Author: Soraya

  • عملیات چریکی !

     ثریا ایرانمش. / لب پرچین / اسپانیا 

    اول بنا نبود که بسوزند عاشقان / آتش بجان شمع بیفتد  که این بنا نهاد 

    امروز قایقرانان ما بی. حساب در یک رودخانه بی خیزاب میرانند ،‌ هرکدام در ذهن خود دنیای فراخ خود را دارند   ظاهرا باد بان ها را به هم کره زدند اما هریک در دریای دیگری. پیش میراند. ، اهای !! صندلی قدرت نصیب چه کسی خواهد بود ؟ کدام صندلی همان صندلی بزرگی که نظیر تختخواب از طلا ساخته سده وان پیر مرد لندوک روی آن نشسته بوی گندش عالمی را فرا کرفته ؟ یا آن صندلی قدرتی که دست در دست مردم زجر دیده میگذارد ودلجویی از انهارا وظیفه خود میداند ،

    آن زنک لندوک  مهره تمیز شده گل بسر بد جوری مبدود وترسم نرسی به کعبه ای اعرابی !!!؟

    مردم ما روزی در زیر یک سایه بزرگ. در کنار نسیمی که نرم نرمک میوزید. زندگی میکردند و. حوصله شانر سر رفت. به دنبال ماجرا جویی سیگاری را گوشه لب  گذاشته یک چشم را بستند   ‌کلاه بره آن جناب   انقلابی را  بر تارک سر گذاشته و. روشنفکر بودند وما بیسوادان. زیر دست وپاهای آنان له شدیم. ما که دمی از خیام ‌لحظه ای با حافظ و در  کوچه های سر سبز خرم شیراز با سعدی راه میرفتیم. دیوانگانی بیش نبودیم ،

    بسرعت ابن جماعت ثروت اندوزی کردند دزدیند ، وبه سرعت  گم شدند وان شد که باید میشد 

    شب گذشته. برای اولین بار جوانی که پدرش ارتشی بوده وسخت دلبسته ایران وشاه ایران وپرچم ایران است  سر انجام یکی از آن قدیمی ها را یافت و  گذاشت تا او دهان بگشاید. ، سعی داشتم که نگذارم خواب مرا باخود ببرد وسخنان اورا نشنوم برایم تازگی داشت مردی از تبار دیرین از قبیله انسانها فرهیخته.  که در هرکجا معنایی را میجست  وهر معمایی را حل میکرد ،

    او پرده های تاریک را بالا زد. وما تازه فهمیدیم که تنها. باقیمانده وباز مانده آن مرد بزرگ. شاهنشاه  را چگونه درمیان کرفته و فریب میدهند. یکی متعلق به گروه منفور منافقین وان لکاته با همسر دیوانه اش می‌باشد ، دیگری دشمن سوگند خورده شاهنشاهی  همان قلم موی باریکی که بر انبوه علفهای سرش،گلی را نصب کردها. باان قامت استخوانی  دستورات راز خیمه واز راه گلو بالیستها می‌گیرد ،

    خوشبختانه شاهزاده ما اصراری ندارد بر صندلی قدرت تکیه دهد زمانی  در فیس بود جواب مرا داد. وگفت با پدر بزرگم وپدرم چه کردید  که با من خواهید کرد ، من درجواب نوشتم این حقیر بیگناه استروبه هیچ. دستگاهی متصل نیست وراه خود فروشی رانیز فرا  نگرفته است وهنوز عاشق. اندومرد است،

    حال عدهای مقصد خود را در تاریکی میجویند  . عده ای در روزهای اول  خود را تسلیم  جمهوری ‌نماز و  عبادتهای  دروغین کردند ، خانقاه ها باز شد  سکس وسر کیسه کردن مردم با شدت. ا دامه داشت هر بیسر وپایی. خانی شده بود. از دندان ساز کرفته تا طبیبی که به درمان تو میکوشید 

     ،اعتمادم را سخت از دست دادم ود رگ‌وشه ای چادری بر سر خود وخانواده ام کشیدم. وبه دروغ‌ها وریاکاری های آنان. با سکوت نگاه کردم ، دیگر با همه بیگانه شده بودودم و میل نداشتم بسوی آنها وانجا بر گردم 

    امروز برایم همه چیز دیر استت . امروز آتشی شده ام که دودم چشم دیگران را میسوزاند ‌روشنی افکارم انهاییرا که خیلی دورند. روشن میسازد ،

    عشق همیشه در من است هر چند خاموش باشم ،مطمئن هستم این عشق روزی بر میخیزد وگویا میشود .

    روز گذشته دخترم روی تلفن دستی ام نگاه میکرد وگفت ، مادر یکصد وده  ایمیل داری ؟!  ایمیل ؟ من هیچگاه به آنها نگاه نکر  خواندم وانها را پاک کردم و حال در دل  دست بسوی فرشتگان. نگهبانم دارم که  دشمنان را از دور آن مرد که بسرعت موهایش سپید شد. دور کند وبگذارد که او به مسئولیتی نا خاسته   بر او حاکم است ادامه دهد ،‌

    حال دیگر در میان پآن ملت خدایی بی  نام وجود دارد  وچون نامی ندارد نه مبل دارند ونه می‌توانند اورا. بخوانند ، آنها در تاریکی های خود  شادمان ودر انتظار  فرشته أزادی. نشسته اند وخدای آنها ابر تا ریکی است که در حال  حاضر أسمان آنها را پوشانده است ،

    ومن در فکر بازار خود فروشانم . ،مگر ممکن است یک انسان  بتواند. به راحتی خودرا ، روحش را، قلبشرا به گرو بگذارد برای یک خدای بی نام ًنشان،

     ویا،،،،،، منافع ؟!

    پایان 

    ثریا .

    18/02/2023 میلادی

  • قرار نبود که ….

    ثریا ایرانمنش. /لب پرچین / اسپانیا3

    /   وصف لب لعل تو چگویم بر رقیبان /  نیکو نبود  معنی  نازک بر جاهل 

    چون دور فلک. یکسره  بر منبع عدل است / خوش باش که ظالم  نبرد ره بمنزل 

    اما غیر از این است. دیگر عدل وانصافی وجود ندارد واین ظالم است که تکیه بر جای عدالت ها زده است   وزیر پرده عدالت  میکشد ،میبرد ومیخورد. آب از آب تکان  نمیخورد بلکه ناکهان از دوردست‌ها صدای أژیری بلند میشود وناگهان عده ای بیگناه  زنده زنده به زیر خاک میروند  عدالت چشمانش را بسته است  ترازویش نیز کج وکوله شده. میزانش درست نیست ،

    قرار نبود اینگونه شود ،،که شد ، قرار نبود من آواره شوم  وتو آواره تر وهرکدام در گوشه ای از ابن جهان برده دیگران باشیم ‌منت نادان آنها را بکشیم. با همه رنجی که بردیم واما ،،شد 

    روزیکه تو به دنبا امدی. اولین شبی که  مانند یک بره چاق وچله سفید دربغلم جای گرفتی وبخواب رفتی ، برایت افسانه میخواندم،،،،،، تو مرد زندگی من خواهی بود و هیچ مردی دیگر حق ند ارد وارد زندگی ما شود ومیان من وتو جدایی. بیافکند  ترا به مدرسه سپس دانشگاه ودست آخر به خارج میفرستم تا تحصیلات  عالیه خود را انجام داده به خاک میهن باز  گردی  وبرای سر زمینت واباد کردن بیشتر آن بکوشی ،

    سعی داشتم ترا از پدرت وسیاست کثیف او دور نگاه دارم جنگیدم تا ترا پس گرفتم ، اما تقدیر. برایم نامه دیگری را به رشته تحریر در آورده بو د وچه بسا در همان شب اول بمن ورویاهای من میخندید ،

    امروز قلم به دست گرفتم تا نا نوشته ها را  درون دفتری  بنویسم اما دستهایم قدرت  گرفتن قلم را نداشتند انگشت شصت من ورم کرده وتنها باز باید. با همین دکمه ها لعنتی و  کهنه. سرو کله بزنم  وانچه را که در دلم هست پنهان کنم  تا ناجوانمردان انهار ا بر ضد خودم. بر باد ننویسند،

     اری قرار نبود بین من وتو ابنهمه فاصله بیفتد  قرار نبود تو در گوشه خانه ات تنها ومن درکنج خانه ام تنها  به مردگی ادامه دهیم شاید زن نگرفتن تو بخاطر من بود چیزهای زیادی را دیدی با آن چشمان زیبایت  و همهرا در سینه ات پنهان ساختی. گاهی اشاره‌ای به آنها میکنی ومن تازه میفهمم که تو تا چه حد درد داشتی ودر سکوت درب اطاقت را از درون قفل میکردی وبا هیچ کس مراوده و معاشرت نداشتی  دوستان  تو موسیقی بودند ومجلات و  ‌کتابها ،،،،مانند خود من ، شاید دلت میخواست تصویر مرا بمن نشان دهی  

    امروز از همه گذرگاههای سخت  وچاله ها گنداب و کوچه پس کوچه های سنگلاخی غربت  رد شدم که بو سه برایم میفرستادند  وعشق های دروغین وهمسر دروغین وخانه دروغین فرار کرده ام وبخیال خود ترا وبقیه را نجات دادام چه نجاتی ؟! نمیدانم شاید جایتان امن است کم وزیاد  مهم نیست  مهم این است که اربابا ن بزرگ شمارا به کار  گرفته ودیگر از آنهمه ناز و نعمت  خبری نیست. از سر زمین مادری خبری نیست از میوه  هایی که مادر  برایت پوست میکرفت خبری نیست  از کشک وبادمجان وخورشهای گوناگون خبری نیست. مقداری زباله لوله شده  به نام غذا به درون شکم میفرستیم تا بتوانیم بقیه راه را طی کنیم  ومن به فاصله ها میاندیشم. به دوری. واینکه ،،،،قرار نبود زندگیم اینگ‌ونه پایان بگیرد ،،،،که گرفت ،

     ثریا 

    16/02/2023 میلادی 

  • چیز ،میز ها !

    یک نوشتار. کوتاه .

    ثریا ایرانمنش .لب پرچین ،‌اسپانیا ‌.

    برنامه ای را میدیدم در  مورد غذاهای  تقلبی. وچه چیزهایی را بخورد ما میدهند وما چه ساده دلانه  از انهااستقبال  کرده . به درون شکم  خود سرازیر میکنیم ، نتیجه. ؟ سرطان ، بیمارهای روحی وروانی ، بیماری های کبد وروده وغیره ،

    اول از. پنیر پار میزان شروع شد وبه قوطی های تونای ماهی ختم شد ،‌حالم بهم خورد . از گوشتهای قلابی بصورت  استیک‌های کلفت در. رستورانها تا آن استخوان‌های قرمزی که بعنوان   شل ماهی  همه جا تبلیغ میشود از برنج قهوه ای تا عسل وروغن های زیتون.  ، 

    پس چه بخوریم !؟ نانها که دیگر غیر قابل خوردن شده اند.  لزومی ندارد درباره آنها. حر فی بزنم ، اه جای آن نان سنککهای داغ و نان بربری های  ما خالی  .

