ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا
مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را
بر ما اگر ببخشی وقت است یارا
چون رحمت توافزون شود ز عذر خواهی
هر چند بیگناهم ، عذر آورم گناه را
روزها بادرد و آه و افسوس و افسون میگذرند. سالی گذشت بی آنکه به حال من فرقی کرده باشد. همچنان روی همان صندلی تکیه دادم و همچنان زیر پتو دردهایم را پنهان ساختم.
حال دیگر همه میدانند، چیزی نیست که پنهان باشد. در روی صفحات مجازی به دنبال یک شعر یک نوشته یک تکه موسیقی میگردم. خیر عده ای سکینه سلطان های چارقد بسر دستور اشکنه و یا کله جوش ارزانترین غذای فقرای شهرهای دور افتاده را میدهند.
علی آقا که خواب نما شده و در لباس پیامبر از خواب برخاسته البته باقلا پلوی مجلسی همراه با گردن میخورد، سوپ جوجه تازه سر میکشد، خاویار میخورد. در مقام خدایی باید اینگونه تغذیه کرد. دست در خون ملتی و سر کشیدن کاسه خون بچه های نوزاد برای عمری طولانی حال باید در انتظار روز تاج گذاری باشیم. فرشتگان ملکوتی از آسمان با تاجی از الماس برلیان و نور خدایی فرود خواهند آمد و او را بر تخت می نشانند، ما هم کله جوش را از فاطمه کماندو فرا میگیریم و اشکنه را از زهرا خانم آشپز و به تماشای سینی های لبریز از غذاهای مجلسی مینشینیم. با دستهای کلفت و کثیفی که با مشت بسوی غذا ها حمله ور میشوند. به این میگویند دموکراسی و برابری و انقلاب مستعضفین….
نه، دیگر چیزی ندارم بنویسم. درد همه وجودم را فرا گرفته و تنهایی مزید برعلت. سر انجام روزی همه چیز خوب خواهد شد، میدانم، بخوبی میدانم. اما آن روز من نیستم تا برفراز بام آوازی سر دهم. پایان
ثریا
اولین نوشتار در سال جدید

Leave a comment