Author: Soraya

  • خاطرات وخطرات ۳

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    با رفتن او به رادیو، ‌آشناییش با خوانندگان تازه و رفتن رو بسوی شهرت کم کم فاصله تنها را کوتاه تر کرد. به خانه ما اما خبر رسید که چه نشسته اید این دختر زیبایتان با بک یهودی مطرب بیرون می‌رود! کتکها و سر زنش ها شروع شد و من بدون چادر وهمراه حق نداشتم جایی بروم. او در یکی از شهرهای زیارتی با خانواده اش میزیست. پدرش دکتر دارو ساز بود و چهار برادر و یک خواهر داشت.

    به هر روی خودم را به آن مکان زیارتی میرساندم تا بلکه او راببینم. اما حالا او‌ رفته بود به دنبال زنی تازه وارد خواننده ای که آهنگ‌های عربی و هندی و افغانی را با تحریرهای جابجا میخواند. لب نداشت و از طریق مداد لب برای خود لبان قلوه ای میساخت. چشمان کور مکورانه اش را سیاه می‌کرد پوست سفیدی داشت و أغوش گرم و لب بر لب وافور.

    همسرش او طلاق داده بود و او حالا آزادانه دست یار مرا گرفت و به شهرستانها برای کنسرت برد و به همراه خاله اش پله های شهرت را بسرعت بالا گرفت و من به امید دیدار یار کوچه های آشنا را میگشتم….. تا خبر دار شدم که او را بجرم فرار از سربازی به یک جزیره بد آب و ه‌وا فرستاده اند. او رفت و من دیگر داشتم فراموشش میکردم که روزی باز گشت. اما او دیگر آن نو جوان خجالتی دارالفنون نبود. منهم دیگر آن دختر گریز پا نبودم. دیگر نه سینما و نه کافه نادری برایم حسنی داشت و نه میلی داشتم.

    دیپلم خود را گرفته بودم و در انتظار سرنوشت. سر نوشتی که مرا به آبادان و بیمارستان بنیاد پرستاری انگلیس فرستاد تا وقتی که بوی نفت و هوای شرجی آبادان مرا دچار خفقان کرد. موقع برگشت در قطار تنها نبودم و پسرکی بور و ظاهرا روشنفکر به همراهم بودوکه بعد ها همسرم شد.

    ادامه دارد

  • ویرانی

    دامن ما نبود بی گهر اشگ شبی

    چشم بد دور که ما شرمنده احسان خودیم 

    لاله داغدلی شمع شبستان وجود

    مشعل افروخته از خیمه سوزان خودیم 

    هر که از حال من دلشده پرسید ، بگوی

    خوی گم کرده ای بنشسته به هجران خودیم 

    هر چه کم داد بما چرخ بجایش غم داد

    مات از طاقت و از رنج فراوان خودیم 

    گنج عشقیم و خراب دل ویرانه خویش

    بحر دردیم که موج خود و طوفان خودیم 

    چهارشنبه ” لب پرچین “

  • از آرشیو لب پرچین

    جمعه ۲۸ می ۲۰۰۴ | ۸ تیر ۱۳۸۳

    گفتن حقیقت امری الزامی نیست، اما ادعای حقیقت گوئی كردن و حقیقت را نگفتن گناهی است بخشش ناپذیر

    بر زنده باد گفتن این خلق خوش گر

    دل بر مبند كه یك تنه در سنگرت كنند

    گیرم ز دست چون تو، خیزد خیانتی

    خدمت مكن كه رنجه به سد كیفرت كنند

    فریدون توللی

  • انتظار

    انتظار سخت است، چشم به راه بودن و ندانستن کی وچه روزی به کدام مقصد خواهی رفت.

    بس که در بیمارستان‌ها زیر و رویم کرده اند بس که آمبولانس ها ضجه کنان راهی می جستند و من چه آرام چه سر خوش به این تابوت‌های متحرکت مینگریستم. یک روزی میترسیدم از کنار یکی از أنها بگذرم. حال در درونشن به اسباب بازی‌هایی بعنوان کمک های اولیه آویزان کرده اند چه بی تفاوت مینگرم. طبیعت خود راهگشای کاملی است.

    ماهها است که حمام نکرده ام و سرم را درست نشستم. ماههاست که همه بعنوان یک عنصر موقت بمن می‌نگرند. اما احساس من چیز دیگری است استخوان‌هایم همه بشکل اسکلتی بیر ون زده اند وچشمانم به گودی نشسته اما هنوز آرزوها در دل من موج میزند. در انتظار آخرین سوارم.

