Author: Soraya

  • و… این سوسن است که میخواند

    ثریا. ایرانمنش و لب پرچین …
    نوزده سال از مرگ زنی می‌گیرد که شیرینی همه محافل بود ودر غربت میان فاحشه های لوس انجلسی  گرسنه ‌برهنه جان سپرد یکسال دست شکسته آش را با خود حمل کرد چون پول نداشت  دیگران فقط برایش دست میزدند دستهه‌ای آلوده آنها. نشکسته بود  .
    و…این سوسن است. که میخواند./// بستی تو تا بار سفر از خونه ما !.ومن طاقت این درد را نداشتم وتب زیبایی انراهمه صفحات اورا  خریده بودم شبهای  دراز بی عبادت چه کنم که مورد تمسخر اهالی مومن خانه قرار میکرفتم بلی ! طبع تو به گناه عادت کرده !!!! کدام گناه. دزدی کار شماست مال. دیگران را  خوردن. کار شماست با رفتن به زیارت کربلا ومشهد روی همه. کثافات خود مانند گربه خاک  میپاشید وان را میپوشانید. یک لقب حاجی برایتان کافی بود تا دنیا را  در میان دست‌هایتان بفشارید 
    گناه من این بود که سوسن را دوست داشتم ،
    دیگر میلی نداشتم آن خرمن فضیلیتی را که سال‌های اندوخته بودم در برابر چشمان کور شما به نمایش بگذارم سوسن بهترین دوستم شده بود .در کنار شوپن و بتهون  ‌لیست  اورا قرار داده بودم به همراه شور فکرت امیروف میگریستم وبه همراه سوسن. گریه می‌کردم .
    دیگر زیبایی ها بر ق جواهرات لباسهای ابریشمی ساخت. بوتیکای   تازه رشد کرده‌ در نظرم جلوه ای نداشتند آنقدر آنها را میکوبیدم تاله  شوند در آن خانه هر چه بود  زشت بود کثیف بود آلوده بود چگونه پالهنگ زیبایی خودرو روی اینهمه پلیدی و زشتی وکثافت بگذارم کجا می‌شود رفت. وفرار کرد .
    آخرین کلامی را که سوسن در گفتارش با مصاحبه کننده. ابراز داستانی بود « چرا به دنیاامدم » ؟؟ حال منهم همین  سئوال را دارم. چرا به دنیا آمدم . چرا از کویر بزرگ را رهاکردم چرابه این سر زمین بی هویت آمدم همه سر زمین‌ها بی هویتند اما من در میان بازوان زرتشت بزرگ غلت  میخوردم  حال ،،،،،،برای سوسن  گریستم  واب دهانمان نصیب  کسانی فرستادم که به ظاهر هنر مند ودر باطن خود فروش بی ارزشی بودند سوسن از فقر وگرسنگی  مرد. خانم های دو همشیره از فقط پر خوری  روانت شاد زن بزرگ ودوست داشتنی
    پایان ،جمعه 05/05/ 2023  میلادی
  • عقل ما ، شعور ما ،

     ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین ،،اسپانیا 

    و….. خداوند. عقل را از بشر گرفت ودیگر چیزی برایش نماند  این عقل ماست که تعیین کنده همه چیز است  ونشان می‌دهد چگونه می‌توان از یک  تکه خمیر خام نانی تازه به دست آورد  ما خیال می‌کنیم هر کدام علامه دهریم ودنیا یک تکه مواد خام حال میل داریم با کمک جوشن کبیر  دعای ندبه جهانی  به زیبایی بهشت بسازیم .

    مدتهاست که نه حوصله نه خاندان را  دارم ونه نوشتن حتی تلویزیوندهم خاموش  است تارصدای مرگ فخری  نیکزادرا شنیدم .زنی که هیچگاه گمان نمیبردم خواهد مرد. هشتاد ‌دوساله بی صدا بدون جنجال  در لندن زیست  بیاد عشق دیوانه وار شادروان فریدون مشیری افتادم که مرتب در وصف لب لعل ‌چشمان خمار او. شعر میسرود . بیاد ناهار خوری طوس متعلق به رادیو تلویزیون وکارکنان آن بودم که به همت دوستی اکثرا ناهارم را به همراه این عزیزان آنجا میخوردم.

    امروز ایران من وان گذشته به تلی خاک متعفن تبدیل شده که بر بالای آن یک پرچم کاغذی گذاشته آن ورودی یک اجر نوشته اند ،

    روزی در اینجا تمدنی بزرگ با مردمانی  فهیم وبا شعور و مهربان و زیبا ودوست داشتند  وجود داشت امروز تنها یک تل خاک آلوده از آن باقی مانده است ،

    أن خورشید درخشان ولبریز  از نور  وتازیانه جویش همه حواس خودسرانه از دست داد وعقل ها را  در کاسه سر خشکانید خورشیدی که هر صبح بهاری برای ما دلبری ودلر بایی می‌کرد حال تبدیل به یک تیغه برنده شده ودر بعضی جا ها عقلهارارنیز خشکانده است .امروز همه چیز گناه است پیکرهساختن ، نقاشی ، رنگ کردن  ولباسهای دلخواه یک صومعه سیاه به همراه مردان تازیانه به دست. مانند راهبه ها باید. رفت وارد  کرد عقل ها خیلی زود  در کاسه سرشان خشکید .

    آنها همه سنگ شده اند. مردمانی که روزی شادمانه میزیستند امروز تبدیل به گل ولای لجن  شد اند  مواد مسمومی که دیگر نمیتوان انر شکل داد .

    نور خورشید تبدیل به خنجر شدهذ پهلو. ها را  میشکافد ومیرود ‌من در پی یک صورتم  که چهره گذشته مرا بیاد بیاورد  همه مرده اند همه هیچند  من هستم با خرد خویش واندیشه های که نگذاشتم زیر تابش نور آفتاب بخشکد حال هر چه را که میل دارم از آن میسازم .‌حتی عشق را ،‌پایان 

    تاریخ دوم ماه می دو هزارو 02/05/2023 بیست ‌سه میلادی .

  • پشت پرده های سیاه

    ای خوشا پرده های سیاه فراموشی. آیکاش.  میشد منم الزایمر  میگرفتم وان جادوگر را با پای چوبین فراموش می‌کرد
     

    ای کاش می‌شد همه چیز را به دست فراموشی میسپردم ‌شبهاراحت میخوابیدم. هنوز بوی گند ان عطرهای زننده تندوتیز او  مشامم را آزار می‌دهد ‌هنوز خوابیدن لمس کردن  کردن آن مرد لعنتی درمیان دو پستان گنده او مرا آزار می‌دهد  برایش خانه خرید پالتوی پوست قره گل خرید اثاثیه خانه  را پنهانی به خانه او ‌منتقل میکردحتی تکه تکه جهازی  را که برای دخترانم جمع آوری کرده بودم او بین دو مرد میرقصید لبانش راقرمز می‌کرد پستانهاراربیروندمیانداخت سیگاری لابلای  انگشتانش میگرفت. وهمیشه مانند زنان ارمنی  یک کیسه نخ بافتی. به دنبالش بود حد اقل زنان ارمنی برای شرافتشتشان  کار می‌کردند اماراوبرای نمایش .اه هشت سال  پیکر چلاقت را درون  سبد جابجا کردند  همه نور  چشمان وعزیزانت  را از دست دادی اما قطره ای  اشک نریختی همیشه پاهایت باز بود برای دو مرد .

     آیکاش می‌شد فراموش کرد  آیکاش. می‌شد فراموش کرد

  • گفتی ۱

     گفتی بنویس همه را بنویس واههمه مکن تمام شب این صفحه جلویم باز بود. از چه بنویسم. در چاه توالتی بد بو را باید بردارم بینم آمارا بگیرم ‌از تعفن آن حالم بهم می‌خورد ،نه. در توالت را محکم بستم دورش را نیز ساروج گرفتم تا بوی نامطبپوع آن  بیشتر روان مرارازار ندهد .  دفترا بستم. تنها میدانم که این مردم هیچگاه آن مردم نخواهند شد وانچه بر من گذشت به خاک فراموشی سپردم  بگذار با اندیشه های کرم خوردهشانزندگی را نشخوار کنند  ، یک زن در آن واحد با دوبرابر همخوابگی دارد  معلوم نیست کدام بچه حقیقی هستند  پیر مرد تریاکی بیمار دلش خوش بود که همسران بنیاد جلال وشکوه گرفته غافل از آن بود که. آن زن تنها به ظاهر همسر را جلوی بقیه میپرستد پولهای این یکی بهتر بود  باقی بماند  دیگر از من مخواه که بنویسم. بگذار همچنان در کثافت وپلیدی روح خود زندگی کنند ‌نامش را زندگی بگذارند ، نه ،‌ از من مخواهذ درب این سوراخ بو گرفته را باز کنم و

    هرچه تا را یکی یک به نمایش بگذارم ..