    کم کم بعضی چیزها وبعضی مکانها از کنار ما محو. میشوند به اهستگی ،

    انروزها که هنوز  هوش مصنوعی و اینترنت نیامده بود هنوز تامه نگاری میکردیم هنوز مجله بود کتاب بود کاغذ بود  ومن یک صندوق پستی داشتم ، عشقم این بود که هر صبح زود پیاده به پستخانه  بروم. در میداد کوچک شهر که آب  پاشی پاشی شده بود  خاک بوی خوش خود را به هوا میفرستاد به همراه بوی. برگهای  تمیز کاج وگلهای یاس وبنفشه  .وان دکه کوچک گل فروشی بسبک  فرانسه گذشته داشت گلهای را مرتب میکرد وبانکها. درب های وکرکره.  های أهنی را بالا میکشیدند. مامور  کلیسا با کلید درب کلیسا  را برای مومنین  باز میکرد 

    من با یک بغل نامه وروزنامه ومجله سر خوش وخندان بخانه بر میگشتم  وتا یک هفته  غذای روحم بود ، 

    چه حال خوشی بمن دست میداد زمانی که میدیدم دوستی از راه دور برایم دلتنگ است و عکس ونامه. برایم فرستاده یا تولدم را تبریک کفته ،،

    ناگهان پرده ای تا ر یک بر روی همین دلخوشی ما کشیده شد  امروز برای دو خط نوشتن دریک دفترچه باید همه شهر را جستجو کنی مجلات دیگر کمتر بچشم میخورند روزنامه ای  در دست نیست  غیر از یک برگ کاغذ محتوی تبلیغات سوپری های چند ملیتی ،. در زیر یک تابلوی بزرگ  یک ما کت بزرگ بنام  تمیز نگاه داشتن. هوا وسلامت  آبهای روان !!!! همه  چیزهایی را که ما را  روح ما ر ا زنده نگاه میداشت. از میان برداشته شد ودر شهر یک کتابخانه  وجود ندارد . 

    گلفروشی  تعطیل شد ‌رفت به باغچه بزرگ شهر. درب کلیسا قفل شد تنها  دوبار در روز باز میشود آنهم با حضور  مامورین انتظامی  ومن صندوق پستی ام را پس دادم. چون همه آنها که از  دور دست‌ها بیادم بودند یکی یکی. چه جوان چه پیر. در غربت جان  باختند ‌یا به خانه های تنهایی رفتند ،

    هم چیز تمام شد تنها یک چیز بر دیوار خانه ات نصب است که بتو دستور میدهدهر صبح که کلید انرا می‌زنی دستورات جدید وقوانین . روز را بتو. ابلاغ میکند    روان پاک (جرج اور‌ل). شاد که پیش بینی این روزها را کرده بود ،

    حال زلزله های مصنوعی ویرانی بیماری  کمبود غذا وغذاهای قلابی   وردیف شدن سطل های  رنگین. برای برد،گی نوین زیر غنوان ریسایکل  تو‌در میان آنها حیرانی.  کاغذ را لوله میکنی نمیدانی در کدام یک بیندازی  دستمال کاغذی دستت در میان دستهای.  تو پاره میشود حیرانی درکدام سطل انرا رها کنی . ؟

    به ناچار مینشینی. وخودت را لای پتو می پیچی  در یک سکوت  وترس وتنهایی  در انتظار  اینکه  زنگ در فشرده  شود و رهروی  سر راهش بتو سر بزند ،

    دوستان همه پر کشیدند. در گیر مشکلات خودشانند آنها به این دستورات  خود را عادت میدهند  اما من حاضر نیستم همه هویت ‌گذشته خودرا پاک کنم و به دهکده جهانی سنجاق شوم. مرگ را ترجیح میدهم. 

    روز ولانتیان  ، روز عاشقان. من تنها به همان سنت والنتاین احترام میگذارم که در زیر فشار کلیسا  عشاق  ناکام را برای هم عقد میکرد اورا نیز اعدام کردند بجرم  عاشق بودن،

     پایان  14/022023 میلادی 

  • هم آورد شیطان

    ثریا. ایرانمنش. « لب پرچین»! اسپانیا

    هر چه فکر کردم  نتوانستم. سوژه ای بیابم  وبنویسم آنهم در ادبیات امروز که. (کثافت) را با ص. مینویسند ونهایت اظهار نظرشان این است که :

    فلانی. دوش حمام ا برسر فلانی خالی کرد وبا. فرش زیر پایش را کشید   یعنی که اورا نشاند سر جایش 

    به آنچه در اطرافم میگذرد با نظر بد بینی  مینگرم. وبه سی وسه هزار کشته  در ترکیه که تازه داشت. کباب های  خوشمزهاش را به رخ ج‌هانیان  میکشید ً به همراه سریالهایش .تازه رود بسفر  برق میزد ،

    نه ،‌هر  چه فکر کردم  چیزی بخاطرم نیامد گذشته ها را بکلی به دست فراموشی سپرده ام تا حتی روز گذشته را نیز نشخوار نمیکنم  

    همیشه در مغزم جاده های تازه ای میساختم  واز آنها عبور میکردم جاده هایی خوش آب وهوا با بوی گل نرگس وسنبل  ،   عشق را نیز به دنبال میکشیدم !!!حال آن جاده ها هم  خاکی شده آند  هر چه شهر ها وسعت پیدا میکنند مغز ها کوچکتر میشوند  همچنان. ساختمان‌ها  رویهم تلمبار میشوند وناگهان  رگه‌ای نامریی همهرا فرو میریزد ،  دست بردن درون طبیعت در این راه تنها نیستند عده ای  گرد میزی دور هم نشسته اند برای ما  برای بشریت نقشه میکشند کم کردن آدم‌ها و کم کردن. حیوانات وسعت دادندکشتزارهای خودشان. ودنیا را به چندین شبه جزیره تبدیل  کنند. هرکسی جزیره خودش را دارد  با آن زندگیش را میسازد   چرا که تنها او راه آب چشمه حیات را یافته است ،

    بقیه راهها به گژ راهی ختم  میشوند .

    دیگر در شهر  انسانها  همه خیابانهارا نمیشناسند  همه از یکدیگر گریزانند  دروازه خیلی از خیابان‌ها به روی عده ای بسته است  دیگر کسی از  من نمیپرسد اهل کجایی اهل دهکده جهانی. همه یکی شدیم  همه اهل یک خیابانیم  وهمه یک چیز را میبینیم ،

    دیگر به آن مردم تازه به نوا رسیده نمی اندیشم  میدانم  همه چیز خودرا مانند یک سکه بی ا رزش از دست خواهند داد  من از همهچیز به بی چیزی رسیدم وانها  از بی چیزی به  نوا رسیدند  محکم خودشان را پنهان کرده اند ،

    دیگر معرفت شهری ومعرفت  دهاتی مطرح نیست  بلکه معرفت ها  همه دریک چیز است عبور از یک خیابان  و،،،،دنیا راه حقیقی را نه میشناسد ونه میداند ،

    خوشحالم که در خانه  ماندن را پذیرفته ام  ودیگر مجبور نیستم راههای  ناشناخته را طی کنم  وخیابانها  کمر بندی را که هه راههارا از  هم جدا میسازد ،

    دیگر  چیزی برایم نه مهم است ونه ارزشی دارد ،

    این روزها درکنارم بسیار دهل آزادی میزنند  بلند هم میزنند اما من گوشهایمرا کرفته ام  درخیالم به ماه پرواز میکنم  واواز  پرندگان درقفس را آنجا خواهم شنید ،. 

    پایان

    ثریا  / 13/02/2023 میلادی

     

  • سایه تو

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا 

    عزیزا ، هر دو عالم سایه توست  /بهشت ودووزخ  از پیرایه تست 

    تویی از روی ذات ،، أیینه شاه / شد از روی صفایی ،أیه   تست «عطار» 

    کنفرانس پر هیاهو وپر سر وصدا با شرکت آن عروسک مومی گل بسر بر پا شد ،،،،تنها یک شوخی مضحک با ملت ایران  و تو سایه آن قدرت آنقدر قدرت نداشتی که چند نفر  استخوان دار  را گرد هم آوری  ونوری بتابانی  وملتی را چشم به راه  ونا امید بوجود آوردی  پس ا تو از خودشانی ،

    تونتوانستی سایه ات را رو ی  دیواری پخش کنی  وهمراه زنکی که شده  که هیچ شمرده میشود  در معنایی دیگر ظاهر شدی ،برایت متاسفم برای ملتی که بتودلخو ش. آشت .

    چینی ها نقش میکنند در أیینه. روسیه میسازند وساخته میشود  وهستی ما رو به نابودی میرود  از اینرو ترا مانند بک عروسک بادی باد میکنند وبه هوا  میفرستند ، از روز ازل من ترا سایه او نمیدانستم زائده ای بودی که به او اویزان شده واز برکات عالی بهره میبردی .

    در هر انسانی د‌و گونه تجربه  وجود دارد  ویک گرایش.  بسوی تنیدن  اصل خود  به درون پیله ای که از  آن بیرون امد

    امر‌ز ما  خالی شدیم  دیگر نه آرزویی مانده. نه. دلخوشی وما همه در یک پیله دیگر که به دور خود بسته ایم به خود فریبی مشغولیم ،

    امروز هرچه که در قفس من جای دارد  برای خود من است  موجودی بریده شده از. ناف  مادری  واز هر چیزی که متعلق بمن بود  در ناف دیگری نیز جای نداشتم در بک قالب  خود.ر  ا فریب میدهم  وبرای اثبات وجودم به فرزندانم فخر میکنم که آنها  هم مانند من بریده از ناف اجدادی خویشند  ربات‌هایی مه کار میکنند میخورند ومیخوابند وتولید مثل میکنند بی هیچ آرزویی .

    هر انسانی  مجموعه ای از جنبش‌های گوناگون است  لبریز از مفاهیم وتصاویر  وحالات  مختلف  ‌تنش ها  میدان این جمع اضداد  بی توقف میرود و   رانده میشود کشیده میشود و گاهی هم کشته میشود  

    من یکی ترا نه به نمایندگی ملت ایران ونه نماینده یک جنبش انقلابی بلکه بعنوان یک بادی،ارد  به همراه سایرین تصویر کردم نه بیشتر  آنها از تو استفاده کردند  وتو بی اراده کشیده شدی  هیچ انسانی را نمیتوان  که در یکی از اضداد هستی  عینیت دارد تصویر کرد 

    تو نیز کم کم در تا ر یخ گم میشوی  ماهم گم میشویم شورش وانقلاب هم گم میشود ملتی چند پارچه در جزیره‌های مختلف  سرگرم پختن نان لواش روی تابه وهیزم میشوند به اصل خود بر میگردند  واین بود پایان یک اعتقاد وگرد هم أیی،

    11/02/2023 .پایان 1میلادی

  • طوفان

    ثریا ایرانمنش « لب پر چین »  اسپانیا 

    یک شب طوفانی !؟

    تمام شب از صدای غرش. طوفان  بیدار ماندم ‌گوشهایم را گرفتم ، بی فایده بود  یکی از سگها قدیمی را که سالها به او انس ‌الفت گرفته بودیم مجبور شدند بخوابانند. همه بعد از ظهر بیاد آن چشمان بی رمق والتماس امیز او بودم و گریستم ، این روزهای آخر. دیگر با دیدن من بالای پایین نمیپرید پیرشده بود کر ‌ و قلبش بیمار وریه اش نیز بیمار بود جفتی هم نداشت  تنها مهر او به بچه ها بود ،

    حال خوبی نداشتیم. در عین حال  امواج دریارا میدیدم  که بیشتر از پنج متر بالا میامد بیشتر رستوران‌های ساحلی را ویران کرده انهاییکه با شیشه وکج  برای تابستان داغ ساخته شده بودند تقریبا به زیر آب رفتند ، خوشبختانه من از ساحل بسیار دورم تنها صدای طوفان و امواج را میشنوم وخبر ندارم که چه ویرانی در بالکن خانه ام ایجاد شده وشهر ها چگونه دوام آورده اند ، باد بهاری که بر درختان خفته می‌زید تا آنها را  از خواب زمستانی بیدار کند امروز تبدیل به یک طوفان کشنده شده است. معلوم نیست  چه دست‌هایی در کار ویرانی زمین است تنها از نام آب وهوا استفاده کرده. اکثر راهها را بسته اند  هجوم مهاجرین  بدون خانواده.  کمبود باران  برای کشتزارها و  ریزش بی آمان  برف و یخبندان  وایجاد زلزله ها برای تکه تکه  کردن سر زمین‌ها و ایکاش  این صدای منحوس برای مدتی قطع میشد .

