خاطرات و خطرات

ثریا ایرانمنش، لب پرچین،‌ اسپانیا

نیمه شب بود، شاید ساعت به چهار صح منتهی می‌شد که بالای سرم ایستاده بودی و مرا از خواب بیدار کردی. غرق خون بودم.

چشمانم را هم گذاشتم و به گذشته سفر کردم. گذشته ای که تنها یک نفر بود نه بیشتر، همچنان ساز در دست و امروز تو در انسوی زمان زیر خروارها خاک خفته ای. و ما را در این سرزمین بیگانه به تلی از خاکستر تبدیل میکنند. ارواح هم دیگر خسته شده اند و دیگر نمی توانیم در باغ کافه نادری جوجه کباب و بستنی بخوریم. همه چیز دود شد و به هوا رفت. تو‌رفتی. من رفتنی ام. هرچه بود رفت.

یک بار ترا در خانه دوستی دیدم. من چندان توجی به آن جمعیت نداشتم. مشغول نوشیدن چای مادر دوستم بودم.

طرف عصر جمعه بود که کتاب‌هایم را جمع کردم تا بخانه روم ناگهان چشمم به خط ‌شعر زیبایی افتاد که با طرحی زیبا نوشته بود:

دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم

تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم

چشمم را به جمعیت دوختم. همه پسران هنرکده هنرهای نمایشی بودند و یا دوبلور. این ذوق در کدام یک بود؟ هنوز هم مطمئن نیستم کار کدام یک از آن جوانان نو رسته و بیگناه بود که کم کم به گناه آلوده شدند، منقل بساط ‌و ساز و ضربی و ………..

بقیه دارد

Comments

Leave a comment

Soraya avatar