Author: Soraya

  • زبان سرخ

    میگویند :
    زبان سرخ سر سیاه را برباد میدهد !
    حال خوشبختانه سر من و سر جناب ترامپ هردو سفید است ، زبانمان تیز و حرفهای دلمانرا میزنیم او برای امریکا و جیب خودش میجنگد  من برای ” عدالت : کلمه ای که گم شده واز  دایره المعارف  محو گردیده است .
    روز گذشته گویا ایشان در یک مجمع عمومی  افریقاییان و آن دسته از کشورهای فقیر را  “چاه مستراح” خطاب کرده وگفته چرا باید اینها وارد امریکا شوند ؟ البته اگر آنها هم مانند مردم سر زمین ما با کیفهای لبریز از پول وطلا وارد میشدند فورا مقام الهوهیت میافتند ،  زبان منهم باز بود ویک کامنت زیر گفته بی بی شهربانو گذاشتم نتیجه این شد که دیگر نمیتوانم وارد خیلی از جاهاشوم البته قابل ترمیم است اما کو آن بیان آزاد و آن دموکراسی که میل دارید برای ما به ارمغان ببرید ؟؟!
    من حق دارم بگویم نه شما ونه اولاد بزرگوارتان را  نه دوست نمیدارم ونه احترامی برایشان قائلم ، آن دختر بدبخت که به فنا رفت آن پسر نازنین به دست چه کسانی!؟ بقتل رسید وآن یکی هم که مشغول تریاک کشیدن میباشد .
    از این روزهاست که برای جناب ترامپ یک پرونده هفتاد منی  بسته بندی کنند و او را سر جایش بنشانند “مگر منافع  زیادی در برجام و غیره باشد : !!!  مراهم بسته بندی میکنند تا نتوانتم حرف بزنم اما من جاهای زیادی  برای حرف زدن دارم بقول آن پیر قدیمی قلم فراوان وکاغذ ارزان است ، میستوانم همه را درآنجا بنویسم که نوشته ام و محفوظ بدارم .
    حال از جناب آقای ترامپ میپرسم مگر آن ” کاکا” از همان محل واقوامی  که شما نام برده اید برنخاست و بر مسند پر قدرتمندترین کشورهای جهان ننشست وبا انبوهی  از دارایی در کنار شما قصر جدیدی نساخت ؟  انسان باید با شانس به دنیا بیاد  بعضی ها به هنگام تولدشان با قلم مویی که درون  نجاست فرو برده اند بر پیشانیشان خطی میگذارند و میگویند برو .آن تیره روز و سیاه بخت یا بیگناه کشته  میشود ویا نیمه جان درگوشه ای خودش را میکشد  بعضی ها را هم با قلم مویی که در طلای مذاب درست کرده اند روی پیشنانی آنها ضربدری میزنند و میگویند برو سرنوشت باتوست .
    عده ای بدون علامت بدنیا میایند  تا جاهای خالی را پرکنند وجودشان ویا عدم آن وجود بی تفاوت است تنها به دنیا میایند تا نسلی از گوه بسازند و خیلی زود هم از دنیا بروند .
    چون سرنوشت فراموش کرده قلمرا   درون  آن دو شیشه فرو ببرد .
    سرنوشت بد جوری انسانهارا ببازی میگیرد  اگر توانستی با آن دربیفتی چند صباحی انرژی خودترا صرف زور زدن و پیروزی بر آن میکنی سر انجام خسته و درمانده  درگوشه ای میخزی واین سرنوشت است که بتو میخندد. تو از پا افتاده ای .
    امروز ترا  دسترس فردا نیست 
    .اندیشه فردات بجز سودا نیست 
    ضایع مکن  این دم ار دلت بیدار است 
    کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست  ……..”خیام نیشابوری “
    ما درقرن شیطان زندگی میکنیم  ودر دلهره های معصومانه خود میغلطیم  در هجوم تاریکیها  وزمانی در نور شمع  هم گم میشویم  با اوهام های بی سر و ته خود  .
    از تاریکی نوری بیرون نمیزند هرچه هست تاریکی است .
    در سایه روشن های هراس آورو ترسناک راه میرویم بی هیچ هدفی  بی هیچ آینده ای وبی هیچ امیدی .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 12/01/2018 میلادی 
  • زرین تاج خانم

    امروز زیر دوشن نمیدانم  چرا یاد این خانم افتادم  ،  خانمی که پس از مرگ شوهرش وعرق خوریها ولباسهاس دکولته ناگهان روی بسوی مسجد آورد وشد مومن دو آتشه  سواد نداشت  نمیدانم صاحب چند بچه بود ؟ چند دختر که همه آویزان گوش دایی جان بودند .
    روزی  دیدم سر وکله اون گله درکمبریج پیدا شد ای دادوبیداداینجاهم ما راحت نیستیم ؟  خانمها وآقایان مطابق معمول  سر میزقمار نشستند وبساط عرق وتریاک هم فراهم شد  وپیشخدمت مخصوص که بنده باشم مشغول پذیرایی !
    ناگهان زرینه خانم مشت به سینه اش کو فت که ای ممد رضا ، ایشالاه داغ بچه ات به جگرت بماند که جوانای مردم موکوشی  » میکشی « ،  برگشتم وگفتم  اهه ، زری خانم  ؟  شما چرا  شما که همه افتخارتان این بود که زن برارتان درباری بود ! در جوابم گفت “
    تو چه میدانی تو که خبر نداری توکه مچد ( مسجد ) نمیری چه میدانی روزی صدها جوان بیچاره را موکوشند وتوی چاه میاندازند ، 
    گفتم زری خانم نفرین خوب نیست نفرین مانند موج میرود وبر میگردد شما خودت پسر داری  اما من بیشتر از شما میدانم این ملاها دارند مغز شمارامیخورند .
    درجوابم گفت ، برو پی کارت ، برو شعرت را بخوان سازت را گوش کن  نه نماز  میخوانی نه مچد میری  نان  برارم برات حرامه !!! » نه مسجد میروی ونان برادرم برایت حرام است «
    گفتم از همان راهی که شما نماز میخوانید  نماز منهم همان شعر وساز است اما من نفرین به کسی نمیکنم پشت سر کسی هم بد گویی نمیکنم مال دیگرانرا هم مفت ومجانی نمیخورم  ودزد هم نیستم واز اطاق بیرون رفتم .
    او لال شد ومرد
    من از دست آن قوم ظالمین به شاخ افریقا فرار کردم  سی سال گذشت روزی یکی از دخترهایش بمن زنگ زد وگفت 
     شما میدانید پولهای دایی جانم کجاست ؟  دایی جانیم سی سال کار کرد !! گفتم چند ساله ما خارج هستیم ؟ من خبری از پولهای دایی جانت ندارم بعد از سی سال دنبال پول دایی جانت هستی بروا ز معشوقه هایش که درهمان امریکا هستند بپرس  منهم سی سال سال کار کردم امروز صنار ندارم .
    معلوم شد که خانم شوهرش بیکار است پولشان تمام شده حالا بفکر دایی ان پولدارشان افتاده اند وآنقدر احمق هستند که نمی دانند سی سال درخارج مخارج چهار بچه محصل یعنی چی ! گوشی را گذاشتم ونشستم بفکر  که این طایفه چقدر باید بیشعور  باشند .
    حال محمد رضا شاه رفت  دوباره بوی کباب بلند شده دوباره بچه هارا ازهند وخارج وارد ایران میکنند تا باز به نوایی برسند . اینفرهنگ پربار ما ایرانیان عزیز است .
    مشتی قبیله دورهم جمع شده اند وتنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است که خوب بمدد آمدن بقیه لهجه های مختلفی درمیان آن جای گرفته وانگلیسی هم چاشنی آن است 
    باد از کدام سو میوزد؟ بوی کباب از کجا بمشام میرسد ؟ وچه کسی نجیب مانده ؟ وخیلی حرفها که بماند برای روزهای دیگر .پایان ثریا / اسپانیا /
  • ذگر عاشقانه !

    نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی 
    که این متاع قلیست وآن عطای کثیر………..حافظ شیرازی
    خوب ، مردم بپا خواسته اند  خونها به راه افتاد تا دوباره فاشیزم بر سر زمین ما حاکم شود .
    فاشیزم مذهبی رو به فناست  اما صدای پای دیگری میاید ومن این صدارا دوست نمیدارم ، در این امید بودم که مردی از میان برخیزد اما دنیای بزرگان مردکی را در آ آب ونمک خوابانده دوباره بسوی آن سرزمین میفرستند حال اگر قبلا سر زمین ما در گرو رهن مسکو بود  وسپس مقداری در گرو سوسمارستان حال یکپارچه تحویل بنیاد نیکوکاری یو اس میشود .
    بی بی شهر بانو دوباره خاطره گویی را شروع کرده مادر بزرگ دفتر مشق خودرا باز کرده و باز از اول برای بچه های تازه قصه ننه من غریبم را میگوید و مردان مزدور وحقوق بگیر جاده را برای تشریف فرمایی حضرت ولایتعهدی باز میکنند .
    نه !   هر بار ودر هر سر زمینی گاهی یک معجزه رخ میدهد نه بیشتر .
    ناپلئونرا انگلیسها در چشم جهان خوار کردند درحالیکه او یک انسان بلند پایه ومتفکر بود این او بود که میگفت ” زنان با یکدست گهواره را تکان میدهند وبا دست دیگر دنیارا .او بود که به سرنوشت اعتقاد داشت وبه آرزوی  خود رسید تاج لویی بیصاحب روی زمین افتاده بود خم شد آنرا برداشت وبرسرش گذاشت قانون اساسی فرانسه را او تنطیم کرد که هنوز بقوت خود باقیست تنها چند خط را که به نفع رفقا بوده است پاککرده اند ، وقانون اساسی این سر زمین که من درآن زندگیم را به پایان میرسانم  از روی همان قانون نوشته شده است .
    صدای پای فاشیزم بلند است ومن امیدی ندارم  یا جنگهای داخلی  وشورشی وتجزیه ویا سر انجام باز یک حکومت شاهی  نظیر گذشته که باز این ” بانو ” است که حاکم است نه شاه ونه ولایتعهد .
    برای من یکسان است زمان برای من رو باتمام است زمانی بیشتری را نمیخواهم دنیا را دیده ام  همه چیر ا خورده ام از تجاوزها تا بردن اموالم ومرا بخاک سیاه نشاندن اما من روییدم سبز شدم امروز شاخه هامیم پر بارند من احتیاجی به چیزی ندارم . تنها آرزویم این بود که آن سر زمین ومردمش آزاد شده وروی شادی را ببیند  واگر عمر بود منهم سری بخاک خودم بزنم اما برای این مسائل دیراست .
    شب گذشته پسرم زنک زد وگفت ” 
    مادر مقداری پول به حسابت تو ریخته ام کمی هم به حساب خواهران وبرادرم ! من یک اضافه حقوق داشتم بین شماها تقسیم کردم .
    اشک از چشمانم سرازیر شد . پسرم ! من به پول احتیاجی ندارم تو زحمت میکشی تو شبها تا صبح وروزها متوالی گرد جهانی تو فرزند داری این پولهارا برای آنها بگذار تا مانند خودت گرسنه نمانند این دست ودلبازی هارا به دور بریز پدرت پولهایش را صرف قمار وفاحشه های کاباره میکرد تو پولهایت را صرف ما نکن . من ماهها میشود که یادم میرود بروم حقوق ماهیانه ام را بگیرم ، خوب دربانک میماند اگر بانگ مانند بانگ گذشته ورشکست شد وپولهایم را خورد تازه میشوم مانند بقیه !!!! اا اینجا قانون دارد پول مردم را باید پس بدهند بعد اعلام ورشکستگی بکنند .
    نه عزیزم ،  پول آخرین چیزی است که من دل به آن بسته ام  چیز ی لازم ندارم  ، نه هیچ چیز تنها چند روبدوشامبر ودم پایی وچند پیژامه !!! لباسهایم درون کمد خاک میخورند  سالهاست که نمیدانم چه بر سر کت وپالتوی جیر من آمده روی آنهارا پوشانده ام جایی ندارم بروم کسی نیست که دیدو بازدید بکنم لازم ندارم پز بدهم برای خرید تا سوپر هم همین شلوار وکت کافی است یا پیراهن معمولی که درخانه میپوشم .
    اینهمه گذشت ومهربانی را چگونه میتوانم نادیده بگیرم ؟ سرم را با غرور بالا گرفتم از اینکه توانسته ام با دست خالی بدون هیچ پشتوانه مالی وانسانی این نهالهارا به ثمر برسانم وحال درزیر سایه آنها دراز کشیده ام واز میوه های آبدار وخوشمزه آنها لذت میبرم .
    دلم در گرو عشق سر زمینم بود که آنهم تمام شد .
    دلم درگرو عشقی بود که آنهم به پایان رسید 
    دلم در جایی سر گردان بود وپی گمشده اش میگشت که خسته و وامانده بسوی خودش با زگشت وشبها با نا آرامی بر قفسه سینه ام میکوبد که هی ، برخیز ……
    بر میخیزم  وبه تماشال دنیا ودلقکهایش مینشینم ویا میاندیشم  . 
    کجا رفتند ؟ آن مردان بزرگ وآن زنان پر ابهت ودانا  امروز آن رجاله دروغگو که معلوم نیست از کدام قوطی اورا بیرون کشیدند وجایزه صلح را باو دادند  قد علم کرده بوی کباب شنیده  بقول آن ” مرد معلم ”  کباب نیست خر داغ میکنند تو دلت برای زندانیان سر زمینت نسوخت حال بلند شده ای پرچم مبارزه دین خودرا به دست گرفته ای خیال میکنی ما نمیدانیم که از کدام جهت برخاستی ونامت چیز دیگری است تو یک ( بهایی) هستی شاید عده ای آنرا ندانند .
    حال درانتظار دین دیگری باید باشیم  ایکاش این یکی را از روی زمین بر میداشتند واینهمه کشت وکشتار نبود اینهمه خون بیگناهان ریخته نمیشد ایکاش درب های آهنین واتیکان ، مساجد ومعابد را گل میگرفتند ومیگذاشتند مردم با شعور خود زندگی کنند حال دین چهارمی ببازار آمد فاشیست تر از قبلی ها دینی جهانگیر که باید همه کره زمین را در بر بگیرد وهمه گلو بلالیستها  دارند آنرا تزیین میکنند . 
    از این روزها چیپسهایی نیز زیر پوستمان میگذارند که دین ونام وفامیل وعلامت خونی ما نیز در ان ضبط شده بدون آن تو محلی از اعراب نداری ودر آن زمان است که  حسرت امروز را یکشی بدون آن “چیپش ” تو وجود نداری وهرگاه سوت کشیدند باید مانند سگ بدوی .چه خوب من دیگر درآن زمان نیستم تا این این ننگرا تحمل کنم وانسان بودنمرا زیر سئوال ببرم . 
    خوشا به سعادت بیخبران 
    بر آن سرم که ننوشم می وگنه نکنم 
    اگر موافق تدبیر من شود تقدیر .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 11. 01 /2017 میلادی /…
  • چشمانت را ببند

    از راه بیمارستان بر میگشتم 
    حوصله دیدن دکتررا نداشتم  تنها آزمایش خون بود رگهایم نازکند مانند یک شمر بجان بازوان من افتاده بوند به دنبال رگها چند جا سوراخ شد تا رگی را یافتند حال تهوع داشتم گرسنه ام بود خودم را به یک قهوه خانه درب وداغان نزدیک بیمارستان انداختم قهوه ای تلخ با کمی نان خشک  .
    در راه بازگشت نه دیگر برف وباران ونه درختان شاداب وزنده شده برایم جلوه ای نداشتند تنها تابلوهای تبلیغاتی از هر سو سرک میکشیدند 
    .
    با خودم گفتم چشنانت را ببند وبه زیباییها بیاندیش  !!!کدام زیباییها چهل سال است که انقلاب هرروز توسط دیگران به رویمان  استفراغ میکند چهل سال است زبان ما گم شده چهل سال است که نه خطی ونه یاد ونه یاری  به کدام غنچه های خاموش بیاندیشم  به کدام بوسه های مهربانی به هنگام شب فکر کنم ؟ به کدام دشت سر سبزی بیاندیشم که متعلق بمن نیست روی زمین مردم راه میروم وزیر دست مشتی بچه پرستار که از کشورهای  خودشان  باین جا هجوم آورده اند باید مانند یک خرگوش آزمایشگاهی  بالا وپاین بروم  به کدام پرستار مهربان که واقعا دوره دیده واولین درس مهربانی را فر گرفته اعتماد کنم گویی با یک حیوان طرفتد برایشان فرقی نمیکند تو یا زباله  کسیرا نمیشناسی پارتی نداری  خوب را رضای خدا یا راه رضای شرکت بیمه که هرماه دویست وپنجاه یورو از حسابت بر میدار کمی بتو مهربانی میکنیم وجواب سلامت را خواهیم داد.
    امواج دریا خاموش ویخ زده  مه روی کوهها نشسته وابرهای تکه تکه روی آسمان  صاف آبی راه میروند درشمال برف ویخ بندان  غوغا کرده است  تو دربهشت نشسته ای کم به این زیبایی بیاندیش با جسارت وسرسختی تمام چشمانرا بستم ویک عینک سیاه هم روی چشمانم گذاستم تا آسمان اشکهایم را نبیند .
    مانده بودم که این چه سرنوشتی بود نصیب ما شد ؟
    آه شاعران شیرین سخن ما کجایید  نویسندگان ماهر وپربار درکجا بخاک رفتید در سر زمین ما یک دکتر باید برد تخصصی میداشت تا باو اجازه طبابت میدادند این روزها مدارک دکترا خریدنی ویا از طریق پست ارسال میشود  کمتر دانشجوی پزشکی  به اطاق تشریح پا میگذارز  .
    نه جانم را برای خودم نگاه میدارم  وروحمرا حایل آن میسازم .
    چون فلک آیین کین ساز کرد 
    شیوه نامردمی  را آغاز کرد 
    باده باقی به سبو  یافتم 
    واینهمه از دولت او یافتم 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین) اسپانیا  /10/01/2018 میلادی
  • پرستش بیهوده