    امروز بیاد آن بشقاب فلزی بودم که در آن مسواک خمیر دندان ناخن شور وصابونم را قرار داده بودم. هر صبح زود به دور از چشم اهالی خانه به آب انبار میرفتم وبا آب خنکی که آنجا بود تن را صفا می دام وهمه پیکرم را تمیز میکردم استفاده از آب انبار قدغن بود. آن آب ذخیره برای غذا و روزهای اجباری که هنوز آب گل آلود در جویبارها روان نشد سهمیه میداد انبار شده بود. من همیشه صبح زود مانند دزدان خودم را به آب میزدم. حال با وفور آب دو حمام پاهای من بسته واز تکان خوردن عاجزم درون تخت همراه با پنج فرشته نگهبان ریز ‌درشت با بوهای مختلف عطرهای ارزان قیمت بد بو و…….. و عرق بدنشان باید سر کنم. مراتعویض کنند ملافه هارا عوض کنند واندکی زباله بعنوان غذا جلویم بگذارند.

    تاریکی کم کم بر روی جهان سایه می اندازد. با آمدن آن فاحشه بروی کار وقدرت گلو بالیستها کم کم همین چند خط را نخواهم توانست بر روی صفحه بیاورم. الان در تاریکی و‌ با پرده های کشیده مینویسم تا کی وچقدر انرا تنها خدا میداند.

    بتو فکر میکنم، اعلیخضرت، که در آخرین ساعات عمرت در غربتی نا تمام مرگ تنها بودی. منهم تنها خواهم بود. گذشته دیگر برایم وجود ندارد. هر گاه میخواهم در باره گذشته ها فکر کنم بخود میگویم (هفتاد سال گذشته). من هفتاد سال از عمر نازنینم را صرف زباله ها دانی های پر از زباله کردم. حال فرق ندارد.

    ادامه دارد ،،،،،،،،،

  • پایان

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا

    به پایت آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است .

    این دستگاه نیز ویران شد تنها روی آن مینویسم نه صدا دارد و نه آوایی .

    همسرم را طلاق گفتم تا در جوال توده ها بیارامد و خود بسوی دکتر جکیل و مستر هاید رفتم . بار یکصد و چهل نقش ذو‌نقش نداشت . به هوای تکه زمینی که من قسطی بنام پسرم در پشت تپه های الهیه برای آینده او خریده و هر ماه از حقوق کارمندی اقساط آن را میپرداختم . او ‌برادرش و یاران محضری اش همه زمینخوار بودند و سیری ناپذیر .‌ بین مشتی اثاثیه و زندگی و میان صفحات موسیقی به دنبال سند زمین بود و اصرار داشت نام فامیلی پسرم را تغییر دهم . زمین را پس دادم افسار‌ را صاف کردم و او را تشنه و حیران باقی گذاشتم . دیگر گفتگویی نیست . نزدیک به بیست و‌ پنج سال در کنار آن شیطان رجیم زیستم و سپس با دست خالی بدون دیناری ما را راها کرد به آغوش زنک و سایر فواحش پناه برد .

    امروز من تنها در انتظار عزرائیل هستم که با لباس رسمی وارد می‌شود یا بشکلی دیگر .

    خاکستر او سرگردان که نه باغچه ای نشسته نه آب او را پذیرا شد و نه خاک . گفتنی زیاد و اما اوقات کم است . و این نجابت و زیبایی سرزمین گل و ‌بلبل است که امروز ویرانه شده و آدمخواران عصر حجر مشغول خوردن گوشتهای قربانیان او هستند .

    عمرتان طولانی

  • تنها تویی

    همه شب در این امیدم

    که نسیم صبگاهی

    ز تو آورد پیامی

    روزهای متمادی است که بتو فکر میکنم. شابد میل دارم هرچه زودتر بتو‌ ملحق شوم. شاه شاهان، بزرگمرد زمان، کودکی خوبی نداشتم اما ترا داشتم. با بودنت ‌گویی به دیواری سنگی و پر قدرت تکیه داده ام.

    حال تنها شدم. سر زمینم از دست رفت. با رفتن تو در های بهشت بسته و دروازه جهنم باز شد. عده ای در آتش سوختند و عده ای نیمه مردان رو به فرار گذاشتند. شاها، روز گذشته تولد من بود، تولدی که سالها برایم بصورت طنز در آمده است و امروز شنیدم که زیباترین مرد جهان ما، آلن دلون، هم به جمع رفتگان پیوست.

    چشمانم درست نمی بینند با وجود عینک، و درد پا امان مرا بریده اما ادامه میدهم. چرا؟ نمی‌دانم. تو‌ آرام ‌آسوده بخواب ابدی فرو رفتی هر چه میگذرد نامت پر بها تر و افتخارآمیزتر جلوه میکند و آن که همسر تو بود لیاقت ترا نداشت.

