Author: Soraya

  • چیزی نیست …..

    جامی است که عقل آفرین میزندش 
    صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
    این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
    میسازد و باز بر زمین میزندش ……….خیام نیشابوری 
    چیزی نیست خبری نیست ، تنها فوتبال است وئتنیس وکاتالونیا  مهم نیست طوفان دریک آن همه شهرها را ویران کرد درختانرا از ریشه درآورد وبر روی سر اتومبیلها ومردم انداخت ، این کار طبیعت !!! است نه کار بشر این را خدا خواسته   طوفانی به قدرت یکصد کیلو متر درساعت همه چیز را درنوردید  دیوارها فرو ریختند  هنوز معلوم  نیست آآیا  یا کسانی درشهر ها زنده یا مرده اند اینها مهم نیست  مهم این است که آن جناب جدایی طلب که فعلا در لاهه وآلمان دارد آب میوه میخورد آیا میتواند برگردد یا دادگاهی میشود مجلسش که راه افتا د از طریق اسکایپ ریاست مجلس  با ریاست یک ریشوی تمام عیار گشایش یافت ،  » این ریش هم مزایایی دارد  حیف که ما زن هستیم وبدون ریش « !!!حال هر کانالی را که باز میکنی تا ببینی چه  بر سرمردم آمده  جناب فدر با کاپش دارد گریه میکند وتیم بارسا برنده جام  شده ودیگر بقیه مهم نیست اگر نان در مغازه پیدا نشود واگر مغازه ها بواسطه سرما وطوفان نتوانند دکه را باز کنند فریز شده های سوپر مارکتها جای آنهارا میگیرد  این چیز ها مهم نیست !
    نه چیزی نیست  خبری نیست مالاگای بدبخت فلک زده  که هنوز نتوانسته یک متروی شهری بسازد چون مردم اول باید به  جشن روسیو میرفتند مهمتر بود  مالاگایی که روزی برایش آوازها خوانده شد حال به تلی از ویرانه تبدیل  شده برای مرکز هم نیست این بخود جنوب مربوط میشود ، شهرکی که من درآن قبلا زندگی میکردم میدانهایش بکلی ویران شده درختان قطور از ریشه بیرون آمده وروی اتومبیلها افتاده  ، نه مهم نیست شرکتهای بیمه نیمی از خسارت را قبول خواهند کرد این کار طیعت بیرحم است .
    در آنسو در افغانستان امبولانس انتحاری صدها نفر از حیوان وانسان  وبچه وبزرگ  را غرق خوان ساخته ودرطرف دیگر ترکها با کردهدادرگیرند روسیه بر ضد تزار نوین برخاسته شهر درامن وامان است اسوده بخوابید سربازان  وسپاهیان بیدارند !
    چیزی نیست ، خبری نیست ، خبر تازه ای نیست 
    گاهی بچها هوس موشک باز ی به سرشان میزند موشکی را رها میکنند و کمی هوا دچار تهوع میشود ، چز مهمی نیست . 
    بالکن من لبریز از اب شده چادرها پاره شده اند مبلها دمرو شده اند  حتی نگاهی هم به بیرون نمیکنم کرکره هارا بسته ام  حتی نورهم به درون نمیابد زیر نور چراغها کار میکنم خودم را مانند پیاز پیچیده ام . مهم نیست طوفان میایستد ودنیا ارام میگیرد  در عوض کتاب جدیدی که درباره دونالد ترامب نوشته اند بیرون آمده ودشمنانش آنرا به دست گرفته تکه هایی را میخوانند خانم هیلیری کلینتون ، خانم ” شر” که موهایشانرا یکدست  پلاتینه کرده اند وبانوی مهربان ودستگیر همه بیچارگان مریل استرپ تکه تکه از کتاب را جلوی دوربین میخوانند  تا اگر آدم بیسوادی مثل من  نتوانست آنرا بخواند ویا دسترسی به ان پیدا نکرد حد اقل آین انسانهای مهربان بگویند که درکتاب چه نوشته است  خوب !که چی دوباره ابوعمامه بر سرکار بیاید ودوباره شما از جیم الف پول بگیرید وباو اجازه ماندن بدهید وجوانان وزنان ودختران وپسران م ا زیر شکنجه وزندا ن وتجاوز جان بکنند ؟! برای شما ما مردم ارزشی تداریم مهم آن توپی است که شما گرد آن جمع شده اید همان دنیای ” نوین گلو با لیستها ” امروز دیدم یکی از بازیکنان با علامتی که مخصوص شیطان پرستان است داشت سلام به  طرف مقابل میفرستاد همه آرم ها وعلامتهای  خودرا دارند ، بی خدایان ،وصد البته آن مثلث  بزرگ وآن کره فراما سونری  وکلید مخصوصی که به دست آن ملای احمق دادند ./ ما ؟ ما زیر انهارا گرفته ایم که نیفتند ما تنها نقش میخ را بازی میکنیم وزمانی که کج شدیم وفرسوده  به دور انداخته خواهیم شد .
    روز گذشت فیلمی را از هند میدیم شناخت چندانی ازآن سر زمین نداشتم تنها کتابهای نهرو را خوانده بودم  وای ، ناگفتنی بود واقعا من نمیدانم این مردم این جانوران چگونه خودرا انسان مینامند  وای هنوز نفسم بند آمده هنوز سر درد دارم وهنوز از اینهمه نا مردمی ها ونابرابری ها رنج میبرم میدانم بی فایده است میدانم صدای من به هیچ کجا نخواهد رسید ودرهمین گوشه اطاق پنهان خواهد ماند .
    دنیای مسخره ای داریم انسانی را بزرگ میکنیم تا اوج خدایی اورا میرسانیم مجسمه  ئش را میسازم سپس ناگهان با یک انگ سکسی اورا دمرو میکنیم مردم هم گوسفند وار بع بع کنان دنبال رو هستند . ان همان جام عقل آفرین خیام است .
    نمیدانم چرا بیاد هوری وپری خانه حاجی آقا افتادم دوعروس بنام حوری وپری حوری که به درک واصل شد وپری نمیدانم آیا هنوز زنده است وسقز خودرا میجود ودرکنار شوفاژ گرم لباسهای آخرین مدل مزون هارا میپوشد وبه قمارش ادامه میدهد  یا آو هم رفته خبری ندارم از آن طرفها خبری ندارم آنها همه بی گناه بودند گناهکاران ما بودیم که ثروتی نداشتیم حاجی بازاری نبودیم دیوان سالار  هم نبودیم در دستگاه ساواک هم کار نکردیم دزدی را هم بلد نبودیم ترسو بودیم بقول آن جناب دکتر تحصیل کرده تخمش را نداشتم . حال در سرمای زمستان در یک شهر غریب  دران فکرم که آیا پسرکم پروازش را کنسل خواهد کرد وایا دراین  طوفان پرواز عملی است برایش  پیام دادم بی جواب ماند .
    در حال حاضر ستارگان دنیای نمایش ما سیاستمدارانند  وتیم های فوتبال ستارگان سینما در مرحله سوم و چهارم قرار گرفته اند و کتابخانه ها یکی پس از  دیگری بسته میشوند وموزه ها خالیست  دنیا دنیا جنگ وجدال است دنیایی که حیوانات دارند جای خودرا عوض میکنند صاحب مزرعه را بیرون میرانند و کرگد نهای یک شاخ  گرسنه جای انها را میگیرند دریاچه هایشان لبریز از سومارهای گوشتخوار است وکوسه هایی مامانی که هرکه  را دوست ندارند مانند دستمال کلینکس جلوی آنها پرت میکنند این غیرا ز کشتارهای دسته جمعی است ایینها خصوص اند تنها بزرگان از این مزرعه ها دارند .  پایان
    ویا پایان دنییای ما 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 29 /01/ 2018 میلادی 
  • جبران عدالت !

