تنها تویی

همه شب در این امیدم

که نسیم صبگاهی

ز تو آورد پیامی

روزهای متمادی است که بتو فکر میکنم. شابد میل دارم هرچه زودتر بتو‌ ملحق شوم. شاه شاهان، بزرگمرد زمان، کودکی خوبی نداشتم اما ترا داشتم. با بودنت ‌گویی به دیواری سنگی و پر قدرت تکیه داده ام.

حال تنها شدم. سر زمینم از دست رفت. با رفتن تو در های بهشت بسته و دروازه جهنم باز شد. عده ای در آتش سوختند و عده ای نیمه مردان رو به فرار گذاشتند. شاها، روز گذشته تولد من بود، تولدی که سالها برایم بصورت طنز در آمده است و امروز شنیدم که زیباترین مرد جهان ما، آلن دلون، هم به جمع رفتگان پیوست.

چشمانم درست نمی بینند با وجود عینک، و درد پا امان مرا بریده اما ادامه میدهم. چرا؟ نمی‌دانم. تو‌ آرام ‌آسوده بخواب ابدی فرو رفتی هر چه میگذرد نامت پر بها تر و افتخارآمیزتر جلوه میکند و آن که همسر تو بود لیاقت ترا نداشت.

دیگر عرضی ندارم غیر از عشق تو که درسینه ام جای دارد و سر زمینی که بر باد رفت.

ثریا . اسپانیا

Comments

Leave a comment

Soraya avatar