    دیگر عرضی ندارم غیر از عشق تو که درسینه ام جای دارد و سر زمینی که بر باد رفت.

    ثریا . اسپانیا

  • سبزه زار

    پای دیوار بلند کاج ها

    در پناه از أفتاب گرم دشت

    آهوی چشمان او در سبزه زار چشم من میگشت

    سبزه زاری بود و رازی داشت

    و تا دیاری دور از چشم انداز بازی داشت

    برگ برگ قصه عشق ‌نیازی داشت

    تاک خشکیده بودم سر نهاده روی خاک

    جان گرفتم زیر بار آن نوازش ها

    هر رگ من سیم سازی شد با طنین خوش‌ترین آوازها

    فریدون مشیری

    تقدیم به زیباترین لبخند جهان

  • آغاز فصلی دیگر

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا

    رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

    چنان نماد ‌چنین هم نخواهد ماند

    فصل تازه رسید . بوی گلها ، بوی سبزه و دشت فراخ . باید بفکر لباسی دیگر بود . بوتیک های نامی حتما سز‌ون جدید را باز کرده اند . در میان بوی خوش عطرا ووووو باید کفش ها را پر انداخت ‌مانند بهار …

    بوی رانذ سالها در ربیتی مد پیچید و تمام شد انبو یر از لباسهای نپوشیده در این گنجه دارم و خود در انتظار خترکم هستم تا لیوانی آب و قرصی بمن بدهد .

    آن روزها چه شاد بودم و خیال میکردم که مالیات زندگی را به کائنات دادم حال بیحساب شدیم …

    یک پا در ایتالیا و یک‌ پا در انگلستان تنها از چند جا ییزارم و حتی فکر نمیکردم یکی اسپانیا بود‌ ….

  • رویای نیمه شب

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ،‌ اسپانیا
    ستم عشق تو هر چند کشيديم به جان

    ز آرزویت ننشستیم خدا میداند

    آنچه را که نیمه شب گذشته نوشتم تنها یک رویا بود نه مانند عشق میسیز کارسن به رالف کشیش احتیاج به رویا پروری داشتم دنبال بهانه میگشتم. مانند دختران تازه بالغ عشق را به سیخ کشیدم خوب پر بدک نبود. جوانی در من سر بلند کرده و به طغیانم واداشته چندان میلی به ترک دنیا ندارم اما به هر روی باید بروم ‌بقول سهراب سپهری کسی مرا صدا کرد. بدون کفش و کلاه و زیور آلات می‌روم.

    اما نمیتوانم منکر شوم که زیباترین لبخند جهان را تنها روی دهان او دیدم وتنها چیزی که از همه جوانی او بر جای مانده است.

    روزگاری انرژی بخش زندگیم بود. چشم امید به او دوخته بودم. اما ،،،،، نه ! او یک کاسب بود با قدرت پدر همسرش که در کار نفت است به خارج پرتاب شد. همسر خوبی هم دارد اما حرمسرای نیز همیشه باز و آن لحاف کرسی الکن هم ریاست آنرا بر عهده دارد. زندگی خصوصی او بخودش مربوط است. گاه گاهی زمزمه ای یا شعری بر زبانم مینشیند اما ناگهان بیاد میاورم که تا چه حد بی ادبانه رفتار کرد وهیچگاه او را نبخشیده ام …

    رویا ها مانند ابری تاریک از هم گریختند باز من ماندم و دردهای نیمه شب و آوای بی پایان عشق …

    اپریل بیست وششم دوهزارو بیست و چهار میلادی

  • آمد ….اما

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا

    همانند‌ بک سایه در آسمان ابری من هویدا شد . کرنشی کرد و رفت . رد پایش را گم کردم . شوری در من انداخت اما بخششی در کار نیست . من اصلا نمیدانم بخشیدن یعنی چه در قاموس من راستی و درستی همگام میروند و در زمانی که اشتباهی انجام دهم پوزش میخواهم . اما تو را هیچگاه نمی بخشم و فراموش می‌کنم .