    پیر ما  گفت  خطا بر قلم صنع نرفت 
    آفرین  بر نظر پاک و خطا پوشش باد ……” حافظ شیرازی “
    با  اثباط بی گناهی !!! وآزاد کردن کردن خواجه لواط الملک طوسی ومبرا کردن او از هر کار زشتی  بدینوسیله به اجتماع پر بار ایرانی  فهماندند که نسل آینده همه ماتحت دریده خواهند بود ، ویا نسلی باقی نخواهد ماند  این خواجه طوسی تازه یکی از نوچه هاست وای به حال آتکه گیر بزرگان بیفتد .
    گاهی  از خود میپرسم که چرا طبیعت اینهمه بی عدالتی را درحق بشر انجام دا د اینهمه جانور در روی زمین زندگی میکنند تنها بشر است که  هیچ رحمی در دلش نیست  که  برای احتیاجات وامیال  بی شمار خودش  دست به هر جنایتی میزند .
     در بقیه مخلوقات ،  این دو عامل  یکدیگر را جبران میکنند  اگر شیر را که حیوانی درنده  و گوشتخواری است  در نظر بگیریم  میبینیم  در او احتیاجات  زیادی است اما ساختمان بدنی  و خوی  و خلقش و نیروی زیاد و سرعت عملش  و شجاعتش  این احتیاجاترا جبران میکند  حیوانات دیگری  که جرئت ندارند تنها به  علف خوردن میپردازند  اما بی آزارند و خورده میشوند   تنها این انسان دو پا ست  که احیتاجات  او با ضعف  قوا همراه است  و محتاج به اسلحله  وریاکاری .
    شیر هنگامی  که شکاری را به دست میاورد  باندازه اشتهایش میخورد وبقیه را براری سایر  حیوانات درنده مانند روباه  میگذارد اما بشر همه را میخواهد .
    نسل ایرانی رو به فنا ست وما اینرا از قبل دانش بزرگ وب زرگواری وهمت بلند ” شاهزاده ” داریم  که برخلاف پدر گرامی ومرحومش تنها به یک چیز میپردازد ، به خودش وقوای جنسی اش ونوکر دست به سینه وبی اختیار اپوزسیون قلابی که زیر چتر جمهوری کار میکند عمل مینماید ،  مردم بدبخت وفلاکت  زده ایران دل باو بسته اند خیال میکنند بجای پدرش یا پدر بزرگش خواهد نشست ، نه ! او هم چیزی از خواجه لواطالملک کمتر ندارد ودست چوبی رهبررا بیشتر ترجیح میدهد .
    ما به چیزی دلبسته ایم که رو به فنا ست ، نیم بیشتر سر زمین ما  آن قسمتی که همه منابع را در خود دارد  دردست شوروی است وبقیه خشک وبیابان وبی ثمر  تنها جانوران زندگی میکنند ، سوسماران ، عقربها وکروکودلیها لجن خوار اطراف آنها میکردند . تالاپ چهل هزار ساله ایران خشک شد وکوه دماوند افتخار ایرانیان تبدیل شد به بارگاه امام زادگاه بی پدر ومادر وحرام زاده .
    ایران / مانند نام پرسیا  قدیمی واز مد خواهد رفت مجمسه ها ی قدیمی وستونها وقبایل کم کم گم خواهند شد ، نسلی  که بوجود میاید نسلی است که زیر دست خواجه لواطلملک طوسی باید به صف بایستند وشلوارهایشانرا ایین بکشند  وباسن هایشانرا نشانبدهند تا ایشان هرکدام را که  برگزیده سوره را به آنجا فرو کنند دست چوبی محافظ اوست .
    من برای چی غصه میخورم ؟ برای کی ؟ چند روزی است که همه چیز فیلتر شده است منهم که سالهاست فیلترم  اما هنوز مینویسم  شاید بر خلاف تصور من هنوز باشند جوانانی که غیرتی درآنها باشد ورگ آن غیرت بجوش آید واز جای  برخیزند واین جانورانرا بسوراخهای صد هزار ساله خود بفرستند.
    چه چیزی مرا وادار میکند که هربار خونم بجوش آید ؟ برای کدام از این آدمها که نامشان  را حتی حیوان هم نمیتوان گذاشت جانورانی از قرون گذشته دوباره روی زمین جان گرفته اند .
    حضرت ولایتعدی  شاهزاد ه نیمه جوان شما خیانتکار بزرگی هستید تاریخ روزی این مسئله را بررسی کرده وخواهد فهمید که من از روز اول راست گفتم درچهره مات .و بی روح شما که مانند یک مجسمه سنگی از مادر گرامی تان به ارث برده اید هیچ احساسی  نیست شما جهان وطنید وجهانخوار . متاسفم .
    وآنکه وطن پرست بود وبرای وطن گریست به دست عوامل شما کشته شد مردم را خر حساب نکنید وبه شعور مردم توهین نکنید . 
    چه سال رنج وغضه کشیدم وعاقبت 
    تقدیر  من به دست شراب دوساله بود 
    ———————————-
    هستند  کسانی که هنوز دل به آن خاک سپرده ند وآنرا میپرستند برای آنها تنها یک وطن وجود دارد ویک سر زمین ، اگر شادروان وزنده نام محمد رضا شاه سر از خاک بر میداشت ومیدید که چه اشتباه بزرگی کرده  چه بسا ازمرگ خود راضی بود چرا که فرزندش ناخلف وهمسرش خیانتکار به وطنش بودند . متاسفم این آخرین  حرف من است .
    پایان 
    نوشته امروز من  » لب پرچین «  ثریا / اسپانیا / 28 ژانویه 2018 میلادی / / /..
  • نوشته برباد

