ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
عزیز ، اگر از حال من باز پرسی
به جز این چه گوییم که ویران ترینم
از این پس نیارم ستودن آن خدارا
که دین فتنه انگیخت در سر زمینم ……..» نادر نادر پور ، زنده نام >
نمیدانستم که ماه رمضان فرا رسیده ، روز گذشته صدای ملکوتی شجریان به همراه ربنا ومثنوی او مرا وادار کرد که سری به دنیای گوگل بزنم وببینم چه تاریخی است همه چیز از روی تابلتهای من پاک شده ، غیر از ” اسکای : آنهم مرتب در خبرهایش به دنبال عروس تازه دربار یونایتت کینگ دام ! است ، تعجب میکنم اسکای بی بی سکینه نبود .
بهر روی شب از نیمه گذشته سر وصدای جا بجا شدن صندلیهای رستوران آنسوی خیابان مرا بیدار کرد وگرمای درون که معلوم میکند بیرون خنک است ، نوشتم بر تکه کاغذی :
درود بر تو ای عشق ، صدایم کن ، ای عشق
دستهایت را میبوسم ؛ ای عشق
قلبم درون سینه ام در تلاش است
همانند یک طوفان ،
درود بر تو ای عشق
خفته ها را بیدار کن ، بوی مرا به آن سو ببر
صدایم کن ، ای عشق گه ترا ستایش میکنم ، ترا میپرستم
دستهایت را میبوسم
و درمیان سینه ام میفشارم
صدایم کن ای همیشه زنده در دل من
شراب تلخ را در کام تشنه ام بریز
تا دوباره در آغوش تو بخواب روم ، ای عشق
——-
بار ها وبارها داستان فاوست ” گوته ” را خوانده ام اما نیمه کاره آنرا رها کرده ام ، چرا که دراطرا ف خود همان فاوست هوس ران را دیده ومیبینم ، کامجویی آنهارا ، بردن مال دیگران را و کشتن روح سایرین را ، من فاوست را با تمام موجودیش درکنارم داشتم ، با او زندگی کردم ، او که به تمام معنا روحش را به شیطان فروخته بود وشیطان اربا ب وفرمانده او بود .
کامجویی ها وشهوت طلبی هایش را چه با محارم وچه با غیر دیده ام ، چشمان بی رمق که درآنها هیچ چیز دیده نمیشد مانند دوچشم مرده درحلقه میچرخید وگاهی شعله غضب از آنها برمیخاست ، دیده ام ، او که به هیچکس وهیچ چیز رحم نمیکرد تنها دربغل یک شیطانه با پای چوبی راحت بود سرش را میان دوپستان بزرگ او میگذاشت واشک میریخت ،
هنگامی که وارد دنیا ” فاوست ” میشوم گویی او را با تمام وجودش لمس کرده ومیشناسم با او زیسته ام با او غذا خورده ام وپنهانی گریسته ام تا اشکهای مرا نبیند ومرا عاجز نخواند .
او مال فراوانی را گرد آورد ( چگونه) ؟ نمیدانم وبا قدرت آن مال بر اسب مراد سوار شد وهر کاری که دلش خواست کرد وهر چه دروغ بود گفت وهرکجا که میل داشت رفت وبا هرکه دلش خواست خوابید برایش مهم نبود زنی شوهر دار است یا بیوه ویا دختری باکره ، ویا خدمتکار خانه ! بعد هم هیچ مکافاتی ندید ؟! چون جهنمی نبود او دربهشت خود سیر میکرد .
وامروز نیز در آن سر زمین هزاران فاوست را میبینم با شکلهای عجیب وغریب وشیطانی آنها نیز دست کمی از فاوست قصه ما نداشته وندارند .
امروز در جهان چیزهایی وجود دارند که با پول قابل خرید نیستند ونزد انسان واقعی ارزشمند میباشند اما در میان این مردم دیگر آن چیز ها
چنان رشد کرده اند که درطول زمان این کشور نسبتا پاک ونجیب اعتبار خودرا ازدست داده است . یک انسان واقعی ، یک شاعر ، یک معلم یا فیلسوف هیچ لزومی ندارد که ثروتمند باشد وبا لباسهای شیک در جامعه بدرخشد او بخاطز انچه که هست ستوده میشود واین رفتاری است که کشورهای ثروتمند و وملتهای قدرتمند در برابر سر زمین ما پیش گرفته اند .
آنها در برابر فقر جامعه شانه های خود را بالا میاندازند ودر برابر رفتار ناشیانه و دور از نجابت دیگران کسانی را بت میسازند .
امروز دنیا خیلی تغیر کرده است اما تغییر شکل انسانها به سختی صورت میگیرد . تنها صدا هایی غریب بلند شدند وغارتها شکل گرفتند وسر زمین ما همچنان درخیال پردازیهای خود درکنار ( برادر بزرگ ) برای غارت بقیه اموال وجاهای ناشناخته حمله میکنند .
دریغ از مردانی که هفتا د یا هشتاد سال برای زنده ماند فرهنگ وجلو رفتن آن مملکت جنگیدند ، به زندان رفتند شکنجه ها شدند ، عده ای نا امید
درگوشه ای افتادند وعده ای از میان رفتند .
امروز در انتظار کدام ناجی نشسته اند ؟ سرتان گرم دلتان سرد وتا آخرین قطره خون آن سر زمین را با سرنگ بیرون بکشید وببرید > به کجا؟ ث
پایان
ثریا / اسپانیا / نیمه شب شنبه 19 ماه می 2018 میلادی برابر با 29د اردیبهشت 1397 خورشیدی .

Leave a comment