روز وسر بسر همه یک پرده سکوت
گوشم بجز سکوت ، صدایی نشنود
من بودم بلای سکوت وغمی گران
روز بود ودیر پایی وفردایی ناپدید
——–
گفتی ! تو زسر خواب کشیدی از شرم
خورشیداز کران افق سر نمیکشد
ای بادلم خیال تو دمساز روز وشب
وای جان که جانم ازغمت آرامشی ندید
———-
هر لحظه با خیال تو گفتم هزار بار
ایکاش چون خیال تو ، گوش میشنید
دوراز توام ای امید دل وآرزو ی جان
نه شام من گذشت ونه برق سحر دمید
ثریا/ اسپانیا / رزوز سیزده بدر !!!!!!!!

Leave a comment