    مبین حقیر گدایان  عشق را که این قوم 

    شهان بی کمر وخسروان بی کلهند 
    غلام همت  دردی کشان یکرنگم 
    نه آن گروه  که ارزق لباس دل سیهند …………” خواجه شمس الدین حافظ شیرازی “
    من نمیدانم چرا بشر خودش را از دست داده وخودرا گم کرده است به دنبال خودش میگردد دروجود دیگری ، چرا اینهمه بت پرستی در دنیا رواج یافته چرا مردم میترسند 
    از چه چیزی از چه جادویی وچرا اینهمه اسیر خرافات واسیر مکر وریا ودروغند .
    بشر خود را ومقام عالی بشریت را گم کرده است اینها که ما دراطرافمان مبینیم گرگهای خونخواری هستند که تنها لباس انسان پوشیده اند  ، نمیدانند که انسانیت چه معنا ومفهومی دارد ، همیشه باید یکی باشد تاج سر ما وما آاورا ستایش کنیم وبپرستیم این بازی درویشی مرید ومرادیی هم  تنها برای همین میان مردم ما وسایر کشورهای بدبختی  نظیر ما قوت گرفت برای آنکه میل داشتیم دیگری را بپرستیم تنها یکنفر ا ، خوب این یک نر دروجود خودت جای دارد وذراتش درهمه جا پخش شده است . دل هر ذره که بشکافی آفتابیش درآن بینی ، مدتهاست که مردم ایران سرگرم این هستند که رهبری بیابند اورا ستایش کنند وسپس بر شانه هایشان بنشانند وبر تخت زمردین اورا خوابانده دورش بگردندواو همان اژدهایی میشود که چهل سال پیش از جای برخاست وشعله های آتش دهانش تا شمال وجنوب  شرق وغرب را گرفت یک مجنون  یک دیوانه  یک بیسواد وسپس دیگری را بجایش نشاندند چون میل  به آ پرستش دارند و ” بالایی ها ” کمک میکنند تا یک حییوانی را تاج سر شان کنند تا بتوانند ودوراو بچرخند .
    سپس خسته میشودند به دنیال یک تازه تری میروند ویا پول بیشتری مییگرند ویا امکانات بهتری  ناگهان میروند آن قاتل سبیل کلفت را ماننند استالین  ستایش میکنند نامش را با طلا بر سر سر خانه هایشان مینویسند  وبه هیبت او درمیانند  هرکدام یک سبیل کلفت بر پت لبانشان میچسپانند .ویا به دنبال آن پیر مرد دیوانه راه میافتند که مجلس  شورا را با توالت خانه اش عوضی گرفته بود .
    نمیدانم این خاصیت بت پرستی درهمه جای دنیا رواج دارد ؟
    بیسوادی وبیشعوری ودر سطح پایین شعور ومعرفت انسانها کاری است که بزرگان میکنند تا سوار شوند . بردگی نوین رواج دارد آدمهارا میخرند وبه زمینهای فوتبال یا تنیس میفرستند داوران چشمانشان به دهان ارباب است  » آوت« یا مدال ؟!
    سر زمین ما دیگر جای خودش را دارد  واین نسلی که باصطلاح روشن شده ودانش فرا گرفته میل دارد مانند یک فرانسوی یا یک امریکایی زندگی کند بی آنکه از شهر ودیارو اقلیمی که درآن زندگی میکد  باخبر باشد ..
    بشر از چه زمانی خودرا باخت واز شرخود رها شد ؟ از چه زمانی  میلش بدانجا کشید که فرمانبردار دیگری باشد ؟  آزادی سیاسی آزادی نیست این آزادی روح است که انسان میتواند ادعا کند  فرد آزادی است .
    ما فرهنگی بسیار غنی داشتیم که متاسفانه با ببیخردی وهمان خوی بت پرستی  وبیشعوری آنرا ازدست  دادیم حال امام زاداه ها قدمت تاریخی دوهزار ساله یافته اند وما ایرانیان وحشی قدمتی پانصد ساله . تاریخ را برای همین از مدارس جمع کردند !
    گذاشتیم همه روی ما سوار شوند چرا؟ خودفروشی بهتر است . کسانیکه در طی قزون واعصار بما حمله کرده اند از تعداد انگشتان دست بیشتر است گمان نکنم خون پاکی در رگهای ما جریان داشته باشد  برای همین هم هست دشمن یکدیگریم خون میجوشد ، مغول ، ترک ،  افغان ، یونان ، روس ، عرب که مارا درسته قورت داد .
    حال روی اله کلگنگ سواریم ، نیمی عرب شده ام نیمی لامذهب ، نیمی عجم ونیمی برده .
    چهل سال گذشت ملتی  خوار وذلیل شد همه چیز خودرا ازدست داد  جوانان دیروز پیر شده اند وپیران دیروز مرده اند اما هنوز درخم یک کوچه مانده ایم  مریم جان بهتر است یا شاهزاده  ، سام بهتر است یا رودابه ؟……..پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/01/2018 میلادی /…..
  • روزی از روزها !

    این عکس را خودم گرفتم متعلق به چهار روز پیش است .
    قبل از آتکه برف وباران وتاریکی جاده هارا بگیرد ، قبل از آنکه دویست وشصت اتومبیل  نزدیک به بیست ساعت درجاده ها زیر برف شدیدوسرما ویخبندان محبوس باشند وکسی به دادشان نرسیده باشد قبل از آنکه دخترکی در بغل مادر از سرما سیاه شود وقبل از آنکه موجی سنگین از دریا بلند شده زن بدبختی را بکشد .
    هنوز این ملت درمرحله ابتادایی هستند هنوز هیچ آمادگی حتی برای یک باران ساده ندارند بعد از ساعتها سر انجام اتومبیلهای برف روبی که خودشان میان جاده مانده اند وبرف پارو کن ها وپلیس  وآتش نشانی رفته وتوانسته جان عده ای را نجات دهد هتل ها یا متل هایی که رانندگان ( اقتصاد) شبهارا درآنجا بسر میاورند دربهایشانرا به روی مسافرین بدبخت باز کرده اند .
    جالب تر این است  که اینها برای رفتن به دریا خانه شانرا نیزمیبرند اما از جنوب تا شمالی که حتی امواج دریا یخ زده چیزی با خود نبرده اند ویا برده تمام شده است بهر روی اخبار ما این است و فستیوال کن که بهر روی به کار خود ادامه میدهد وآرتیستها کش آمده باد کرده فرسوده پیر شده ازکار افتاده بعنوان تماشاچی میروند تا مثلا شا هد این باشند که مجسمه  خرسی گربه ای خری الاغی کره الاغی را به چه کسی میدهند والبته امسال گویا یک جایزه افتخاری نصیب بانوی برجسته اپرا ونفری شد! وجناب اسپارتا کوس با صندلی چرخدار مانند یک پتوی گوله شده درسن یکصد سالگی به همراه عروسش به روی صحنه آمد واین بود همه اخبار امروز ما ابدا خبری از شورش برخاستن وقیام ملتی درمیان نبود تنها باحروف درشت نوشتند که ” تدریس زبان انگیسی در کلاسهای ابتادایی ممنوع شد ” خوب درزمان ما هم در دبستان ما زبانی نداشتیم غیراز فارسی حال شاید چین یا روسی ویا عربی جای آنرا بگیرد در گذشته دروس دبستانی ما منحصر بود به تعلیمات دینی / مدنی / انشاء/ دیکته / فارسی / درس قران / وتدریس موسیقی ؟
    خوب بچه ها میروند کلاسهای خصوصی یا درخانه معلم خصوصی میگیرند ویا از اینترنت  درس خواهند گرفت . کله های شما هنوز هچنان درونش پهن سوخته جای دارد .
    امروز صبح عصبانی از خواب بیدار شدم  عصبانی دوش گرفتم  با همه چیز سر جنگ داشتم با استکان  با نان با نارنگی !!! .نه اینکه  چرا کشتی من  آرام روی آبهای گرم حرکت نمیکند ! خیر کشتی من همیشه درحال متلاطم وگاهی غرق شدن بوده هیچگاه آرامش درونی وبیرونی نداشتم  اما همیشه لنگر را محکم دردست داشتم ویا دستی از ماوراء بکمکم میامد اما این روزها آن دست گم شده دستهای خودم نیز قدرت ندارند کشتی را رها کرده ام هرکجا که میخواهد برود تا درون آبهای یخ زده دریای شما ل !!!
    چند خبر از دکتر مجید سمعیی خواندم که باو حمله کرده بودن او رفیق شفیق فرهنگ شریف بود وفرهنگ دلال معامله بین او وجیم الف  چه پزی میداد پروفسور سمعیی آمد منزل من برایش یک میهمانی دادم بی نظیر !!! چه کسانی را دعوت کردی ؟مشتی لات ودلال مواد مخدر واسلحه  آدم حسابی که درآنجا زندگی نمیکند همه ازهمین قماشند خودشان در آیینه بجای خر عکسی از یک شمایل میبیند . بهر روی سخت مورد غضب خیلی ها قرارگربته است متخصص دست مغز وسلولهای از کار افتاده رهبر چک وچلاق  جیم الف است .
    بمن مربوط نمیشود دراین  بازار بلبشو باز بی بی شهربانو بیانه صادرفرمودند برای کشف حجاب برو بابا خدا ترا هم به راه راست هدایت کند وشعور از دست داده اترا بتو برگرداند امروز کسی درفکر کشف حجاب نیست مردم نان ندارند بچه ها سر سطل زباله ها دنبال غذا میگردند تو آرم درآارتمان شیک که اطرافش را گاردها گرفته اند کاری نداری وتنها پیام میفرستی  هر صبح لابد مثل من از آن اطاق باین اطاق میایی ونامش را میگاری به دفترم رفتم ایملهارا چک کردم جوابهارا نوشتم !!! ودعوتنامه هارا پاسخ دادم !!!! بوی الرحمانت بلند است رفیق. .
    باران بشدت میبارد ومن لباس پوشیده میخواستم برا ی خرید بروم .خوب مینشینم وبه صدای باران گوش میدهم تا ببینم چه خواهد شد .پایان 
    ثریا ایران منش » لب پرچین » / اسپانیا . 08/01/2018 میلادی !.
  • بخش نهم » موکو «