    و…..تو‌خودت در همان دوران کودکی آنچه را که باید ببینی دیدی ودر ذهن کوچکت پنهان ساختی دیگر انرا  آلوده نسازید بهترین کاری که در طول عمرم انجام دادم فرار از آن توالت بود .‌

    پایان

  • ثریا ایرانمنش ….و…. لب پرچین ، ساکن اسپانیا
    !دم صحبت غنیمت دانش که بعد از روزگار ما 
    بسی گردش کند گردون  بسی لیل ونهار آرد 
    بهار عمر خواه ای دل  و گر نه   این چشمه هر سال 
    چو نسرین  صد گل آرد ببار وچون بلبل هزار آرد 
    حضرت حافظ شیرازی 
    نگاهی به نسل گم شده دیروز ونسل سر گردان امروز. مرا به این فکر انداخت که کم کم نژاد پاک واصیل ایرانی از میان خواهد رفت  همچنانکه در سایر کشورهای قدیمی ‌صاحب تاریخ دیگر یک انسان  اصیل آن دیارا نخواهی دید. مانند مصر. و
    چه بسا دیوانه ای پیدا شود ‌داستانی همانند سینوحه برای سر زمینی که میرفت سومین کشور جهان شود بنویسد وجه بسا مارا نیز به باد تمسخر بگیرد 
    این روز ها نان دانی  عده ای همان  یوتیوپ ویا سایر دکه های ساخته شده از نوع تکنولوژی  جدید است واما من هنوز دفتری دارم ومدادی وخودکاری ‌صاحب یک کلکسیون قلم هستم  تا در آینده ببینند که ما چگونه مینوشتیم و
    چگونه میخواندیم وجه  طبع سرکشی برای فرا گیر یها داشتیم. شعر ‌شاعران مانند نان شب سر هر سفره نشسته بود ورادیو در گوش ای داشت برنامه گلهای   جاویدان را پخش می‌کرد .
    به چکار ابدت ز کل طبقی. /از گلستان من ببر ورقی 
    گل همین  پنج روز ‌شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد  ،،،،،سعدی از کتاب بوستان وگلستان او‌
    ….
    امروز تنها. برایمان عکس جعبه واجبی را میکشند ودستور کرم های نرم کننده را به هنگام. کارهای خوبی از نظر خودشان نشان می‌دهند کسی دیگر نه به دنبال رودکی سمرقندی می‌رود نه به دنبال عارف ‌نه به دنبال فروغی بسطامی ونه به دنبال محمد حجازی ونه دشتی با کتابهای  خوبشان وشجاع الدین شفا که روانش شاد با ترجمه کتابهای خوب و دلنشین ودر لابلای آن. فاش کردن اسرار را بما نشان داد. امروز یک فاحشه گل بسر  شده مظهر وطن پرستی   ‌حضرت ولایتعهدی با دو دست چاقالوی خود نماد قلب. گلو بالیستهارا به ما حواله می‌دهند ، ما باید از خودمان جدا شویم باید گم شویم  گذشته ها باید پاک شوند مالکیت از بین برود. من حتی صاحب قلب خودم نیز نخواهم بود که انرا به دست چه کسی بسپارم ،
    همه رفتند. همه رفتند یا جوان یا پیر یا در جنگ‌های چریکی کشته شدند ویا درجنگی که ناگهان از هوا برایمان  رسید در آن زمان بود که کم کم تجاوزها شکل گرفت زنان ودختران را بعنوان همراه ‌آشپز ونگاهدار سربازان به جبهه روانه ساختند وانها پس از چندی با یک نطفه حرامی بر گشتند دیگر خودشان نبودند وان بچه دیگر هیچ احساسی  در هیچ موردی نداشت نه خواهر را  میشناخت نه مادر را تنها تجاوز را میشناخت. کتک زدن  وکشتن را فرا گرفته بود. با دهان والفاضی کثیف و…. بدین سال نسل ما عوض شد ونسل قدیم یا مردونابود شد یا فرتوت در گوشه ای بین فراموشیها دارد. چرا می‌کند ،
    نه ، دیگر انتظار انرا نداشته باشید که ایران  ایران وسر زمین دلیران شود  چند تکه می‌شود عده ای شیره ای وتریاکی  هم با فاحشه خانه های  احداثی خود روزگارشان را به اتمام میرسانند.
    یاران موافق همه از دست شدند /در پای اجل یکا یک مست شدند 
    خوردیم  ز یک شراب  در مجلس عمر /دوری دو سه پیشتر زما مست شدند 
    خیام نیشابوری 
    پایان یک غم نامه ،ثریا ، 16/042023 میلادی
  • دنبال چه میگردیم .

    ثریا ایرانمنش و… لب پرچین ، اسپانیا 

    امروز زمانی است که ما با تجربیاتی تازه رو برو شده ایم  گاهی  سعی داریم  آنها را از خود دور کنیم اماباز به به دنبال گله  راه میافتیم وبهر روی بنوعی انرا  در گوشه از  روحمان جای میدهیم  یا با ایده ولوژی های ساختگی ‌نو  أنرا مخلوط می‌کنیم  وهیچگاه در این فکر نیستیتم که  بعضی از آنها را در درون سر کوب کنیم. دنباله میشویم  درب افکارمان را قفل می‌کنیم گذشته ها را  تا حدی به زیر فرش پنهان میسازیم مگر  به آنها احتیاج باشد. .

    امروز دیگر کمتر  کسی می‌تواند از گذشته خود یادی بکند. آنقدر  در افکارمان  وعلیرغم میلمان. انواع کثافات را  فرو کردند که گاهی بکلی فراموش می‌کنیم انسانیم ،

    لبی تر کنیم ،سیگاری بکشیم علفی و با خماری در رویاها سیر کنیم .

    هیچکس به دنبال  آن. نیست که خودش را بیابد. وبگ‌وید من خودم هستم خود  من کم کم گم می‌شود  ‌سپس با کمک رمالان وفال گیران وپیش،گویان. به دنبال خود میکردیم .

    تا اینجا ما هنوز در پنهانی به بعضی از اعتقادات خود . وابسته ایم   گاهی هم. در یک فلسفه یا عقیده گم  میش‌یم  وهیچگاه نمیدانیم که حقیقت چیست برای خود منطق زیاد میبافیم در حالیکه بین این دو فرق زیادی است .

     عده ای امروز همه دم  بو گرفته یک سیاست را گرفته اند. دور خودشان میچرخند  غافل از آنکه. بزرگان چه خواب دهشتناکی برای بشریت دیده اند برای زمین وبرای طبیعت  تنها کافی است نگاهی به بارانهای سیل اسا. هجوم برف‌های ویخ بندان‌ها ‌یا. آفتاب داغ   وهجوم بی امان  مهاجرین  بیاندازیم. ه‌وایی را که تنفس میکنبم لبریز از سم است غذایی را که میخوریم  درونش ذرات سم را می‌توان یافت زمین دیگر کشت نمیدهد وامروز خاکستر مردگان. بجای خاک باغبانی درباغچه ها پهن می‌شود  وجه بسا فردا بجای روییدن یک گل ناگهان یک گوش یا یک کلیه ویا یک بینی بر شاخه نشست.

    خاک دیگر بوی خاک را نمیدهد. ک‌وه ها همه زیرشان خالی شده  کم کم فرو میریزند  ‌ما هنوز به شکست انسان  پی نبرده ایم وهنوز مرگ طبیعت را باور نداریم .

    جز درد نیست درمان  آنجا که درد باشد 

    که پرده های غیبت  شد آشکار مارا 

    امروز همه در میان دردها خفته ایم  .

    این گره که تو بر دل. افتاده است 

    کی گشایش  که مشکل افتاده است 

    ناگشوده  هنوز  یک گره هم  

    صد گره  نیز حاصل افتاده است ،

    «عطار نیشابوری» 

    پایان 

    ثریا .15/04/2023  میلادی 

  • بزرگ‌ترین مشکل امروز ما .

    ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین . اسپانیا 

    آنکه پا مال جفا کرد  چو خاک راهم / . خاک میبوسم وعذر قدمش میخواهم  

    برای شکر گذاری  برای پوزش خواهی از ویرانی زمین مادر طبیعت ‌مادر ما دیگری خیلی دیر شده تست ..بی أبی کمبود باران وبرف بخصوص در این نقطه ای که ما زندگی می‌کنیم   کشتزارها وزمین را  تهدید می‌کند با کم  نوشیدن آب و حمام نکردن روزانه ما ویا نشستن پیکرمان   ،   این خشکی   درست نمی‌شود  از کسانی باید  پرسیدکه که انگشت به ماتحت. أسمان  وزمین کردیند  وبه دنبال چیزی میگردند  که خودشان  نمیداننددچیستر و بیگاری  کشیدن از مشتی بدبخت محتاج انهارا به مرز جنوندکشانده تا جایی که  شیطان زا یافته وبر  مسند خدایی نشانده آمد  هر روز اپرا پرستش  می‌کنند برایش دختران باکره  زیر سن  زا قربانی می‌کنند وخون نوزدان تازه تولد یافته را میاشامند تا همیشه جوان وزنده بمانند ،‌ایا از ادامه زندگی ننگین خود خسته نخواهند شد ؟

    در این نقطه  که من زندگی می‌کنم خشکی وبی آبی بیداد می‌کند تنها یک پارک ‌بزرگ‌  که چند درخت ویک دریاچه وچند پرنده وچرنده در آن زیست می‌کنند  ریه این قسمت از جغرافیای  سر زمین پر  ابهت  ته مانده لاتین  که خشک  افتاده  میل دارند که آنرا ویران کنند بزای  بی آبی وزش هوا وغیزه ‌بهانه هایی که خودشان میاورند  ،،،، نفس کمتر بکشید هوا آلوده می‌شود راه کمتر بروید از خانه  کمتر بیرون بیایید  واگر ممکن است بمیرید تا جای ما  بیشتر باز شود وپیروان  تازه نفس  را

