Category: General

  • میان پرده

    یک نامه !
    سلام سرکار خانم آذرخانم ،
    امروز بر حسب تصادف مصاحبه های گوناگون شمارا دریکی ا زسایتها دیدم ، واینکه فرمودید دفتر چه خاطرات 12 سالگی خودرا نیز با خود به امریکا بردید ، نمیدانم آیا منهم سهمی درآن خاطرات دارم ؟ بطور قطع یقین ، نه ! شما سه ساله بودید ومن پنج ساله ، درباغ بزرگ خانم فخرالدوله در دروازه شمیران همسایه بودیم ، شما با پدرومادرتان آنسوی باغ وما اینسوی باغ وخود خانم فخرالدوله با خدمتگارش در سوی دیگر ، شما نوکری داشتید بنام اصغر وخانم فخرالدوله خدمتکاری داشتند بنام فاطمه ، من بیمار بودم  حصبه داشتم ، تنها کسی که به داد من رسید نزهت خانم مادر شما به همراه  مرحوم احمد خان نفیسی بود ، که مرا به دکتر بردند ویا دکتررا بخانه میاوردند ، دلیلش این بود که مادر من پس از طلاق وسر آمدن عده بلافاصله به خانه مرد دیگری رفت واین نهایت ننگ برای فامیل بود ، به همین دلیل همه اورا کنار گذاشتند اعم از جناب نفیسی بزرگ خانواده وهمگی ، من تمایلی نداشتم که بخانه  آن مرد تازه بروم اما میبایست میرفتم حصبه بمن کمک کرد مدتی در جوار شما بمانم ، روزی از روزها یک اسباب بازی  زیبای شمارا از دستتان قاپیدم ، یک کالسکه کوچک صورتی بود با یک عروسک کوچولو که درونش خوابیده بود شما بغل اضغر نوکرتان بودید نه گریه کردید ونه فریاد زدید ، تنها به دستهای خالیتان نگاه میکردید ، روبان صورتی زیبایی بر موهای فرفریتان بسته شده بود با یک پیارهن چین دار صورتی وکفش وجوراب ساقه کوتاه ، اصغر به دنبالم دوید ومن اسباب بازی را به درون حوض بیضی شکل بزرگی که دروسط حیاط قرارداشت ومملو از قورباغه وجانور بود انداختم وبه آنسوی ساختمان پناه بردم پشت سر فاطمه پنهان شدم اورا فاطی جون مینا میدم ، بیماری من خوب شد ومجبور شدیم بخانه آن مرد برویم دیگر شمارا ندیدم واز شما  وبقیه از اورانوس خانم نبپنون وعلی نفیسی بی خبر ماندم بیشتر آنها درهمان کرمان ماندند . ما از ریشه کنده شدیم ویک علف تازه در غربت بدون خاک باغچه ومهربانی وآبیاری باغبان هیچگاه ریشه نخواهد کر دواگر هم نیمه ریشه ا ی بکند این ریشه موقتی وشکننده واز بین خواهد رفت .
    شما بخانه روبروی باغ خانم فخرالدوله نقل مکان کردید ، ومن دیگر بزرگ شده بودم ، شما به لندن رفته بودید من شوهر کرده بودم وروزی از روزها به خانه شما رفتم در زمانیکه پدرتان شهردار تهران بود واز ایشان خواستم کاری برای من بیابند چون همسرم در زندان بود او کمونیست بود ومن بیکار ایشان مرا به بانگ ایرانیان معرفی کردند درانجا نیز مامورین ساواک مرا بیرون راندند ، داستان زیاد است اما دیگر هیچگاه نه شمارا دیدم نه پدرتان ونه مادرتان نزهت خانم را که نماینده مجلس هم شدند اما مهربانی ایشان برایم تا امروز درکنج سینه ام مانده وجزیی از خاطرات خوب منست اگر ایشان نبودند منهم تا بحال مرده بودم یکبار برایتان ایمیل دادم واین موضوع را یاد آوری کردم اما شما آنرا بیجواب گذاشتید ، حال امروز منهم مانند شما  دارم مینویسم اما نه درامریکا ونه درایران دریک سر زمین بیگانه تر از همه که با خارجیانی نظیر من چندان مهربان نیستند .  من شانس آنرا نداشتم تا زودتر برای تحصیل بخارج سفر کنم  هنگامی آمدم که چند بچه هم داشتم  ، حال من مینویسم بی آنکه آنهارا به دست چاپ بدهم ، میلی ندارم از وابستگی خود بشما حرفی بزنم چرا که چندان لایق نیستم نه مشهورم ، نه تحصیلات عالیه دارم ونه مادرم جای پایی گذاشت تا به آغوش فامیل برگردم ، شدم یک ستاره سرگردان خارج ا ز منظومه که تنها دور خودش میچرخد ومیگردد واین گردش را آنقدر ادامه میدهد تا خاکسترشود . عمرتان طولانی مبارزات شما قابل تحسین ومهرتان پایدار . ثریا .
    17/10/2016 میلادی
    چه بسا روزی شما چشمتان باین نامه افتاد و چه بسا صورت رنگ پریده وبیمار مرا بخاطر آوردید واینکه بیماری من واگیر داشت ! در اطاقی حبس بودم تب داشتم وموهای بلند سرم هرشب روی بالشم نقش بسته بودند ، نزهت خانم تا صبح بربالای سرم بودند وآب میوه تازه درحلقم میریختند ، روزی پرستاری از او پرسید دخترتان هست ؟ ایشان گفتند هیچ فرقی با دخترم ندارد دختر زیبایی است حیف است باین زودی بمیرد  ومن نمردم زنده ماندم تا رنجهای بیشتری را بزرگنتر از حصبه وتب آن ببرم دیگر پرستار مهربانی نداشتم .ث
  • وران کردن قبور

    چند صباحی است که دیگر 
    ذست از سر زندگان کشیده اند چون زندانها پر است وبجان قبور مردگان آنهم قدیمیها افتاده اند وسنگ قبرهارا میشکند اسید میپاشند رنگ میپاشند بهر روی باید تاریخ گذشته محو شود ،  وگذشتگان از ذهن جوانان امروزی بیرون بروند وآنهاییکه پا بعرضه وجود میگذارند مانند خودشان  رشد کنند .
    امروز ناگهان بیتی از یکی از اشعار قدیمی بر زبانم جاری شد که نمیدانم متعلق به چه کسی است ، اما آنرا دریکی از فیلمهای فارسی خیلی قدیمی با شرکت علی محزون وخانمی تازه کار بنام شهره که بعدها شهره آفاق شد ( فاطمه خانم) ! شنیدم :
    دراین عالم خوشی هارا بقا نیست 
    بکارت ای خدا چون وچرا نیست 
    یکی با خوشدلی روزش قرین است 
    یکی روز وشبش از هم جدا نیست 
    این انسان مقصر وسرتا تقصیرکار یعنی اینجانبه چون راهها وتونل راهارا بلد نبودم همچنان میان روزوشبم درگیرم از ساعت سه ونیم پس از نیمه شب بیدارم ، دروغ چرا ؟ میترسم بسکه درخانهرا میکوبند با نامهای مختلف ویا درون صندوق پستم به کاووش میپردازند دنبال چی هستند نمیدانم ، خوشبختانه شیشه ها دوبله اند ودرب خانه با چندین قفل ومیله وآهن بسته میشود وزنگ خطر هم بگردنم آویزان است پلیس هم درکنارگوشم نشسته  ، با این همه احوال میترسم . 
     فاطمه خانم که بعدها شهره وسپس نام دیگری بخود گرفتند از همین فیلم لیلی و مجنون معروف شدندوسپس آقای محترمی که گاراژ دار بود
     عاشق ایشان شد وایشانرا ( نشاند) برایش یک بوتیک هم دربهترین خیابانها باز کرد وگفت برو بچه خوبی باش ! اصغرآقا که کنارش عینک فروشی داشت با او آشنا شد باهم عروسی کردند عینک فروشی وبوتیک یکی شدند ، بعد هم بسته شدند چون آن آقای کاراژ دار دیگر عصبانی بود ، اما فاطمه خانم بلد بود دم اورا دید ، یک خانه برایش ساخت ویک سلمانی برایش بازکرد شوهرهم کنار دستش بود وبسراو قسم میخورد ، کم کم راهش را پیدا کرد خوانندگان ، سیاستمداران
     وغیره وارد خانه اش شدند بعضی ها تا صبح میماندند واز برکات پذیرایی خانم برخوردار میشدند ، بعد از وقوع انقلاب شکوهمند اسلامی ! شوهرش به زندان افتاد وخودش فراری ، کم کم پای به خانه بزرگان باز کرد یک طرف سفره ابوالفضل پهن میکرد وآش رشته میبرد به خانه ها ونامش نذری بود یک پایش در پاشنه در بازماندگان سلطنت ،  برای آنها آواز میخواند درمیهمانیهایشا ن وپذیرایی میکرد خلاصه خوب زیست ، نمیدانم زنده است یانه باید الان از مرز هشتاد گذشته باشد اما آنقدر صورت کشید وبدن صاف کرد که گاهی من باورم نمیشد چند ساله است موها گاهی بلوند میشدند گاهی سیاه وزمانی قهوه ای کوتاه با عینکهای بزرگ .وشیک ، گاراژ  دار مرد ؛ همسرش مرد اما او روی پولهایش نشست وخورد .
    حال من میخوانم که دراین عالم خوشیهارا بقا نیست / چرا برای عده ای خوشیها بقا دارند از ازل تا به آخر باید راهش را بلد باشی وسنگ قبرها را نابود کنی وفاتحه بی الحمد هم برای کسی نخوانی .علی محزون همبازیش همچنان مانند نامش محزون وبی خبر فاتحه دنیارا خواند ورفت بسرای باقی .
    عکس بالا  متعلق به مرحوم سپانلو شاعر است که قبر اورا  هم ویران ساخته اند .
    من تاریخم وتا زمانیکه مغزم کار میکند مینویسم وزندگی زندگان  ومردگان گذشته را به روی صفحه میاورم . تا کور شود هرآنکه نتواند دید. ثریا 
    دوشنبه 17 آکتبر 2016 میلادی / اسپانیا .
  • مرگ وزندگی