     
    سپس از خودم پرسیدم اینهمه تقلا و دوندگی و جمع آوری عده ای کج وکوله به دور خود و عجله برای صحنه آرایی و دویدن ها برای چه بود ؟ امروز به کجا رسیدی و نامش چیست ؟ فرصت ها را از دست دادی ، آنهم فرصت های طلایی را . برگشتم او را دیدم . چه فرسوده و پیر شده ای جوان ، آن روژها بخیال خود زیر پای مرا می کشیدی تا اقرار کنم . دوستی من از نوع دیگری بود . حریر آب ندیده ، گوهری نایاب . اصولآ در برابر همه دوستانم یک رنگم ، اما متاسفانه تعداد بوقلمون صفتها هر روز بیشتر می‌شود و تازه می فهمی چه کلاه بزرگی بر سرست گذاشته اند . اینگونه هستم . بازی را بلد نیستم .نفسم را ویران می‌کنم .در من حقیقتی موج میزند که گمان نکنم دیگران صاحب چنین هدیه آسمانی باشند .
    این چند خط را در تاریکی نیمه شب و در کنار درد بی آمان مینویسم . نه در من خفته ای بیدار نشد و تکانی نخوردم . سایه ابری آمد و ‌رفت …
     
     
    بیست وششم اپریل 2024 میلادی ،،،،، وبس

  • بورژواهای شهرستانی ‌و ….؟

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا

    آخرین افکار

    تمام شب خواب از چشمانم میگریزد که چگونه اصالت وشرف خودم را به پای این چند علف هرزه مخلوطی از ته مانده خدمتکاران قاجار و آن دهاتی هایی که ناگهان به لوستر کریستال رسیدند .

    من تا کمر در خاک دشت کویر ریشه داشتم. مادری زیبا لبریز از شوق و شادمانی دشتی وسیع و نامی ناگهان در مقابل این قوم بخت برگشته که دست علی بابا وچهل دزد را از پشت بسته بودند احساس کمبود و کوچکی میکرذم . زنک پستتانهای بزرگی داشت که انهارا درون سینه بند لیدی‌مادلنیای قرار میداد . لبانش را قرمز می‌کرد . تخمه و سیگار هم تنقلات او بود . او توانسته بود رئیس دزدان را با خود همراه سازد و از اوارگی نجات پیدا کند . مادر من زنی زیبا بود با‌ موهای بلند روشن ، چشمانی به رنگ آسمان و چهار اسب که بقول خودش جوانانش بودند . مادرم زاده زرتشت بود ، بنا بر این چندان مجیز گوی این خلق نبود . اما نیمی از مواد غذایی شهر را تامین میکردد .حال پشیمانم از آنهمه فروتنی و اظهار ضعف در برابر این قوم چند گانه . علی بابا رئیس دزدان و تاراج را بین قوم گرسنه آش تقسیم کرد . زندان هم نرفت . مرتب یا مست بود یا خودش را به مستی میزد . گوشه ای میخوابید و سرش زیر آن پستان بزرگ آن زنک بود و …. اطرافین در عجب پیر زن جادوگر میتوانست زیر بالسً مردان مواد جادوگری بگذارد . جادوگری را به ظاهر از مادر خدمتکارش فرا گرفته بود .

    اه …. چقدر از خود بیزارم . در مقابل اینهمه ایستادگی دیگر تمام شدند بورژواهای شهرستانی جای خود را به شاگرد بنا و دوچرخه ساز دادند . فرهنگ ما تمام شد ریشه ها قطع شدند وما در آسمان غربت مانند یک ستاره سر گردان دور خود می چرخیم …. ولی خوب هر چه باشد از آنهمه کثافت به دوریم

    در نمازم خم ابروی تو با یار آمد

    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

    حافظ

  • خاطرات و خطرات – ۲

    ثریا ایراتمنش، لب پر چین،‌ اسپانیا

    دو روز بعد به هنگام تعطیلی مدرسه دیدم با یک‌ کت و شلوار تابستانی شیک و بوی ادوکلن گران قیمت جلو آمدی. دستم را گرفتی و از میان بقیه جدایم ساختی. کیف من لبریز از روزنامه های چلنگر و صدای مردم بود که بمن داده بودند تا بفروش برسانم. انها را از کیفم بیرون کشیدی و به درون سطل زباله انداختی. نامت داشت اوج میگرفت. خوشحال بودی که در رادیوی آن روزها یک ربعی را بتو داده بودند تا هر چهار شنبه در کنار بانو روحبخش سازی بزنی. سازت غمگین بود و لبریز از درد. ‌اکثرا از سیم زیر استفاده می‌کردی و دستگاه شور برایت حال بهتری داشت. آن روزها من این چیز ها را نمیدانستم. بیاد ساز پدرم در کنار زخمه تو خون میکریستم.

