” لب پرچین” ثریا ایرانمنش . اسپانیا
———————————–
زمانی که همه نتوانند – سهمی یکسان از زندگی بردارند
زمانی که دیگر نمیتوان در کنار یکدیگر زیست
زمانی که روشنی ها رو به تاریکی میروند
و ما همه پشت پنحره هراس
– ایستاده ایم
در آن زمان میتوان گفت : بایست
که این نیست سر زمین موعود
این همان جهنم است.
تا انتهای آسمان بیرنگی و گاهی سیاه است
مبارزه ها دشوارتر میشوند
و همه تلاشها بی نتیجه
زندگی هم نه تعهدی بما دارد و نه
پاداشی بما میدهد
تنها باید بایستیم و همه سر گرم هیاهو آنهم هیاهوی بی نتیچه مرگ است که با بوسه نوازشگر خود آهسته اهسته بسوی ما میاید، و با ریسمان ابریشمی نازکی گلوی ما را میفشارد و ما به آغوش او پناه میبریم.
زئدانیکردن فاز دوم در راه است و این بار جدی تر. هیاهو ها بی نتیجه اند. تنها با نشستن و گوش دادن به اراجیفی که به حلوق ما فرو میکنند آنهم با قدرت تمام.
دیگر نه از گلزاری خبری هست و نه از بوستانی و نه گلی و نه نیزاری و نه بویی از عطر خاک وآب زلال.
و من در این گمانم که همه مانند درختان کهنسال از درون پوسیده فرو خواهیم ریخت.
مانند ملتهای کهن مانند همه آن ملتها که امروز تنها عتیقه جات آنهارا از زیرخاک بیرون میکشند.
مگر مصر به پادشاهی برگشت؟ مگرایلام روی نقشه جغرافیا دیده میشود؟ و یا سایر کشورهای متمدن توانستد دوباره روی پای خود بایستند؟ تنها چند کشور کوچک را مانند خانه عروسک در جایی دربالاترین نقطه جهان می نشانند و بردگان آنها در زیر زمینها چرخها را میگردانند تا گندم آنها را آرد کنند و آب را در جویبارهایشان جاری سازند.
امید از همه دلها برید. دیگر نجات بخشی نیست و ما بادست این نادانان نابود خواهیم شد. رباتها گرد ما راخواهند گرفت و در موقع لازم ما را خواهند کشت. دیگر خدایی هم نخواهد بود. سالهاست که او را نیز کشته اند.
امروز فداکاری ها اقدام برای رهایی تنها کلماتی هستند که ما آنها را زیر زبانمان مزه مزه میکنیم تا کمی کام ما شیرین شود و ترسوها فرار میکنند.
او آن ملکه هزار و یکشب خوب میدانست که پایه های آن سلطنت روی اب ایستاده. بنا براین تا توانست باینسو فرستاد تا امروز در میان پر قو زندگی کند و کودکان کار در زندانها قربانی شوند و یا دربازار برده فروشی فروخته شوند.
پایان
ثریا ایرانمنش . 21 ستامبر 2020 میلادی / اسپانیا