انتظار سخت است، چشم به راه بودن و ندانستن کی وچه روزی به کدام مقصد خواهی رفت.
بس که در بیمارستانها زیر و رویم کرده اند بس که آمبولانس ها ضجه کنان راهی می جستند و من چه آرام چه سر خوش به این تابوتهای متحرکت مینگریستم. یک روزی میترسیدم از کنار یکی از أنها بگذرم. حال در درونشن به اسباب بازیهایی بعنوان کمک های اولیه آویزان کرده اند چه بی تفاوت مینگرم. طبیعت خود راهگشای کاملی است.
ماهها است که حمام نکرده ام و سرم را درست نشستم. ماههاست که همه بعنوان یک عنصر موقت بمن مینگرند. اما احساس من چیز دیگری است استخوانهایم همه بشکل اسکلتی بیر ون زده اند وچشمانم به گودی نشسته اما هنوز آرزوها در دل من موج میزند. در انتظار آخرین سوارم.
امروز بیاد آن بشقاب فلزی بودم که در آن مسواک خمیر دندان ناخن شور وصابونم را قرار داده بودم. هر صبح زود به دور از چشم اهالی خانه به آب انبار میرفتم وبا آب خنکی که آنجا بود تن را صفا می دام وهمه پیکرم را تمیز میکردم استفاده از آب انبار قدغن بود. آن آب ذخیره برای غذا و روزهای اجباری که هنوز آب گل آلود در جویبارها روان نشد سهمیه میداد انبار شده بود. من همیشه صبح زود مانند دزدان خودم را به آب میزدم. حال با وفور آب دو حمام پاهای من بسته واز تکان خوردن عاجزم درون تخت همراه با پنج فرشته نگهبان ریز درشت با بوهای مختلف عطرهای ارزان قیمت بد بو و…….. و عرق بدنشان باید سر کنم. مراتعویض کنند ملافه هارا عوض کنند واندکی زباله بعنوان غذا جلویم بگذارند.
تاریکی کم کم بر روی جهان سایه می اندازد. با آمدن آن فاحشه بروی کار وقدرت گلو بالیستها کم کم همین چند خط را نخواهم توانست بر روی صفحه بیاورم. الان در تاریکی و با پرده های کشیده مینویسم تا کی وچقدر انرا تنها خدا میداند.
بتو فکر میکنم، اعلیخضرت، که در آخرین ساعات عمرت در غربتی نا تمام مرگ تنها بودی. منهم تنها خواهم بود. گذشته دیگر برایم وجود ندارد. هر گاه میخواهم در باره گذشته ها فکر کنم بخود میگویم (هفتاد سال گذشته). من هفتاد سال از عمر نازنینم را صرف زباله ها دانی های پر از زباله کردم. حال فرق ندارد.
ادامه دارد ،،،،،،،،،

Leave a comment