همانند بک سایه در آسمان ابری من هویدا شد . کرنشی کرد و رفت . رد پایش را گم کردم . شوری در من انداخت اما بخششی در کار نیست . من اصلا نمیدانم بخشیدن یعنی چه در قاموس من راستی و درستی همگام میروند و در زمانی که اشتباهی انجام دهم پوزش میخواهم . اما تو را هیچگاه نمی بخشم و فراموش میکنم .
سپس از خودم پرسیدم اینهمه تقلا و دوندگی و جمع آوری عده ای کج وکوله به دور خود و عجله برای صحنه آرایی و دویدن ها برای چه بود ؟ امروز به کجا رسیدی و نامش چیست ؟ فرصت ها را از دست دادی ، آنهم فرصت های طلایی را . برگشتم او را دیدم . چه فرسوده و پیر شده ای جوان ، آن روژها بخیال خود زیر پای مرا می کشیدی تا اقرار کنم . دوستی من از نوع دیگری بود . حریر آب ندیده ، گوهری نایاب . اصولآ در برابر همه دوستانم یک رنگم ، اما متاسفانه تعداد بوقلمون صفتها هر روز بیشتر میشود و تازه می فهمی چه کلاه بزرگی بر سرست گذاشته اند . اینگونه هستم . بازی را بلد نیستم .نفسم را ویران میکنم .در من حقیقتی موج میزند که گمان نکنم دیگران صاحب چنین هدیه آسمانی باشند .
این چند خط را در تاریکی نیمه شب و در کنار درد بی آمان مینویسم . نه در من خفته ای بیدار نشد و تکانی نخوردم . سایه ابری آمد و رفت …
بیست وششم اپریل 2024 میلادی ،،،،، وبس


Leave a comment