Tag: #دلنوشته ها

  • ویرانی

    دامن ما نبود بی گهر اشگ شبی

    چشم بد دور که ما شرمنده احسان خودیم 

    لاله داغدلی شمع شبستان وجود

    مشعل افروخته از خیمه سوزان خودیم 

    هر که از حال من دلشده پرسید ، بگوی

    خوی گم کرده ای بنشسته به هجران خودیم 

    هر چه کم داد بما چرخ بجایش غم داد

    مات از طاقت و از رنج فراوان خودیم 

    گنج عشقیم و خراب دل ویرانه خویش

    بحر دردیم که موج خود و طوفان خودیم 

    چهارشنبه ” لب پرچین “

  • رویای نیمه شب

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ،‌ اسپانیا
    ستم عشق تو هر چند کشيديم به جان

    ز آرزویت ننشستیم خدا میداند

    آنچه را که نیمه شب گذشته نوشتم تنها یک رویا بود نه مانند عشق میسیز کارسن به رالف کشیش احتیاج به رویا پروری داشتم دنبال بهانه میگشتم. مانند دختران تازه بالغ عشق را به سیخ کشیدم خوب پر بدک نبود. جوانی در من سر بلند کرده و به طغیانم واداشته چندان میلی به ترک دنیا ندارم اما به هر روی باید بروم ‌بقول سهراب سپهری کسی مرا صدا کرد. بدون کفش و کلاه و زیور آلات می‌روم.

    اما نمیتوانم منکر شوم که زیباترین لبخند جهان را تنها روی دهان او دیدم وتنها چیزی که از همه جوانی او بر جای مانده است.

    روزگاری انرژی بخش زندگیم بود. چشم امید به او دوخته بودم. اما ،،،،، نه ! او یک کاسب بود با قدرت پدر همسرش که در کار نفت است به خارج پرتاب شد. همسر خوبی هم دارد اما حرمسرای نیز همیشه باز و آن لحاف کرسی الکن هم ریاست آنرا بر عهده دارد. زندگی خصوصی او بخودش مربوط است. گاه گاهی زمزمه ای یا شعری بر زبانم مینشیند اما ناگهان بیاد میاورم که تا چه حد بی ادبانه رفتار کرد وهیچگاه او را نبخشیده ام …

    رویا ها مانند ابری تاریک از هم گریختند باز من ماندم و دردهای نیمه شب و آوای بی پایان عشق …

    اپریل بیست وششم دوهزارو بیست و چهار میلادی

  • خاطرات و خطرات

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین،‌ اسپانیا

    نیمه شب بود، شاید ساعت به چهار صح منتهی می‌شد که بالای سرم ایستاده بودی و مرا از خواب بیدار کردی. غرق خون بودم.

    چشمانم را هم گذاشتم و به گذشته سفر کردم. گذشته ای که تنها یک نفر بود نه بیشتر، همچنان ساز در دست و امروز تو در انسوی زمان زیر خروارها خاک خفته ای. و ما را در این سرزمین بیگانه به تلی از خاکستر تبدیل میکنند. ارواح هم دیگر خسته شده اند و دیگر نمی توانیم در باغ کافه نادری جوجه کباب و بستنی بخوریم. همه چیز دود شد و به هوا رفت. تو‌رفتی. من رفتنی ام. هرچه بود رفت.

    یک بار ترا در خانه دوستی دیدم. من چندان توجی به آن جمعیت نداشتم. مشغول نوشیدن چای مادر دوستم بودم.

    طرف عصر جمعه بود که کتاب‌هایم را جمع کردم تا بخانه روم ناگهان چشمم به خط ‌شعر زیبایی افتاد که با طرحی زیبا نوشته بود:

    دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم

    تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم

    چشمم را به جمعیت دوختم. همه پسران هنرکده هنرهای نمایشی بودند و یا دوبلور. این ذوق در کدام یک بود؟ هنوز هم مطمئن نیستم کار کدام یک از آن جوانان نو رسته و بیگناه بود که کم کم به گناه آلوده شدند، منقل بساط ‌و ساز و ضربی و ………..

    بقیه دارد

  • ایران من ، ایران ما ؟

    ثریا ایرانمنش ،‌ لب پرچین ، اسپانیا

    سرزمینی که دانته انرا در کمدی الهی بعنوان برزخ توصیف کرد از آن دوی دیگر – بهشت و جهنم – دردناک‌تر است.

