Category: General

  • خانه مالاگا!

    من خود خواه ومتکبر نیستم ،  راست ومستقیم ، عمود بر زمین ،  برای آنکه شبیه خالق خودم باشم  هر گامی که بر میدارم وهر اندیشه ای که درسر دارم پاک ودست نخورده ودست نیافتنی است ، کمتر کسی دراین دنیا میتواند مانند من باشد ویا مرا بشناسد ،
    جنگ جهانی شروع شده ، این جنگ ار درون خانه ها به کوچه ها ووسپس به خیابانها و مدارس وجاهای عمومی میخزد اما آنهاییکه در آن بالا بالاها نشسته اند از  آتش این جنگ در امانند چون خودشان آتش جنگ را فراهم کرده وهیزم آنرا به فراوانی درددسترس دیگران قرا رمیدهند .بنا براین بیکاری ، بیهودگی و پریشانی احوال در بین همه یک موضوع رایج است .ما تافته جدابافته نیستیم ، جزیی از این دنیانی کثیف وآلوده ایم ، تنها باید روح خودرا نجا ت دهیم .
    من خانه امرا گم کرده ام مسیرم را نیز از دست داده ام ،  خانه من امروز تنها در رویاهایم شکل میگیرد ،آنهم شکلی نا مشخص  دیگر از آن پرده های سنگین  وآن چراغهای پرنور .ودیوارهای زیبا وتابلوهای نقاشی خبری نیست ، تنها یک سایه درخیالم نشسته ، من هم اکنون در یک مکعب سفید هفتاد متری زندانیم ، آنهم زندانی افکار بچگانه بعضی ها !!!
    روزی که اولین دعوای ما شروع شد باو گفتم :
    دخترم ، موقع آن است که برای خود شوهری برگزینی ، شوهری مناسب با افکار ورفتار تو شوهری که چشمداشتی به مال مرده وخورده ریگ پدرت نداشته باشد  ، او رفت ویک پدر بزرگی را برای خود انتخاب کرد ، پدر بزرگی که سه بار زن گرفته وطلاق داده بود ، پدر بزرگی با عقاید آنارشیزم وبی اعتبار ، دخترک روزهای اول شاد بود سپس در خود فرو رفت ومن به انتظار روزهای اعتبار نشستم ، نه ! 
    ماهی هنگامی که برخلاف جریان آب حرکت کند اگر درست نتواند صخره ها وفوران  اب را بشناسد غرق میشود  تنها زمانیکه مرد ، خودش تسلیم جریان آب مینماید ، او مانند من نبود  او فرزند یک مرد دشت یک مرد بی ارزش که زندگیش را دردامن زنان هرزه وفواحش میافت ،  سعی کردم از او خودمرا بسازم ؛ خشت  اول را بنا نهام اما مواد خام بودند ومخلوط با سموم زمانه ، من خود همان ماهی شادی بودم که برخلاف جهت آب حرکت میکردم شاد وسرحال  ؛ جریان آب را مغلوب کرده بودم اما او درنیمه راه مرد ،  باو گفتم :
    من  هیچگاه برده مردی نبوده ونخواهم بود تو نیز سعی کن  خودت باشی ، هیچگاه در زیر سایه او پرواز مکن خودت یک شاهین باشد ، اما او از دست رفت ، فرشتگان ابلیس شده هم داریم ، او بشکل یک ابلیس برمن ظاهر شد ، دیگر اورا نمیشناختم نه روح اورا ونه حاضر بودم به زندگی متعفن او پای بگذارم خودش نیز فراری بود روزهایش را درکنار من سپری میکرد من احتیاج به  آرامش داشتم احتیاج به مغزم داشنم که بتواند بی هیچ حرکت نامناسبی جریان پیدا کند ،  زندگی هر انسانی ، تشکیل شده از سنن وعقایدوآداب او  ، او این ماهی مرده از آب وجویبار ومسیر رودخانه اش بیرون افتاده بود بیهوده تلاش میکرد که روی خاک خودرا زنده نگاهدارد ،امروز من دراین جا مجبورم خوب وبدر با هم مخلوط کنم وشربتی بی مزه بنوشم که نامش زندگی است  هرچه را که نزد بقیه خوب است بنظر من زشت ومنفور میاید  هیچ انسانی نمیتواند همه چیز را درسن بیست سالگی بیاموزد  بعضی چیزها موروثی هستند  من با وجود تمام کوششم اینجا یک بیگانه هستم  وبیگانه خواهم ماند  بنظر من هر انسانی باید شیوه زندگیش را نظیر اجدادش  ونیاکانش پیش ببرد  ما گم شده ایم حال درمیان مشتی خارجی هرچیزی را باید قبول کنیم ، جمله ها وکلماتی که برای ما هیچ معنا ومفهومی ندارند ، ما اینجا بیگانه هستیم  وهیچ مجارازاتی سخت تراز بیگانه بودن در میان مردمی که نمیشناسی ، وجود ندارد ، در سر زمین خودمان نیر بیگانه ایم ، هر کلمه ای را که من بر زبان میاورم بر گوش دیگران سنگینی میکند /
    چرا تو گم شدی ؟  تو هیچگاه  رنگهار ونیرنگهارا از من فرا نگرفتی هرچه را یاد گرفتی همین اجتماع بیگانه بتو یاد داد چیزهای که در نظرم بیهوده وبرای گوشهایم سنگین بودند.
    من دیروز ابد ترا نشناخنم ، آیا تو همانی که بودی یا زن مکار دوروی شلخته وفحاش ، نه ابدا ترا نشناختم برگرد بخانه ات ، اینجا دیگر جایی برایت ندارم  مرا نیز نخواهی داشت . برایم مهم نیست کجا میروی وچه میکنی برو دنبال پدر بزرگ که دارد کریه میکند در فراق مادر نود ساله اش ..
    هر انسانی یا از طریق عشق ویا از طریق شرف با زندگی پیوند دارد ، تو با هیچکدام از این دو آشنا نیستی . پایان
    ثریا ایرانمنش / 2/2/2016 میلادی / اسپانیا /
  • نيمه گمشده من 
    آن نيمه واقعى كه داشتم كم كم از ميان رفت ، امروز از خود ميرسم كه : كيستم، چيستم ،ًكجايم ؟ سى سال زندان با اعمال شاقه  و لابد بيست سال بقيه را هم بايد در انفرادى بگذرانم ، به چه جرمى ، به جرم مهربانى ، به جرمى كه جمشيد خداى خدايان واولين خدايى را كه ايرانيان پرستش ميكردند  با اره به دو نيم ساختند چون سينه اش لبر يز از مهر بود ، حال من هم  نيمه حقيقى خودرا محكم نگاه داشته ام ، همان نيمه كه مهر در درونش جاى دارد  وتوانستيم به زبانى ساده بگويم كه مهربانم ،واما عقده مهر طلبى ندارم ، بلكه مهربانى را بى هيچ چشم داشتى هر اندازه كه ميل داشته باشيد نثار ميكنم ، مرا به دونيم نكنيد ، مرا با اره نبريد ، من سنك شده ام ،حتى تيشه بمن كار گر نيست ، تنها با يك كلام خواهم مرد ،
    امروز نشاط و شادى و ديد زيبايى كه به زندگى داشتم از من گريخت ،  ونيمه ديگرم در أتش بى لطفى و بى حقيقتى ميسوزد ، در زباله دانى دورافتاده اى دارم ميگندم ، بچه جرمى دچار اين مكافات شدم ؟ تنها ده سال زندگى كردم ، أن دهسال اوليه  را  باميد بيست سالگى گذراندم سخت بود اما  از سر گذراندم ، در ده سال دوم  لقمه اى شيرين بودم براى دهان گرگهاى كرسنه خودرا به دست آتش جهنم سپردم بين اين وآن شايد  در جهنم زنده ميماندم ، سوختم ، پر وبألم  سوخت وققنوس وار از آتش جهيدم ،خودرا به درياافكندم باميد يافتن در ، اما در دريا غرق شدم ، 
    در حسرت يك آغوش گرم ، يك مهربانى همچنان سوختم وسوختن ادامه دارد ،
    در هيچ زمانى  در تاريكى به دنبال مقصدم پيش نرفتم ، تنها دنيارا از ديد خود نظاره ميكردم ، نه ! مردم بد نيستند ، ما بد ميبينيم ، همه بد نيستند !! امروز يك چهره نيمه ام به هزار رنگ در آمده است ، اين زاده منست ؟ اين دست پروده منست ؟ نه ! امكان ندارد ، در من هيچگاه اين حيله گريها وحود نداشته ، من خودرا بالا تر والاتر از اين ريا ها ميپنداشتم ، اين تكه در كدام مكتب درس گرفته و چگونه سالها ى مرا به فنا داده است ؟  امروز به كدام سو ميتوانم بروم ؟ كدام درب باز است ؟ من نميتوانم خودم را فريب بدهم كه بتوانم فريب را تحمل كنم ، هر روز فريادم شديدتر  ميشود  حريق ميشود ،وخودم را ميسوزاند ، من هيچگاه به برد وباخت نيانديشيدم ، بازى برايم يك سرگرمى بود ، اگر شاهينى بر فراز سرم پرواز  ميكرد ومرا طعمه ميخواست  اورا با تيزه خشم از پاى ميافكنم ،حال امروز حتى نميتوانم يك پرنده كوچك را از روى بام
    خانه ام كه تخم گذاشته است ،  پرواز دهم وبرانم ، 
    قد واندازه من برازنده خودم ميباشد نه ديگرى خطى باريك ميان دو قسمت پيكرم ديده ميشد كه امروز نيست  هيكل  وپيكر من هميشه براى ديگران معمايى بود ،  پيكرم هميشه ميان دواندازه تاب ميخورد ،  نه بزرگ ونه كوچك حساب شده ،امروز روحم  از من جدا شده ، پرواز كرده ، آنچه بجا مانده ،  ميان زمين وآسمان معلق  ، ميان خود وبيهودگى   ،وميان دريا وقطره ،، من أويخته شده ام ، تلاش دارم خودرا رها كنم ، اما همچنان تاب ميخورم ،
    ميبايست اول همه را بيازمايم ، غريبه هارا ، نه تكه هاى خودم را ، امروز نه به برد ميانديشم ونه به بأخت ،ىمن خودمرا دارم خودم را برده ام ، برد بزرگى است ، خودم را نباختم ،نه به عشقهاى پوشالى ونه به سكه هاى مثقالى ، تنها غمگينم ، واز ريا نفرت دارم ،متاسفانه اين بيزارى در صورت من نقش ميبندد ومرا رسوا ميكند ، پايان .
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، يكشنبه 31/1/2016 ميلادى 
  • اين منم ، 
    اين منم كه شما كركسان  ومردارخوارهارا مينگرم
    اين منم كه رنج ميكشم وآنرا ميشناسم ، آن روياى تحقير را 
    اين رنج ، مرا سوراخ نكرده است ، نيشى بر فلبى ميزند ،
    در زير اين دنياى متعفن كه همه چيز در چاه سياست بى بخار 
    فرو رفته ، گاه گاهى بويى ، مرا وروياهاى مرا أشفته ميسازد ،
    كسانى مانند يك پروانه ناچيز ، گويى جنسيت أنهارا با نوك سوزنى  
    سوراخ كرده اند ، لباس سردارى وشهسوارى پوشيده اند ،
    آنها دشمنان خرد ودشمن مردمند ،
    اين منم ، همان شير آشفته  حال  اما نه بى پر وبال ،
    باين توده بى خاصيت مينگرم ، كه حتى با انگور دشمنى دارند !