    طوفان در بیرون غوغا میکند ، من بشدت از باد و طوفان میترسم ، مدتی سعی کردم سرم را زیر لحا ف پنهان نگاه دارم ، تمام شب  زوزه با د  خواب را بر من حرام کرد وحال از پشت شیشه نگاهی به  بالکن انداختم  اوف ، چه .ویرانی ! جهنم ، سر انجام باد وطوفان فرو خواهد نشست  ودوباره آفتاب درخشان طلوع خواهد کرد هوای گرم بهاری جای خودش را به زمستانی سرد داد .
    خوب خودم را میگذارم بجای مردم زلزله زده ، وآنهاییکه زیر سرمای  وحشتناک  کوهستانها جان باختند ودولت همچنا ن سرگر م با پرونده جناب آیت اله ا لواطالملک طوسی است .
    امروز  کانال دوم داشت برنامه  موسیقی روز اول ژ انویه را پخش میکرد نگاهی به لژها ی بالای  تالار انداختم بانوان مقنعه به سر   در آنجا با روپوش مشکی نشسته بودند ! مگر نه آنکه موسیقی در مذهب شما حرام است ؟ اما در خارج همه چیز برای شما حلال میباشد ، البته یکی از لژ های بزرگ وجلوی سن متعلق به بانوی اول یا دو ویا سوم قطر میباشد که مدتی میل داشت ( فرح ) خاور میانه باشد ! به احتمال ز یاد آن زنان مقنعه  بسر ندیمه ها ویا شاید دوستان نزدیک او بودند ، گاهی هم هوس میکند وارکستر را به روی کشتی تفریحی خودش درقطر میبرد ، دارندگی وبرازندگی ! یک  بام ودو هوا ! 
    دیگر نه عاشق وین هستم ونه آرزوی دیدار سالزبورگ را دارم  تنها میل دارم سری به پراگ بزنم میگویند خیلی زیباست  درحال حاضر نگران گلدانهای چیده شده درون باغچه . بالکن میباشم لابد همه شکسته ویا از بین رفته اند و نگران آنکه ناگهان چادرهای از جا درآمد به هوا پرتا ب شوند !!! زیر چادر زندگی کردن یعنی همین ، درخانه های مردم میهمان بودن یعنی همین ، اجاره نشینی یعنی همین ، اگر خانه متعلق بخودم بود همه بالکن را با دربهای شیشه ای مانند همه مببستم اما خانه متعلق به دیگری است وهرماه سر موعد باید کرایه اش را پرداخت کرد .
    بیاد خانه خودمان افتادم خانه ای بزرگ ساختیم آنرا آراستیم بچه های خل وچل ودیوانه ما درب خانه را به روی جانوران باز کردند امروز خانه  از دست ما بیرون آمده جایگاه مارها ، عقرب های جرار وموشهای دزد وگوشتخوار میباشد  ، بنا براین ساختن حانه دیگری آنهم درسر زمین دیگری برای من اعتباری ندارد . 
    انسان تنها درسر زمین خودش معتبر است ودرمیان مردمی که مانند خود او همخون اویند .این اعتبار های  دروغین  که مانند یخ روی آتش آب میشوند برای من بی ارزشند  
    ما دراین سر زمینها اعتباری نداریم  تنها کنجکاوی  آنهارا بر انگیخته ایم ، مگر میشود ، کشوری  به ان زیبایی  با مردم تحصیل کرده وزنان ومردان شیک ناگهان تبدیل به یک ویرانه سرا کرد ؟ وبا ریشخندی بما میگویند که شما عرضه نگاهداری خانه تان را نداشتید  !  آنها سر زمین مارا بهتر از خود ما میشناسند  امروز هنوز تورهای گردشگری  آنهارا به بهترین نقاط ایران میبرد به جاهایی که خود ایرانیان اجازه ورد به آنجا را ندارند مگر از قوم و” ژن ” های سگهای هار باشند .
    درجایی برایمان دلسوزی میکنند ، وازاینکه درسر زمین آنها برایشان  حمالی میکنیم بنوعی بما میفهانند که باید ممنون آنها باشیم تا سن شصت وهفت سالگی کار وسپس نشستن درون خانه وگرفتن حقوق ماهیانه باز نشستگی ، خوشبختانه در زمان من  سن  باز نشستگی شصت  سالگی بود  که ماهم جزو با زنشستگان درآمدیم  واز مزایای قانونی حقوق حقه خود استفاده میکنیم ، سر مایه هایمان که  جوانی  ما بود دراین سر زمین خرج شد مالیاتهای کمر شکنی دادیم چه مالی وچه معنوی حال قابل ترحم شده ایم .
    چرا؟ بر ای آنکه هیچ یک از ما آن غرور ملی  و رگ ملی وطن پرستی در خونمان  نیست بما یاد ندادند که وطن پرستی یعنی چی ؛ بما گفتند خود پرستی یعنی چی ؟ پولهای باد آورده نفتی همه ر ا دچار هاری ناگهانی کرد از آن زن فاحشه وهنر پیشه قدیمی که حال بانویی قابل احترام  بود وآ ش نذری میپخت ووهمسرش ارز قاچاق میکرد وپسرانش  از کودکی  زیر نظر قاچاقچیان درس گرفته بودند ، تا آن زن بزرگی که تنها افتخارش این بود که با دربار رفت وآمد دارد !!! همین ، نه بیشتر ، کتابی دردست ما نبود که بدانیم وطن پرستی چه معنایی میدهد  تنها کتابی که در مدرسه ودبستان خواندیم متعلق به مرحوم یمینی شریف بود  ” 
    ما گلهای خندانیم / فرزندان ایرانیم / ایران پا ک خودرا / از جان ودل  دوست داریم / اما نمیدانستیم که ایران ما پاک نیست تنها شاید چند خانواده آنهم شهرستانی که مانند قفل بهم گره خورده بودند بقیه سر بهوا ، موسیقی عربی ورقص سامیه جمال و وآواز عمو سبزی فروش مهوش برایمان کافی بود بعضی ها  هم از آن سو از فرا سوی سر ما آدم های نادان و نافهم وامل پرواز میکردند  و ایران را یک جنده خانه  وقهوه خانه تریاکی ها نام گذاشته بودند و خود در اشعارشان که درخارج میسرودند ودرایران به چاپ میرساندند مارا داخل آدم حساب نمیکردند وطن پرستی یعنی امل بودن  .
    یکی نوه الدوله والسلطنه بود ، دیگری نوه فلان امام زاده وسومی در راه خانقاق و پیر  مراد  راه میرفت وچهارمی برای خود فرقه  جدیدی تشکیل داده بود  یکی شیخی / دیگری اسمعیلی / سومی بهایی / چهارمی / مسلمان حقیقی شیعه اثی عشری وسرشان باین  اراجیف گرم بود وطن یعنی چه ؟  همه چا خاکها یکنوع  ودرختان یک جور به عمل میایند  این  قوم وخرس ها میباشند که باید باهم جوش بخورند و دارییهای چپاول شده بین خودشان تقسیم شود .
    نه عزیزان ما ، هر خاکی بوی خودرا دارد وهر انسانی که از آن خاک بلند شده آرزوی همان خاک را دارد  امروز آن خاک آلوده   به سم شیمیایی وکثاف والودگیها شده  هیچ مواد ضد عفونی کننده ای قادر نیست آنرا مانند گذشته پاک وتمیز سازد  بوی تعفن همه جا را فرا گرفته است . 
    از ما گذشت از دیگران هم میگذرد اما  ایران حیف بود که ویران شود وایرانی  حیف بود که به ویرانی کشانده شود . پایان 
    دلنوشته امروز من / ثریا / » لب پرچین  « / اسپانیا /27 ژانویه 2018 7میلادی برابر با هشتم بهمن ماه  شوم وخون ریزی 1396/
    ======================================================================
  • اولین شغل

    تصویر : یکی از کوچه باغهای شیراز 
    ———————————-و تقدیم به آنهایی که ـآن همه  مهربان بودند و دیگر هیچگاه آنهارا ندیدم . یادشان همواره در دلم گرامی است .
    چو دام  طره افشاند ز گرد خاطر عشاق 
    بغماز  گوید  که راز ما  نهان دارد 
    بیفشان جرعه  بخاک وحال اهل دل بشنو 
    که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد……….”خواجه شمس الدین حافظ شیرازی “
    تنها مورد وخاطره ای را که هیچگاه نمیتوانم فراموش کنم واز ذهنم بیرون نمایم  داستان اولین شغل من است  پس از اتمام دبیرستان ودر خانه نشستن به تماشای مومنینی که یکی رو به قبله عمر نماز میخواند ، دیگری رو بقبله ” دولت شیخیه” وسومی رو به قبله سوسمارستان ومن غمگین میل داشتم  دیگر برای خود  خانه ای فراهم کنم اما این کار عملی نبود حتما میبایست یک فرد  بعنوان شوهر مرا میخرید وبا خود میبرد در کنار مادر ماندن و ونماز وروزه گرفتن وماه رمضان نشستن یک جزوه از قران را تمام  کردن وشبهای قدر واحیاء  به مسجد سپه سالار رفتن  وقران روی سر گرتفن برای من کاری بس دشوار بود بنا براین مادر مرا مورد خشم وغضب قرارداد وبقیه به تبعیت از او مرا دیوانه ای سر بهوا خواندند .

    اولین شغلی را که در روزنامه یافتم  شغل ویزیتوری  برای یک شرکت دارویی ( خسروشاهی ) بود که میبایست داروها را به مطب پزشکان ببرم وبه همراه آن  یک ساک محتوی بیست عدد پودر لباسشویی تازه از کارخانه بیرون آمده وچهل عدد تیوپ شامپو به درخانه  ها برده آنهارا معرفی کنم ، خوب در روز امتحان ما تنها چهارده نفر قبول شدیم وهرکدام فردا با ساک های سنگین سوار مینی بوسی بودیم که در اختیارمان گذاشته بودند ویک جناب رهبری یا سوپر وایزر ، راننده محل های تعیین شده را میافت و هرکدام از ما را سر یک خیابان پایین میگذاشت وسر ساعتی هم به دنبال ما میامد .
    آن روزها تهران هنوز  » تهران بزرگ« نشده بود چند خیابان ویلا ، ایرانشهر ، امیر آباد تهران پارس با جنوب شهر هم کاری نداشتیم !

    حقوق ؟ ماهیانه دویست تومان باضافه پورسانتاژی که از فروش پودرهای لباسشوی بما میدادند   ، هیکدام از دختر ها یکدیگرا نمیشناخیتم  کمتر باهم کفتگو میکردیم .
    روز دوم یا سوم کار شاق من بود  از این میگویم شاق که درمطبها  زیر نگاه پزشکا ن وبیماران رنگ میباختم ودر خانه  ها را که میکوتم خدمتکاران  بددهنی مرا دشنام میدادند ” دختر برو پی کارت ، برو شوهر بکن ، این کارها ما ل مردهاست / خانم هم خانه نیست  ودرب را محکم به رویم میبستند .

