ثریا ایرانمنش . لب پر چین . اسپانیا .
بابا بیا بابا بیا، مردی ز کرمان آمده ….،.، بقیه اش بماند.
چرا کرمان؟ چرا داعش هوس کرد کرمان و مردم بی پناه آنجا را نابود کند؟! قاتلی آزمیان برخاسته قهرمان شده و مرده و زنده آش قربانی میگیرد.
کرمان شهر فراموش شده، شهری که با مردم ساده دلش که کشک و کدو میساختند. شبها روی بام های کاه گلی را آب پاشی میکردند و رختخوابهایشان را پهن میکردند و چشم به ستارگانی میدوختند که گویی مانند جرقه پایین میریزند. بچه ها دستهایشان را بلند میکردند تا ستارگان را بچنینند. هر کسی برای خود ستاره ای داشت.
کرمان تنها یک خیابان آسفالت شده داشت، تنها یک گاراژ مسافربری با دو اتوبوس. شهر دو قسمت شده بود. نیم بیشتر آن را گروه مافیایی «شیخی ها» برای خود ضبط کرده بودند. باغ سلسبیل بهشت روی زمین بود.
در شهر خاک گرفته تنها صدای آب جویباری های گلی میامد. رفت و آمد درشکه های خصوصی و آب خوردن را انبار گنجعلی خان تامین میکرد. سقاها با مشکهای چرمی به در خانه ها آب میرساندند. .خانه ما خارج از شهر بود جایی که تازه جاده خاکی ساخته بودند و ثروتمند ترین فرد آنجا اولین خانه را خریده بود. و ماه هم روبروی باغ بزرگ ایشان باغچه ای داشتیم، لبریزاز صفای طبیعت. مردمی ساده دل، مهربان که اکثرا با هم فامیل بودند.
ما به پایتخت آمدیم و من دیگر هیچگاه به آن خانه و آن کوچه و آن مدرسه برنگشتم. تنها عکسها را می دیدم. کرمان شهری شده بود بزرگ که بمن دیگر مربوط نبود. ارتباط ما با فامیلمان نیز قطع شده بود به دلائل مرافه فامیلی …. بماند.
در پایتخت چیزهای بهتری بود. مادرم ماتیک میزد موهایش را فر میزد پودر بر صورتش میمالید. ماتیک وسرخاب و عطر بود. خیابانهای بلند اما خانه خانه من نبود. باز هم بمن چه مربوط است من در رفاه هستم. مدرسه های خوب رفتم. عاشق شدم. سرنوشت درب را کوبید با چهره کریه خود و من دیگر خودم نبودم. میل به زندگی در من مرده بود. آرزوی باز گشت به همان جاده خاکی را داشتم.
دنیا و سرنوشتها عوض میشوند. آدمهای خوب کم کم گم میشوند. اورانگوتان ها ریاست را بر عهده میگیرند. آدمکشها و قصاب ها سلاخ زنان و دختران مردان جوان میشوند و کرمان تبدیل به شهر جنازه ها میشود برای دفن یک قصاب. دیگر چیزی نیست تا به آن بیاندیشم. حساب دنیا از دست همه ما خارج و زنجیرمان در میان دستهای آلوده شیطان پرستان است. دیگر نه سر نوشتی داریم نه خاطره ای. دفترچه خاطرات من نیمه کاره بسته شد. خاطره ای نیست، هرچه بود تمام شد.
پایان ، ثریا 26/01/2024 میلادی


Leave a comment