    عاشق برق خنجر و وجامعه هاى خشن ،
    در كنار پريرويان مقوايى وساختگى 
    نه ! در اينزمان  ، مردانگى وابهت أن براى من مرده است 
    امروز همراه مردانى هستم كه پلنگ را درسينه ام جاى دادند 
    نه بر نوشته هاى روى ديوارها ، دركنار زباله ها ، وخيابانهايى كه بي انتهايند ،
    واين يكى ، همچنان ديگران ، در گمان من شهسوارى از كوهستانها بود 
    اين يكى همچو ديگران ، عشق را مثقالى ميفروخت ،
    او در جستجوى خراشيدن من بود و من تيغه پنجه ها را  تيتر ميكردم 
    او عريانى خودرا در أبهاى رودخانه ميديد، من شكافتن پوستم را در أيينه  خيال 
    آن بچه گاو نر ، رويايى چرخ را با جلبكهاى   انبوه كنار رودخانه بهم آميخته
    بى خبر از رنجهاى يك انسان ،كه در انتظار گل كاملياى عفت بود 
    نه حسرت ونه حيرت ونه عورت ،
    وان منم ، هميشه در برابر شما ايستاده ، با پنجه هاى تيز  
    با زهر تلخ 
    ميتوان به جوانان سم را قطره قطره داد  وآنها كشت ، 
    و يا ، پرده هاى  زنان آنچنانى را  لباس كرد 
    من ، تنها به شربه يك تير خلاص خواهم افتاد . ثريا ،ًجمعه ،
    ثريا ايرانمنش ، ٢٩/١/٢٠١٦ ميلادى 
  • درفش کاویان

     نه امروز این جوان وجورکان معمای آنرا نمیدانند نمیدانند درفش چیست بگمانشان درفش همانی است که پدر کفاششان یا مادر لحاف دوزشان آنرا بکار میبرده ، آنها معنای کاویان را هم نمیدانند ، در گوشه  پستهای رنگ ووارنگ با چهره های مخدوش شده نشسته اظهار فضل وبزرگی مینمایند ، من هیچ توقعی از این نسل ندارم این نسل آتش وخون است ، عروسکان خاورمیانه ای با بینیهای عمل کرده لبان قلوه ای موهای بلوند ویک شال پاکستانی یا ترکی روسرشان کشیده اند با شلوارهای تنگ بلوزهای تنگ تر نامش چیست ؟ حجاب ؟ یا نوعی عشوه گری بسبک اسلامی ؟ وفضل فروش خانم سفیر فرانسه که ماننددبیبی نخودی با بینی عمل کرده بشکل باربی از غده سر زنان حرف میزند وآنهارا تا مرز یک مجنون به دره سقوط میفرستد ، من نمیدانم این غده چرا تنها درسر زنان مسلمان ایجاد شده ؟ چرا درجاهای دیگردیده نمیشود ؟ شاید مخفی است وتنها بانوی سفیر ما آنرا با چشم نامریی میبینند !! حتی شیلی زنان بر مسند ریاست نشسته اند ، در اسپانیا قدرت دردست زنان است .
     نه من هیچ توقعی ندارم ، من یک ایرانی اصیل هستم نامم در ایران به ثبت رسیده اگر چه یک نام وفامیل مضاعف بمن اضافه  شده است ، اما اصالت من درآنجاست  درمیان خاک کویر ودر میان کوهستانهای سر بفلک کشیده ، من اصالتم را نگاه داشته ام ومیخواهم تا روزی که زنده هستم زبان وخط وادبیات و شعر وآهنگ ایرانی را نگاه دارم بی آنکه آنرا مخلوط کنم ، من هنوز بسیک گذشته لباس میپوشم ، بی هیچ تغییری .
    امروز در میان فوج این کلاغان  سیه پوش  تنها یک شب تار میبینم ، نه یک روز روشن ، مردمی که فرار کرده اند وبکلی خود وهدف ونهاد وقدمت و هویت خودرا ازدست داده اند ، اما من از پا ننشستم ونخواهم نشست ، با نوه های فرنگیم با زبان فارسی حرف میزنم اگر چه جواب آنها با زبان دیگری باشد اما آنها میفهمند ، من آرامم ،  بی هیچ حرکتی یا جوابی ، چیزهایی مینوسم که گاهی گران میاید وگاهی شادی آفرینند ،  وگاهی سهمگین ، امروز تصاویری از پسران عریان دراستخرهای خانوادگی با قلیان ودختران آنچنانی را دیدم ، اوف ؛ این است ایران من ، نه ! این فرزندان همان ضحاکند ، آنها کاوه آهنگر را نمیشناسند ،  آنها مغزشانرا بخورد ضحاک داده اند ودرعوض خانه خریده اند آنرا دکور کرده اند عکس میگیرند وآنرا بما میفروشند ، من خریدار شما نیستم ، شما دشمن دانش ، دشمن علم ، ودشمن فرهنگ دیرین منید ، من شبها آرام میخوابم بامید صبح روشنی که طلوع خورشید آزادی را بر سر زمینم ببینم وروبش  جانوارانی که درآنجا تخم گذاشته اند ، من سکوتمرا نمیشکنم  اگر چه درقعر گردابی مدفون شوم  ویا دریک سلول انفردای حبس باشم اما گلویم صدایم واندیشه هایم در پروازند وبسوی وطنم درحرکت ، مام میهن درانتظار ماست ، امروز تصویری دیدم از یک زن پر شهامت در میان مردان طالیان درافغانستان فریاد آزدیخواهی میکشید ، درحالیکه صدها جنازه خبرنگار یک تلویزیون جلو پایش بود ، دختری دیگررا دیدم در ورزشگاه برای جوانان فوتبالیست آواز میخواند با موهای افشان وصدای جادویش ، شما کجایید ؟ در چه جهانی زندگی میکنید؟ افکارتان بیشتر از فیس بوکها واینستا گرام وسایر چرندیات بیرون نمیرود ؛ سریالهای ترکی و امریکای جنوبی مظهر مد وشیدای وعشق شماست ، منم آن دختر دیروز وزن امروز ایرانی  نه شادم نه غمگین ، تهی دست وتهی دل از غم ایام  تنها سایه مهربانی بعضی از دوستان برسرم نشسته  ، نه درآن دوران هیچ دلی چرکین نبود ، هیچ دلی پر کینه نبود  اگر غمی بود قسمت میشد  دریغ از آن دوران  آن دوران آرامش وسکون  وشادی ، امروز دیگر گفتن از مام وطن کهنه شده است ،  همه آشنایان با اشنایان بیگانه شدند ، وبا بیگانه ها اخت ، امروز من بی مام وطنم درانتظار کاوه ای نشستم تا پیشبند چرمین خودرا ببند وسر ضحاک را  به زیر تیغ شمشیر ببرد وپرچم را بر تیری گماره فریاد بردارد که ” فرزندان ما آزاد شده اند ، سر زمین ما از جانوران تهی شده است ، امروز دوباره بوستان ما لبریز ا زگل وریحان است وغنچه های تازه شکفته /
    غرب بدجوری مارا تحقیر کرد امریکایی که دوباره به بابوسش رفته اند زشت ترین وبیرحمترین انسانهای تربیت شده در زندانهای مخوف را برای ما فرستاد ، مردانمان تیر باران شدند ، نفسها درسینه ها حبس شد درعوض قلعه شهر نو وسعت پیدا کرد وتا اوج بالای شهر رسید ، مردان نیز به دنبال زنان از فرط بدبختی وچشم هم چشمی تن به خود فروشی دادند ،  دیگر کسی به آزادی نیاندیشید ، همه گرسنه وبرهنه بودند ، نان میخواستند وپوشش ، اما این نان وپوشش باید گران قیمت میبود تا بتوانند با آن مارهای تازه سر از تخم در آمده یکی شوند . نه این نسل من نیست ، این ایران من نیست ، این یک کشوری تازه متولد شده در خاور میانه مخلوطی از ترک وکرد ولر ومغول و غیره است . ایران من پاکدامن  وپاکیزه است . بامید آن روز اگر چه من نباشم ، دیگران هستند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28/1/2016 میلادی /
  • زلزله دوم !
    آنكه چند روز پيش مرا از جاى  پراكند  ، زلزله شش ريشترى بود ، كه در يك شهرى نزديك بما در دريا رخ داد !  امروز صبح هم خواب بودم احساس كردم كسى مرا تكان ميدهد ، اوف حالا كه بخواب شيرين فرو رفته. ودر فكر اين هستم با اضافه حقوقم چكار كنم ؟!! چرا مرا بيدار ميكنيد ؟ چه كسى است ؟ زلزله دو ريشترى ؟؟
    واقعا كه زندگى چقدر شيرين است ، بخصوص در اين زمانه ، هر نيمه شب بيدار ميشوم تا اخبار را  بخوانم ، ميل ندارم بشنوم ويا ببينم ،  بلى معامله اى چند صد  ميليونى بين سر زمين  بزرگ ايران و كشورهاى كافر ! پوشيدن مجسمه هاى بزرگ كار مجسمه ساز بزرگ دنيا در واتيكان كه مبادا به چشم نازنين مقام روحانيت صدمه بزنند !!! و اينكه التماس دعا داشتند از مقام اعظم رهبر كأفران ! خوب  بهتر است درز بكيرم ، بمن چه مربوط  است كه دكلهاى   نفتى ناگهان در ايران گم ميشوند وسر از درياى مديترانه در مياورند  ، ما تنها لرزش  وتكان أنرا احساس ميكنيم ، بمن چه مربوط است درست هنگام انتخابات  اين ولايت ، براى ساقط كردن  حزب  كنسرواتيو ناگهان تعاد زيادى دزد وفاسد وقاتل را كه به آن حزب وابسته اند پيدا ميشوند ، وبمن چه مربوط است كه آن گيسو بلند با هيبت تازه و پولهاى باد آورده از …..ميخواهد مقام رياست وصدر العظمى را به عهده بگيرد ، ودست آخر بمن چه مربوط است كه هر از گاهى چند دانش أموز در توالتهاى مدرسه در جايى كه بايد علم ياد بگيرند خودكشى ميشوند !!!؟؟؟ اينها ابدا بمن مربوط نيست ، آنچه مربوط است روز گذشت  پاكتى  در صندوق پستم يافتم كه از طرف دولت مردم دار  ومهربان براى همه پانسيونيستها فرستاده شده بود ، از خوشحالى نزديك بود ، خودم را وسط خيابان جلوى يك اتومبيل پورشه بياندازم ، بلى ( هشتاد سنت ) !!! درست فهميديد هشتاد سنت به حقوق ماهيانه من ويا ما اضافه شده بود !!!!؟وه ،،،،،،، پول كاغذ و پاكت بيشتر ميارزد  تا اينكه با پست سفارشى برايمان  اينهمه بزرگوارى را كه در طول اين سالها از بايت مالياتها ى جور واجور پرداخت  كرده ايم ، سالهاى بردگى و كار  ،  به رخمان بكشيد ، واقعا قابل ستايش است ،  حضرت عيسى بشما ارج بدهد !!!!
