Tag: #روزها

  • گردش من گرد شهر

    ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا

    در عین بی زبانی با تو به گفتگویم

    کیفیت عجیبی است در بی زبانی ما

    گفتگو بین من و دریا پس از تقریبا دوسال که تنها با آمبولانس‌های بسته و دلگیر بین خانه و بیمارستان در رفت وامد بودم . سر انجام با اصرار دخترم روز شنبه روی صندلی چرخدار توانستیم به شهر برویم و من به آرزویم که خوردن میگوی سرخ شده درون روغن زیتون است وبه همراه فلفل تند و سیر فراوان برسم.

    اه … شهر نبود، یک زمین بیقواره که از هر طرف بسرعت برق آپارتمان‌ها چندین طبقه مانند قوطی کبریت روی هم سوار بودند و هر یک رنگی جدا داشت. هوا لبریز از دود اتومبیل آلوده. ساعت‌ها میبایست دور خود بگردیم تا جایی را برای پارک کردن بیابیم. آدم‌ها تازه وارد اکثرا خارجی بودند از محلی ها کمتر کسی بچشم میخورد.

    با هر بدبختی بود در یک رستوران شلوغ در گوشه‌ای بما جای دادند. میگوی سرخ کرده رسید اما نه آن میگو های ریز و خوش خوراک. اینها دست کمی از عقرب های بزرگ نداشتند. بهر حال با کمک دو بطر آب معدنی چند لقمه ای فرو دادم. فضای رستوران بد بو و شلوغ. غذاها بد طعم که البته به دهان دیگران خوب بودند صدف های دریایی مصنوعی و ماهی ها که البته این روزها در استخر های مخصوص رشد می‌کنند. دریا دیگر چیزی ندارد بما بدهد…..

    دریا آرام بی هیجان مانند کسی که دم مرگ است گاهی میرفت و بر میگشت. دیگر از آن ماسه های روشن رنگی خبری نبود. نشان کم آبی و کمبود همه چیز را دریای زیبای مدیترانه که قرن هاست همه را سیر کرده نشان میداد که چه بلایی بر سر او امده. بجای ماهیهای خوشمزه بطری های پلاستیکی وقایع های تند روی حامل مواد بسرعت از ر‌وی آن میگذشتند. آفتابی نیمه مرده می تابید. شهر گویی از زیر جنگ و قحطی بیرون آمده و آبی دریا به سیاهی قیر تدیل شده بود تنها آپارتمان بود و اتو مبیل. دلم گرفت.

    رود بی زبان ‌مهربان تبدیل به یک برکه بو گرفته شده بود. ‌کمبود باران و بی آبی و خشکی بچشم میخورد. چه شد آن شهری که شب و روز روشن بود ‌میرقصید؟ و هنوز ایستگاه اتوبوس درهم و برهم به همان صورت قدیم باقی مانده بود و خانم شهردار تنها میکروفن را میشناسد تا چرند بگوید. شهر نه ایستگاه اتوبوس واقعی داشت ونه یک بیمارستان مردم عادی و قبیله ای هم تغییر شخصیت داده. دیگر آن صفای قدیمی در گهرشان نبود ما در شهر خورشید گام میزدیم که آپارتمان‌های تازه ساز چندین طبقه آسمان آبی انرا پوشانده بود.

    بر گردیم بخانه و با همان تصوراتمان دلخوش کنیم. تلویز‌یون قطع شده و اعلام داشت تنها از یک سیستم باید استفاده کنید. باغچه کوچک خانه من از بی آبی خشک شده بود و اجازه نداشتیم آنرا آبیاری کنیم. زندگی بسرعت با زشتی ها و تعفن خود به راهش ادامه میداد.

