ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا
تا توانستم ندانستم چه بود
چونکه دانستم توانستم نبود
…..چه سود ؟
عید آمد و آهسته از کنار من رفت و سیزدهم نیز من بیخبر بودم. روزها را گم کرده ام. برایم شب و روزفرقی ندارد. با رفتن آن دوست و همراه چندین ساله گویی من نیز با او رفتم.
چه شیک و آراسته از او تجلیل کردند. در یک هتل برایش یادبود گذاشتند روز سوزاندن او نیز عده زیادی جمع بودند. سالن ها غرق گل بود. خوب زیست انسانی زیست انسانی هم رفت. کلامی از الفاظ بیگانه دعایی نبود. هرچه بود تعریف و تمجید اشک چشمان یاران و فادارش بود.
ناگهان احساس کردم دیگر هیچکس در این دنیا نمانده و من تنها هستم به همراه گله کوچکم و … خوب آلبته چند صد کفتار.
روزهایم در تختخواب میگذرد. به تماشای زباله دانی فضای مجازی هر معروفه و دزد و قاتلی امروز در صف گذشتگان و بزرگان نشسته. همه چیز ذات اصلی خود را از دست داده است شاید او آخرین بازمانده یک نسل نجیب و اصیل بود. همه در سوگ آنچه را که داشت میرفت میگریستند.
من نبودم ولی پسر و نوه ام دعوت شدند و سپس فیلم مراسم را دخترش برایم فرستاد به راستی شاهدخت ما بودی.از آنروز کمر من شکست. دو نیم شدم. حال به سختی روی پاهایم می ایستم. سعی دارم انرژی از دست رفته را دوباره به دست بیارم.
فرق است بین گلها، فرق است بین انسانها، فرق است بین حیوانات. فرق است بین آنها که بتو گفتند دوستت دارم.
سعی دارم حداقل از باقیمانده شعور خود استفاده کنم و گاهی بنویسم تا فراموشم نشود. انسانی هستم که تنها با دیوارهای سپید کچلی سخن میگوید. خاطرات شیرینش را نشخوار میکند. به شیراز میرود. عینک یادگاری شیراز او زیر چرخ ماشین چند زن معلوم الحال تازه به دوران رسیده در همین کنج دهکده له میشود آنها قهقه سر میدهند. من لبریز از تحملم لبریز از مهرم. باز هم مبارزه میکنم با اجنه های اطرافم / چهارم اپریل ۲۰۲۴