    روز سردی بود ، برف هم میبارید من تازه پالتوی کشمیری کرم رنگ خودرا از خیاط گرفته وبایک شال قرمز رنگ پشمی  چکمه ودستکش  دوعدد ساک سنگینرا بردوش انداختم و درسر یکی از خیابانها پیاده شدم  چند خانه را کوبیدم  جوابی ندادنادویا بطور خوبی مرا روانه کردند  سومین یا چهارمین انها که بصورت آپارتمان بود روبرویش ایستادم وبا خود گمان بردم که چند خانوار دراین  محل زندگی میکنند بنا براین تنها زنگ را فشار دادم ، سر زنی از بالای پنجره بیرون آمد وگفت : بفرمایید ، با کی کار دارید ؟
    گفتم با بانوی منزل ،
    زنگ را فشار داد من از پله ها ها بالا رفتم  ، نه 1 این همه متعلق به یک  خانواده بود دری نیمه باز  بوی خوش غذایی که میشناختم وگرمای مطبوعی مرا مست کرد جلو در ایستادم همان زن دررا باز کرد ومرا به درون خانه برد ، به به ، چه خانه زیبایی یک راهروی بلند  وآشپزخانه وسپس وارد اطاق بزرگی شدم نگاهی به چکمه های پر گل ولای خود انداختم  ، خدمتکار گفت آنهارا دربیاورید برایتان تمیز میکنم ومن با پاهای برهند وارد یک اطاق بزرگ شدم ، اطاقی که درکنارش اطاق دیگری با یک میز ناهار خوری بزرگ  ودکوراسیون زیبا مرا مبهوت کرده بود  ، ناگهان صدای مهربانی گفت :
    چه فرمایشی دارید ؟
    چشمم ببانویی افتاد که تنها میتوانستم بگویم روی پرده سینما نظیر اورا دیده بودم بینهایت زیبا  متین با پیراهن  وروبدوشامبر ابریشمی داشت بافتنی میبافت وشکم بر آمده او نشان از این میداد که به زودی فرزندی نیز خواهد آمد ، درکنارش یک مبل چرمی بزرگ مردی داشت روزنامه میخواند درکنار دستش میز کوچکی قرار داشت که روی آن چند جلد کتاب وپیپ او دید میشد ، بوی پیپ ، بوی خوش غذا  گرمای درون شومینه که باچوب میسوخت داشت مرا از پای میانداخت .

    با لکنت زبان گفتم که  من ویزیتور دارو واین پودرهای لباسشویی که تازه ببازار آمده هستم اگر یکی از این پودرهارا بخرید دوعدد شامپو بشما کادو میدهم . ساک سنگینرا بر زمین گذاشتم .
    خانم لبخندی از مهربانی به رویم زد  وپرسید چند سال دارید ؟ گفتم هفده سال وتازه دبیرستانم را تمام کرده ام واین اولین شغل من است .
    مرد از جایش بلند شد وگفت  پالتوی خودتانرا دربیاورید خیس شده وآنرا در راهرو به جا لباسی آویزان کرد ، چکمه هایم تمیز کنار بخاری بودند بوی خوش غذای آشنا از درون  آشپزخانه مرا دچار دوار سر کرده بود  ،
    آن مرد با شانه های پهن با لباس آراسته پرسید اهل کجایید ؟ باو گفتم .

    او نیز گفت ما همسایه هستیم ما هم شیرازی واهل شیرازیم .  به مستخدم دستور دا د بشقابی دیگر سر میز بگذارد زن همچنان آن لبخند شیرین ومهربانش را بر روی لبانش داشت  .
    درجواب گفتم ، نه متاسفم اتوبوس ما منتظر من است و…. مردکلام مرا قطع کرد وگفت : بگذارید تا ابد درانتظار بماند .
    مرا روی صندلی نشاند ودستور چای داد و خود  پیپی را روشن کرد ، آه بوی خوش تنباکوی  پیپ به همراه  بوی خوش ادوکلنی که زده بود درکنار این زن زیبا چقدر باید خوشبخت باشند .
    زن نیز گفت ، نه شما ناهار میهمان ماهستید  سپس به خدمتکار دستور داد که ساک محتوی پودرهارا خالی  کرده و بشمارد و پول انرا بمن بدهد ، اما ساک داروها همچنان پر بود.

    سر میز ناهار تازه فهمیدم که چرا درکلاس خانه داری بما  آداب ورسوم غذا خوردن رادرس  میدادند درحالیکه اکثرایرانیان روی زمین درکنار یک سفره چهار خانه یا پلاستیکی غذا میخوردند حتی درخانه خود ما که من نامش را  جهنم گذاشته بودم .

    برایشان تعریف کردم که پدرم خیلی زود مرد ومادرم خیلی زود بخانه مرد دیگری رفت ومن درمیان زنهای گوناگون وحرمسرا وپسران ودختران آن مرد تنهاآهسته به اطاقم میروم ودرب را از درون قفل میکنم ودر کنار میز  کوچکی که برای خودم ساخته ام  مینشینم وخاطراتم را مینویسم وگاهی برای پدرم دلتنگی میکنم نامه ای برایش مینویسم پدرم اهل شعر وشاعری وموسیقی بود ،  او تنها سی وشش سال داشت که از این دنیا رفت ، حتی منتظر نشد تا اورا بخوبی بشناسم ،بغض گلویم را میفشرد آنها همچنان گوش میدادند  .

    ناهار آش چو بود با دلمه برگ مو ، من هیچگاه مزه ـوطعم آن غذارا از یاد نمیبرم . پس از ناهار  درهنگام چای خوردن  آن مرد مهربان بمن گفت :
    دخترم ! بعض از کارهای برای بعضی از آدمها ساخته نشده  این کار شما نیست شما باید  درس خودرا ادمه دهید به دانشگاه بروید  ویا دریک دفتر هواپیمای ویا یک دفتر خصوصی محترم کار بگیرید اینگونه کارها متعلق به دختران بیسواد ویا با سواد کم است بنظر من از همین امروز این کاررا رها کنید چه بسا خطرهای زیادی برایتان نیز دربر داشته باد 
    در جواب گفتم : در دانشگاه قبول نشدم ، چند رشته را زدم اما رد شدم دلم میخواست وکیل شوم یا ارشیتکت  بعلاوه پولی دراختیار نداشتم که مخارج دانشگاهرا بدهم  در همان خانه هم هرروز  مرا نان خور اضافی مینامند  و….بغضم ترکید .
    او کارت ویزیت خودش را بمن داد وگفت هرگاه کاری داشتید من دراختیار شما هستم ما شهرستانیها کمترمیتوانیم با این مردم پایتخت دمخور شویم  بمن قول بدهید
     بدهید که دیگر این کاررا دنبال نخواهید کرد .اشک بفراوانی از چشمانم فرو میریخت ، گرمای مطبوع اطاق به همراه مهربانی  بی حساب این زوج  مرا ازدنیای کثافت خودم  برای ساعتی بیرون کشیده بود .

    از جایم بلند شدم پول پودرها درون سا ک بودند چکمه هایم را که حالا داغ شده بوند پوشیدم پالتویم را پوشیدم خانم بوسه ای بر گونه م زد ومرد خم شد دست مرا بوسید .به هنگام رفتن  از در رو به بانوی  منزل کردم وگفت ، از حالا قدم نورسیده مبارک چه دختر و چه پسر ، پسر  باشد بهتر است واشک ریزان از درآن بهشت ، آن خانه گرم بیرون  آمدم .اتوبوس را دیدم که همچنان دور خیابان چرخ میخورد .

    جلوی پاهایم ایستاد وجناب سوپر وایز دهانش را باز کرد تا فریاد بکشد کیف محتوی پولها ودارو هارا به وسط اتومبیل پرتاپ کردم وگفتم خدا حافظ .و راهم را  کشیدم وپیاده رفتم در حالیکه نمیدانستم  درکدام خیابان  هستم .

