شکست ما

ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،‌اسپانیا

گفتا‌ که ز عمر بی امان چشم بپوش

گفتم به زمانه کار دارم چکنم؟

گفتا که مکن شکوه چرا نفله شدی

گفت غم بیشمار دارم چکنم

درد است ، دردبزرگی آست بی همراه و همزاد بودن، بی توشه و همسفر داشتن گام بر روی تخته سنگهایی میگذاری که به ظاهر سخت و استوارند اما خاکی ناچیز که از درون پوسیده اند و چیزی جز خاک آلوده بیش نیستند.؛

در روزهای پاییزی عمرم رو به خشمی دارم و به وبرکهای زردی که اطرافم ریخته نشان از خشک شدن ریشه امید می‌دهد . نهالی ندارم که دوباره در آن سر زمین به خاک فرو‌کنم غیر از مشتی خاطره. در جهنمی زندگی می‌کنم که هر روز شعله های آتش از یک گوشه زبانه میکشد وهر روز آب کم می‌شود و من و زمین تشنه در حسرت قطره ای باران جان میدهیم.؛

در میان هیاهوها و فریادها و… آنچه که باید روزی از نو آن سرزمین را بسازد تنها. حرف بود ، حرف بود ، حرف همه سخن رانان خوب و زیر دستی هستند وعده ای هم میدانند کدام بازار گرمتر است تا خود را در آنجا به عرضه فروش برسانند. دلی برای آن خاک ندارند. آن خاک آلوده بخون و زهر تریاق ‌و خون جوانان بیگناه و کفتارهای مفتخور‌

.تمام شد. کتاب را بستم و در کنار بقیه کتاب‌ هایم گذاشتم، در کنار کتابهای آن زن بیچاره رنج برده نادره افشاری که تازه داشت قلم را تیز می‌کرد. مرگ امانش را برید و او را بسوی خود خواند

دیگر غیر از یک کیسه خاکستر شده خاطرات انهم تنها مربوط به دوران کودکیم چیزی با خود ندارم. جوانیم را گم کردم و در پی آن نرفتم تا انرا بیابم و یا از نو بسازمش. ول کن رهایش کن انچه که بوده رفته. با این مردم تو غریبه بودی تو از نژادی و سیاره دیگری به این غربت ابدی آمدی. حال شاید بتوانی به سیاره خود برگردی. حتما گناهانت پاک شده اند و فرشتگان آن سیاره در انتظارت نشسته برایت سرود میخوانند تا شاید شبی خوابت برد

تمام شد، هر چه بود تمام شد. همه آن شیرین زبانی ها ، همه گفتارها ، همه تلاش ها برای آنکه آن خانه خانه شود.  نه دیگر هیچکدام خانه ای در نور زندگی ساخته نخواهد شد. همه به لانه های موشی ها میروند و ته مانده سفره های اربابان را میروبند و شاید هم خودشانرا نوش جان کردند و آسمانی که آنهمه به آن امید بسته بودیم محل رفت و آمد موشک ها طیاره های جنگی و هوای آلوده ستارگان نیز گم شدند و ماه از شرم در پشت یک نقاب سیه پنهان شد تنها خورشیداست که خدای خدایان بی آمان می تابد میسوزاند آتش میزند و میکشد . خورشیدی خونخوار. خورشیدی که روزی از تابش نور آن به خدایی که نمیدانستی کجاست میرسیدی امروز در قالب یک اژدهای آتشزا تنها دهان باز می‌کند و آتش را برزمین و زمان و مردم بیگناه میفرستد و نه ماندن. ندارد . فکر کردن ندارد ، واندیشیدن به آن احساسی نا توان که تو در خیال نامش را عشق گذاشته بودی نیز برای همیشه گم شد. و تو نیز گم خواهی شد ، . پایان

10/08/2013 اسپانیا

Comments

Leave a comment

Soraya avatar