    فعلا سرمان گرم است ، مهم نيست چه كثافتى را بعنوان غذا ومواد غذايى از سو پر ميخريم و بلافاصله با چند لابى وبسته بتدى مستقيم أنرا درون سطل زباله خالى ميكنيم ،  ديگر سالهاست كه مزه شير تازه را نچشيده ايم ، سالهاست پنير ها ومواد غذايى  فاسد وگنديده وامانده درانبارهاى اروپا وامريكا سُوَ پر ها را پر كرده است ، سالهاست مشتى علومه خشك شده را بعنوان نان داغ ميخوريم از خمير هاى يخ زده ،  همه شكمها باد كرده وهمه هم اكثرا از بابت سرطانهاى دل وقلوه وروده اين زندگى زيبا ودوست  داشتنى را ترك ميكنند و يا اور دوز ميكنند ، مواد مخدر ومشروب بيشتراز مواد  غذايى پيدا ميشود 
    هر روز به هنگام ناهار ويا شام ، تلويزيون چهره هاىى از بچه هاى آواره و شكم باد كرده جلوى چشمانمان به نمايش ميگذارد تا أن لقمه هم راه گلويمانرا بگيرد و سپس دو تا پنج يوروى ناقابل از حسابتان با انجمن هاى نامريى كمك كنيد ، كنتس. ها ، دوشس ها ، لردها ، لرد زادگان واخير نور چشمى ها هم به اين گروه اضافه شده در انتظار كشيدن خون ما  ودلمه كردن أن درون شيشه ها روى مبلمان شيك در قصر هاى بزرگشان نشسته اند بيخبر از دتياى بيرون ، دتياى بيرون را ما بايد  اداره كنيم ، بردگان جديد ،.  با سگهاى تربيت شده ودرنده مجهز به آخرين سلاح ،بردگى هيچگاه از ميان نرفته است ، تنها شكل أن عوض شده و آدمهايى كه ميل ندارند خودرا ، وجودشان را روحشان را بفروشند وميل دارند پاكيزه باشند ،  بايد در رديف بردگان مدرن صف أرايى كنند ،
    همين ، ديگر هيچ، 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا / 27/1/2016 ميلادى 
  • مولانا شمس تبريزى 
    آن ره كه من آمدم كدامست 
    تا باز روم كه كار خامست 
    يك لحظه ز كوى دوست دورى 
    در مذهب عاشقان حرامست 
    اندرهمه شهر اگر كسى هست 
    وآلله كه اشارتى  تمام است
    گفتم مگر رهى است آسان 
    در هر قدمى هزار دامست 
    آواره دلا ، ميا بدين سو 
    آنجا بنشين. كه خوش مقامست 
    آن نقل. گزين كه جان فزايست 
    آن باده طلب  كه با قوام است 
    باقى همه بوى ورنگ و ونقشت 
    باقى همه جنگ و ننگ ونامست 
    خاموش كن وز پاى بنشين 
    چون مستى ، اين كنار بامست 
    اى مفخر دين شمس تبريز 
    جان ودل من ترا غلامست 
    سه شنبه 
  • معانى 
    معنى دوستى در زمانه ما دگر گون است 
    هركه اين سودا در دلش بوده وهست مغبون است
    گويا سالهاست كه مغبونم ، سالها در اين راه دگر گون شده گام بر ميدارم ،
    مانند هرشب از چهار صبح بيدارم وليست انسانهايى را كه در اين ما ه واين هفته از دنيا رفته اند پيش چشمانم رديف ميكنم ، عدهاى بيهوده أمدند ، بيهوده زيستند وسپس خوب از دنيا  رفتند، عده اى زندگى كردند و تا آخر با تمام دردها ساختند و سپس بادرد ورنج هم  از دنيا رفتند ، ماه بدى بود ، آغاز بدى داشت ، ديگر كسى نمانده كه بشناسم غيراز چند نفرى كه در زير سايه و پشت تصويرها پنهانند ومن تنها رد انگشت أنهارا ميبينم ، كم كم طبيعت انسانرا براى رفتن آماده ميكند ، أن شور وشيدايى كه در دلم شعله ميكشيد كم كم رو بخاموشى ميرود ، ديگرميل ندارم از أنچه كه بر من رفت بنويسم ويا بياد بياورم ، من ساده به دنيا إمدم ، ساده زيستم ، ساده هم هم خواهم رفت بى هيچ هياهو وجنجالى ، شايد شبى ديگر بيدار نشدم ، كسى چه ميداند ،
    روزى أرزو داشتم آخرين سفرم را انجام بدهم وآخرين سفرم بسوى وطنم بود ، امروز اين أرزو را نيز مانند تمام أرزوهايم از دل بيرون كردم ،وطن أن نيست كه بود ومردمش را ديگر نميشناسم  ،نه هيچكس را نميشناسم ، همه رفته اند خانه خالى شده ومستأجرين جديدى   در أنجا لانه كرده اند ديگر جايى براى من وفرزندانم نيست ، تنها وجه اشتراكمان  زبان بود كه آنهم كم كم تحريف ميشود مانند تا ريخ ، مانند كتابهاى قديمى  ومانند سر زمين بابل  ومانند قوم لوط ، من بر نخواهم گشت كه نگاه كنم ، ميل تدارم كه “سنگ” شوم  ،
    در اين گوشه چه خوشبخت باشم چه بدبخت ، گوشه اى است كه خودم انتخاب كرده ام براى آرامش وأزادى روحم ، روح اگر اسير باشد. جسم فايده اى ندارد يك لاشه بيهوده است كه أن را بايد حمل كرد ،  نه ! ديگر ميل تدارم به كذشته ها بر گردم ، حتى ديروز را هم فراموش ميكنم ، انسانهاى اين زمان بيهوده زندگى ميكنند ، زندگيشان بى معناست ، اسير مشتى  وسيله و يا اسباب بازيهاى شده اند كه بايد سر گرم شوند تا افكارشان محدود بماند ، همه عيش وعشق آنها با تعداد انگشتهايى است كه روى تصويرهاى مصنوعى آنها اثر ميگذارد  ، همه معناى زندگى آنها همين است ،نه بيشتر ، عشقها مجازى وقلابى ، آه هاى سوزناك ، ريا ، دروغ ، وسپس كشتن روح ويا جسم ، امرى عادى شده است .
    ديگر كجا ميتوان ” عشق” را معنى  كرد ، به آن شكل  داد واز ترواشاتى كه كم كم به قلب تو نفوذ ميكند لذت برد !  اينها چرنديات. واز نوع افكارپوسيده وقديمى است ، عشق يعنى همبن الان  باهم ميخو آبيم وسپس تمام ميشود هيچ يك مسئوليتى در قبال گفته ها ويا اعمال خود نداريم ، 
    ديكر شاعرى نيست تا بگويد ً عشقها كه از  پس رنگى بود / عشق نبود بلكه ننگى  بود /
    همه سياسى شده انده ، همه لباس رزم پوشيده أماده قربانى شدن در راه هيچند ، 
    ومن كجا هستم ! منكه ترا  دوست داشتم ، به عشقت دلبسته بودم ، حال هردو گم شديم تو در سراشيبى زندگى بى معنى خود. ومن با تمام قدرتم ميكوشم كه به أن معنا بدهم ، وتو نخواهى فهميد ، معناى أنرا درك نخواهى كرد ، تو ، و ديگران فرزندان حنگ وانقلابيد، همه چيز در زندگى شما دگر گون است ،من فرزند سر زمينى هستم كه شعر وشراب وشاهد  وعمل وتوظيفه  معنا داشت و مرا درخود جاى داده بود ، أن سر زمين نابود شد ، شعر به سكوت  نشست ، أوازها گم شدند ، بلبلان چمن از خواندن باز ماندند ، جويبارها از آب زلال
    خالى شد وبه تصوير نشست وبجايش خون روان است ،وتو آوازخون وخون پاشى را دوست دارى .پايان 
    ثريا ايرانمش، اسپانيا ، ٢٦/١/٢٠١٦ميلادى.
  • زلزله 
    تكان شديدى خانه ، وهمه اثاثيه وتختخواب مرا بشدت لرزاند ، خودم را به اطاق ديگر وروى بالكن انداختم ، از پشت بام صداى برخورد چيزى ميامد ، در ب گنجه ها تكان ميخوردند  حتى كليد پشت درب خانه تكان ميخورد ، ساعت  هنوز  به پنج  نرسيده بود ، سرى به بالكن  زدم ، گوشم را به ديوار همسايه گذاشتم ،نه ، صدايى از كسى بلند نبود ، أيا زلزله بود ، يا ارواح خبيثه ببازى درون خانه پرداخته بودند ، يكبار ديگر نيز روى صندلى راحتى خود نشسته بودم احساس كردم  صندلى تكان ميخورد  كسى متوجه اين امر نشد ، همه الان در خواب خوشند  تلويزيو ن با همان برنامه هاى نيمه شب بى محتوايش مشغول است هيچ رسانه اى تا ألان خبر از يك زلزه كوچك نداد تنها همه چيز تكان ميخورند ،نگران ويترينى بودم كه هداياى دوستان را در آنجا نگاهدارى ميكنم ، همه نشانى از مهربانيهاي گذشته دارند ، خيلى ترسيده ام  قلبم بشدت ميزد الان بكجا زنگ بزنم وسئوال كنم ؟ همه چيز أرام است  تكان خانه وتختخواب من واثاثيه بخصوص درب هاى كمد كه همچنان ميلرزيدند ، روى بام صداهاىى مياند ، تازه فهميدم كه تنها بودن ضررهاى زيادى دارد ، هميشه ميگفتم كه من زاغياران فارغ شدم ، دائما با دوست در يك خانه ام ، اما دوست هم رفته ، با اغياران هم رابطه اى ندارم ، شخصى نوشته بود : روزهايى كه سقف خانه ها چوبى بودند ،مهربانى  هم بود امروز دلها با همان سنگها يكى شده اند ،  در حال حاضر ميل ندارم عقلم به بن بست برسد ، كمى ترسيده ام ،اگر أوارى  فروبريزد ومن در زير خروارها تخته وكچ وشيشه مدفون شوم چه كسى  مرا خواهد يافت  ؟ فاصله ها زيادند ، جاده ها طولانى شده انگار كش أمده اند، آخ ، ميل ندارم هيچ راهى به بن بست ختم شود ،  من خيلى كمتر به عقب بر ميكردم ، اما امشب در اين گمان بودم كه اگر هنوز در ان خانه ساخته شده از بتون وآهن وشيشه هاى رنگى بودم ،،،، باز هم ميترسيدم ، زندانبانم هرروز شكنجه ام ميداد ، ديگر ميل ندارم آ ن راه را بپيمايم ،  برگشتن به عقب برايم رنج أور است ، روزى از روزها ، از دوردستها نسيمى خنك بر روح خسته ام دميد  دلخوش آن نسيم  بودم اما او طوفانى بود كه ميل به حركت داشت ، انرژى پر،  درونش را  لبريزكرده ، ميل داست همچنان بتاز د ،نميدانم چرا مرا انتخاب كرد ؟ ومن چنان دلبسته ووابسته باو شدم كه شب وروزم از هم جدا  نبود او هواى كوهستان بود او نسيم  رودخانه ها وآبشارهاى بلند و كشتزارها را برايم به ارمغان مياورد ، من با اونفس ميكشيدم بى آنكه هدف اورا بدانم ، همه حواسم بسوى او بر ميخاست ،بوسه هايم بر روى شيشه مونيتور نقش ميبست ،  گوشهايم غرق شنيدن آهنگهاى دلپذير  او بود ، ناگهان خاموش شد ، اين خاموشى پس از يك حمله وپرخاشجويى بوقوع پيوست ، نقش اوچه بود من در چشيدن ونوشيدند أبى كه برايم ميفرستاد خود شراب ميشدم ،  در عكسها گل ميشدم  حواسم  در هر گفته اى  پرده عشق داشت  به ناكامى  نمى انديشيدم،  من با او يكى شده بودم يك پيكر واحد ، آنكه با معشوق است ،دم از عشق نميزنند از عشق لبريز است وخاموش  وعشق را در خاموشى ميپرستد ، من ميگذاشتم او سخن  بگويد  همه احساس من  در او غرق ميشد ، دستهايش را لمس ميكردم بوى او در تمام خانه  پيچيده بود ، روزى  ناگهان اين بو گم شد ،  دلم ميترسيد كه چيز ديگرى  را بر زبان بياورد احسا س نامريى من بمن هشدار داد كه او  بلبلى است غزلخوان و بر شاخه درختان بسيارى نشسته وهمين أواز را ميخواند ،  ومن در خاموشى دل  نواى نى عشق را براى هميشه خاموش ساختم ، اين خاموشى  ،شبها ى زيادى در رگهايم مينشست  وهمه رگهايم همان تار چنگ شدند ، كه با هر تلنگرى به فرياد بر ميخواستند ،  خاموشى بر جانم نشست وتارهاى جنگ  همچنان مشغول  خواندن سرودى هستند بدون شنونده ،
    او مرا نديده بود كه در من پيچيد ومن از فشار درد تير ه وتار ميشدم ، درختان وگلهايى را كه دوست ميداشتم 
    لرزان وبرگريزان بمن مينگريستند ، ناله ام هرشب بر پنجره ها مشت ميكوفت ،  او مرا در خمره خيال تاريك خود زندانى ساخت ، سرانجام شراب شدم ، خمار آلود و سكر أور ، تا دوباره دلهاى تيره را به روشنايى روز مبدل سازم ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ٢٥/١/٢٠١٦ ميلادى برابر با پنجم بهمن ١٣٩٤ شمسى .