    دیگر هیچگاه  آن  خانواده را ندیدم به هنگام ازدواجم پس از جنگها وزد وخورد ها  داشتم  آن خانه را کپی برداری میکردم میل داشتم همسرم روی صندلی چرمی بنشیند ، آتش در بخاری بسوزد ومن سرمرا روی زانوی او بگذارم اما متاسفانه این کار غیر ممکن بود شبها همسر من بخانه نمی آمد اواگر م میامد چهار  صبح بود .
    چه میشود کرد بعضی ها با قاشق طلا یا نقره به دنیا میایند و بعضی ها با یونجه . پایان
    خدارا داد من  بستان  از وادی شحنه مجلس
    که می با دیگری  خورده است بامن سرگران دارد

    چه عذر بخت  خود گویم  که آن عیار شهر آشوب
    بتلخی گشت حافظ را وشکر در دهان دارد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 26/01/2018 میلادی /….

  • هوای خانه

    روزهایی فرا میرسیدند که زیر لب  زمزمه میکردم :
    شب است و دلم هوای خانه گرفت 
    دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت 
    حال امروز حتی میل ندارم نام سراینده این ابیاترا بر زبان بیاورم ، دلم میخواهد بدانم درحال حاضر درکدام گوشه دنیا پنهان است ودرچه حال است .
    صفحات من یکی یکی نابود میشوند  خطوط بهم ریخته و آلبوم عکسهایی که نگاهداری کرده بودم  ظاهرا قفل !!! شده است  یک صفحه بی مزه با اشعاری بیمزه تر.
    ودیگر خانه ای ندارم تا دلم هوای آنجا را بکند  
    گویا آسمان سوگند یا کرده است که همه مردم ایران نابود شوند ، در این دوران وحشتناک  که هرروز  افزون میشود  ، 
    ا سر تا پای همه ما خونین است . خون دردها ، خون رنجها .خون تماشای جنایتکاران 
    گویا همه دنیا به روی ما  خنجر کشیده تا مارا نابود سازد 
    چرا که دیگر چیزی در بساط نمانده 
    همه چیز به یغما رفت 
    در آنسوی مرزهایمان جنگها ادامه دارد  
    وما دراین سوی جهان ناظر بر اعمال خونخواران و جنایتکارانیم 
    وتو شاعر توده ها ، 
    سهم خودرا  از این مصائب ودردها برده ای ؟ 
    یا در برابر فروش وطنت 
    بسیاری طلا اندوخته ای 
     ویا درانتظار مرگ نشسته ای 
    ما ترا فراموش نخواهیم کرد نه ترا ونه همردیفان ورفقای ترا 
    چه کسی میداند که آیا ما باید تا آخرین نفر نابود شویم ؟
    تاریخ مارا از صفحه روزگار محو خواهد کرد ؟!
    ویا روزی سر رشته ای از ان نخ پوسیده به دست کسانی خواهد افتاد  
    تا دوباره تاریخ را بهم بدوزند 
    چه روزگاری  بر ما میرود 
    هیچکس باور ندارد 
    من میبینم ، میشنوم واشک میریزم 
    دیگران میبیند ومیشنوند اما گیلاسهارا بالا میاندازند 
    به آنها مربوط نیست  سهم خودرا برده اند 
    من از اسارت بیزارم  .شرمسار 
    از اینکه سر بار دیگران ومیهمان خانه دیگری، غصه داردم
    وطن من با کمک شما سرش را خم کرد 
    و….داغ ننگ را  بجای تاج افتخار بر سر نهاد 
    حال گیلاسهای ودکای روسی خودرا بافتخار این پرش بالا ببرید
    ========
    روزی در خانه یکی از همین  خود فروشان سماوری بشکل بطری ودکای روسی دیدم که ودکارا از شیر آن مانند چای به درون استکانها ی خود میریختند وبا خاویار نوش جان میکردند . در آنسوی اطاق عکس مرحوم بختیا رودر طرف دگر عکس آن پیر مرد و در سوی دیگر عکس لنین آویخته بود ……..شاعری شیرین بیان وشیرین  زبان  هم  اشعارش را  دکلمه میکردند .
    من درگوشه دورافتاده پنهان بودم کسی نه مرا میدید ونه میشناخت بهمراه دوستی به ـآن خانه رفته بودم .
    در دل من خودفروشان جایی ندارند .
    پایان / یک دلنوشته  / چهارشنبه 25 ژانویه 2018 میلادی .
  • اشرافیت !

    اشرافیت واشراف  زاده بودن که ا بطور کلی از کلمه » شرف « برمیخیزد ومطابق معمول جایش را با چیزهای دیگر عوض میکند ،  تنها دراروپای کهنه  متداوال است اما این روزها بد جوری گریبانگیر عده ای شده است  ومیل دارند با پولهایشان لقبی نیز برای خود بخرند ، 
    درایران ما که سلسله ای السطلنه ها رو به ویرانی رفت وسپس » حاجی ها وحاجیه ها وامامزادگان  با ژن منحصر بفرد !!!« جای آنرا  گرفتند معلوم نیست چگونه میخواهند در صف اشراف بایستند شاید بتوانند زیر سایه پدر بزرگشان در مقطعی از زمانه یک لقب بانو یا عالیجناب بگیرند  آنهم شک دارم .
    اخیرا نوه دختری مرحوم فرانسیسکو فرانکو ی معروف که خود پسر یک زارع واهل جنوب بود  درخواست کرده که باو لقلب دوشس بدهند ، چون پدر بزرگش  اورا دوشس خطاب کرده پدرش یک دوک بود وهمسر اولش نیز یک دوک بود وتنها فرزند بازمانده اش نیز دوک باقی مانده است .
     این روزها وضع این سر زمین درهم برهم است کاتالونیا میل دارد جدا شود وریاست جمهوریش از لاهه واز راه دور واز طریق اسکایب !!!ریاست مجلس را انتخاب کرده ! چون اگر به این سر زمین برگرددد  دادگاهی خواهد شد بنا براین هر سه ما ه به کشوری میرود  ، من به آنها ایرادی نمیگیرم ، بهترین کارخانه جات وصنایع در کاتالونیا ست بهترین  بیمارستانهاوپزشکان در آنجا مشغول کارند بهترین  چشم پزشکان دنیا ودندان  پزشکا ن آنجا میباشند زبانشان کاتالان است وبه هیچ قیمت هم با زبان کاستیان حرف نمیزند بهترین تیم فوتبال دنیارا نیز دراختیار دارند ، از همه مهمتر بهترین وآخرین متد جرم شناسی  دنیارا نیز دراختیار دارد .
    در بقیه جاهای اسپانیا تنها حکومت اشرافی بو گرفته ورقص واواز ومد ولباس  وآرایش  کار میکند دیگر هیچ  زمینها بایر ، بیشتر آنهارا خارجیان به قیمت ثمن بخس خریده وویلاهای بزرگی ساخته اند نیمی از جنوب دردست عربها ومسلمانان  سایر کشورها ست، کارخانه ای  وجود ندارد غیر ازیک کارخانه آبجو سازی  نمیدانم چرا مرا یاد  آخرین روزهای زمان شاه مرحوم میاندازد .
    دزدها بکار خو د مشغولند ، دادگاهها سالها پرونده ارا مختوم نگاه میدا رند  بردن وکشتن بچه های کوچک همچنان ادامه دارد وکشتن زنان به دست مردانشان تنها کاری که میکنند یک مانیفستاسیون  کاغذی راه میاندازند وتمام میشود جنجال میخوابد تا واقعه  تازه ای ، 
    رادیو تلویزونهایشان که ابدا نباید درباره اش گفت باز باید به صدای رادیو ی کانالونیا  گوش داد ، من موافقم که کاتالونیا از اسپانیا جدا شود  آنها توانسته ان خودرا بسازند وساخته اند کشوری متمدن تمیز آباد واز همه مهمتر اکثر آنها با زبانهای فرانسه وانگلیس مسلط میباشند .
    متاسفانه مارا راه نخواهند داد  ، اولا از نژاد لاتین نیستیم ، دوم اهل جنوب هستیم که ابدا حتی خود اسپانیا هم جنوب را قبول ندارد جنوب خود کفاست وکارش را خودش انجام میدهد !!! با کمک برادر بزرگ !  سوم آنکه زبان آنهارا نمیدانیم .
    خوب باید خیلی ثروتمند بود تا توانست وارد چنین منطه ای شد ودستور داد که خدمتگذار من باشید که متاسفامه از آنهم محروم هستیم .چند بار که من مجبور بودم در فرودگاهای آنجا هواپیما عوض کنم  نزدیک بود گریه کنم هیچکس جوابی بمن نمیداد  وسپس تک وتنها درگوشه از صندلیهای ردیف شده مینشستم  ودیگران با فاصله چند صندلی خالی در کنار من ! .
     بلی من موافقم که کاتالونیا از اسپانیا جدا شود  بلکه ایها بخودشان بیایند  وتکانی بخود بدهند  ساعتها نشستن دوریک میز  کافه وچرند گفتن درحالیکه بیمار بدبختی درانتظار آنهاست ویا مشتری  بانک ویا خریداری خانم واقا ساعت ده  کاررا شروع میکنند ساعت یازده برای صبحانه تشریف میبرند تا دوازد وساعت یک هم کارها تعطیل میشود تا چها ر یا پنج بعد از ظهر  تنها خارجیان هستند  که کارها راا داره میکنند .
    حال دراین فکرم که جوانان وزنان ومردان ثروتمند سر زمین من چگونه وارد جامعه اشرافیت خواهند شد ؟!.
    چند سال از مرگ سر وانتس میگذرد ؟ نویسنده بزرگ و نامی دون کیشوت معروف ؟ امروز همه دون کیشوت شده ایم که تنها کارمان جنگ با چرخهای چوبی اسبا بهای بادی است همین ، نه بیشتر . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا . 25 /01 /2018 میلادی /….
  • آسمان ابری

