نیمه شب حالم بهتر شد و باین فکر افتاددم که این گنجه لعنتی را که عکسهای آن نا مرد درونش جای دارد باضافه هدایای ناقابلش وکارتها ونامه هایش را درون یک کیسه زباله بریزم وجای بگذارم تا سر فرصت آنهارا ببینم و پاره کنم .
امروز صبح زود اولین کارم همین بود ، یک کیسه زباله آوردم وهرچه درون گنجه بود به کیسه زباله خالی کردم اما درانتهای گنجه چشمم بیک کتاب کوچکی افتاد ، دستمرا را دراز کردم آنرا برداشتم ، خشکم زد ! قران کوچکی بود که سالهای در جیب بغل همسرم ویا درکیف او جای داشت این قران را مادر او به همراه او کرده بود زمانیکه راهی سفر به المان بود !! به راستی خشکم زد ، آنرا برداشتم جلد طلایی داشت وباندازه چهار انگشت قد او بود رویش را پاک کرد م ودرون ویترین هدایایم گذاشتم وگفتم :
سر انجام پیروزی از آن تو بود !
به راحتی در سن پنجاه وهفت سالگی جان داد چرا که همیشه میگفت تا سن شصت سالگی میتوان زندگی کرد پس از آن دیگر زندگی به پشیزی نمیارزد ( هرچه بود او درآلمان و درزمان افکار هیتلری زیسته بود ) و ادامه میداد که من نخواهم گذاشت به مرز شصت سالگی برسم ، ونرسید ، راحت در عرض یکماه دراثر سرطان ریه جان دا دومن با تمام بدبختیهایم با فروش مقدار زیادی از اثاثیه خانه با حرمت واحترام اورا یلند کردم وبخاک سپردم مقبره کوچکی برایش خریدم که هنوز هم هست !ودرتهران نیز در مسجد بزرگی برایش مجلس ختم گذاشتند واعلان آنرا درروزنامه هادادند که برای منهم پست شد .
حال میل دارم بپرسم که من چه باید بکنم ؟ پایم از مرز شصت بیرون رفته خودبخود که نمیتوانم دست به خودکشی بزنم مردن وزندگی کردن دست ما نیست یک نیروی نامریی ، یک قدرت قهار ، بر این جهان حکومت میکند ، به همانگونه که قدرت گیاهان در قدرت حیوانات هضم میشوند وقدرت حیوانات به دست انسانها شکل میگیرد وخوب در حال حاضر قدرت انسانها هم به دست انسانهای دیگر از بین میرود . باید صبر داشت ! تا یک قدرت مجهول ناگهان جان گرامی را به دست گرفته وبه آسمانها ببرد .
عکس ضمیمه عکسی است که از گلهای بالکن خانه ام گرفتم !! بامید پذیرش .
پایان
ثریا ایرانمنش ، اسپانیا / ” لب پرچین”
16/09/2016 میلادی

Leave a comment