    بیشتر کنیم هر روز ردیف قایقهای  مردان گردن کلفت وخال کوبیده  بدون خانوخانواده درون دریا ها به شهر ها ‌بندر ها می‌رسد خالی می‌شوند دوباره قایق ها به دنبال عده دیگری می‌شوند ،کسی نیست بپرسد انهاراذکجاذسکنی خواهید داد ورای چه نفعی سر زمین انهاراذویران ساخته خانواده هایشانرا رها کرده وبدون آنکه  زبان شمارا بدانند آنها را باینسو‌کوچ‌میدهید ؟ بزای بردگی آینده ؟ برای کشتن ما ؟ 

    أفتاب عقل شما خاموش شده خود شما به. خشکی  مغزوشعور افتاده آید  تنها به سود وزیان خود میاندیشید   ومن هر روز لبه تیز اندیشه هایمرا  سوهان می‌زنم  وانها را تیز  تر می‌کنند ‌از دید،گآنم که همان شبنم شب گذشته روان است  وناگهان تبدیل به سیل می‌شود انهارا رها میسازم  وبه کودکانی میاندیشم که  تازه پای بر این جهان  ویران نهاده آمد ،

    آفتاب  عقل نداشته شمارا خشکانده است تنها میمونهای مقلدی هستید که نگران  شکم وزیر آنید ،

     ومن همچنان  سر زندگیم را در زیر خاکستر خیال ‌اندیشه هایم پنهان دارم . تا زمان زنده بودنم که چندان طول  نمیکشد میل دارم نسل جدید را با گذشته آش اشناسازم   کتب زیادی را مطالعه کردم حتی خاطرات سیاحانی که  به سر زمین من آمدند و  خصوصیت  وطرز زندگی مارا به رشته تحریر در آوردند   بصورت کتاب انهارا بفروش رساندند سود ها بردند ‌ما ؟همچنان دریک تاریخ  میخکوب شده ایم در یک جا دور خود میچرخیم  ،

    در حالا حاضر صاحب چند تاریخ شده ایم از زمان مادها ؟!!! تا زمان  حمله اعراب وسر  انجام عده ای  تاریخ را از زمان آن شورش بزرگ وحشتناک  سر لوحه خود  قرار داده اند   به آدمکشی های خوددفخر می‌کنند ،عده ای هم به درگاه آن دو مرد به راستی میهن پرست  چسپیده اند…. 

     پایان ، ثریا / تاریخ 13/04/2023 میلادی

  • درودی تازه

    ثریا ایرانممش و…. لب پرچین ،‌اسپانیا 

    ایی پاپ رسید اما نه آن خطوط  زیبا را یافتم ونه هنوز با این غریبه آشنا شدم . 

    چند خطی را بزای امتحان مینویسم در این رابطه از پسر مهربانم که  راه دور آست  واین هدیه را بمن داد . سپاسگذارم  ‌از همه بچه. ها به راستی قدر شناسشان هستم  که دست به یکی  می‌کنند برای  خوشحال کردن من   این نعمت نصیب هر کسی نمی‌شود هیچ ثروتی  ‌هیچ اندوخته ای براندازه بزرگواری  ومهربانی این دل‌های پر مهر . مساوی نیست ،

     تقدیمی بشما عزیزانم . تا روزی دیگر. ‌ساعتی دیگر وحالی  دیگر وهوسی دیگر 

      بوسه ها‌ایم را بپذیرید  به راستی  سپاسگذارم  بخصوص از نوه عزیزم که با کمک او ‌توانستم ان یکی را خالی کنم وروی  این بیاورم. جانش سلامت وعمر همگی طولانی ،‌

    مهرتانرا خریدارم ‌پذیرا جانم فدای همه شما باد. .

    ماماثریا ،

    چهارشنبه 12/ 4/2023 میلادی  

  • همه از آن شما !

     ثریا ایرانمنش و…..لب  پرچین ! اسپانیا !

    اشعاری را از شاعر قرن های گذشته خودمان میخواندم بنام  ” فخرالدین عراقی ” ایشان در همدان به دنیا آمده است حال چرا  لقب خودرا به عراقی !!!  تبدیل گرده نمیدانم چقدر عرب دوستیم ما ! چقدر دشمنانرا میپرستیم ما !

    در آن زمان نیازی به ازمودن وفرا گیری نبود  هر چه بود درهمان چهار دیواری شهر میگشت بعدها تاریخ نویسان ومحققان با خون دل آنهارا بیرون کشیدند تمیزکردند  به چاپ رساندند  حضرت حافظ نیمی از اشعارش را از ترس محتسب به درون چاه ریخت واین ته مانده آنهمه اندوخته ها ست که با ز هم به دست غیر  شراب گلاب شد وتنگ شراب   گلابدان امروز نمیدانم !!

    آن روزها هنوز اندازه خودرا نمیدانستیم  .خو درا همیشه فقیرنا چیز  وبرده وبنده  میپنداشتیم.

    در تمام اشعار ودیوان های این شعرا ی بزرگ مقدار ی  ابراز بردگی وبندگی وجود دارد  ! 

    نیازی هم نمی  دیدیم که خودرا بشناسیم ویا بشناسانیم . بنا براین مقداری از گذشته های  ما همچنان ناشناس باقی ماند واگر چند حفار فرنگی  بخانه ما یورش نیاورده وبرای پر کردن و بردن اموال  کاوشی بخرج نمیدادند چه بسا هنوز  در حال چپق کشیدن وخماری در کنار یک جوی الوده در میان خاکهای  لبریزاز بیماری وکثافت وشپش  می نشستیم . ” هرچند همین امروز هن  به اصل خود واصل شدیم “

    هر چه بود کس ویا کسانی  امدند وما برخاستیم وتازه خمیازه ای کشیدیم قدی صاف کردیم چپق به پیپ تبدیل شد و گیوه  به چرم ایتالیایی . سازها از پرده ها بیرون آمدند وصاحبانشان نوازندگشان شناخته شدند  وتاتوانستند نواختند وخوردند وبردند ” البته چند نفری”  یکی از آنها هرشب بخواب من می اید  با مال من در نیاوران ولواسانک برای خود وخانواده اش  خانه خرید لباس ایتالیایی پوشید وما گم شدیم  آنقدر کو..چک شدیم که دیگر حتی کبوتر خانه هم  مارا نمیبیند وروی سرمان میریند

    سالها به اوج تنگی رسیدم  تا توانستم نفسی تازه کنم که ناگهان از چنبره یکی از ” چاکراها”  چیزی بمن سلام گفت .

    روز گذشته روز بسیار بدی را گذرانم  تنها بودم  دیگر میلی به یافتن معرفت وغیره ندارم میلی به هیچ چیز ندارم این رویای شب گذشته بود که مرا ودار کرد تا کمی از دردنامه هایم را به روی این صفجه مضحک بیاورم . 

    حال دیگر چیزی وجود ندارد تا آنرا فرا بگیرم وچیزی وجود ندارد تا آنرا امتحان کنم  همه را بیازمودم زخودم خوبتر نیافتم ! بلی  میل نداشتم خدمتکار خانه من ارباب من شود وآن مرد نا توان مانند بادکنک خودرا باد کند وبا نوک یک سوزن بترکد و نه میل نداشتم خودم را باید نگاه میداشتم وانهایی را که بمن وابسته بودند   در کنار داشتم .

    امروز زندگیم بی خطر شده است  جون با خود خطر زندگی میکنم ودیگر میل ندارم دردچنبر امواج فضیلت اسیر شوم  برای کی ؟ کجا؟  در یک سر زمینی که نه متعلق بمن است ونه خاک آن مرا میخواهد وخودرا دریک پستو پنهان ساخته ام . 

    حیال خانه دریا در شما ل نصیب یک گرگ تازه به دوران رسیده که درلباس دوستی بمن نزدیک شد .رسیده  زمین هایم  معلوم نیست در دست کدام  بساز وبفروش  قلعه شد وخانه های دیگرم زیر چرخهای سنگین خاک شد از قبل من دختران  آن زن فرسوده بدبخت هرجایی  بیچاره به جهاز بزرگ دست یافتند !!! وآن نوازنده  بداهه نواز که  داشت از گرسنگی تلف میشد  در لباسهای ایتالیایی  افاده میفروخت همه را سیر کردم .

    چرا که میل نداشتم مانند دیگران چهره عوض کنم  وعرض بردگی به درگاه  بیت ببرم وچشم درچشمان هیز وکثیف آن ملای بیسواد بدوزم ویا ان سپاهی کثیف اندامم را لمس کند .نه خودم بیشتر ارزش دارم وفرزندام را آنچنا ن تربیت کردم که فرا تراز خودم راه میروند .

    امرو ز به حقیقتی دست یافته ام که دیگر نیازی به  اندوخته ها ندارد وامروز احساسات  خواسته واندیشه هایم به اندازه خود رسیده اند  ومیدانستم برای هر کاری  چه سودی باید پرداخت تنها  کاری را که نکردم این بود که با  خدای بزرگ یک حسا ب مشترک در بانک او باز نکردم تا درحیات دوباره گدا نشوم !

    امروز دین  یک معامله بزرگ با خداوند است تازه اوهم پنهان شده معلوم نیست درهوش مصنوعی . در کنار یهودیان ثروتمند ویا دردشت کربلا ویا در لابلای نوارها وروبانها واطلس ها وطلاهای محراب کلیسا پنهان است .