    زاهد بره کعبه رود کاین ره دین است

    خوش میرود اما ره مقصود نه این است

    روانت شاد شاهنشاها که همه چیز را قبل از مرگ پیش بینی کردی و گفتی و ‌نوشتی که این جماعت برای ویران مملک ایران آمده اند و همه خندیدند. امروز دیگر کسی عرق وطن پرستی ندارد عده ای از ریشه کنده شده در باغچه هسایه ها نشسته اند و روزی هم مانند علف هرزه انها را از باغچه بی برکتشان بیرون میکشند.

    از آن سوی پرده به همراه فرشتگان دعا کن که …. ایران باقی بماند. ما آنجا ریشه داریم. شلغم کاشتیم‌ درخت به کاشتیم. در سرای بیکسی فقط ماسه میکاریم و آب درو میکنیم.

    آنهایی که میل داشتن هر چه زودتر به دریا برسند رسیدند، حال در چه حالی هستند؟ مشتی آواره بیوطن که همه جا انها را بیگانه می نامند. چه خوب که من پله های آخر را طی می‌کنم، لرزان و ‌سرگردان به همراه یکدختر بچه بعنوان پرستار !!

    روانت شاد شاهنشاه ابدی و ازلی، روانت شاد.

    برای سرزمینمان دعا کن …

    پایان 15/ 04/ 2024 میلادی

  • سهم من این بود؟

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    تا توانستم ندانستم چه بود

    چونکه دانستم توانستم نبود

    …..چه سود ؟

    عید آمد و آهسته از کنار من رفت و سیزدهم نیز من بیخبر بودم. روزها را گم کرده ام. برایم شب و روزفرقی ندارد. با رفتن آن دوست و همراه چندین ساله گویی من نیز با او رفتم.

    چه شیک و آراسته از او تجلیل کردند. در یک هتل برایش یادبود گذاشتند ‌روز سوزاندن او نیز عده زیادی جمع بودند. سالن ها غرق گل بود. خوب زیست انسانی زیست انسانی هم رفت. کلامی از الفاظ بیگانه دعایی نبود. هرچه بود تعریف و تمجید ‌اشک چشمان یاران و فادارش بود.

    ناگهان احساس کردم دیگر هیچکس در این دنیا نمانده و من تنها هستم به همراه گله کوچکم و … خوب آلبته چند صد کفتار.

    روزهایم در تختخواب میگذرد. به تماشای زباله دانی فضای مجازی هر معروفه و دزد و قاتلی امروز در صف گذشتگان و بزرگان نشسته. همه چیز ذات اصلی خود را از دست داده است شاید او آخرین بازمانده یک نسل نجیب و اصیل بود. همه در سوگ آنچه را که داشت میرفت میگریستند.

    من نبودم ولی پسر و نوه ام دعوت شدند و سپس فیلم مراسم را دخترش برایم فرستاد به راستی شاهدخت ما بودی.‌از آنروز کمر من شکست. دو نیم شدم. حال به سختی روی پاهایم می ایستم. سعی دارم انرژی از دست رفته را دوباره به دست بیارم.

    فرق است بین گلها، فرق است بین انسانها، فرق است بین حیوانات. فرق است بین آنها که بتو گفتند دوستت دارم.

    سعی دارم حداقل از باقیمانده شعور خود استفاده کنم و گاهی بنویسم تا فراموشم نشود. انسانی هستم که تنها با دیوارهای سپید کچلی سخن می‌گوید. ‌خاطرات شیرینش را نشخوار می‌کند. به شیراز می‌رود. عینک یادگاری شیراز او زیر چرخ ماشین چند زن معلوم الحال تازه به دوران رسیده در همین کنج دهکده له می‌شود ‌آنها قهقه سر می‌دهند. من لبریز از تحملم لبریز از مهرم. ‌باز هم مبارزه می‌کنم با اجنه های اطرافم / چهارم اپریل ۲۰۲۴

  • خانه عمه جان

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

    کان تحمل که تو‌ دیدی همه بر باد آمد

    بجایش طناب دار آمد، تفنگ آمد و خانه عمه جان گم شد، عمه ای که همیشه چادر نماز گل دار سپیدش و پیراهنش بوی گل یاس میداد. صبح زود یک ظرف لبریز از گلهای سفید و خوشبوی یاس را جلوی سماور میگذاشت و سپس مقداری از آنها را درون جیبش پنهان می‌کرد تا بوی خوب بدهد.