    ادامه بخش هفتم /نژاد برتر/
    او همچنان سر گرم حرف زدن بود ، گویی با خودش زمزمه میکرد ،  ابدا توجهی به سرد شدن قهوه وتاریکی هوای بیرون نداشت ، برگشته به همان بیمارستان وتکه تکه  همه چیز را بهم میچسپاند ،گاهی از مادرش که بسیار زیبا ودوست داشتنی بود میگفت وزمانی از پدرش که درنظر او یک قهرمان بحساب میامد !  اما درحال حاضر تنها چیزی که اورا دچار مشگل روحی کرده  همان ترس مخفی بود ، او در ادامه حرفهایش گفت :
    این ترس ووحشت مرا بطوری در بر گرفته بود که تنها فکرم این بود که جایی پنهان شوم ، اما میدانستم هیچ کجا مخفی گاه مطمئنی نخواهم یافت  ، گاهی به خودکشی میاندیشیدم ،  وفکر میکردم تنها با خودکشی  میتوانم از همه آن تهدیدات اطرافم خلاص شوم !  همه چیز وهمه کس مرا تهدید میکرد حتی صدای افتادن یک سنگ به دورن آب  رودخانه !.
    به موهای تک تک او که تازه  روییده بودند نگاه میکردم  پدرش  قبل از جنگ جهانی اول در اوایل نهضت ضد یهودی بعنوان یک یهودی  به درس دادن در مدارس  مشغول شد مادرش نیز یهودی واز اهالی سیبریه بود ، او عضویت درتمام سازمانهارا داشت ودر راه مبارزه  از هیچ کاری فرو گذار نمیکرد .
    مادرش از یهویدان سیبریه اما مقیم   ایرلند بود ،  پدرش در ضمن تمام مبارزات ضد یهودی  شرکت میکرد وهیاهویی به راه انداخته بود او میخواست ثابت کند که همه یهیویدان از نژادی پاک  از همان مردم شمال آریایی ، ایرلندی میباشند ومن با نگاهی به صورت پر کک مک او  انداختم با مژه های به رنک حنا وموهایی که معلوم بود همرنگ همان مژه ها میباشند . 
    باو اشاره  کردم قهوه ا ش سرد شده وکم کم باید کافه را ترک کنیم ، گویی از یک خواب طولانی ، یک بیهوشی بیدار شده بود نگاهی بمن انداخت وگفت :
    حال همه چیز را میدانی ، تو هم از نژاد پاک آریایی هستی ! با من همخونی ! هم مسلکی ، اینجا همه یکی هستیم ، تنها نباید نژاد بربر اینجا شکل بگیرد با آنها مبارزه میکنیم ، آنها را  میکشیم ! اینها بر پایه مذهب واندیشه موسی نیست یک خود جوشی است .آنها هیچگونه قرابت ونزدیکی با ما ندارند ، اعراب و افریقاییهارا میگویم  ، آنها با ما درتضادند ،  آنها نباید داخل نژاد پاک اروپا شوند .
    استدلالهای  او مرا دچار وحشت کرد ، من با موهای سیاه پوستی نسبتا به رنگ قهوه ای ، از کجا بدانم از کدام نژادم ، واین مرد بیمار روبرویم نشسته ، ومرا دچار ترس میکند ، گذشته از آن او دوسالی با مرگ ووحشت روبرو بوده بکلی مشاعر خودرا از دست داده است ،  خوب زندگی ما هم  مانند گیاهان است زود بزرگ میشوند ورشد میکنند وهمه چیز را میپوشانند  بخودم گفتم :
    شهامت داشته باش ، این تنها موجودی است که سر راه تو قرار گرفته وبی ریا ووراحت دارد با تو حرف میزند بعلاوه خاندان او محترمند ،  سپس رو باو کردم وگفتم :
    میشل ، ( نام فامیلش را فراموش کرده بودم ) ! خون هر انسانی  مانند بلور است  اگر هم درآن آلودگی  وارد شود  میتوان آنرا بخوبی دید خون انسان از اشک چشمان ما پاکتر است  وبه محض آنکه یک مورد نا مطلوب یا ذره وارد آن شود  شخص خود احساس میکند  ، خون تو همانطوریکه گفتی پاک است وآلودگیها از آن به دورند ، برخیز تا دیر نشده وهوا هنوز خنکتر نشده از انیجا برویم ، بیا بخانه من درآنجا یک چای داغ مینوشیم ودر کنار بخاری بیشتر حرف خواهیم زد ، قضیه نژادهارا هم فراموش کن همه ما بشر هستیم وبشکل هم به دنیا آمده ایم نباید با رنگ پوست وچشم وعقایدی  که انسانهای قبل بما منتقل کرده اند در بیفتیم وخودرا دچار ناراحتی کنیم ،  بیا برویم ودست اورا گرفتم از کافه بیرون آمدیم .
    پس از سالها بدبختی وتنهایی وآواراگی اولین مردی که سر راهم قرار گرفته وبقول خود مرا دوست میدارد از دسته نژاد پرستان واز یهودیان میباشد ، چگونه میتوانم با او سر ببالین بگذارم ، او سخت به عقاید پدری خود چسپیده ، با یک بلوز قرمزرنک ویک ژاکت سورمه ای روی آن با آن چشمان روشن وپوستی که زیر آن ذره ای خون دیده نمیشد ، بکجا میخواهم بروم ؟ این اولین باری بود که با یک انسان حرف میزدم ، درتمام مدتی که دراین شهر تاریک بسر میبردم با هیچکس هم کلام نشده بودم شبها دفترچه را باز میکردم ودرونش مینوشتم هرچه را که دیده بودم ویا میل داشتم که بدانم وببینم ، گاهی از روزها پیاده میرفتم شهر زیبایی بود همه چیز آرام وساکت ، مردم همه سرشان  پایین بود گویی خجالت میکشیدند درچشمان یکدیگر نگاه کنند ، اکثرا با دوچرخه میرفتند کمتر اتومبیلی را میدیدم اتوبوسها سر موقع به ایستگاه میرسیدند وآدمها مانند رباط در یک صف یکی یکی وارد اتوبوس میشدند همه چیز درسکوت میگذشت گویی در یک گورستان ، تنها میان مردگان راه میرفتم ، آه بیاد اتوبوسهای پر سر وصدا  در شهر خودمان افتادم که با اگزوز خراب ودودی که خیابانهارا پر میکرد ، هجوم مردم که هریکی میخواست زودتر برود صندلی را اشغال کند ، اینجا صدا از برگ درختان نیز بر نمیخاست وحال برای اولین بار هم صحبتی پیدا کرده ام که شعور بالایی دارد ……ادامه دارد.
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین “
    17/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا 
  • میان پرده

    دنیای ویرانه ما .
    دنیای مارا  چه کسانی ویران ساخته اند ؟ 
    مد سازان وکارکانجات مد وزیبایی ، زمین خواران بالفطره ومعابد ومساجد ومعبد ها .و آزانسهای ستاره سازی !!!
    دنیای مارا بیشتر زنان ویران ساخته اند چون به همه اینها احتیاج دارند ، زنان تنها ، بی پناه  ، از نظر جنسی وگاهی روحی بسیار ضعیف وترس ازدست دان همسر ومعشوق خانه وخانواده بی هیچ انرژی درونی وخود گرایی ، باین مکانها پناه میبرند  نذر ونذورات میکنند تا جاییکه بچه  شانرا قربانی مینمایند ، شعورشانرا گم کرده اند ، احتیاج دارند درتمام  نما دها حضور داشته باشند گاهی هم  ( ازترس) پنهان میشوند .به جادو جنبل پناه مییبرندند سرکتاب باز میکنند طلسم میخرند وبخودشان آویزان میکنند .
    جایزه نوبل روی دست  دکانداران مانده آنرا به باب دیلان هدیه میکنند چون دیگر ادبیات وادبی وکاشفی نیست ، ممکن است فردا درب خانه مرا هم بکوبند وبگوییند بخاطر این چرندیاتی که مینویسی جایزه نوبل چرند نویسی بتو تعلق میگیرد !! ویا برعکس ؟ از این روزها ست که میک جاگر هم جایزه هنری بگیرد ، آقای ال گور یک کره نقاشی کردند یک جایزه اسکار گرفتند !!  زنان مورد ودست آویز وابزار دست سازندگان مد شده اند ، یک لباس چپ اندر قیچی بی ربط میسازند ، مشتی بیکار به تماشا مینشینند ویک علف لندوک آنرا به نمایش میگذارد ، چون فلان هنر پیشه یک بلوز از آن مغازه خریده است فردا قیمتها هزار برابر میشوند ، دراینجا باید نقش آژانسهارا هم درنظر گرفت واین انها هستند که ترا به عرش میبرند وسپس  به ته چاه ویل سرازیر میکنند ، رسانه ها غذا میخواهند تا ما مردم گرسنه را سرگرم کنند ، هرروز یک قانون بیصدا وضع میشود ، چرا به فلان آدم توهین کردی ( زندان!! ) چرا به فلان نژاد گفتی خوشگل است  بازداشت ! چرا قانون یکی شدن جهانی را قبول نداری ؟ تیر باران ! چرا حرف زدی ؟ بردارش بکشید زبانش را ببرید ، کشیشها به بچه ها در تمام دوران تجاوز جنسی کرده اند ، ملاهای وقاریان درتمام مدت عمرشان کارشان بچه بازی وتجاوز به پسران بوده است ، با زنان کمتر کار دارند زنان مایه دردسرند یا عادت ماهانه دارند یا آبستن میشوند ویا حسادت میکنند ، پسران راحتترند آنهم هنوز ریش درنیاورده وهنگامیکه بسن بالا رسید ومتجاوز پیر شد کار بر عکس میشود ( امیدوارم فهمیده باشید ) !
    شهرت کاذب ، مانند حباب روی آب هرروز  میترکد ، مردم فریب میخورند  ، غذا نیست ، کمبود گندم ، ونا  ن بچشم میخورد سبزیجات دیگر درمزارع  رشد نیمکنند بلکه دربعضی جاها با زور هورمون بزرگ میشوند ،  با کمک فاضل آبها هوا آلوده است اقایان وخانمها از آلودگی وگرمایش زمین حرف میزنند اما باجت های خصوصی جا بجا میشوند ، کشتی هایشان میان دریا مانند یک شهر مدرن شناور   ایستاده وگاهی هم حرکت میکند ، توریستها به خرابه های ویرانه گذشته که از نو بنا کرده اند میروند وبخیال خود تاریخ را بچشم میبینند تاریخی وجود ندارد . هرچه هست دروغ است ورویا وبا کمک تکنو لوژی ، قرنها قهرمانان قلابی را میسازند وبخورد مردم میدهند سپس اورا برمیدارند دیگری را بجایش مینشانند ، وما زنها؟ ضعیف هستیم ، ترسو هستیم ، لباسهای شیک را دوست داریم جواهراترا میپرستیم ، ماتیک وسرخاب وعطر جزیی جدا ناشدنی از زندگی ماست اگر چه نان نداشته باشیم ، ملافه هایمان  باید ساتین باشند بسبک ستارگان قدیمی هالیوود ، فیلمهای آشغال بی سر وته را هرروز هالیوود تولید میکتد درآنها  بکش بکش ، با تکنیکهای محتلف ، اصول وقوانین ریاضی ، حکمت ، فلسفه منطق کم کم از مدارس وکتب آنها جمع آوری میشود ، منطق مال الاغ است فلسفه متعلق به دیوانگان است ، ببین فلان مدل با چند نفر خوابیده .فلان هنرپیشه چند شوهر کرده وکدام لباس برازنده فلان مدیست است ؟ همین کافیست دیگر مرگ میخواهی ؟ برو سیستان وبلوچستان واهواز وخوزستان ، تعداد اتومبیلهای لوکس ساخت چین وکره همه جارا پرکرده است همراه با عرق برنج وقرص برنج وسایر چیزها ، بتوچه که درخیابان صدها بچه گرسنه زیر باران خوابیده اند ، بتوچه زنی زیر چادر نمازش خوابیده چون پول ندارد کرایه اش را بدهد ، بتو چه ، که فلان مرد خودکشی میکند تا جلوی فرزندانش خجالت زده نشود چون نان نداشته ، بتو چه اینها بتو مربوط نمیشود برو ببین در  دربار سلطان ابن سلطان ابن سلطانهای جدید شعرا چه شعری را میخوانند برو یاد بگیر تا قانون   عروضی را فرا بگیری و درمدح آقا شعر بگویی ونسخه ای برایشان بفرستی وصله ات را بگیری  بقیه بتو مربوط نمیشود . اگر زیا دحرف بزنی جایت میدانی کجاست ؟ .
    آری میدانم کجاست ، درهمین جایی که هستم ، درانفرادی ، بادردهایم ودرمانهای خودم ودیگر هیچ .ث
    دیگر نه خورشید و نه مهتاب ونه ساحل 
    هیچکدام مرا بسوی خویش نمیخوانند 
    درخلوت شبانه  اطاقم غیر ازمن کسی نیست 
    شب سیاهست وهرشب سیاهتر میشود
    شب میگذرد وروزهای پر ملال درپیشند 
    قلبم درون سینه ام میتپد آرامش ندارد 
    بر میگردم ، تا درتاریکی دستی را که بر شانه ام نشسته
    ببینم 
    تنها خیال است ، خیال  وهراس 
    نه روحی از قدیسین نیست که بکمم من آمده 
    روح شیطان است که درتاریکی ایستاده 
    صورت ندارد ، لب ندارد ، تنها یک زخم 
    روی گونه اش بچشم میخورد 
    میخنددو وبیم خنده او  دردلم میشکند 
    فریادم چون یک زوزه بلند میشود 
    کسی نیست ، من تنهایم .ثریا 
    اسپانیا / یکشنبه 16 اکتبر 2016 میلادی 
  • بخش هفتم /بر فراز ابرها