    » این آسمان امروز ماست با ابرهای سیاه »
    از آن آفتاب دلپذیر دیگر خبری  نیست  ، هوا ناگهان ده درجه پایین رفت ومن بفکر ” پدرخوانده ها ” افتادم که چه نقش بزرگی دراین دنیا بازی میکنند وبازی کرده اند  درایران تشکیل مافیایی  بنوعی دیگر شکل گرفته همه گرده هم آمده با آن لگن های سیاه وسفید ومهر های شیطانی که برپیشانی چسپانیده اند ودر اروپا ی آزاد ودمکراتیک ! ثروت دنیا تنها دردست یازده نفر است بقیه برده ها هستند .
    داشتن یک پدرخوانده از هرنوع برای هر انسانی از نان شب واجب تر است !!! نان شبرا میرساند وجیره خودش را بر میدارد این پدر خوانده های در شکلهای مختلف دیده میشودند درکت وشلوارهای چاک دار دو طرف باسن ، درزمین های گلف ودر رده اول استادیومهای ورزش فوتبال وتنیس و وبه تارگی ساختن خواننده وبردن آنها برای کاباره ها ودیسکوتها  .
     دریک شرکت بزرگ ویا نیمه  بزرگ یک پدر خوانده پشت سر آن ایستاده  پلیس را خرید قاضی را خریده ودرون شرکت همه عوامل وفامیل خودرا جای داده است در یک دولت به همینگونه  . وریشه هایشان همچنان ادامه دارد بیخودی بعضی ها به تنهایی درگوشه مطبخ خودشان فریاد برمیدارند .
    اگر یک پدر خوانده داشتم  خیلی کارها میتوانستم انجام بدهم که امروز از فکر کردن به آنها نیز ناتوانم  البته میبایست چیزی میدادم تکه هایی از پیکرم را وجودم را به همین  دلیل خودم را کنار کشیدم .
    وجود پدر خوانده باعث میشود که تو کار نکنی تنها یک دکه باز بگذاری  خود دکه کار میکند حال یا با مواد یا با اسلحه ویا سایر چیزهای ممنوعه  . ثروتمندان امریکای سالهای گذشته از طریق مشروبات و اسلحه و برده داری ثروتمند و سپس آریستو کرات وکم کم لقبهایی که پدر خوانده های بزرگ به آنها داند پرنس وپرنسس شدند .
    پدر خوانده ها همیشه با  مردان خدا دستشان درون  یک کاسه است  جیبشان یکی است  ماو شمایی ندارند  برای همین هم هست که دین بر سر تاسر دنیا کثافت کرده است .
    امروز دنیا ما همان است تنها شکل آدمها ومکانها فرق کرده برده داری درلباس ورزش برده داری در لباس مد برده داری درلباس صادرات  و واردات  !!! بشکل واضحی رواج دارد پلیسها هم دست نشانده خودشان میباشند تنها کسانی را توقیف ویا میکشند که درکنار سطلهای زباله چادر زده ودرون آشغالها پس مانده هارا جمع میکنند .
    آنها باید از بین بروند انگل هستند دستی نامریی بطور زیرکانه ای دارد انسانهایی راکه دیگر لازمشان ندارند از بین میبرند  وکسیکه تاریخ مصرفش تمام ش.د به تیر غیب گرفتا خواهد شد .
    ترکیب غذا ها عوض شده  امروز چغند را که خوراک الاغها ببود برای انسانها بعنوان دارو تجویز میکنند ! شکل گوشتها درویترینهای قصابی ها عوض شده بهترین ها درون سر دخانه زیر پارچه های سفید پنهانند ،
    درعوض قوطیهای رنگ ووارنگ محتوی غذاهای مانده  درون سوپر ها ردیف و چشم هارا نوازش میدهند !!
    داشتن پدرخوانده دراین دنیا خیلی خوب است درب بوتیکهای مخفی به رویت باز میشود ودرب کلوپهای مخفی وپنهانی که روزی صد باز از جلو ی آنها  رد میشوی وخیال میکنی که یک خانه قدیمی است .ودرب خانه همو سکسوئلها که هر روز بر تعدادشان اضافه میشود وبا افتخار تمام  راه میروند  وسگهای تربیت شده ای دارند درلباس  هنرپیشه ویا خواننده ویا دلقک  که از آنها حمایت میکنند  بطور کلی از هرچیزی که  برخلاف  میل آنها باشداین سگها به پارس کردن مشغول میشوند ……
    پدر خوانده ها در هر لباسی که باشند حق دارند پسران کوچک ودختران نابالغ را به درون کشتیها برده پس از استفاده از آنها یک یک را به درون  دریا بیاندازند وبکشند  آنهم کسانی که ادعای رهبری یک ملت را میکنند ویا ادعای حمایت از ملتی ؟! 
    دنیای وحشتناکی است هیچ کجا نه آرامش هست ونه اسایش ونه امنیت  اما میتوان یک پدر خواند ه را یافت وبه کمک او یک بنگاه را باز کرد تحت عنوان هر نامی …….
    میتوان مشهور شد میتوان بزرگ شد وسپس اگر خیلی زرنگ باشی میتوانی بموقع خودترا نجات دهی درغیر آن صورت تا جان دربدن داری باید برایشان عربده بکشی 
    روزنامه  ها ، تبلیغات ، رسانه ها   چاپخانه ا ها که دیگر احتیاجی  به آنها نبود همه زیر نفوذ آنهاست .
    کم کم اگر رنگ اسفناج ر ا کسی ببیند روی سر من مزرعه اسفناج سبز شده از دیدن خیلی چیزها اما باید سکوت کرد وتنها تماشا چی بود  . 
    نه احتیاجی به پدر خوانده نیست  لنگان لنگان  خرک خودرا کشیده ام  تا اینجا  ودیگر راهی  نمانده تا مقصد خودم میروم بی عصا . اما با رنج  . پایان
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش ؟ اسپانیا / 24/01/2018 میلادی /…
  • سوپ عدس و….

