Author: Soraya

  • کجا ومانند چه کسی ؟

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا .

    دریغ و‌درد که زن بودم .! 

    در آن سوی زمان در میان آن گروه   زن بودن  حکایتی است غریب و زن بودن گاهی ننگ آست ، خود من یک ننگ بودم  زمانیکه متولد شدم ، پدرم رویش  را برگرداندو رفت  مادرم مرا به دست دایه سپرد تا روی نحس  مرا نبیند همه زندگی ان دو تنها سه سال طول کشید انهم با جدایی های ماهیانه و روزانه .

    بزرگ شدم درخانه دیگری با پول دیگری  با متلکها وطعنه  های دیگری اما مدرسه را رها نکردم ، 

    شب گذشته تمام مدت جبر و مثلثات  دور سرم میچرخید و با چه بدبختی و سختی و زیر صد ها هزار فشار میل داشتم  مدرسه را تمام کنم وبه دانشگاه وارد شوم ،

    همیشه در کلاس های  ابتدایی با درس عربی مشگل داشتم ونمره هایم   از دو بالاتر نمیرفت ودر دبیرستان با حساب جبر  ومثلثات   و با کمک  کلاس های تقویتی وخوب؟  بعد  ،،،،،،، درب دانشگاه به رویم بسته شد   بیخیال برو شوهر کن برو کار کن برو  ،،،، فقط برو  که هیچ چشمی ترا نبیند.

    شب گذشته میان دردها وخواب وبی آرامی بخود میگفتم  ؟ راههای دیگری بودند که میبایست از انها عبور میکردم .راههای پر فریب ومکر ، راههای ریا ودروغ  وراهی برای ثروتمند شدن  ! چگونه ؟ با خود فروشی ؟؟؟؟!!  نه اینکار از من ساخته نبود  روحا نجیب بودم   

    حتی برای ازدواج نیزانتخاب با من بود  زیر بار هیچ  حرفی نمی رفتم راهمرا خودم انتخاب میکردم با کمک هوش وحواس خود  در من همه چیز پاک ودست نخورده بود ،اما،واما اجتماع کثیفی داشتیم و آدم‌های باسوادی  که تنها متکی به  ثروت و اندوخته ‌میراث  پدری  خود بودند حتی هنوز طرز لباس پوشیدن انها مسخره بود  عده ای به فرنگ رفتند  یاد گرفتند بجای سیگارها ی بد بو وچپق های کت ‌کلفت  پیپ در گوشه دهانشان بگذارند پیپی که اکثرا خامو ش ویا توت‌ون سوخته در ان بود وکتابخانه نداشتیم   جایی برای رشد شعور وعقل خود نداشتیم تازه از زیر زنجیر قجر ها بیرون آمده بودیم وهنوز عده ای قجر زاده حاکم بودند  بما فخر میفروختن . ای داد وبیداد .

    معلق بودن میان  زمین  واسمان روحم در آسمان  ودر جهانی پهناور شنا می‌کرد جسمم در میان مشتی خاله زنک ها  ومردان  گرسنه  داشت تحلیل میرفت .

    پس جبر ومثلاث به جه درد من خورد. ؟ تنها چند صب می از آنها بعنوان مدرک تحصیل

    بلی  توانستم رشته نقشه کشی را بیاموزم مهم نیست خدا بزر گ است شاید منهم توانستم راهی  به دانشگاه   پیدا کنم  رشته مورد علاقه آن که ارشیتکت بود بخوانم،

    بقول لات های  سر محل ……اهای زرشک .

    سرنوشت قلم  را در میان د‌واتی  لبریز از مدفوع  فرو برد وبر پیشانیم مهر کرد حال تنها شده ام  بیمارم احتیاج به کمک دارم و کسی نیست  نه، هیچکس نیست   من که روز ی مانند یک مادیان قوی  راههارا میپیودم ساعت هاربا دهان خشک روی  صندلی ام مینشینم  و‌انتظار  یک لیوان آب خنک را دارم ، کسی نیست باید خودم برخیزم دردهارارنیز با خود ببرم وفریاد بردارم که  این آخر کار من نبود  من پاکیزه زیستم دستهایم به هیچ مال آلوده ای  تماس نداشتند ‌خوددم در هیچ راه کثیفی گام بر نداشتم غیر از راه عشق  آنهم سخنی ‌کلامی بود بی ارزش . باید فرا میکرفتم  که چگونه فریب بدهم ، اما فریب خوردنم ، .خوب  از جبر ‌مثلثات تنها جبرش بمن رسید آن  را خوب  تحمل کردم  و…..می‌کنم .

    آنهمه دود چراغ خوردن  به پشیزی نمی ارزید و زر واندوخته کجا دار ی؟ زیورت کجاست؟ مکرو ریا وفریب  را کجا پنهان داری؟  در انتظار لیوانی آب خنک بنشین تا کلید در قفل بچرخد  ‌وکسی از راه &رسد برایت دلسوزی کنند  اما غرورت  همچنان کف دست‌هایت دارد آب می‌شود .

    نه ما تاریخمان بر دیوارها حک شده بود  ما تمدنی اگر داشتیم در دخمه ها  بود  اجتماع ما خالی از هر نوع ادب و تربیت اموزش و تمدن بود  تنها مقلدانی هستیم  که ادای دیگری را در میاوریم  همه پوسته های خالی  بی هویت و بی ادب ،

     پایان  واین حککایت همچنان  باقی است، 

    ثریا 09/01/2024   میلادی 

  • شرم تاریخ

     ثریا ایرانمنش  ، لب پر چین ، اسپانیا ،‌.

    ای که گفتی  هیچ مشگل جز فراق یار نیست  / گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست .

    امید کدام وصل ؟ کدام امید وکدام انسان ، در تاریخ  داستان حمله ها وهج‌م قبایل وحشی را میخواندیم ورد میشدیم  اعراب وحشی ،‌چنکیز مغول ، خان تمو‌چین   وغیره اما برایمان  افسانه بودند   حال امروز این افسانه‌ها به حقیقت پیوسته اند  عددهای حرام زاده تشکیل شده از چندتخمک حیوان وانسان  با چهره های  وحشتناک هیکل های دیو مانند  چهره های کریه  حاکم سر نوشت ‌ جان ومال وروح ماشده اند ، روحانیون واقعی به خلوت پناه بردند ولب فرو  بستند وشیطان  ناگهان ظهور کرد ان هم در  حباب نا مریی پرور،گآری که روزی از ته دل اورا میپرستیدیم وامروز رهایش ساختیم ،

    نماز هایشان  روی  شکم زنان هرزه وروزه  هایشان نوشیدن خون جوانان وکودکان است  سحری ‌افطاری آنها تنها خون است باشکال مختلف.

    سر زمین با شکوه  سبز وخرم  سر شار از موسیقی و آواز ناگهان تبدیل به یک ماتمکده شده با ردیف جنازه‌ها  موسیقی گم شد کتابخانه ها به آتش کشیده شدند سینماها ویران شد وبجایش در هر گوشه یک گنبد بشکل بیضه خودشان    ساختند  تا تهمانده جیب مردم را نیز ببرند 

    مردم هم پرداخت کردند  همجانشانراهم مثالشان را وهم روحشان را و چیزی غیر از مرگ  دریافت نکردند ،

    هنوز عده ای  ایمانشان را محکم درون صندوقچه دلشان پیچیده اند ونماز میگذارند و روزه میگیرند ،‌اداب  صحرای وحشتناک اعراب بدوی را بکار میبندند نامشرا ایمان گذاشته اند  ‌دریغ ودرد اگر دست افتاده زپایی را  بگیرند  نجس می‌شوند  !!! .