    چقدر شاعران آن زمان ما سا ده دل بودند ! که میسرودند ” 

    خدا دردل سودا زدگان است  / مجویید زمین  را ومپیویید سمارا !!!! 

    “””خیر با این دستگاه نمیشود نوشت ویا کار کرد  باید  خطوط را به پایان

    ببرم اندیشه هایم را برای خودم نگاه خواهم داشت .ث

    پایان 

    10 آپریل 2023 میلادی 

  • یک روز تعطیل!

     ثریا و…… لب پرچین . اسپانیا !

    یک دلنوشته  در یک روز تعطیلی وبسیار غم انگیز !

    سالهاست که ما رنگ شادی وخنده ودورهم جمع شدن را از یاد برده ایم  بچه ها به دنبال زندگی  خودشانند نه فهمیدیم نوروزچگونه گذشت ونه سیزده آن بیمار عزیزی در بیمارستان داشتم ونگران حال او بودم و…هستم ….. دراین روزهای غمگین میل ندارم در مراسم عزا  داری های دروغین نیز شرکت کنم شرکتهای سهامی  فروش البسه وشمع وکلاه عبا وردا وزرق وبرق  زیوز وطبق کشی وغیره که بمن  مربوط نمیشود .

    میترا و اهورا مزدا  خدایان بزرگ من بودند که دیگر اثری از آنها نیست . وامروز در دامن اهریمن  داریم جان میکنیم .

    اهریمن جای همه را گزفته وجایگزین آنها شده است  ما دراین تحول نا بجا  چگونه میتوانیم خودرا عوض کنیم وبشکل انها در بیاییم  حتی چهره هایمان فریاد میزنند که ما از نژاد شما نیستیم  آنهارا نیز به دست چاقوی جراحی نسپردیم چرا که عاشق خودمان هستیم  امروز همه چیز را انکار کرده اند وما نیز انکار شده ایم .

    حال اهریمن مادر ما بوده  واین اظهار نظر مارا خشمگین میسازد .

    میگویند در پس هر تاثیر بزرگی علت بزرگی در پیش است وما سالها به همان امید واهی نشسته ایم .

    ـآن تاثیر نا دیدن وگم شد ونا پیدا   چه روزی خدایان خودرا نمایان میسازد ؟ 

    ما بسیار شبیه خدایان خودمان هستیم همچنان 

    پاکیزه وهمچان با روحی پاک  وهمچنان حتی دشمنان را نیز میبخشیم .

     دست به دست این خدایان دروغین نداده ایم  و میدانیم  که خدایان ما مارا شبیه خود ساخته اند  به انها خیانت نمیکنیم .

    امروز چقدر از دوستان خود دورم  ایا دوستانی دارم ؟ در کجا؟  رژه گورها .

    برای لذت بردن از شیرینی وطعم میوه های خوشمزه باید پوست تلخ آنهارا از جای در اوریم وبرای پیدا کردن دوستان نیز  باید پوستی از انها جئا کنیم وقدری از خودمانرا به انها بدهیم تا شبیه ما شوند  چاره همین است چاره دگری  نیست .

    آنکه میل دارد به دنبال مغز برود  پوست خودش کنده خواهد شد وبجای رسیدن به مغز  از پوست اول به پوست هفتم میرسد .

     وگاهی میبیند که آن مغز تنها یک پندار بوده است  میوه کال وپوک وبدون مغز است . تنها پنداشت او اورا به دنبال پوست کردن فرستاده است .

    تاریخ را نمیدانم ونمیدام کجای تاریخ ایستاده ام امروز تنهاا از تاریخ میلادی  درغربت استفاده میکنم   حتی فراموش کرده ام چه تاریخی به دنیا آمدم ودر چه روزی ودرچه ماهی اگر بچه ها یاد اوریم نکنند  .

    تاریخ امروز زنجیری از برد وباختها وقما رهاست  من بازی کن خوبی نیستم همیشه بازنده بودم چرا که دستم  را همه میخواندند .  همیشه به دنبال واقعیت رفته ام ریشه یابی کرده ام  تا به مغز رسیدم .

    چندان میل ندارم از خودم بنویسم  وچندان میل ندارم وارد این دنیا مضحک ساختگی شوم   سعی دارم  تا آنجایی که مقدور است از تکنو لوژها دوری کنم کمتر مینویسم دلم برای آن تایپ رایترهای نواری تنگ شده دلم برای گرامافون تنگ شده  صفحه هایم را مرتب کرده ام بدون گرا مافون !!! شاید هنوز در زمان خودم قفل شده ام  اما شعورم ومغزم جلو تر از من  میدود  راهرا برایم باز میکند چاه را بمن نشان میدهد . واحساسی که نامش حس ششم است درمن بسیار قوی است .

     روز تلخی است روز تاریکی است ومن ….درد دارم دردهایم بیصدایند با یک آخ تمام میشوند .  

    تمام / تاروزی دیگر

    پنجشنبه ششم آپریل 2023 میللادی 

  • افتخار آفرین

     ثریا ایرانمنش …و لب پرچین . اسپانیا 

    بر تن خورشید می پیچد به ناز / چادر نیلوفری رنگ غروب /

    تک درختی خشک  در پهنای دشت /  تشنه میماند دراین تنگ غروب …….: زنده نام فریدون مشیری :

    روز گذشته هنگامی که دریکی از برنامه های فضای مجازی  شاهزاداه ولیعهد ایران داشت از در بدریها  روزهای آخر پدر خود میگفت بغض راه گلوی مرا گرفته بود وبه این دنیای بیرحم ومردم بی شرم  نفرین فرستادم .

    با خودم گفتم ” افتخار میکنم که با پاسپورت شاهنشاهی وارد فرودگاه هیترو شدم بدون هیچ سِوال وجوابی دوازده ما مهر اقامت درون پاسپورتم خورد ومامور با احترام گفت ” ول کام ..مام ….خوش آمدید بانو !

    امروز دراین گوشه هر گدای تازه به دوران رسیده ای  میگوید خجالت میکشم بگویم ایرانی هستم !!!!!

    امروز گرفتاری های ما خیلی زیاد است  با روی کار آمدن گروه شیطان پرستان وازبین بردن انسانها وکارکشیدن مجانی از رباط ها دنیارا به کام همه تلخ کرده است  وما هرروز بجای اب  چکه ای زهر مینوشیم ودیگر بفکر گذشته ها نیستیم  همه چیز آهسته آهسته به زیر خاک فراموشی میرود مانند اهرام ثلاثه مصر .

    ترامپ را ازمیان برخواهند داشت چرا که آخرین انسانی هست در آن کره وحشتناک در بین شیطان پرستان که ستاره را وارونه میگیرند وبرابر شیطان سجده میکنند وروی پولهای باد آورده شان غلط میزنند  مزارع را ازراه دور میسوزانند درختانرا با ماشین های اتوماتیک به یک ضرب از ریشه قطع میکنند تا شهر های خودشان را بسازند شهر های مانند سودم وگومورا لبریزاز سکس ومی ورقص وآواز آنهم از نوع خونیین آن .وگروه گروه  عمله وسرباز از  راههای دور وارد میکنند انهارا درهتلهای پنج ستاره  ساکن  میسازند تا موقع تدریس آنها فرا برسد  برای  روزهای آتی که درپیش است .

    حال گویاجای کم آورده اند  افریقایی هارا از نژاد ایرانی واریایی معرفی کرده از فردا درخلیج فارس و جزیره کیش  قایق های تند رو گروه گروه سرباز پیاده میکنند  و باید درهتل های شیک ساکن شوند وبا دختران ما هم خوابی کنند نسل ما باید از ببین برود  آن نسل زیبا و لطیف اریایی وزاده اهورا مزدا !

    من نمیدانم لال بودن یعنی چی اگر چیزی را برخلاف  ببینم انرا رسوا میکنم پرده پوشی را نمیداتم  وهیچ قدرتی نمیتواند مرا لال کند ویا زبانم را و مغزم را از من بگیرد مگر مرگ  که مدتهاست درانتظارش هستم .

    اما آن دردهایی را که کلمات بر دلم میگذارند نمیتوانم بی جواب بگذارم از در بخود میپیچم تا جوا ب را ندهم آرام نخواهم نشست .

    گاهی گفته ها ونوشته هایم پر از چین خواهند بود وزمانی بسیار ساده وروان و کلماتی که لبریز از چین هستند همه درتب وتاپ ریا ودردرون بخود میپیجند .

    خدارا ازما گرفتند  خدایی که درزمان بیچارگی وبی پشتیبانی  میتوانستیم به او رو کنیم وفریاد بداریم واو گاهی جوابی بما میداد  امروز نمیدانیم  رو به کدام قبله نماز بگذاریم ؟ خدای من حقیقت بود نه اغوا کننده وفریب دهنده  اشخاصی هستند که خدا را نیز به دروغ فریب میدهند  با نام اوجنایت میکنند با نام او آدم میکشند وبا نام او  فاحشه خانه هارا اداره میکنند  خدای آنها با خدایی که من درسینه دارم فرق میکند .

    وزمانی که من دل به آهنگ او میسپارم عشق دردلم پدیدار میشود وانگاه میدانم که خدا به دیدارم آمده است .

    در آن زمان دل به آهنگی میسپارم که  برایم بسیار اشناست . آهنگ دل  سرود ستایش  وامروز واژه ها کم کم گم میشوند  ماهم درکنارشان خاکستر میشویم .