    سوپ عدس و اپرای  »لاتراویتا  »اثر وردی ، چه هماهنگی دلپذیری.
     این اپرا از روی  زندگی مارگریت گوتیه  معروف به مادام کاملیا اثر الکساندردومای پسر ساخته شده  با کمی دستکاری .
    امروز  فیلم  انرا گذاشتم  به همراه سوپ عدس ! 
     بهمراه   هنر مند  وسوپرانوی معروف اهل اوکراین  »  آنچلینا گئورگیو « بازی بسیار  شیرینی را ارائه داد ومطابق معمول اینگونه اثر ها در کاونت گاردن ودراپرای معروف ” رویال ” اجرا میشود ته مانده اش بصورت فیلم به دست ما میرسد .
     درتمام ادوار تاریخ ونوشته ها وفیلمه ها آنکه ندار  وبیکس است باید نابود شود واز بین برود ، بیچاره مارگریت  را یک کنت هوسباز نشلنده ومعشوقه او بود وتمام هوسهایش را بر آورده میساخت تا اینکه بیماری » سل « اورا درمیان گرفت وبیماری دوم عشق آرماندو بود که اورا ازپای درآورد .من کتاب مارگریت  گوتیه که ب نام مادام کاملیا معروف بود   داشتم وفیلم اورا هم که » میشل مورگان « فرانسوی بازی کرده بود دیدم  آنروزها جوان بودم وچقدر گریستم ، کنت اورا رها کرد مجبور شد اثاثیه اش را بفروشد ودریک بیمارستان دولتی  تن بمرگ بسپارد درحالیکه آرماندو نمیدانست چرا اورا رها کرده است  حتما هستند کسانی که با این اثر آشنا وشاید خوانده باشند .
    روزی به خانه » مرحوم فرهاد دهخدا « برادرزاده علامه دهخدا رفتیم او اهل موسیقی وپیانیست زبر دستی بود مادرش آش رشته پخته بود ودر قدح مرغی بزرگی روی میز جای داشت  ، ما چقدر خندیدیم که آش رشته به همراه  شوپن .؟؟!!
    ا او هم از دنیا رفته مردی  نیک نام ونجیب وبسیار آرام بود همسرش آلمانی ودختری هم داشت .
    امروز بیا دآن روز افتادم به به سوپ عدس بی نمک بی ادویه بی روغن  به همراه اپرای  لا تراویتا یا مادام کاملیا  که عادت داشت همیشه یک دسته گل کاملیا درخانه ودرکنار دستش  داشته باشد وگل کامیلیارا به میان سینه اش سنجاق میکرد به همین دلیل به مادام کاملیا شهرت یافت .
    آنجلینا بیشتر شبیه  مادام کا ملیا بود تا بقیه . جالب آنکه زنانی ایرانی هم  سالها یک گل مصنوعی کاملیا را به یقه خود سنجاق میکردند !!!  
    هوای ما بهاری است بیست ودو درجه وگلها همه باز شده اند  باغچه بیچاره من  روی شادابی را دید پرده هارا بالا کشیدم تا آفتاب بتابد حال اگر دوباره باد وبارانی شروع شود نمیدانم چه بر سر مبلهای  بالکن خواهد آمد  بهر روی عده ای تن به آب سپرده  وبه دریا رفته اند ومن با مادام کاملیا داریم سوپ عدس میخوریم . پایان 
    دلنوشته امروز سه شنبه 
  • خیلی دیر بود

    ترسم آنگه دهند پیراهنم / که نشانی از جان وتن نیست ………
    چه آسان وبی تفاوت از کناراین  اشعار گذشتیم ، چه آسان زیستیم  زندگی را به هیچ فروخیتم  خیال میکردیم که همیشه خر برایمان خرما میریزند وهمه جا حلوا پخش میکنند دنیا آغوشش به روی ما باز است تنها درانتظار ورود ماست ، چه بچگانه وتا چه حد احمقانه زیستیم تمام هم وغم ما این بود که معشوق فرار نکند ودفترچه اشعار وخاطراتمان به دست دیگری نیفتد  ، سپس زندگی روی زشت ومنفور خودرا نشان داد  .
    حال با گذشت زمان  یکبار آنهمه رنج را کشیدیم  با فکر کردن به آنها دردی مضائف برای خود میخریم وشبها همه رویاهایمان همان روزهای دردناکند از  دوران  خوب وشادی بخش گذر کرده ایم ..
    کتابی  را روی تابلتم پیدا کردم میخوانم لابد بیشتر مردم آنرا خوانده اند » خدا بزرگ نیست « البته با ترجمه ای ناقص وکمی دست به عصا راه رفتن نویسنده » هیچینگ « است   که بارها گفته ها ومصاحبه های اورا در روزنامه ها ویا از تلویزونونها شنیده وخوانده ام  ، متاسفانه درجایی که زندگی میکنم  دیوارها همه موش دارند  وخبر بگوش ارباب  میرسد و مجازات اینکه توهینی به مقامات  ومقدسین شده نقره داغ وزندانی خواهم شد . 
    تازه فهمیدم که نه خداوند  واقعا آنطور که ما فکر میکردیم بزرگ وبا عظمت نیست شاید خودش نیز نیاز به کمک داشته باشد ، خداوند نقش خودرا روی » دلارها« چاپ کرده است  وفرما ن میراند بندگان درگاهش نیز با احترام و سر بفرمان با کیفهای دستی چرمی گران قمت اطرافش را گرفته اند ، خداوند نه سری به شهرهای زلزله زده میزند ونه به طوفهای دریایی کار دارد .نه به آتش فشانها ونه به دردهای بیمارانی که در آسایشگاهها خوابیده اند واو را فریاد میکنند ، نه ، کار او چیز دیگری است .
    بیشتر از این نمیتوانم  توضیحی بنویسم چرا که مسئولیت این صفحه با من است اما بوضوح میتوان دید که خدایی درکار نیست هر چه هست پوسته های افکارمان میباشد مگر آنکه به طنز چیزی را بنویسی آنهم باید قبلا مجوز طنز گویی وطنز نویسی را کسب کرده باشی !!!وهر چه دل تنگت خواست بگویی یا بنویسی .
    داستانم را نیمه شب دیشب ادامه دادم اورا به راههای دور وکوهای  بلند وکوچه پس کوچه های شهر بردم اما همچنان میان دفترم خواهد ماند اجازه چاپ آنرا ندارم !!! برای کی ؟ برای چی؟ وبرای کجا ؟ زندگی خود من یک تراژدی است که به کمدی ختم شده است خنده دار وگاهی گریه آور است چرا دیگری را اسیر کنم . 
    من کی هستم وکجا بودم وچکار کردم وچه خوردم به کسی مربوط نیست منکه ملکه نیستم یک فرد  عادی همیشه درعذاب است مگر آنکه راه وسوراخ موش را بداند وراه گریز را .ویا راه هوچی گری را من ساده زیستم  صادقانه کمک کردم وحال تبدیل به یک شئی بی مصرف شده ام که حتی قادر نیستم حرف خودرا با صدای بلند بگویم هم همهمه ها از هر سو بلند میشوند .
    کسانی را دیدم که در لباس حماقت دنیای را وماتحت آنرا سوراخ کردند خوب خوردند خوب بردند اما  به نوع بدی مردند واز دنیا رفتند کسی حتی دیگر نامی از آنها نمیاورد دریک سوراخ زیر مشتی گل پنهانند .
    این عقل ماست که باید  بین دوستیها ا ودشمنی ها  راهی را معین نماید  ونشان دهد که چگونه موادی خام و دست نخورده است وموادی سخت درکوره  طمع  دمیده وپخته شده  . من خام بودم هیچگاه پخته نشدم  شاید آنرا برتزین  فضیلت بدانم که نگذاشتم مرا درکوره های خودشان تبدیل به یک ماده  دیگر کنند  ، خودم بودم با همه صافی و صداقتم 
    ساعتهای متمادی دربرابر یک تابلوی نقاشی ایستادم  تا رنگهارا که با هم مخلوط وشاهکاری را  بوجود آورده ببینم . 
    ساعتها با شنیندن صدای  آوازی  بگوش ایستادم تا زیر وبم آنرا به درون  جانم بفرستم .
    بی چراغ به راه افتادم چشمانم خود چراغ راهم بودند  گام به گام پیش رفتم  وبه اندیشه هایم شکل دادم  زمانی چشمانم را باز کردم که دیگر آفتاب داشت غروب میکرد  ومن به چراغ خرد روی آوردم  تنها زیر نور وروشنایی آن نشستم درکنارم هیاهوی بسیار برای هیچ برپا بود .
    هیچگاه ازته دل نخندیدم  حال راه رفتن را گام به گام دوست میدارم  رهروی که سر منزل عشق را نیز فراموش کرده است تنها به کوچه پس کوچه های ساحلی مینگرد که آب ا نیمه خانه هارا ویران ساخته است  و ساکنین همچنان سرگرم روبیدن گل ولای از خانه های خویشند بی هیچ فریادی چون میدانند فریاد رس نیست . خانه من دربالاترین نقطه نزدیک کوهها قرار دارد وازآنجا میتوانم کوهای پر برف را ببینم وعروسکانی که با چوب دستی روی برفها  سرسره بازی میکنند .تنها هوا دارم هوای پاکیزه واین نعمت بزرگی است  من انسان قانعی هستم همین  کم خواهی ها مرا درجایم میخکوب کرد   ..  پایان
    » لب پرچین « . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 23/01/2018 میلادی /….
    =====================================
    .
  • ستیغ بلند کوههای کوچک

