سایه من کو؟

من نمی خواهم  
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم 
 من نمی خواهم 
او بلغزد دور از من روی معبرها 
 یا بیفتد سنگین  و خسته 
زیر پای رهگذرها …………….. فروغ فرخزاد 
—————
در حال حاضر همه ما تقسیم شده ایم ، دهه چهلی ها ، شصتی ها ، و غیره ، نمیدانم متعلق به کدام دهه هستم اما میدانم درآن دوران هم بودند انسانهای ناروایی که میدزدیدند ، پنهانی میکشتند  وزنان  وحشتناکی که چیره بر زندگیها میشدند و مردان خود فروشی که هریک یک معشوقه پا بسن گذاشته از طبقه بالای جامعه داشتند !!  ژیگولها و پسران خوش تیپ و خوش پوش که عزیزدردانه مردان و زنان محروم بودند ، محروم از مهربانیها ی همسر و خانواده . 
متعلق به دوران | مولی بروان ” هستم ، زنی که با همسرش صاحب یک معدن طلا بودند اما در سوسایتی ها و جامعه بالا راهی نداشتند  چرا که ( تازه به دوران رسیده ) ! بودند ..
امروز دیگر این حرفها قدیمی شده ، هرکه پول دارد  میتواند وارد درگاه شود و همه به پای بوسش میروند مهم نیست از کدام طبقه برخاسته ،  چهره ها همه عوض شده دیگر از ان مردان جذاب و خوش هیکل و خوش فرم خبری نیست همه بمدد بنگاههای ورزشی هریک هرکولی شده اند با پروتینهای مصنوعی ، دیگر از زنان تو دلبرو و جذاب خبری نیست عروسکها و مانکن هایی که فرقی با هم ندارند .
آن روزها هم مانند همین روزها بود اما زمان عوض شد و مکان ، حال سیگار و روزنامه و کتاب را از دست ما گرفتند و بجایش یک جعبه کوچک دادند که همه دنیا را و اسرار آن را میتوان در آن بخوبی دید و همه را شناسایی کرد  با دوربینهای  مخفی و میکروفن های مخفی هریک برای خودمان یک پا جاسوس شده ایم  ! .
نه من میل ندارم سایه خودم را و خودم را از دست بدهم همچنان میلغزم و به جلو میروم بی آنکه وارد این دسته ها بشوم .
حال تهمینه ها با برادرانشان به رختخواب میروند  پسران با پدرانشان ، عیبی هم ندارد دنیای وارد یک مدار دیگر شده است حال اگر کسی پیداشد واز این مسائل به دور و خواست خودی بنمایند حمله گرگها و سگهای درنده از ار سو شروع میشود و تا او را تکه پاره نکنند آرام نمی نشینند .
در آن روزگار  هنوز اندازه خودمان را  خوب میشناختیم  وهر چیزی را که می آموختیم  خود اول در مدار آزمایش آن قرار میدادیم  نه دیگری را به خطر بیاندازیم .
حال نباید بیفتی ، کافی است مانند یک سر باز زخمی در صف سایر سربازان کمی احسا س خستگی کنی  درمیدان جنگ ترا تنها خواهند   گذاشت تا شلیک گلوله ها از هر سو پیکر ترا سوراخ  سوراخ کنند . آنها به راه خود ادامه میدهند ما نند همان دوچرخه سواران و مردان دو و میدانی که میخواهند زودتر برسند وان سکه را بر گردنشان بیاویزند .
 باید حساب کنی که ببینی در کجا ایستاده ای در خطر افتادن  نیستی.
 نیاز به ازمون و بیشتر شناخت مردم داری آنها درست پیر نشده اند ، و جوانان درست شکل نگرفته اند وزندگی با  برخوردهای گوناگون  و رویداهای ناشناخته از آنها چیز دیگر بوجود آورده چیزی که تو نمیشناسی  ، حال باید امکانات خود را تنگتر کنی  و کمتر در صدد شناخت و آزمودن آنها بر بیایی  هرچه جلو تر بروی تهی بودن و کاستی را بیشتر احساس خواهی کرد .
و ناگهان  میبینی به اوج تنگی رسیده ای  و دیگر چیزی نیست که آنرا بیازمایی  و دیگر زندگی درست  در راس خطرهاست  و تنگی جا و کمبود اکسیژن  .
خبری از معرفت وداد نیست  شماره حسابت در بانک چه ارقامی دارند ؟  دین هم یک معامله پرسود با خداوند است  تبدیل به یک کاسبی بزرگ شده  کسی احتیاجی به شعور و مغز کامل تو ندارد  هرروز باید  از وزن مغزت کم کنی و شعورت را به حد اقل برسانی تا درمیان _ جامعه( متمدن امروز ی) ترا ببازی بگیرند .
———-
ای هزاران روح سرگردان 
 گرد من لعزیده در امواج تاریکی
سایه من کو ؟
 سایه من کو ؟ 
لیک دور از سایه ا 
 بی خبر از دلبستگی هاشان 
 از جدایی ها و از پیوستگی هاشان 
جسم های خسته ما دررگ و پود
 خویش 
 زندگی  را شکل میبخشد ……….پایان 
ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 22/ 07 / 2017 میلادی /..

Comments

Leave a comment

Soraya avatar