    به هر روی دیگر خرمی سر سبزی صدای زمزمه ریزش آب‌ها  از کوهستانها  خاموش شد  حتی کوهها نیز از  میان  رفتند  همه به صحرا نشینان فروخته شد  حال با یک زمین  خالی بیمار  به همراه مشتی سوسمار  ، مار ، کژدم ، ومارمولکهای ریز ودرپشت چه میخواهید بکنید شعور وعقل پرواز کرد  وجایش را به خرابات داد وچهل و  پنج سال از آن فاجعه میگذارد  هر جا سری فرو میبری همه تنها حرف میزنند همه سخن ران وسخنگو  شده اند   ‌مرتب سوار ماشین زمان شده به عقب سفر می‌کنند ، سر زمین بیچاره من ، سر زمین  زخم خورده وبیمار ما ، سر زمین رو به مرگ  ،از دست من یک نفر کاری ساخته نیست  بقیه کیسه ها را دوخته اند ودر ب انرا  باز گذاشتند برای نمایش شوم دوم  ومن چشمانم لبریز از اشک  شبانه وروزانه ودهانم دوخته  دستهایم کوچک وقامتم حمیده ، اما ترا دوست دارم سر زمین نیمه جانم  شاید عشق معجزه کرد ،‌ پایان ،

    ثریا . 05/01/2024 میلادی  شروع خوبی نبود ،

  • کرمان

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین  اسپانیا 

    کرمان ، شهر بی گناه شهر مردمی که به خاکشان چسپیده اند  شهر زادگاه من  ونام فامیلی همه  هم تام من است منش ایرانی خودرا از دست  ندادند  دارای منابع طبیعی  مس طلا  ذغال   ‌ذغال سنگ  ونقره  آن بیشرفها میدانند که آنجا را  ویران کردند  یک مردک  لندوک بی کس وکار  چه و بی سواد را که گل لگد می‌کرد ناگهان سردار ساختند اوحتی نامش را بلد نبود بنویسد خوب تریاک میکشیدخوب   لوازم  اتمی را با هوا پیماهای  مسافری حامل مردم بیگناه حمل می‌کرد خوب چمدانهاهای دلار را به آدمکشان آنسوی   رودخانه میرساند خوب تریاک واسلحه میاورد خوب آدم‌ها را به تیر می بست وخوب حضرت ملا را پشت وما ل میداد .‌حال این اعجوبه بی خاصیت زنده و‌مرده اش قربانی میگیرد .ه ومردم

    زادگاهم  برای همیشه ویران شد محل  دفن خواجو شاعر بود حال قاتلان درانجا آرمیده اند ومن از فامیلی بیخبرم . 

     

    پایان   چهارم ژانویه 2024 

  • حزب خران !

    ثریا ایرانمنش. لب پر چین، اسپانیا .

    غمِ جهان مخور و پند من مبر از یاد

    که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست….

    در گذشته که هنوز سرزمینی داشتیم، کشوری داشتیم و تازه پای به سن بلوغ فکری گذارده بودیم، احزابی هم داشتیم که مهم‌ترین آنها حزب خران بود که روانشاد توفیق سردبیر روزنامه فکاهی توفیق آنرا بنیاد گذارده بود. اعضای این حزب برعکس نامش مردانی با فرهنگ و قوی البنیه و با شعور و مودب بودند ،کم کم آن به حاشیه رفت و بعد هم منحل شد. بگذریم…..

    امروز بیاد شعری از ایرج میرزای مرحوم افتادم که آرزوی خریت می‌کرد و میگفت آیکاش خر به دنیا آمده بودم .

    در تمامی طول شب به این فکر بودم آیکاش منهم کره خری به دنیا آمده بودم و در میان خران واقعی بسر میبردم چه زندگی سلامت و پر باری میداشتم!

    با سکوت بار خود را هر چند سنگین بود حمل می‌کردند هیچ خری به خر دیگری تجاوز به عنف نمیکرد وهیچ خری ادعای خدایی یا پیامبری نداشت و هیچ خری پادشاه و یا ریاست جمهور نبود و هیچ خری تاج گذرای نمی کرد. در سکوت بار خود را میبردند کتک میخوردند، آرام اشک از گوشه چشمانشان میریخت، اما هیچ خری گردن خر دیگری با تبر نبرید و هیچ خری طناب دار نداشت ، و هبچ خری زندان ‌و زندان بان نداشت. خودش زندانی خرهای دو پا بود و از کره خود یا بزرگتر توقعی نداشت ،

    اه آیکاشم منهم درمیان همان کره خرهای به دنیا آمده و امروز حتما مرده بودم و این ننگ را که نامش زندگی است با خود حمل نمیکردم .

    در میان حیوانات زیستن به از زیستن بین انسان‌های دو پا وصاحب کمال است هرچه کتاب بخوانند و کسب معلومات کنند سر انجام شهوت بر آنها غلبه خواهد کرد. خود پرستی، طمع، خونریزی، تنها بفکر شکم و زیر آن هستند و بس. شاید بتوان در میان آنها چند انسان یافت و یا کسانی که بهرروی در ساختار زمین و محتویات و فرهنگ آن دست داشتند. اما هیچکدام خر نبودند و مردم خر را نمیشناختند. مرادشان صدای سکه ها و ضرب آنها بود ، چقدر افسوس میخورم که مرام خریت را دارم اما مجبورم بین آدم‌ها زندگی کنم .

    نشان عهد ‌وفا نیست در تبسم گل

    بنال بلبل بیدل که جای فریاد است

    پایان ثریا سوم ژانویه 2024 میلادی

  • کله جوش یا اشکنه؟

    ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا

    مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را

    بر ما اگر ببخشی وقت است یارا

    چون رحمت تو‌افزون شود ز عذر خواهی

    هر چند بیگناهم ،‌ عذر آورم گناه را

    روزها بادرد و آه و افسوس و افسون میگذرند. سالی گذشت بی آنکه به حال من فرقی کرده باشد. همچنان روی همان صندلی تکیه دادم و همچنان زیر پتو دردهایم را پنهان ساختم.

    حال دیگر همه میدانند، چیزی نیست که پنهان باشد. در روی صفحات مجازی به دنبال یک شعر یک نوشته یک تکه موسیقی میگردم. خیر عده ای سکینه سلطان های چارقد بسر دستور اشکنه و یا کله جوش ارزان‌ترین غذای فقرای شهرهای دور افتاده را می‌دهند.

    علی آقا که خواب نما شده و در لباس پیامبر از خواب برخاسته البته باقلا پلوی مجلسی همراه با گردن میخورد، سوپ جوجه تازه سر میکشد، خاویار میخورد. در مقام خدایی باید اینگونه تغذیه کرد. دست در خون ملتی و سر کشیدن کاسه خون بچه های نوزاد برای عمری طولانی حال باید در انتظار روز تاج گذاری باشیم. فرشتگان ملکوتی از آسمان با تاجی از الماس ‌برلیان و نور خدایی فرود خواهند آمد و او را بر تخت می نشانند، ما هم کله جوش را از فاطمه کماندو فرا میگیریم و اشکنه را از زهرا خانم آشپز و به تماشای سینی های لبریز از غذاهای مجلسی مینشینیم. با دستهای کلفت و کثیفی که با مشت بسوی غذا ها حمله ور می‌شوند. به این میگویند دموکراسی و برابری و انقلاب مستعضفین….

    نه،‌ دیگر چیزی ندارم بنویسم. درد همه وجودم را فرا گرفته و تنهایی مزید برعلت.‌ سر انجام روزی همه چیز خوب خواهد شد، میدانم، بخوبی میدانم. اما آن روز من نیستم تا برفراز بام آوازی سر دهم. پایان

    ثریا

    اولین نوشتار در سال جدید

  • أخرین شب سال

     ثریا ایرانمنش  لب پرچین  ، اسپانیا 

    همه شب در این امیدم که نسیم صبگاهی  / به پیام آشنایان بنوازد این آشنا را ،

    همه چیز رو به  آسارت وفنا است شاید جهان کهنه هستی نیز خسته شده ومشغول پاره پاره کردن خود می‌باشد .

    شب از نیمه گذشته خواب از سرم پریده وان مسافر عزیز که چند روزی پذیرایی من بود به زودی خواهد رفت باز من میمانم وخانه تنهایی وجدال با آنچه که نامش حالم را بهم میزند ، زندگی در مردگی  دیگر به چیزی نمی اندیشم  پسرم گفت در طول زندگیت با مشاهیر بزرگی  برخورد داشتی نامشان را ذکر کن بنویس تا برایت خاطره زنده کنند  در میان آن مشاهیر شاید چند زن   نظیر عروس تیمور تاش  ویا مهناز افخمی

    چشم میخورد بقیه  همه بزرگان بودند نام خیلی هارا فراموش کردم آنها یا میهمانان خانه ام بودند ویا روابط کاری داشتیم مانند تیمسار تقی زاده وحاج آقا رزم آرا در شرکت نقشه  برداری  مهم نیست همه امروز خاک وخاکستر شده اند وتنها یادی از آنها باقی مانده رذالتی نداشتند متین بودند ادب داشتند تربیت شده بودند و‌احترام مرا نگاه میداشتند من کار مند یا بانوی خانه دار  همه احترام مرا داشتند 

     زمانی آنهمه احترام وبزرگی را از دست دادم که به خارج  امدم برای لحظهای آزادی نمیدانستم که آزادی چه بهای گرانی دارد با مردمانی روبرو شدم که در تمامی عمرم انهارا ندیده بودم ناگهان صحنه عوض شد گویی خاک وطن زیر ورو شد علف های هرزه سر بلند کردند رشد کردند ادب ‌نزاکت ومهربانی جای خودرا به فحاشی های رکیک داد  و….زندگی به پایا رسید  .