    آن شب به تماشای فیلم فارسی بانو دلکش بنام مادر رفتیم ومن چقدر گریستم. تو دستهای یخ کرده مرا میان دستان گرم و پر محبتت نگاه داشتی و برای شام مرا به کافه نادری بردی تا جوجه کباب بخوریم، غذاییکه تا آن روز نه دیده بودم و نه طمع آن را چشیده بودم. در خانه عیالواری ناپدری و در سفره ای که روی زمین پخش می‌شد خبری از کارد و چنگال نبود. همیشه خورش و پلو، أبگوشت و کشک بادمجان وبرنج که خیلی با احتیاط انرا میخوردیم تا همه اهالی گرسنه سیر شوند. سالی یکبار هم جشن آلبالو پلو داشتیم و همه نگاه من به ته قاب می خزید، که آیا برای منهم‌چیزی میماند. دسر هم هر یک خیار داشتیم، و چای. همه اشرافیت خاندان شاهزاده همین بود.

    حال من مانده بودم که چگونه باید تکه های سرخ شده مرغ را با طعم و عطر پوی و سیب ژمینی سرخ کرده و سبزیجات کنار آن بخورم. با دست لقمه ای در دهانم گذاشتی ….آه چه مزه خوشی داشت. صفای باغ، دیدار مردم غیر چادری و شیک، میزهای تمیز و پشت بند یک لیوان بستنی… بدرک‌ بگذار بخورم شاید آخرین باشد.

    اما این شروع ماجرا بود….؛

    بقیه دارد

  • خاطرات و خطرات

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین،‌ اسپانیا

    نیمه شب بود، شاید ساعت به چهار صح منتهی می‌شد که بالای سرم ایستاده بودی و مرا از خواب بیدار کردی. غرق خون بودم.

    چشمانم را هم گذاشتم و به گذشته سفر کردم. گذشته ای که تنها یک نفر بود نه بیشتر، همچنان ساز در دست و امروز تو در انسوی زمان زیر خروارها خاک خفته ای. و ما را در این سرزمین بیگانه به تلی از خاکستر تبدیل میکنند. ارواح هم دیگر خسته شده اند و دیگر نمی توانیم در باغ کافه نادری جوجه کباب و بستنی بخوریم. همه چیز دود شد و به هوا رفت. تو‌رفتی. من رفتنی ام. هرچه بود رفت.

    یک بار ترا در خانه دوستی دیدم. من چندان توجی به آن جمعیت نداشتم. مشغول نوشیدن چای مادر دوستم بودم.

    طرف عصر جمعه بود که کتاب‌هایم را جمع کردم تا بخانه روم ناگهان چشمم به خط ‌شعر زیبایی افتاد که با طرحی زیبا نوشته بود:

    دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم

    تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم

    چشمم را به جمعیت دوختم. همه پسران هنرکده هنرهای نمایشی بودند و یا دوبلور. این ذوق در کدام یک بود؟ هنوز هم مطمئن نیستم کار کدام یک از آن جوانان نو رسته و بیگناه بود که کم کم به گناه آلوده شدند، منقل بساط ‌و ساز و ضربی و ………..

    بقیه دارد

  • ایران من ، ایران ما ؟

    ثریا ایرانمنش ،‌ لب پرچین ، اسپانیا

    سرزمینی که دانته انرا در کمدی الهی بعنوان برزخ توصیف کرد از آن دوی دیگر – بهشت و جهنم – دردناک‌تر است.

    زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است

    خوش میرود اما ره مقصود نه این است

    روانت شاد شاهنشاها که همه چیز را قبل از مرگ پیش بینی کردی و گفتی و ‌نوشتی که این جماعت برای ویران مملک ایران آمده اند و همه خندیدند. امروز دیگر کسی عرق وطن پرستی ندارد عده ای از ریشه کنده شده در باغچه هسایه ها نشسته اند و روزی هم مانند علف هرزه انها را از باغچه بی برکتشان بیرون میکشند.

    از آن سوی پرده به همراه فرشتگان دعا کن که …. ایران باقی بماند. ما آنجا ریشه داریم. شلغم کاشتیم‌ درخت به کاشتیم. در سرای بیکسی فقط ماسه میکاریم و آب درو میکنیم.

    آنهایی که میل داشتن هر چه زودتر به دریا برسند رسیدند، حال در چه حالی هستند؟ مشتی آواره بیوطن که همه جا انها را بیگانه می نامند. چه خوب که من پله های آخر را طی می‌کنم، لرزان و ‌سرگردان به همراه یکدختر بچه بعنوان پرستار !!

    روانت شاد شاهنشاه ابدی و ازلی، روانت شاد.

    برای سرزمینمان دعا کن …

    پایان 15/ 04/ 2024 میلادی

  • یک یادداشت کوچک

    ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا
    دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلاخیزد ….