    نه اهل دود‌ دومی هستیم و نه اهل سجاده. حافظ کنارم نشسته و……دیگر هیچ پایان 19/ /02/2024 میلادی

  • چرا بترسم؟

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا …

    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

    چه توان کرد سعی من و دل باطل بود

    در دلم همیشه مهر ومهربانی همچنان یک جویبار جریان داشت. به همه اعتماد داشتم و دست دوستی آنها را هیچگاه رد نمیکردم. نمیدانستم چرا اصرار دارند بمن نزدیک شوند. اما زمانیکه میدیدم که من همان کدخدای ده هستم که آنها به چپاولگر دهکده آمده اند فورا آنها را کنار میگذاشتم.

    امروز تنها هستم. همه آدم های های منفی را از اطرافم رانده ام. روزی برای بدرقه من و یا پیشواز من و یا بردن من به خانه هایشان سر و دست میشکستند. اما امروز همه روی بر گرداندند، چون دیگر زیر چتر آن مرحوم نیستم و خودم هستم.

    گاهی از اوقات برای این افراد دل میسوزانم که تا چه حد تهی وخالی بوده و هستند و برای داشتن چند سکه بی ارزش یا چند تکه استخوان که جلوی آنها می اندازند خوددرا تا کجا حقیر میکنند.

    در وجود من یک استوانه محکم وجود دارد و من به او تکیه داده ام. بقول یک معلم از آسمان غیر از برف و باران و سنگ پاره چیزیی نمیبارد. معجزه در وجود خود ماست. همان انرژی مثبت و همان قدرتی که در دور دست‌ها برایش لانه و خانه و کاشانه هم ساخته ایم. ‌پارچه های حریر و مخمل و ‌شمش های طلایی را به جای او ستایش می‌کنیم. در حالیکه او در کنار ما راه می‌رود. سایه اش و نورش در دل ما نشسته است. تازمانی که روح ما را زنگ و پلیدی گرفته باشد او را نخواهیم دید. باید سینه ای صاف و دلی پاک و خالی از هر کینه ای را داشت تا او در آنجا منزل کند.

    هر حادثه ای را که برایم اتفاق میافتد بفال نیک میگیرم و میدانم که در پس پرده چیز دگری بوده است.

    امروز تنها برای آن انسان‌های منفی ‌تهی دل میسوزانم. بی اندازه بدبخت و تو خالی بودند. اما زیر نام همسر یا قدرت مالی خود را بزرگ میپنداشتند، مانند یک ……. چاق که سر انجام به تنور خواهد رفت و خورده خواهد شد.

    روزی بر من خرده میکرفتند که چرا به همراه دخترانم لباس میپوشم و چرا اندازه آنها هستم گویی سه خواهریم. روزی ایراد میکرفتند که چرا خود را از هر چه رنگ تعلق دارد آزاد کرده ام و دیگر خودرا نمی سازم و به نمایش عموم نمیگذارم. آنها از آنچه که در وجود من بود بیخبر بودند و هستند. قانون طبیعت تنها دو نیرو را میشناسد: ریاضی و ‌فیزیک را. در گذشته گویا ما اینهارا در دبیرستان فرا گرفته بودیم و امروز در زندگی روز مره آنها را گم کرده ایم وبه دنبال ذره میرویم ذره را نیز گم کرده ایم. تنها باید ذات هستی را یافت تا در وجود خود کاشت.

    *

    باد شدیدی از شب گذشته همه چیز را به هم ریخته و صدای بهم خوردن کرکره ها و سایر زباله های بیرون تقریبا خواب را از چشمانم گرفت. بیدار ماندم ‌بفکر فرو رفتم و به انسان‌های حقیری آندیشیدم که لوله کردن چند اسکناس میان سینه شان چه نشاطی به آنها میداد و چه فخری میفروختند برای این خود فروشی. امروز همه به زیر خاک رفته‌اند و من روی آنها راه می‌روم و به آن نیرویی که هر روز در درونم رشد می‌کند بیشتر می اندیشم تا آن انسان‌های بدبختی که مانند باد کنک تو خالی یکی یکی در هوا گم شدند.

    پایان

    ثریا ایرانمنش

    دوشنبه دهم ژانویه دو هزار و دو میلادی