    روی خاکستر سرد زندگی ومیهن از دست  داده نشستم به تماشای سیرک جدید  وحیواناتی که نقش بازی می‌کنند ،

    نیمه شب است خواب  رفته دهانم خشک به فردا میاندیشم که خوب این سال نکبت هم به پایان رسید سال نکبت تری در پیش داریم سالی  که کم کم بشر تبدیل به یک جانور یک برده ویک حیوان می‌شود. سبزه ها گم شدند گلهای که میشناختم  پنهان شدند آن صحرای زیبا تبدیل به کویری خشک شد دریاچه ها رو به زوال ودرحال خشک شدن و  آسمان از باران تهی ‌وخالی است  عده ای خوش کذران بابرفهای مصنوعی اسکی بازی می‌کنند  و با بچه ها‌ای  کوچک  بازی بازی می‌کنند !!!! تنها یک چیز برایمان مانده ، انهم مغازه های عطر وسرخاب و روژ لب وعطرهای متعفن و لباس های ریسایکل شده ،

    بوی گند همه خیابان‌ها و کوچه هارا حتی منازل را گرفته  دیگر خبری از آن عطر های خوشبوی کذشته نیست  دیگر خبر ی از أن همه زیبایی‌ها وخاطرات نیست همه چیز پاک خواهد شد حتی تمدن‌ها قدیمی ‌کهنه هفت هزار ساله  تنها دو طبقه ارباب ‌رعیت  بر دنیا حاکم خواهندبود وچه خوب دیگر ما نیستیم  خاک شده ایم    …………….نpuc

      دنیا بشدت مشغو ل برده سازی است ارباب و‌رعیت قشر    وسطی وجود نخواهد داشت  ،مهم نیست من روزانه کاهی  ساعتی زندگی می‌کنم ابدا چیزی برایم مهم نیست نیست  روز کریسمس همه بچه ها  نوه هایم اطرافمرا گرفتند اطاق جای نداشت  من روی صندلی همیشگی خود  به زیبا رویان  ااین قشر تازه ‌نو وبی گناه مینگریستم و چه غروری بمن دست داده  بود سرم را ودستهایم را به آسمان بردم اگر خدا در انجا هست   این موجودات بیگناه وپاکیزه  وتربیت شدهرا حفظ کند  وکوچکترین آنها مانند بچه خرسی خودش را در أغوشم انداخت و…… این ثروت واندوخته های من است  به آنها مینا زم و افتخار  می‌کنم ،یزدان پاک وبزرگ نگاهداره آنها باشد از کثافت امروزی به دورند  واین بود قصه امشب من تا فرصتی دیگر، وتا سالی دیگر !!!!! . حضرت عیسی گفت ، اگر خدا در آسمان است  پرندگان قبل از تو اورا دیده اند واگر در اعماق اقیانوس باشد ماهیان قبل از تو نیز اورا دیده اند خدا در اندرون توست همانکه حافظ گفت  ،،،،، در اندرون من خسته دل ندآنم کیست  ،،،،،، او همان خدای توست وبس  امید  را باید زنده نگاه داشت  با امید باید زیست  شاید خدایان  روزی دلشان به رحم آمد   امید دلپذیر است ،‌پایان . ثریا 

    نیمه شب شنبه  30/12/2023  🙏

  • گذشته ها .

    ثریاایرانمنش ، لب پر چین ،‌ اسپانیا

    هرگاه چشمانم را می بندم از همه آن سرزمین بربادرفته تنها یک منظره جلوی چشمانم درست می ایستد و آنهم رستوران مادام پیتروی فرانسوی ؟ دوباره چشمانم را میبندم شاید جاهای دیگری را بخاطر بیاورم ، خیر. پرده های تور او از پشت شیشه های بلند خیابان و درب آهنی بزرگی که در کوچه کناری داشت باان نوکر گردن کلفت هم خانه آش آنجا بود هم رستوران یعنی میهمانخانه آش راه بصورت یک بار و ستوران در آورده بود هرکسی را هم راه نمیداد یا باید عضو ویاشناخته شدهباشی ،سالاد الوبه خوشمزهاو وشنیتزل مرغ که غذای همیشگی من بود یک قهوه ترک یک بستنی در هوای گرم ومطبوع دو گارسن یک بارمن و دو آشپز این رستوران‌ را اداره می‌کردند تنها نه میز داشت همه از اشراف ونامبران بودند مردانسیاسی زنان شناخته شده همطراز مهناز افخمی ، .

    منهم شانسی پایم به آنجا باز شد به همراه وکبلم مسیح عین که روانش شاد رییس ثبت احوال بود ویک ناهار مرا آنجا برد تصادفا مادام پیترو از من خوشش آمد ودررکنارم به دردهایم گوش میداد ، .یک خدمتکار داشت که در بالاخانه کارهای اوراانجام میداد واجازه نداشت پایین بیاید و،.غذایش بی نظیر بود

    باز چشمانمرا میبندم شاید در بند ،‌میهمانیهای باشگاه هتل واریان ؟؟؟؟!!نه تنها آن رستوران روزهای سرود برفی و سپس آن خانه کوچک در یک بالا خانه که زنی زیبا برای فرزندش بافتنی میبافت وهمسرش در کنارش روزتامهذمیخواند وبوی خورش وپلوی شیرازی تمام خانه پیچیده بود من برای فروش کالایی به آنجا رفته بودم آن مرد محترم بمن گفت این کار تو نیست برگرد برو بهدرس خود ادامه بده.پولی که دربساط تداشتم مجبور بودم وار کنم باز چشمانمرانیبندم پرده های طوری پشت رستوران تکان میخورند هیچ چیز ارانسرزمین در ذهن من باقی نمانده غیراز سیاهی و نکبت همه را پاک کردم خیلی زحمت کشیدم تا اندوده های سیاه را سقف شعورم پاک کنم وپاک شدند غیراز رستوران باصفای مادام پیترو …….. حتما حالادر اسمانهاستروانش شاد مسیحهمرفتهمه رفتندومن تنهاماندم تنهای تنها! پایانی همانروز سیزدهم !!!!!

  • جنایات حماس

     ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ، 

    همه عمرم از نام فلسطین وفلسطینی بیزار بودم  همه عمرم آنها در نظرم تنها آدمکش بودند  حال پرده ها کنار رفته اما چپ  بین‌الملل نمیگذارد   آنها رسانه ای شوند ،

     این نامردان این حیوانات جلوی چشم کودکان سر پدر ومادر  ها را  میبریرند وانها را تکه تکه می‌کردند به زنان تجاوز می‌کردند انهم با ادوات وحشتناک  که بهترین آنها بطری های  خالی بود .‌جلوی چشم  پدر ومادر ها فرزندان را میکشتند حتی به زن حامله چاقو زدند تا بچه  به دنیا نیامده  تکه تکه شده آنها شبانه به چند خانه  کپری   در نزدیکی اسراییل حمله کردند  بیشرف ها با صورتهای بسته وچشمان خونین آنها خون میخواستند  ورهبرشان  باج بده آنها با چادر شب پیچازی در  خیمه داشت خاویار میخورد ولبخند میزد ،‌

    نه هیچکس  جرئت رسانه ای کردن این کثافات را ند آرد  مرگ ونفرت بر حماس    وشیاطین خونخوار آن  .وحال پرچم  فلسطین را در دست  بگیرید ودور باسن خود بچرخانید شاید  از آن تجاوزات نصیب شما هم شد . اهای حقوق بشر  ،‌اهای زنانی که کمیته تشکیل دادید برای حمایت زنان جهان تنها به جواهرات خود و رفیق های شبانه تان بسنده  کرده اید خودرا به ندیدن زده  اهای حقوق بی بشری ،       آنچه البته بجایی نرسد فریاد آست .