    همه چیز در آن خانه چهار گوش و بشکل مربع مستطیل بود. حوض لبریز از آب زلال با کاشی آبی، ‌ماهی های قرمز و فواره وسط آن که کم کم مانند شیر پستان یک مادر مهربان آب را به درون حوض و پاشویه میربخت. و کمی انطرف تر اطراف پاشویه باغچه ای بود که درون آن گل یاس، گل سرخ زنبق و گل لاله عباسی با گلهای رنگارنگ نوری بر سطح زمین خشک میتابانید.

    شیرینی های عمه جان حرف نداشت، بخصوص آن کولمپه های کشمشی که نظیرش را هیچگاه ندیدم.

    او و شوهرش تنها بودند، بچه نداشتند و یک دختر بلوچ را به فرزندی قبول کرده بزرگش کردند. مانند بک خانم تمام عیار تا پس از مرگ او خانه و خیاط خانه اش بی صاحب نماند. و‌ انصافا آن دختر که نامش فاطمه خانم بود سنگ تمام را برای عمه جان میگذاشت. من از خانه فراری بودم. پدر و مادرم مرتب تویی سر وکله هم میزدند. مادر بزرگم از کنار منقل و وافورش دور نمیشد و گربه اش در کنارش چرت میزد. پدر بزرگ هم ساعت‌ها روی رحلی که قرآن روی آن قرار داشت بخواب میرفت .هیچ گلی در باغچه حیاط نبود، تنها یک چاه بود و چند دلو که باید آب بکشند و در آن طرفتر زیر زمینی تاریک متعلق به شوهر خاله ام که فرش بافی بود …

    آه مادر ترا هر گز نمی بخشم، خودت خوب میدانی چرا…. بارها عمه جان گفت این بچه را شما از بین میبرید. بگذارید من او را بزرگ‌ کنم و وارث خودم باشد. تو میگفتی آخه بچه به دنیا آوردیم بدهیم بتو؟ ….. و آن خانه زیبا و خوشبو با گلهای زنبق اببی و شاخ پیچیده گل نسترن نصیب فاطمه خانم بلوچ شد و من ،،،،،، در کنج غربت برای شما قصه مینویسم.

    ثریا

    لب پرچین 23/02/2024 میلادی

  • ربات

    ربات

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    اندیشه های آتشین من!
    در خلوت آن صبح ابر آلوده

    خواب مرا آویختند از دار بیداری

    من در فروغ لاجوردین سحرگاهان

    بر طاق رنگین . عنکبوتی ساده دیدم ……

    زنده نام نادر نادر پور

    خاموشم و به خاموشی دیگران مینگرم. دیگر هیچگاه به طلوع صبح نمی‌‌اندیشم و برای یک خوشه انگور در یک صبح روشن آرزویی در دل نمی پرورانم . همه اینها فشرده یک اندیشه میباشند.
    امروز من خاموشم و تنها گوش میدهم به اراجیف …. سخن راست دیگر وجود ندارد مگر درلباس دلقک در انتظار یک سرود شاد هستم. گمان نکنم دیگر اندیشه ام بیدار شود. در یک هستی خاموشی فرو رفته ام، بی هیچ کلمه ای. تنها دلم زمزمه میکند و خاطرات را نشخوار میکند . اوف ! چه همه تلخ و ناگوار بودند. آنها را باید بر زمین ریخت و لگد مال کرد.
    تنها یک چیز را فراموش نمیکنم ! آن آخرین نگاهی را که ” او ” قبل از مرگش درفیلم گنجانید، آن نگاه را تنها من شناختم و او دیگر همنیشن من نخواهد بود. دراطاق تنهاییم در کنارم نخواهد نشست. وحال همه هستی من در یک بسته پیچیده شده و در خاموشی گم میشود.
    دهان بسته تنها درخاموشی ها با خود خاموشی سخن میگوید و در سراسر هستیم غیر از خاموشی چیزی نیست که امروز بر تاریکیها بتابد و چشمان مرا روشنی بخشد.
    در افسانه ها میخوانیم که ” یهوه در یک شعله آتش در کوه طور به موسی گفت ” ” من هستم که هستم ” دران زمان همه هستی وجود یهوه یک دهان بود . و زمانی که الله گفت ” کن” و جهان کن فیکون شد .
    امروز فرزندان یهوه بر تمام جهان هستی ما پرده انداخته اند و ما گم شدیم . همه تبدیل به ربات شدیم.
    سراسر هستی من خاموشی بود و امروز باخود تکرار میکنم که تو یک ربات هستی نه یک انسان. هیچگاه قدرت نگذاشت تو دهان باز کنی همه را در اندیشه هایت پنهان ساختی تا روزی آنها را روی یک صفحه بیجان خالی کنی.
    امروز غرق در تاریکی هستم هیچ چراغی راهنمای من نیست و آنکه قدرت ندارد همواره میماند و ناگفته میخواند. همه حقایق درخاموشی اند.
    آنجا که هیچ قدرتی نیست ناگفتنی ها و آنچه باید گفت پنهانند و همچنان ناگفته میمانند. حقایق بی قدرت همیشه درخاموشی بسر میبرند.
    …………
    تو بهاررا دوست میداری