    با خودم فکر میکردم که :
    هیچکس  نمیتواند از ما بخواهد  که از آن قدرت نامریی تواناتر باشیم  ، نه وجدان ، نه قانون  ونه مهر ومحبت  بشر به همنوع خویش ، هیچکس  نمیتواند بفهمد یک دختر جوان وتنها دراین کوشه شهر بیگانه  چگونه توانسته بدبختی هارا پشت سر بگذارد  وحتی لحظه ای از خداوندگارش نخواسته که باو کمک کند  تنها فکرم این بود که درگرداب نا امیدی غرق نشوم .
    در کلاس زبان پیشرفت کردم ، مقدار پولیکه در رستوران  به دست آورده بودم نگاه میداشتم وحقوق ماهانه نیز بحسابم ریخته میشد ، کارم را عوض کردم وبعنوان مننشی دریک دفتر توسعه ساختمانی بکار پرداختم ، حال سه زبان را بخوبی میدانستم 
    نامه ستوانرا بکلی فراموش کرده بودم ، ارام بودم ،گاهی از شبها از تاریکی وآسمان تیره بدون خورشید  به ستوه میامدم وبه پنجره کوچکی که از آن نوری ضعیف به درون اطاق میتابید خیره میشدم ، استودیو کوچکی که دولت دراختیار من گذاشته بود تنها یک تختخواب ، دو عدد صندلی چوبی ویک میز که هم روی  آن غذا میخوردم وهم کار میکردم ویک آشپزخانه که تنها برای پختن چند سوسیس ویا املت کافی بود ! در عوض  فضای سبز  بیرون بمن اجازه میداد که هر صبح نفسی تازه کنم ! گاهی باخود میگفتم :خیال کن این فضا متعلق بتوست واو دراطاقت دریک قصر بزرگ خوابیده ای !! بیشتر که جا نمیخواهی ؟!  اما این یک خود فریبی بود میل داشتم همه چیز را حتی روز گذشته را نیز فراموش کنم ، هم اطاقی بنگلادشی من درخانه ای پرستار یک زن مسن شد وعده ای درخانه سالمندان کار میکردند وعده ای هم  که دانشجو بودند در رستورانها بکار ظرفشویی ویا آشپزی ویا پیشخدمتی مشغول بکار میشدند ، به اینده آنها میاندیشیدم ، آیا آنها درپشت سرشان کسی را داشتند که چشم انتظارشان باشد ؟ ناگهان بیاد نامه ستوان افتادم 
    آه ، بهتر است فردا باو تلفن کنم واز او بخواهم باینجا بیاید من هنوز راههارا خوب نمیشناختم . به پدرم میاندیشیدم ، او خورشید تابان خانه ما بود ، مادرم وخواهر وبرادرم خاله جان عمه جان اوف  ، نه من تنها به دنیا آمدم دریک پوسته تخم مرغی شکل مگر هنگامیکه یک جوجه سر از تخم بیرون میاورد میداند که خواهر برادر وپدر دارد تنها مادر است که اورا حمایت میکند وسپس رهایش میسازد ، خوب من هم همان  جوجه تنها هستم که حال مرغی شده ام که میتوانم تخم بگذارم باید خروس را پیدا کرد !!
    به ستوان از یک تلفن عمومی زنگ زدم پس از مدتها گله وسایر گفته ها آدرس خانه امرا باو دادم ودیدم عجب که درآنسوی رودخانه زندگی میکند ، وقرار شد شب یکدیگر را دریک یک کافه کوچک ببینیم .
    واو آمد ، بدون لباس واونیفورم ، لاغر بنظر میرسید وموهایش را بسبک مردمان این سر زمین کوتاه کرده بود ، چشمانش کمی گود رفته وبنظر بیمار میرسید ، روبرویم نشست ، مدتی بمن نگاه کرد وسپس گفت :
    باورم نمیشود ، این تویی ؟ گویی غنچه ای پژ مرده ناگهان تبدیل به یک گل شگفته وزیبا شده است ، تکان خوردم ، مدتها بود که حتی از وجود خودم بیخبر مانده بودم در آیینه کدر وبخار گرفته حمام خودم بودم ، مدتی طول کشید  تا من دوباره خودم شوم واو شهامت از دست رفته اش را دوباره به دست آورد ، سپس ادامه داد :
    مدتها بیمار بودم ، پس از یک سینه پهلوی شدید دچار بیماری سل شدم ومجبور بودم که دربیمارستانی در بالاترنی نقطه میان بیماران بسر ببرم ، میان مرده ها ونیمه جانها ، دریک اطاق بزرگ وطولانی تختخوابهایی که شب پر بودند وصبح فردا خالی میشدند ، ویا روی صورتی را که ملافه پوشانده بود .
     »او گویی وجود مرا از یاد برده بود وداشت باخودش زمزمه میکرد  « 
    ادامه داد ، یکسال ونیم درآنجا بودم بدون اینکه کسی را ببینم ویا از خاتوداه ام خبری داشته باشم ، همسرم رفته بود ، دیگر کسی نبود گاهی از اوقات بیاد تو میافتادم واز خودم میپرسیدم الان کجا ودرچه وضعیتی هستی ؟  تا اینکه روزی از بیمارستان مرخص شدم واز لباس سربازی نیز استعفا دادم دیگر حاضر نبودم میان مشتی آدمهای خطرناک وبیمار روانی بعنوان یک سر باز بمانم یا آنها را کتک بزنم ویا کتک بخورم ، امکان پیشرفتی برایم نبود تنها یک ستوان بیمار بودم !  دچار نوعی ترس شدم  شهامت خودرا از دست داده بودم ، خیلی طول کشید  تا توانستم دوباره روی پاهایم بایستم ، درتنهایی بدون حضور کسانم نیمی در روسیه ونیمی در شرق وهمسرم نیز مرا رها کرده بود 
    او سپس برای اینکه بگوید هنوز شهامتی درمن هست لبخندی زد  وسپس ادامه داد :
    روزی به نزد پزشک معالجم رفتم وگفتم میل دارم با دختری که دوست میدارم ازدواج کنم ،  من هنوز جوانم ، میخوام مانند یک انسان واقعی یک خانواده تشکیل بدهم  میل دارم با دختری که میشناسم ومانند خود من است عروسی کنم اورا پیدا خواهم کرد .پزشک نگاهی از روی ترحم بمن انداخت وگفت :
    پسرم ، ما همه امکاناتی را که لازم بود درمورد تو انجام دادیم تو سلامت تراز همیشه وچابکتری  اما هر سال باید به پزشکی مراجعه کنی ویک معاینه دیگر از تو بعمل آورد ، این لازم است ، متاسفم که از فوج سربازان ووظیفه خارج شدی  حتما مقامات بالا ترا خواهند بخشید ، سعی کن غذاهای مقوی بخوری وورزش را فراموش مکن . وبیاد داشته باش که هر سال برای معاینه به پزشکی که آدرس اورا بتو میدهم مراجعه کنی .
    یک ترس نهانی ، یک خوف  بر وجودم سایه انداخت با لکنت زبان از پزشک پرسیدم چرا باید اینکاررا انجام دهم ؟ 
    درجوابم گفت  ، گاهی از اوقات این بیماری بر اثز کمبود مواد غذایی یا سوء تغذیه یا هوای آلوده  دوباره عود میکند این معاینه لازم است ، از مطب بیرون آمدم ………بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    16/10/ 2016 میلادی /.
    اسپانیا 
  • میان پرده

    من هیچگاه کشورهای اسکاندیناوی را ندیده ام وهیچگاه هم سعی نکردم که درباره آنها چیزی بخوانم ویا بدانم ، اصولا آنجا را  سر زمین  تاریکیها میخواندم چگونه ممکن است شش ماه تما م شب باشد وشش ماه تمام روز ، فصلها کجا میروند ؟ بهار چگونه پیدا میشود ؟ از سوییس بالاتر نرفتم .
    تنها هانس کریستین آندرسون دانمارکی ونوبل و برادران گریم را میشناختم  که آنها هم آلمانی سوئدی بودند ، امروز خیلی ازاین بابت احساس کمبود میکنم  بخصوص نوشته های آن دوست که دردست منست نشان میدهد که چقدر این سر زمینها پیشرفته وانساندوست بوده اند وحالا میفهمم که پس از وقوع انقلاب شکوهمند اسلامی ! چگونه همه سر بسوی این بهشت گذاشتند وچگونه باجیبهای داغ شده برگشتند ! اکثر آنها از هما ن جنوب شهر ویا شهر ستانها بودند که امروز صاحب جاه ومقامند .
    میدانستم که سوئد اولین کسوریست که به زنانش حق رای داد وکورتاژ را آزاد اسخت اما درعین حال دراین گمان بودم که سرزمینهای بی درو پیکر و آنچنانی میباشند ،  شاید هم باشند آنچه که مرا وادار باین  نوشتار ( میان پرده ) کرد این بود که این سرزمینها بر خلاف سر زمینهای داغ هیچگاه میل ندارند صاحب نامی شوند وبا باز مانده ای از خودشان بجای بگذارند تا نام آنهارا نگاهدارد مگر درزمینه کشف واقتصاد ، برعکس پسر عموهایشان هیچگاه نباید حتما پسری داشته باشی تا همه نام واموالت باو برسد ، زنان حق بیشتری را احراز کرده اند ، بر عکس سر زمین ما هیچکس نمیگوید که من فرزند فلان ابن فلان ابن فلانی هستم ویا نوه فلانی ،   بعقیده من اگر نسلی باید بماند برجای میماند واگر قرار است نابود شود واز بین برود میرود واین نسلهای کوچک وبیمارند که زود مانند یک ویروس رشد میکنند وسپس اطرافشانرا آلوده ساخته و با یک پوف امشی از بین خواهند رفت  اصالت را نمیتوان خرید ، حتی عده ای روی درختان نامشانرا حک میکنند ، در سر زمین پر گهر ما برای همین صیغه را رسمی ساختند  تا حرامزاده هایشان به رسمیت شناخته شوند ، برای همین چند زن وحرمسرا رواج پیدا کرد تا نامشان بماند، نامی که تنها کارش دزدی ،  کشتن ، بردن ، خوردن وغیره میباشد .
    خانواده مهاجری را میشناختم که تنها چهار نفر بودند یا پنج نفر معلوم نبود ازکدام سر زمین به کشور ما آمده ودرآنجا مقیم شده بودند ، یک مادر بود چهار فرزند ، آما آنچنان از ( خانواده ) حرف میزدند که گمان میبردی مثلا نسب آنها به پادشاه رومانی میرسد !!!  وما خجالت میکشیدیم بگوییم مثلا دایی مادر بزرگ ما میرزا آقا خان کرمانی بود ، کسی اورا نمینشاخت !! آهان همانکه سرش را بریدند ودورنش کاه کردند ، هاها هاها این اصالت نبود ! یا فلان  تاجر که معنی دیگرش دزد است آنچنان فرزندانش باد وفیس وافاده میکردند که نگو ونپرس کسی اهمیتی نه  به اکتشافات میداد ونه عقل وشعور . تنها سکه ها بودند که حرف میزدند وخورشیدرا نورانی تر میکردند .  امروز هم چیزی عوض نشده است همان فلان ابن فلان ابن فلانی دارد ممکت مارا تکه تکه میفروشد ما هم روزی مانند سوئد ونروژ ودانمارک وفنلاند  چند سر زمین را تشکیل خواهیم داد وزبانمان نیز تغییر خواهد کرد. 
    دراین سر زمین هم عده ای از کشورهای اسکاندیناوی  امدند مدرسه ساختند خانه ساختند اما زورشان بسر این قوانین احمقانه وبی ربط این مردم نرسید عطای خورشید درخشانرا به لقایشان بخشیدند ورفتند به نبال کشف ( سولار) قانون جنگل باید حاکم باشد مهم نیست تو کی هستی واز کجا آمده ای ، وایکاش شیر شیر بود نه روباهی پیر . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / شنبه 15 اکتبر 2016 میلادی.
  • خارج از کمپ

