره ها مسخ شده ، نوعى  ديوانگى و خشونت در چشمها ديده ميشود ترس بيشتر مردم را در بر گرفته  ومردم عادى كه ميل دارند عادى زندگى كنند زير ديوانگيهاى انسانهاى از خود رميده واز خود گريخته. و واخورده زير فشارد  
    غولهايى از درون شيشه ها بيرون آمده اند وبچه غولهايرا با كمك دستگاههاى بدن سازى ومواد انرژى زا ميسازند وبجان جامعه ميندازند ، رسم زندانيان به ميان جامعه نفوذ كرده ، بدنهاى  خال كوبيده ، بازوان  عضلانى  ، چشمان از هم گسيخته با مردمكهاى مات  گويى شيشه  بجاى مردمك ديده در آنها بكار رفته ، همه درختانى صاف  اما بى ريشه  ، بتو فرصت نميدهند كه فرياد بردارى  كه من در اين جهنم گم شده ام ،ىمن خردم هستم ،  وهر بار كه پس ميخورم بياد سفرهاى گاليور ميافتم ، پس ما چه وقت وچه موقع انسان خواهيم شد وبه حالت اوليه خود بر ميگرديم ؟ .
    اين سفر كى وكجا به پايان ميرسد؟  چرا بشر تا اين حد سقوط اخلاقى كرد ، وچرا بصورت حيوان درآمد ؟ حال تنها بايد به فسيلهاى گذشته نگريست كه بر پيكر استخوانى أنها كذشته هاى خوب ما نقش بسته است ، 
    اكثرا با هركه بر خورد ميكنى بنوعى سر كشته است ويا دچار اوهام زير گرد  ومواد ، سيگاررا غدغن كردند وبجايش شيشه و ساير مواد را كه انسانيت را بسوى نيستى سوق ميدهد جايگزين آن ساختند .
    حال امروز از چه بايد نوشت ، اشعار شعراى گذشته را بالا أورد؟ ويا چند خط بند تنبانى سر هم رديف كرده بعنوان شعر بخورد اين بيخردان داد ؟ . ويا تنبان را  پايين كشيد و اعضاء پنهانى را به نمايش گذارد ؟!……
    كم كم بايد خاموش بنشينم ، ودست از همه چيز بشويم وبه دفتر و قلم خود پناه ببرم حدا اقل أنجا من ونوشته هايم در امانيم ، واز دسترس عوامفريبان به دور ، از دسترس ديوانگان محفوظ . پايان 
    ثريا ايرانمنش ( حريري) 
    نيمه شب چهار شنبه ٢٣ دسامبر٢٠١٥ ميلادى .
    (خصوصي)
  • يلدا
    امروز دير بيدار شدم ، شب كذشته دير خوابيدم ! به تماشاى يك كنسرت كه در يك چرچ بزرگ به همت خارجيان مقيم اينجا بر پا شده بود رفتيم ، سه بانوى سوپرانو ،متسو ، يك تنور و يك پيانيست همه اين كنسرت را تشكيل ميدادند ، طبيعى است كه بيشتر آهنگها از بأخ ، مندلسون وشوبرت بودند ودر آخر شب همه ” آهنگ شب ” أرام را خواندند  يك آهنگ فراموش  ناشدنى ، پنج يورو درون سبد همت عالى انداختم اجازه عكسبردارى نبود. اما صفاى أن دهكده وآرامش شب وسكوت به همراه وزش نسيم در ميان درختان بلند سر به آسمان كشيده سرو ونارون  با چراغانى شهر منظره دلپذيرى  داشت، پس از سالها شب پيش أوازى شنيدم ، اول شب هنگاميكه روى نيمكت نشستيم ناگهان يك گربه سياه نميدانم از مدام سوراخ پيدا شد و. پريد روى دامن من ، از جاى برخاستم دوست وهمراهم أنرا به عقب راند اما باز پشت سر من نشست ،بناچار جايم را عوض كردم ، خاطره خوبى از اين جانور وحشتناك أنهم درون يك چرچ تا ريك نداشتم ، 
    شب دوست با من بخانه أمد چاى نوشيديم ،او رفت ومن آنقدر  خسته بودم كه شام نخورده به تختخواب رفتم ، وپدرم را بخواب ديدم ، سالها بود كه اورا بخواب نديده بودم. داشت دوش ميكرفت ، سپس گفت يك شكلات بمن بده كمى سرديم  كرده اما من ايستاده بودم ، تمام شب در اغوش او بخواب راحتى فرو رفتم ، ساعت  نه بود كه بيدار شدم واولين شمع شب يلدا را براى او روشن كردم ميرزا چيدم وكفتم هر چقدر ميخواهى بخور ، اگر تو نبودى من نبودم وأي جوجه هاى رنگ وارنگ كه اطرافرا گرفته اند هم نبودند ، جايت خاليست پدر ، 
    باز من همانم  با همان لوح وتصوير ساده  شكل پذيرى ندارم ،ًكسى نميتواند مرا خورد كند واز نو بسازد  نبايد مرا تسخير كنند  من خود خدايى هستم دگر گون شده  من همان  تكه تصوير شده گاهى در بعضى اذهان مخدوش  حال كه باين صورتكهاى اطرافم مينگرم ، ميبنم چقدر حقيرند  من دوست ندارم هر لحظه در پيكر ديگرى  جلوه كنم  ميل دارم در كلمات معنا شوم ، پدر چقد رامروز بيادت هستم وچقدر جايت كنار من خالى بوده  وهست وخواهد بود ،
    ثريا ايرانمش ،اسپانيا ، 
    يلدا  براى همه خوش.