    مرگ ونفرت  بر سازمان تروریستی مجاهدین وحماس که دست هر دو درون یک‌ کاسه است ملت ایران هم دور خود یواشکی برقصد آند عمود بر خیمه  با آن صورت سرخ و هیکل تناور  در انتظارکباب و شراب وتریاکش در میان خیمه نشسته ‌نوکرانش  به پوزه بند در حالیکه  یک  برگ چند میلیونی بر پیشانی آنها چسپیده  کثافات اورا به چشم میکشند ،‌مرگ بر شما ،‌انسانیت کجا رفت ؟!      گفتنی زیاد وقت کم من بدون اجازه ، پایان 13/12/2023  میلادی 

  • فرح پهلوی

    ثریا ایرانمنش  . لب پر چین ،‌اسپانی

    متاسفم عکسی از تو‌ند اشتم تا زینت بخش این نوشتار نا چیز بکنم ، زمانی که دیدم هفت هزار نفر زیر پایت بلند شدند  دانستم که لیاقت همه گونه بزرگی را داشته و دآری ،

    من و تو در یک سال به دنیا آمدیم  اما در دو ماه  مختلف تو ترازو را زینت بخش سینه ات کردی نماد  مهر ماه  را ومن شیر بی یال وکوپال پیر را که تنها خوابیده غرش  می‌کرد .

    هردو سر نوشتی مشابه داشتیم  با این تفاوت  که مادر تو زنی دانا وشایسته   بود در خانه برادر نشست و چرخ خیاطی را جلوی خود گذاشت تا ترا  با اوج آرزوهایت برساند ،.

    اما مادر من دنبال صاحب میگشت ورفت یک صاحب پیدا کرد که مرا  تا قعر چاه ویل کشاند ،

    امروز نام تو بر آسمان نوشته  اما نام من در ته زباله دانی شهر به همراه خونی که از دست میدهم گم شده است ،

    هر دو‌چهار فرزند داریم    فرق است بین گلها ، فرق است بین انسان  فرق است بین سبزه و، گلستان 

    مقایسه کردن خودم با تو  مساویست  با خار مغیلان در کنار گلسرخی که در گلستان  باز شد  همسر من خیلی میل داشت  ادای همسر ترا  در بیاورد  اما میان ماه  ما تا ماه گردون زمین تا آسمان بود همسر من یک شهرستانی نو‌کیسه که تنها زبان کارگری آلمانی ها را  میدانست  انهم چون  چند سالی در معدن آنها کار کرده بود  وبچه تاجر  همسر تو  مردی تحصیل کرده  با تمام خصوصیات یک انسان کامل وارباب  سرزمین من بود من اورا میپرستیدم .

    گاهی بتو حسادت میکردم سپس نگاهی به قد وقواره لاغر استخوانی خود میانداختم  وبا ماهیچه های قوی تو وقد بلند تو وان هیکل بی نقص تو‌،‌ مشت محکمی بر دهانم میکوبیدم،

    یکی از بستگان همسرم با پسر یکی از اقوام تو ازدواج کرده بود ، داستان‌های عجیب و غریبی برای ما نقل می‌کرد گویا قبل اورا کاندیدای   برای همسری شاه جوان کرده بودند اما چون  ایل ‌تبارش به قاجار میرفت  شاه منصرف شد ،

    تو زیبا بود ی سلامتی در رووح‌وچشمان تو رخنه  کرده ومیدرخشیدی  مادرم سخت بتو بد بین بود ،برای من دیگر مهم نبود  من یک راه لبریز  از سنگلاخ را طبیعت جلویم گذاشته بودومیبایست بحکم اجبار انرا طی کنم ولی کردم  امروز کسی برای من تولدی نمیگیرد   اصلا وجود ندارم  با هر حرکت  مقداری خون باید به طبیعت پس بدهم ، در کنج یک اطاق کوچک در یک خانه چهلو‌پنج‌متری در میان کتاب‌هایم وصفحات موسیقی  وفیلم هایم نشسته ام تا در باز  شود وقبضرا بگیرم ،

    تو واقعا قابل ستایشی من پوزشم را همین امروز تقدیم می‌کنم   نامت را بر یک ستاره در آسمان گذاشته اند  خوشا به حال اغنیا ،پایدار بمانی بانوی واقعی ایران زمین ، واز اینکنه تا به امروز به شاه ما وسر زمین  ما وفادار بودی سپاس بی دریغ خودرا تقدیم تو‌میکنم ،‌

    تولدت مبارک . ثریا 

  • خانه اموات

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا 

    خیال دارم بعد از سال نوی مسیحی به  خانه امواتر  بروم ودر آنجا  تا موقع رفتن ساکن شوم 

    ‌انقدر طول نمیکشد  « کودکا »  را برای همان روزهای   ما ساختند  کمک های من وخانواده ام به آنجا روشن است  بنا براین آنجا تختی برایم آماده هست   تختی که قبلا کس دیگری روی آن نفس میکشید  تنها ملافه های  خود را میبرم حد اقل کسی لیوانی آب به دستم میدهم وسوپی هر چند بی مزه به حلقومم فرو می‌کند ،

    تمام شب درد داشتم دور اطاق  راه میرفتم ،تشنه بودم ، اما کسی نبود ،‌نه  هیچکس نبود  چهار درخت تناور و ریشه دار وپر برگ  آسوده در خواب بودند ومن فریادم را در گلویم پنهان میکردم   .صبح زود خودم را به زیر دوش رساندم  قدرت نداشتم حتی سرم را شامپو بزنم خوب آب کمی از کثافات را میشویم ،

    کاری ابدا به دنیای خارج  ندارم تنها به شاه میاندیشم آهسته وارد اطاق مرگ ش د جراحان ظاهرا روی او کار کردند اما در واقع اورا کشتند  چه آرام وچه بیصدا کفتارش هنوز زنده است وهنوز به کنسرت  می رود ؟

    بهترین فکری که کردم باید با بچه‌ها حرفبزنم وسپس بپرسم آیا اطاقی  خالی برای من دارند ؟   خوب پس از مدتی با دسته کل و تاج گل مرا بدرقه کوره آدم سوزی می‌کنند ، ما آنقدر ثروتمند نیستیم که گوری از خود داشتهه باشیم مارا به دست کوره ها آتش می‌دهند سپس خاکستر را بیخودمان تحویل می‌دهند  خوب با آن خاکستر چه خواهی کرد درون توالت سیفون راه هم دبکش .

    درد دارم دهان خشک است بسختی کمی املت  قارچ درست کرد بی مزه  زهر مارهرهایش کردم ایستادن برایم سخت است نشستن دردناک .باید پرواز کنم .

    آخر همه ما همین است ، مشتی خاک یارخاکستر ، از خاک بر آمدیم بر خاک خواهیم شد ،

    تا بعد .از تعطیلات  بی مزه کریسمس ویلدای بزرگ ما ،‌،

    پایان 5/12/2023 میلادی! 

     

  • صدف زیبا

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،‌اسپانیا 

    باز شمعی دیگر باید افروخت  روز عجیبی است در یکسو  کشتار ها ادامه دارد  برای تصرف زمین‌ها ودر یکسو  مردم به سوگ  نشسته اندامروز  روز تولد ماریا کالاس  سوپرانو بی نظیر جهان است واگر زنده بود یکصد ساله می‌شد  او بقول موسیقدانان در صدایش سه اوکتاو بالاتر ودو اکتاو در زیر  داشت بینظیر بود یگانه بود،

    و….ناگهان اخبار اعلام کرد که کونچا ولاسکو  هنر پیشه تاتر وسینما وتلویزیون در سن  هشتاد وچهار سالگی از جهان رفت مردم اسپانیا جنگهارا فراموش کردند  وبه دنبال کونچا رفتند  فردا اورا در شهر زادگاهش وایادو‌لید بخاک میسپارند تمیز وپاک زیست و  پاکیزه از  جهان رفت   واین سومین خبری بود که امروز شنیدم .

     تمام افکار م دوران سر زمین واین بازی موش وگربه میچرخد که  عرفات قاتل به رییس جمهور امریکا گفت  امریکا مال تو ایران مال من است وما نوچه ها وپااندازها  با این جنگ زرگری میخواهند  آن سرزمین زخم خورده وبیمار را تقدیم فلسطینی ها بکنند که با آیت الله همخوابه اند  .