    رستوران  بزرگ » مادام پیترو «  دارای قسمتهای مخطلفی  بود یک سالن کوچک که یک میز دوازده نفره درآن قرار داشت ونزدیک به آشپزخانه بود و با پرده های کلفت چین دار از سالن میانی جدا میشد  در سالن وسط شش میز گرد ناهاری خورد در دو طرف قرار داشتند و در قسمت آخر نزدیک پنجره که از بیرون دیده نمیشد یک میز با دوصندلی جای گرفته بودنداین میز چهار گوش کوچک با دوصندلی همیشه خالی بودند  اما آن میز دوازده نفره همیشه لبریز از میهمانانی که نمیشد آنهارا دید وتنها پیشخدمت مخصوص  از آنها پذیرایی میکرد مادام پیترو گاهی دستی به نوک بینی اش میزد وبه ونوس میگفت ساکت آنها مستمعین بودند واستراق سمع میکردند . ملوسک دختر ونوس کم کم داشت بزرگ میشد نام اورا دریک کودکستان محل نوشتند دختر زنده دل شاداب وخوش خوراک بود ، از مهندس دیگر خبری نبود اگر هم میامد همیشه چند نفررا همراه داشت واکثرا هم مست بود برای ونو س او دیگر مرده بود همه هوش وحواس او دخترش بودوانصافا مادام پیترو اورا وبچه را مانند فامیلش دوست میداشت وگاهی فکر میکر این رستورانرا پس از مرگش به ونوس بسپارد در این تصمیم باقی بود.
    روزی   آن میز کوچک دونفره با دو مرد بسیار رعنا وخوش قیافه پر ون شد ونوس  برای اولین بار بود که آنهارا میدید میزهای وسط اکثرا متعلق به سیاستمداران وارتشیان بود وآنها با چشمان دریده وحیز خود در ارزوی تصاحب این گل تازه رسیده بودند امااز ترس مادام وبادیگارهایش  سر خود را  به زیر میانداختند خود مادام  یک پا پهلوان بود بهر روی آن روز یکی از  پیخدمتها نزد مشتریان تازه رفت تا منورا بگذارد ودستور غذرا بگیرد اما یکی از آنها که روبروی نشسته بود وچهره اش بیشتر به آرتیستهای معروف سینما شبیه بود  گت به آن خانم بگویی بیاید ، پیشخدمت گفت ایشان مدیر اینجا هستند نه گارسن  آن مرد با وقاحت از جای بلند شد وبا اشاره دست ونوس را خواست که سر میز برودونوس به ناچار به همراه سر پیشخدمت جلو رفت وپرسید “
    اوارمرتان چیست ؟ 
    آن مرد با لهجه شهرستانی  گفت “
    خانم جان اول چند  آبجو برایمان بیاور ویک بطر ودکا تا بقیه اش را بگویم نگاهی خریدارنه هردو مرد باو انداختند .
    ونوس با کمال ادب گفت ” 
    ببخشید آقایان اینجا تنها آبجو شراب وشامپاین سرو میشود سایر مشروباترا میتوانید در اغذیه فروش سر گذر بنوشید 
    ناگهان مرد از جای بلند  شد وگفت هرچه دستوردادم بگو بیاورند بروند ازمغازه ودکا بخر ….
    ناگهان سر وکله مادام پیترو به همیراه یکی از گارهایش یدا شد 
    دادا زد “
    آهای دهاتی ، اینجا یک رستوران آبرو مند است نیمدانم کدام احمقی درب رستوران را به روی تو باز کرده است بلند شو بلند شوید وزود این محل را ترک کنید .
    آن  دو برخاستند ودر حالیکه همان مرد با لحجه دهاتی ودهانش بادی در میکرد گفت “
    حال بشت نشان میدهم که من کی هستم 
    ناگهانااز سر آن میزهای دور افتاده مردی بلند شد وگفت “
    اهه پسر عمو تو انیجا چکار میکنی ؟ زود زود برو بیرون  تا من الان میایم 
    مردک که معلوم بود مست مست است کشان کشان خودش را بیرون کشید معلوم شد این تحفه تازه پسر عمو ی همان تیمساری است که ( خانه) دار است ورییس خانه آنچنانی وعضو ارشد ساواک .
    بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « اسپانیا /
    07/01/2018 میلادی  برابر با 17 دیماه 1396 خورشیدی ./.
  • من ث / آ هستم

    این عکس را برای خود نمایی نگذاشتم برای آن گذاشتم  که به بعضی بگویم ” احمق نیستم «.

    بیاد یک سریال تلویزیونی افادنم که  دختری زشت اما بسیار باهوش اسیر دست عده ای شیاد شده بود ونام  فیلم هم » من به آ « یعنی باتریس هستم .
    حال من خودم هستیم با تمام عوارضی که دارم وبزرگترین این عارضه مهربانی بیش از حد ودلسوزیم برای مردمی است که نه میشناسم ونه میدانم  کی وچکاره هستند حتی برای حیوانات هم اشگ میریزم آنهم دراین زمانه !! که ارزش ومقام حیوانات از ما انسانهای واقعی بیشتر است .

    همه این هارا نوشتم که بگویم من » ثریا« هستم خودم هستم بی هیچ رنگی وآرایشی  با موهای سفید  وصورتی که دیگر میرود تا با خطوط تازه آشنا شود  وپیکر ی که میرود تا کم کم خودرا رها کرده مانند ماما بزرگان قدیمی روی مخده پهن شود ونوه ها به دیدارش بیایند باسن بزرگ پستانهایی مانند نان بربری وشکمی پیه گرفته اما سعی دارم به آنجا نکشم شعورم متاسفانه هنوز  کار میکند ومغزم نیز متاسفانه شبها بیشتر از خودم مشغول  کار است به هیچ نوع موادی هم اعتیاید ندارم تنها یک قهوه بدون کافیین مرا شاد میسازد.
    احتیاجی به هیچ چیز ندارم نه به شهرت ، نه به مقام ، نه به اتومبیلهای  لوکس ونه جواهرات ، کریسمس گذشته که من نامش را گذاشتم کریسمس سیاه هر چه  از این جواهرات داشتم بخشیدم به بچه ها تنها یک انگشتر کوچک که قدمت طولانی دارد ونماد فامیلم هست آنرا درانگشت  کوچکم دارم بقیه درون جعبه ها ریخته شه اند 
    از حیث پوشاک هم راحتم یک شلوار یک پلیور احتیاجی ندارم  زیر سایه مارک طراحان بزرگ » گنده« شوم . من اینم . همین .دختر کوهستان ودشتهای بزرگ وباغستانها .
    با سپاس از شما و همراهان  این صفحه لکنتو 
    با مهر فراوان ثریا .
    هفتم ماه ژانویه 2018 / برابر با 17 دیماه 1396 خورشیدی 
  • ای کاش

    ای کاش این جمله همیشه در همه حال انسان آنرا بر زبان میاورد ، اما تنها یک کلمه است نه بیشتر .  ایکاش جوان بودم  جارویی به دست میگرفتم  ومیرفتم تا آن خانه متروک را تمیز کنم کارتونکها را که زاده عنکبوتهای زهر آلوده اند از طاق وسقفها پاک  کنم وطرحی نو براندازم ، ای کاش که تنها یک واژه است .

    تنها خدایی را که داشتیم گم شد  بیچاره جا نداشت تا پاهایش را دراز کند  در هر طرف یک یک حرم مطهر بود یا یک امام زاده ویا یک مقبره شریف !! بنام دزدان  ترحم بر انگیز است ورقت بار  که همه درحال تکفیر وتحقیر کردن یکدیگر میباشند وهمه خود را زیر سایه یکنفر میبنند که خود ساخته اند وسپس در انتظار ( لایکها) !! نوع جدید بیماری امروز مینشینند  کمتر کسی بفکر ” خاک”  وطن است همه بفکر پر کردن جیبهایشان میباشند وهیچگاه فکر نکردند که اگر این خاک را از|انها بگیرند چه برسرشان خواهد آمدودیگر بهانه ای برای زندگی ندارند  اما متاسفانه این مردان پیر دیروزی هنوز اسیر افکار پوسیده خود ونیمه جوانتر ها درون زمانشان قفل وبچه ها درون موبایلها به تماشا رختهای دوران شاه مینشینند وآ|ه حسرت میکند برای چه  دل میسوزانم  برای حقیقت مردم درستکار که گمان نبرم که آنهارا بیابم .

    مدتی سودای این درسرم بود که ببینم درکتب مذهبی  مسیحیان چه ها گفته شده ؟ هیچ چهار مرد یونانی  هرکدام برای خود یک رساله نوشته وآ|نرا بعنوان کتاب مقدس تقیم پیروان ان مرد بیچاره کردند که سالها بود از این  دنیا ومردمش جدا شده بود  وبا کتاب مقدس مسلمانان مو نمیزد از الف یا یای تمت  از روی دست هم کپی کرده بودند تنها نامها عوض شده بود ابراهمیم همان ابراهمیم واسمعیل همان اسمعیل وسرودها وگفته همه همان تنها به زبان عربی مقداری هم اافسانه وقصه وروایت از مغز ویران دیگران چاشنی آن شده بود مثلا داستان یوسف مصری همان مانده بود که داستان کلئوپاترارا نیز بعنوان یک حدیث وارد کتاب کنند .

    حال میل دارند همان آش مانده  وکهنه را که خود خورده وبالا آ|ورده اند با همان قاشق کثیف درحلقوم دیگران بکنند .وجابترین قسمتها همکاری دانشگاهها برایم روشن کرد وداستانهای شکنجه با همکاری دانشگاها ی بزرگ

    حال درآآن سر زمین یک کپی مسخره از داستانهای خیالی ساخته اند  ودانشگاههارا نیز شرک داده  معلمین خرفت ومتحجر و وامانده که تنها به پایین تنه خود میاندیشند  تاج سر جوانان وسازندگان دنیای فردا کرده اند . بنا براین من تنها با یک جاروی کهنه نمیتوانم آن خانهرا تمیز کنم . دستها باید درهم قفل شوندزنجیری کلفت از انسانهای واقعی  ساخته شود  آنگاه شاید بتوان  یک هند کوچک بوجود آورد !!! امروز یکطرف مجاهد آنطرف چریک فدایی آنطرفتر  سلطنت طلب  درکوچه پس کوچه ها مذهبیون بنام ملیون و زنان مردان بیسواد دهاتی که کسی به آنها  نگفته مجبور نیستی دست خودرا سه بار زیر آب کر بدهی ویا خانهرا با شیلنگ آب  تمیز کنی که چرا یک بهایی یا یهودی یا ارمنی پایش را به آنجا گذاشته است .  خدای ما همه یکی است   مارا یکنوع آفریده  این تعالیم دورغی را  باو نسبت داده اند   تا دین حاکم است ملتها همچنان زیر شکجنه اند قوانین » ماکیاولی« یک ایتالیایی گم شده دیوانه . پایان 

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / یکشنبه 06/01/2018 میلادی برابر با 16 دیماه  1396 خورشیدی
  • یارمنست او……..

