أوارگان

ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا

در این عالم ،‌ خوشی ها را بقا نیست

به کارت ای خدا ، چون و چرا نیست

یکی با خوش دلی روزش قرین است

یکی روز و شبش از هم جدا نیست

یکی را دهی تاج و تخت و کلاه

یکی را نشانی به خاک سیاه

همه در انتظار طلوع دوباره خورشید و برفراز شدن پرچم ابدی شیر و خورشید ایران ایستاده اند که سالها از چشم‌هایمان پنهان و و بجای آن یک پرچم عنکبوت نشان تنها باعث آزار روحمان می‌شد.

چاره نبود من نگاه نمی کردم. من زیر پرچم خانواده‌ دیگری میزیستم. پرچم ایران را به اولین نوه ام هدیه دادم تا ریشه اش را گم نکند.

حال بوی خوشی اطراف را فرا گرفته. بوی عطر خاک میهن و بازگشت باقیمانده آن خانواده ، اگر او را زنده بگذارند.

بعنوان رییس دولت نه شاه خواهد آمد من پس از آن شاه دیگر در سرزمینم شاهی را نخواهم دید وچه بسا تمام این بازی ها برای همین بوده که آن قوم بیابان کرد خون ربز را درانجا جای دهند ؟! سر زمین مادری من وسعت زیادی دارد وهمه جای آن رارمیتوان آباد کرد هرچند آبهای زیر زمینیرا دزدان امروزی فروختند وخاک مارا توبره کردند اما زمین بازمهربان است پر برکت است خونهای زیادی روی ا ن ریخته شد که کم کم تبدیل به سنگ باقوت شده اند بازهم مهربان است حتی با دشمنانش .

آیکاش قبل از رفتنم بوی آزادی به مشام جانم برسد و من در زیر سنگ غربت فریاد برآرم که غیر از تو در جهان وطنی ندارم.

ملکه و پادشاه این سرزمین میهمان ملکه دانمارک بودند با چه پذیرایی شاهان ای و اینجاست که میگویم یکی را دهی تاج و تخت و کلاه و مرا نشاندی به خاک سیاه.

با درد بی درمانی که هرساعت فریادم تا چند خانه آنطرف تر می‌رود و به زور قرص و دارو های مخدر خودم را سر پا نگاه داشته ام .

آیکاش از آن قدرت نا مرئی ندایی بگوشم میرسید ومیگفت این بازی روزگار بخاطر آن گناه کبیره است !!!! اما سی و پنج سال در خانه همسر جان کندم و غذا ‌پختم و گرسنگان اطرافم را سیر کردم. برای بیچارگان غذا و شیرینی و مبوه میبردم. به بیمارستان‌های دولتی سر میزدم و هدایایی را به مریض های ناامید میدادم ، نه برای نمایش تنها برای برکتی که بمن رو کرده بود. گناه دیگری نداشتم . حال در زندآن انفرادی خانه ام که فرقی با زندان انفرادی شهر ندارد با همان سرما. از هفت صبح تا هفت شب تنها هستم با یک لیوان آب که جلویم گذاشته اند .

و دردهای دیگری که بخودم مربوط است .

هر دم از این باغ بری میرسد ،،،، تازه‌تر از تازه تری می‌رسد

نشستن و خواندن اراجیفی بنام خبر و تماشای فیلمهای چرند و مضحک…. کتابی هم در دسترس ندارم که بخوانم. کتابهای قدیمی هم چاپ ‌قلم ریز دارند وهم آنقدر انهارا دوره کرده ام که خسته شدم ، شب گذشته کتاب بر باد رفته را از حفظ میخواندم !!!!!!

نه این برای من زندگی نیست . و گاهی که فکر آن گروه‌های تروریستی را می‌کنم که صاحب سرزمین من می‌شوند از خودم میپرسم :

برای تو‌جه فرقی دارد چه کسی در آن سر زمین زندگی می‌کند ؟ خانه ات با بولدز ویران کردند . ده را ویران ساختند و تنها یک سنگ از آن بجای مانده که روی آن نوشته روزی در اینجا دهی بزرگ واربابی بود …. همان سنگی که تو روی گور همسرت گذاشتی . کسی اورا نشناخت و هیچکس به دیدنش نرفت .

مرا خواهند سوزاند . خاکسترم در هوا پخش می‌شود شاید گردی از آن بر سر مردی یا زنی نشست که همراه و همسفر من بود و مرا یاد خواهد کرد .

میدانم ، بخوبی این را میدانم . تا قلم بعدی همه شمارا بهخدای خودتان می سپارم .

ثریا

هشتم نوامبر 2023 میلادی

Comments

Leave a comment

Soraya avatar