    بخش هفتم 
    سر زمین فنلاند بسیار زیباست ،  ومردمآنش همه مودب ساکت وهمه یک کتاب دردست دارند ، مذهبشان بیشتر لوتریان ویا بدون مذهب میباشند . وحکومت آن جمهوری است .
    شاید اگر دریک موقع دیگری بودم میتوانستم از اینهمه نعمت استفاده کنم ، اما سرمای شدید وبرف طولانی که از شمال شرقی وروسیه میامد و کمبود گرما ، گاهی میبایست چند دست لباس را رویهم بپوشیم ، ماهیانه  بمن ششصد _ کورون- میدادند واین پول زیادی بود برای من که جایی را برای خرج کردن آن نداشتم .
    در ناهار خوری عمومی با چند زن ومرد هموطن آشنا شدم ، یکی از زنان جوان در پی ساختن فیلمهای مستند بود ! ودو نفر جوان میخواستند به دانشگاه بروند ، رابطه هایما ن سرد بود ،  چندان تمایلی به دوستی با آنها نداشتم صابون چند هموطن منجمله خاله خودم بتنم خورده بود ، زمانیکه هنوز در وطن خودم سر وسامانی داشتیم وهنوز خبری از هیچ شورش ویا جنگی نبود ، من کتابی را میخواندم  بنام ( خورده بورژواها) که از ماکسیم گئورکی بود ، درسالهای آخر کتابهای روسی زیاد ترجمه میشد  وسپس خورده بورژواهارا در سر زمین خودم دیدم ،   خورده بورژواهای شهرستانی ، تازه به جاه وجلال رسیده  لباسهای محلی را کنار گذاشته ولباس های گرانقیمت مزن های معروف را میپوشیدند اما…مغزشان هنوز همان بود که درون کاسه سرشان جای داشت  هنوز آش نذری وقربانی کردن گوسفند وپختن شله زرد  واندختن سفره نذری همچنان رواج داشت برای هر کاریی نذری داشتند ! حتی برای درجه گرفتن همسرانشان ، سربازان قدیمی که حالا ژنرال شده بودند ، اوف بهتر است در این صندوقخانه را ببندم وبه آن فکر نکنم ، آخ ، ای ایمان ! کدام ایمان ، دیگر چیزی دردلم باقی نمانده بود ،  مجبور بودم لباسهای کلفت وپشمی بپوشم  ، روزی از روزها به یک فروشگاها بزرگ رفتم تا برای خودم خرید بکنم واز آن اطاق بد بود ومتعفن بیرون بیایم ، رفتار مردم با من خیلی سرد بود ، زبان نمیدانستم ، رویشانرا برمیگرداندند ، من دیگر برایم مهم نبود وخودرا به دست سرنوشت سپرده بودم ، کلاسهای زبان شروع شده بود وهر روز چهار ساعت به دو زبان فنلاندی وسوئدی اختصاص داشت با پشتکار عجیبی این درسهارا دنبال میکردم چرا که میل داشتم با فرهنگ آنها آشنا شوم .
    آن زن بنگلادشی بنظرم مشکوک میامد ، هرشب چمدانش را باز میکرد لباسهایش را بیرون میریخت ودوباره آنها را تا زده درون چمدان میچید ، حرفی باهم نداشتیم بزنیم چندان خودرا گرفته بود  که گویی ملکه شیبا برای یک سفر کوتاه  مجبور به اقامت دریک مسافرخانه کثیف وکوچک است .
    روزی از ااولگا خواستم اطاقی تنها بمن بدهد وبه زودی خودمرا از شر بوهای ادویه وعطرهای متعفن رها کردم .
    در کلاس ما همه نوع آدمی دیده میشد از همه سرزمینها عده ای پناهنده بودند واقامت دائم گرفت وخیالشان راحت بود  عده ای هنوز نگران ودر انتظار نام نویسی در دانشگاه هم به آنها اعتباری نداده بود .
    ناگهان سر وکله عده زیادی از هموطنان پیدا شد ، مغازه های ایرانی باز شد از کشک وصابون گلنار تا سدرو کافور !!  بسرعت خودم  را کنار کشیدم ،  تصمیم گرفتم روزهایم را به کاری مشغول باشم ، چه کاری ؟ پیشخدمت یک رستوران ، کاری مشگل بود اما بسرعت توانستم خودمرا جا بیاندازم ، زندگیم شبیه به قطاری شده بود که تنها یک واگن داشت ویک مسافر ، حال این قطار بکجا میرفت ؟ واز کدام تونل عبور میکرد ؟ نمیدانم ،  آنقدر هوا تاریک بود که همیشه میبایست زیر نور چراغ های کم سو کار کرد  احساس میکردم درتونلی دراز دارم ره میروم ، تونلی که پایان آن نامعلوم است ونمیوان فهمید به کجا ختم میشود.
    همه چیز را پشت سر گذاشته بودم ، دیگر نگاهی هم به پشت سر نمیانداختم ، درجلو هم خبری نبود غیر از برف وتاریکی .
    نمیداتم چرا روزی بیاد اولین زنی افتادم که درایران اعدام شد ؟ این زن نامش (ایران شریفی) بود وبجرم کشتن بچه ها ی همسرش  وسوزاندن وانداختن آنها به چاه به اعدام محکوم شد ، اورا به دار کشیدند واین اولین نمونه برابری مرد وزن بود ، زن در اعدام با مردی برابر است ، درزندان هم با مرد برابر است اما درجاهای دیگر همه چیز وهمه کار برای او ممنوع است حال من درجایی بودم که قدرت بیشتر دردست زنان بود ، این چه کار زشت وکثیفی است که طناب را برگردن موجود زنده ای بیاندازند اورا حلق آویز کنند ودستمزدی بگیرند ودر انتظار نفر بعدی باشند بی هیچ احساس شرم ویا جنبش وجدان .
    یک روز که از سر کار بخانه ام برمیگشتم  هنگامیکه درآپارتمان کوچک یک اطاقی خودرا باز کردم  پاکتی سنگین  روی زمین افتاده بود ، هراس وترس مرا دربرگرفت ، آنرا برداشتم وبه پشت آن نگاهی انداختم ، نام فرستنده نبود ،  با اندکی کنجکاوی آنرا باز کردم ،  نامه از یکی از همان دوستان کمپ بود که حال به پایتخت آمده ومرا یافته بود ، همان ستوان جوان ، منکه بلد نبودم همه آنرا بخواتم نیمی به زبان فنلاندی ، نیمی انگلیسی ، لرزشی سراپای وجودم را گرفت  ، چهره اش دربرابرم نمودار شد بخصوص آن روز که با ته تفنگ خود بر پشت آن مرد دیوانه کوبید وتقریبا اورا برزمین انداخت ، آه … این تنها نمونه از یک گذشته وسرگذشت دربدری من بود ، او با احساس محترمانه عشق خودرا بمن ابراز داشته بود آدرس خودرا نیر در پایین صفحه نوشته بود با شماره تلفنش ، خوب اگر میل دارم میتوانم با او تماس بگیرم . نامه درمیان دستهای لرزانم مچاله میشد ، باز میشد صاف میشد ودوباره مچاله میشد ، بخاری را روشن کردم وخودمرا به آن چسپاندم دندانهایم روهم کلید شده واز سرما یا از چیز دیگری میلرزیدم …….بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    15/10/2016 میلادی /.
    اسپانیا 
  • پاريس

    ايكاش رفته بودم ، رفته بودم به فرانسه ، ألان دوباره زد بسرم برخيزم واز اين شهر  واين دهكده نكبت بگريزم بروم در شهرى بزر گم شوم ، در ميان اين مردم احمق بى كله كه فقط. شكم وزير شكم برايشان مهم است وسپس از فاحشه خانه ها  بيرون بيايند وبه كليسا ونماز عشاء ربانى بروند . وشب دوباره سرى به خمره شراب بزنند ، حالم بهم ميخورد ، بلى حالم بهم ميخورد ، امروز از صميم قلب  أرزو كردم يكبار ديگر وسيله اى فراهم شود ومن به فرانسه بروم ، آنجا دوستانى هستند ، ميشود در شهر گم شد در ميان پاركها و وجنگل ، دا رم ديوانه ميشوم  ،  نه آفتاب نكبتبارتان  براى خودتان ، پلاژ ودريا مفت خودتان ، ميخواهم بروم ، وبهار خواهم رفت ، بهار در پاريس خواهم بود ، ديگر هيچكاه باينجا بر نميگردم حتى براى ديدن بجه ها اثاثيه را هم يا بفروشند ويا بين خودشان تقسيم كنند با چمدانى لباس ،ًچند كتاب و چند سي دى لپتاپ وموبايل ، بس است دنيارا در دست دارم ، بلى خواهم رفت ، ثريا ، جمعه 
  • آوارگی ، بس است

    روز گذشته ، در اطاقم نشسته بودم وداشتم بافتنی میبافتم ،  سخن رانی آقای مصداقی مجاهد قبلی را که حالا داشت در لباس یک سیاستمدار نمایش میداد وتفسیر میکرد از روی تابلتم روی تلویزون انداختم ، استکان چای جلویم بود وبه چرندیات ایشان گوش میدادم ، ناگهان زنگ در خانه به صدا درآمد ! چه کسی است ؟ 
    خانم سرایدار به همراه  آن پیر زن مفلوک  مردنی همسایه دیوار به دیوار  دم در ایستاده بودند ، پرسیدم چی شده ؟ 
    گفت لولی میگوید صدای موزیک تو بلند ست !!! 
    گفتم موزیک ؟ من موزیک گوش نمیدهم من دارم به اخبار گوش میدهم ، زن سرایدار رو کرد به پیرزن وگفت ببین ! صدایی بلند نیست  کجا موزیک است ؟ دلم میخواست آن چند شیوید بد رنگ وپوسیده زنکرا میگرفتم واز بیخ میکندم ، نمیدانستم عصبی باشم یا بخندم درب را محکم بستم درهمین ضمن دخترم آمد ماجرا باو گفتم او به زن سریدار زنگ زد تا ماجرا را بپرسد ، زن سرایدار با معذرتخواهی گفت نمیدانم بمن گفت صدای گورپ وگورب وسپس صدای ناله آمد گفتم شاید سنیورا حالش بهم خورده !!!! پیر زن بد بوی کثافت ودروغگوی دیوانه ، چهار فرزند ونه نوه دارد اما سالهاست غیر از یک خدمتکار هفتگی کسی به دیدارش نمی آید بعلا.ه اگر تو کر هستی ودر انتهای اطاقت نشستی چگونه صدای ناله مرا شنیدی ؟ تلویزوین را خاموش کردم بدنم میلرزید ، خانه ام زیر پای حیوانات دارد لگد کوب میشود وخودم دراین آپارتمان نکبت با این کثافتهای  تازه به دوران رسیده که از زیر چنک مذهب ودیکتاتوری فرانکو بیرون آمده اند حال صاحب چند دست لباس رنگی وتلویزیون زنگی شده اند وداخل اروپا رفته اند …اوف خاک برسرتان کنند که شما هم دست کمی از آن حیوانات داخل مملکت من ندارید . سیفون توالت را قبل از ساعت هفت نباید کشید سر وصدا کردن قبل از ساعت هفت ممنوع, است !! ساعت چهار صبخ بیدار شدم دوبار سیفونرا کشیدم وبا سرو صدا وادر آشپزخانه شدم قهوه درست کردم با یک تکه کیک آمدم به نوشتن وباخود گفتم اگر یکبار دیگر پایتان به دراین خانه برسد من دانم شما ، مرده شور ترکیبتانرا ببرند مگر من با قایق  آمدم وپناهنده شدم ؟ من با اتومبیل بی ام دبلیو با هشتاد هزار پوند از انگلستان اینجا آمدم ، خانه ام از دست رفت زندگیم از دست رفت همسرم رفت بچه هایم یکی یکی رفتند بخانه بخت ، من ماندم چند کتاب وجند دفتر ویک لپ تاپ حتی حوصله ندارم دیگر به موزیکی گوش بدهم ، تازه هنوز ساعت چهار بعد از ظهر بود شهرشما یکهفته سروصدای موزیک فریا وجشنهای شما خواب را از سر من بریده بود حال …. لابد چیز ی هست که من نمیدانم ، یا مردک الاغ درخانه زنگ میزند من از فلان مرکز مذهبی آمده ام شماره حساب بانکیترا بده تا هرماه ما بتوانیم هرچقدر میل داریم برداریم خرد تویی وپدرت !ایکاش میتوانستم بخاک خودم برگردم پاهایم  روی زمین سر زمینم محکمتر بود ، با تمام دردها بمن چه میرفتم گوشه ای از شهر شیراز یک اطاق کرایه میکردم وکتاب میخواندم نه دراین  سر زمین کثافت نمور با این قشر کولیها . پرودرگار کجا نشسته ای؟ نمیدانم تو هم گم شدی.
    جمعه 14 اکتبر 2016 میلادی /پایان دردد دل روزانه !!!!!
  • داستان ، بخش ششم