    من به این سکوت و تنهایی بد جوری دلبسته ام. برایم پرستاری فرستاده اند که تنها مونس گفتگوی من است نه بیشتر. سعی دارم بیشتر کارهایم را خودم انجام دهم، با کمک عصا. بچه ها هر دو تن بیمارند. تنها دختر کوچکم هست که بیشتر وقتش را صرف من و بیماری و داروهای من میکند.

    گویا جنگ زرگری بین اسراییل و ایران شروع شده و سر انجام اسراییل موفق خواهد شد فلسطینی ها را به کنار پدر بی شرمشان بنشاند، نیمی را افغان‌های گوناگون گرفته آند و نیم دیگر لابد تقدیم دولت تروریست فلسطین خواهد شد. دنیای غریبی است نازنین ….

    دیگر به بیماری و تنهایی خود خو‌گرفته ام و هرچه زباله در درون و افکارم بود همه را بالا آوردم. حال راحت هستم. مانند یک حلزون در لاک خودم به دریای پر طلاطم زندگی می نگرم. دیگر احتیاج به این دنیا و مردمش ندارم. خودم هستم. دیگر به رویا فرو نمی روم و از رویاهای کاغذی مدد نمی گیرم.

    دوستان را یک به یک امتحان کردم، همان بند کیفم که آنها قربانی بودند بند کیف بسته شد…

    حال حقوقم بین نوه هایم پخش می‌شود. درون گنجه نمی دانم چند دست لباس دارم و دیگر جواهری را بخود نمی آویزم. این همان تنهایی همیشگی من بود.

    بیاد پدرم بودم. شبی مردی هراسان بخانه ما آمد و گفت ملاها آمدند سازت را پنهان کن رضا شاه هم رفت.
    پدرم‌ در جواب گفت : میدانم، شب گذشته بر حسب تصادف در مغازه یکی از دوستان او تریاک کشیدیم. او نمی دانست که من او را شناخته ام، و‌ قبل از رفتن پنج تومان بمن هدیه داد. حال آنرا قاب گرفته ام. بعد از این هرچه اسکناس داشته باشم درون همان قاب میگذارم.

    از راه بندر عباس به تبعید گاهش میرفت. مرد بزرگی بود، بی نظیر بود. افسوس …..

    ،،،،،،،
    حال هیچکدام نیستند. نه آن قاب، نه اسکناس پنج تومانی و نه رضا شاهی که مملکت را از دست مشتی دیوانه بیرون بکشد. و ما در حسرت زندگی دوباره جان خواهیم داد. همه چشمانمان را به پشت دوخته ایم از جلو رفتن بیزاریم و به آینده نگاه کردن را فراموش کردیم. خدا را شکر گذارم که هنوز عقل ومنطق خود را دارم و دیگر هیچ ….

    پایان

    ه14/04/ 2024 میلادی
  • داریوش رفیعی

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا

    بیاد یگانه دوست و همشهری خانواده شادروان داریوش رفیعی

    تازه از بم رسیده بود . سر شب هر دو نفر سرشان با آن ساز لکنتوی پدرم گرم بود . پدرم گاهی دست به ساز میبرد . او را مطرب و ‌رقاص خطاب می‌کردند . اما اسداله خالقی که با همسرش در همان کوچه میزیست به او احترام می گذاشتند . پدرم ‌و داریوش هنوز جوان بودند . آنقدر شبیه هم بودند گویی دوقلو‌هستند . اما چهره داریوش کشیده تر وجوانتر بنظر میرسید .

    آهسته وارد اطاق شدم و در سینه دیوار ایستادم . کم کم خودم را رختخوابها که بر دیوار تکیه داشتند میرساندم تا بخوابم هوای اطاق گرم ومطبوع بود و منقل .

    ورشوی پر آتش با دو قوری و آتش سرخ ، بوی عطر مردان و بوی غذا همه مرا به مستی ‌و خواب دعوت می‌کرد .آن دو سرشان گرم بو د و مرا نمی دیدند . بعلاوه آنقدر ریز و کوچک بودم که زیر دست و پایشان گم میشدم اه ،،، چه کیفی داشت من در لابلای رختخوتابها بخواب میرفتم .

    داریوش می گفت : از تهران دعوت شدم تا بروم در رادیو بخوانم . ساز از دست پدرم بر زمین افتاد . بلند شد قری بخود داد و گفت اما مواظب خودت باش .

