خانه نبود، زندانی بود با دیوارهای بلند، اطاقهای تو در تو و دکوراسیونی تهوع اور. تو خوشبختی. خوشا بحالت نه من در مواقع خاص روحی دچار بیماری خواب میشوم ومیخوابم.
از ناهار و رستوران چیزی نمینویسم. رسم این جماعت است. حتی لیوان شراب هم نتوانست مرا از آن حالت بیزاری رخوت پوک بیرون بکشد. دشت وسیع با در ختان خشک شده بی آب، زمین های رها شده، خانه ها هر یک بشکلی عجیب.
اه زندگی با همین اطاق بالای تپه حد اقل از آنهمه همسایه فضول و راهروهای تاریک زندان مانند خبری نبود . این روستایان این مردان ده بد جوری به تاریکی ها خو گرفته اند و بر عکس ارامنه که در کشور ما در سوراخها واپارتماتمانها رو عرق فروشی ها زندگی میکردند در این سر زمین ارباب شدند در خانه هاوباغها بسر می برند شغلشان هم نا معلوم ،،،،، بهر روی دلم گرفت. گویی یک روز تمام در زندان سکندر بودم. خسته بر گشتم و یک سره به تختخواب رفیق همیشگی پناه بردم ! شاید دیگران از داشتن زندان تاریک خوشحال باشند، آما بر من دیدار یکبار کافی بود، کوچه های تنگ، همسایه های فضول و … بماند ، زندگی از تو بیزارم با همه هستی از تو بیزارم،!


Leave a comment