    وارد یک اطاق بزرگ شدم که دور تا دور آن را ملافه ولباسهای کارگری وسفره رویهم تا شده ، گرفته بود ودر وسط اطاق یک میز بزرگ اطو  با یک اطوی بخاری ! نگاهی به اطراف انداختم  ، گویی وارد یک بیمارستان شده ام بوی ضد عفونی بوی بد نم بوی همه چیز بود ، هوا هنوز تاریک بود خورشید را دیگر کمتر میدیدم گویی همیشه شب بود ، زیر یک لامپ کم نور ایستادم واطورا روشن کردم ، 
    دراین فکر بودم که :
    دوران طلایی بسر رسیده ، حال وارد دنیای دوم یعنی تاریکی شده ایم ، دوران خوبی را سپری کرده بودم ، در عصر طلایی میزیستم عصری که میتوانستم فیلمهای چارلی چاپلینرا ببینم ومیتوانستم به آواز خوانندگان گوش فرا دهم وجوراب ساقه کوتا به پاکنم با کفش ورزشی در میدان ورزش مدرسه بدوم ، میتوانستم عاشق شوم وبرای معشوق با قلم وکاغذ نامه بنویسم ، میتوانستم از کتابخانه شهر کتاب قرض کنم شبی چقدر ؟! ودو روز بعد آنرا پس بدهم وکتاب دیگری را به امانت بگیرم واگر پول تو جیبی ام کافی میبود میتوانستم کتاب خوبی بخرم ،  بلی ، عصر روشنایی وطلایی بپایان رسید حال درمیان این اطاق یخ زده ونمور …ناگهان درب اطاق باز شد وبانویی بلند بالا با یک مرددیگر وارد شدند ، داشتم میگریستم بی آنکه خود بفهمم ، زن با زبان انگلیسی زیر یک لهجه سنگین پرسید :
    دیگر چرااشک میریزی؟ 
    گفتم بیاد خانواده ام بودم !
    گفت دیگر دراینجا باید همه چیز را فراموش کنی ، ارزو داشتم باو بفهمانم که فراموش کردن خیلی از چیزها برایم امکان ندارد اما او نه زبانش ، نه فرهنگش ونه طرز فکرش با من یکی نبود ، او دراین گورستان تاریک بدون آفتاب زاده وبزرگ شده بود دنیای او درهمین وسعت خلاصه میشد ، باو گفتم :
    ببخشید مام ، من قادر نیستم اینهمه لباس را اطو بکشم اگر میتوانید مرا به اشپزخانه ببرید درآنجا مانند گذشته ظروف را میشویم این کار من نیست ، بعلاوه من عادت دارم بخوانم وبنویسم اگر در حد امکان شما هست یک دفتر چه ویا یک کتاب بمن بدهید شبهایم خیلی سخت میگذرد !
    نگاهی بمرد همراهش انداخت ، نگاهی به چشمان پراشک من ، وسپس بمن گفت :
    با من بیا  .
    خودش را معرفی کرد نامش اولگا بود  ، مرا به دفتر خود برد ، دفتر که چه عرض کنم یک اطاق کوچک لبریز از دفتر وکتاب ویک میز تحریر وسط آن ، سپس گفت میتوانی اینجارا تمیز کنی وهرچه میل داری بخوانی وبنویسی همه جور کتابی دراینجا هست .
    بوی نم ، بهمراه بوی کاغذهای ارزان قیمت وکتابهای قدیمی وکهنه که جلد آنها داشت ازهم میگسیخت ، آه خداوندا چرا همه چیز دراینجا کهنه وچرا همه جا تاریک است ؟ چرا خورشید نمیتابد ، از کجا شروع کنم منکه زبان این نوشته هارا نمیدانم واین کتابهای قدیمی وکهنه ! هزاران بار دست به دست شده ، سینه ام درد گرفته بود ونفسم کم بالا میامد ، دلم از اینهمه سرفه کردن  به شور افتاده بود ، نکند سل بگیرم ؟ بتازگی سر فه هایم زیاد شده بودند ومخصوصا سحرها نزدیک است که خفه شوم  اما چیز مهمی نیست آرزو داشتم پر وبالی مانند پرندگان بر شانه هایم سبز میشد وبه آسمان پرواز میکردم ، چرا خورشید دراینجا نمیتابد ؟ چرا همه جا تاریک است ؟ چشمانم خیلی کم میدید ،  زن یعنی بانو اولگا به درون آمد دردستش یک استکان قهوه بود با کمی بیسکویت ، بمن داد وگفت :
    برای سر زمنیت متاسفم ،  ما هم روزهای سختی را درجنگها گذرانده ایم ، من اگر پول زیادی داشتم دراینجا یک مدرسه برای زنان ودختران وبچه ها ی سایر کشورها باز میکردم  وشاید یک آسایشگاه برای آدمهای از کار افتاده ، اما همه چیز ما دراین سر زمین  تابع قانون است  ، روزی فرا خواهد رسید که تو پایت را به یک کتابخانه بزرگ وزیبا خواهی گذاشت ، سعی کن بنویسی همه چیز را بنویس ، یک دفتر چه بزرگ با چند خود نویس جوهری بمن داد با چند فشنگ کوچک که درآن جوهر بود .
    آه برای اولین بار گرمای مهربانی را با تمام وجودم احساس کردیم بی اختیار بسوی او رفتم وبوسه ا ی برگونه اش زدم وسرم را روی سینه های بزرگش گذاشتم سیل اشک برای اولین باز مانند یک رودخانه جاری میشد ، بگذار جاری شود ……..ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    14/10/2016میلادی /.
    اسپانیا .
  • خرد وخراب وخسته

    كاش تو بودى ، اگر الان بودى ، توهم در زمره سالمندان بازنشسته در كنجى افتاده بودى ودردى از من دوا نميكردى ،
    من ؟ خرد وخراب وخسته ، بدون هيچ عصاى پيرى  وهيچ وحشتى ،  تنها نفرت از دنيا دارم واز مردمش ، مانند موريانه هرروز از جايى درز ميكنند وروحم را آشفته ميسازند ، خسته ام ،
    نميدانم در كدامين نيمه عمر ايستاده ام،آنجا كه ستاره اى انتظار مرا ميكشد ؟ ويا أنجاييكه ” عشق” فرياد بر ميدارد ، 
    امروز در اين جهان ، قهرمان كسى است كه بتواند بدون هيچ چشمداشتى عشق بورزد ، امروز بايد عشق را خريد ، ساعتى لحظه اى روزى ، به هفته نميكشد ،ايكاش تو بودى با همان  شر وشور وبيقرارى ،هر گوشه دنيا كه بودى مرا صدا ميكردى  ألان من دريك نيزار ، يك سبزه زار ، زير باران ،  درانتظار يك فريادم ، مرا صدا كن ، مهربانم ،مرا صدا كن !
    نميدانم ستاره ام كجاست ؟ صبگاهان چشم باز ميكنم از يك خواب تلخ وشيرين ، وميپرسم امروز چه روزي است  ؟ 
    تا موعد خريد هفته چند روز مانده تا بتوانم بيرون بروم وميان أشياء زائد وبيهوده بچرخم ، 
    چراغ رهگذران خاموش است همه در تاريكى راه خودرا ميابند ، چكونه ؟نميدانم ، در دنياى كثيفى زندگى ميكنم ، ميان غولان ، ما ر ها و خزندگان و گزندگان ، ديگر سفر هم مرا بسوى خود نميخواند ، مهربانم ، ايكاش الان اينجا بودى يا در جاييكه ميدانستم هستى ، من هيچگاه بجستجوى تو بر نخواستم اما تو هميشه مرا ميافتى هركجاى دنيا كه بودم تو مرا ميافتى ، حال مرا پيدا كن ، مرا فرياد كن ، صدايم كن ، 
    من در چهار چوب فصلها گير كرده ام ، فصلها نيز گم شده اند روز كذشته با سندل  بيرون رفتم امروز بايد پوتينهايم رابيابم ، تنها دو فصل داريم ، سر زمينى كهنه ، وزاده ، مرده، زير فشار دكانداران دين ، كله ها سه گوش ، مغزها خشك  من درانتظار كدام  معجزه نشسته ام ، تا اين صفحه خالى را پركنم ؟ ثريا / اسپانيا / ١٣ اكتبر ٢٠١٦ ميلادى.
  • بقیه داستان /5

    قطار داشت به پایتخت نزدیک میشد ، سرما وسوزش باد وابری تاریک همه جارا فرا گرفته بود ، در ایستگاه پیاده شدیم درشهر هلنسیکی وماموری که مارا حمایت ! میکرد  به یک اتوبوس کوچک مارا هدایت کرد ، دلم گرفته بود ، قلبم سخت میزد ، بکجا میروم  وسر انجام چه خواهد شد ؟ هیچکس نبود تا جوابی بمن بدهد همه درافکار خودشان پنهان بودند ، عده ای افغانی ، پاکستانی ، ایرانی ، عرب سوری ولبنانی والبته از سر زمین لیبی که دیگر اثری از آن نمانده بود ، داشتم به تمدنهایشان میاندیشیدم تمدن وامپراطوری بابل ، ایران ، هه هه کدام تمدن؟ کدام امپراطوری ؟ هرازگاهی عده ای برای صاحب شدن قدرت وجمع آوری اموال بر سر ملتی میشورند وسپس جایشانرا به دیگری میدهند ،  گاهی به سخنان بی ربط وملال آور دیگران گوش میدادم ، صحبت از دلار بود وقیمت آن ! .
    به شهر نزدیک شدیم  به مرکز آن سکوت وتاریکی ، مارا به یک پانسیون بردند وهردونفررا دریک اطاق جای دادند هم اطاقی من زنی از اهالی بنگلادش بود ، بوی عجیبی میداد معلوم بود مدتهاسا که رنگ آب وحمامرا ندیده است ،  در انتهای راهرو دوش وتوالتها قرار داشتند ، مردانه وزنانه ، همه چیز از تمیزی برق میزد ، چراغهای کم نوری در راهروها انسانرا بیاد بیمارستانها میانداخت ،  دراطاق کوچک ما با دو تختخواب بود زنک فورا رفت جلوی پنجره وآنرا گرفت ، پنجره روی به دیوار باز میشد ! از آن زندان باین زندان ، ساندویجی بعنوان شام بما دادند بهمراه یک بطری کوچک آب ، در دستشوی قدرت اب خیلی کم بود مانند شیر سماور مادر بزرگ آب جاری میشد .
    بس خسته بودم روی تخت افتادم بوی نامطبوع آن زن که معلوم بود با عطرهای ارزان قیمت خودرا خوب عطر مالی کرده داشت حالمرا بهم میزد ایکاش عقلش بکار میافتاد ومیرفت زیر دوش ، زبان نمیدانست کمی انگلیسی را با لکنت وغلط بر زبان میاورد باخودش حرف میزد لباسهاش را جابجا میکرد ، مقدار زیاید اشغال ، سن او کم بود نمیدانم همسری داشت یا نه یا تنها بود !
    هنگامیکه انسان جوان است ،  ابتدا همه چیز بنظرش  یک بازی مشغول کننده میاید  وبی اهمیت به آن مینگرد  اما کم کم  حاکم بر وجودش میشود  ودر مغز وخونش مانند سم  یا دوده  تاثیر میگذارد دراین زمان است که انسان به یک تابلوی راهنمایی پر کرد وغبار مینگرد بنام گذشته  چیزهای روی آن نقش بسته اما کهنه است ودیگر نمیتواند سر آز آن دربیاورد . سعی داشتم همه چیز را به دست فراموشی بسپارم .
    من کم رو بودم ، صاف وساده  وپوست کنده حرفمرا میزدم ، رو به آن زن جوان کردم وگفتم بهتراست به حمام برود وخودرا بشوید وسپس بهتر خواهد خوابید ، شاید آن بوی گند کمتر میشد ،  لبخندی بمن زد وپرسید کجایی هستی ؟ گفتم اهل سر زمین باستانی الف ! خنده بلندی کرد وگفت نترس ، سر زمینت از من بدتر خواهد شد بوی تو هم بیشتر ! ولحاف را روی سرش کشید وخوابید .
    فردای آ ن روز مارا برای صبحانه فرا خواندند دریک سالن بلند وسرد پشت یک میزچوبی قهوه ای وصندلیهای آهنی سرد به هرکدام یک تکه نان یک قهوه یا  تی بگ چای ویک ظرف کوچک انگشتی مربا میرسید ! سپس بانویی به درون آمد اول با زبان خودش وسپس به انگلیسی گفت :
    از فردا همه باید سر کلاس زبان حاضر شوید وزبان فنلاندی ، سوئدی را فرا بگیرید تا بتوانید کار کنید ، از امروز هم هریک بکاری مشغول خواهید شد هرکس هرکاری را دوست دارد پیشنها کند ! .
    من سردم بود ، میلیرزیدم ، دستمرا بالا بردم وگفتم ” اطو کشی” !!! ……..ادامه دارد 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    13/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا /
  • بربریت !