    تشنه ام بود آب درون لیوان را سر کشیدم گویی  مقداری. آب ژاول   نوشیدم همه گلویم میسوزد با آنکه آب را بارها از فیلتر ها رد کرده وجوشاده ام اما آن بوی  گند مواد تمیز کنند همچنان در گلویم وبینی ام نشسته  احتمالا همان ادرار خودمانرا ریسایکل میکنند وبرایمان در لوله ها جاری میسازند با کمک مواد ضد عفونی  نانها دیگر غیر قابل خوردن شده اند  مقداری خمیر بهم چسپیده ،

     مواد غذایی کم شده خیلی چیزها دیگر در بازار نیست چه خوب من گوشتخوار نیستم. اما از سبزیجات هم خبری نیست ،

    خوشابخال بی دردان در کنار طیاره ای خصوصی ولاکچری خود   مناطق جهان را طی میکنند واز صدای طوفان هراسی ندارند  امواج دریا. بصورت کف. تا بالاترترین نقطه سا حل میاید  سفید گویی کف صابون یا مواد  سپید کنند شستشو درون آب است  طبیعی است که همه فاضل آب‌ها سر انجام به دریا میریزند ،

    ایکاش این صدای لعنتی لحظه ای قطع میشد وایکاش خواب  مرا در آغوش میگرفت وایکاش آن چشمان التماس امیز سگ از جلوی نظرم دور میشد  وایکاش ….کاش تنها یک واژه است.   کسی وحایی نیست تا ما بتوانیم دستهای  خودرا به آنجا اویزان کنیم واز طوفان وزلزله  غیر طبیعی در امان باشیم. دستهای نامریی. مانند شبگردان تنها شبانه کار میکنند  وزمین وکهکشان را   به میل خود میجرخانند. مومنان خدارا مقصر میدانند  وبقیه بی تفاوت به اینهمه ویرانی   .اه خدای من گویاطوفان آرام گرفت وحال بارانی سیل اسا  فرو میریزد وفردا نتیجه این خشم طبیعت را خواهیم دید .یاد آوازخوانمان گرامی ،

    طوفان در دریا غوغا میکرد ، 

    بیداری در کشایها میکرد 

     دست نا خدا بر آسمان ، خدا خدا میکرد ؟؟!

     پایان 

    نیمه شب جمعه  دهم فوریه  دوهزارو بیست وسه میلادی ،

    در میان تاریخ سر زمین خودمان سر کردانیم  تاریخ  هر روز به میل. بعضی از آقایان عوض میشود ؟!

     

  • سحر

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا 
    ساعتهاست که  بیدارم  باران شدیدی در بیرون میبارد. خوب ثواب بزرگی است حداقل درختان وگلهای که میرفتند ازتشنگی نابود شوند شاید دوباره از نو زنده
     میشوند دو شاخه سنبل   من در اطاق به  گل نشسته وبوی نوروز را  بیادم میاورد   عید نوروز در میان اینهمه هیاهو کشتار جنگ سیل  زلزله  عمدی وغیر عمد ، کجا حوصله میگذارد   دیگر حتی زندگی فرصت یک گرد هم ایی فامیلی را هم نمیدهد همگی در کومه خود پنهانند. آهسته میروند واهسته بر میگردند.  حادثه در همه جا کمین کرده در انتظار همه نشسته  هجوم اتومبیل‌هایی که به همراه سیلابها. رویهم تلمبار شده اند .
    کجا زندگی اینهم زشت بود ،؟  همه چیز در آرامش می،گشت چند متلک وچند. لجبازی سپس طوفان فرو می نشست و قبیله ای که متعلق به غرب بود تنها با خودشان بودند  ومن  از پشت شیشه به انها مینگریستم به اداهایشان ریا کاریهایشان  دروغ هایشان  به حرکات احمقانه  آنها و روح سیری نا پذیر  اشتهای زیادی برای بلعیدن داشتند ،
    حال تنها خاطرات تلخ شبانه به مغزم هجوم میاورد. پاک کردن آنها مشگل است گویی. روی سنگ حک شده اند  اما  با قیاس انروز ومردمانی تازه  آنها فرشته بودند. همیشه ما رویمان به گذشته ‌دیروز است. گویی فردایی نیست  مرتب حسرت دیروز ‌گذشته را میخوریم وغمهای دیروز روی دلمان تلمبار میشود انهارا بر میداریم وبا آن زندگی میکنیم ، فردای نیامده را  نمیشناسیم وحشت داریم. خوف داریم به فردای نیامده بیاندیشیم .
    آیا این خاصیت تنها در میان  ماست. یا همه ملتها ،،نه گمان نکنم آنها  از قبل برنامه های آینده خودرا میچینند. تعطیلاتشان بموقع است خوابشان نیز بموقع. چیزی در درونشان پنهان نمیکنند که آنها را رنج دهد. راحت میخوابند وراحت روز را میگذرانند 
    فردای ما نا معلوم  است چرا که. ادم های  ما نیز نا معلوم وغریبه اند چگونه یک ملت به آسانی. وراحتی با چند  خط شعر وچند عربده سر زمینش را به دست دزدان وچپاولگران میدهد وخود در میان آتش میرقصد  تنها  ما  هستیم. مردمان خاور میانه. همه یک  شکل ودر یک راه کار میکنیم  ،
    جایزه سیاسی و گرمی به آن پسر ک رسید که یک بحر طویل خوانده ونامش را. شعر گذاشته  رویش آهنگ گذاشته. چه زود فریب میخوریم چه زود  دستهایمانرا به هوا کرده فریاد خوشحالی سر میدهیم  ، بی آنکه از سیاست کثیف غرب بیخبر باشیم .
    زندان‌هایمان دیگر جا ندارند. اکثر زندانیان ایستاده میخوابند. عفو الهی  رهبری شامل حال عده ای از ما بهتران شده. اما آنکه  حرف دارد سخن دارد کلام دارد دهانش بسته ودستهایش را قفل کرده اند .
    صد ها هزار امام زاده بی نام ونشان یا گورستان برای فرزندانشان. ساخته اند حال شیر از باید آماده شود برای ورود حضرت  وامام زمان واخرین پیامبر زمان  بنا براین ساختمانهای قدیمی وشکیل وتاریخی باید ویران  شود. تاریخ ماباید از بین برود محو شود  همه شاهان توهم بوده اند وان ساختمانهای قدیمی  شاهد آن توهمات نیز باید محو شوند 
      
    مابرای ،  «برای» دست میزنیم پای میک‌و بیم بزای چی وبرای کجا وکدام آزادی ؟ زمانی که روح تو گرفتار است. آزادی معنی ندارد. آزادی سیاسی أزادی نیست  بلکه روح باید  آزاد باشد ومتاسفانه زمانی روح آزاد میشود که از کالبد  بی ثمر ما جدا شود ،
    آن سر زمین تکه تکه خواهد شد  شیراز. مرکز نشست پیامبر جدید  وپیروانش  میشود کویر خاموش است  وغرب برای خود سر زمینی تازه میشود. مرکز هم متعلق به مسلمین وتا  قیامت  یکدیگرا پاره پاره خواهند کرد ،
    چرا بیداری ؟ چرا خواب نیستی؟ چرا شام نخوردی  ؟ 
    بدو شاخه گل سنبل میاندیشم که بی ثمر رویهم افتاده. هریک دیکری را نگاه میدارد وبوی آنها اطاق را اشباه کرده است ،
    پایان یک  بیدار خواب02/09//2023 میلادی  

  • پلنگ پیر

    ثریا ایرانمش  ، لب پرچین ، اسپانیا ،
    برای أخرت  نیز باید حسابی در بانک خدا باز کرد  چرا که برای هر کار ثوابی بهره ای روی ان. میرود  وبرای هر گناهی از آن حساب. کم میشود  من این کار را انجام ندادم‌ تمام  حواسم. به آن گوشه است که آن پلنگ پیر با دندانهای  بیقواره اش وان صدایی که کم کم در گلو خاموش میشود  جلب میگردد او هنوز در قفس  خود راه میرود. هنوز در میان سایر حیوانات  همسن وسال خود  میگردد.  وامید باز گشت بسوی کومه. ای  دارد که چیزی را در آنجا پنهان کرده است ،
    همه چیز داشت به آرامی پیش میرفت. آب تازه در لوله های شهر  روان بود مردم شادی میکردند حمام ها از خزینه های پر از میکرب وکثافت خالی  شده تبدیل به حمام خصوصی ونمره شده بودند ودر بعضی از خانه های . اعیانی در خانه شان حمامی. را ساخته بودنذد که با کمک ذغال سنگ یا هیزم گرم میشد. برای غسل  زنان ومردان مومن. خوب بود خوب کار میکرد نماخوان نمازش را میخواند. ‌عرق خور در. دکه عرقش را سر میکشید . ،
    پلنگ کوچکی از راه رسید انرا  سید کرده بودند وبه باغ اشرافی ارباب .  هدیه دادند  ارباب سر گرم بود چشمان. پلنگ میدرخشید همسان خورشید اما در زیر  این درخشش  مقدار زبادی  ریا وخشونت ودو رنگی خفته بود ،ارباب سرگرم و   با بازی این پلنگ  دیگر   خوشبخت بود زنجیر. را از گردنش گشود واورا رها کرد تا. در باغ بزرگ. بچرخد  همه گلها را چمن ها را وباغچه ها را بو بکشد از هر ظرفی تکه ای بر میداشت ود رکومه خود پنهان میساخت ،
    عده ای از این پلنگ‌ واهمه  داشتند وتن به قضا داده تکه ای جلویش میانداختند    عده ای از دور به تماشای او. ایستاده نظر با بازیگوشیهای او میداشتند. پلنگ بزرگ شد.  بچه دار شد. همه شهر را  برای خود  بر آشت همه جا متعلق به او بود. هر جا که گام میگذاشت چشم‌ها به پوست براق و صاف او میخوردقبلا پشمالو بود حال پوستی لطیف.  وخوشرنگ وتمیز شده . داشت  قلاده اش از طلا وزنجیرش از الماس بود  اما  به تنهایی میرفت کسی قلاده اورا. در دست نداشت کم کم  پنجه های تیزش را ودندانهایش را به ارباب نشان داد ، ا رباب سکوت کرد ودر گوشه ای نشست ،
    مردم شهر  خوشحال بودند آفتاب درخشانی میتابید. تا روزیکه ابرهای سیاه آمدند ارباب دچار بیماری تب ولرز شد. و آهسته آهسته میرفت تا چراغ عمرش خاموش شود پلنگ اورا در اطاقی خواباند  وخود شد ا رباب اما  مردم شهر بیشتر ارباب را میخواستند ارباب  پنهان بود  کمتر در مجامع دیده میشد ،
    پلنگ یکه تازی  داشت وپلنگها وحیوانات  دیگر را نیز. دعوت کرد همه چیز بهم خورد  حیوانات  سفره پهن وگوشت های  لخم  وتازه را. د یدندند نعمت ‌فراوانی را که ارباب با خون دل فراهم ساخته بود برای زمستان‌های سرد آنها را خوشحال کرد   حال اورا نیز  بیرون راندند وخود بر سر سفره نشستند ،
    و….  پلنگ در کنام  پنهانی خود از این سو به آن سو میرفت ، به نزد پلنگان دیگر رفت. شیر پشت خودرا به او کرده بود  پلنگ در زیر یک صخره نشست   بیمار  شده  بود. تنها بود. پیر شده بود اما هنوز چشمش  به انسوی آب‌ها بود  چیزی  را در گوشه ای پنهان کرده که میخواست آن را بردارد. ودوباره همان پلنگ جوان شود .
    و همچنان. راه میرود میغرد غرش  او تنها در چهار دیواری خانه ای که بنا کرده میپیچد . حیوانات دیکر  هنوز مشغول پاره کردن وتکه تکه کردن گوشتهای جوان و  لاشه های  تازه هستند  پلنگ میغرد راه میرود اما دیگر بیفایده است ، وخیلی دیر. دیر تر از انچه ما فکرش را بکنیم ،
    حال نمیدانم آیا در بانک پروردگار حسابی باز کرده است یا نه ؟! 
    پایان 
    03/02/2023 میلادی
  • پراکنده گویی

    ثریا  ایرانمنش ، لب پر چین . اسپانیا . 

