خاطرات و خطرات – ۲

ثریا ایراتمنش، لب پر چین،‌ اسپانیا

دو روز بعد به هنگام تعطیلی مدرسه دیدم با یک‌ کت و شلوار تابستانی شیک و بوی ادوکلن گران قیمت جلو آمدی. دستم را گرفتی و از میان بقیه جدایم ساختی. کیف من لبریز از روزنامه های چلنگر و صدای مردم بود که بمن داده بودند تا بفروش برسانم. انها را از کیفم بیرون کشیدی و به درون سطل زباله انداختی. نامت داشت اوج میگرفت. خوشحال بودی که در رادیوی آن روزها یک ربعی را بتو داده بودند تا هر چهار شنبه در کنار بانو روحبخش سازی بزنی. سازت غمگین بود و لبریز از درد. ‌اکثرا از سیم زیر استفاده می‌کردی و دستگاه شور برایت حال بهتری داشت. آن روزها من این چیز ها را نمیدانستم. بیاد ساز پدرم در کنار زخمه تو خون میکریستم.

آن شب به تماشای فیلم فارسی بانو دلکش بنام مادر رفتیم ومن چقدر گریستم. تو دستهای یخ کرده مرا میان دستان گرم و پر محبتت نگاه داشتی و برای شام مرا به کافه نادری بردی تا جوجه کباب بخوریم، غذاییکه تا آن روز نه دیده بودم و نه طمع آن را چشیده بودم. در خانه عیالواری ناپدری و در سفره ای که روی زمین پخش می‌شد خبری از کارد و چنگال نبود. همیشه خورش و پلو، أبگوشت و کشک بادمجان وبرنج که خیلی با احتیاط انرا میخوردیم تا همه اهالی گرسنه سیر شوند. سالی یکبار هم جشن آلبالو پلو داشتیم و همه نگاه من به ته قاب می خزید، که آیا برای منهم‌چیزی میماند. دسر هم هر یک خیار داشتیم، و چای. همه اشرافیت خاندان شاهزاده همین بود.

حال من مانده بودم که چگونه باید تکه های سرخ شده مرغ را با طعم و عطر پوی و سیب ژمینی سرخ کرده و سبزیجات کنار آن بخورم. با دست لقمه ای در دهانم گذاشتی ….آه چه مزه خوشی داشت. صفای باغ، دیدار مردم غیر چادری و شیک، میزهای تمیز و پشت بند یک لیوان بستنی… بدرک‌ بگذار بخورم شاید آخرین باشد.

اما این شروع ماجرا بود….؛

بقیه دارد

Comments

Leave a comment

Soraya avatar