    امروز دلی دارم که در گوشه ای افتاده ودرکنارش مشتی خاک نشسته است  بانک های هستی در اطرافم شنیده میشود اما من تنها به دل خویش گوش فرا میدهم که چه کسی را فرا خوانده است  ودر کنجی نشانده  وبا او سرگرم است .

    من دیگر در سر زمینم خیابانها را نمیشناسم در هیچ دیاری من  هیچ کو.چه و خیابانی را نخواهم شناخت  تنها با حواس خود راه میروم  ویا با حواس خود  طی طریق میکنم  همه چیز ناگهان دود شد وبه هوا رفت همه چیز در زیر ” انبوه ثروت”ها پنهان شد  حال من تنها از کبوترانی که باغچه ام را احاطه کرده اند الهام میگیرم  ورویم را به افق میسپارم تا ستاره ام را  پیدا کنم .

    دیگر امید ی به فردا نیست . هیچ فردایی وجود نخواهد داشت همان دیروز است که تکرار میشود .پایان

    در دل تاریک این شبهای سرد / ای امید نا امیدی های من / برق چشمان تو  همچون آفتاب / میدرخشد بر رخ فردای من .

    پایان/ ثریا ایرانمنش 04/04/2023میلادی /

  • عشق

     ثریا ایرانمنش .و….لب پرچین . اسپانیا 

    هفته مقدس شروع شده است روضه خوانیها روی بالکن ها و یا در کنار  حمل مجسمه ها موی برتنت راست میکند  کارنوالی از نور و گل و شمع و زنان زیبا روی با لباسهای رنگارنگ وگاهی سیاه  سیاه و مردان صورت پوشیده همانند کوکلوس کلانهای  قدیم به هر روی فضایی برای سرگرمی آنهاییکه کمی  ایمان دارند ویا حوصله فراهم میکند .

    در ذهنم این  شعر  موج میزد که عشق  لهیب دو نگاه  حتما به رختخواب ختم میشود ! حدیث یک گناهه ؟ آنهم درکتب  مذهبی باید جستجو کرد  تمنای دوقلب فکر میکنم این درست ترین باشد شاعر این را نمیداند!  مثلا نمیتوان تمنای قلب جناب دونالد ترامپ ر ا جدی گرفت ترا مانند سکه هایش بعد از مصرف درگوشه ای فراموش میکند یا نمیتوان لهیب قلبی نسبت به فلان عبا به دوش نعلین وردای پوش داشت  فورا ترا راهی جهنم میکند .

    پس تمنای این دوقلب را باید از فرشتگان راه عشق تمنا کرد وگرفت .

    سعی دارم با این فریب دردها را فراموش کنم  شب و نیمه شب درد می اید قرصی بالا میاندازم نگاهی به این دستمایه روزانه و شبانه ام میاندازم  دوباره بخواب فرو میروم خوایی که باز میدان بیداری درپی دارد  دیگر نه میلی به دکتر دارم نه معاینه پزشکی ونه  ادامه دادن این راه پر خطر  قیافه آن جراح را با چاقوی تیزش و لباس و پوزه بندش مرا برای ابد فراری داد فریاد زد این بزرگ میشود  ترا میکشد گفتم فرزند هم در شکم مادر بزرگ میشود .و گاهی مادر را میکشد مهم نیست من زندگی مصنوعی را دوست ندارم ومیل ندارم با زهر  پیتون وآب نمک مرتب شستشو شوم تا چند صباحی با آن قیافه  منفور ودردناک وترحم آور به زندگی ادامه دهم .با هم کنار خواهیم آمد یا او مرا میکشد  ویا من اورا ….

    ظاهرا بزرگ شد و یکی از کلیه های مرا بلعید مهم  نیست هنوز یک کلیه دیگر برایم باقی مانده به همراه یک قلب بزرگ لبریز از عشق و یک اطاق تنهایی که درفضای خالی آن  میتوانم عشق را بخانه بیاورم وبا او سخن بگویم او بدیدارم میاید خودش خوب میداند که چقدر اورا دوست میدارم .بنا براین تنها تمنای دوقلب است نه لهیب یک نگاه ونه نه حدیث یک گناه .

    حال بگذارید بزرگان  با افتاب  بزرگشان  در روزهای درازشان   درانتظار  خرد جاودانی باشند  وبجای روشنایی دل  وآتش یزدانی شمع هارا روشن کنند ودر پرتو آن خودرا روی دیواربلند ببینند من تنها با چراغ خرد خویش راه میروم  وبا نور آن گام به گام  قدم بر میدارم  گاهی آنچنان ازته دل میخندم که گویی ابدا غمی دردل ندارم  ومیگذارم کرسی نشینیان کوته بین مرا باندازه خودشان ارزیابی کنند .

    من رفتن گام به گام را بیشتر دوست دارم  تا دویدنها  وهمه ما رهرو راهی هستیم .

    عشق من ؛ من ا زتو یک بت ساخته ام با خیال خود  جامه ای برتن تو پوشانده ام که شاید میل تو نباشد وازهمه طیعت تکه ای را وام گرفتم وترا شکل دادم حال عاشق همان ساخته دل  خویشم که ترا درمیان جای داده است .

    روزی به دیدارت آمدم   داشتی چای مینوشیدی نگاهم به استکان تو افتاد تا آن روز چنین فنجانی ندیده بودم . از جای برخاستی سایه مرا دیدی ورفتی مدتی درانتظارت نشستم نا برگردی  آهسته برگشتی وچراغ اطاق را خاموش کردی ومن سایه وار از کنار دیوارت گذشتم  ودیگر هیچگاه به دیدارت نیامدم . هیچگاه !

    تا اینکه خودت آمدی تنها شده بودی خیانت دیده بودی حال تازه به گفته های من رسیده بودی  وناگهان برای امدن  چراغی دردست گرفتی درحالیک که ان شب چراغ را بر روی من خاموش کردی  حال با گام های آهسته  جلو میایی  تا به آنکه ترا دیده ومیبیند برسی  تا دمی که چشم فرو بنندد .

    پایان 

    شنبه اول آپریل 2023 میلادی برابر با “؟؟؟؟

  • ترامپ

     ثریا ایرانمنش و……لب پرچین  . اسپانیا 

    من هرانچه را که ببینم یا بشنوم بیاد نمی آورم واین نعمت خداداد را تازه  دریافت کرده ام  چرا که دیگر چیزی دراین جهان برایم مهم نیست . وزمانی که از فراسوی زمان میگذرم  وبه گذشنه ها میاندیشم  آرزو دارم هرچه را که در صفحه ضمیرم  جای گرفته پاک شود  ونور افتابی تازه بر  لوح  آن بتابد .

    همه امروز در  دیگ سود وزیان خویش میجوشند و سخت میکوشند یا میپزند ویا خام ونا پخته به درون  زباله دانی میروند  کسی دیگر نه به جهان هستی میاندیشد نه به اینده  جنگلها بطور اتوماتیک میسوزند شهرها میسوزند تا دشتی فراخ برای ایندگان بازشود  .

    همه با داشتن مقداری وجه ناقابل !!! به ظاهر خوشحالند 

     مردم را میکشند  کودکان نارس را   بی آنکه جهان هستی را  ببیند از بین میبرند وکودکان تازه را بازیچه قرار داده  وسپس انهارا نیز به دیار عدم میفرستند ا مروز خطر برای بچه ها بیشتر است تا بزرگساالان . امروز همه با داشتن مقداری اندوخته  با نیروی خیال  نرم وراحت  درساحلی ارم زندگی را میگذرانند بی آتکه هوسی داشته باشند شب وروزشان یکسان است .

    زمانی بود  که هر روز وه شب بسوی میهنم بسوی زادگاهم  میرفتم اما این روزها دیگر آنرا نیز فراموش کرده ام  چرا که کم کم مرزها برداشته میشوند وما وارد یک دنیا ی جدیدی میشویم که ما شما ندارد  همه یکی هستیم مالک هیچ چیز نحواهیم بود حتی مالک لباسی که برتن داریم .

    بیچاره جناب  دونالد ترامپ خیال داشت جلوی این بردگی مدرن و یک جهانی بودن را بگیردد که هرروز پاپوشی تازه برایش میبافند ومیدوزند سرانجام هم اورا به دیار باقی میفرستند دراین سر زمین هم  عده ای از ته چاه ایمان وجسارت وخود بزرگ بینی با پولهای  دیگران  راه افتاده اند ومیل دارند زیر پای این انسانی را که راه درست میرود وبخودش اطمینان کامل دارد  وحرفش  را بی هیچ واهمه ای میزند خالی کنند وخود بر اسب دین وایمان سوار شده مارا به همان قبیله قدیمی بفرستند .

    خواننده عزیزم . تو مرا ندیده ای وتازیانه هایی که بر پیکرم فرود امده  وزخمهایش را نیز  ندیده ای  من درد هارا تحمل کردم  اما اتشی از عشق دردلم شعله ور ساختم وآنرا بیاری گرفتم نه فریاد کشیدم  نه گریستم ونه شکایتی کردم تنها در پیچ.وخم کلمات خودرا  آرام ساختم  این کلمات  انبوهی شده  درون یک یا چند چمدان رویهم تلمبار است  گاهی  خسته میشوم وبه دنبال چکامه سرایان میدوم که این روزها دیگر اثری ازا نها نیز نمانده  چیزی دیگری برایمان باقی نمانده غیراز یک سیاست گل الوده وغیر قابل ترمیم

    وتو ای زندگی . ای عشق  وآن خدایی که نرسه دریک کلمه خلاصه شده است باید مرا دریابی هر سه شما در یک قطره جمع شده اید  ومن آنرا چشیده ام خدا دراسمان نیست در فراسوی من میچرخد در میان سینه ام که لبریزاز عشق است ومن نخواهم گذاشت که این عشق تبدیل به کینه ونفرت شود  آنرا محفوط میدارم .

