از ما گذشت پسرم سه ساله بود که ما آن سرزمین را ترک کردیم وامروز چهل وسه ساله میشود تولد اوست ومن هرسال درچنین روزی بیاد بیمارستان جم میافتم واطاق خصوصی وسزارین وبازدیکنندگان با جعب های گل ارکیده وسبد گل ویا سکه ها پهلوی وتبریک وشاد باش بمن وهمسرم برای چنین روز مبلرکی!!!که خوب الهی شکر ایشان هم صاحب پسر شدند !.
اما کسی تاجی بر سرم نگذاشت غیر آنکه به دستور همسرم لوله های تخمدان مرا بستتد تا دیگر بچه دار نشوم البته من میلی نداشتم همین چهار موجود بدبخت را درمیان آن قبیله به زور نگداری میکردم اما این دستور بدون اطلاع من بود واز همان زمان برنامه جدایی را طرح کردم وعطای بانوی فلان مدیر کل را به عطایش بخشیدم وخانه بزرگش را به همان قبیله اش واگذاشتم وراهی سفری شدم که میدانستم دیکر راه بازگشتی نیست میلی هم به بازگشت نداشتم
تازه این قوم قبیله باصطلاع از سطع بالای جامعه بودند از درباری وشهزاده تا شاعر شهیر وپولهای فروان ودیگر هیچ …
حال امروز مانند یک راهبه در خلوت وسکوت این خانه تنها سر گرمی ودلخوشیم همین موجودات وگلهایشان واین صفحه میباشد با ذکر مصیبت وگاهی چس ناله .
روز گذشته هنگامیکه دخترم آمد باو گفتم از روزی که تو رفته ای تا الان این در بازنشده وکلید همچنان درقفل است یعنی جهار روز کسی حتی درب را نکوبید ببیند زتده ام یا مرده
روز گذشته خیلی غمگین بودم احساس بدی داشتم وشب به هنگام خواب گفتم اگر در مورد (او)اشتباه کردم بنوعی طبیعت مرا از اشتباه دربیاورد واگر او یک مامور وجاسوس بود که خوب تکلیفش روشن است گاهی ته دلم برایش آرزوی خوسبختی میکردم وگاهی خشم برمن چیره میشد ودلم میخواست اورا بکشم بین شک ویقین داشتم غوطه میخوردم حال دیگر آن غم سنگین آن نومیدی وآن بغض کمی فرو نشسته گویا خودش را به شهر دیگری کشاتده تا در آبرسانی آنشهر به واتیکان ایران کار کند .
ومن دیگر محال است روزی به آتشکدهای زادگاهم برگردم ویا حتی جایگاه آنرا در کنار کوههای زاگرس ببینم تمدن ما پایان یافت حال تمدن خوکهاست . پایان
پسرم
عزیزونازتینم
تولدت
مبارک
وازتو ممنون هستم که درکنارم ماندی ومرا رها نکردی
۱۸بهمن۱۳۹۵برابر با هفتم فوریه ۲۰۱۷میلادی.ثریا

Leave a comment