  • خانه 
    بيا جانا دل پر دردمن بين ،
    سرشك گرم  وأه سرد من بين
    غم مهجورى وبار  صبورى 
    همه برجان غم پرورد  من بين
    “جامى”
    واقعا گاهى از اينهمه صبورى و صبر وتحمل خود در شگفتم ، امروز روز بسيار بدى است برا ى من وما ، سر أنجا م آن ” زن” ازدرد  وغم إزاد و روحش به آسمان پرواز كرد ، من با تن تب دار در گوشه اى نشسته ام ،احتياج به هيچ پرستارى ندارم ، تنها به تيزى قله كوهها مينگرم و تحمل آنهارا ميستايم وخود نيز مانند آنهايم ، نه دلم از ترس ميلرزد  ونه از مرگ هراسى دارم ، در شگفتم از روحيه و بى تفاوتى مردم اين زمان ، تقصيرى  ندارند ، آنقدر خون ديده اند وآنقدر خون خورده اند كه برايشان يكى دو كاسه خون ديگرى بى ارزش است ، اما من هميشه  آغوشم به روى همه باز است و هنوز ميتوانم ناتوانانرا در آغوش بگيرم ، از افسرده شدن ودر خود ماندن وودرون  پيله خويش خزيدن بيزارم
    آنچهرا كه در اطرافم ميگذرد بياد نمياورم  حتى گناهان را نيز ميبخشم از ديدگان من انسانها تقسيم بندى شده اند من هنگامى كه از فراسوى آنها ميگذرم  عمل كرد أنها را  وزندگيشان را كه رو به خشكيدن ميرود ميبينم ، ميسنجم و سپس ميبخشم ، كسانى هستند كه خود نميدانند در محور سود وزيان خود ميچرخند وسپس خواهند سوخت ، خوشحالم كه هنوز شكوفايى انديشه هايم را هر روز ميبنم اگر چه پيكرم داغ وسوزان باشد ، 
    آن زن كه نيمه شب گذشته از دتيا رفت ، قلبش محكم بود وسخت از كار  ايستاد با آنكه تكه تكه جوارح بدن او از كار افتاده بودند  اما قلب مانند يك زن جوان در سينه اش ميكوبيد ، زندگى معمولى داشت اما عشق به فرزندان ونوه ها وعروسها حتى داماد نا بخردش را نيز درسينه داشت ، همه مرهون كمكهاى او بودند ،حتى همسايگانش ومن بحيرت ازقلبهاى سنگ شده اطرافيان هستم .
    دوستى نازنين از لندن با من گفتگو داشت وسپس پرسيد ، تو چگونه بين اين آدمها  مانده اى ؟ گفتم  بين هيچكس نيستم ، در خانه خودم و درب را به روى خودم بسته ام ،با خودم زندگى ميكنم بى آنكه ديوانه شوم و يا ديگرانرا أزار بدهم ، در ميان كلمات وحروف وكتابهايم و موسيقى غوطه ميخورم ، پرندگانم را دوست دارم آنها نيز مرا دوست دارند عشق ومهربانى در ميان اين فاميل كوچك يك امر طبيعى است ، عشق به همنوع ،عشق به انسانها وانسانيت ، دختر كوچك من دوشب  بر بالين  سر آن مرده  نشست بى هيچ هراسى ودرعين شلوغى از ياد من غافل نيست ، اين است معناى زندگى من ، پر مهمل زندگى نكردم ، در اين دنيا همه ميل دارند عقاب بلند پرواز باشند اما تا حد يك كلاغ شوم ميتوانند پرواز كنند  وقارى بزنند وزير صداى قاريان اشك بريزند ، آنها تنها گه گاه آسمان را ميبيند آنهم اگر برايشان بارشى  داشته باشد اين روزها دوستي ها وعشقها ومراوده  ها  بسته به معيار منافع است. ،همين ، نه بيشتر ، 
    بهر روى روان أن زن شاد با همه دردى كه داشتم شمعى براى او روشن كردم و سوپى  داغ براى خودم ، 
    بى مزد وبود ومنت. هر خدمتى كه كردم ، 
    اما از كسى نه مزد ميخواهم ، ونه منت ميكشم ، پايان 
    ثريا،. يكشنبه، ٢٤ ژانويه ٢٠١٦ ميلادى 
    (خصوصى ) !   
  • مرگها وآرزوها

    زمانیکه ما با جدیت تمام به دنبال  یافتن خواسته های خود میرویم حال باهر ایده ای ،  در آغاز فکرمیکنیم که پس از چند گام به آنچه که میخواستیم رسیده ایم  ،  وچند گام دیگر که برداریم در خم یکی از کوچه ها  آنچهرا که میخواستیم  درانتظارمان  نشسته است ،  واگر نبود حتما دریکی دو خیابان بعدی آنرا خواهیم یافت ،  سپس راهمان از کوچه ها وخیابانها به شهرها کشیده میشود وسر انجام به کشورهای غریب وناشناخته  ،  وهمچنان جستجوی ما ادامه دارد وکم کم از یادمان میرود که به دبال چه بوده ایم ،
    جستجوی های ما علیرغم پندارهایمان  با گم شدن ما پیوندی عمیق دارد ،  همچنان در جستجو هستیم  فلسفه ای . دینی ، ایمانی ، تنها چیزی که واقعا از دستمان میرود وگم میشود ، انسانیت وانسان بودن ماست .وآن احساس لطیف  درون سینه هایمان .
    در سر زمین پهناور ودوست  داشتنی من ، انسانیت جایش را به نوعی درندگی داده است ، همه درحال دفاع از خویشند با آنکه صاحب بسیاری از گفته ها وپندارها وامثال وحکم ها ونصیحت نامه ها هستیم آنهارا درون اطاقی به امانت گذاشته ایم وهمچنان میدویم ، به دنبال چی ، معلوم نیست . 
    آنکه جوینده است ویافته اش را یافته سپس روی آن مینشیند بی حرکت ، ناگهان اجل از راه میرسد که وقت رفتن است ،  مهم نیست چه چیزی را یافته ، فقط جستجو میکند آنهم بی ثمر ،  جستجو راهیست  گذرا برای هدفی گذراتر  ونا شناخته  ، انسان گرسنه به دنبال نان است زمانی که آنرا یافت پنهانش میکند وباز گرسنه است بی آنکه بداند اگرآنرا بخورد بطور یقین جایش خواهد آمد او این یقین را ندارد ، محکم آنرا نگاه میدارد تا کهنه شود  ، مانند هما ن مرغی که از تشنگی جان میداد درحالیکه درکنار دریا نشسته بود ومیترسید آب دریا با نوشیدن او تمام شود ، مرغ بوتیمار .
    دراین هفته چندان خبرهای خوبی نداشتم مرگ چند نفر که از دور میشناختم وآخرین را از نزدیک ، ویکی هنوز در حال کماست واطرافیان بدورش حلقه زده نه میرود ونه میماند ، همه خسته شده اند ،  کاری از دست کسی ساخته نیست مشتی استخوان پوک با هزاران کیسه ولوله ونخ روی تخخوابش افتاده است . ومن به خدایی میاندیشم که روزی اورا آفرید حال از بردنش اکراه دارد شکنجه اش میدهد ، امروز دارم به  واقعیتی میاندیشم ،  واز امکاناتی که طبیعت دراختیار ما گذاشته ،  که هیچکدام از آن امکانات را که بما نشان میدهند نمیبینم و تنها از کنارشان رد میشویم ویا آنرا مصرف میکنیم ، بیشتر آنها  با حقیقت فاصله ها دارد ، به عشق ورویا میپردازیم آنرا برای خود هدف میشماریم هنگامیکه به مقصود رسیدیم . باز به جستجوی دیگری میرویم ، وبخیال خود قدرتی یافته ایم که همیشه جستجو گر باشیم ، روزهایی بمن ایراد میکرفتند که چرااینهمه به دنیال شعر میروم ، من درشعر چیزهایی را میدیدم که درعالم واقیعت نبودند گم شده بودند ، زبانی بود گویا  شکستی درآن نبود هرچه بود واقعی بود واز دلی برخاسته ولاجرم به دلم مینشت  در شعر من همه نوع امکانترا میدیدم احتیاجی نبود به جستجو برخیزم  در اشعار حماسی ، عاطفی ، عرفانی  پنجره ای بود به روی بوستانی عطر آمیز وسپس گوش به موسیقی سپردم ، دنیایم را درانجا خلاصه کردم  ، همه نوع موسیقی را بگوش جان شنیدم وفرو دادم وخود شدم یک “نت” که احتیاج داشتم کسی مرا بنوازد ، اما این نت در زیر خروارها خطوط نامریی گم شد .
    امروز دارم به سرنوشتها میاندیشم ، به آنهاییکه رفتند وآنهاییکه درحال رفتند وآنهاییکه باید بروند . که خود نیز یکی از همان باید بروم ها هستم . اما دلم پر شور است ، میلرزد ، فغان دارد ، فریاد میکشد ، چه کسی را صدا میکند ؟   یک شبح ؟ یا آدم نامریی؟ ویا هنوز در انتظار است ، شاید منهم یکی از هما ن جستجو گرها باشم . کسی نمیداند . پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 23 ژانویه 2016 میلادی /
    اضافه ها ، 
    خبرهای خوبی ندارم ، شاید کم کم همین چند خط را هم نتوانیم بینویسم چرا که باید آندا لوسیارا به حکم قطعی داعشیان به آنها پس بدهیم !!!!! به کجا میتوانیم فرار کنیم ؟ به کجا ؟ ………..
  • بفرماييد شام !!!