    هنوز روی  دکمه  لپتاپ نگفتم سلام. گفت خاموش کن باطری نداری. وخودش خاموش شد. بنا بر این. دیگر با او کاری ندارم   از همین تابلت کهنه ودرمانده استفاده میکنم ،

    چند. فکر امروز مرا بخود مشغول. ساخت اول از. روزیکه پای زنان به سیاست باز شد دنبا. بهم ریخت مردان بفکر. بازیهای گوناگون در گوشه ای. به زنان فرمان میدهند  وزنان راه خودشان را میروند .  من خود زن هستم  وظاهرا باید از همجنس خود. دفاع کنم اما میدانم این موجود به ظاهر. لطیف ‌ظریف چه شیطانی در درونش خوابیده. بنام حسادت و کشتن آنهم امکان ندارد. نه ندارد نه دین وایمان نه مذهب نه قدرت هیچ چیز در جهان قادر نیست این حس را در آنها بکشد مگر مانند من دنیا را رها کرده وانتظاری نداشته. وتنها. به لحظات دلخوش کرده واز  همه چیز وهمه کس وخودرا کنار بکشد ‌زندکی یک زاهد پاک باخته را پیشه گیرد ، .

    گاهی در این گمانم که. پروردگار یا طبیعت با هرچه که میل دا رید نامش را بگذارید مرا برای امتحان خود. أفرید  در آخرین لحظه که میرفتم خودرا به دست فنا بسپارم. زیر گوشم میگفت ، : 

    نترس ، من در کنارت هستم ودوباره جانی تازه وقدرتی تازه  میگرفتم  واز جای بر میخاستم ،

    اما این روزها گویی او هم خسته شده هم از من هم از دنیا  بنا بر این همه چیز بهم ریخته است تا جایی که یک حاجبه خانم از درون مطبخ  اش نذری پزی بیرون میاید ونقش بانوی اول سر زمینی را با زی میکند که  روزی شاهان وملکه های   با قدرتی  بر آن حاکم بودند حال  این پیر زن  پای  لب گور  نقش خودرا بی آنکه بداند چیست تنها بخاطر همان تکه پارچه سیاهی که هیکل بد قواره خود را در آن پنهان کرده  به جنگ نسل جوان بر خاسته  این حجاب  برای پوشاندن آن زشتی ها  وچربی های بو کرفته وشعور پایین ومغز های  کرم خورده بکار گرفته 

     برای عده ای  حکم  سلاح  را دارد حکم جان  را دارد 

    خیر  نوشتن  را باید  بر گردانم روی همان. دفترچه ها. این یکی هم بازی در میاورد .

    مجددا  باید بروم زیر  انتی بیو تیک‌ها گمان نکنم دیگر هیچ انتی بی‌و تیکی در من اثر بگذارد. اما تا أخرین روز. حیات باید مبارزه کرد  .‌همین دیگر بقیه. گفتار ها  را از اربابان. صاحب رسانه ها راست و  ‌دروغ. بشنوید. در خانه   ماخبری نیست غیر از تنهایی . 

    پایان 

    02/02/2023   میلادی 

  • باید رفت

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا. .

    تازه باور کرده بودم در جهانم هست. یاری  …… و باری 

     و باوریی 

    این باور دیری نپایید  وکم کم  سایه نا مریی مرگ. روی تاریکی ها وروشناییهای   صبح وشب. دیده میشود. سری میکشد گویی ماموری است در انتظار اجرای حکم  حکم باید از آسمان برسد ! یا از دست من ؟!

    شبها را در بین خواب وبیداری میگذرانم. به کتاب قصه های تصفیه شده گوش میدهم به اوای. فلسفه   که دیگر برای ما دیر است  ما در سر زمینمان  قرنهاست که رنگ فیلسوفی را ندیدیم. امروز هم بمدد  آن لمپن های خریداری شده. آن زبان شیرین. وقند پارسی. تبدیل به یکسوخته تریاق  شده که با  تراش چند. شاعر ونویسنده وسخن سرای اجنبی   بقیه را نیز  خواهند تراشید موسیقی ما هم گم شد .اساتید موسیقی از جهان رفتند. وجایگزینی هم ندارند دیکر کسی شهناز نخواهد شد ودیگر کسی بنان ویا دلکش نمی‌شود  عده ای تقلید میکنند اما  آن بلبلان شاخه های  بلند سرو کجا این بچه کلاغهای مردنی. کنار جویبار کجا. دیکر هاید۸ه ای  نخواهد آمد ودیگر فروغی چشم به جهان نخواهد گشود تا با یک عشق یکطرفه خود را  به بی خیالی بزند. اوهم کشتند  بیصدا ،

    بهر روی. سر زمینی که من در آن زاده شدم. سر زمین اشک ‌زاری ونوحه وتوبه عزا داری وسینه زنی وزنجیر زنی است شادی ممنوع خنده ممنوع  عشق هم ممنوع. خوشحالم که آنجا نیستم. تا  در دسته شهدا  به خاک سپرده شوم. خاکستر میشوم وخاکسترم  را باد با خود خواهد برد .

    نه ! چیزی  برای نوشتن ندارم. اکثر شبهایم به تماشای. نمایشات دلقک‌های سیاسی میگذرد همه بر سر لاشه مرده  دارند یکدیگر را تکه تکه  میکنند  سر زمینی گه  غیر از خاک مرده   ورقص فاحشه های نو پا بر روی جنازه ها   چیزی در آنجا یافت نمی‌شود  بوی مرگ ونیستی همه جا را فرا کرفته وهنوز از آن سوی قاره به این سوی قاره  مصاحبه ها گفتارها و فحاشی ها  ادامه دارد. وملتی زیر  سنگ آسیاب دارد له میشود.  .

    نه، باید باور هارا دور آنداخت. وبه آینده نگریست. آینده ای تاریک بدون چراغ  وبدون  هستی و بدون عشق و دوستی ، پایان 

    31/01/ 2023 میلادی ،،، اخ این ماه لعنتی به پایان رسید ،

  • باز هم نیمه شب

    ، لب پرچین . اسپانیا  ثریاایرانمنش
    شب بیماران دراز است  وپایان ناپذیر. هزاران افکار به مغز تو خطور میکند. زندگیت مانند یک فیلم  رنگی وگاهی سپید وسیاه از جلوی چشمانت میگذرد به آدم‌هایی که مانند آب روان. آمدند ومانند آب گل آلوده رفتند عده ای مانند ویروس زندگیت را مختل نمودند وتو چه جوانمردانه آنها را بخشیدی وگریختی .
    شب بیماران دراز است وقصه گوی شب  در انتظار یک قصه دیگر ، هر چه به دنبال. یک موسیقی گشتم چیزی نیافتم به ناچار   دوباره گوش به همان تکراری. ها دادم به شعر عبداله الفت که خواستار سوزاندند تمام اشعار ونوشته هایش وپیکرش بود آیا ای وصیت اورا بر آورده کردند، 
    آخرین با زمانی که هنوز روی ارتفاع بلند زندگی راه میرفتم ودیگران  را از بالا نظاره میکردم اورا در یک مجلس میهمانی شاعر بزرگ که امروزلقب سالار سخن را نیز یدک میکد دیدم .جلو رفتم وگفتم این آخرین ترانه شما بااهنگی که جناب تجویدی روی آن گذاشته جاودانی شده یک سنفونی نا تمام ، خنده غمگینی روی لبانش نشست وگفت ، بانوی زیبا ، من از تمام جانم مایه گرفتم تا این چند خط أخری را به یادگار بگذارم و،،،،دو هفته بعد بی صدا وارام  خاموش شد .
    قصه زندگیم را بصوریت یک فیلم نیمه رنگی  وگاهی سیاه وسپید نگاه میکردم  دویدم ودویدم سر کویی رسیدم واز آن کوی بالا رفتم آنقدر بالا تا رسیدم به اوج 
    چیزی در جهان نبود که من آرزویش را بکنم وفورا حاضر نشود اما دل بی آرزوی من تنها بخاطر عشق میطپید عشقی که در بستر دیگران می غلطید ،
    فرود آمدم آنقدر فرود آمدم که امروز در چهار چوب زندگی از سرمای بیرون ودرون یخ میزنم ومیلرزم. ،
    به انچه که دیدم وشنیدم میاندیشم همه آمدند سر سفره باز وپر برکت من نشستند خوردند ورفتند  ‌بردند و امروز کجاهستند ؟! با مرده اند یا به مدد بازار خود فروشی سفره شان پهن وجایشان امن وگرم است ،
    کار من خود فروشی نبود به روحم واحساسم احترام میگذاشتم . گله مند پدر ومادری بودم که بخاطر یک هوس مرا به این دنیا آوردند ماموریتم چه بود ؟؟چهار فرزند برومند و پنج نوه که باعث افتخار من هستند ومرا مانند تاجی سر خود نهاده اند ومن تنها به عشق آنها زنده ام از راههای دور هر شب پیام عشق انهارا که برایم فرستاده اند میبینم تشویش  ‌نگرانی دختران که مبادا اتفاقی برایم بیفتد وانها در کنارم نباشند . نه! اینهارا با هیچ قیمتی  نمیتوان خرید. چهار پایه تخت مرا گرفته اند ومن را حمل میکنند سپاسگذارشان هستم ، شبهای تنهاییم را با شعر پر میکنم  چیزکی می،نویسم  به آنهایی میاندیشم که با حرص وولع یکدیگرا پاره میکردند امرو ز کجا هستند انهاییکه میل داشتند چاقویشان را تا دسته در سینه بی کینه من فرو کنند. واگر خونی تراوش میکرد انرا   بنوشند ومست شوند امروز کجا هستند ! ؟زیر خاک یا درون یک قوطی خاکستر شده
    من تا اوج زندگی بالا رفتم ودر بالاترین قله ایستادم اما آنچه که ر اطرافم میدیدم مار وعقرب ‌عنکبوت وموش بود. نه انسانی را نیافتم  هر چه که بود  روی یک تیرک لرزان ایستاده بودم دستهای بی رمقی که پشت سر من پنهان بودند .
    من قدرت روحی وجسمی خود  را حفظ کردم اما  با این آخرین آنها هنوز در جدالم   وسر انجام نمیدانم کدام برنده  خواهیم شد ، در انتظار هیچ پاداشی نیستم  تنها میدانم که یک انسانم با تمام خصوصیات  انسان واقعی  وهمین کافی است که خودرا از دست ندادم وخودم باقی ماندم اگر گه گدایان تازه  به دوران رسیده هنوز حسرت میکشند و کارد در مشت  پنهان دارند تا سینه مرا بشکافند اما من مانند یک درخت تنو مند روی ریشه های محکم خود ایستاده ام آنها شاید برگ‌های  زرد افتاد روی زمین را جمع کنند ودردفتری بیادکار بگذارند اما سر سبزی وخرمی مرا هیچگاه نخواهند داشت ، پایان .
    نیمه شب یکشنبه 29/01/2023  میادیدی و….چه ما طولانی؟! 