    دیگز دراین جهان کسی بزرگ نیست که من بوسه بر دستهای او بزنم  دیگر بزرگی زنده نیست من تنها به شماره هایی که رفته اند میاندییشم  وکسانی را که امروز برای کلامی زنده بگور میکنند /

     وسپس بر گور آنها مدح وثنا مینویسند افسانه ها میگویند وعده ای در زندگی مردگانی هستند که راه میروند  همه تبدیل به یک گورستان شده ایم انها شهرت دارند گورستان مردگان  بسیار و بیشمار است  شهادت سازان درکنارشان راه میروند  ودوستان کورشان انهارا ستایش میکنند .

    و تو! محبوب من ! امروز درچه حالی ؟ آیا اندیشه من به خانه ات امده است ؟ پایان

  • نمی خواهم بدانم

     ثریا ایرانمنش و لب پرچین . اسپانیا 

    تمام شب این ترانه  ورد زبانم بود  . نمیدانم . نمی خواهم  بدانم که ساز کهنه عشقم شکسته  بیدار شدم بیدار ماندم  باخود گفتم بیچاره  سالهاست که ساز عشق تو شکسته وساز زن به زیر خاک رفته وبرگشتی هم نیست  بخوان  اگر باقی ترانه را بیاد داری بخوان !!! 

    این کار همیشگی من است یکپای اندیشه ام در دیروز ویکی در امروز وفردارا به حساب نمی آورم .

    برای من فردایی وجود ندارد درواقع برای هیچکس فردایی نیست  همه به ناچار خودرا فریب میدهیم وفریب هایی که بما میدهند به درون گلو میفرستیم وقورت میدهیم برای  آتکه خفه نشویم با اشک آنهارا همراه میسازیم .

    از گرد هم آیی ها وکنفرانس ها وکفته ها چیزی نمیگویم همه باخبرند یا دوست دارند یا میل  دارند فریب بخورند  این با خود آنهاست بمن ارتباطی ندارد  ابدا میلی ندارم وارد جرگه آنها شوم  وطرفداری ویرانگران را بنمایم .

    اما زمانی که نام حقیقت را برزبان  میاورند  دل من میسوزد این کلمه بزرگی است حقیقت  با منطق فرق دارد حقیقت را باید درست ارزیابی کرد .

    در حال حاضر یکصد رهبر داریم  صد ها هزار خدا وند نادیده ویا دیده شده  اگر چیزی را روی  دیواری نوشتی وخوششان نیامد انرا برایت سپید میکنند وزحمت ترا کم میکنند واگر خیلی  پشت کار داشته باشی و لجبازی کنی بکلی ترااز هرچه داری محروم مینمایند .

     تو اسیری بی آنکه بدانی  اسیر کی ودرکدام قفس محبوسی .

    حال باید خدایان متعددی را پرستید تا به خدای واقعی که معلوم نیست کجاست رسید  من یک قمار بازم  روی همه خدایان کاو گذاشته ام بالاخره یکی میبرد وبمن هم سهمی میرسد !!

    تنها خوشحالی من این است که همیشه پیش بینی هایم درست  از اب در میایند وثابت میشوند  دران زمان من نفس راحتی میکشم .

    اگر دردها بگذارئد من نفس بکشم …

    آ پاد من برای همیشه مرد  قیمتش بالا بود با او راحت بودم حال با این لب تاپ که حروف انهم پاک شده  دارم خودم را به دوندگان میرسانم .که عقب نمانم  وثابت کنم  من هنوز میدوم خوب هم میدوم .

    شب گذشت برنامه ای از آقای رضا هازلی مقیم استرلیا دیدم که چگو.نه حق کپی رایت خودرا گرفت    وداشت به بقیه میگفت آهای از جملات وکلمات وگفته های من استفاده نکنید که  مشمول غرامت میشوید . اما من همه را  درهوا پرواز میدهم   همه احساسم را همه  آرزوهایم را وهمه چیزهایی را که دردرونم  انبار کرده ام بگدار دیگران هم بدانند که تنها نیستند .

    اما من تنهایم . تنهای تنها  بچه ها زندگی خودشانرا دارند  ومن به میهمانی آنها  میروم اما  درخانه خودم با خودم حرف میزنم با گلهایم با گلدانهای پر گل  واسمانی که هرصبح عکس انرا روی اینستاگرام میگذارم  . همین .

    و….به این بازی که حضرت ولایتعهدی راه انداخته تا مارا سرگرم کند میخندم  خیلی هم خنده دار است کمدی جالبی است  مشتی معلوم الحال را به دنبال خود میکشد از این شهر به آ ن شهر هر چه باشد کاسب است انقدر این برنامه را ادامه میدهد تا ایرانستان جدیدی بوجود آید و…..من    زادگام را گم میکنم برای ابد . 

    پایان

    ثریا .27/03/2023 میلادی 

  • سلامی دوباره

    سلامی  دوباره برگشتم با  دستگاهی کهنه  اما  امروز دیگر فرصتی نیست تا بنویسم فردا  . فردا روز دیگریست / . 

  • کدام خطا ؟

     لب پرچین. ثریا ایرانمنش  

    اسپانیا 

    چه خطای سر زد از ما که در سرای بستی / بر دشمنان نشستی. دل دوستان شکستی  ؟

    هیچ !  خطا گوش دادن به احساسم بود  ومن از احساسم وفرمان او سر پیچی نمیکنم  خدایان  تازه به دوران رسیده  مرا از بهشتی که برای  خود آفریده بودم نیز راندند  اما مهر  خدای مهربانی خرد  جمشیدی از دلم بیرون نشد 

    بچه ها عکسی را که اولین اپارتمانی را که در لندن را اجاره کرده بودم برایم و

    پست کردند  به همان شکل ماند ه همان ب‌الکن أهنی همان معماری ویکتورین در یک فضای بسیار آرام. بنام «فیتز جرج اونیو ». انرا ماهیانه به مبلغ سیصد پوند اجاره کرده بودم با سه اطاق بزرگ حمام اشپزخانه آسانسور وسرایدار وهمسایه های بی صدا ومهربان .ناگهان هجوم مسافزین فراری بخاطر شورش بسوی این خانه روان شد تا جایی که شبها  برای خودم جایی باقی نمی ماند ،نه بهتر است انرا پس بدهم ‌بجا های  دور دست بروم. نقل مکان کردم به شهر کمبریج آنهم دور از شهر در یک خانه  مثلا تازه ساز یک منحرف  زباله انرا بمن قالب کرد سکونت کردم  دوباره  انرا تزیین کردم  ساختم به امیدی؟! ،

    هجوم مسافرین  بیشتر شد این بار دیگر فامیلی آمدند ودرکنار من خانه خریدند  دوره ها شروع  شد عرق خوری ها و  رقص‌های چندش اور ،

    من اینجا چکار دارم  از اینکه اینهمه ادم بیگانه به چوب رختی خویشاوندی آویخته شده اند أسایش  مرا مختل کرده اند .  باید فرار کنم و…..وفرار کردم. به این شهرک آمدم دهکده ای بود که هنوز خروس سحری میخواند وگوسفندان بع بع کنان. در جاده های خاکی راه میرفتند تنها یک سوپر داشت  مهم نبود به غذاهایشانر عادت میکنم از این سر سختی وفرار من به این شهری که  نظر آنها مخوف وخطرناک بود به خود لرزیدند. وناگهان آن دهکده تبدیل  به بک شهر شد  کسی نبود که با او امیزشی داشته باشم آنهایی هم بودند در حد همان سلام حال شما خوبه یا نه ؟ حال من بد است  تو چه کاری برایم انجام خواهی داد ؟  ،

    خانه ای خریدم وانرا فروختم. ودوباره رفتم ببه کنجی خزیدم  آپارتمانی اجاره کردم اما نه در میان شهر لندن بلکه در دامنه یک کوه یک تپه  اطرافم را قصابی. مغازه چینی وسوپرهای دست  دوم گرفته اند ،بمن مربوط نمی‌شود نه گوشت میخورم نه احتیاجی  دارم  روی ورودی آپارتمان نوشته رزیداتس !!! در بالاترین طبقه  نشسته ام. خبر از دنیای خارج ندارم برایم  هم مهم نیست اخبار سر زمینم برای آتش زدن قلبم کافی است  اما برای سر کشی آن قدرتمندان  این همه خون کافی نیست. توبه ای در کار آنها دیده نمی‌شود ،

    حال من از جمشید شروع کردم  که بنیان گذار نوروز بود  اورا اره کردند  به دو نیمه بریدند  جمشیدهم مانند سایر خدایان قدرتمند جمع اضداد بود  اما  مهرش هر سال   اول بهار بر سفره ما مینشیند ،مهر افریننده است  وهیچگاه توبه نمیکند  ، حال امروز من نیمه خود را برداشته ام تا آنجا که می‌توانم سعی دارم خوب نکهش دارم  با دیدن عکسها دلم گرفت اما شورشیان آنجا مرا راحت  نمیکذاشتند بساط منقل وعرق همیشه در قانون وفرهنگ ما جای بخصوصی دارد ،

    حدا اقل اینجا از آن بوی گند. به دورم وبا گلهایم زندگی میکنم با آنها گفتگوها دارم. وبا آنها عشقبازی میکنم ، پایان  

    ثریا 03/03/ 2023  میلادی 

  • بودن یا نبودن .