    بازى  پر اشتهايى  است بازى ونمايشگاه  البسه ، لوازم خانه و گاهى مادر بزرگها هم كمك ميكنند به نوه هاى مامانيشان كه در آنسوى آبها وقاره ها به دنيا آمده اند ، حال دانشجو هستند ، تحصيل ميكنند ، زبان مادريشارا به سختى حرف ميزنند ، در عوض خانه ها لوكس ، آشپزخانه ها مدرن و اطاق خوابها راحت ! بياد دانشجويان زمان خودمان افتادم به بدبختى وسختى ، در يك كشور بيگانه ، در يك خانه پيرزن وپير ومرد پانسيون ميشدند ، در مصرف أب وبرق ، و ساير چيزها بايد حسابى صرفه جويى كرد ، بياد گلدان نعنايى خانم پانسيونر ميافتم كه هرروز برگهاى نعنايش كم ميشد. چرا كه دانشجوى مقيم ، برگى از أنرا با نان وپنيرش ميخورد ، همه آنها در حسرت يك وعده غذاى گرم بودند ، آنها كه دستشان به دهانشان ميرسيد گاهى سرى به يك رستوران ميزدند  بى آنكه بدانند چه بايد بخورند ، اكثرا سوسيس بود وسالار سيب زمينى و همراه با ًيك گالن  أبجو ، تخصيلاتشان را تمام ميكردند ،با شوق وذوق به سر زمين مادرى بر ميگشتند ،اما در صف مياستادند تا نوبت استخدام آنها شود ، بعضى ها براى خود كار ميكردند ، امروز دنياى دانشجويان فرق كرده آن سر زمين  ديگر دانشمند وتحصيل كرده نميخواهد ، مكتب   فيضيه باز است و دانشكده مداحى براه افتاد ، نور چشمي ها در خارج بكار خويش سر گرمند پا پا جان ومأمان جان. برايشان همه وسائل راحتى را فراهم كرده بين دو سر زمين  پل زده ودر رفت وآمد هستند ،
    عقلها بهتر از شعور ها كار ميكنند ، لزومى ندارد شعورى بيابى ، فقط بايد بدانى چگونه از هر مواد خامى بتوانى  يك چيزى بسازى ،  حال خاصيت دارد يا نه ،مهم نيست ، وآن ماده خام  فضليتهارا بايد داشته باشد  وتو با قدرت عقل أنرا مورد استفاده قرار دهى ، عقل وشعور با هم هيچگونه هم آهنگى ندارند با هم در تضادند ، امروز احساس ميكنم كه ميان روز وشب أويخته ام ،  وآنهمه خروش ومستى  كه در درونم ذخيره كرده بودم به پشيزى نميارزد ، بايد عقل ميداشتم وپيكرى براى خود ميساختم تا امروز بتوانم آنرا به نمايش بگذارم ، خود محو تماشاى پيكرهاى زيبا شدم ونشستن به ستايش آنها ، كم كم توانستم سنگهارا بشكافم  اما نتوانستم پيكرى بسازم  تنها آنهارا زخمى كردم ، شعور نهيب ميزد و عقل ميگريخت .
    امروز رير پاهاى ما شب راه ميرود ، تاريكى ، نميدانى گامهايترا را كه بر ميدارى در كجا پايين ميايند ، در يك سياه چاله ويا يك زمين  مسطح  ويا يك چاه عميق و ژرف ، بايد با  ترديد هر گامى را برداشت ، چشمانم بيدارند ، حواسم سر جايش نشسته ،  تنها نگاهم به آفتابى كه كى غروب ميكند ،  وشبى ديگر فرا ميرسد ،  چشمانم را به پاهايم ميدوزم كه درست گام بردارم ، راه من با همه فرق دارد ، امروز سراسر زمان برايم يكسان است ،  ميتوانم نگاهم  را به دور دستها بدوزم 
     دريارا از لابلاى پرده هاى كشيده شده ببينم كه أرام خفته است ، ميتوانم نفس بكشم ، ميتوانم راه بروم واز همه مهمتر ميتوانم بيانديشم ، عاقبت وغابت زندگى ابدا برايم مهم نيست ، گاه گهى صداى شيفتگى را از درون سينه ام ميشنوم اما آنرا خاموش ميكنم ، شيفتگى و دوست داشتن ، ديگر كهنه شده ، نخ نما شده ، هيچ آدمى  به درستى نميداند كه أيا ديگرى را دوست دارد ويا افكارش در نهان به دنبال شب است؟! شب مارا فريب ميدهد  ، گاهى  خورشيد هم مارا فريب ميدهد ، زمانى در تاريكى   دست  بسوى كسانى دراز ميكنم ، ميل دارم آنهارا با خود به زير نور و روشنايى روز بكشم ، گاهى دستم بخطا ميرود ، در انتظار فردا مينشينم و در انتظار گردش أن لأمپ كوچك ،كه چه موقع روشن ميشود و يك پاى انديشه ام در أنسوى زمان است  ودرانتظار  “، بيدارى ” هستم . پايان 
    جمعه ، ٢٢/١/٢٠١٦ ميلادى ثريا ايرانمنش ، اسپانيا .
  • تو ،جام بياور ومن جان!
    نميدانم خدا خودرا آفريد يا ما اورا خلق كرديم ، ميدانم كه حيوانات خدايى ندارند وأزاد در جنگل زندگيشان ميچرخند ، ميدانم كه امروز ما انسانها از حيوانات پست تر شده ايم واز مقام أدميت به مقام جانورى رسيده ايم ، جانورانى بزك شده وأراسته در سراسر هستى .
    از گذشته ياد كردن وفرياد كشيدن بيهوده است ، تنها روح  شكاف بر ميدارد ، هرصبح بياد آن روح پليد وشيطانى ميافتم كه تا حد يك جانور درنده وبيمار جان وپيكر مرا ازهم دريد ، چه روحى در او حلول كرده بود ؟ وامروز أن روح منحوس به كدام كالبد خزيده است ؟ زندگيش در تاريكى ميگذشت اما از تاريكيها دست دراز ميكرد وقسمت خوب روشنايي را براى بلعيدن به يغما ميبرد ، من با ترس ولرز از خداى ناديده راه پرهيز از ذره هاى به زمين ريخته او پرهيز كرده بودم !! او بسوى باد حركت ميكرد  با هربادى كه ميوزيد او نسيم را به درون سينه اش ميفرستاد ، او از نا چيزى خلق شد  سرانجام زمين وباد را نيز با خود يكى ساخت ، 
    آن توبه ديرين از أيين گذشته هنوز در خون من جارى بود ،  ومن نميتوانستم بدون وجود خداى ناديده به زندگيم ادامه دهم به آغوش مار خزيدم ، ودر انتظار نويد آن خالق گمگشته بودم  كه مرا از طوفان خشم خود دور نگاه دارد بى آنكه بدانم شيطان را سر راهم قرار داده است .
    من وجودم همه حقيقت  بود ، واو وجودش لبريز از نا مردى ،  هيچگاه نتوانستم به زبانى ساده به مردم اطرافم بگويم كه : مارى زهر ألوده ، شيطان مجسم ، در كنار من وشماست ، هنوز هم نميتوانم ،  وهر روز غمگين تر از اينكه چرا دل باو سپردم ،  وآن نيمه خودمرا نيز فراموش كردم ،  او سر انجام در أتش بى حقيقت خود سوخت و من تماشاچى بى تفاوت تنها خاكستر بد بوى  اورا جمع كردم ،  ودر خاكروبه دانى يك گورستان گذاشتم ،به امانت ، او گنديد، اما من زنده ماندم ، تا هر صبح كه چشم باز ميكنم ، به آن روح پليد لعنت بفرستم واينكار تا روزيكه زنده هستم  ادامه دارد .
    كسانيكه از دورا دور مرا زير نظر دارند  واز دور ميبينند  از روى أن خاكستر ميجهند   وتنها سر فرازى اورا ميبينند ، من شكست نخوردم ، ايستادم ،امروز كه پاهايم خسته شده اند ، فريادم نيز به أسمان رسيده ، همه انرژى جوانى من به هدر رفت در راه هيچ ، در راه مشتى گرسنه  كه تازه از راه رسيده  وسفره پر نعمت من گسترده بود . 
    امروز كجا هستند ؟ آن گرسنگان ديروزى كه هم دست دركاسه داشتند هم مشتان  گره كرده أماده بر پيشانى من وچشمان كثيفشان بر پيكر من دوخته در انتظار بودند ؟!
    امروز به دنبال آن پرنده بزرگ ، آن سيمرغ هستم تا اورا بپرستم وباو بگويم كه من همان ققنوس همان مرغ أتشين هستم ،وبا تو همراه و زير بال وپر تو به پروازم ادامه ميدهم ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، اول بهمن ١٣٩٤ / برابر با ٢١/١/٢٠١٦ ميلادى .
  • کابوس

    از یک کابوس وحشتانک بیدار شدم ، هوا بارانی  وصدای شرشر بارانرا که بر پنجره اطاقم میخورد شنیدم ، آه  ، خواب بود ، بیداری نبود ،  شب خیلی دیر خوابیدم سرم را با فیلمهای وحشتناک وبکش بکش گرم کردم زندگی روزانه وشبانه  ما همین است آدمکشی ومعلوم نیست این زمین بجای آب چقدر خون میخواهد ، بزرگان وآقایان یک درصدی در بالابالها روی کرات دیگر خانه هایشان را ، قطارهایشان را ، فرودگاههایشان را  وسرانجام باغچه هایشانرا ساخته اند واولین گل را که از باغچه فضایی  سر زده بود به زمین مخابره کردند ، آهان دلتان بسوزد ، باغچه مان گل داد ، زمین را برای ما میگذارند  تا درآن محبوس باشیم ویکدیگرا بکشیم ، تجاوز کنیم ، زمین میشود زندان آنها هرکه را دوست نداشته باشند به زمین میفرستند ، دیگر کسی دلش برای نیستان تنگ نمیشود ، دیگر نای نیست که بدمد  واز چشمه معنا  حکایت کند ، هنگامیکه دوباره چشمانمرا بستم تا شاید بخواب روم صورت زیبای زنی در نظرم مجسم شد ، صورتی مانند گل شگفته سرخ وسفید با چشمانی به رنگ آبی آسمانی گاهی ابری خاکستری روی آنرا میپوشاند ،  موهای انبوه طلایی که مانندابشاری گرد صورت اورا فرا گرفته بودند  ،چشمان یک دختر نه ساله که روی صندلی ایستاده بود با تور عروسی تا قدش به داماد برسد داماد مردی بیست ساله جوان وگردن کلفت زمین دار ، دخترک هنوز عروسک پارچه ای را که مادرش برایش دوخته بود دردست داشت واین عروسک را تا نه ماه بعد که اورا بخانه پدرش پس اوردند  در بغل داشت ،  او مادرمن بود ، مادربزرگ خیلی زود فوت کرد از ترس کشتار مسلمانان وغربت در دهکده اربا بی همسرش ، زن پدر  فورا دست بکار شد واین عنچه نوشکفته را به دست مرد دیگری داد ، تمام شب این چهره زیبا درنظرم بود ، تا بخواب رفتم ،  سعی دارم از سلسله ها وتصاویر بگریزم ،  میگذارم هر تصویری معنای خودش را بدهد  اما حلقه وار گرد هم جمعند  هیچ تصویری از او ندارم نه از جوانیش که عکاسی حرام بود ونه از زمیان پیریش که نمیگذاشت از چهره اش عکس بگیرند گویی میخواست نقش آن زیبایی را تا ابد در ضمیرش نگاه دارد  زندگی او خیلی بی معنا گذشت  ومرا نیز به دنبال خود کشید بی معنا میزیستم ،  تا که خود معنارا یافتم با آمدن اولین فرزندم احساس کردم همه زندگیم پر شده با آنکه خیلی جوان بودم وآنچنان ظریف که مرا عروسک مینامیدند اما این بچه بمن غرورو داد دیگر عروسک کسی نبودم ، یک مادر بودم ،  شاهینی فراسوی زندگیم پرواز میکرد  اما من نه به آشیانه او نظر داشتم  ونه احتیاجی به بلند پروازیها ، من مانند دیگران نبودم ، هیچ آرزویی نداشتم ، گویی همه دنیارا دردامنم ریخته بودند ،  نمیدانم شبیه کدام یک از خدایان بودم ؟ اما شبیه بقیه نبودم ، خودم بودم ، دستم از ایمان کوتاه بود هیچ ایمانی نداشتم تنها نیمه بهترخودرا خدا میپنداشتم خدا برای من معنای دیگری داشت نه آنکه روزی صد ها بار نام اورا به غلط ببرم ،  او نه در آسمان جای داشت ونه درون صندوقخانه مادر لای جانماز وقرانش ، او درمن نشسته بود ، فکرم را راهنمایی میکرد اندیشه هایمرا به دست او سپرده بودم واو میدانست که کجا باید بایستم وکجا حرکت کنم ، این دو نیمه هیچکدام از هم نفرت نداشتند با هم تشکیل پیکری را ، جلدی را داده بودند که مرا درخود گرفته بود /
    امروز همچنان مانند دیروز باقیمانده ام ، نه خیابانهارا میشناسم  ونه به آنها سر میزنم گویی از پشت سرم همهرا دیدمیزنم ومیبینم  بگذار دروازه خیابان وویترینهایش بسوی دیگران باز باشد ، من خیالمرا تقویت میکنم مهم نیست به کدام کوچه میروم ودرکجا ساکن میشوم ، سگونت ما دائمی نیست ، ابدی نیست مسافرانی هستیم که چندی دریک هتل اطراق کرده ایم وسپس راهی میشویم وبه حیرت از دل بی آرزوی خویشم وبه حیرت از حرص وطمع مردم این روزگار .