  • شهناز تهرانی

     ثریاایرانمنش. « لب پرچین » اسپانیا  !

    سخنی که باتو دارم. ، به نسیم صبح گفتم / دگری نمیشناسم. بتو أورد  پیامی  ( شیخ سعدی)

    بغض واشکهای تو مرا نیزبه گریه انداخت. ، چهره منفور آن زن. عن تلکتول  جلوی چشمانم  دیده میشد به همراه پدر حقه بازش که معلوم نیست  چه غلطی میکند. که امروز صاحب دو خانه بزرگ مانند دوقصر  در لندن وپاریس است  . وتو زن نازنین هنوز باید برای لقمه  نانی دور دنیا از هنرت استفاده کنی چون نمیدانی  و نمیتوانی که به کدام بنگاه باید خود را عرضه کرده وبه معرض فروش بگذاری وبا واسطه گری کنی  هم جایزه بگیری هم از اجاره نشینی نجات پیدا کنی ، 

    خود فروشی. راه دارد. راه های زیادی هم دارد. وزبانش از نوع زبان من وتو نیست زبان شعر وم‌وسیقی نیست زبان دل پاک وابگینی نیست زبانی است  ناشناس که تنها خود فروشان کوی خرابات انرا میشناسند 

    همراه بغض واشکهای تو. گریستم چرا که خود نیز یکی از قربانیان همین دسته  متعفن ومتعین وبه ظاهر متدین هستم ، 

    من نیز گریختم واواره شدم تا  بتوانم در آسودگی خیال به فرزندان بیچاره ام برسم آنها را نجات بدهم تاانها مانند من قربانی نشوند ،

    گریه های تو مرا بیاد فغان های خودم میانداخت   این کلمه منحوس «فاحشه » در فرهنگ ما جا افتاده.  همه در نوع خودشان یک فاحشه  اند. فاحشه مغزی و فاحشه جنسی و فاحشه اجتماعی . 

    اولین بار این کلام را از زبان زنی شنیدم که  هووی مادرم بود . ودومین  بار از زبان مردی که همسرم بود  وکارمندآن وکارکنان اداره ای که در آنجا کار میکردم هم مرا به چشم یک فاحشه شب کار مینگریستند از همراهی با من  ‌همنشینی با من خود داری میکردند لباسهای شیک مرا میپوشیدند اما. درخیابان 

    ودر حالیکه همان لباس من بر پیکر ناقصشان. خود نمایی میکرد رویشان را بر میگرداندند تنها چند مرد محترم بودند  که همسران خارجی داشتند ومرا خوب میشناختند وبمن احترام میگذاشتند ،

    من زیبا بودم ، برازنده بودم. وبی اعتنا به همه سرم بود ‌کارم. کسی نبود از اینجماعت بیشعور بپرسد اگر من فاحشه هستم چرا  روی شانزده ساعت برای چندر غاز پول. دارم جان میکنم وچرا کرایه خانه ام  عقب افتاده وچرا صاحبخانه   انرا به اجرا گذاشته وچرا اثاثیه انرا  بخاطر بدهی  ها  با خود بردند ومن روی زیلو  در کنار خانواده ام  که نان اورشانبودم  نشستم ،

    نه هیچگاه این سئوال را از خود نکردند راه. رفتن من  برایشان عذاب اور بود   نشستن وغذا خوردن من انهارا رنج میداد زیبایی من انهارا دچار  عصبانیت میکرد. لباس پوشیدند بوی خوش عطر های انتخابیم  همه باعث عذاب روح آنها بود  در خانه همسرم ومیان اقوام کورد  او .

    من از خودشان نبودم. پوستم  زیر آفتاب داغ کویر به رنگ مس در آمده بود. زیبایی وسادگی وساده دلی و سرم درون کتاب وصفحات موسیقی واطمینان کردن به همه نتیجه اش این شد که خانه وزندگی وهمه آرزوهایم را در آن سر زمین  بر جای بگذارم  خود وفرزنداندآنم را از دست 

     آرا ذل ‌اوباش وزنان لیچار  گویی مومنه‌حج.ر فته نجات دهم  سالهاست ا‌وارگی را پیشه کرده ام  در خارج نیز بیکار  ننشستند پیر زنی از اهالی شهر نو وک‌وره های اجر پزی. به دروغ خودرا مومن. نشان داد وگفت من سابقه این خانم را میدانم. همسرش اورا از خانه های فساد  نجات داده است درحالیکه  من وهمسرم دریک اداره کار میکردیم  وهمکار بودیم او زرنگ‌تر بود من احمق تر ،

     گریه های تو بغض چندین ساله مرا نیز  در گلویم. شکافت برای سر زمینم  وخاک کویر گریستم اما بیاد همان مردمی افتادم که دستشان درون کاسه غذای من بود ومشتشلن بر پیشانبم .این در فرهنگ ما جا افتاده ، فاحشه ، جنده، خراب، بیکس وکار، خیابانی ، اینها کلماتی است که همیشه نثار جان شیرین و  پر زحمت میشود . ترا در أغوش میکشم تو در کذشته ویتانین فیلم های فارسی بودی وجود تو مردم را به سوی گیشه ها میکشید.  بگذار سگهای ولگرد  اعو اعویشان  را  سر دهند وشبانه روی پشت بام ها زوزه بکشند سرنوشتی بهتر از این نخواهند داشت. کارشان همیشه  زوزه کشی و نوشیدن خون  پاکان است ، ، با مهر فراوان ، ، ثریا. 24/01/2023 میلادی 

    این نوشته  را به حضور بانوی  هنر مند شهناز تهرانی تقدیم میدارم بامید پذیرش

  • امروز !

    ثریاایرانمنش . پر پرچین . اسپانیا 

    نه ! حوصله نوشتن هم ندارم  ، روز غمگینی است  هوا. بقول آن شاعر پیر چپول. بس نا جوانمردانه سرد است او کنار منقل پر از آتش وذغال و شوفاژ روشن همرا با بوی افیون به أسمانها میرفت وخیال میکرد در انسوی مرز ها خر داغ میکنند آنهم در سر زمین یخ ویخبندان. بد جوری خوشی زیر دلشان زده بود. 

    امروز سر تا سر.  برنامه ها تنها أشپزی ودستور ریسایکل کردن. لباسهای کهنه ودستور  ریسایکل جعبه های  زباله است. به تماشای آن مرد گنده با سبیلهای از بنا گوش در.ر فته. که دستور أشپزی میدهد ‌ در هر کلامش یک درمیان یک کلمه. خارجی تف میکند  خوش خوراک است.  تکه های گوشت بره ، گاو ، مرغ  نان برشته  سیاه. دانه زده بطری عرق لیوان یخ آماده در أشپز خانه اولین لقمه ر ا خودش در دهان میگذارد دومین را به گربه ای بزرگی که بیشتر شبیه یک روباه است .

    در این فکرم که بعضی‌ها نان قیافه وهیبت خودرا میخورند وبعضی ها با پر رویی و بی حیایی وریا  ودروغ  در این فکرم که دوستان امروز. در کجا ویلانند ودر چه حالی هستند. آیا مانند قوم وخویشهای من. رو برطرف قبله کرده برایم مینویسند. که با ما تماس نگیر. وادرس  خانه شانرا نمیدهند نامه ها میبایست به محل کارشان میرفت وکم کم قطع شد چون در جوال چیزی نبود ؟! 

    عده ای با کمال وقاحت ودروغ رو بروبت می نشیند وخاطره تعریف میکنند وترا نیز در آن خاطره  های  متعفن شریک  کرده هرچه سو،گند یاد کنی که بابا دروغ است ازبیخ وبن . اری دروغ میگویی  بتو تهمت ضعف اعصاب وسر انجام دیوانگی میزنند .

    دلم برای هیچکس وهیچ کجا تنگ نشده ، دلم در کنارم نیست. اصلا دلی ندارم  یعنی قلبی که بزرگ است اما خالی همه  سوراخ هارا خالی کرده تنها بزرگی وبی  اعتنایی او باعث عذاب شبانه منست ،

    در این فکرم که کجا. ر ا اشتباه کردم ؟ ..جوابم این است که همیشه اشتباه میکردم تجربه نداشتم مردم را نمیشناختم به هر  هرزه وبی سر وپایی اعتبار میدادم تا هموزن  خودم شود انگاه در کنارش مینشستم سر انجام خسته ونا امید از جای بر می خاستم همیشه این جمله در گوشم طتین داشت که « مگر تو کیستی ». که مثلا آرزوی فلان لباس . را کرده ای مگر حتما باید کسی میبودم  ؟! انسان بودم  نه پدرم دزد و قاچاقچی  بود ونه مادرم. زنی هرزه وهرجایی  که به زور صیغه یک ادم معتبر شود تا او ومن کسی شویم. ما خودمان بودیم همان باز ماندگان آواره زرتشت بزرگ  نه در این دنیا جای داشتیم ونه در عاقبت  دنیای دیگری هم نیست هرچه هست درهمی جاست  بقیه دروغ است ،

    امروزچقدر تنها مانده ام  ناگهان شخصی. از میان سیل خروشان دریاها. بیرون آمد رابطه هارا قطع کرد وخود گم شد بر گشت به همان لجن زاری که از آن بیرون آمده وماموریت داشت .