    یار منست او هی مبریدش        آن منست او  هی مکشیدش

      آب منست او نان منست او       مثل ندارد باغ امیدش ……….«مولانا  شمس تبریزی «

    زمانی فرا میرسد که همه چیز  همه اشیاء همه دربها وهمه دیوارها بتو  میهمانند که  وقت رفتن است  نگاهی باطرافت میاندازی چشمهای گرگ ها بسویت خیره شده  چشمان معصوم  میش ها بسته است تنها چشمان گرگها وکرکس ها وقارقار کلاغان و ناله بی امان کبو تران ترا احاطه کرده است  وتو با چه سر سختی هنوز به زندگی چسپیده  ای ؟   نوری کم سو دراعماق وجودت  سوسو میزند نوری که نامش آرزوست .

    دراین فکری که درمیان این زندگی ریسایکل شده وبین این مردم وجنگهای آینده ونوکری اربابان ناشناس  چه آرزویی ممکن است داشته باشی  ؟ اما بشر همیشه مانند سایر حیوانات ومخلوقات میل دارد زنده بماند ولو با کشتن دیگران .

    خوشبختانه درمن این خوی درندگی نیست  با همه  این احوال سخت به دیوارهای کچی چسپیده ام میلی ندارم جدا شوم تازه اطاقهایم را تزیین میکنم جای اثاثیه را عوض میکنم وامروز صبح متوجه شدم عینیکی که با آن میخوانم یکی ازشیشه هایش افتاد وعینک شکسته  خوب خوشبتانه جایگزینی برایش یافتم کامپوتر بکلی گویی دچار انقلاب درونی شده همه چیز او درهم ریخته باز ازرو نمیروم وباز هر صبح زود لیوان آب را برمیدارم ودر کنارش مینشینم وبا او درد دل میکنم .

      از عمل جراحی منصرف شدم وحال باید بروم  پیمانی را را امضاء کنم که مسئول مرگ وزندگیم خودم هستم بکسی مربوط نیست  بیاد نوه ام افتادم  که تنها پنج سال دارد اما سری نترس وبی کله است  روزی پدرش درکنار او نشست وخطراترا برایش توضیح داد که رفتن بر لب پرتگاه چه معنا میدهد  ساعتی بعد  که حرفهای پدرش تمام شدند رو باو کرد وگفت :  زندگی خودم  وپیکر خودم میباشد به هیچ کس مربوط نیست . دیدم به راستی که نوه حلال زاده خودم میباشد وراه مادر بزرگ را پیش گرفته  حال زندگی من است میلی ندارم روی تختخواب بیمارستان به دست قصابان  بی تجربه آنهم دراین ده کوره تکه تکه شوم که  هیچ چیز نمیدانند  تنها از روی اینترنت کارهارا فرا میگیرند .      دردی است جانگذاز در سینه ام  که مرا میگدازد ومیخورد ومیرود حسی است بیگانه در وجودم که آنرا نمیشناسم وروحی در پیکرم که سرگردان است .امید خوب است  غنچه ای  است که درقلب انسان شکفته میشود  من امیدواریم را ازدست نداده ام وهنوز امیدوارم ودرطلب آرزوها ! ث

    پایان / ثریا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا . 0601/2ی018 میلادی 

  • نغزی ونثری

    دیگر نه عکسی میتوان گذاشت ونه میتوان نوشت ونه درد دلهارا خالی کرد  ، دیگر رشته ها را باید برید  امروز در یک سایت خواندم که برای ” آناتازی”  یعنی  مردن به میل خویش باید هشتاد هزار دلار   داد و شربت مرگ را سرکشید . خرج ومخارج سفر به سوییس هم با خودت هست بردن جسد بو گرفته ات نیز با بستگانت هست  دیدم ای داد بیداد مردن هم  چندان ارزان نیست .
    برگشتم  بحال واحوال گذ شته مدتی ویرم گرفته بود که منهم برای مردم  دستی بالا بزنم وکاری بکنم دیدیم  همه آنهاییکه  باصطلاح در گزارشهایشان مشغول مبارزه هستند حرف اول را میگویند ” پول بفرستید !
    بکجا ؟ برای چه کسی  ؟ رهبر چه کسی است ؟ همچنان پراکنده راه افتاده اید ونامش را گذاشته اید انقلاب ؟ چه کسی شمارا هدایت میکند درچه جهتی روشنفکران دیروزی که امروز همه ماشاء اله بالای سن قانونی زندگی میکنند  همان حرفهای زمان مصدق الدوله را میزنند  ای بابا این سر زمین هیچگاه برای  ما سر زمین نخواهد شد تنها مشتی خاطره تلخ وشیرین  ومشتی چرند برو کنار بگذار باد بیاد .
    خوب پس اینهم نشد  چگونه این دوران نقاهت وضعف را من بگذرانم واز فکر آن بقیه وآن عمل بزرگ بیرون بروم باید کاری بکنم شاید ناگهان تیزی به شقیه ام خورد ؟ نه از این شانسها هم ندارم  باید  بروم بجای  دگر .
    روزگار نسبتا خوبی داشتیم ، بچه ها بودند ، نوه ها بودند ، کادوها تولد وکریسمس ونوروز رد وبدل میشد پول چیبمان یکی بود مانند یک مرغ باد کرده بالمرا روی همه انداخته بودم وسرم را بالا گرفته قدقد کنان میرفتم ناگهان در طی یکشب همه چیز زیر ورو شد کبدم به صدا درآمد که ای وای دیگر از انهمه کثافتی که درطی سالها بعنوان غذا  به درون شکم وامانده ات ریخته ای مرا دچار فرسودگی وبیماری کرده نیمه بیهوش به بیمارستان رفتم وفورا بستریم کردند واز طریق لوله توانستند  آن بیچاره را تا حدی آرامش ببخشد وکیسه ای کوچک نیز در کنار کیسه صفرا گذاشتند تا با هم کار کنند  تقصیر من چیست ؟ این همان غذایی است که همه میخورند هما سبزیجات هورمونی همان بلغورات هورمونی همان میوه های رنگ شده خوب مزاج من تا روزی که باین سر زمین آمدم نسبتا چیزهای سالمی را می بلعید نه نارنگی قدر یک هندوانه وهندوانه رنگ شده و خوب ……آن آقایانیکه درآن بالا نشسته ومسئول غذا دادن ما  به زیر دستان وپادوهایشان هستند با مزاج سالم من آشنایی نداشتند تبلیغاتشان خوب بود آنها هم غذا میسازند هم سم وهم سمومات حشره کش بیشتر کارهارا راهم ماشینها انجام میدهند  .
    امروز همه سرطانی  علیل زرد درعوض لوازم آرایش بسیار  خوب باید چهره پژ مرده را رنگ زد  تا زردی چهره پنهان شود کرم های گوناگون  برای بدن که فردا همه پیکرت را بخارش در میاورد عطرهایی که درقدیم مصرف میکردی امروز همه بوی اسپری توالت میدهند نام ومارک همان است که بود خوب هم تبلیغ میشود اما پول فرائانی دادی درب شیشه را باز میکنی کمی بوی آشناییمیدهد وناگهان یک بوی نا مطبوه شامعه ترا میازارد باید از ان در حمام بجای اسپری توالت استفاده کنی چاره نیست هفاد یوروپولش را داده ای.
    کجایید آن روزهای خوب وبیقراری من میرفتم عطرم به دنبالم میدوید و همه میدانستند که من از کوچه گذر کرده ام.
    در دروان بیماری وبستر بودن من پسرم کار بسیار مهمی انجام داد وکتابخانه مرا مرتب کرد  مقداری را روی میز تحریرم چید حال قیافه یک کابخانه درست وحسابی را گرفته یادم رفت از او تشکر کنم  .
    خوب گله وگذاری بس است امروز وفردا وپس فردا جشن وسرور ششم ژانویه است وهرسال درروز ششم ما صاحب یک کیک حلقه ای میشدیم که دروسط آن مقدار زیادی کف بعنوان خامه ریخته میشد ومقدارا زیادی میوه ها مانده خشک شده  امثال درون آن طلا گذاشته ان ؟! واینجانب از خوردن آن محروم هستم باید تنها تماشایش کنم .
    از خوردن خیلی چیزها محروم هستم تنها روزی چندین قرص و مقداری سبزیجات هومونی آب پز گوشت آب پز ماهی  همین دیگرهیچ  گاهی اجازه دارم کمی مربا با صبحانه ام بخورم ویا یک کمپوت  تا موقع آزمایشهای وحشتناک که ببیند آیا آن کبد کوچک وصورتی من رنگ گرفته وآن لوله ها کار میکنند نمیدانم ایا  آنهار ابر میدارند ویا برای همیشه در درونم باقی میمانند .
    زندگی بیمزه ای دارم نه سیگار نه مشروب نه شیرین نه شکلات نه بستنی نه نمک نه فلفل نه ادویه خوب با یک مرده چه فرق دارم ؟ شاید باشند مانند من بیصدا واینهمه داد وبیداد نکنند من نمیتوانم  یکجا بخوابم ویا بنشیم باید مدام درحرکت باشم بنا براین سر شمارا به درد میاورم واز این داستان نتیجه میگیریم که همه جا پول حرف اول را میزند حتی مردن بمیل .
    روز گذشته در برنامه پرویز کاردان دلم به در آمد اشکم سرازیر شد این پیر  واستاد  سالخورد ه پس از سی سال زحمت برای آن تلویزیون ی که صاحب آن یک مکانیک  یا اتومبیل فروش است  دانشت که ارباب روان پریشی زیاد داردوبالا پایین بسیار در نتیجه برای همیشه از ما خدا حافظی کرد این تنها برنامه ای بود که مدیدیم  چه نام پر مسامایی هم بر آن نهاده بو » اندیشه « به درد هما ن همو سکسوئلها وژیگولوهای خود فروش میخورد به راستی در کنار اشکهای او اشکهای منهم سرازیر شد دیگر از این دنیا بهتر چه میخواهیند ؟!
    مادر فریا د میکشید پولهایت را جمع کن توی این دنیا پول به درد میخورد منهم در جوابش میگفتم  تو چرا پولهایت خرج پدر من کردی ؟ سکوت بود ؟……پایان 
    بامید روزهای بهتر ؟؟
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 05/01/2018 میلادی .
  • چه اتفاقی افتاده بود