    امابمن چه مربوط آست  شاید فردا  بنویسند که   منهم از جهان رفتم همه وجودم درد آست   درد .

    به هر روی چند خطی بعنوان یاد کار نوشتم  روانت شاد کونچا صدف لبریز از اعشق ومهربانی ووشادی   آسوده بخواب  ، ث

    ثریا دوم دسامبر  2023 

  • أهای ، درد،

    ثریا ایرانمنش ، لب  پرچین ،‌اسپانیا ،

    اهای دردهای  بی امان رهایم سازید . بگذارید تکانی بخورم ،‌  بگذارید افکارم را جمع کنم ، 

    اهای ای درد گویا در  قاموس مردم ابن زمانه من داخل آدم نیستم هنوز نمرده بر من فتوا میخواند و فراموشم  می‌کنند ،

     زمانی کوتاه بمن فرصت بده  تا بیاد ایام شیرین  نیز دلی شاد کنم .

    امروز کشو هارا تمیز میکردم ،،،، اه شمعدان کار دست اسراییل  ساخته از برنز  کادوی خانواد بزرگ نوروش ها   ….. ساعت‌هاانرا روی دامنم گذاشتم واشک ریختم   الان کجا هستند حتما از دنیا رفته اند تابلو های نقاشی  انهارا توانستم  با خود  بیاورم اما تلفن برنجی قدیمی را بر جای گذاشتم .

    چه خانواده مهربانی بودند مرا میهمان کرده برای یک چک اپ به اسراییل بردند   چه کادوهای ارزنده ای مهین همسرش برایم میاورد وهمیشه مبگفت  چه شیرینی ثریا خانم  برایم میهمانی میداد  هر جمعه خانوادگی در هتل شرایتون ناهار مبخوردیم .

    آنها به امریکا رفتند از من هم خواستند بروم  گفتم نه ایران را ترک نمیکنم اما ترک کردم به توالت دنیا سفر کردم  آنها به لندن آمدند تا مرا وبچه هارا با خود ببرند  باز کفتم نه از ایران دور نمی‌شوم!!؟؟،‌

    امروز این جای شمعی پنج شعله ها خاطراتی را برایم زنده کرد درونش پنج شمع بیاد آنها گذاشتم  اه پسر خوشگلشان شاهرخ  که عاشق مربای  آلبالوی من بود  ومن هرسال یک شیشه برایش میفرستادم  .

    امروزچقدر 

    جای آنهمه مهربانی خالی است در میان  استوانه ها ی اعمود بر زمین راه می‌روم و خود را فریب میدهم ،  آری استوانه های عمود بر زمین بعنوان  همراه !!!!

    شب گذشته به دخترم آدرس گورستان نزدیک خانه را دادم  وگفتم آنها همه مراسم را  بر عهده میگیرند کشیش انهارا میشناسم  به هیچکس نگویید  هیچکس نباید از مرگ من با خبر شود ،‌من احتیاجی به آن ستونهای گچی ندارم .

    احتیاج به نوروش  ها دارم که مانند یک دختر عزیز کرده  همه خواسته نا چیز مرا بر آورده میساختند .

    یادتان  گرامی عزیزان از دست رفته  شمعد دان شما  را روی میز گذاشتم با پنج شمع سفید ‌قرمز ، یادتان برایم  ارزشمند است ، پایان ، ث

    ثریا بیست و نهم  نوامبر  دوهزارو بیست وسه . اه ، ای درد بی امان 

  • مرگ جوانان

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچلین    اسپانیا 

    در زمانه ما معنی دوستی دگر گون است // 

    هر که  این سودا درردلش بوده وهست مغبون است 

    خبر مرگ دو نو جوان  یکی زنی جوان  ودیگری مردی   که سالها انهارا میشناختم  دور بودیم  اما آنها گلهای تازه رسته و نو جوانی بودند با آرزوهای بسیار 

    و…..متاسفانه من آخرین کسی ب‌ودم که از مرگ آنها باخبر شدم  در حالیکه نزدیکترین دوستی همه چیز را بخوبی میدانست اما ترجیح داده بود که مغز خودرا قفل کند  .

    تمام شب گریه کردم خواب از سرم رفته بود چهره مادر آن دختر را در عکسی دیدم صد ساله شده بود وان زن جوان  ومهربان با تنها دخترش  ناگهان بیوه شد .

    بلی بعضی انسانهارا تنها باید با دیوار گچی مقایسه کرد   نباید از دیوار توقع داشت که پاسخ گوی سئوال های تو باشد  ونباید روی چنین رابطه های هر چند طولانی نام دوستی گذارد یک آشنایی طولانی مدت بدون هیچ توقعی .

    شب گذشته پیغامی از قدیمترین دوست وتنها ترین دوست داشتم دیگر نفسش بالا نمی آمد بطور مقطع  برایم دلتنگی می‌کرد  وبرایم دعا میخواند ،

    فرق است بین انسان ، فرق است بین ماندن  فرق است بین رفتن ویا زیستن  ، فرق است بین گلها در هوای نفس  کشیدن . ،

    روان هردو این از دست رفته شاد و باشد مغزهایی که خام ‌نپخته درون کیسه های پلاستیکی همچنان خام ویخ زده باقی بمانند ،

    زیاده عرضی نیست . ثریا 

    29/11/ 2023  میلادی

  • مستی و مستی ها !

     ثریا  ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا 

    مست شد و خواست که ساغر  شکند  عهد شکست /  فرق پیمانه وپیمان ز کجا دارند مست ؟! .

    فرق مو‌من وایمان  در همه ادیان  یک سد سکندری هستند  وهمیشه راه را برای مقصود  بسته اند . عده ای راهی را تا انتها میروند   بی مرز  وبه دیوار میخورند  تنها برای رهای خود  سخت به این  کفر وایمان چسپیده اند  ، قانون مینویسند  قانون تدوین می‌کنند پاسدار ونگهبان   پشت همه آنها ایستاده  اما خرد وعقل  گم شده عقل رفته همه دریک مستی  غوطه  میخورند   ونمیدانند که عشق بالاترین آنهاست ،

    منعم  مکن ای محتسب شهر ز مستی  /مستی ره عشق است مگر عشق گناه است ؟ 

    چهلو پنج سال روح عشق ودلدادگی و مستی ‌شادی از سر زمین   آریایی ما رفته همه جا را  سیاهی فرار،گرفته و کارا فراهم می‌کنند تا آن تروریست‌های نو‌پا به سر زمین  تازه بیایند ودر پناه احکام دین  نوک نیزه هارا تیز تر کنند ،

     دیگر انس والفتی  در میان نخواهد بود  تنها خون یکدیگر را خواهند ریخت  وبیگانه هموطن من خواهد شد ،

    سالهاست که مردم فراموش کرده اند عشق جه بویی دارد در عوض در میان کفن سیاه مزین  به یراق های گوناگون خودرا سپه دار وسپه سالار میپندارند ،

    دیگر کسی از خودش نمی پرید که من کیستم ؟ من چیستم  ؟   همه به دنبال  سطل زباله تا یکدیگر را پاره پاره می‌کنند ‌پدران بزرگ فلسطینی در قصر تای پنهانی   زیر سایه درختان  ‌زمزمه آب  دست در آغوش مهرجویی پای درون آتش دارند  پناهنده  کسی انهارا نمیبیند ،

    مستی بهانه کردم وچندان گریستم / تا کس نداند  که گرفتار کیستم  

    ما امروز در سایه هاراه میرویم   همه زیر چتر وسایه دیگری هستیم بوی زندگی  از میان ما رخت بر بسته بوی گند  زباله های  شب مانده ودیوارهای نمدار بوی گند  البسه ریسایکل شده  مارا به نکبت این زمین عادت داده است ،

    عزیزا هر دو عالم سایه  تست  / بهشت ودوزخ از پیرایه  تست ،

    دلم گرفته نازنین  دیگر دلی نمانده  تکه ای گوشت چروکیده وپیه گرفته  که که کاهی  هوایی تازه می‌کند ، وخودمان در پندار های  دیوانه وار خویش گم شدیم .