    من پاییز را

    زندگی تو بهار است

    زندگی من پاییز

    گونه سرخ تو

    سرخ گل بهاران است

    چشمان خسته من

    آفتاب بی رنگ پاییز است

    اگر من گامی دیگر بردارم

    گامی به پیش در آستان یخبندان زمستانم

    اگر تو گامی به پیش می آمدی و من گامی واپس میگذاشتم.

    با یکدیگر بهم میرسیدم

    در یک تابستان گرم و مطبوع …….

    (شاعر مجار شاندرو پتوفی ترجمه محمود تفضلی)

    ظاهرا باطری رو به پاین است وپایان این دلنوشته .
    ثریا ایرانمنش 18/02/2022 میلادی برابر با بیست ونهم بهمن ماه 2580 شاهنشاهی !اسپانیا
  • چرا بترسم؟

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا …

    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

    چه توان کرد سعی من و دل باطل بود

    در دلم همیشه مهر ومهربانی همچنان یک جویبار جریان داشت. به همه اعتماد داشتم و دست دوستی آنها را هیچگاه رد نمیکردم. نمیدانستم چرا اصرار دارند بمن نزدیک شوند. اما زمانیکه میدیدم که من همان کدخدای ده هستم که آنها به چپاولگر دهکده آمده اند فورا آنها را کنار میگذاشتم.

    امروز تنها هستم. همه آدم های های منفی را از اطرافم رانده ام. روزی برای بدرقه من و یا پیشواز من و یا بردن من به خانه هایشان سر و دست میشکستند. اما امروز همه روی بر گرداندند، چون دیگر زیر چتر آن مرحوم نیستم و خودم هستم.

    گاهی از اوقات برای این افراد دل میسوزانم که تا چه حد تهی وخالی بوده و هستند و برای داشتن چند سکه بی ارزش یا چند تکه استخوان که جلوی آنها می اندازند خوددرا تا کجا حقیر میکنند.

    در وجود من یک استوانه محکم وجود دارد و من به او تکیه داده ام. بقول یک معلم از آسمان غیر از برف و باران و سنگ پاره چیزیی نمیبارد. معجزه در وجود خود ماست. همان انرژی مثبت و همان قدرتی که در دور دست‌ها برایش لانه و خانه و کاشانه هم ساخته ایم. ‌پارچه های حریر و مخمل و ‌شمش های طلایی را به جای او ستایش می‌کنیم. در حالیکه او در کنار ما راه می‌رود. سایه اش و نورش در دل ما نشسته است. تازمانی که روح ما را زنگ و پلیدی گرفته باشد او را نخواهیم دید. باید سینه ای صاف و دلی پاک و خالی از هر کینه ای را داشت تا او در آنجا منزل کند.

    هر حادثه ای را که برایم اتفاق میافتد بفال نیک میگیرم و میدانم که در پس پرده چیز دگری بوده است.

    امروز تنها برای آن انسان‌های منفی ‌تهی دل میسوزانم. بی اندازه بدبخت و تو خالی بودند. اما زیر نام همسر یا قدرت مالی خود را بزرگ میپنداشتند، مانند یک ……. چاق که سر انجام به تنور خواهد رفت و خورده خواهد شد.

    روزی بر من خرده میکرفتند که چرا به همراه دخترانم لباس میپوشم و چرا اندازه آنها هستم گویی سه خواهریم. روزی ایراد میکرفتند که چرا خود را از هر چه رنگ تعلق دارد آزاد کرده ام و دیگر خودرا نمی سازم و به نمایش عموم نمیگذارم. آنها از آنچه که در وجود من بود بیخبر بودند و هستند. قانون طبیعت تنها دو نیرو را میشناسد: ریاضی و ‌فیزیک را. در گذشته گویا ما اینهارا در دبیرستان فرا گرفته بودیم و امروز در زندگی روز مره آنها را گم کرده ایم وبه دنبال ذره میرویم ذره را نیز گم کرده ایم. تنها باید ذات هستی را یافت تا در وجود خود کاشت.