    آنچه را که تو ساختی بر باد رفت ، وآنچه را که ما آموختیم نقش بر آب شد  .
    خیلی از آدمها به سگها حسد میورزند  این امر حقیقت دارد  امروز جنبه شرم آوری در آن دیده نمیشود  خیلی های میل دارند مانند یک سگ در پناه یک انسان آزاد زندگی کنند .
    روز گذشته دراین سر زمین روز ارتش وروز ناسیونال آنها بود دراین روز من با تماشای پرچمها که دراهتزازند ورژه سربازان ونیروهای مختلف کشور از جلوی جایگاه شاه رد میشوند ، بسختی دلگیر میشوم وگاهی گریه ام میگیرد بیا د رژه سربازان دلیر خودمان میافتم که به دست دیوانگان وهجوم وحشیان ماقبل تاریخ نابود شدند .البته حزب ” پودموس” هم که از طریق ترویستهای اسلامی دست بفعالیت زده وسط میدان کاغذ وقوانین را پاره کرد البته ( جزو حزب جدایی طلب کاتالونیا)  میباشد وگفت باین  روز ابدا اعتقادی ندارد بهمراه چند لچک بسر لجاره !! رژه در زیر باران شدید ادامه داشت طیاره ها درآسمان رنگ پرچم را نمایش دادند وسران بزرگ در کاخ میهمان شاه بودند ، ومن گریستم .
    در سر زمین وحوش وایران قبلی در استادیوم ورزشی در حین نمایش بازی فوتبال بین کره جنوبی وایران اول نوحه خوانی سپس سینه زنی وتلاوات کلام قران واز  همه بدتر بر بازوی ورشکاران بازو بند سیاه بستند ، خاک عالم بر سرتان بکنند تنها مسخره دست دنیا  شده اید همه خندیدند وشمارا به تمسخر گرفتند ! ان پسرک چلغوز” امید دانا  “نوچه خودشان هم با آن تی شرت چند تکه اش نمایشی از سالهای قبل  را ارائه داد که خیر همه  چیز بخوبی برگذارشد ، تما م ورزشگاه یکصد هزارنفری آریامهر که امروز نامش آزادی است !!! یک پارچه سیاه شده بود ، نه مردم نبایست هیجان زده میشدند ودراین روز منحوس ممکن بود دمشان میان پاهایشان بلرزد ! حتی درسرزمینهای وحشی وقبالیل آدمخوار این کاررا نمیکردند ، حالا فکر میکنم مگر رضا پهلوی دیوانه است که برود بر چنین مردمی حکومت کند سرنوشت پدر بزرگ وپدرش را وبرادرش را دید، منهم بودم نمیرفتم ، معلوم نیست این جانواران از کدام آزمایشگاه ناگهان مانند یک باد سمی ، مانند یک بیماری واگیر دار به سرزمین ایران زمین هجوم آورد ؟ شرم دارم بگویم ایرانی هستم ! واقعا شرم آور است . نه ایرانی نیستم خوشبختانه اسپانیایی هستم باعث افتخار منست اگر اینها هم ” خر” نشوند ومملکتشانرا به دست آن گیس گلابتون تازه مسلمان شده ندهند . 
    گویا پیش بینی های تبلیغاتچیان  ” بهایی ” دارد  به وقوع خود نزدیک میشود گویا بیت اعظم همچنان پنهانی در حیفا مشغول کار است ودنیا باید یکی شود یک دین ویک مذهب ویک فرمانده !  امروز کم کم داریم به همان مرز امنیتی نزدیک میشویم واز این روزها بقول رندی یک چیپس هم زیر پوستمان میگذارند وتعداد نفسها یمانرا  نیز میشمارند . خدا کند آن روزها من زنده نباشم تکلیف خانوداه ام چی میشود؟ تکلیف انسانهای نظیر من چی میشود ؟  واین احمقهای که تن به حقارت داده اند وبا پولهای عربستان مشغول تدارک یک جمهوری جدید هستند خبر از عاقبت کارشان ندارن تعدا د لچک بسرها هرروز درادارات زیاد میشود ودر پشت صندوقهای فروشگها وتعداد مساجد رو ببالاست . پس انسان کجاست؟ انسان کو؟ بشریت ناگهان بی سر وصدا نابودشد . ومن دارم دراین گوشه برای چه کسی نوحه سرایی میکنم وروضه رضوان میخوانم؟ آه ….. به کدام سو میتوان رو کرد  ومدد خواست ؟ دو دیوانه در امریکای شمالی دارند یکدیگرا تکه پاره میکنند یکی از یکی کثیف تر وگناهکار تر میخواهند دنیارا قبضه کنند ، آن دیگری در قطب وروی خرس سفید نشسته است ساکت وآهسته از زیر کارش را انجام میدهد ، در میانه عده ای مانند سگ وگربه بجان هم افناده اند ویکدیگر لت وپار میکنند بمب گذاری میکنند درعروسیها وجشنها نه درسینه زنیها وعزاداریها بشر دارد رو به سیاهی میرود همانطوریکه دیوار ورزشگاه سیا ه  پوش شد دیوار دنیا نیز سیا ه خواهد شد دیگر خورشید طوع نخواهد کرد چرا که خورشید هم خواهد مرد از همین حال گرمای اورا ذخیره میکنند . سیلاب روان است هرکجارا که میل دارند وبدردشان نمیخورد به دست سیلابها میسپارند هرکدام هم نامی واسمی دارند اکثر این سیلابها وطوفانها درجاهایی است که مردم بدبخت ناتوان زندگی میکنند ، نه آنها بدرشان نمیخورند . باید نابود شوند ، بهشت حیفا دست نخورده مانند یک زن زیبا بر دنیا نظاره میکند بیچاره عیسای مسیح به دست آخوندهای همجنس باز کم کم از صلیبش جدا شده به دست سیلاب داده خواهد شد وچماقدارن وآدمکشان مشغول درو ودور کردن معترضین میباشند همه باید ( صددرصد ) مسلمان باشند نه دین دیگری قبول نیست  نه ، نیست . ازما گفتن بود . متاسفم . گاهی واقعا میل دارم یک سگ باشم ویا یک گربه .تمام .ث
    ثریا ایرانمش / اسپانیا / 13 اکتبر 2016 میلادی /. 
  • اراذل واوباش

    ” میان پرده “!
     در زمان صفویه گروه سرخ پوشان یا قزلباشان اطراف حکومت را گرفته بودند تا مردم بجان امده سکوت کرده وسر جایشان بنشینند !
    دردوران شاهان قاجار آدمخوارانی دردربار بودند که درسته  انسانی را که خطا کرده بود پوست میکندند ومیخوردند وشاه لذت میبرد  وملیجکش برایش میرقصید و بشکن میزد .
    حتی در زمان حکوت ایزدی زرتشت هم مغان دستور دادند که مانی را درسته پوست بکنند وپوست اورا لبریز از کاه بکنند ،
    (( پرانتزی باز وبسته شد )) !.وما خیال کردیم انسانیم ازنوع متمدن آن !!!
    امروز درحکومت  ملایان وحمله دوباره اعراب به سرزمین ایران ( اراذل وچاقوکشان) که نماد آنها  درفیلمهای فارسی گذشته بچشم میخورد ودرنوشته وداستانها همه لوطی مسلک وطرفدار فرومایگانی بودند امروز بصورت مردانی در آمده اند که با چاقو واسلحه وفحاشی وکتک به مردم بیچاره حمله میکندد ، حتی به آن پیرمردی که درگوشه خیابان  گوجه کال سبزش را به معرض فروش گذارده  ویا لبو فروشی که با چرخه خود دور شهر میگردد ولبو میفروشد به آنها هم رحم نمیکنند .” سد معبر است ” برو کنار بگذار باد بیاد !!!
    این اراذل اوباش از قدیم وندیم در (قلعه ) وجنوب شهر وسیمیتری بوده اند حال بچه ها ونوه هایشان قد علم کرده جای اجدادشانرا گرفته اند .
    استاداستادان که چندی پیش  به رحمت خدا رفت همیشه تعدادی از این اوباشانرا درکنارش داشت از حسین شیشه خور تا عباس لاتی اینها نوچه هایش بودند وبادیگاردش !!!
    آن روزگار نیم بطری عرق سگی را سر میکشیدند وتسبیح به دست دهانشانرا کر میدادند وبه دنبال زنان ودختران وپسران جوان بودند .
    امروز هم همان کاررا میکنند بجای عرق سگی ویسکی دمپل مینوشند ، به مسجد میروند دستوراترا میگیرند وبه جان مردم بدیخت وبینوا میافتند وحکومت میل ندارد کسی مزاحمش شود سلطان ابن سلطان ابن  سلاطین با ملیجکش درخلوت نشسته وبه کاف وشعر های بی سرو ته  طرفدارانشان گوش میدهند  احساس شدیدی ناصرالین شاهی بایشان دست داده ودستور فرموده اند صدها مسجد درسراسر ایران بنا شود بجای مدرسه !
    سواد بی سواد ، آنچه ملای بالای منبر میگوید وحی خالق وازلی وابدی است وما؟  …….
    در خارج نشسته ایم به یکدیگر فحش میدهیم ، پرده دری میکنیم ، جاسوسی میکنیم ، حکومت  پول فراوانی خرج میکند تا این اراذل اوباش را بخارج بفرستد با تیغ تیزشان که بجان دشمنان وبقول خودشان منافقین بیافتند  .دنیای مسیحیت درسکوت خویش فرو رفته ولبخند ملیح وصدای کم قدرت حضرت عالیجناب پاپ بگوش مورچه ها هم نمیرسد ! خارجیان هم از ترس باج میدهند ! جنگ هم همچنان ادامه دارد .
    در گرما گرم هیاهوی  ریاکاران  
    من در بسترم  افتاده ام
    به تماشای دیگران 
    در پیشگاه  خدایی فریاد میکنم که ،
    دیگر قدرت خداییش را ازدست داده است 
    وبقول مولانا که این روزها او هم  مغضوب درگاه شده است :
    من ، میگفتم  که اصل جانست  ولیک 
    گرتن ، تن آن مهست پس اصل تن است 
    کو دیگر جانی ویا تنی ، کو دیگر روحی ویا احساسی ، این کارد تیزخونین بهمراه طلاست  که حکومت میکند .ث
    ثریا. اسپانیا / چهارشنبه 12 اکتبر 2016 میلادی و……روز ارتش اسپانیا وپاترون بزرگ بانوی پیلار !
  • ادامه …تیغه دوسر

    در کوپه یک قطار پستی  که مملو از آدمهای گوناگون بود وبطرف پایتخت فنلاند میرفت نشسته بودم ، برایم مهم نبود کجا میروم ودرکنارم چه کسانی زندگی میکنند ، نفهمیدم جنازه پدرم را کجا بردند وکجا بخاک سپردند ، برایم هم دیگر مهم نبود  درسکوت همه چیز گذشت ، حال عده ای را به فنلاند میبردند ، روبرویم مرد مسنی با ریش بلند نشسته بود ومرتب سیگار میکشید ، نفسم گرفته بود پنجره قطاررا بازکردم وسرم را بیرون بردم همه جا یکسان بود یک دشت سبز یا سفید باد سردی بگونه هایم خورد برگشتم ودوباره سرجایم نشستم آن مرد درتمام مدت سفر سیگار میکشید چند نفر دیگر هم بودند که نمیدانستم اهل کجا هستند .
    گارد مرتب بین کوپه ها درحرکت بود ، چشمانمرا رویهم گذاشتم وبه عالم دیگری رفتم ، به یک سر زمین آفنتابی کنار دریا ، کنار یک ساحل شلوغ ، با یک قهوه یا بستنی ، مدتها بود مزه بستنی را فراموش کرده بودم ، قهوه هم هرصبح یک پاکت کوچک با یک لیوان آب داغ ویک تکه نان وکمی کره ومربا برایمان میاوردند بعنوان صبحانه ، یک پاکت کوچک پلاستیکی هم درونش مثلا شیر بود ! چشمانمرا باز کردم دلم میخواست آن سیگار لعنتی را ازدست آن مرد میگرفتم وبه بیرون پرتا ب میکردم ، زن جوانی کنار من نشسته بود که چندان حالش خوب نبود گاهی بیرون میرفت وبرمیگشت هیچ نمیدانستم اهل کجاست موهای بور چشمان سبز وپوستی بسفیدی همان برفهای دوردست  دشتها داشت ، مانند یک تکه سنگ ، یخ وساکت  چشمانش  را رویهم میگذاشت تا دیگران را نبیند ، روبرویم دو مرد جوان نشسته بودند که اهل فنلاند ویا یونان ویا نمیدانم کدام سر زمینی بودند ، مرتب حرف میزدند آنها پناهنده نبودند آدمهای معمولی وازادی بودند که خوشحال وسر زنده داشتند بسفر میرفتند ،  درهمین حال یکی از آنها به زبان فصیح انگلیسی گفت :
    چقدر این یونیانان ، یا بقیه آدمهای وحشتانکی میباشند ،  چه بیکار ومفتخورند ،  اوف تنفر آورند ، همیشه بار دوش دیگری هستند ،  حالم را بهم میزنند ، بخیال آنکه من زبانشانرا نمیفهم ، مرتب با یکدیگر درباره (این موجودات نفرت آور) سخن سرایی میکردند .دختری که کنار من بود چشمانش را باز کرد وبا نگاهی خشمناک به آنها نگریست  سپس پرسید اهل کجایید ؟ 
    یکی گفت من اهل ایتالیا هستم ورفیقم اهل قبرس ، حالمان از این آدمهای درون راهرو که معلوم نیست از کدام گوری آمده اند بهم میخورد ! دخترک مانند یک شیر براق شد وگفت :
    حال منهم از شما بهم میخورد از هردوی شما ، من اهل فنلاندم وشما گروه گروه دسته دسته به آنجا سرازیر شده اید نژاد مارا بهم ریخته اید . منهم از شما  بیزارم وسرش را به پشتی تکیه داد وچشمانش را بست ، آن دو مرد از کوپه بیرون رفتند ومن دراین فکر بودم که دارم بجایی میروم که نژاد برایشان خیلی مهم است  واین درهم آمیختگی نژاد اورا عصبانی کرده است ، هیچ توجهی بمن نداشت گویی ابدا  وجود خارجی  ندارم ، من ، با موهای انبوه سیاه ، با پوستی بیرنگ  چشمانی که نمیدانستم درحال حاضر چه رنگی دارند ، اوه این زن یا دختر درباره من چه میاندیشید ؟  برایم مهم نیست باید بجایی بروم سر پناهی بیابم ،هنوز جوانم وقدرت جوانی را دارم ، بعلاوه حقوق پدرم را که دویست کورن میشد بمن دادند حال میتوانستم برای خودم یک آپارتمان بگیرم وسر فرصت بفکر کاری باشم ویا به سر زمین دیگری بروم ، اما باداشتن آن دفترچه آبی که نشان بیخانمانی وآواراگی وپناهندگی من بود تنها هرجا که مرا میبردند میرفتم ، نه دیگر از خودم ارداه ای نداشتم مانند یک برگ کاه روی آب خودرا به دست جریان جویبار داده بودم .
    بی اختیار بیاد آن صحنه ویران شده خانه وجنازه های خانواده ام افتادم ، بیاد کیفم که بر دیوار آویزان کرده بودم ، بیاد گنجه لباسهایم ، بیاد پدرم ، حالا کجاست ؟ افکار تیره ووحشتناکی مغزم را احاطه کرده بود بکجا میروم سرنوشتم چیست وزندگیم به کجا ختم میشود ، لعنت ابدی بر شما باد ، چه کسی جنگ را آغاز کرد ؟ چه کسی زندگی وخانه مارا ویران ساخت ؟ مرده شور شما ونقش شما ودین وایمان ومذهب شمارا ببرد ، شما جانوران کجا بودید که ناگهان از زیر زمین مانند زالو بیرون آمدید ومارا احاطه کردید؟ آه پدرجان هرشب نماز میخواندی ودست شکر گذاریت را به آسمان میبردی ، وسپس سرت رابه درون  کتابی فرو میکردی این پاسخ شکر گذاری تو بود ؟  با چه اطمینانی از خدای خودت حرف میزدی که مارا تنها نخواهد گذاشت !! با آـنهمه  شعور و اطلاعات بهترین کارتو نشستن درون آن کابین آهنی بود ، نه ، پدر دیگر از تو خدای تو هم بیزار شدم .
    سردم شد هوای سردی به درون  کوپه خزید ، پاهایمرا جمع کردم وپتوی کهنه چهار خانه ای را  که بمن داده بودند روی پاهایم انداختم هرچه باشد این پتو بوی پدررا میداد……….ادامه دارد .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .” لب پرچین” 
    12/10/2016 میلادی/.
  • بخش سوم از داستان تیغ دوسره