    چنان گم گشته ام  واز خویش رفته  / که گویی عمر جز یک دم ندارم  

    کم کم دیگر باید با آن خاک‌ گم شده وداع کرد  وفرامووش نمود که از کجا بر خاستی  امروز آن خاک آلوده بخون بیگناهان است  جاده  را برای قوم آدمخوار  صاف می‌کنند وما !!! هنوز اندر خم یک کوچه  سخن رانی می‌کنیم .ث،

     پایان 

    ثریا ، 28/11/2023   میلادی

  • فضای مجازی !

    ثریا ایرانمنش . لب پر چین . اسپانی .
    هر چه رارکه داشتم ‌بستم  همه سوراخ سنمبهرهارا تا حد اقل هکر ها به جاهای دیگرم  نفوذ نکنند،
     برایم رویدادهای جهان ابدا اهمیتی ندارد  وچه کسی ریاست جمهور آرژانتین رارگرفته وخود را شیر مینماید با کلاه گیس  ، تااخرین نمایش تعویض  عروسکهای  ‌مهره های دولت کنونی که من زیر پر چم آن  نان خشکم را سق میزنم ..نه ابدا هیچ چیز دیگر برایم اهمیتی ندارد  روزگاری برای کودکان بی پدر شده امریکایی میگریستم امروز میبینم تا چه حد احمق بودم ، خوب  بزرگ‌تر شدم و اشغال‌های زندگی چنان رویهم انباشته شد که راه نفسم بند آمد  .
    اما بلند شدم خودم را تکان دادم تمیز کردم و تصمیم گرفت هیچگاه برای هیچکس ‌هیچ چیز اشک هایم   مصرف نکنم حتی برای خودم ،
    من درست حرکت کردم با قدم های استوار  در خانه همسر بیمار خود همه گونه حقارتی را تحمل کردم که ! خوب مهم نیست در عوض بچه ها در بهترین مدارس  درس میخواند یکی میل دارد دیپلمات شود دیگری طراح  سومی قاضی چهارمی هنوز  شیرین زبانی می‌کرد  در عالم رویا صاحب ثروت بزرگی بودم مادر یک دیپلمات ‌قاضی ویک طراح معروف ! 
    ناگهان  قانون نظم جهانی  برخاست  طبیعت قانون خودش را اجرا می‌کند  کاری به رویاها و آرزوهای تو ندارد طوفان آنچنان مرا در هم کوبید گویی از آسمان به یکباره بر زمین با مغز فرود امدم ،
    رویا ها پر کشیدند دزد اما در کنج خانه پنهان بود و سکه هایش  را میشمرد  ، 
    احمق های خانه نشین  ما باید خانه سی هزار  پوندی اورا خالی کنیم بهره آش بیشتر از  وجود شما ومن ارزشی دارد انهم طبق دستور اربابانی که در کنج ساری  لندن داشت نه امروز ابدا نه دلم برای خودم میسوزد ونه برای انگه را که بر جای گذاشتم گاهی یاد یک عروسک گچی ومجسسمه ها هستم  اما خوب جایشان پر می‌شود  اما جای آن امروزتان دیگر هیچگاه پر نخواهد شد   حال چهار کارگرمعدن  برای خارجیان دارم هرکدام در سوراخ یک معدنی متعفن دارند کار  می‌کنند ،
    نه ! ابدا دلم برای خودم تمیسوزد هیچگاه هم  نسوخته  من وطبیعت با هم سر عناذداریم قانون او با من فرق می‌کند او دزدان آدمکشان  قاتلین  را بیشتر میپرستد کاری به دل وارسته وا آهسته  بیگناه من ندارد   حوصله ندآرد او میتازد اره می‌کند ومیبرد  نمونه آش را داریم میبینبم مردم برای تروریست‌ها وادمکشها بیشتر دلسوزی می‌کنند تا ملتی رنج کشیده که از کنار کوره های ها آدم سوری خودش را بالا کشیده ،
    آدمکش ها سکسی ترند خوب  سیگار وعلف وغیره میزنند وخوب فریاد کشیده  زنی را تکه تکه می‌کنند  قانون طبیعت اینگونه آدمها را  لازم دارد حوصله پتو نرم ونازک  را ندارد مهم نیست اگر من زیر برف یخ بزنم  او تروریست آدمکش را زودتر نجات  می‌دهد .همین  کمی گفتیم باقی با خود شما ،  
    حال فرش زیر پایم لوله شده در بالکن خاک میخورد به امید اینکه روزی انرا به دست شستش‌ بدهند ویک تکه حصیر زیر انداز من است روی موزاییکها سرد  وخانه بدون نور أفتاب  ، 
    این قانون طبیعت است   .
    نه! ابدا دل برای خودم وهیچکس دیگر نمیسوزانم  به جفت گیری کبوتران گوش میدهم  ‌انداختن تخم های آنها به درون سطل ، بیکارید ؟ بچه برای چی میخواهید ؟!  پایان
    ثریا  23/11/2023  !  میلادی
  • دردهای پنهانی

    ثریا ایرانمنش ،‌لب پرچین ،‌اسپانیا 

    هر خدمتی که کردیم . بی مزد بود و بی منت  / یارب مباد کس را مخدوم  بی عنایت  

    نه ! با سر نوشت نمیتوان به جدال برخاست ،‌دستمال گردنم  را دور گردم  گره میزدم با خود گفتم که اگر جرئت  داشتی گره محکمتر را میزدی  تا راه نفس تو برای همیشه بند اید .

    اما نه  در جوهر وجود آدمی چیزی پنهان است که  تا آخرین دقیقه میل دارد خودش را به شاخه های پوسیده ‌رنگ ورو رفته  زندگی آویزان کند  ، مانند یک تکه   جل بی ارزش   مانند یک تکه گوشت گندیده  اما هنوز ولع زندگی در وجودت میجوشد که خوب ! شاید فردای بهتری داشتم ،

    فردای بهتر ؟ با خبرهای تازه ؟  اهای شیطان قهار که مرا بازیچع قرار دادی را ه نفسم را بگیر بگذار از این راه سخت عبور کنم مهم نیست به کدام جهنم خواهم رفت  هر جهنمی از این جا که من هستم  حتما بهتر خواهد بود 

    شب گذشته اشتهای زیادی برای غذا نداشتم چشمم به یک  بطری درون یخچا ل افتاد اه،،،،، آب انار  همه انرا سر کشیدم ،‌ تمام آن بطری گنده را یک نفس بالا رفتم  درونم میسوخت آتشی جانم را در بر گرفته بو د مصرف قرص ها به هر روی روی کبد علیلم  نقشی  باقی گذاشته است  پس از نوشیدن آن اب  انار  گویی وارد دالان بهشت شدم ویک سر خوابیدم   

    نه دیگر گرسنه نبودم تشنه هم نبودم این معجون کجاا بود که مرا  تسکین داد ؟ 

    صبح زود است اشتهایی  برای خوردن صبحانه ندارم بوی گند  این لباسهای ریسایکل شده که برایم خریده اند حالم را بهم میزد   کجا هستند آن گروه عطرهای  خوشبو که هرکسیرا در کنارم میخکوب می‌کرد ؟! 

    میل رفت میل مردن میل فنا شدن در من  زیاد است اما  آن قهاری که مرا بعنوان مهره انتخاب کرده وبازی می‌کند هنوز از بازی با من خسته نشده  ودر حال خنده است  ،

    امروز به هرچه بود پشت وپا زدم  به همه مقدسات ، نیمه شب گذشته ناگهان از خواب  پریدم و  با خود حرف میزدم که   یحیی تعمید دهنده  حضرت عیسی نیز تشنه از جهان رفت  انرا گفتم ودوباره بخواب رفتم 

    . دهانم بد جوری خشک وبهم چسپیده بود   آب ،‌اب ، آب ،  خوشبختانه تنها چیزی  که در کنارم هست  آب فراوان  ‌کام خشک من ،

    خسته ام  ای زنگی از تو از نقش ونگار تو‌از آدم‌هایی که اطرافم  راه می‌روند  از غذا ها از بود گند چربی خوک روی پیتزای رستورانی که در کنارم هست  از بوی گوشت خام  قصابی که انطرفتر هست چطور ناگهان این خطه باریک وناچیز تبدیل به یک بازار شد ؟! 