    *

    باد شدیدی از شب گذشته همه چیز را به هم ریخته و صدای بهم خوردن کرکره ها و سایر زباله های بیرون تقریبا خواب را از چشمانم گرفت. بیدار ماندم ‌بفکر فرو رفتم و به انسان‌های حقیری آندیشیدم که لوله کردن چند اسکناس میان سینه شان چه نشاطی به آنها میداد و چه فخری میفروختند برای این خود فروشی. امروز همه به زیر خاک رفته‌اند و من روی آنها راه می‌روم و به آن نیرویی که هر روز در درونم رشد می‌کند بیشتر می اندیشم تا آن انسان‌های بدبختی که مانند باد کنک تو خالی یکی یکی در هوا گم شدند.

    پایان

    ثریا ایرانمنش

    دوشنبه دهم ژانویه دو هزار و دو میلادی

  • تو که گفتی …!

    ” لب پرچین” ثریا ایرانمنش . اسپانیا

    ———————————–

    زمانی که همه نتوانند – سهمی یکسان از زندگی بردارند

    زمانی که دیگر نمیتوان در کنار یکدیگر زیست

    زمانی که روشنی ها رو به تاریکی میروند

    و ما همه پشت پنحره هراس

    – ایستاده ایم

    در آن زمان میتوان گفت : بایست

    که این نیست سر زمین موعود

    این همان جهنم است.

    تا انتهای آسمان بیرنگی و گاهی سیاه است

    مبارزه ها دشوارتر میشوند

    و همه تلاشها بی نتیجه

    زندگی هم نه تعهدی بما دارد و نه

    پاداشی بما میدهد

    تنها باید بایستیم و همه سر گرم هیاهو آنهم هیاهوی بی نتیچه مرگ است که با بوسه نوازشگر خود آهسته اهسته بسوی ما میاید، و با ریسمان ابریشمی نازکی گلوی ما را میفشارد و ما به آغوش او پناه میبریم.

    زئدانیکردن فاز دوم در راه است و این بار جدی تر. هیاهو ها بی نتیجه اند. تنها با نشستن و گوش دادن به اراجیفی که به حلوق ما فرو میکنند آنهم با قدرت تمام.

    دیگر نه از گلزاری خبری هست و نه از بوستانی و نه گلی و نه نیزاری و نه بویی از عطر خاک وآب زلال.

    و من در این گمانم که همه مانند درختان کهنسال از درون پوسیده فرو خواهیم ریخت.

    مانند ملتهای کهن مانند همه آن ملتها که امروز تنها عتیقه جات آنهارا از زیرخاک بیرون میکشند.

    مگر مصر به پادشاهی برگشت؟ مگرایلام روی نقشه جغرافیا دیده میشود؟ و یا سایر کشورهای متمدن توانستد دوباره روی پای خود بایستند؟ تنها چند کشور کوچک را مانند خانه عروسک در جایی دربالاترین نقطه جهان می نشانند و بردگان آنها در زیر زمینها چرخها را میگردانند تا گندم آنها را آرد کنند و آب را در جویبارهایشان جاری سازند.

    امید از همه دلها برید. دیگر نجات بخشی نیست و ما بادست این نادانان نابود خواهیم شد. رباتها گرد ما راخواهند گرفت و در موقع لازم ما را خواهند کشت. دیگر خدایی هم نخواهد بود. سالهاست که او را نیز کشته اند.

    امروز فداکاری ها اقدام برای رهایی تنها کلماتی هستند که ما آنها را زیر زبانمان مزه مزه میکنیم تا کمی کام ما شیرین شود و ترسوها فرار میکنند.

    او آن ملکه هزار و یکشب خوب میدانست که پایه های آن سلطنت روی اب ایستاده. بنا براین تا توانست باینسو فرستاد تا امروز در میان پر قو زندگی کند و کودکان کار در زندانها قربانی شوند و یا دربازار برده فروشی فروخته شوند.

    پایان

    ثریا ایرانمنش . 21 ستامبر 2020 میلادی / اسپانیا