    مرجانه مدتی درسکوت نشست با دستهایش بازی میکرد ، سرش پایین بود وچکه چکه اشک مانند قطرات باران کف دست او میافتاد مژگان بلندش که هنوز از حکایت از زیبایی گذشته او میکردند قطرات اشگ مانند دانه های مروارید روی آنها نشسته بودند ، بی آنکه سر بلند کند گفت :
    قسم بخور هرچه را میگویم درست وعین واقعیت بنویسی ،
    گفتم به چه چیزی ومنبعی قسم بخورم به شرافت انسانی خودم سوگند یاد میکنم اول چرکنویس را برایت میفرستم هرکجاراکه غلط بود خط بزن .
    نگاهی بمن انداخت وگفت :
    مثل همیشه ، بیگناه ، معصوم وساده دل !
    درجوابش گفتم ساده دلی را سالهاست که کنار گذاشته ام اما معصومیت هنوز دردلم نشسته وبیگناه ؟ نمیدانم تا تو گناه را چگونه تفسیر کنی ؟ 
    امروز همه گناهکارند ، همه از دم حتی پدران ما ومادرانمان که در بیهوشی وساده اندیشی مارا بزرگ کردند وپنداشتند که دنیای فردایشان مانند گذشته است ، 
    شانه اش را بالا انداخت ، دستی محکم به رانهایش زد  وگفت :
    تو صاف وصادقی ، این گناه بزرگی است ، دراین زمانه ودرهردوره ای باید مانند روباه مکار بود ، خودرا معصوم وبیگناه نشان داد ومانند گرگ حمله کرد ومانند یک الاغ لگد پراند، میدانی ما اشرف مخلوقات همه محاسن حیواناترا درخود جمع آوری کرده .آنهارا در وجودمان کاشته ایم ، شاید به همین علت نام اشرف مخلوقاترا برما نهاده اند چون صاحب تمام خصوصیات حیوانی هستیم .
    جوابی نداشتم باوبدهم شاید او حقیقتی را بیان میکرد که من هیچگاه به آن فکر نکرده بودم ، سکوتی سنگین میان ما حاکم بود میخواست زخمی را که روی آن پینه بسته بود از هم بشکافد ، داشت فکر میکرد  ،نوعی خشونت وبیرحمی در صورت او هویدا شد درآن  لحظه فکر میکردم اگر کارد یا تفنگی در دست داشت به آن موجود خیالی حمله میکرد دندانهایش رویهم کلید شده بودند  سپس صوتش خشک وجدی شد وادامه داد :
    درآن محل یا کمپ پناهندگان عده ای میرفتند ومردم جدیدی جای آنهارا میگرفتند درست مانند زندانی که عده ای آزاد ویا اعدام میشوند ومردمانی تازه بجای آنها به سلولها میایند ، برای ما آنجا فرقی با زندان نداشت ، همه چیز طبق یک قاعده وقانون بود ، درمیان تازه واردین صداهای آشنایی بگوشم .میخورد ، جوانانی از سر زمین مادریم ، از عراق ، سوریه، ایران ، اکثرا مردان بودند زن درمیان آنها کم بود خانوداه ها جایشان جداگانه بود ومردان مجردرا باهم چهار نفری دریک اطاق اسکان داده بودند ، یک روز هنگامیکه از آشپزخانه برمیگشتم چشمم به مرد جوانی افتاد ، سرش را برهنه کرده  وموهای زبرش مانند خار روییده بودند چشمانش را رو به آسمان دوخته بود گاهی هم صلیبی روی سینه اش با دست میکشید ! گمان بردم از همان اقلیتهای سر زمینمان است ، اما نه ، یک مجنون از جنگ گریخته ، با خودش حرف میزد :
    خدایا ، معرفتت کجا رفته ، کنیزان وغلامانرا را جاه وجلال دادی ومارا باین روز انداختی وفحشی نثار خدایش کرد ، من ازآن سوی دالان بلند میرفتم ، چشمش بمن افتا د وگفت :
    آهای آبجی ! من محلی نگذاشتم ، گفت ج…. خیال میکنی نفهمیدم که هموطنی؟ ج….  سرم را به سوی بالکن بردم ستوان جوان ایستاده بود با چشمانم باو اشاره کردم ، او فورا پایین آمد مرد داشت بمن نزدیکتر میشد ومرتب میگفت ج…. مدتی زن ندیدم بیا …. که قنداقه تفنگ ستوان محکم بر پشت او خورد ومن فرار کرد بطرف اطاق .
    هنگامیکه به نزدیکی اطاق رسیدم جمعیتی را دیدم ، چه خبر شده ؟  چی شده ؟ 
    پدرم خودکشی کرده بود با سنگ بزرگی که درباغچه بود آنقدر بسر خود کوبیده بود تا شکاف برداشته وسپس جان داده بود ، حال اورا روی تختخواب مندرسش درازکرده ملافه ای سفید روی آن کشیده بودند ، مردم تنها تماشا میکردند ، من مبهوت واینکه مگر مردن تماشا دارد؟……..بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . ” لب پرچین “
    11/10/2016 میلادی /.
  • دلنوشته

     
    سایه به سایه م میامد ، 
    هرروز بعد از تعطیل شدن مدرسه جلوی در ایستاده بود من حرکت میکردم واو به دنبالم بود ، بی هیچ کلامی ، قدش کمی کوتاه بنظر میرسید  ،   اما صورتش بینهایت زیبا بود ، بینی کشیده رومی پوستی سفید با دوچشمان سیاه  موهای انبوه که بطرف بالا شانه کرده بود .
    گاهی گل سرخی به دست میگرفت به همراه یک نوشته ، من بی اعتنا از برابرش میگذشتم ، کلامی حرف نمیزد ، تنها مرا دنبال میکرد ، روزی برگشتم وباو پرخاش کردم ، اما همچنان ایستاد وگل را جلوی پاهایم انداخت .
    در آن زمان چشم ودلم به دنبال دیگری بود وکسی را غیراز او نمیدیدم ، کسی که هیچکس نبود تنها یک مترسک سر خرمن بود .
    سالها گذشت ، در اداره جغرافیایی ونقشه برداری اورا دیدم ، باز بی اعتنا بودم هیچ عوض نشده بود غروری داشت دست نیافتنی  دختران دیگر به دنبالش بودند ، کلامی حرف نمیزد همیشه درسکوت بسر میبرد اگر کاری داشت روی یک برگه سفید کاغذ مینوشت وبه دست سوپروایزر ویا مدیر میداد .
    کم کم باو انس گرفتم ، مانوس شدم  گاهی از ظهر ها که مجبور بودیم ناهاررا در اداره بخوریم با او سر یک میز مینشستم  ومیرفتم کنارش  ، ساکت بود ، بی هیچ کلامی ویا حرفی ویا سلامی  تنها سرش را تکان میداد .
    سلام کردم ، برنگشت تا نگاهم بکند ، از کنارش برخاستم ، چشمانش به دنبالم دوخته شد .
    روی یک برگ کاغذ سفید نوشت :
    من هم کر هستم وهم لال درس خواندنرا در کلاسهای مخصوص فرا گرفته ام ، اما ترا دوست دارم .
    به کنارش رفتم ، گونه اش را بوسیدم ، نوشتم :
    نامزد کرده ام ، درجوابم نوشت : 
    مهم نیست ترا دوست میدارم .
    باو گفتم : 
    منهم ترا دوست میدارم ، سرش را بالا گرفت ، گفتم :
    منهم ترا دوست میدارم 
    دستی روی لبانم کشید 
    روی یک تکه کاغذ نوشت 
    تنها دوست میدارم را از روی لبانت خواندم .
    دوره کار آموزی ما تمام شد ، او به امریکا رفت ، امروز پشیمانم ایکاش درهمان زمان اورا انتخاب کرده بودم ، چون نمیتوانست فریاد بکشد ، نمیتوانست فحش بدهد ونمیتوانست حرفهای مزخرف را بگوش بگیرد ویا از دهانش بیرون بفرستد  ، تنها کارما عشقبازی بود و گفتگو از عشق وزیبایی .  با رد وبدل کردن برگه های ونوشته ها  ! 
    امروز چهراش درمقابلم ظاهر شد ، ترسیدم همان صورت جوان وزیبا کمی رنگ پریده وبا اشاره دستهایش گفت :
    ترا دوست میدارم .
     گفتم ، منهم ترا دوست میدارم .میشنوی ، منهم ترا دوست میدارم !
    سپس ناگهان جا خوردم چهره به چهره روبرویم ایستاده بود ، اما تنها یک شبه بود . بی اختیار گفتم: 
    ترا خیلی دوست میدارم ، میشنوی ، ترا خیلی دوست میدارم ……همه جا سکوت بود ، تنها سکوت ووزش باد سردی که از پنجره به درون اطاق وزید ، بسوی اطاق خوابم دویدم وسرم را درون بالش فرو بردم وفریادی از سینه کشیدم ، اشکهایم بی اختیار فرو میریخت وبالشمرا خیس کرده بود ، دلم میخواست  بیشترفریاد بکشم ،  فریاد بکشم وبگویم چقدر پشیمانم وچقدر احساس میکنم که ترا دوست میداشتم .
    تار و پود هستیم  بر باد رفت  ، اما نرفت 
    عاشقی ها از دلم ، دیوانگیها از سرم 
    خاطرم را الفتی  با اهل عالم نیست  ، نیست 
    کز جهانی  دیگرند و من از جهانی دیگرم…………” رهی معیری”
    افسوس ، دیگر دیر است . همیشه یا دیر بوده ویا خیلی زود .ث
    یکشنبه  نهم اکتبر 2016 میلادی 
    ثریا / اسپانیا /
  • بخش 3 تیغه دوسر