    هیچ  نفهمیدم  تنها کم کم میدیدم همه  آن وسائلی که مرا باو مرتبت میکرد از میان میرفتند  تلفن قطع شد وسایر پیامگیرها 
    جدا شد از من جدا شد نه از بقیه  حق هم داشت پشت میز هفتاد ایستاده بودم  حال دیگر آن گرمای آغوش نبود آن مهربانی نبود  چه کسی چه افسونی بگوش او خواند که درعین بیماری مرا رها کرد  درحالیکه روزهای متمادی در انتظارش بودم
    آه  تو خواهی آمد  سر انجام روزی خواهی آمد من  اولین بار پس از چند سال روی تخت بیمارستان خوابیده  بودم آنقدر قدرت نداشتم که آب بنوشم   چشمانم  را میبستم  وفکر میکردم  او خواهد  آمد مرا به دریا خواهد  برد تا زیر آفتاب گرم جان بگیرم آه مادر 
    برو خود را   در آب زلال دریا بشوی  خودرا درحالیکه مد دریا کنار میاید  مبادا ترا در بر بگیرد  وچه بسا هزاران موج سینه بی کینه  ات را نشان بگیرد  وآسیمه  سر ترا به درون بکشد برو خودرا ازلکه ها کثیف بیمارستان پاک کن  ببین چندین کشتی که همه غارتگرند 
    اما تو. همیشه آواز زنده دلان را میخوانی  وگلها با صدای تو به لرزه در  میایند 
    آه مادر  برای توست  که هزاران گیاه میرویند 
    از تاثیر خورشید داغ در دراز نای  باغچه خانه کوچکت 
    گل میکنند 
    آه مادر برخیز وخود را  در آب زلال دریا بشوی تا هزاران گرد وخاک گذشته از روی پیکر  تو پاک شوند لکه های  بردگی  لکه  های ندامت ولکه های ستم 
    از خواب برخاستم صبحی بی رمق بود  نه از آفتاب داغ خبری بود ونه از او  ونه من به دریا رفتم 
    هرچه بود رویا بود  تنها رویا بود 
    ثریا ایرانمنش ”لب برچین” عصر یک پنجشنبه  چهارم ژانویه   دوهزار وهیجده  
  • تجربه دوباره »فرح خانم»

    نه ، خانم جان کور خواندی محال است بتوانی درکسوت مادر بزرگ ایران وارد بارگاه شوی  داانستی که لقب ملکه وپرنسس عمومی و  پیش پا افتاده شده حودرا به شاه چسپاندی ، نه خانم جان هشتاد سال عمر با کفایت کرده ای دیگر خودترا مانند دولپا روز بقیه نیانداز اینهمه بدبختی مردم از توست واز خودخواهی تو واز اینکه بگویند ایران زیباترین ملکه دنیارادارد وخوش پوش ترین را ، حال همان گروه مافیای خوش پوش ترا ونوه هایت را حمایت میکنند ایران را برای ایرانیان باقی بگذار برای آنهاییکه شب وروزشان گریستن بود وحتی نتوانستند عزیزانشانرا ببیند درهنگام مرگ ،تو از این جت شخصی  به آن جت پرید ی تا درمد ها وفشن ها شرکت کنی هرچه باشد سرمایه گذاری خوبی کرده بودی درشراب ، درعطر ودر لباس . فعلا تا روزیکه پایت رااز این دنیا ی ما بیرون بکشی داری بخوری ولباسهای زری بپشوی وبه ملکه  گرسنه آن سوی دینا جواهر وفرش کادوبدهی تا ترا به میهمانیهایشان دعوت کنند !.

    ایران را  ایرانیان پس خواهند گرفت  آنها فرشی از خون قرمز پهن نخواهند کرد تا جناب والاحضرت ولایتعهدی که در چهار خط فارسی صد بار تپق میزند وارد شوند وتاج را از زمین بردارند وبر سر بگذارند .

    شاه ماه خیلی زود از بین ما رفت مهربانترین پادشاهی بود که دیده بودم عمر من تنها یک شاه را دید تازه وارد جمعیت شیر وخورشید سرخ ایران شده بود که به همت والاحضرت شمس پهلوی بنیاد نهاده شده بود خیلی جوان بودم شاید دوازد سال بیشتر نداشتم روزی برای بازدید از این  جمعیت به یکی از انجمنها آمد   من کوچکترین  عضو اول صف ایستاده بودم  دست برد زیر چانه ام وگفت دختر جان چند سال داری  تنها توانستم با انگشتهای دستم نشان بدهم سرخ شده بودم مانند لبو قرمز بودم نوازش دست او بمن یک انرژی داد  باخود میگفتم پس برادرگلی وسیروس وفریدون وسایرین چرا باو فحاشی میکنند حتی خود گلی او باین مهربانی ، شیک معطر .

    گذشت  ثریا آما  چقدر خوشبخت بودند چه زوج زیبایی اما مردم هنوز اورا بباد تمسخر میگرفتند تعداد توده ای ها هرروز بیشتر میشد ( مادام ) در پرورشگاه مشهد حسابی صدها بچه توده ای روانه بازار کرده بود، حال آن بچه ها جوانانی بودند بی تجربه عده ای به شهربانی رفتند عده ای به ارتش رفتند ودرهمانجا فعلیتهای خودرا بر ضد او شروع کردند الیته عواملی هم بودند که مخارج آنهارا تامین میکردند ( شوری بهشت است زنان خوشگل در نانوانیها نان میفروشند ! ویا بنایی میکنند ! بهشت خوبی بود برای آن مردانیکه همه چیزشان وصل به سیم شلوارشان بود  .سپس تو آمدی من دیگر بخانه شوهر رفته بودم بخانه پسر همان مادام بی هیچ شناخت و تجربه ای نامزدی تو بود در خانه ما همه از تلویزویون برنامه را میدیدند ناگهان مادرم از جای برخاست و گفت :

    من از چشمان سفید این دختر میترسم او مملکت را بباد میدهد واز اطاق بیرون رفت ، پیشگوییهای مادرم همیشه درست درمیامد این زن غریزه خارق العاده ای داشت وشد که باید بشود دربار در دربار ایجاد شد هرروز سیل دلالان و فروشندگان مد و جواهرات و عطر وارد میشدند وبه پیشگاه مشرف گشته شما هم یکیرا انتخاب میکردید تا رسید به آن انگشتر نود میلیونی !!! شما فرمودید نه !!! اما کوکولی فلاح آنرا خرید وبر انگشتش کرد همسرش وزیر نفت بود صدا  ها بالا گرفت بگوش شاه رسید مگر یک وزیر چقدر در آمد دارد که میتواند یک اتگشتر نود میلیون رابر انگشت همسرش بکند ؟ اورا خلع کرد ودوباره مرحوم دکتر اقبال وزیر نفت شد اما پنج درصد شما محفوظ ماند ویا آن چوپانی  که خودرا فدایی شاه میدانست وناگهان شرکت قند شیروان را صاحب شد یک الماس درخشا ن چند صد میلیونی  در انگشت کوچک او بود اینهارا شما نمیدید ی ، گاهی لباسی  محلی میپوشیدی در برابر دوربین میایستادی گرو ه عکاسان ونقاشان فرانسوی گرسنه همه اطراف شمارا گرفته بودند شما فرشته الهی بودید بفکر مردم بودید  کانون پرورش فکری کودکان  مرکز اشاعه فرهنگ کمو نیستی بود  شاعر مفنگی الکلی   آ] ناگهان ماهی سیاه کوچولو شد کتاب سال جایزه گرفت !!!!!وشما  یک ” مانکن ” خوب الهی شکر امروز همائها کمک کردند تا نوه ات نیز وارد جرگه این معاملات شود .

    مردم بیخبر از آنچه  درون دربار میگذرد هرروز زنی را میدیدند که مانند گل آفتاب گردان میدرخشد با کلاهای لگنی  رنگ وارنگ  وسر به اسمان میساید با آنکه قدش بلند بود  بازچهار سانت پاشنه کفش او بلند بود تا تحت الشعاع شاه قرار نگیرد امروز آنچه را که باید با خود خواهی ها عقده ها  بلند پروازیها واینکه ارزو داشتی  ملکه ایران شوی وجای  ایراندخت را بگیری  نشد رنود  ترا بکناری گذاشتند وگفتند ما خود بهتر  بلدیم خرج ومخارجت هر چه باشد خواهیم پرداخت اما ساکت بنشین حرف هم مزن تنها رل یک همسر وفادر !!!! را بازی کن .مردمرا سرگرم کن با قصه های حسین کرد به پسر نازنین  تهمت اعتیاد وبرادر بزرگ  شاه شاهان فردا !!! تهمت روانی زد  تا مردم نپرسند چرا ؟

    اما امروز گمان نکنم مردم ایران آنهمه شعورشان پس رفته باشد که ترا برگردانند مگر آن بچه گداهای تازه به دوران رسیده فریب لباسهای ترا میخورند ویا آن نوکیسه ویا کاسه  لیسان .     بعد از محمد رضا شاه تف به دنیا روانش شاد که به دست خیلی ها به قتل رسید تو خوب میدانی ودو دختر وپسر نازنین وبیگناه او عزیزدردانه هایش که روحشان درکنار روح پدر است تو بمان با ارزوهایت تا سن یکصد سالگی که ……… .ث