    باران همچنان ادامه دارد حال باید درانتظار ویرانیش نشست / امروز از یک دوست نادیده از ولایت یک فیلم دریافت کردم آوازی بود که سالها درخانه ما پخش میشد ، اواز مرحوم داریوش رفیعی همشهریم روانش شاد . وسپاس از آن دوست مهربان .پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 17/1/2016 میلادی .
    تکمضراب ” من مجبورم تنها از خودم بنویسم ، نوشتن از دیگران خلاف قانون است !! نام بردن  از دیگران جرم است  ! سیاسی هم نیستم .هرچند از آن مرد گیسو بلند چرکین که با پولهای باد آورده برای خودش کمپین انتخاباتی درست کرده ومیل دارد دراین لباس دزدی کند بیزارم ،  یا آزآن مرد با صورت شیطانی که بزرگترین فاحشه خانه دنیارا اداره میکند بشدت بیزارم اما اجازه ندارم بنویسم ازکجا پولهارا دریافت میدارند وچگونه میخواهند بر صندلی وزارت وریاست تکیه دهند آن هم با این هیبت ویران . بلی عقیده را بازگو کردن جرم  وخلاف قانون است !!! پایان ثریا.
  • از دو سوی سراب

    زخمی بر دل نشسته ، اما از کدام دوست ؟
    تیغی بر جان نشسته ، اما ازکدام خصم ؟
    امروز در من  آشوبی برپاست ، آشوبی نا شناخته ، میل دارم زانو بزنم وبه سرنوشت بگویم :
    با دشنه خونینت  آخرین زخمرا بر من بزن . تا بیفتم ،  تیغه های اولین، کاری نبودند ، هنوز سر پا ایستاده ام ، لبریز از بغض های فروخورده ،  حتی شکایتی نمیکنم ،  از فشار خستگی ، فریاد میکشم اما این فریاد  درگلویم خفه میشود ، افتخاری نیست فریاد کشیدن ،  آن شیر  بی زوال که خفته بود دردرون من ،  با چشمان باز و دهان  بزرگش میغرید  وطعمه هارا پس میزد ،  غرش او سهمناک بود ،  من  باسکوت خویش اورا آرام میداشتم وبرایش از سرزمینهای دوردست که امروز خیلی بما نزدیکتر شده اند ، از کوههای پربرف ، آبشارها  ودریاها  افسانه میساختم ،  برایش از زمزمه جویبار حرف میزدم اما خروش وغوغای او همچنان ادامه داشت .
    امروز ابر های سیاهی بر بالای آسمان زندگیم نقش بسته  ومن ار انتظار سیل ویرانگری هستم که دوباره هستی مارا به دست سیلابها بدهد ، 
    او ، آنکه درمن نشسته به پاکی  فرشتگان است ، نه خصومت را میشناسد ونه کینه ودشمنی را ،  او میل ندارد با دیوسیرتان در بیامیزد  او خواستار صلح ومهربانی است .
    به کوچه ها مینگرم ، لبریز از یادها وزمزمه های پر درد است ، چشمانمرا میبندم تا از ازدحام کوچه بگریزم ،  از ازدحام مردم بیدرد وخرید فروششان در بازار بردگیها ، من در قفس خود تنهایم ، با بالهای خونینی ، چه کسی خواهد توانست این پرده شب را از هم بدرد وبشکافد وپاره کند وبه خورشید اجازه نور بدهد ، 
    نمیدانم کچا هستم ، کجا بودم ، وبه کجا میروم ؟ 
    روزی پیکرم را آراستم در یک پرده پندار ،  با یک هوس ویا یک بانگ بلهوسی ،  از دریا غوغارا وام گرفتم واز آسمان برق آنرا  وچشمانمرا دوختم به برکه های وامانده دوردستها ، هر روز در من عطشی بود ، پایان ناپذیر ، امروز آنرا نیز به دست فراموشی سپردم ،  بازار از من قدرتش بیشتر است ، بازار خرید وفروش تن ها ووروح و وجان  ومن تنها نشسته ام بر لب یک چشمه خشک ، 
    آی ناشناس ، از تو هم  آخر دلم گرفت ، 
    تا چند درخیال  عمری  را هدر کنم 
    زین گفته ها  چه سود  که رنجم نهفته به
    خواهم  که بیخیال  تو یک چند سفر کنم 
    ——
    سفر ؟ بکجا ؟ راه بسته ، جاده ها بسته دربها بسته ، قلبها بسته  کسی طالب این میهمان ناشناس نیست .پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 18/1/2016 میلادی .
  • اشکنه !

    در این دهات ما ، که امروز تبدیل به یک شهر بیقواره شده ، همه چیز پیدا میشود همه کس بخصوص طبقه “جت ست” یا نوکیسه ها وتازه به دوران رسیده ها ، از همه ملیتها !  روسها ، عربها ، ایرانیان ، و .و .و. و. طبیی است  که انجمنهای  خیریه هم به دنبالشان روانند ، یکی از این انجمنها که من بطور تصادفی عضو آن هستم ، از ما خواست که هرکس غذای ملی خودرا پخته وبرای فروش در بازاری که در زیر یک چادر تزیین یافته برای فروش عرضه کند  وخوب پیداست  است که درآمد آن به خیریه میرسد ! 
    ای داد وبیداد ، حال من چه غذای سنتی بپزم ؟ دلمه که متعلق به یونیان است ، چلوکبای را که نمیشود برد آنهم متعلق به ترکهاست ، آبگوشت عربی است ، ژیگو فرانسوی است ، کتلت هم بنام فیلته روسی معروف است ، برش هم که روسی است ، گوفته هم که هلندیهای درآن استادند ، استیک هم انگلیسی است ، سبزی پلو با ماهی هم که نصیب ارامنه شده وآنها برای شب عیدشان میخورند واصلا متعلق به آنهاست ؟!   کو کوی سیب زمین وسبزی را هم اسپانیها بهترا زمن درست میکنند ، با بادمجان چکار میتوانم بکنم ؟ کسی اینجا کشک نمیخورد ! اصلا نمیدانند چیست ، مرصع پلو هم نمیتواتنم درست کنم چون نه وسیله اش مهیاست ونه  حوصله  دارم ، چلو خورش هم نمیشود برد سرد میشود ، نشستم فکر کردم به غذاهای ولایت !! ای بابا خود اسپانیولیها بهتر آنرا درست میکنند ، آه……. اشکنه ، سوپ فقرا ، سهل وآسان ودسر هم حلوا !!! 
    پاکت ارد را گذاشتم جلوی رویم ویک قابلمه بزرگ اشکنه باضافه چند گوجه هم درونش انداختم  ومقدار زیادی تخم مرغ پخته پوست گرفتم، !!!ویک دیس هم حلوا با تزیینات وشکلهای مختلف درون نان بستنی ،درون قیف بستنی ، آنرا بردم  ودر سکوت سر جایی که برایم تعیین شده بود ایستادم ، یک مجله هم  گرفتم وسرم را درون آن انداختم ، یعنی برای من مهم نیست ، کسی سر به میز من واشکنه من بزند یا نه ، اما از زیر چشم همهرا میپاییدم ، میدان لبریز از جمعیت شد ، از هرنوع حیوانی ، ببخشید آدمی درآنجا دیده میشد ، هریک سر میزی میایستادند  بوی میکشیدند  میرفتند  و غذایهای مکریگی طرفدار بیشتر ی داشت ، هندیها هم بد نبودند بنا براین  امکان نداشت  کسی سر به اشکنه من بزند ! 
    اما ناگهان دیدم چند نفر ایستاده اند .  به به وچه چه بلند شد فورا کاسه ای از اشکنه پر کردم تخم مرغ را وسط آن گذاشت با نان  وکمی هم حلوا ، هجوم جمعیت برای خوردن قابلمه اشکنه من بی حساب بود هرکسی پولی درون قوطی دربسته میانداخت ، آوه به به ، چه عالی ، چطوری اینرا درست کردی ؟ این سبزی چیست ، همه را گفتم غیر از آرد را !!!! قوطی پولم پر شد وقابلمه ام خالی  شاد وخوشحال قوی پول را تقدیم  “سیستر” کردم و روانه خانه شدم  با ظروف خالی .
    امروز عجب هوس اشکنه کرده بودم اما خوب  ….. کار سختی است ! نه؟ !!!پایان
    ثریا ایرانمنش ، یکشنبه .17/1/2016 میلادی . اسپانیا .
  • خدایان هم گم میشوند

    امروز شنبه است ، اما نمیتواند شنبه خوش خبری باشد ، زنی در بستر مرگ افتاده وتابوتش پشت درخانه اش درانتظار است ، همه اعضای بدنش از کار افتاده ، اما دلش هنوز کار میکند ، واین دل ، دل پهناور جایگاه عشق به انسانیت وکمک به دیگران بود.  لزومی ندارد در باره زندگی شخصی او بنویسم ، او هم مانند هزاران زن دیگر تابع ومطیع همسرش وسپس بچه هایش ونوه هایش بود ، عروس سابق او که از پسرش جدا شده  لحظه ای اورا تنها نگذاشته وتا آخرین لحظه درکنارش نشسته ومیگرید ، بی آنکه توقعی داشته باشد ، این دو زن برای من دراین زمانه نمونه دو خداوند میباشند ،.
    من کمتر کوشیده ام که دیگرانرا لخت وعریان کنم ، اما خودمرا چرا ، چون شاکی دیگری غیراز خودم ندارم ، باید آنقدر زیبا باشم که هنگامیکه لخت میشوم ودرآیینه خودرا میبینم عاشق خودم باشم ، این نهایت غرور وخودخواهی یک بشر است که تنها عاشق خودش باشد ، نه هیچگاه عریان به معنای واقعی نشده م وکمتر به آیینه نگاه کرده ام آیینه من انانهایی هستند که دراطرافم زندگی میکنند عده ای بی تفاوت مانند گوسفند بتو مینگرند وبامانند  بز اخوش سر تکان میدهند ، عده ای حواسشان پی کار دیگری است درحالیکه وانمود میکنند دارند بتو گوش میدهند ، بنا براین کمتر حرف میزنم ، وتنها نگاه میکنم .