    به درستی نمیدانستم درکجای جهان قرار  داشتیم  ، تا شهر ویا پایتخت مایلها فاصله بود ، ماموری روبروی اطاق من در بالای نرده ها هرروز تفنگش را به لبه آهنی نرده  تکیه میداد ومارا مینگریست ، شبها از ترس تختخواب  را پشت دراطاق  میگذاشتیم  ، پدرم که نمیتوانست فریاد بکشد ،  روزی در ناهار خوری پر از دود وشلوغ   آن مامور را درکنارم دیدم ، لبخندی بمن زد با لهجه غلیظی پرسید به فنلاند میروید ؟ یا دانمارک ؟ گفتم ” نمیدانم ،وواقعا هنوز هم نمیدانم  اینجا کجاست ؟ 
     لبخندی زد که مرا مطمئن سازد گفت اینجا مرز فنلاند است ، عده ای به دانمارک میروند ، یا آلمان ویا فنلاند . باخودم فکر کردم  من هیچ یک از ان زبانهارا نمیدانم ، اما مهم نیست هرجا باشد از این زندان بهتر است ، روزهایم پر ملال میگذشت پدرم گاهی چیزهایی را درون دتفرچه یادداشت میکرد وگاهی مینوشت چرا عکس بچه ها ومادرترا نیاوردی؟ 
    آه پدر همه چیز زیر خاک رفته بود ، من تنها توانستم خودم وترا نجات بدهم ،  آن افسر جوان  از من پرسید پدرتان چکاره است ؟ گفتم هیچ ، دربان یک کارخانه اسلحه سازی بوده است اما آدم باسواد وفهمیده  ایست کتابهای زیادی خوانده  مادرم معلم بود وخواهرانم به مدرسه میرفتند  وبرادر کوچکم هنوز سه ساله بود که همه زیر بمب نابود شدند .ستوان مایکل کراینشفت ” 
    حالت تاسف باری بخود گرفت وسپس  خودش را معرفی کرد “ستوان مایکل کراینشفت ” ! 
    با خود فکر کردم عجب فامیل عجیب وعریبی است ، او گویی افکار مرا خواند وگفت پدرم روسی بود ومادرم اهل فنلاند خودم درکروانشتات کار میکنم ! در نزدیکی همین جاست .
    گفتم نمیدانم کجاست بهر حال از آشنایی با شما خوشوقتم ، او سپس رو بمن کرد وگفت :
    اینجا چندان محل امن وآرامی نیست ، ما بعضی از شبها گرفتاریهای زیادی داریم پناهندگانی که حتی زبان نمیدانند اما مرتب فریاد میزنند گرسنه اند، تشنه وزن میخواهند !! اکثر آنها شرقی میباشند ، من همیشه درآن بالکن شمارا زیر نظر خواهم داشت تا به زودی تکلیفتان روشن شود .
    از او تشکر کردم وبه اطاق کوچک ومتعفن وتاریک  خود باز گشتیم اطاقی که تنها یک پنجره کوچه نزدیک سقف داشت با میله های آهنی .درب اطاق مستقیم به درون اطاق باز میشد .
    روزوی از روزها آن خانم ارمنی را دیدم وسلام گفتم وباو گفتم هرچه باشد هموطنیم من وپدرم تنها آمدیم او گفت :
    ما ازاینجا به سوئد میرویم وبعد به امریکا ، شوهرم پولهایش را جمع کرده اما به همه  بخصوص به مسئولین سازمان صلیب سرخ گفته است که بی پول هستیم اما اگر پایمان به امریکا برسد من میتوانم کار کنم چون پرستاری خوانده ام وهمسرم سیم کشی بلد است وکارهای الکترونیکی ( کار همیشگی) آنها همسرش از پشت درفریاد  کشید وبه زبان ارمنی چیزی باو گفت واورا به درون  اطاق خواند ، پسرش اما همیشه فراری بود رم میکرد واگر روزی میل داشتم برای سرگرمی با او بازی کنم فرار میکرد ، مهم نبود ، پدرم با کاغذ  یک دفترچه  ورق بازی درست کرده بود وشبها با آن کاغذها پاسور بازی میکردیم !! همان کاری را که قبلا درخانه خودمان انجام میدادیم سر بستنی  یا سینما . 
    با خود فکر کردم ، پس میشود به امریکا هم رفت ، اما چگونه ؟ 
    دراینجا  گفته هایش را قطع کرد وگفت “
    ببخش سرت را دردآوردم وزیاد روی کردم باید اینهارا برایت مینوشتم اما دیدم بهتراست بخودت بگویم هرچه باشد روزی روزگاری همکلاسی بوده ایم وپدر ومادرم چقدر ترا دوست داشتند ، یادت هست کفشهایمانرا باهم عوض میکردیم؟ الان فکر میکنم چقدر ما رنج کشیدیم تا خودمان را به آنسوی قاره رساندیم پدرم زیر بار رنج وغضه داشت از پای میافتاد به هنگام دعای روزهای یکشنبه سخت عصبانی میشد  وبه گریه میافتاد  او همچنان درخیال خود باقی مانده بود ، گاهی فکر میکنم چقدر محمد ، بودا ، موسی وعیسی،  آدمهای خوشبختی بودند  وتا چه حد جاذبه داشتند که تا امروز باید دراین کنج محنت سرا هم با یاد آنها سرود بخوانیم وآنهارا واسطه قراردهیم .  ……..بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا. ” لب پرچین “
    09/10/2016 میلادی/.
  • ادامه داستان2

    تنها انعکاس زندگی واقعی میتواند بخود نام هنر بگیرد ، من برداشت زیادی از خارج و کمپ ها نداشتم ، با عداه ای از طریق چند هواپیما وجابجا شدن وارد یک سر زمین ناشناخته شدیم ، اما نگاه من هنوز به پست سر بود وگمان میکردم این راه موقتی است وبه زودی برمیگیردیم ، خوب ، زندگی را باید به همان شکلی که مارا دربر گرفته است ادامه دهیم ، مارا از هم جداساختند یعنی خارجیانرا ومسیحیانرا به قسمت دیگری بردند ومارا دریک قسمت شرق نشین پناه دادند ، یک حیاط بزرگ که اطراف آنرا راهروهای بزرگی احاطه کرده بود وهر خانواده یک اطاق داشتند درکنار یکدیگر و حمام وتوالت هم  اشتراکی بود ، خوب ، بخودم نهیب زدم  باید زندگیرا از این ببعد با شکل دیگری بنگرم ، مقدار کمی پول بما داده بودند برای مخارج وهرماه قرار بود همین مبلغ ناچیز را بما دونفر بدهند ، ابدا به جنبه های تفریحی ویا خوشی نمی اندیشیدم همین که  از آنجا دور شده بودم از آن جهنم واز میان آتش ودود برایم کافی بود وسعی داشتم که کمتر بفکر مادر وخانواده ام باشم ، عیبی ندارد آنها آنجا مانده اند من برای تحصیل بخارج آمده م !! پدرم ساکت بود تنها نگاه میکرد مانند یک رباط برمیخاست مینشست شبها راه میرفت وروزها میخوابید ، برای من یک کار در همان کمپ پناهندگی پیدا شد ظرفشویی در آشپزخانه ! مهم نیست هرچه تقدیر برایم معین کرده است باید انجام دهم سعی داشتم روحم واندیشه امرا زنده نگاه دارم ، در آشپزخانه بزرگی در کنار مردان وزنان سیاه پوست و ، افغانی واهل لیبی و غیره بی آنکه باهم حرف بزنیم ظروف را میشستیم ، وهریک از زیر چشم نگاهی به یکدیگر میانداخیتم درمیان آنها همه گونه انسانی دیده میشد جوان ، میانه سال ، نو جوان وبچه های زیر سن ، اوف الان برایم عذاب آور است که درباره آن روزها بگویم  ،  نگران پدرم بود ، هیچ چیز دردسترس او نبود غیر از چند دفترچه ومداد حتی برگی که به زبان ما روی آن چیزی نوشته باشد پیدا نمیشد همه دراطاقهایشان رادیو داشتند که با زبان خودشان پخش میشد وآنها گوش میکردند از اطاق افغانیان که چند مرد جوان بودند آوازهایی بگوشم میخورد که مرا به گریه وامیداشت خوشحال بودم پدرم نمیتوانست بشنود ، دلم از اینهمه دور افتادگی وتنهایی به شور افتاده بود ، سرفه های پدر شروع شد بود باو گوشزد میکردم که سیگار کمتر بکشد ، گاهی خودش را بطرف باغچه خشکیده ای که دروسط آن حیاط بزرگ قرار دادشت میکشاند وآنجارا زیر رو میکرد وبخیال خود میل داشت باغبانی کند وگل بکارد ! محافظین با اسلحه در بالای  نرده ها وبالکن ها مرتب مارا زیر نظر داشتند ، خوف وحشتناکی بمن دست داده بود ، اگر شبی یا نیمه شبی یکی از این مردان غریب دست تجاوز بسوی ما درازکند فریادمان به کجا خواهد رسید این تجاوزاترا من بارها دیده بودم مردانیکه با پسران ویا زنان جوان هم آغوشی میکردند هرنیمه شب صدای رفت وآمد وناله هارا  میشنیدم ، پدرم دور اطاق راه میرفت گاهی روی تختخواب فنری با ملافه های پاره رنگ رفته مینشست ، با لباسهای خودش میخوابید باهمان کت وشلوار کهنه با آنکه کیسه ای لباس دست دوم بما داده بودند تا ازمیان آنها برای خودمان لباسی برداریم اما پدرم همچنان همان کت پاره وشلوار را بتن داشت من قسمتهاییرا وصله کرده بودم ویا بهم دوخته بودم ، ریش او بلند شده بود اما اهمیتی نمیداد کمتر به طرف حمام میرفت ، گاهی دردستشویی سرش را باصابون میشست وآبی به یر بغل  ویا گردنش میزد که این باعث اعتراض دیگران شد حمام مشترک چند دوش بدون هیچ لوازمی وچند توالت مردانه وزنانه .ویک سوپر مارکت  که درآنجا میشد لوازم اولیه را تهیه کرد وخرید .
    گاهی از شبها زنان مردانیکه ازیک سر زمین بودند دور هم جمع میشدند سیگار میکشیدندویا برای هم داستان تعریف میکردند اما ما تنها یک خانواده ارمنی را میشناخیتم یک زن ومرد با یک پسر بچه  که سعی داشتند خودشانرا ازما دور نگاه دارند ،  بعد ها علت این دوری را فهمیدم !مردک لاغر اندام با یک سبیل نازک ویک عینک دودی وهمسرش کمی کوتاه  صورتش مهربان بود  وگاهی لبخندی بمن میزد پسرشان شاید پنج سال بیشتر نداست او هم لاغر ومانند  یک ترکه خشک ،  سایر مسیحیان  به آنها توجه بیشتری داشتند ، فقط من وپدرم بودیم که هیچکس ، هیچگاه کسی بما نگاهی هم نمیانداخت واگر هم نگاهی ولبخندی بر چهره کسی دیده میشد هوس آلوده ومرا دچار چندش ووحشت میکرد . ……بقیه دارد

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا  ” لب پرچین” 08119 /10/2016 میلادی /.
    برابر با 19 مهرماه 1395 خورشیدی .

  • دزدان دریایی

    عکسی بهتر ازاین پیدا نکردم که نمودار مردان که چه عرض کنم خود فروشان بازار رسانه ها از قبیل سید علیرضا نوریزاده حرامزاده یک ملای مفتخور وخود فروش ومسعود بهنود بگذارم .
    پشه با شب زنده دارای خون مردم میخورد 
    زنهار  از زاهد اندیشه شب  زنده دار 
    خوب انسان باید بلد باشد خوب  بفروشد حال یا خودش را یا پیکرش ویا خط و قلم که حیف دردست آنهاست ، امروز آب از چک وچانه اش راه افتاده بود برای دربار هارون الرشید پایتخت بغدا د ، که آه  باربد ونکیسا را ساختند ، خاک عالم برسر بیشعور وبیسوادت بکنند باربد ونکیسا ایرانی بودند ، ذربار هارون با پول وبه یغما بردن اموال ایرانیان بدبخت آنچنان جلال وجبروت گرفت لابد اجداد توهم درآتجا بعنوان ( مغبچه) مشغول آوردن شراب بودند ! وشب را دربغل هارون میگذراندند  . 
    ایکاش شما هارا  بجای آن افسران رشیدودلیر ایران وسربازان ارتش اعدام میکردند ، اول با شهبانو لاس میزنی وسپس اسلام ناب محمدی را منسوب با هاورن بغدادی میکنی واسلام  گذشته ظاغوتی بوده است !!!  به همه ( دادی) خوب هنم دادی هم تو وهم رفیق همپالگیت مسعود بهنود ، خاک عالم بر سرتان بکنند مملکت را بباد دادید وهنوز هم سیر نشده اید ، نکبت وا زده امروزهم میتوانی در ( دوبی) جلال وجبروت هارون بغدادی را که با پول وخاک وآ ب ایرانیان ساخته شده وحوریان بهشتی از هر سرزمین درخانه های معلوم الحال ببینی وپسربچه های خوشگل را بغل بگیری ولب بدهی ولب بستانی ترا چکار به اد بیات وگفتار درباره سر زمین ایران بدبخت عرب زاده . 
    طاقت نیاوردم ، این را ننویسم حیف که فیس بوک ندارم والا تا بحال سرمرا بباد داه بودم !! تا شما جانوران هستید ایران روی آزادی وخوشی وبرکت واسایش نخواهد دید فاحشه هنای رسمی نرینه . 
    شنبه /ثریا اسپانیا . 
    میان  پرده بین دو نوشتار