    سکوت میکنم  خود فروشی آسان است در خدمت اعتبار مافیا نیز آسان است اما بیرون آمدن سخت. ومن پرواز را دوست. دارم میل به پرواز دارم میخواهم. در أسمانها گردش کنم اما  آسمان نیز تیره وتار است  از هجوم بمب ها وپرواز پرندگان أهنی وبمب افکن ها ،به کجا میروی ای رهرو تنها. به کجا ؟!  جاده تاریک. بیابان‌ها مین کذاری شده  وهوا نیز سمی  است ،. پایان 

    ثریا  20/01/2023  میلادی 

  • وکالت یا جهالت

     

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  .‌اسپانیا 

    آن میوه بهشتی که آمد به دستت ای جان / در.دل چرا نکشتی  از دست چون بهشتی 

    تاریخ این حکایت  گر از  تو باز پرسند. /. سر جمله اش فرو خوان. از میوه بهشتی 

    « حافظ شیرین سخن » 

    ایکاش  در میانه بودم  و نریبونی داشتم ‌حضوری تا خفتگان را از خواب خوش مستی بیدار کنم ،

    أن شاه جوان‌مرگ ما  روز های آخر در نا امیدی کامل بسر میبرد  او خوب میدانست که جهانی را که ساخته است ویران خواهد شد وجغد ها بر ویرانه اش نوحه خوانی میکنند ،

    چهل وچهار. سال است که این جوان بی تجربه وخام . زیر نفوذ. بک مادر  که خود میداند ومبتواند. وبرایش. سر زمین  ایران مهم نیست. کشورش همانجایی است که اقامت دارد. وسالها عضو حزب سوسیالیست آنها بوده وچه بسا باشد. حال ای جوان خام نه در س سیاست خواند ونه. میلی. دآشت پای در جرگه. بگذارد چرا که در میان شاهزادگان اروپایی چندان   جایی نداشت. شاهزادگان عرب هم میدانستند که پایشان را کجا بگذارند. در س سیاست. هم نخوانده بود دوستان خوبی هم نداشت که اورا هدایت کنند. خوب ،،،،، یک سازش. زیر لحافی من اینجا تو آنجا  سیب را در دست داریم نیمی تو گاز بزن نیم دیگرش را من  مهم نیست تخم هایش زیر دست وپاها له میشوند مهم حال است ،

    احساس من بمن هشدار میداد که دوری کن. وسکوت پیشه ساز.  تو در آن دیار نه فامیلی داری اگر هم داری بیشتر تمایلاتشان مذهبی وتو کافری نه زمینی داری که ترا فرا بخواند ونه خانه ای. ونه مال ومنالی  یک لا قبل تنها  با دستهای کوچک ونحیفت به جنگ کدام اژدها  میخواهی  بروی. از گذشته ها پلی بساز از روی آن عبور کن وبه سر زمین خورشید  سفر کن .

    اما دلم برای آن غنچه های پر پر شده میسوخت ، خوب چه بسا آنها هم شبیه پدرانشان ومادرانشان  به هنگام بزرگی ترا تکه تکه نکنند ،

    امروز این سر زمین  یک پارچه به زیر برف رفته. اما در بالکن کوچک من خورشید همچنان میدرخشد وبمن نویدزندگی میدهد. زمین  زمین است مهم نیست در کدام نقطه آن قرار. بگیری درخت وگل وسبزه. همه  همه جا یکسان است ومردم هم کم کم شبیه هم خواهند شد. ،شبیه اما نه یکسان .

    حال این مرد جوان که موهایش ریخته و به سن کهولت  پای گذاشته تازه دفتر وکالت  باز کرده تا برود با  بزرگ‌تر هایش صحبت کند ؟! در باره چی وکی مادر گرامی تو  با دشمنان همراه است افتخار دارد که بعنوان  یک ملکه پیر  در همه مراسم  حضور بهم میرساند ‌ در کنار زنان عرب مینشیند ،

    با هشتک بازی و  فضای مجازی که نمیتوان مملکتی را نجات داد. نه ارتشی داری. نه حمایت گری در حالیکه تو قانونا ولیعهد ایران بودی ومیتوانستی. بجای پدرت بنشینی اما حوصله نداشتی  مردم آن سر زمین را خوب شناخته بودی  که با  غوره سردیشان میشود وبا یک کشمش گرمی ایکاش استعفا داده بودی  وخیال مردم راحت بود که کسی را ندارند چهل وچهارسال  دم ترا گرفتند ترا ناجی وقهرمان خواندند تازه. از آنها میخواهی بتو وکالت بدهند تا در مقابل اربابان بگویی من وکیلم که ایران را به عقد اسراییل در بیاورم ، تو ولایتعهدی  تو میبایست از این قانون استفاده میکردی ویا استعفا میدادی چهل وچهار سال مردم را سر انگشت چرخاندی  با کمک همان  آدمخواران  که ترا تامین میکردند بتو میرسیدند   و ناگهان زنان خودشان  بر خاستند   تا با ابلیس نادانی ‌جهالت  بجنگند. تا حق پایمال شدهخودرا به دست بیاورند  ،

     نا توانند دست خالی 

    بدون پشتوانه  ،اه،،،

     رویم را بسوی خورشید که درخشش آن از همه روزها بیشتر بود ، گرداندم  وخم شدم و ستایش کردم تنها همین تکه  شهرک ما آفتابیست وبدون برف  خورشید خدای یگانه. خورشید گرما بخش  ‌خورشیدی که آنهمه نعمت را بما داد وما انهارا تعمدا به دور ریختیم. ویا در کنار شوفاژ های فکسنی اروپای شمالی وامریکا دلخوش داریم که آزادیم  ،کدام آزادی ؟؟ آزادی بروی توپ بازی کنی  آنهم تنها در صحن خانه خود آزادی در خانه ات یا میخانه عرق بنوشی وآزادی فوتبال تماشا  کنی.  مهم نیست سر زمینی کم کم به قعر  نابودی فرو میرود و تو میتوانستی  انرا نجات دهی ‌ندادی ونگذاشتی  که بقیه هم بر خیزند تو یک مامور بودی ومعذور همین دیگر بیشتر نمیتوان. نوشت ،

    خسروا ، داد گرا   شیر دلا ، بحر کفا  / این جلال  تو  به انواع هنر ارزانی 

    روان شاهنشاه شاد دلش شکسته ونا امید از دنیا رفت  و این بود پایان راهی را که همه با هم پیمودیم. در میان  دستهای  یک زن ویران شد .،پایان 

    ثریا ، 19/01/2023 میلادی 

  • اولین دیدار

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    در کاخ سعد آباد تنها بود  حال جفتی را بافته وسر حال وخوشحال. قرار بود بیمارستانی را که به نام بانویش نام گذاری  شده افتتاح کند . 

    آنقدر بچه بودم که زیر دست وپاها گم میشدم  بادوستی که در آن بیمارستان. کار میکرد  همراه شدم ودر صف اول قرار گرفتم .

     سر انجام.  صبر وبی فراریها  به پایان رسید وانها آمدند  بر خلاف عکسهایش مردی لاغر اندام اما بسیار خوش قیافه با بوی خوشی که اطراف  را احاطه کرده بود ، بانویش.  نیز با بک لباس ساده  تنها زینت او بک سنجاق سینه بود با کلاهی سرمه ای همرنگ لباسش وچشمانی که به  خورشید وستارگان  طعنه میزد ، اه چه جفت زیبایی  خودم را در لابلای جمعیت. جا بجا میکردم تا هر چه بیشتر به اینزوج زیبا وخوشبخت !  نزدیکتر شوم .

    بیمارستان بنام ( حمایت مسلولین  شماره. دو ثریا پهلوی بود ). ثریا برای افتتاحیه آن آمد انا در نطقی  خیلی کوتاه کفت :

    آیا بهتر نیست نام این بیمارستان بنام بنیان گذار او که عیسی ابو حسین بود نام گذاری  شود ؟!  چه بسا روزی من نباشم. . واز آن روز بیمارستان حمایت مسل‌لین   شماره. دو تبدیل شد به بیمارستان عیسی ابو حسین که خودش. بیماری  داشت  در سوییس پس از بهبودی نذر کرده بود بیمارستانی رابرای حمایت مسلولین که در آن روزها بیداد میکرد بطور  رایگان در اختیار وزارت بهداری بگذارد ،

     پس از مراسم  افتتاح آنها یک یک طبقات ‌اطاق‌ها ی بیماران را سر کشی کردند. با بیماران دست میدادند وبرایشان  آرزوی بهبودی را داشتند . به آنها دلداری دادند. وپس از ترک بیمارستان. ثریا  ملکه گفت ، از  شهرداری هم میخواهم میدان ثریا را به میدان والاحضرت شهناز.  نام گذاری  کند .

    اشک چشمان همه پرستاران وبیماران پر کرده بود اگر در آن ساعت از یکی از. آنها میخواستی. خودرا قربانی کند با کمال میل این کاررا انجام میداد  سادگی افتادگی ومر د می شهنشاه وثریا در آن زمان بسیار. بر دل مردم نشسته بود. البته غیر از. توده ای ها ومصدق الهی ها  .

    سالها گذشته  من امروز در آستانه گذر زمانم اما بهترین وزیباترین خاطره ام همان روز است وچهره خندان وخوشبخت شاه جوان که دیری نپایید و دیگر هیچ ، بلی هیچ دیگر با نمایشات و فرمانده  سازمان های  مد و اقتصاد وردات   زباله ها کاری ندارم آن روزها منهم خوشبخت بودم. همه خوشبخت بودیم نان داشتیم آب داشتیم خانه  داشتیم وفقیر وگدا خیلی کم داشتیم چرا که شهرداری برای آنها. پناهگاه وگرم خانه  ساخته بود اینها تا ر یخ زنده آن سر زمین است حال یک لکاته  زیر خواب شبانه توده  لاف وگزاف میزندد که مگر شاه برای مملکت ما چه کرد ؟ وتو لکاته احمق  تنها نسل سومی که پدرت وپدر بزرگت ایران مارا به ویرانی کشید من تاریخ زنده آن سر زمینم وهمه چیز را بخوبی بیاد دارم وعاشقانه  شاه را میپرستیدم  پس از  خدای نیکی ها اهورا مزدا  او دومین خدای من بود ،بشما هم مربوط نیست ؟! 

    پایان 

    ،،،، ثریا و 17/01/2023 میلادی 

  • فرق تمدن ها

    « لب پرچین  
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    کنستانتین پادشاه تبعید ی یونان  در تبعید. جانسپرد اما. پیکر اورا به خانه اش وخاک خودش یونان انتقال دادند. جنازه او در معرض دید دوستدارانش  در یک کلیسای ارتدوکس قرار دارد . وصف. طرفدارن. او با احترام بر پاهای او بوسه میزنند خانواده های سلطنتی نیز. اکثرا به این مراسم رفته آند.
     بیاد آن روزهایی هستم که. این پادشاه زیبای یونانی که واقعا  مجسمه های. قدیم یونان را تصویر میکرد در کشتی خود به دریای خزر امدومدتی میهمان شاهنشاه ایران بود تا بتواند  اقامت بگیرد و قانون در اروپا برای همه یکسان است شاه وگدا تمیشناسد ،
    ومن هر روز درانتظار مجلات وروزنامه ها بودم که تصویر خندان وزیبای اورا درکنار همسرش  که گویی الهه ای از سر زمین های باستانی بو د ببینم ،
    همسر او خواهر ملکه دانمارک است همه با هم فامیلند خون ویکتوریایی در همه. رگه‌ای آنها جریان دارد ،
    حد اقل یونان. اشغال شده احازه داد مادر. ‌پادشاه تبعید  ی.وشاه تبعیدی  به خانه  خویش برگردند ودر ارامگاه خانوادگی خود بخواب ابدی خود ادامه دهند ،
    شغالان  وگرگهای گرسنه ما چنان. دشمن شاه بودند که اگر جنازه اورا میافتند  تکه تکه کرده ومیخوردند تا کام  تشنه وروح پلیدشان  ا رام بگیرد ،
    سالهاست که آن تصویر ملکه ذهن من است. وسالهاست   که این دوشاه اندیشیده ام و سالهاست جهان آنها را  ستایش کردم هردو خانه. وسر زمین خود. را دوست داشتند اما یونانیان  به  انها حمله  نکردند انهارا به زیر پاهای آلوده بخون  خود  زیر ورو  نکردند ،‌یونان هنوز تمدن. چند صد هزار ساله اش را حفظ کرده. وسر زمین ما دروازه ها. را هر چند سال یکبار به. روی 
    اجنبی ها باز میکند وخودرا مانند یک کالای ارزان قیمت در معرض فروش میگذارد. مانند یک  زن هرزه ارزان قیمت ،
    امروز من از سلسله تصاویر گذشته ام  ودر هر تصویری که می‌یابم بیشتر به دنبال معنای آن هستم . هیچ معنا. مانند بک حلقه به حلقه دبگری قفل نمی‌شود. کلمات گم میشوند. معنی واقعی خود را از دست میدهند  تنها تصاویر آنهم به مدت 
    کوتاهی در  نظرم  میماند. وسپس همه چیز گم میشود امروز ما داریم کم کم واهسته آهسته به زیر چتر دو رنگ آبی نیل و زرد  خردلی میرویم  به  ظاهر نماد پرچم شهر جنگ زده. وتصرف شده قلابی است اما در واقع پرچم دنیای آینده ماست.  اربابی وبردگی .
    خون آبی وخون زرد  ، همیشه به دنبال بک معنای بوده ام وهر چیز تازه ای مرا ودار میکند  که انرا بشکافم ،
    گذشته های . ما. یاد بود های  ما. یادگارهای ما. یک یک نابود شده واز بین میروند همه یاد گاری تا  به قعر دریاها ویا به زیر خاک فرو میروند. دنیای دیگری ساخته میشود در دو رنگ.  تعداد فقرا بیماران پا به سن گذاشته ک ه کم کم دارد از بین میرود نیروی تازه ای که مغز وشعورش در اختیار دیکری است  جهان اینده را اداره میکند ، دیگر درد را احساس نمیکنی مرگ برایت  یک امر عادی است و آن زخمی  را که بر سینه ات نشسته. تنها تماشا میکنی برایت بی تفاوت است.  جنین های  آزمایشگاهی وحرامی های ناشی از سکس های نا جوانمردانه که هر روز فیلمهای آن را با وقاحت تمام به تماشا میگذارند ، دنیای آتی ما را. اداره خواهند نمود ،
    وباید با کذشته ها خداحافظی کرد. همچنین با کنستانتین. زیبا ،
    آسوده بخواب وارام. دنیای ما تمام شد ،
    پایان .15/012023 میلادی 