    زمزمه ساز بلند شد و صدای گرفته ‌خسته بیمار داریوش

    رختخواب مرا مستانه بنداز

    طبیب دردم
    تو پیچ پیچ ره میخانه بنداز
    طبیب دردم نازنینم ، مه جبینم
    بخوابم بلکه در خوابت ببینم

    او درد میکشید . روحش خسته بود ‌. سرانجام دو روز بعد رفت. کار پدرم شده بود موج عوض کردن رادیو بلکه صدای گرم و مهربان دوست رابشنود . مردی با صدای نکره میگفت اینجا رادیو برلین است . موج عوض می‌شد اینجا مسکو .‌ موج عوض میش اینجا صربستان . سر انجام با کمک آقای خالقی صدایی از آن ته بلند شد …اینجا تهران است. و روی همان موج ماند تا داریوش آمد زنده تر براق تر و در وصف یک زهره نامرئی میخواند . ‌اکثرا میدانستند زهره زنی متمول همسر یک بزرگ زاده و نام اصلی او چیز دیگری بود . به داریوش عشق داشت . برایش لباسهای گرانبها و ساعت طلا میخرید . یک زن معروفه موطلایی هم در این وسط خود را بالا و پایین میانداخت ، اما زهره چیز دیگری بود . اعتیاد داریوش هر روز بدتر میشد. پدر من سرطان گرفت برای دیدار داریوش آمد تهران اما او را نیافت و دریک نیمه شب تاریک محرم از دنیا رفت . من عزا دار پدر بودم که عشق آمد …… آن زمان تازه سیزده سال را تمام کرده بودم و مادر بخانه مرد دیگری رفته بود ،چون زن تنها نمیتوانست زندگی کند ؟؟!

  • مستی ها

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ساعت 16/16

    خودم را به زحمت به اشپزخانه رساندم . گرسنه بودم . دخترم خوراک مرغ پخته بود . ان را پیش کشیدم نیم سرد ‌نیمه گرم خوردم .از گرسنگی میلرزیدم . سردم بود. نشستن برایم دردناک بود .

    اه زندگی با همه رنج‌ها دردها از تاز تو لبریز . کفره شرابخواری هار نیز نمیدهد میان مستان همیشه هوشیاری اما دلم برای یک مستی تنگ شده شراب خار شیراز وسر به کوهها بگذارم واوازم را سر دهم ، نوایی از نوای دلکش ،،،،اما کمی دیر است و یا شاید دیر باشد ویا شاید من دوباره در یک شب طوفانی وپر طلاطم از جای برخاستم .

    در جمع میخواران زیاد بودم و زیاد نشستم . خیلی ها سعی کردند مرا مست کنند اما حریف زیتون‌ها و خیار شورها و ‌ماست نبودند ! من قبلا انها را ته بندی میکردم . کات کبود جلوی اثر الکل را میگرفت . نهایت آنکه گریه میکردم ، برای جوانی از دست رفته و آن انرژی که بر قله توچال رفته بود . حال دو پله رابه سختی می‌توانم بالا بروم . مجبورم از صندلی چرخدار استفاده کنم با عمل کلیه گویی پا ها و کمرم را نیز از دست دادم .

    نیروی جوانی در من بیداد می‌کند اما راهها بسته اند . برای شما مجانی مینویسم و مجانی ارائه میدهم ، شاید در میان این کلمات مرا یافتید . با آدم‌های دیگر کاری ندارم یعنی دیگر کسی نمانده . اگر هم رد پایی از خود باقی گذاشته باشند چندان قابل نیستند که در باره آنها چیزی حتی از روی مهربانی بنویسم .

    من هستم و قبیله کوچکم که با زحمت درست کردم و همه به دنبال سرنوشت خویش رفتند . وظیفه ام را خوب انجام دادم . اندام بلند نوه هایم که هرکدام روی یک نیمکت دانشگاه نشسته اند و از راه دور بمن پیام می‌دهند انرژی زاست و مرا پر می‌کند زحمات پسر ‌و دخترانم که خسته و ‌مرده از کار روزانه برگشته از من پدذیرایی می‌کنند و خورده فرمایشات مرا مو به مو اجرا می‌کند جای شکر دارد . دستهایم برای شکر گذرای همیشه رو به أسمان است ‌و دعای خیرم به دنبال آنها ،

    چند ماه قا که !!!! اما من زنده ماندم زنده به عشق عکسهای انارمیان . دستان لرزانم بمن میگفتند بتو محتاجیم که بودند و من هم به آنها محتاج بودم و هستم .

    عشق معجزه می‌کند . چهره شیرین و دوست داشتنی نوه ده ساله ام برایم کافی است و اینکه پدرش بمن اطمینان می‌دهد که من هستم ما هستیم و خدا هم هست آنگاه احساس می‌کنم که در لابلای یک پتوی گرم لبریز از عشق میغلطم.

