موها ی سپیدم ، در باد میرقصند
موهایم مانند رشته های مروارید سپیدند
عشق ، به همراه این رشته ها
مرا در باد میرقصانند
………
و… در آنسوی افق ، درجایی دور
مردی که مرا میبوسید
در هراس مرد
هوا یخ زد
اوگریه کرد
برای پرنده هاییکه دانه هایشانرا خورده بود
درون یک چاله آهکی
با یک پارچه بی رنگ ، آرام دراز کشید
سنگی بر روی او خوابید
او فریاد میکشید
ستاره ها در آسمان بمن چشمک میزدند
و…. میگفتند !
خاطره هارا فراموش کن
…………. ثریا .اسپانیا . سه شنبه 1/12/

Leave a comment