Tag: #خاطرات

  • خاطرات وخطرات ۳

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین، اسپانیا

    با رفتن او به رادیو، ‌آشناییش با خوانندگان تازه و رفتن رو بسوی شهرت کم کم فاصله تنها را کوتاه تر کرد. به خانه ما اما خبر رسید که چه نشسته اید این دختر زیبایتان با بک یهودی مطرب بیرون می‌رود! کتکها و سر زنش ها شروع شد و من بدون چادر وهمراه حق نداشتم جایی بروم. او در یکی از شهرهای زیارتی با خانواده اش میزیست. پدرش دکتر دارو ساز بود و چهار برادر و یک خواهر داشت.

    به هر روی خودم را به آن مکان زیارتی میرساندم تا بلکه او راببینم. اما حالا او‌ رفته بود به دنبال زنی تازه وارد خواننده ای که آهنگ‌های عربی و هندی و افغانی را با تحریرهای جابجا میخواند. لب نداشت و از طریق مداد لب برای خود لبان قلوه ای میساخت. چشمان کور مکورانه اش را سیاه می‌کرد پوست سفیدی داشت و أغوش گرم و لب بر لب وافور.

    همسرش او طلاق داده بود و او حالا آزادانه دست یار مرا گرفت و به شهرستانها برای کنسرت برد و به همراه خاله اش پله های شهرت را بسرعت بالا گرفت و من به امید دیدار یار کوچه های آشنا را میگشتم….. تا خبر دار شدم که او را بجرم فرار از سربازی به یک جزیره بد آب و ه‌وا فرستاده اند. او رفت و من دیگر داشتم فراموشش میکردم که روزی باز گشت. اما او دیگر آن نو جوان خجالتی دارالفنون نبود. منهم دیگر آن دختر گریز پا نبودم. دیگر نه سینما و نه کافه نادری برایم حسنی داشت و نه میلی داشتم.

    دیپلم خود را گرفته بودم و در انتظار سرنوشت. سر نوشتی که مرا به آبادان و بیمارستان بنیاد پرستاری انگلیس فرستاد تا وقتی که بوی نفت و هوای شرجی آبادان مرا دچار خفقان کرد. موقع برگشت در قطار تنها نبودم و پسرکی بور و ظاهرا روشنفکر به همراهم بودوکه بعد ها همسرم شد.

    ادامه دارد

  • خاطرات و خطرات

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین،‌ اسپانیا

    نیمه شب بود، شاید ساعت به چهار صح منتهی می‌شد که بالای سرم ایستاده بودی و مرا از خواب بیدار کردی. غرق خون بودم.

    چشمانم را هم گذاشتم و به گذشته سفر کردم. گذشته ای که تنها یک نفر بود نه بیشتر، همچنان ساز در دست و امروز تو در انسوی زمان زیر خروارها خاک خفته ای. و ما را در این سرزمین بیگانه به تلی از خاکستر تبدیل میکنند. ارواح هم دیگر خسته شده اند و دیگر نمی توانیم در باغ کافه نادری جوجه کباب و بستنی بخوریم. همه چیز دود شد و به هوا رفت. تو‌رفتی. من رفتنی ام. هرچه بود رفت.

    یک بار ترا در خانه دوستی دیدم. من چندان توجی به آن جمعیت نداشتم. مشغول نوشیدن چای مادر دوستم بودم.

    طرف عصر جمعه بود که کتاب‌هایم را جمع کردم تا بخانه روم ناگهان چشمم به خط ‌شعر زیبایی افتاد که با طرحی زیبا نوشته بود:

    دیشب جمال رویت تشبیه به ماه کردم

    تو خوبتر زماهی من اشتباه کردم

    چشمم را به جمعیت دوختم. همه پسران هنرکده هنرهای نمایشی بودند و یا دوبلور. این ذوق در کدام یک بود؟ هنوز هم مطمئن نیستم کار کدام یک از آن جوانان نو رسته و بیگناه بود که کم کم به گناه آلوده شدند، منقل بساط ‌و ساز و ضربی و ………..

    بقیه دارد

  • خانه عمه جان

    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

    کان تحمل که تو‌ دیدی همه بر باد آمد

    بجایش طناب دار آمد، تفنگ آمد و خانه عمه جان گم شد، عمه ای که همیشه چادر نماز گل دار سپیدش و پیراهنش بوی گل یاس میداد. صبح زود یک ظرف لبریز از گلهای سفید و خوشبوی یاس را جلوی سماور میگذاشت و سپس مقداری از آنها را درون جیبش پنهان می‌کرد تا بوی خوب بدهد.

    همه چیز در آن خانه چهار گوش و بشکل مربع مستطیل بود. حوض لبریز از آب زلال با کاشی آبی، ‌ماهی های قرمز و فواره وسط آن که کم کم مانند شیر پستان یک مادر مهربان آب را به درون حوض و پاشویه میربخت. و کمی انطرف تر اطراف پاشویه باغچه ای بود که درون آن گل یاس، گل سرخ زنبق و گل لاله عباسی با گلهای رنگارنگ نوری بر سطح زمین خشک میتابانید.

    شیرینی های عمه جان حرف نداشت، بخصوص آن کولمپه های کشمشی که نظیرش را هیچگاه ندیدم.

    او و شوهرش تنها بودند، بچه نداشتند و یک دختر بلوچ را به فرزندی قبول کرده بزرگش کردند. مانند بک خانم تمام عیار تا پس از مرگ او خانه و خیاط خانه اش بی صاحب نماند. و‌ انصافا آن دختر که نامش فاطمه خانم بود سنگ تمام را برای عمه جان میگذاشت. من از خانه فراری بودم. پدر و مادرم مرتب تویی سر وکله هم میزدند. مادر بزرگم از کنار منقل و وافورش دور نمیشد و گربه اش در کنارش چرت میزد. پدر بزرگ هم ساعت‌ها روی رحلی که قرآن روی آن قرار داشت بخواب میرفت .هیچ گلی در باغچه حیاط نبود، تنها یک چاه بود و چند دلو که باید آب بکشند و در آن طرفتر زیر زمینی تاریک متعلق به شوهر خاله ام که فرش بافی بود …

    آه مادر ترا هر گز نمی بخشم، خودت خوب میدانی چرا…. بارها عمه جان گفت این بچه را شما از بین میبرید. بگذارید من او را بزرگ‌ کنم و وارث خودم باشد. تو میگفتی آخه بچه به دنیا آوردیم بدهیم بتو؟ ….. و آن خانه زیبا و خوشبو با گلهای زنبق اببی و شاخ پیچیده گل نسترن نصیب فاطمه خانم بلوچ شد و من ،،،،،، در کنج غربت برای شما قصه مینویسم.

    ثریا

    لب پرچین 23/02/2024 میلادی