    من زنده ماندم معلوم نیست کی و چه موقع باید به غم سلام بگویم اما تا آن روز همچنان به می ناب و عشق شیراز میاندیشم …. میاندیشم پایان 4/4/

  • سهم من این بود؟

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    تا توانستم ندانستم چه بود

    چونکه دانستم توانستم نبود

    …..چه سود ؟

    عید آمد و آهسته از کنار من رفت و سیزدهم نیز من بیخبر بودم. روزها را گم کرده ام. برایم شب و روزفرقی ندارد. با رفتن آن دوست و همراه چندین ساله گویی من نیز با او رفتم.

    چه شیک و آراسته از او تجلیل کردند. در یک هتل برایش یادبود گذاشتند ‌روز سوزاندن او نیز عده زیادی جمع بودند. سالن ها غرق گل بود. خوب زیست انسانی زیست انسانی هم رفت. کلامی از الفاظ بیگانه دعایی نبود. هرچه بود تعریف و تمجید ‌اشک چشمان یاران و فادارش بود.

    ناگهان احساس کردم دیگر هیچکس در این دنیا نمانده و من تنها هستم به همراه گله کوچکم و … خوب آلبته چند صد کفتار.

    روزهایم در تختخواب میگذرد. به تماشای زباله دانی فضای مجازی هر معروفه و دزد و قاتلی امروز در صف گذشتگان و بزرگان نشسته. همه چیز ذات اصلی خود را از دست داده است شاید او آخرین بازمانده یک نسل نجیب و اصیل بود. همه در سوگ آنچه را که داشت میرفت میگریستند.

    من نبودم ولی پسر و نوه ام دعوت شدند و سپس فیلم مراسم را دخترش برایم فرستاد به راستی شاهدخت ما بودی.‌از آنروز کمر من شکست. دو نیم شدم. حال به سختی روی پاهایم می ایستم. سعی دارم انرژی از دست رفته را دوباره به دست بیارم.

    فرق است بین گلها، فرق است بین انسانها، فرق است بین حیوانات. فرق است بین آنها که بتو گفتند دوستت دارم.

    سعی دارم حداقل از باقیمانده شعور خود استفاده کنم و گاهی بنویسم تا فراموشم نشود. انسانی هستم که تنها با دیوارهای سپید کچلی سخن می‌گوید. ‌خاطرات شیرینش را نشخوار می‌کند. به شیراز می‌رود. عینک یادگاری شیراز او زیر چرخ ماشین چند زن معلوم الحال تازه به دوران رسیده در همین کنج دهکده له می‌شود ‌آنها قهقه سر می‌دهند. من لبریز از تحملم لبریز از مهرم. ‌باز هم مبارزه می‌کنم با اجنه های اطرافم / چهارم اپریل ۲۰۲۴

  • سیزدهم فروردین

    ثریا ایرانمنش. لب پر چین, اسپانیا

    فرا رسیدن روز طبیعت و سیزدهم را به همه دلدادگان فرهنگ ایرانی تهنیت میگویم.

    خودم در تختخوابم دراز کشیدم و آن مسافر عزیز هرساله ام بمنزل خود باز گشت. سبزه ما را نیز درون یک کیسه نایلون به دست زباله دان شهر داری سپرد تا سال آینده اگر من زنده ماندم زباله تر از این سالها بگذرد. خلایق هرچه لایق.

    آخرین سیزده بدر ما در وطن در هتل واریان سد کرج گذشت همراه با آش رشته ‌قایق سواری روی دریاچه سد. امروز اثری از آن دریاچه نیست. گرگهای گرسنه وحشی آب آن را نیز بالا کشیدند و سد خشک شد. آبی شور و ناگوار حاوی جنازه ها در لوله کشی شهر جاری شد ‌جنازه خوران انرا مینوشند ‌دلخوش دارند که چی؟؟؟ چی دارند هیچ تکبیر دارند بی تدبیر مشتی آدمخوار بر آن سرزمین حاکمند پرسم جدید آدمخواری را نیز بنا نهاده اند مهم نیست. اینجا پس از هفته ها باران خورشید ناگهان درخشید ومژده داد که:

    دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

    و دل همچنان میسوزد. لابد در کودکی کار بدی انجام دادم ؟؟! کسی چه میداند.

    او رفت دو هفته کمکم بود همراهم بود هم زبانم بود. حال زبانم بسته شد ‌باید با زبان دیگری با اهل خانه گفتگو‌کنم. آنها آن دردی که درون سینه مرا میگدازد نمیشناسند. خانه و همسر خود را ارج میگذارند و من…؟! پرستاری سالخورده که کارم تمام شده و باید محل خدمت را ترک کنم! در انتظار کالسکه طلایی با دو اسب سفید هستم.

    خدا حافظ. اولین و آخرین امید من سفری بی خطر باد.

    پایان اول آوریل 2024 میلادی