Tag: #مادر

  • تکیه گاه

    تکیه گاه

    ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم
    چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم
    ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی
    همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم
    ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره
    در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

    مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت
    در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم
    تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
    تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

    قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر
    گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم
    کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من
    تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم
    تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
    تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
    تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم
    تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم

  • از دفتر یادداشت‌های مادرم

    در رهگذار زندگی آواره مرغی بی کسم

    بشکسته بالی بی فغان همصحبت خار و خسم

  • To my beloved darling mother

    A year today since you left us.
    It has undoubtedly been, and still is, one of the toughest times of my life, emotionally speaking. Having to face each day without you. I miss you with all my heart.
    I guess time will ease, but never take away, the pain.
    My only consolation is that you are no longer suffering.
    Be at peace darling Mamai.
    Be happy.
    Be Blessed.
    Forever in our hearts❤️

  • زاد روز

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» اسپانیا

    پسرم، امروز روز تولد توست. دهم مهر ماه هر سال بهترین روزهای مرا بیاد میاورد. در خیابان خوشبختی و در شهر آرامش، اما این روزها دیگر نمیتوانم حتی به آن خوشبختی بیاندیشم. آن دنیایی که ما در آن رشد کردیم و تو متولد شدی بکلی گم شد و از میان رفت و من ناگهان احساس کردم که چقدر ما تنها مانده ایم.

    امروز که روز تولد توست در سر زمین ما غوغا برپاست و گویا یک انقلاب دیگری دارد شکل می‌گیرد و من امیدوارم که این یکی مانند آن شورش قبلی نباشد و سر انجام آن ملت به خواسته های مش‌رع خود دست بیابند. شبها و روزهای من با درد میگذرد. درهایی که مدت کوتاهی با یک مسکن بمن فرصت میدهند تا بتوانم اخبار دنیا را دنبال کنم و یا بتو بیاندیشم و یا به انهائیکه در سراسر عالم رها شده اند.

    امروز من تنها هستم و در یک نفرین وحشتناک دارم درد میکشم. بنا بر این حضور ذهن کافی ندارم تا برایت یک نامه زیبا بنویسم تا آنرا بعنوان یک هدیه روز تولدت بتو تقدیم کنم سال‌های زیادی است که از هم دوریم ومن به این فراق و دوری عادت کرده ام تو هم به تنهایی خود خو گرفته ای، گویا تنهایی در فامیل ما یکنوع میراث خانوادگی است. همه تنها در یک گوشه جهان تنها با کمک همین تکنولوژی جدید پیوندی داریم. دیگر دور هم جمع شدن و شمع روشن کردن و سر وصداها و شادی ها از میان ما رفته. همه مانند لاک پشتهای پیر درون لاک خود خزیده ایم و به دنیای نامعلومی که در میان دستهای آلوده و نامرئی جا بجا میشود مینگریم. تنها خوشحالیم که زنده ایم نه بیشتر. آرزونها و خواسته ها همه در دل‌هایمان مرده است و هر سال در چنین روزی دهم مهر بیاد آن خیابان با صفا که نامش را فراموش کرده ام آن زایشکاه دکتر مهربان و دوست داشتنی زرتشتی و آن هدیه خداوندی که تو در میان بازوانم بودی کمی شیرینی به زیر زبانم مینشیند. چند دقیقه بعد تمام میشود زندگی چهره منحوس خود را بمن نشان میدهد ‌دندان‌هایش را که تیز کرده برای تکه تکه کردنم.

    بهر روی پسرم و پسر عزیز و مهربانم. زاد روزت خجسته باد. خون پاک نیاکان ما در رگهای تو جریان دارد. مواظب خودت باش.

    با عشق تو را از راه دور در أغوش میگیرم و در دل به مادرانی میاندیشم که هم اکنون جوانان آنها در تیر رس قاتلین در خیابان‌ها در کنار قاتلین مسلح دارند برای حق خود که آزادی ‌زندگی است میجنگند. در آن سر زمین تاریک زن بودن گناه بزرگی است.

    ترا در أغوش خود میفشارم از راه دور شاید گرمای وجودت به پیکر سرد و دردناک من کمی گرما ببخشد.

    با عشق فراوان

    مادرت

    دهم مهر ماه دوهزارو پانصد هشتاد وپنج شاهنشاهی. بر ابر با دوم اکتبر دو هزار و بیست و دو