    ثریا ایرانمنش  : لب پرچین : / اسپانیا / 4/1/2018 میلادی / برابر با 14 دیماه 1396 شمسی 

    اشاره میکنم که ـآن عکسیرا که با همسر دوم من گرفته بودید با آن  پوست حیوانی را که بتن کشیده بودید  به همراه مرحوم علم وجناب ویشکایی ووزیر کار وبازرگانی  همیشه باعت افتخار همسرم بود از قاب خاتم بیرون کشیدم وآنرا به دست باد داد م.ث

  • تنها یک نخ

    به راستی که ” آن تجمل که نو دیدی همه برباد آمد 

    امرزو شاید پس از ماهها  این دفتر را باز کردم  ، همه چیز از ذهنم فرار ی شده  گاهی روی تابلتم چیزگی مینوشتم دلم خوش بود خودمرا  خالی میکردم امروز ار خودم میپرسم چرا  پس از تولد هفتاد سالگی خود به درک واصل نشدی ؟ درانتظار کدام معجزه  وکدام دنیای  زیبا نشسته ای  ؟  همه چیز را دیدی انثلاب دومی درراه است اگر آنرا سرکوب ننمایند  درحال حاضر کشو.ر ها در جدالند  که نماینده های خودرا بفرستند ،  همه آنهاییکه طی سالهای در آب نمک خوابانده اند ومنافع آنهارا تامین میکند دو کشور قدرتمند دنیا رو درروی یکی ایستاده اند دران میان مردم بیگناه زیر آتش گلوله سربازان گمنام امام زمان دارند تکه تکه میشوند .ما نه داریوش میخواهیم ونه کورو ش ونه  گوگوش ونه ابتهاج ونه گلسرخی .نه شب شعر ومر وعر عر آنهارا  ما سر زمینی میخوتایم آرام وساکت حداقل مانند تاجیکها  که خط وزبان وموسیقی ما گناه نباشد .

    یگی خوشحال است که آمریکا بکمک آمده دیگر ی درانتظار جراغ سبز روسیه است وسومی در انتظار یک معجزه مردم در خیابانها گله گله دارند له میسوند رهبر معظم قلابی در فلک افلاکش نشسته پیام میدهد همه چیز عوض میشو د ما همه سرباز توایم !! ویا لبیک گویان با چادرهای سیاه اورا احاطه کرده اند .

    روزهای متمادی درگوشه ای دراز کشیدم ونقا شی کردم  برایم تسکینی بود تا از بیماریم به دور باشم  هنوز ضعف شدید دارم اما درانتظارم  تاببینم سر انجام چه خواهد بودن .چشمانم کم سو شده اند  ومن با تلاش زیادی دارم این چند خط را مینویسم هرچند این وبلالگ بهم ریخته  وهر بار نقشی جدیدبرایم بازی میکند دیگر از آن خط زیبای  گذشته خبری نیست مورچه های سیاه راه افتاده اند  کاری هم نشد تا برایش انجام دهم  بیچاره ماهها تنها درگئشه ای از اطاق افتاده بود .

    دردی جان گدار درونمرا میخراشد این درد روحی است نه جسمی چیزی که درانتظارش بودم اتفاق افتاد ، تنها  یک نخ باریک مانده بود من میکشیدم  وسپس رهایش کردم دیگر دغدغه ای از این بایت ندارم و دیگر در انتظار هیچ مهری ویا محبتی نیستم . هرچه بود تمام شد  باید درهمان هفتاد سالگی خاکستر میشدم  ادامه دانش بی فایده است  .  دیگر بیا دنیماورم کجا بودم درلندن بودم  سرحال وسر زنده  ناهار مطبوعی خوردم  یک عطر گرانبها کادو گرفتم گویی تنها سی ساله شده ام  !!

    حال یا باید با رشته ها مروارید دور گردنم وپالتوی پوستم  راه بروم ویا خودرا پنهان کنم  پالتویم را تنها سه بار پوشیدم آنرا به مرکز ( هاووس پیز دادم ) تا حراجش کنند و پولش را بردازند / 

    دیگر گذشته به نیمه راه رسیده ام وباید تا پایان  راه ادامه دهم  امیدوارم به زودی بتوانم داستان ” موکو ” را تمام کنم اگر چیزی از من باقی .ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “

    03/01/2018 میلادی 

    ا

  • آخرین پل

    این آخرین پل کجاست از کدام کوچه وخیابان  واز روی کدام رودخانه  میگذرد  شاید همان آخرین پلی باشد که همه زوایا آنرا با مواد منفجره پر کرده اند شاید اول پل منفجر شوی ویا شاید در اواسط آن چشمم به رودخانه است  آب مهربان است ومبتواند ترا به شاخه درختی ویا قلوه سنگی برساند .
    ما رۆزهای بدی را گذراندیم وهنوز ادامه دارد  زیر. یک اپیدمی نفهمیدیم کریسمس  چگونه آمد ورفت ونفهمیدیم  سال نو چگونه گذشت .
    اما اخبار مرتب میرسد با سر درد شدید وسر گیجه آنهارا میخوانم  رادیو تلویزونها هم خیلی ساده از روی آن میگذرند .
    حال سر زمین  من در انتظار ناجی نشسته است شاید یکی  از میان سپاه بر خیزد وشاید آنکه عکسش روی مجله تایم بعنوان مرد سال بود باشد  ویا شاید آن پسرک عقده ای کوتاه قد که در هما ن شب اتقلاب رفت کت باباجانرا از همه درید همه درجه های سرداری وسپهبدی را به دور ریخت تفنگ شکاری را برداست وشد یک سپاهی !!!!! عضو بسیج هنوز هم عضو  بشمار میرود هنوز هم قمار میکند وتریاک میکشد شکل وهیبت او بیشتر به بینوای تریاکی میماند .
    روز گذشته پسر بزرگ بنده که چند روزی میهمان من بیمار بودند نام شخصی را باو گفتم  ناگهان بر گشت وگفت :
    چون من هیچ گهی نشدم شما رفته اید پسر دیگری را آدابت کرده اید وآرزوهایتان را باو میبخشید .
    بام گفتم اگر فراموش نکرده باشی من شما پسرانم را از سیاست دور نگاه داشتم  سیاست کثیف ترین شغل دنیاست برنده هم ندارد اما درونم خراشید وسکوت کردم .
    بامید فردای بهتری برای مرزم سر زمینم هستم هرچند آنها را دیگر نمیشناسم همینهایی را که شناختم کافی است .
    نه پسرم من میل ندارم ملکه مادر شوم  یک تاج دارم تاج دیگری برایم مضاعف است  زاید  است  
    .
    دوشتبه دوم ژانویه ۲۰۱۸ میلادی
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا ./”لب پرچین ”
  • بخش 8شتم " مکو"

    زندگی به راحتی وآرامش میگذشت ، مهندس کمتر به رستوران مادام پیترو رفت وآمد میکرد  اکثر اوقات درخانه مادرش  ودرکنار دخترک شیرینش بسر میبرد  هلنا  دیگر تصمیم  گرفته بود که اورا ترک کند وبه  سر زمین  خود برگردد خنم بزرگ کم کم پیر میشد  به ناچار ونوس بچه را به نزد خود دررستوران مادام ییترو برد ودر یک اطاق  با هم جای گرفتند  اطاق درطبقه بالا بود و روبروی اطاق مادام پیترو   قرار دشت بین آنها حمام وتوالت بو وروی هم رفته محل آرا م وامنی برای این مادر ودختر بود.
    ونوس هر روز صبح با یک لباس  ساده ویک پیشبند که همه جلوی سینه ودامن  اورا میپوشاند  سر میزها حاضر میشد   به آشپزخانه سری مییزد وبرای ناهار آن روز  ظروف را مرتب میکرد  اما دخترک درهمان بالا میمانداجازه نداشت وارد رستوران شود  .

    مشتری ها بیشتر شده بودند  وبه تعداد میز ها اضافه شده بود  مردان پیر و از کار افتاده  سیاستمداران  کج وکوله آب دهانشان راه افتاده بود اما چهره سرد ودرعین مهربان  ونوس به آنها اجازه دست درازی نمیداد  احترام اورا داشتند  بعلاوه مادام پیتر و موقع ناهار خودش پایین میامد وبه همه سر میزد وبا همه سلام واحوالپرسی میکرد در عین حال همان قانون گذشته اجرا میشد -هیچ زنی حق ورود  به آن  رستورانرا نداشت مگر سکرتر یا همسر قانونی  یکی از آقایان باشد که این امر کمتر اتفاق میافتاد آنجا محل امن وجای بحث های سیاسی وزد وبندها بود.