    امروز با نگاهی  که به تختخواب  خودم انداختم ، ودر دل گفتم :
    سراسر جامه ها ، زیور ها ؛، حصارها ، گفته ها  وخیالهات .ونقشها ی تاریک وروشن گذشتند ، وباوفکر کردم که در زندگیش گم شده بود بین دو فرهنگ متضاد ، نیمی او سخت مذهبی ودر حد یک انسان سادیسم فناتیک بود ونیم دیگراو یک انسان آزاده اما بی اراده  هنوز بزرگ نشده بود ، و امروز من دریک آن  خودرا درمیان آن زیباییهای ساختگی  که درواقع پوششی برای پنهان نمودن شخصیتها ست ، یافتم ،  مندر میان زیباییهای مهار شده  زندگیم چنان پراکنده بود م که هرگز نتوانستم آنرا بهم بدوزم  ودر میان همه آن  صحنه های خیالی  ونقشها  ، هستیم گم شد ، امروز رسیدم به آن زیبایی درون ، وآن دوزن مهربان ، دو انسانیکه بی هیچ کینه ای در کنار هم سالها زیستند  ، آن مهربانی وآن سکوت وآن زیبای که  هیچ قدرتی نمیتواند آنرا برباید ویا به آن دست بزند  ، چیزیکه گرد زمان  نمیتواند بر رخسارش بنشیند  ، زیبایی که نیاز به آیینه ندارد ، ریبایی درون تحمل دردها در سکوت بی هیچ شکایتی ، 
    اینها انسانند ؟ یا آنهایکه من در اطرافم داشتم ؟ کینه آنها تا مرزها واز مرزها هم بیرون میرفت ، بی آنکه من گناهی کرده باشم ، بچه ها دوردهان بزرگترها رامیلیسدند ، ریخته وخورده های آشغالی که از دهان بزرگانشان میرون میریخت جمع میکردند وو با آن یک لقمه بزرگتری میساختند و به حلقوم خود فرو میبردند ، ومن چقدر خسته بودم ، هنوز خستگی آن زندان وشکنجه ها روحم را میازارد ، ترجیح میدهم درخلوت خود باخود وتصویر خودم باشم بی هیچ همراه وهمگامی ، امروز هیچکس خودش نیست همه جلد دیگری را بر پوست خود کشیده اند ، هریک ادعای خرد .ودانش دارد ، اما این دانش آموخته نیست یک کپی کج ومعوج بیقواره است ، تجربیات امروز من  یک شوق نسبی بمن میدهد  ودراین شوق گاهی میگریم ،  گاهی این شوق فوران میکند  ، ناگهان غباری میشود وبر چشمانم مینشیند وتبدیل به اشک شده جاری میشوند ، من همیشه به دنبال تجربه ها رفته ام وآخرین تجربه ام نیز برایم یک تابلوی نقاشی بود ، همیشه برای فرار راهی داشته ام ، بقول معروف برای روشن کردن سیگارم هم کبریت داشته ام هم فندک ،که اکر یکی روشن نشد از دیگری استفاده کنم ، من هیچگاه آرزوی تاختن ، شکفتن ، وزیدن، ورسیدن را نداشته ام ، گامهایم آهسته بودند گاهی با تفکر وزمانی بی هیچ تفکری یک سیلاب شده ام  ، سیلابی ویرانگر ، وباز از نو ساخته ام با همان پر بال ریخته که هنوز از شوق بر پیکرم چسپیده اند .
    تنها میتوانم خودمرا لخت کنم وبه معرض تماشا بگذارم ، برایم مهم نیست چه قضاوتی در باره ام میشود ابدا مهم نیست که مرا تا ارش بالا ببرند ویا فرش برزمین بزنند ، شعور آدمها بالا وپایین دارد.
    امروز این دوانسان ، این دوزن مرا بفکر وبه نوشتن وا داشتند ، خوشحالم که درمیان مردمان مهربانی زندگی میکنم دوستیشان واقعی ودشمنی ندارند ، بخدای خود سخت ایمان واعئقاد دارند ، خدایشان هنوز جایش محکم است  وآنها اورا در کنج خانه هایشان پنهان دارند ، گام به گام با او قدم برداشته اند ، تحمل او ، زجر او وخون او برایشان پر ارزش است . پایان
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ شنبه 16/1/206 میلادی 
  • خورشید گونه

    خورشید گونه
    ” سیبو : صدایش میکردند ، مخفف نامش بود ، سیبو یا سنبل ویا ؟! نه در آنجا  درآن شهر دورافتاده کسی غیر از نامهای مذهبی روی بچه هایش  نام دیگری  ،نمیگذاشت ، به همراه مرد بلند قد وخوش اندامی که لباس خلبانی پوشیده بود ، در خانه مادر بزرگ اورا دیدم ، بهمدیگر نگاه میکردیم ، یکدیگرا میسنجیدیم ، قد او از من بلند تر بود ، من هنوز خیلی کوچک بود م، ناگهان پرید ومرا بغل کرد وبوسید ، آن مرد قد بلند  دست در جیبش کرد وچند سکه درآورد وگفت بروید خوراکی بخرید ، امانه ، تنها نه ، او با چشمانش همه چیز مرا دید وخورد ،  دیگر ا زاین دشمن نا پیدا نمیترسیدم ، خواهرم بود ،  ودیگر پاهایم از گام زدن با او شکایتی نداشتند ، دیگر رفتن با او برایم یک شادی بود ، ودیدار آن مردان بخصوص آنکه قدش از همه بلند تر بود ، چه مهربان ودوست داشتنی بود  چشمانش گویی همیشه بیدار بودند ؛ تا رد پایی درون دلها بیافرینند ، رد پای یگانگی با همه انسانها ، رد پای آزادگی وخوشی ، برای همه ، رد پایی برای ضدیت با  هرگونه قدرتی ، قدرت درمیان دستان ” مادربزرگ: بود ، نه ! او زن دوم را دوست نداشت وهمیشه اورا ” آن پیرزن ” خطاب میکرد !! پیر زن تنها سی وچهارسال اداشت وپسرش نوزده سال ، خوب اتفاق عجیبی بود ، یک پسر نوزده ساله با یک زن سی وچهار ساله پیوند ازدواج میبندد با داشتن زن ویک دختر دیگر ، آنهم دختر امام شهر !!، جنایت بزرگی بود ، رسوایی بود !! همه درشگفت بودند که چگونه این زن اغوا گر توانست آن جوان زیبا روی را  برای خود نگاهدارد ؟   آنروزها همه تجربیات من  روی یک عروسک پارچه ای بود با چشمانش که بار وبسته میشدند ،  دیگر از دامن او پایین تر نمیرفتم ، تنها به چشمان آبی او مینگریستم ، گه گاهی با مژه های بلندش رویهم میافتاند ، این را همان مرد بلند قد وزیبا  ، عموی مهربانم برایم سوغات آورده بود ، او در پایتخت داشت خلبانی را فرا میگرفت ، گاهی هم پرواز میکرد ، مادربزرگ با آن عصای بلندش با چادر نماز سفیدش با  صورت درهم فشرده اش با نگاهی سر زنش بار مرا مینگریست ، هه ، یکدختر دیگه ، هه ، اما عمو جان چهار پسر داشت وآن یکی سه دختر ویک پسر ، دیگر جایی برای من نمانده بود ، آنهم از یک ” پیر زن” سی وچهارساله ، 
    سیبو مرا بغل کرد ، بوسید  وبا هم به کوچه دویدیم تا از حاج میرزا شکلات بخریم ، شکلات خارجی داشت سربازان متفقین برایش آورده  بودند ، واو آنها  را پنهان کرده بود ودانه دانه میفروخت !.
    مادردر آنسوی خیابان داشت با خدای خودش راز ونیاز میکرد ، واز خدا میخواست که همسرش  را باو برگرداند  زنان اغوا گر وعشو گر بد جوری این مرد رعنا وخوش لباس را احاطه کرده بودند ، سیبو رفت ومن دیگر هیچگاه اورا ندیدم وخبری هم از او نداشتم ، تا سالهای قبل از زلزله بم ، دانستم که با همسرش وبچه هایش در نزدیگ پادگان افسران زیر خاک مدفون شده است ، از آنر وز تنها یک عکس از شهر بم را از روزنامه ای جدا کرده ام وزیر میز کارم گذاشتم تا یادگاری باشد از ( سیبو) ، از خواهرم 
    آه مادر بزرگ ، تو چقدر نامهربان بودی ، وتا چه حد فاصله بین بچه هایت انداختی ؟!  هرروز دست به دعا برمیداشتی وبه دنبال خدای گم شده ات بودی ، خدایی که گم کرده بودی ونمیدانستی در میان سینه های پر مهر پنهان است ، رقیه بند انداز هنگامیکه میامد تا صورت پر چروک ترا بند بیاندازد دهان تو مرتب میجنبید وشکایت ازآن پیر زن داشتی ، همه شهر دشمن آن زن شده بودند ، درحالیکه پسر لوس ومامانی تو با پولهای او سوار کالسکه چهار اسبه میشد ودور خیابانها وکوچه ها جولان میداد ویادر جلوی درب خانه  “فانوس قرمز “میایستاد !!! آنجا همه چیز برایش مهیا بود از زن تا منقل تریاک ، هفته ها همانجااطراق میکرد اسبها خسته میشدند  ودرشکه چی برمیگشت تا اسبهارا به طویله ببرد ، مادر هنوز دست به دعا بود نماز شرا میشکست و میدوید تا از همسر فراریش خبری بگیرد ” درشکه چی سر تکان میداد ومگیفت ( هنوز همانجاست) ، من زیر آفتاب پاییز نشسته بودم نگاهی به پیراهن چرک عروسکم میانداختم واز خودم میپرسیدم چگونه باید لباس اورا بیرون بیاورم وبشویم ، میترسیدم دست به ترکیبش بزنم ، تنها به چشمان خفته او مینگریستم ، پس از آن تبعید به شهر پرخاشگری وخونخواران ودشمنی ها .  وامروز در یک شهر پر مجسمه ، با عروسکهای بزرگ پوشیده که هرکدام یک بچه مامانی در بغل دارند ، همه چشمانشان آبی وپوست صورتشان سفید است ، نمیشود  با آنها بازی کرد ، باید به آنها تعظیم نمود ،  شهری که دیگر حق ندارم از آن بیرون بیایم  گویی درهمین جا آفریده شده وهمین جا دفن میشوم ! بی انگاشتن خدای مادر بزرگ وخدای بی رحم مادر  تنها به خدای مهر وحقیقیت  ، مهر ونیکی میاندیشم  ونگاره های خودرا دوست میدارم ، وهمان نی بریده از نیستان هستی ام که درخود مینوازم . با هزار دالان تو درتو وآن چشمه معنا  که حکایتها دارم . حال سلسه های تصاویر روی یک صفحه مرا به زادگاهم وصل میکند :
    آهان اینجا با پدرم رفتیم ، 
    اینجا سیزه بدر رفتیم ، 
    اوف این باغ بزرگ سلسبیل است ، مرده شور ساکنینش را ببرد .
    این درختان خرما ، اوف چقدر دلم یک خرما میخواهد .
    این فرشهای گرانبها و بیاد پرده های دست دوزی شده خانه ، ” پته ” ها ، رو لحافی ها  وکرسی ، ووووووآنچه کشیدیم از بیرحمی تو بود ، مادر بزرگ !!!
    آری مادر بزرگ من امروز مانند تو هستم ، اما فرقی بین بچه هایم نگذاشته ام همه انها انگشتان دست منند ، همه یکی هستیم .ث
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . پنجشنبه 14/1/2016میلادی .برابر با 24 دیماه 1394 شمسی!
  • نیمه شبان ، تنها !