     ثریا ایرانمنش. . (لب پرچین). اسپانیا .

    سماع   وباده ی کلکون  ولعبتکان چون   ماه /  اگر فرشته ببیند درافتد به چاه  

    نظر چگونه بدوزم  که بهر  دیدن دوست /  زخاک من  همه نرگس  دمد به جای گیاه 

    کسی  که أگهی  از ذوق عشق جانان یافت /  زخویش  حیف بود  گر دمی  بود أگاه ،.

    «رودکی»

    تمام  شب  در تختخوابم غلطیدم. چگونه میتوان  آن گلهای نارس تازه شکفته را بخاطر بیخردی وجنون. کشت ویا انهارا ببازار برده فروشی فرستاد؟!

    در این فکر بودم که آن مردیکه  داعیه مبارزه میکند. هم اکنون کرد جهان میگردد تا. دیگر اثری از آن خاک بر جای نماند ایااو هم همدست با ویرانگران  جهان هستی است. وپاداش  گران دارد ویا. تهدید شده ویا همکار است ؟!

     بخواب. آسوده بخواب وگذشته را نشخوار کن. . همان گذشته ای که ناگهان افسران  ارتش چهار ستاره وپنج قپه بر روی شانه هایشان. ناگهان گیسو افشان  ریش وموهای بلند  ‌آشفته حال با مال فراوان به درون قانقاهها  رفتند وگم شدند ،ویا به کمک دشمن رفتند وبرایش اسلحه تهیه کردند   اینها همه امرای ارتش بزرگ شاهنشاهی ما بودند و ما با چه افتخاری با آنها رفت وامد میکردیم. وسر میز  قمار. تلولو جوااهراتشان تا انتهای اطاق میپیچید ،

    کدام کذشته را نشخوار کنم. چهار ستاره را بردوش کشیدم  تا امانشان بدارم.   امروز درد تا اعماق وجودم را میشکافد وجلو میرود اما کسی نیست ،همه رفته اند ،تنها مانده ام ،

    چراغ را روشن کردم ، تشنه ام نه. گرسنه ام ،ونه.  روز گذشته برای خریدن چند گل  ‌و کاشتن آنها در باغچه. به باغی رفتم. از دیدن آنهمه گلهای پژمرده در زیر نور مصنوعی وبرگهای پژمرده دچار افسردگی شدم در عوض گلهای مصنوعی پلاستیکی کاغذی چه جلوه ای میفروختند و. درست مانند زمانه ما  گلهای اصیل به زیر خاک میروند . وبرگهای پوسیده ‌گندیده وگلهای مصنوعی در جلوی چشمان. ما جلوه میفروشند. وما خریدارشان نیستیم ،

    بخود نهیب زدم ، بر خیز  ارتعاش. خودرا بالا ببر دوباره همان شو که بودی. ضعف نشان مده ، فریب مخور. امروز همان گلهای پلاستیکی وبرگهای گندیده از زیر خاک بیرون زده جلوی چشمان تو جلوه گری میکنند ،.  اسوده باش. تو درد را نابود خواهی کرد. تو قوی هستی وانرژی داری. از آن استفاده کن  مگذار زار ‌ضعیف ترا در اندیشه خود بپندارند وترا فریب دهند .

    برخاستم و کمی آب نوشیدم.  چه روزی است امروز  ، سه شنبه وسه روز هم تعطیل بوده هر هفته یک  دلیلی برای تعطیلی  میاورند . همهرا هم به نام بانوی مقدس. بهحلقوم مردم فرو میکنند ،

    بچه ها به سفر رفته اند  وباید در انتظار باز گشت آنها بود  دوباره همان زندگی همان دوندگی همان اخبار کاذب وهمان روزهای بیمار وبیحرکت  وبی ثمر ، سعی کن تو هم فراموش کنی از کجا آمده ای. بگو اهل ترکستانم ، همبن کافیست  وگذشته ها را  درون جاه بریز. خوبی هایش را جدا کن ،،،،،

    صدای گرم منوچهر  انور که هر  هفته از رادیو پخش میشد واشعار رودکی را دکلمه میکرد ، صدای مهربان  نادر نادر پور که عشق را تجزیه میکرد وبقیه چپولها را بزیریز درون سطل زباله وکبربتی روشن رویشان بیاندار غیر از چند نفر را که راه درست رفتند وارام وبیصدا زندگی را ترک کردند اما بقیه را نگاه دار واشعارشان را زمزمه کن ببین چه هوای خنکی به درون سینه ات میتابد ، 

    حال با استکانی قهوه سرد و لیوانی آب   به این میاندیشم که   ان مرد هم مارا فریب میدهد  گردش گرد جهان را پیش گرفته تا رفقا فرصت. کافی برای کارهایشان  را داشته باشند. مردم مهم نیستند مردم تماشاچیانی  هستند که اگر خسته شدند صحنه را ترک میکنند  مهم رضایت اربابان است وبس ،.

    پایان .ثریا .

    28/02/2023  میلادی

  • بوی خوش عطر

     

    ثریا ایرانمنش / لب پرچین /. اسپانیا ،

    باز أی ساقیا  ، که هواخواه خدمتم. /مشتاق زندگی ودعا گوی دولتم 

    زانجا که فیض جام سعادت  فروغ تست ،/ بیرون شدن  نمای  زظلمات حیرتم 

    هر چند غرق بحر گناهم  ز شش جهت / تا أشنای عشق شدم  ز اهل رحمتم

    از خواب که بر خاستم. دیدم  مشتم را محکم گرفته ام گویی چیزی در میا ن مشت من است  که انرا نگاه داشتم تا نیفتد .

    خوابم ویا رویایم تقریبا بیادم مانده. به دنبال عطر قدیمی خودم  بودم وشیشه عطر که در دستم بود به همه نشان میدادم اما هیچکس نه انرا میشناخت ونه بو کرده بود. تا به مغازه بزرگی رسیدم چند  زن جوان آنجا بودند. شیشه عطر را به انها نشان  دادم با خود به درون بردند وبر گشتند شیشه را به دست من دادند وگفتند که عجب بویی دارد اما دیگر ساخته نمی‌شود. کارخانه اش رابسته اند وصاحبان آن نیز جان باخته اند. حال شیشه نیمه  خالی ‌نیمه پر را میبردم تا درکنار بقیه شیشه ها بگذارم  وگریه کنان   از خواب پریدم ،عطر من دیگر گم شد ودیگر پیدا نخواهد شد .

    بیاد تو  افتادم بیاد اولین نوروز که یک شیشه تازه   به همراه یک سکه ده پهلوی بمن عیدی دادی. ‌گفتی  این عطر تازه ببازار آمده بوی خوشی دارد ،

    امروز تو نیستی آن عطر هم نیست آن تلفن های شبانه در لندن هم نیست. لندن هم دیکر لندن نیست بازار مکاره شده . منهم دیگر نیستم  همه چیز بفنا رفت  اول از همه  تو رفتی. باقلبی شکسته  هنگامیکه روزنامه ها خبر فوت ترا تسلیت 

    گفتند. من فریاد کشیدم بسکه از آن قلب مهربان کار کشیدی  انرا بیمار ساختی وودرخواب روی  کاناپه به دیار هستی سفر کردی  ،

    امروز دیکر آن زمان نیست من بزرگ شده ام آنقدر که دیگر چهره خودم را در أیینه نمیشناسم آن گلهای شقایق شهر شیراز. همه از بین رفتند. ومن در یک علفزار خشک با چند شاخه گل کاکتوس  میل دارم جهانی  برای خود بسازم .

    آن سر زمین پهناور را که  آنهمه دوست داشتی نیز. بر باد رفت امروز  مشتی  جانور وبیمار روانی از در ودیوار آن بالا میروند. وهریک تکه ای. به دهان کرفته. فرار میکنند ،

    روزی فرا خواهدرسید که رباط های آهنینی بر خاک آن سر زمین قدم بگذارند یک زمین  صاف شده  نه کوه. دارد  نه دشت ونه جویبار. خشک و مسطح وراهنمای انهاتوضیح  میدهد که :

    در اینجا آدم‌هایی میزیستند که از گوشت وپوست واستخوان . ومغز وریه وقلب ساخته شده بودندانها احساس داشتند وعشق را خوب میشناختند  عطر آن همیشه بر جانشان نشسته بود مردمی شجاع و با هوش بودند ، انهای ابزاری را در دست داشتند و با  آن زمین هارا  شخم میزدند آبیاری  میکردند درخت داشتند. سبززار  داشتند وکوهستاتهای  دست نیافتنی  معادن بسیار  

    دریا و برج  بارو  داشتند وچیزی هم بنام تا ریخ ، امروز  دیگر اثری از آنها  نمانده. انرا  با خاک یکسان ساختند .