  • مرگ بهتر است یا زندگی ؟

    « لب پر چین ». ثریا ایرانمنش  . اسپانیا 

    موضوع انشای امروز ما 

    !!!!!!دختر جوان آلویس پریسلی با ایست قلبی مرد ! تنها دختر آن خواننده دوران جوانی ما بود  زندگی جالبی نداشت سر گردان بود به هر روی  خبر دردناک است بخصوص اگر هنوز پیر نشدی .

    زندگی چندان دلپذیر نیست. بیمارستان‌ها لبریز از بیمارهای  نزدیک به موت دکترها ‌پرستاران همه در اعتصاب. !!! قسم نامه صقراطرا مو به مو بمرحله اجرا در أوردند  وهر بار مرا بیاد آن فیلم. وحشتناک. سایلون گرین میاندازد سوار دوم از راه رسید قحطی قلابی. از آب رفتن نانها  وبرنج های پلاستیکی. میدانیم که دیگر. زمین چیزی بما نخواهد. اند غیر انواع  بوها و انبوه. کثافات  زباله های اتمی  یخبدانهای. مصنوعی.  باران های مصنوعی سیل های مصنوعی ، جمعیت باید کاهش پیدا کند یا با بیماری های کشنده. یا جنگ ویا عوامل طبیعی ویا فرار پزشکان اکثر مواد غذایی  در. کارخانه ها  درست میشوند. مصنوعی هستند ما شبهه غذا را میخوریم نه خود غذا را. گذشته از گوشتهای  کروکودیل ونهنگ ‌الاغ ‌شتر و گاو وگوسفند مقداری هم. گوشت مصنوعی ببازار آمده و تو نمیدانی از چه موادی درست شده است ،

    سبزیجاتی در.د ست نیست که به علف خوری روی بیاوری  هر یک نخ  سبزی درون مشتی  پلاستیک آنهم با بوی ضدعفونی بتو دهن کجی  میکند 

    نانها محصول موادمصنوعی باد کرده کرده درونشان تهی. وبا خمیر هایی یخ بسته نپخته 

    حال ژنرال ایستاده روی یو تیوپ . دستور غذاهای شاهانه. را میدهد لاشه بره  ولاشه گوسفند را به سیخ میکشد با سس هاییکه دراشپز خانه های خارج یاد گرفته آنها را جلوی چشمان گرسنه تو میخورد. آب دهن تو راه میافتد .اه آن هندوانه بزرگ. که سالها شبیه انرا ندیدی.  غذاهایی شاهانه ویا مخصوص تغذیه فرورشیهای بالای شهر قدیمی بود. .

    بما مر بوط نمی‌شود که این مواد از کجا میرسد. از همانجایی که چمدانهای  دلار به ونکور ومونترئال میرسد  ،

    این گفته ها ‌کرده ها  بما مربوط نیست  ما باید همان چیزی را که دکان بغلی بما عرضه میکند. بخوریم. به قصاب محل میگویی  پای مرغ را وران مرغ را میخواهیم. ران‌ها  را پنهان میکند. زباله ای را درون کاغذ میپیچد ومیگوید. رادها قبلا بفروش رسیده !! 

    نه زندگی چندان جالبی نداریم اما من نمیدانم چرا با  اینهمه دردی که دارم زنجیر زندگی را رها نمیکنم ؟ در انتظار کی وچی هستم ؟ روز کذشته جواب  آزمایشم رسید به  کم خونی شدید دچار هستم باید  روزی چهار عدد قرص آهن بخورم. خوب کافی  است برای اینکه أهنی شوم ،

    خبرها چندان جالب تیستندهمه خودمان را به کوچه علی چپ زدیم یعنی  خوشبختیم در کنار دریای مدیترانه  .

    اهای شاعر توده که میخواستی به دریا برسی حال درکنار دریا چه غلطی کردی ! چشمه برایت کوچک بود آن دشت وسیع پر برکت برایت. تنگنا بود. ما را  به این روزهای  وحشتناک کشاندی وتو آن خوانند جنگل بزرگ  تریاکت  دیر رسید  وان سر زمین پر برکت را تحویل گدایان وفاحشه های شهرنو ‌تره تخم آنها. دادید برای پری  چکمه ای شعر سرودید ، 

    ‌بانویمان  نیز  مظهر زیبایی وشیکی وشهره جهان بود. وشاه در  کنارش آهسته آهسته جون شمع فرو میمیرد 

    ما هم مانند او ودرکنار او مردیم.  حال تنها ادای زندگی را در میاوریم ، وهنوز هم. شغالها توده. ومصدقی ولاشه های بو‌گرفته ‌نوا ده هایشان دست بر نمیدارند  و در شکل وشمایل جدیدی  از بی بی. درس میگیرند ومردم فریبی را پیشه ساخته اند. قهرمان پوشالی کانادایی. کدوی گندیده از آب در آمد آن قرشمال قمی. خود فروش وما !؟! همچنان جاده بی انتها ر ا طی میکنیم مقصد کجا مقصود چیست ؟! نمیدانم ،‌

    پایان 

     ثریا  / 13/01/2023 میلادی  ،

  • خوشبختی !

     « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    امروز نشستیم  چو رندان بخرابات. /  امروز نداریم  سر زهد ‌مناجات 

    امروز چه گویم  چه بزمیست و چه باده / امروز چه ساقی  همه لطفست ومراعات 

    امروزم ندآنیم  زمستی  سحر از شام /  امروز  ز اوقات گذشتیم  و ز ساعات 

    « شمس تبریزی » 

    چه خوشبختی بزرگی است که تو خودت را مانند  یک عروسک پارچه ای پوشیده ای. دستکش به دست. شال بر سر در کنار یک فتیله  روشن بخاری. انرا بغل گرفته ای. و به تماشای. تدریس پخت غذای شاهانه ژنرال. مینشینی که حتی یک  قلم آن در این گوشه پیدا نمی‌شود ،

    چه خوشبختی بزرگی است که. پول برق تو امروز تنها نود یورو شد نه دویست یورو ،

      چه خوشبختی بزرگی است که سرت را روی صندلی کهنه قدیمی تکیه داده ای وبه فردای نیامده میاندیشی 

    دسته دسته  دستمال های  مرطوب بخاطر. آب بینی و سرمای بیدریغ هوا ، 

    در انسوی شهر آفتاب پهن است ومردمان خوشبخت. در زیر آفتاب راه میروند. 

    سه میلیون مردم بدبخت دراین شهر خودرا مانند. لحاف کرسی پوشانده اند چون. نه کولر را روشن کرده اند ونه بخاری. ا ،

    دوش گرفتم. آب ولرم بود ناهار  .   نه نداشتم سوپ دیروز درون یخچال. دارد فریاد میکشد. قابل خوردن نیست  ،

    چه خوشبختی بزرگی است  تماشای. جنگ‌ها. وادمکشی ها. وظاهرا. چهار سوار سر نوشت. راهشان را طی کرده به این سو. میایند اول بیماری همگانی  ‌مسخره  با واکسن های گوناگون. سپس جنگ که ادامه دار خواهدبود تا سوار سوم که قحطی از راه برسد وسوار چهارم مرگ است ،

     ذیگر از سایر کشور هایی نظیر خودمان حرفی به میان  نمی آورم اربابان نزدیک پانصد سال دنیا را در میان دستهای خود کرفته اند از ماه بالا میروند. از سیاره عطارد پایین میایند خورشید  را نابود میکنند و بیشتر پیستها ی اسکی بسته شده چون برف نیامده  انسوی  دنیا  هنوز برای مردمان خوشبخت برف هست اسمان هم هست اطاق گرم با شومینه به همراه گیلانی کنیاک نیز است قبیله متوسط که ما بودیم یک درجه تنز ل کردیم ‌رسیدیم به فقر و  دیگران از ما بهتران قاچاقچیان . آدمکشان. دزدان  پله های  ترقی را طی کردند ورفتند در تا ر ک جهان نشستند از جاشویی  در کشتی ها تا به مقام اربابی رسیدند. از پادوی در بازار به مقام تاجر مهم رسیدند  ما طبقه کارمند بودیم بیفایده وبی ثمر. برای دیگران کار میکردیم  حال  دیگرانی  نیستند ما هم  کاری از دستمان ساخته نیست با حقوق باز نشستگی. لی لی. بازی میکنیم ،

    از میمهانیها خبری نیست ، از رستوران رفتن خبری نیست از سینما و‌نمایش خبری نیست  کارتون سیمسونها. برایمان قصه فردا را میگویند و در انتظار صبح روشنی نشسته ایم که هیچگاه نخواهد آمد. وکم کم روی ماه وخورشید را نیز خواهند پوشانید،

    خانواده ای از همان گروه اربابان در خارج از. شهر لندن. باغ کوچکی ,,,,  دارند که تنها هیجده باغبان هر روز صبح برای أبیاری و تزیین درختان وگلها باید راس ساعت هشت  درخانه آن  ارباب  حاضر باشند ،  وما برای پیدا کردن بک اطاق نمور . دوردنبارا میکردیم.  البته نوکران ‌خادمان آن ارباب‌ها تیز از مزایای قانونی بهر مند هستند. گروه گروه  برده های قوی هیکل را وارد میکنند بعنوان مهاجر وانها را در هتلهای. پنج ستاره جای میدهند برای. آینده ،

    ماساده دلان هنوز برای خم زلف بار از دست  رفته نوحه سرایی میکنیم .

