بیاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی چه ره آورد سفر دارم
از این راه دراز؟ ……..فروغ فرخزاد……….
……فروغ را بردند ، روح اورا نیز ،
چهره دژم وپلید آدمخواران نام اورا از کتیبه
زن بودن …ستردند
این است ره آورد من
آن دیدگان همه شوق ، که خاموشند
اما ، سایه تو در دل کوچه ها وبازار
شعله میکشد
به هر آئینه ی که مینگریم
چشمان بیدارتو غمگینانه مارا مینگرد
» ناله کردم ای آفتاب ، برگل خشکیده دیگر متاب «
تشنه گا ن فریب ودرکویر زندگی خوش
همه جا به دنبا ل سایه تواند
ای پریچهر جاودان
………………
آه چه تلخ است بر گور تو نشستن ، ای عشق
وه که چه بهشتی است ترا چشیدن ، ای عشق
از تو گریختن مرگ ماست
گریختن وگریستن بر مزا رشمع مرده
باد سردی که از آن سوی دشتها میوزد
پیکرم را درهم میپیچد
همه جا خاموش ، سکوت
مرگ عشق است اینجا
چلچله ها به سو گ نشسته اند
در این خروش بی امان
کوچه ها خاموشند
پیمانه ها تهی اند
چشم در ظلمت شب ، به دنبال آن شبه
میگردد
درختان نجوا کنان درگوش یکدیگر
سر فروبرده …آه ….
باید فردا بر مزار عشق بروئیم
………ثزیا . اسپانیا/ یکشنبه………

Leave a comment