    تعبیر  خواب من این بود که به‌دنبال عطر زندگیم میگشتم که امروز گم شده در میان مردمانی ناشناس که برایم حکم همان رباط های اهنین را دارند. با دردهایم که پنهان داشته ام  واشک‌هایم که تنها برای شب از آنها استفاده میکنم  ولیوان آبی که دهان خشک شده ام  را نم کنم،

    دیگر  از عطر من چیزی نمانده مقدار کمی در ته شیشه که گاهی انرا بو میکشم دیگر نامه نگاری نیست ومن دیگر در انتظار پست نیستم همه چیز ماشینی شده بانک بمن اطلاع میدهد که حقوق تو به  حسابت  ربخته شد. ،خوب که چی با  آن چکار کنم ! چند شاخه گل پلاستیکی از مغازه  چینی بخرم  وخانهرا. گل آرایی کنم !!! ویا چند گلدان کل کاکتوس در بالکن خانه بکذارم. وفراموش کنم به آنها تیز باید آب داد آنها نیز زنده اند ،

    امروز جای خالی ترا بیشتر از همیشه احساس میکنم تو در قاره دیکری من در قاره دیگر  تنها وسیله ارتباط ما زنگ تلفن شبانه بود وچند نامه

    می خور که عاشقی نه به کسب  است و ‌اختیار /این موهبت  رسید ز دیوان قسمتم 

    دریا وکوه  دره و من خسته و ‌ضعیف / ایخضر خجسته پی مدد کن به همتم ،

    ……ثریا  25/02/2023 میلادی  

    پایان

  • لوح ساده

     ثریا ایرانمنش ‌/ لب پرچین / اسپانیا ،

    سر انجام درمیان اینهمه هیاهو . من همان لوح ساده  میشوم  که میتوان بر سینه ام نقشی گذاشت ویا بر پشتم بر چسبی چسپاند ، ،

    اما خمیر ذاتم  بسیار محکم. وغیر قابل شکل دادن به آن است از سیمان وساروج  ساخته شده  است در اندیشه های  دیگران غرق نمیشوم با  یک نگاه طرف را میشناسم وتا اعماق وجودش را میخوانم کنابی باز شده است جلوی چشمانم 

    همگامی که آن مرد ساکن کانادا  بع بع کنان به دنبال  خودش عده ای. را کشید وخودرا . در نقش یک شوهر عاشق عزا دار نشان داد با همه هیاهو وسر وصدا چیزی در درون من میسوخت واواز  میخواند که اینهم بک دروغ بزرگ است اما خاموش   ماندم همراه وهمزادی نداشتم  امروز معلوم شد از اعضای همان دسته جنایتکاران است  که در کانادا برای خود دولتی تشکیل داده است تواب است  که غسل جنایت راانجام داده وحا ل پیشنماز شده است چه افسانه ها برایمان خواندند ونوشتند اما ذره ای در من نفوذ نکرد. سر عقیده خود  ایستاده بودم. وان زنک گل بر گیسو ی افشان با موهای وحشی  که  نقش زنانه  را بازی میکند ،

    نه هیچگاه نمی‌شود مرا شکست تانقشی دیگر برلوح ضمیرم کشید. من یک نفر را با احساسم انتخاب کردم  امروز تنها دلم برایش  میسوزد. او بچگانه وتند شروع کرد . سرش به دیوار خورد شکست انا برخاست  زخمهارا شست ‌بست دوباره شروع میکند 

    من خدایی نیستم که از دگر گون شدن  تصاویر انسانها  وانچه که در ذهن آنها میگذرد با خبر باشم  اما به احساسم اطمینان دارم. وبه او خیانت نمیکنم، 

    در پیکر من همه همه چیز را میبینند وهمه همه چیز  را به. دلخواه خود. نقاشی میکنند اما. من انهارا پاک میکنم باز میشوم همان لوح ساده ،

    هیچگاه  نخواستم در نقش. دیگری باشم ویا. نقش کسی.ر ا بازی من خودم بودم با تمام عوارضی که از دید دیگران غلط بود.

    تنها اعتیاد من به خواندن بود  کتاب ، مجله روزنامه وبقول مادرم اگر چیزی گیرم نمی آماده تابلوهای  نصب شده بالای مغازها ویا  نوشته های روی سنگ  قبرها را میخواندم

    این اعتیاد هنوز در من. ادامه. دارد. وهموزمیخو‌انم  اما چیز جدیدی را نیافتم بنا براین خود دست به. کار آفریدن شدم  از بدو زندگیم را در کتابی نوشتم که هنوز ادامه دارد همه لحظات سخت. انرا در ذهن پنهان دارم. لخظاط شیرین بسیار کم وتنها لبان مرا لمس کردند به گلویم نرسید   حتی زبانم نیز از شیرینی لحظات محروم بود ،

     امروز مردمی را که میشناختم در ذهنم همه را گم کردم  وبرای پیدا کردنشان  هیچ کوششی  نمیکنم حتی نام بعضی ها را  نیز با آنکه مشهور بودند فراموش کردم ،

    حال در  انتظار آن «شاید» هستم که نتیجه اش را ببینم یا شکست میخورد یا اورا خواهند کشت ویا در سکوت  بخواب میرود. وبا عروسک کوچکش سر کرم بازی میشود ،

    ومن همیشه در یک حقیقت احتمالی که گاه بسیار  از من دور است اما حقیقی   نشسته ام ،

    امروز همه میل  دارند عقابی بلند پرواز باشند. غافل از آنکه آسمان تیره ‌تار ولبریز از دود موشک های سمی  است هیجکس نمیتواند. با خیال راحت به آسمان پرواز  کند  هر چند عده ای میل دارند اوج بگیرند درهمان محدوده خیال خود یا در چهار   دیواری  خانه شان مانند بک پروانه ناچیز پرواز میکنند وروی هر شاخه ی مینشینند  تا زمان مرگ انها فرا رسد.  

    پایان 

    ثریا 24/02/2023   میلادی 

  • مرگ لویی

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا 

     روز کذشته سر انجام. لویی سگی که

    ه چند سال مونس ویار ویاور اعضای  خانواده ما بود در بغل. دامادم. به راحتی جان داد ،

    خبر ندارم که با پیکر او چه خواهند کرد دخترم میگریست. بچه ها غمگین بودند. اشک در چشمان بزرگترها نشسته بود آما من  خودداری میکردم. چرا که روح من درجایی دیکر سیر میکرد. ددرحایی که صدها بلکه هزاران کودک وزن ومرد وبچه  افغانی. پناهنده. با تیر  زلزله جان داده اند دهانی بودند برای آقایان. باید سیرشان میکردند. ادم زیادی بودند . کسی که گرسنه ‌برهنه وبی پول است جزایش مرگ است  در این دنیای تازه ما در دهکده جهانی  بیخود نیست که رهبران  تازه به دوران رسیده دست  بفروش سر زمین  من زده اند تا پولها را به خارج بفرستند ومانند. بقیه زندگی کنند جزیره خصوصی داشته باشند قایق خصوصی وجت خصوصی ، انسانها دست به دهانی مانند ما سزایشان مرگ است ،

    لویی خیلی کوچک بود. که او را آوردند.   همه فامیل با او الفتی داشتند چشمانش مهربان وبیگناه بود  وبا من جور دیکری چرا که سر میز ناهار با شام آهسته تکه  های گوشتی را باو میخوراندم .  وهر گاه که بخانه. آنها میرفتم دور خودش میجرخید. واق میزد وتا جلوی درب توالت به دنبالم  میامد . بعضی از شبها که در خانه آنها میخوابیدم . نیمه شب بیدار میشدم تا به توالت بروم لویی قبل از من جلوی توالت کشیک میداد ،

    اه پسرک مهربان  دوست دختری  هم نداری . من حالم خوب است . دوباره. به سر جایش بر میگشت ،

    این اواخر دیگر آن شادی وجست وخیز را نداشت.  دیگر با سگهای همسایه مسابقه نمیکذاشت. ودیگر هرکس از جلوی. درب خانه. میگذشت بی تفاوت بود قلبش بیمار شده ریه هایش. بیمار ‌چشمانش کم سو ‌گوشهایش دیکر نمی شنید پیر شده بود. چرخی میزد واهسته سر جایش میخوابید دیکر حتی  هوس گوشت هاراهم نداشت.  اه ،،، لویی دلم برایت میسوزد ایکاش میشد کاریبرایت انجام میدادم  ،،،چند بار دکتر ا و را دید ودر قلبش بای پاس گذاشتند ،،،،، سر انجام دیروز خبر  رفتن اورا به آسمان بمن دادند. تابحال  کارم کریه کردن برای سگهای از دست رفته بوده است شمعی برایش روشن کردم .  گریستم. بچه ها هنوز درخارج خبر ندارند. نوه کوچک من عاشق او بود همه اطاقش عکس لویی بود حال در دانشکده تنها. چگونه این امرا   تحمل میکند. او هنوز با جهان وحشتناک ما آشنا نیست. او هنوز با همان قلب کوچک ‌مهربانش به همه کمک میکند وعاشق حیوانات است ،

     مادرش طی سفری. باید خبر را به آنها بدهد ،

     روز کذشته دوباره زلزله دیکری برای پناهندگان بجای نان وآب وبتو وکاشانه فرستادند. اکثرا افغانی هستند گویا باید نقش. ایران وافغان از روی زمین پاک شود. تا آقایان خشت جدیدی  را بر تاریخ جهان  نصب کنند وتا ریخ خود  را بنا بگذارند تاریخ وهویت وخانه وکاشانه همه گم میشوند مانند سرود ها واشعار وادبیات و

    آسوده بخواب. لویی  ،،،،،آنها بیدارند. بمن وتو هیچ احتیاجی ندارند.  ، آسوده بخواب. فرشته بیگناه من ، آسوده بخواب ،

     پایان. یک روز غمگین 

     21/02/2023 میلادی

    ثریا