    ومن خسته ام خسته در انتظار تیر حادثه و

    پایان 

    ثلریا 

     بیست ویکم نوامبر 

  • أخر زمان ؟

     أ

    ثریا ایرانمنش  لب پر چین  اسپانیا ،

    میگویند به اخر زمان نزدیک شده ایم   ودنیا دارد روزهای اخر عمر خودرا  میگذارند ، انروزها  در کودکی  از بزرگ‌تر میپرسیدیم که اخر زمان  چگونه است  بخصوص زمانی که از یک  روضه  وگفتار یک ملای  بالای منبر چیز های وحشتناکی را نیز شنیده بودیم ، وای  موهای سرم  من یک به یک  مشغول ساز زدن میشدند واستخوانهایم  می قصیدند !

    بزرگ‌تر میگفتند وقتی که دیگر فرق بین زن ومرد  ر  ا نفهمیدی  وهمه یک شکل شدند بدان زمان  دآرد به أخرمی سد ،

    امروز  همه را میبینم میل ندارم پایان اترا ببینم   اما 

    در ید قدرت من نیست که زمانه ر ا عوض  کنم  تنها کاهی حال تهوع بمن دست می‌دهد زنان ریش دار ‌مردان پستان دار !!!

    یک شرر از عین عشق پدیدار شد  /  طای طزیقت بسوخت ،  عقل نگونسار شد ،

    البته این عقل  همان عقلی است  که در هر دوره ای  با هر ازموده ای  خود بخود شکل گرفته است  اما این روزها دیگر چیزی برای فرا  گرفتن نیست ،

    خورشید همچنان تابع کشش طبیعت  است ومیدرخشد  وبا بد ‌زشتی جهان کاری ندارد  ، عده ای از انسان‌ها نیز همانند خورشید بر نیک ‌بد ها نور افشانی می‌کنند عده ای در تاریکی های ذهن خود مشغول مبارزه با آن دیو درون میباشند .امروز صبح بانویی روی  فضای  مجازی دعای صبحگاهی را میخواند و همه را نیز به این دعا دعوت کرد  اما آیا او می داند در درون  همه ما چه ها میگذرد ؟  آنچنان سنگواره وزباله درون دل‌ها  تلمبار شده است که خداوند ر اهشرا گم می‌کند  

    حال عارف سجاده به دوش باشی یا  یک راهزن با ده فروش فرقی در جهان هستی ندآری  .

    ما توقعی از  زندگی نداشتیم  با همان چیز ها همان  داده ها میساختیم  خواستن زیادی در دل ما نبود  بیشتر به رابطه ها و خرد  انسانی میاندیشیدیم که راهی بیهوده بود  وچه بیهوده از انسان‌ها طلب عشق ‌خواستن میکردیم  بی آنکه بدانیم انسان‌ها همه نقابی  بر چهره دارند  وانچنان زیر آن نقاب  پنهانند که شناخت آنها غیر ممکن است ،

    ما گوهر زیبایی عشق را در میان دستهای کوچک وبی قدرت خود داشتیم  آنها سود وزیانهارا  در میان مشتهای گره کرده خود پنهان داشتند  هرکس وهر چیزی را  بر ای خودش  وغایت آن میستود 

    ما بیخبرانی بودیم  تازه فهمیدیم که جهان آن نبوده ونیست که ما در پندار خود انرا ا نقاشی کرده بودیم آرزوها هیچگاه جامه عمل بخود نمیگیرند و زمانه بر خلاف  خواست تو بر میخیزد  تو گناهکاری  با گناه  پای به جهان گذارده ای وتو باید تاوان گناه دیگران را تیز بپردازی  تا پاک ومجرد چو مسیحیان  روحت را تحول دهی وجسمت را به آتش بکشند  ،،،،،،، زیاده عرضی نیست .

    ثریا 17/11/2023 میلادی 

  • سر گشتگی وگم گشتی ها

     ثریا ایرانمنشً، لب پرچین ، اسپانیا 

    معرفت نیست  در این قوم خدایا  مددی / تا برم گوهر خودرا به خریدار دگر 

    من هیچگاه یک تجربه مستقیم از آنچه که بر من میگذشت نداشتم  همه چیز را خیلی زود به دست فراموشی میسپردم و بد کورا میبخشیدم  و رهایش  میکردم  همیشه  از را ه فتوای  درونی وبیرونی ویا افکار نا خود آگاهانه  زندگی را تجربه میکردم  تجربه مستقیمی با هیچ  رویدادی نداشتم  زندگی زناشویم  در تلخی ومرارت میگذشت اترا با طعم موسیقی  شیرین نگاه میداشتم  از آن تجربه تلخ به چاه تلخ‌تری افتادم زمانی که ما برای یافتن خود وگمشدمان باز به جاده حقیقت پای میگذاریم  خار مغیلان با خارهای برنده در انتظارمان هستند .

    هیچکس مرا نفهمید ‌ندانست که در جاده حقیقت و راستین  پای نهاده وگام بر میدارم وپیکرم را از ألود گیها  ودروغهاییکه به آن چسپیده بود پاک میکردم خوب راه من از دیاری به دیاری دیگر کشیده شد  وبا خود گفتم سر انجام در خم یک کوچه به حقیقت خواهم رسید ‌اورا در آغوش میکشم سعی داشتم فرزند انرا تیز  با همین نور وروشنایی أشنا کرده   وراه ببرم  خوشبختانه تا اندازه ای موفق شدم اما،،،،،، از اصل بد  بی خبر  بودم ،‌اصل بد نیکو‌نگردد وانکه بنیادش بد است .

    با سر سختی جان را کشیدم تا اینکه روزی در نیمه راه بمن کفت دیگر خسته ام  دیگر نمیتوانم حرکت کنم   زیادی  از این جان  شیرین بهره برده مرا آسوده بگذار و روح در پرواز وارزو بود اما جسم خسته ‌یخ بسته در گوشه ای  محروم ونالان افتاده بود  بکلی اورا از یاد برده بودم آن پیکر را آن جان شیرین را ،

    این مهم نیست که یک انسان به جستجوی چه چیزی بر میخیزد  ودر آغاز نمیداند دنبال چه میگردد  خودرا در یک راهروی بزرگ  با مغازه های لبریز  از اشیا وچراغهای روشن میبیند ، اما چرا دیگر رغبتی در او نیست ،‌جان مرده  روح پرواز کرده انگه باقیمانده تنها چند قطره ته یکی یکظرف است  که چسپیده .

    جستجو کن ،‌چی را ؟ یک راه بی  گذر را .ً برای هد فی استوار ومحکم ، به هدفم رسیدم  اما چیزی  را نیافتم  چه بسا در جستجوی آن نبودم  تنها خودرا  مجبور میکردم وظیفه داشتم اه  ریا کاری ها وچند رو بودن  مرا میکشد .

    حال جسم خسته در کنجی نشسته  روح در آرزوها وا‌هام در پرواز است  کسی دیگر این جسم خسته‌ را نمیخواهد زیادی سنگین آست باید برایش جایی را بیابیم  در قلبهاینان  کسان دیگری نشسته اند دیگر جایی برای او نیست ، وروح علیرغم رسیده به هد ف همچنان میدود جان  خسته  آرام به او مینگرد  ومیدانند که دیگر هدفی نیست آرزویی نیست تنها بیشتر بر نا آرامی روح می افزاینده .

    حال یک انسان ، یک موجود که روزی بر تا ر ک  جهانی میدرخشید  ناتوان افتاده است وهمه خشمگینند ، زیادی مانده ای  هرکس آن  تکه  گوشت را در درونش داشت تا بحال  مرده بود  توانرا نیز به همراه خود همه جا حمل میکنی  راهها بسته اند کوچه ها بن بستند درب خانه ها  قفل است کوچه تاریک خیابان تا ر یک  تنها یک شمع کوچک از دور دست‌ها  سوسو میزند اما تو نمیدانی چه زمانی  میتوانی در کنار آن شمع  برای ابد  بخوابی ،

    گر بسی معشوق   خواهیم جست / هم وجود  خود  ، عیان خواهیم کرد  .

    پایان 

    ثریا  14/11/2023 میلادی 🙏🙏🙏🙏

  • پدر

     

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا .

    همین صفحه وهمین چند خط را هم از من دریغ کردهجلویش را گرفته اند .

