یک یادداشت کوچک

ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلاخیزد ….

من به این سکوت و تنهایی بد جوری دلبسته ام. برایم پرستاری فرستاده اند که تنها مونس گفتگوی من است نه بیشتر. سعی دارم بیشتر کارهایم را خودم انجام دهم، با کمک عصا. بچه ها هر دو تن بیمارند. تنها دختر کوچکم هست که بیشتر وقتش را صرف من و بیماری و داروهای من میکند.

گویا جنگ زرگری بین اسراییل و ایران شروع شده و سر انجام اسراییل موفق خواهد شد فلسطینی ها را به کنار پدر بی شرمشان بنشاند، نیمی را افغان‌های گوناگون گرفته آند و نیم دیگر لابد تقدیم دولت تروریست فلسطین خواهد شد. دنیای غریبی است نازنین ….

دیگر به بیماری و تنهایی خود خو‌گرفته ام و هرچه زباله در درون و افکارم بود همه را بالا آوردم. حال راحت هستم. مانند یک حلزون در لاک خودم به دریای پر طلاطم زندگی می نگرم. دیگر احتیاج به این دنیا و مردمش ندارم. خودم هستم. دیگر به رویا فرو نمی روم و از رویاهای کاغذی مدد نمی گیرم.

دوستان را یک به یک امتحان کردم، همان بند کیفم که آنها قربانی بودند بند کیف بسته شد…

حال حقوقم بین نوه هایم پخش می‌شود. درون گنجه نمی دانم چند دست لباس دارم و دیگر جواهری را بخود نمی آویزم. این همان تنهایی همیشگی من بود.

بیاد پدرم بودم. شبی مردی هراسان بخانه ما آمد و گفت ملاها آمدند سازت را پنهان کن رضا شاه هم رفت.
پدرم‌ در جواب گفت : میدانم، شب گذشته بر حسب تصادف در مغازه یکی از دوستان او تریاک کشیدیم. او نمی دانست که من او را شناخته ام، و‌ قبل از رفتن پنج تومان بمن هدیه داد. حال آنرا قاب گرفته ام. بعد از این هرچه اسکناس داشته باشم درون همان قاب میگذارم.

از راه بندر عباس به تبعید گاهش میرفت. مرد بزرگی بود، بی نظیر بود. افسوس …..

،،،،،،،
حال هیچکدام نیستند. نه آن قاب، نه اسکناس پنج تومانی و نه رضا شاهی که مملکت را از دست مشتی دیوانه بیرون بکشد. و ما در حسرت زندگی دوباره جان خواهیم داد. همه چشمانمان را به پشت دوخته ایم از جلو رفتن بیزاریم و به آینده نگاه کردن را فراموش کردیم. خدا را شکر گذارم که هنوز عقل ومنطق خود را دارم و دیگر هیچ ….

پایان

ه14/04/ 2024 میلادی

Comments

Leave a comment

Soraya avatar