    کروه افسران وارتشی ها جدا بودند، گروه سیاستمداران  جدا و گروه مردان  عالیرتبه جدا اگر چه با هم خوش وبش میکردند اما درواقع هر کدام بخون دیگری تشته بودند.
    در میان ارتشیان یکی از آانها که تازه  درجه ومدال گرفته بود وچند شغل  مهمرا  یدک میکشید با قدی کوتاه  بینی کوفته موهای وزوزی سیاه  ورنگ تیره معلوم بود از بطن یک کنیز پایین افتاده است  او درعین حال یک خانه بزرگ را دراختیار داشت که زنی  آنرا اداره میکرد وجای عیاشی شبهای آنان بود درکنار منقل  قوانین به تصویب میرسید ودرجه ها داده میشد  درعین حال زنان زیبای شهر  ومردان جوان گرد آنها میچرخیدند بازی قمار بر پا بود  ودر اطاق دیگر تنها منقل وافور بود  شام  مفصلی روی میز  خود نمایی میکرد  این جناب تمیسار نیم وجبی کلی برای حود کیا وبیا داشت ویک شاعره معروف نیز سکرتر او بود  وهرشب به همراه او به آن خانه می رفتند تا با اشعار جدیدوساز.و   حال آقایان را بجا اورند خستگی یک روز کار را!!! از تن بیعار آنها برون کنند البته خوانندگان معروف نیز دراین جا حضور داشتند بخصوص آنهاییکه اهل منقل بودند .
    ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش : لب پرچین » /اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی 

  • یک روز یا چند سال

    تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاری ،
    تازه داشتم نفس میکشیدم ؛ زد وخوردها تمام شده بو.دند هدفی را دنبال میکردم واین هدف برایم مقدس بود  به یک روح نامریی وچه بسا مریی  دلبسته بودم با او گفتگوها داشتم  ، قصه های شبم را برای او میگفتم ،  راحت بودم ، میتوانستم پاهایمرا دراز کنم ، و از نه دل بخندم  زشتی های زندگی را کمتر بچشم میدیدم در اطاق کوچکم سر گرم رویاهایم بودم . و….ناگهان دریک شب همه چیز بهم خورد ، داشتم زیر لب میخواندم ” ای که تو جوانه فردایی ” کدام جوانه؟   همه رفته اند، دیگر کسی نمانده  ، باید چمدانمرا ببندم  ؛ هرشب خواب میدیدم که دارم چمدان  کوچکم را که لبریز از خالی است میبندم ، به کجا میخواستم بروم ؟ کدام سفر ؟  ا زخواب بیدا رمیشدم ؛ تو ، درمیان برگ ریزان  خزان  درمی نا مردمی ناشناس  میلرزی >
    دکتر گفت ، فورا اورا به اورژانس برسانید  ، تا ساعت ده شب در انتظار طبیب بودم ؛ بخانه برگشتم ودرتختخوابیم خوابیدم ، نه همین جا خوب است  راحتم ،  فردا صبح ساک کوچکی را برداشتم وراهی بیمارستان  شدم  ، دیگر خودم نبودم ،  تکه  گوشتی زائد بود م که مرا جا بجا میکردند  بخواب ، فردا باید عمل شوی ،  نگاهی از پنجره به بیرون میاندازم ، چقد ر  زشت است چقدر دیوار ها بد رنگ وچقدر ساختمانها دلگیرند ،  ومیبینی که زندگی زشت تر از آن است که تو  و داشتی فراموشش میکردی  سرمای بیرون ودرون ، خوب به کجا میخواهی بروی ؟ چشمانت راببند برای چند روز بیشتر زنده ماندن  آیا ارزش دارد ؟  ای گم شده درپهنه  دشتهای جنون  ،   شهر ها همه خشک شده اند مانند دهان تو ،  تشنه ام ، آه چه لذتی دارد دندان بر یک هلوی رسیده فرو بردن  وچه لذتی دارد  یک قاج هندوانه آبدار دردهانت بگذاری …. چشمانم بسته اند  ودر دنیا کم کم همه چیز رو به نابودی است .
    میشوی یک ذره ،  یگ تکه ، زیر رو میشوی  اراده ات از تو صلب میشود  تنها ماشینها با صدای وحشتناکی کار میکنند  در زیر آنها میلرزی ،  سپس با یگ پتوی کهنه خودترا گرم میکنی دوباره میشوی یک تکه ، بی حس  دیگر  پاهایت حرکت نمیکنند  یک تکه  بی حس بی عقل وبی شعور  درون  سر خانه  ها زیر سنکهای بزرگی که ترا یاد  قبرستان میاندازد میلرزی  اطاق سرد است انگار درسردخانه جایت داده اند  ونها غرش بی امان  ماشینها هاست که کار میکنند  به همراه باد سردی د دندانهایت بهم میخوردند  ، آه انهمه زجر برای چند سال بیشتر ماندن وتماشای دیوان از کوه قاف درآمده  و فواحش ؟ نه ارزشی ندارد  قصه عشق سالهاست که فراموش شده است  وقصه آن به پایان رشید  وتو میخوهی  برای چند روز بیشتر  رنده باشی تا ببینی هر روز تکه گوشت انسانی به هوا میرود ویا آتشی از گوشه ای بر میخیزد ؟ نه ارزش ندارد
    اما فشار اطرافیان ، اشکهایشان ؛ فداکارهایشان  واگر تو نباشی ماهم نیستیم ، قلبت آهسته آهسته گرم میشود واین ریشه ای کوچک بتو نوید میدهند که زندگی ا باید تا پایان راه ادامه داد .
    اا ، اما میل ندارم با دستهای دیگری زیر و رو شوم میل ندارم دستی بر پیکرم بخورد ومرا تکان بدهد  هیچ چیز دراختیار خوام نیست تنها میتوانم نفس بکشم وزیر لبه بخوانم “
    تو یی آنکه جوانه سرا پایی  تویی آنکه بهانه فردایی . پایان
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین » اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی /. 
  • زندگی زیباست

    زندگی بهر  روی زیباست با تمام خشونتها ، جنگها زد وخورده امامردن در رختخواب بیماری وبوسیدن لب مرگ وحشتناک است ، ترجیح میدهم زیر یک آوار یایک سقوط هواپیما جان بدهم نه د ر تختخواب  بیماری  با مشتی  فرشته های   آبی ویا سفید با دهانهای بدبودواخم ونخم ودکتر ها وهر روز به زیر یک دستگاه رفتن وچشم به در دوختن تا جواب بیاید که آیا زنده میمانی  وچه مدت ؟ 

    نه این مرگ ا دوست ندارم از میان مردگان برخاسم  از شهر  مردگان آمدم وحال میفهمم که زندگی بمعمای واقعی زیباست با بالش خودت تشک خودت وبوی خودت  .
    آخ یک سنگ تنها یک سنک سه گوش رفته بودی در گوشه کبدم داشت استراحت میکرد وراههارا بسته بود هنوز هم آنجاست نتوانستند از طریق لوله ولیزر انرا بیرون بکشند  تنها توانستند جایش را عوض کنند و من کبد صورتی وخوشرنک خودم را تماشا میکدرم که چگونه زیر ورو میشود .
    بامید  بهبودی .
    نه مرگ را باین شکل دوست ندارم .
    با بازوان سوراخ سوراخ شده وکبود هر روز چشم به قطرههای اب که بتو بجای غذ اا زراه رگهای باریک و ناپیدای تووارد پیکرت میشوند  وکیسه های پلاستکی که بجای توالت باید استفاده کنی وآن کثافتی که برتن تو میمالند بعنوان آنکه ترا باید بشویند تو قدرت نداری از خودت دفاع کنی مانندیک لاشه در میان دسنهای آنها زیر ورو ی   میشوی روی برانکارها صندلیهای چرخدار باید حرکت کنی وچشم به دهان یک یک بدوزی ودر انتظار ان باشی که حضرت خداوند وارد شود وبتوبگوید مردنی هستی یا زنده میمانی عده ای این راه هارا دوست درند برا ی ترحم وبرانگیختن مهر درکارنامه خود افتخار میدانند اما من بیزارم دلم بر ای آن پرندگان خسته ام میسوخت که درکنارم چرت میزدندونوبت عوض میکردند  آنها عشقشانرا بمن نشان دادند جواهرات من دورم ریخته شده بودند تنها کافی بود که خم شدم ویکی یکی را بردارم وبر روی سینه ام بگذارم .
    بچه ها ،متشکرم ازیک یک شما بنوبت متشکرم .بودن شما درآ ن بیمارستان بمن ابهتی داد با داشتن دوستان خوب دکترها مهربان شدند  پرستاران مهربان بودند اما م ن از اسیری بیزارم دلم برای همان تختخواب خودم تنگ شده بود شب گذشته پس ار  ده شب  خوابیدم .
    حال اگر عمری باقی بود کم کم دنباله راهم راخواهم کرفت ، نه تن بمردن نمیدهم مهربانی دوستان نامه ها  پیام ها امروز مرا از نوزنده کرد از همه شما سپاسگذارم با آنکه یکدیگر را نمیشناسیم اما گویی خواهر وبرادر تنی هستیم این مهربانی را پاس میدارم وارج میگذارم بامید دیدار همیشگی .ثریا / ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “/
    دوشنبه 11 دسامبر 2017 میلادی 

  • خفه خان

     درست در همین روزها دنیا میرپد تا شادی زمستان را زیر هر عنوانی جش بگیرد ومن چه نقشه هابرای شب یلدای بزرگمان داشتم  درست درهمین روزهای خوب وشیرین دیگران من باید مکافات روزهای تلخ گذشته را بدهم وبه بیمارستان بروم  دوستان برایم دعا کنید خداوند را هرچه فریاد کردم خواب بود .
    شادوشیرین کام باشید بامید روزی که دپباره بهم برسیم پیشا پیش یلدای بزرگ را بشما تهنیت میگویم.
    با سپاس فراوان از مهر بی پایان شما 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”   شانزدهم  آذر ماه 1396 / 7دسامبر2017 میلادی
  • تولده مبارک دخترم

    امروز چهارم دسامبر است /13 آذرماه / شب گذته ساعت 12 
    تو به دنیا آمدی  خوشبختانه روز گذ شته چند  روزی میهمان تو بودم خواهرت آمد با کیک وکادوهای مفصل من بیحوصله وبیمار درگوشه ای افتاده بودم نمیتوانم بگویم  ایکا هممان شب  همچنان منجمد  میشدیم  ویااین سرنوشت بود .
    بهر روی این را نوشتم تا از خاطرم نرود  دکتر دارم و دستگاه هم از سرما یخ زید خانه مانند سردخانه است  هرچهند بیرون  آفتاب درخشانی باشد اما خانه ها مانند مان زمان لویی چهاردم کهنه گچی  وکولرها کثیف اینچا با همانخوی گذشته چاروداری زندگی میکنند  . تا بعد
    تولدت مابارندخترم

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / ساکنا بیغوله آباد اسپانیا