    اه امروز. مانند  یک لوله کالباس شده ام. بسکه لباس  پوشیدم.  به رنگ کالباس هم در آمده ام ،

    اه ،،،،، چقدر دلم هوای یک ساندویچ  سالاد آلویه  موسیو را کرده است   همسرش سالاد های خوبی درست میکرد ، عرق فروش پشت خانه ما بود کباب ودل جگر هم داشت  حال همه چیز ویران شده با خاک یکسان. واثری از آنچه که بود باقی نمانده آدم‌های دیگری آمدند گویی از کرات دیگر وما انهارا  نمیشناسیم ،  نه دیگر هیچکس را در این جهان پهناور نمی شناسیم ، پایان 

    ثربا ،

    اسپانیا   11/01/2023 میلادی 

  • ماکارونی !

     

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش. .اسپانیا .

    همه رفتند ، تعطیلات تمام شد شور وشر ها خوابید سکوت خیابان‌ها را فرا گرفت وخانه خالی شد ناهار ماکارونی داشتم ، چقدر هم از ماکارونی بیزارم اما راحترین  غذاست برای من. تنبل  .

    هر گاه که این رشته هارا میپزم  قابلمه سه برابر میشود بعد که انرا گرم مبکنم. باز قابلمه پر میشود. ،نمیدانم از معجزات  دستهای پر برکت منست یا از آنچه که کارخانه  سازنده. به درون این رشته های باریک فرو کرده بهر روی مرا بیاد اولین سفرم به ایتالیا واولبن ماکارونی خوردنم میاندازد. عصبی میشوم بشقاب را بسوی  میاندازم ، به هر. روی قصه  بی غصه ای بود. جوان بودم ودر انتظار اولین فرزندم. اردیبهشت ماه بود. هنوز وقت داشتم  که سفر کنم میهمان بک خانواده محترم ایرانی ایتالیایی بودم. اولین سفر ‌اولین پرواز. با هوا پیمای ال ایتالیتا ،

    به رم رسیدم. چه هوایی ،چه مردمی ، چه. روزگاری خوشی. وچه همه مهربانی در آن خانواده   به ونیز رفتیم خوشم نیامد. ،نه نه میخواهم بر گردم از گوندولا ها میترسم  ،  در وسط راه در یک رستوران محلی  که تنها پیتزا وماکار‌ونی داشت.  ایستادیم ،

      میزها پر بودند با رومیزی های چهار خانه  سفید وقرمز. ودستمال سفره  ما با بچه ها  میزی رااختیار کردیم آنها به آن بانوی تنومند ایتالیایی  ما ما میا  سفارش غذا دادند، اول  یک تغار بزرگ سس با گوشت چرخ کرده وسط میز نشست. سپس بشقابی لبریز از رشته های   چرب وچیلی. ماکارونی.  سس را روی آن ریختند  نگاهی به چنگال وقاشق ‌کارد آن انداختم حا ل چگونه باید آن را بخورم. زیر چشمی نگاهی به میز های  اطرافم آنداختم  آنها ماکارونی را با چنگال گوله میکردند. منهم چنگالم را در‌وت ماکارونی فرو بردم اما همه لیز میخوردند. این کار را چند بار تکرار کردم. همرهانم با شراب چیانتی خوش بودند ‌ابدا توجهی به من بدبخت نداشتند که با شکم گرسنه هنوز یک رشته هم در دهانم جای نگرفته. ما ما میا دست به کمر داشت از پشت بار بمن نگاه میکرد  ، با اشاره دست‌هایش گفت. که قیچی بیارم ؟  منهم سرم را تکان دادم. او رفت وقیچی بزرگ باغبانی را برایم آورد وگذاشت کنار دستم ، شلیک خنده از همه مشتریان بلند شد ،من سه ماهه حامله بودم وتازه از همسرم جدا شده بودم ،،،، زدم زیر گریه.  سر انجام ماما میا  آمد سرم را بوسید. صورتم را بوسید وبمن یاد داد که چگونه آن.ر شته های لعنتی لیز را بخورم اما دیکر میلی به غذا نداشتم برایم اسکالپ  با سس قارچ آورد انراهم پس زدم وگریه کنان از در رستوران بیرون آمدم وتا الان از این رشته ها بیزارم اما گاهی چاره نیست  در مواقع ناچاری باید انهارا نوش جان مرد و آن خاطره تلخ را نیز به دست فراموشی سپرد مانند همه خاطراتم که شروع به نوشتن آن کردم نیمه کاره انهارا رها ساختم دیگر درد مضاعف نمیخواهم  وخاطراتم را باخود به گور خواهم برد چیزهایی هستند مه تنها بخودم مر بوط میشود  .

    در ایتالیا. به دوستانم گفتم میل دارم راهبه شوم. همه مانند همان روز  وحشتناک بمن خندیدند  و اول باید کاتولیک باشی ، بعد باکره ،،،وتو با یک بچه  میخواهی راهبه شوی تازه کشیش ها مگر ترا راحت میگذارند ؟!  ساده دل بودم وساده انگار همه را از دیده نظر پاکیزه خودم میدیدم. هنوز هم گاهی این ساده دلی مرا به مشکلی دچار میکند.  همه را مانند خود میپندارم و خوب یک دخترک احمق با بک دایه روستایی.  که اورا شیر داده وبزرگ کرده. ومادری بد عنق  عصبی خود خواه  قهر آلود ،،،،

    بهتر ازاین نمی‌شود ، نه نمی‌شود. درون وجودم هیچ پلیدی وألودگی نیست. پاکیزه زاده شدم ، مهم نیست دیگران در باره ام چه قضاوت میکنند مهم این است که خودم میدانم کیستم وچیستم وکجا ایستاده ام ،

    پایان روز ماکارونی 

    ثریا 

    08/01/ 2023 میلادی 

  • بر باد رفت

     

    ثریا ایرانمنش. « لب پرچین ». اسپانیا .

    ای که گفتی هیچ مشگل   جز فراق یار نیست  /. گر امید وصل. باشد همچنان دشوار نیست  ،

    هر کریسمس وروزهای سر خوشی. بعضی  از ملتها. فیلم های قدیمی. را نیز به نمایش میگذارند این روزها. بعضی از ترانه ها وگفتار ها ‌فیلم ها را قدغن کرده  اند ویک برچسب « نژاد پرستی ». روی آن نصب کرده اند. درواقع  آن بزرگان میل دارند هر چه را که در کذشته بوده  از ذهن مردم باقیمانده پاک کنند. وبطور کلی تار یخ را تیز  از سطر اول به میل خودشان بنویسند ، وما امروز در میان بسیاری از مفاهیم. وگفتارهای گم شده و  خاطراتمان کم کم.  رنگ میسازند. ونو رسیده ها مانند سیب کرموی از درخت افتاده  برایمان  تاریخ را باز گو میکنند. انهاییکه از زیر صدها  ملا و کوچه وپس کوچه های دهات بر خاسته اند خلال زاده با حرام زاده. فرقی ندارد امروز با کمک پول ملتی سر گردان  در فضای مجازی اظهار فضل ودانش میکنند وما حسر ت میخوریم  که چقدر جای بزرگان خالیست ،  

    روز گذشته فیلم بر باد رفتارا تماشا میکردم. سر انجام او تارا را داشت وهوم وخانه اش را حفظ کرده بود با هر درد ورنج ورسوایی که بود خانه داشت ، 

    ما خانه.ر ا در کف دست  کذاشتیتم وتقدیم بیگانه کردیم وخود در بیغوله های  سر زمینهای بیگانه  مانند یک زالو به فرهنگ  آنها چسپیده ایم. مانند آنها جشن میگیریم مانند آنها شادی میکنیم بی هیچ  احساسی  ودر اندرون خویش ویرانه ای بیش نیستیم ، 

    ظاهرا در جهان غرب. أزادی است اما این أزادی در همان چهار دیواری خانه ات به دیوارهای گچی چسپیده  در بیرون باید مانند آنها گام  برداشت وگام های  خودت فراموش میشوند.

    سر زمین اسلام  زده ما. با آمدن حرام زادگانی از خاور میانه  وعراق عرب. دیگر کمتر میتوان به اصالت ها اندیشید. ، نماد سر زمین ما زال بود  که حقانیت حکومت   را بر سه رنگ نهاد  وپیوند داد  شیر /شمشیر/وخورشید  که مورد پرستش اکثر ایرانیان بود  امروز همه چیز از بین رفته است زال افسانه شده در کوهقاف پنهان است  سیمرغ بکلی  در. لیست منکرات قرار گرفته است  ما تنها در تصور خود از او نمادی داریم. اما سی. عدد مرغ بسوی کوه قاف پرواز کردند تا  به قله آن برسند همه در میان راه. از پای افتادند تنها یکی از آنها به قله رسید ودر آنجا لانه کرد ،

    امروز هر کسی در ذهن خود از سیمرغ نمادی ساخته  که بر فراز درختی نشسته وحافظ تخمه های خویش است  حافظ گیاهان وطبیعت ،

    بهر روی تارای ما ویران شد  در سر زمین غریب ‌ناشناسان زمین  متعلق بتو نیست. حتی در موقع مردن. جایت درون یک دیوار است  چرا که زمین آنها متعلق بخودشان می‌باشد اگر  صد هزار هکتار زمین را بخری باز متعلق بتو نخواهد بود. تو از آنها نیستی تو یک فردی ناشناس که از خارج امدی  خوش امدی اما با سر مایه خودت. اینجا غیر از کارهایی که بتو مربوط نمی‌شود میتوانی در یک گوشه آرام بنشینی وبه قانون احترام بگذاری و زیر صدها دوربین ‌ذره بین که تمام اعضای بدن ترا رفت وامد های ترا حتی غذا خوردنت را تیز به نمایش میگذارد  گام برداری …..امروز. در اخبار  پادشاه سابق یونان. آن جوان رعنا وخوش قیافه واصیل یونانی را دیدم به حال زار  روی صندلی چرخدار  در مراسم پر شکوه مرگ پاپ. شرکت کرده بود ،. چقدر خوشحال شدم که شاه ما  مانند یک پرنده زیبا. پر کشید پرکشید سوی أسمانها در عین جوانی وزیبایی وچه خاطره خوبی برای ما بر جای گذاشت ، 

    حال امروز باید پای روضه نسوان  فراری یا ا رسالی بنشینیم که براینان تاریخ را ورق میزنند درحالیکه  در زمان شاهنشاه در طویله  مشغول قشوی الاغ ها بشان بودند ویا پای برهنه  به دنبال یک لقمه نان. امروز. در ویلاهای بزرگ سر زمین شیطان با پول من وتو وبقیه موادد را به درون بینی اش میفرستد سپس دچار توهم شده  در تلویزیون تاریخ ایران باستان را ورق میزند وتو باید. بحال سر زمین بگریی که جنین تحفه هایی را به ارمغان   آورد .«خانه». نه دیگر خانه ای نیست که تو. به آنجا پناه ببری .خانه از بیخ وبن ویران شد. در حال حاضر کلاغها. خوک‌ها  الاغ های  ماده  باب‌و هایی  که مادرشان اسب بوده  ومار های زنگی. عنکبوت های زهر دار وعقرب های جرار  خیمه زده اند وتو ؟! تماشاچی هستی در حسر ت آن قله سپید پای در بند  وخودفروشان  سر بازار  رویشان را بسوی حیوانت نامبرده کرده اند منافع انجاست …پایان ،

    ثریا ایرانمنش07/01/2023 میلادی