    درست است ، نیمه شب است ، خیلی ها دراین ساعت به رختخواب میروند ومن از ساعتی پیش بیدارم ، آب خانه قطع شده !!!! بی هیچ اطلاعی ، ویروس بزرگی روی همه صفحات مرا گرفته  کمتر میتوانم بنویسم !!! صفحهرا که باز کردم عیر قابل استفاده بود صفحه بعد وهمچنان با آن دنباله های که به دنبالم روانند مینویسم ، در تاریکی وروشن نیمه شب ، با 
    چراغهای کم نور ، خطوط قبل عوض شده اند ، همه چیز بهم ریخته ، مهم نیست همچنان  مینویسم ،
    برای فراموش کردن دردها ورنجها هیچ چیز بهترا زخود فریبی نیست ، سالهاست که چشمانم فریب را اندوخته ، سالهاست که درغلاف تنهایی خود میسوزم ، آرام چون شمعی که رو به خاموشی میرود ، سالهاست که پیامی از هیچ کس نشنفتم غیرا زرنگ فریب ،  تنهایی سفر درازی است ،  ومن سالهاست  که این قلمرو را میپیمایم ( دفعه سوم است که این صفحه خاموش ودوباره از نو گه خودش را میخورد ! سه زبان نفهم بهم افتاده اند ومن باید بین آنها فارسی را پیدا کنم )، قارسی که به دست همه دارد تکه تکه میشود  وفنا ، چه اصرار ی هست نمیدانم !
    سالها بود که فراموش کرده بودم دلبستن یعنی چه ؟ وهنوز هم به درستی نمیدانم ،  سالها تنها آشنایی بود وبس ،  سالها در این شهر هرزه ایستادگی کردم  وایستادم تا شبها روز شدند وروزها به شب رسیدند آنچه برای من باقیماند، نیمه  شبا ن بود ! سالها دشتها ودره ودریاهارا ندیده ام اگر هم دیده ام  نتواستم با چشم دل ببینم ، سالهاست درسکوت وزمانی در هیاهوی وفریاد برای هیچ ومن گوشم لبریز از گفته هاست ، ابدا از درنگ رهگذر نیمه شب نمیترسم ،  که صبح نیز فرا میرسد هم اکنون فرا رسیده ومومنین برخاسته اتند!!! تا برای چپاوول  وضو بگیرند  مهم نیست چپاوول مال واموال یا چپاول روح ، صبح هم درگوشه ای دست درکار است خواب  کابوس است میل ندارم به کابوسها ادامه دهم ، سعی میکنم آن درخت کهن وآن یادگاریهای دیرین را بکناری بیاندازم ، جوانه های امروزی سر درگمند و  آشفته حال  ومن نمیتوانم بباغ آنها سر بزنم وبوی عطر چمن زار آنهارا به مشامم برسانم ، ناباوری  خود نشان هشیاری است  من نا باورم ،  نمیتوانم  به دنبال پیام های واهی بروم ، اما گاهی برایم مسکنند برای فراموش کردن رنحهایی که جلوی چشمانم میرقصند ومرا تهدید میکنند ، مینشینم با قصه های شب ،  گویی همه حرفها وقصه ها باگوش من نا آشناییند ،  حال این خوابهارا چگونه تفسیر کنم ؟ به شعر پناه بردم  درآنجا گم شدم امروز شعررا هم به گه کشیده اند  همه اشعار با وقاحت نمام ترا به رختخواب میکشند ! روز ی میپنداشتم که روح صدق وصفا تنها در وجود ماست امروز صد هزار رنگ شده وتو یک رنگ نمیدانی با کدام رنگ روبرو شوی  ، ولباس من یک رنگ است زمستانها تیره وتابستانها ا سپید ، با رنگهای دیگر بیگانه ام زندگی من شب است وصبح روشن ، نه درتاریکی مانند موش کور ویک جانور روح دیگری بجوم ،
    ساعت چهار کنار این دستگاه لوکس !!! نشستم والان ساعت  شش ونیم صبح است ومن همچنان مغزم میجوشد :
    روح تو مرده نیست ، که دل برکنم ازاو،
    هرچند پیکر  تو خفته درمیان باغ دیگریست ،
    دانم که بامداد تو از راه رسیده است ،
    اینگ بدینگونه  دیده شب زنده داران است ،
    من بسته توام ، با قهر ومهر تو  وبا کوه ودشت تو .
    صبح دمید و خواب پرید .ث
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 13.1.2016 میلادی

  • زنی که میشناختم

    امروز نمیدانم چرا بیاداو او افتادم بیاد “میم” رنی تنها ، با همه فامیل هنرمندی که داشت اما تک وتنها دریک اطاق متروک در گوشه ای از یک آپارتمان قدیمی در لندن زندگی میکرد ، قلبش بیمار بود .چند بار مجبور به عمل شد ، بسکه قلبش مهربان بود با  چهارصد پوندی که از دولت مخیر وبزرگ بریتاینای کبیر میگرفت  آنچنان خودرا آراسته وبزرگ نشان میداد که گویی صد ها میلیون پاند در بانکها ی انگلیس به حسابش خوابیده است ، اکثر لباسهایش را از مغازه ها ی خیریه ودست دوم میخرید اما آنجا هم صبر میکرد تا حراج شند مثلا به قیمت چهار یا پنچ پوند برسند وآنگاه آنهارا میخرید با کمی دستکاری تور ونوار ومخمل آنها  رابشکل یک لباس عالی درمیاورد ، من خواهرانش را میشناختم هنر پیشه وآرتیست بودند اما کاری بکار او نداشتند اورا تقریبا بعنوان یک خواهر دور افتاده در گوشه انبارشان بعنوان یک شئی گذاشته بودند  برادرانش نیز هرکدام بکار خود بیکاری مشغول بودند !! 
    هر بار به لندن میرفتم سعی میکردم اورا ببینم ، زندگی او ومقاومتش در مقابل حوادث برایم بسیار جالب بود ،  مرا به ناهار درهمان اطاق کوچکش دعوت میکرد برایم آ ش رشته وآلبالو پلو میپخت ، برایم نوار موسیقی میگذاشت وبا عکسهای جوانی مادر وپدرش وخواهرانش دلخوش بود ،  آخرین بار که اورا دیدم گفت هفته آینده باید برای سومین عمل جراحی قلبم بروم اما خسته ام خیلی خسته ام ، طی چند نامه از همه دوسنانش خداحافظی کرد وگفت چون بیمار است دیگر از پذیرایی  آنها معذور میباشد ، گاهی احمد شاملو با دوستانش به آنجا میرفتند ودرهمان اطاق پارتی داشتند تا جاییکه شبی احمد شاملو درهمانجا دروان حمام خوابید وفردا کتابش را امضا کرد وبه او داد . وسپس راهی امریکا شد  .
    من بخانه ام برگشتم  چند روز بعد خواهرش بمن تلفن کرد که ” میم” مرد !!! به همین راحتی ؟ جنازه او ده روز روی تختی که هم کار مبل را وهم کار تختوا ب را برای او انجام میدا مانده بود وکسی نبود !!! چرا کسانی بودند که تنها باقیمانده او را از روی میز بالای سرش بردارند واطاقش را زیر رو کنند پتو ها وملافه هایش را به یغما ببرند اما با جنازه کاری نداشتند ، پلبس آمد سپس جوانی که از دیر باز اورا میشناخت ومرهون مهربانیهایش بود اورا برد وبخاک سپرد با یک تکه سنگ که بر بالای آن نام وتاریخ ولادت ومرگ اورا نوشته بودند ، او بیصدا زندگی کرد با مهربانی مردم را پذیرایی کرد  وبیصدا مرد !
    خواهرش که اولین شعارش این بود ( اول خودم .دوم خودم سوم خودم ) در ایران روی دست مردان بخاک سپرده شد با سر وصدا وتبلیغات ” آخر او هنر مند بود !!!!
    امروز بیادش بودم ، برایش دعا کردم نمیدانم چه ها گفتم ونمیدانم چرا بیادش افتادم هرچه بود باید برایش دعا میکردم که روانش شاد .
    این زنان  پر شهامت ومغرور را من در خارج زیاد دیده ام بدون همسر با کار در رستورانها ، هتل ها وحتی آشپزی برای دیگران خودرا سر پا نگاهداشته اند بی انکه به چیزهایی که داشته اند بنازند . بی آنکه بفکر خود باشند اول بفکر دیگرانند ، نمیدانم کدام یکی درست است ؟ پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . دوشنبه 11.1.2015 میلادی 
  • فروغ ….ومن 
    همه ميدانند ، همه ميدانند ،
    ما به خواب  سرد وساكت سيمرغان  ، ره يافته ايم 
    ما حقيقترا ، در باغچه پيدا كرديم ، در نگاه شرم أگين گلى  گمنام ،
    وبقا را در يك لحظه   نا محدود ،ًكه دو خورشيد. به هم خيره شدند ،
    ……….
    نام و نام گذارى روى اشخاص بسيار مهم است ، آدمها زير نام خود شكل ميگيرند ، بزرگ ميشوند و طالع و سرنوشتشان روشن است ، نام فروغ يعنى تا بتدگى ونام ثريا ، يعنى گم گشتگى وتنهايى ، فروغ تابش و درخشندگى خودرا تا ابد نگاه خواهد داشت وكسانيكه با زبان واحساس او آشنايى داشته باشند ، اورا ميستايند ،  كسى مرا نميشناسد ، منهم كسى را نميشناسم ، نه در أن ديار ونه دراين دوران ، ما هردو روحمان  طلب أزادگى ميكرد او جرئت داشت وفريادش  را سر داد،من در سكوت  ، نشستم و پنهانى سرودم ونوشتم از ترس محتسب ، 
    امروز براى فرياد كشيدن دير است ، وبراى آنكه بنويسم. خودم را در باغچه كاشتم ، نه دستهايم را  ، براى كسى مهم نيست   شرم من ، هميشه باعث سد زندگى وپيشرفتم ميشد ، سرخى گونه هايم به هنگام حمله شرم مرا رسوا ميساختند ، ولرزش دستهايم كه أنهارا پنهان ميكردم .
    امروز ديگر از پچ پچ كردن آن زنان ومردان كوته فكر وتهى مغز ابايى ندارم ، امروز به راحتى پنجره  هاى زندگيم را باز كرده ام ونفس ميكشم وتا توان در گلويم دارم فرياد ميكنم ، فريادى كه سالها در درونم خفته  وتوان بيرون أمدن را  نداشت ،
    امروز به راحتى ميتوانم از دستهاى عاشقم سخن بگويم وبنويسم ، ودر روى زمينى كه متعلق بمن نيست سرسره  بازى كنم ، امروز ديگر به تكامل رسيده ام ، ودراين تكامل چه رنجها بردم ، سر انجام اين عشق بود كه به فريادم رسيد ، عطر او وپيغام او ، پرده اى روى أن كشيدم كه كسى أنرا نبيند ،  وبه تماشاى پيكرش نشستم وعطر اورا از دور دستها به درون سينه مجروحم فرستادم ، اورا در يك بناى رفيع وبرج بلندى نشاندم تا از دسترس موريانه هاى گزنده در امان باشد ، او همچنان پنهان است ، ما هردو آن بإغ را ديديم  وبه فتح آن پرداختيم وآن سيب راچيديم   وهردو جاى دندانهاى يكديگرا بوسيديم ، يكديگرا بلعيديم ، من در جام شرابم عكس اورا ميديدم  واورا سر ميكشيدم ، در ميان حلقه هاى دود سيگار او ميرقصيد ومن محو تماشاى أن رقص موزون بودم ، او در من پنهان است ، كسى اورانمبيند ونميشناسد ، او عطر كوهستانها را  برايم به ارمغان آورد ومن خاك كويرم را باو عرضه داشتم ، هر دو از يك ريشه وتباريم ، هردو در قله هاى رفيع وبلند پرواز  ميكنيم  هيچكدام به زمين  نميانديشيم ، او در جلو پرواز ميكند ومن به دنبال او چون سايه اى روانم ، 
    من وفروغ  هردو به تكامل رسيديم ، اما كمى دير بود ،  اين تكامل . پايان 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ، ١٠/١/٢٠١٥ ميلادى برابر با ٢٠ ديماه ١٣٩٤ شمسى .
    تقديم به او كه ، سايه اش را  نيز گم كردم