    مرا باکسی کاری نیست ودشمنی هم ندارم آنقدر درد دارم که جهان را با همه محتویات خوب و  بد آن از یاد برده ام ،

    امشب در میان فشار درد ناگهان بیاد پدرم افتادم  از روح او کمک گرفتم دو قرص دیگر بالا آنداختم  ، پرستار شبانه ام بخواب فرو رفته  تشنه ام کمی هم  گرسنه ، ناگهان درد فروکش  کرد  آیا  به کمکم آمده بود ؟ سالهاست از یاد برده ام که پدری  داشتم  سی وشش سال داشت که از جهان رفت  گویی آمده بود نطفه مرا دررابن جهان بکارد  تا با کمک خار مغیلان وشعله های  سر کش آتشی که از هر سو مرا احاطه کرده وهنوز هم سر می‌کشند و سپس از جهان هستی  برود  سه سال داشتم که او رفت  ودر سن چهارده سالگی برگشت تا از من طلب بخشش کند  آن روزها بخشیدن او برایم سخت بود زیر گفته های مادر تقریبا دشمن او بودم اما بعد ها فهمیدم چه نازنین جوانی بود ، با داریوش  رفیعی خواننده دوست بود همشهری بودند  هردو عاشق هردو شیدا هردو  فارغ از جهان هستی  .

    آیا به کمکم بر خاسته  پس از سالها حتی شمعی هم برایش روشن نمیکردم آنقدر  درد و رنج اطرافمرا گرفته که حتی خودم را فراموش کردم شب گذشته با دوست قدیمی ام حرف میزدم ای وای او هم دارد می‌رود دیگر پاک تنها شدم ،

    در کنار این نسل جدید ،خودخواه وحشی،،،،،دانا !!!!! من نادان  چه میخواهم ؟ چه دارم به این جهان ویرانه عرضه کنم غیر از ناله .

    اه پدر برایت شمع روشن خواهم کرد ومانند آن زن دیوانه  فیلم نامه خواهم نوشت وبه بهشت خواهم فرستاد ودر آن خواهم نوشت که :

    پدر مرا عفو کن ترا دوست دارم بچه که بودم  اکثرا درون ماشین تو به ماهان میرفتیم تا تو در کنار دوستان درویش خود از جهان هستی غافل شوی عاشق  اشعار خواج‌ی کرمانی بودی بهترین سر گرمی تو قاب کردن اسکناس‌های قدیمی بود  ونمایش  فیلم با  دستگاه های  ناقصی که خودت ساخته بودی برای کودکان  شهرمان  با صدای داریوش رفیعی می،زیستی من مات ومبهوت به این زندگی دوگانه مینگریستم  یکطرف زنی ارباب  بود طر ف دیگر مردی بی اعتنا به مال دنیا هرچه را داشت میبخشید وتو این میراث را در من به ودیعه گذاشتی  من حتی خودم را تیز مجانی بخشیدم  به دیگران  ارزشی برای خودقائل نبودم .

    گذشته گذشته و بهار منهم گذشته در یک زمستان سخت در انتظار  معجزه نشسته ام ؟! خنده دار است نه ؟  تو تنها بیکس در گوشه بیمارستان رضا نور ساعت دوازده شب از دنیا رفتی  آن شب بیقرار بودم از پشت پنجره سایه اترا دیدم نرسیدم به اطاق مادرم رفتم  ،گفت برو بخواب تا فردا وفردایی دیگر نبود   وهیچکاه فردایی  برای من نیامد  همه دیروز بود  ، روانت شاد  امید است این دختر بی مهر خودرا بخشیده باشی  . پایان 

    ثریا 

    12/11/2023 میلادی

  • جنگ‌ها ،‌جدالها

    ثریا  ایرانمنش ،‌لب پر چین ، اسپانیا  .

    یکی داستان زد  بر این ماده شیر  /  کجا کرده بد بچه را شیر  سیر ؟

    جنگی بی معنا یا با معنا همه جهان را فرا گرفته  آذوقه هر روز کمتر می‌شود آب رودخانه ها ودربا خشک می‌شوند بجایشان جنازه ها ردیفند و تیر و‌تر کش ها  در آسمان  بجای ستارگان درخشان ،

     روی اعصاب همه  اثر گذاشته  نیمی از کارها وکارخانجات تعطیل شده  در عوض قیمت زمین ومستغلات بالا رفته که انهم در دست پدر خوانده   است مستغلات ار‌پارا  تنها یک کشور اداره می‌کند انهم ارباب بی بی سکینه است ،

    تاج آنها هیچگاه بر زمین نخواهد افتاد اما بقیه تاج‌ها اول کج وسپس بر زمین می افتند  آنچه ارباب میل دارد  همان می‌شود  حال عددهای بیگناه یا گناهکار هم بجان هم افتاده مانند  سگ‌ وگربه هر رو نعش تولید می‌کنند وبه گورستانها میفرستند.

    دیگر نامی از غایت ونهایت آرزو  زندگی در  جانی باقی نمانده آمروز حال دیگر بین خدا وحقیقت را نمیتوانی بیابی  هر دو‌گم شدند  آنکه  زورش بیشتر آست  دیگری را میکشد

    روز گذشته متجاوز از صد بار  گفتم که روانت شما  مهین خانم  ،‌شما چیزهاییرا در آدم‌های دیگر میبیند که چشم کور من از دید آنها محروم است حتی عینک هم نمیتواند   کمک کند ،

    روزی در مورد شخصی چنین کفت که  چاقو را تا دسته در شکم تو‌فرو‌میکند سپس انرا بیرون آورده پاک می‌کند ومیرود ،  آن روز چیزی نفهمیدم اما امروز درد آن چاقو تا اعماق وجودم  مرا به فغان وا داشته است ،

    مهم نیست  درد ترمیم میبا بد مقصر  نداشتن ثروت هنگفتی است که من ندارم بر جای بگذارم  ونگهاهداری وپذیرایی از من نیز  با این دستهای بسته کار مشکلی است  برایم سخت است که راه بروم درد تا اعماق وجودم را میسوزاند در حال حاضر در صد آن نیستم که  نوشته ای را بنویسم   تنها دردنامه ای است  که کمی از غم  مرا میکاهد  انهم در این برهه از زمان خوب گذشتگان ما جنگ را دیدند گرسنگی را چشیدند اوارگی ودر  بدری را نیز تحمل کردند  چرا ما نباید  مانند آنها باشیم ؟؟ 

    قانون نا نوشته طبیعت است گاهی با میلیونها دلار هم نخواهی توانست آن درد را تسکین دهی مگر آنکه قرصی قوی تر را بتو بدهند  تنهایی  تشنه ای و کامت خشک درد همه وجودت را فرا گرفته  حال اگر  صاحب ثروتی بودی  ده تا دست با لیوان های  آب وشربت به سویت  دراز میشدند اما  ته لیوان را سر میکشی تنها یک قطره دهان خشک ترا  نمدار میسازد باید بلند شوی  بلی درد را نیز با خودت به کنار یخچال ببر  دولا  سه لا  مهم نیست  خودت هستی وصدای ناله بی جواب تو ،

    نگاهی به بیرون بیاند از ردیف نعش  ها جسد ها آوا رگرانی که خانه هایشان را به زور ترک می‌کنند کودکان بیگناه گرسنه تشنه   مهم نیست  برای آنکه می‌تواند چاقو را فرو کند ویا تفنگ را روشن نماید این حرف‌ها خنده دار است  لیوان میان دست‌هایت  میلرزد هر آن ممکن است بر زمین بیفتی بنشین ، 

    نیمه شب است  اه آب خنک چه جانی  می‌دهد  به کام یک تشنه ،.

    دیگر نمیتوانی از گذشته ها بنویسی باید همهرا پاک کنی ذهنت را بکلی خالی کنی  وابدا بیاد نیاوری  که کی کجا وکی بوده ای .

    لنگان لنگان بسو ی تختخوابی می‌روم که با مهربانی مرا در آغوش میکشد تا روز موعود ،

    کارد را از درونم بیرون کشیدم انرا دور آن آنداختم  مرهم  دیگری روی آن گذاشتم   بگذار آنکه ترا  تنها  ولرزاند رها کرد با اژدهای درونیش پیکار کند مغلوب  خواهد شد چون قدرت روح ترا ندارد بدنی بیقواره و  نحیف و ضعیف است که لباس قهرمانی پوشیده  با صدای  آن لباس  خیال می‌کند قهرمان آست   بگذار در حال خود بماند  دیر یا زود او نیز نیمه شب تشنه وتنها خواهد ماند  ابن جبر طبیعت است ،  پایان 

    ثریا یازدهم نوامبر 2023 /  میلادی 🙊🙉