    با درودی تازه !!!
    گفتگوی  بلند وطولانی جناب ( فخر آور) را از طریق گوشی میتوانم ببینم و بشنوم خوب حرف میزند صدای دلپذیری دارد وقدرت  بیانش بی نظیر است ، 
    روز گذشته با دوستی  ساکن لند ن حرف میزدم  میگفت :
    مردم اعتراضشان  شروع شد هنگامیکه نام نیم پهلوی به میان آمد مردم  برگشتند سر جایشان نشستند وگفتند ما دیگر فریب نخواهیم خورد گویا بیانات   ایشان بیشتر تمایل به آن سو داشته تا اعتراض مردم به بدبختی هایشان . » طبیعی است قراردادی است بین ایشان ومادرگرامی   وبین آن سرداران که شما مارا تامین کنید ما مردمرا با نمایشات خود سرگرم میداریم ” !
    سپس ادامه داد / برای من دیگر هیچ چیز مهم نیست یکبار دریک انقلاب  قربانی دادیم کافی است ! نپرسیدم چرا انقلاب کردید؟ مگر إن روزها چه کمبودهایی را احساس میکردید؟  چه بسا متهم به بت پرستی میشدم . 
    حال باین  ستیغ  بلند  پرشکوه مینگرم ودلخوش کرده ام  گاهی دلم از ترس میلرزد  که مبادا اورا بشکنم  ویا اورا بشکنند  اما گمان نکنم پشت او به دیواری از سنگ خارا 
    بند است  بنا براین اورا درآغوش میگیرم  ومینوازم .  همیشه من حق را به انسانهای سر سخت داده ام  میگذارم تا خودشان باشند  ، سپس آهسته از کنارشان میگذرم  گاهی افسرده وزمانی خوشحال  ویا غمگین از شکستن دیگری .
    کمتر چیزهایی را که میبینم بخاطر میسپارم بخصوص اگر از جمله ارقام باشند دیگر واویلا  ابدا بیاد نمیسپارم  نیاز ندارم   از دید من همه یکنوع شبنم هستند که هر طلوع صبح بر روی شاخه گلی میشنینند  گاهی  شسته میشوند گاهی بخار شده و زمانی  به زیر برگها فرو میروند  این شبنم ها تاز مانیکه مرتکب گناهی نشده اند  همچنان لطیف  و تماشایی هستند .
    مدتهای میگذرد که مرا دچار تردید میسازد  آیا ان سر زمین را فراموش  کنم ؟ ناگهان بیاد سروهای بلند شهر شیراز وهوای مطبوع آن میافتم وزمانی به آن کوههای بلند غیر قابل دسترس زاگرس وکوههای بختیاری میافتم وزمانی به کپر های بی آب وعلف کوچه ای داغ کویر میاندیشم  از یاد بردن آنها سخت است بعد از چهل  سال هنوز روی لبه صندلی نشسته ام .
    خوب ، حال در رویاهایم کشتی جمشید ساخته شده  بادبانها برافراشته  تا انتهای اقیانوسهای دنیا سفر میکنم به لانه سیمرغ سر میکشم  واز  لابلای درختان دست درلانه مرغان کرده تخمی را میدزدم  همانجایی که سیمرغ افسانه ای نشسته است .
    خاموش   ، او خاموش است اما جهانی از او سخن میگویند  .
    گاهی به سازهای  کهن میاندیشم  وبه نای نی نوازی  که به هنگام نواختن  همه گیاهان وگلها وچمن زاران  دچار مستی ودوران میشوند ومیرقصند .
    دراین فکرم که چه کسی این سنفنوی جهانیرا رهبری میکند  به جانوران جان میبخشد ومردگان را زنده میسازد  همه گیاهان ووجانورانران  درحال روییدن وجنبشند  .
    سیمرغ ما خاموش است میداند که خشکسالی  بزرگی درپیش است ، میداند قحطی درجلوی راهمان است هرروز شاهد کمبود  وکوچکتر شدن مواد غذایی هستیم از باران خبری نیست ، 
    هر انسانی  در درونش  افکاری دارد ومیاندیشد بعضی ها ابدا  بخود زحمت  فکر کردنرا نمیدهند  روز به روز  ساعت به ساعت  فردا چه خواهد شد ؟ مهم نیست .
    گاهی به ا مردم این سر زمین رشک میبرم ، دزدها مالشان  را میبرند نهایت چند صباحی در زندانند ، دخترانشان به دست مردان هوسباز کشته میشوند پسرانشان اخته میشوند اا هیچ قطره اشکی روی گونه های آنها دیده نمیشود  گریه کردن گناه بزرگی است در عوض رقص  وآواز وشادی جای همه بدبختی هارا گرفته است  میرقصند آواز میخوانند حتی پرستار  با دهان بسته در اطاق عمل !!!
    ایکاش منهم میتوانستم مانند آنها باشم  . از دیدن درد دندان پسرم رنج میبرم  واز بیماری دیگری اشک میریزم  وگوشم به یک سروش آسمانی است که خوب ؟ تا کی ؟؟!!
    “هند “درکار  ساختن تمام دارو ها ، ادوات  بافتن پارچه های زرین ودوختن آنها برای تن پری پیکران ، آهسته دارد اقتصاد  خودرا به سطح  دنیا  میرساند سالهاست که از زیر یوغ استعمار برون آمده هرچند مافیای گردن کلفتی از قبل آنها بهره میبرند اما نجیبانه به کار خود مشغولند صادرتشان  بیشتر دنیارا فرا گرفته وما ؟؟؟ 
    آزاد بودیم  ، میساختیم وصادر میکردیم ناگهان هوس کردیم  همسر ( مارکسیتهای ) شوری شویم وکشور را دودستی  بعنوان جهیزیه تقدیم آنها بکنیم وخود برده وارد چشم به قطره ابی بدوزیم که متعلق بخود ما بود .
    آواز سیمرغ  را تنها درخاموشی شبانه ام میتوانم بشنوم 
    هر دردی از او بردی  صد خنده به درمان کن 
    هر زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن ……..” بسطامی “
    پایان 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 22/01/ 2015 میلادی /…..
    ===================================
  • روزگاری داشتیم

    برگهای دفترها اشعارم وکتابهایم زرد شده ویکی یکی فرو میریزند ، عمر آنها هم بسر  آمد اکثر کتابها رنگشان  رو به زردی رفته برگهایشان گویی نم کشیده چه بسا آنها دچار بیماری قرن شده باشند !؟.
    در دنیای میمونها زندگی میکنیم ما پس ماده ها وفسیلهای انسانها  قبل از تاریخ ! همچنان راه میرویم تا روزیکه به اوج تنگی برسیم ،  ودیگر  چیزی  نمانده باشد تا آزمایش کنیم خود ما وارد آزمایشگاهها خواهیم شد وتک تک استخوانها وسلولهایمانرا زیر ذره  بین خواهند برد ،  دیگر چیزی باقی نمانده تا فرا بگیریم جنگ را فرا گرفتیم و معامله با خدارا 
    حال زندگیمان بی خطر یا با خطر برایمان فرقی ندارد .
    تنها تنگی فضا مارا میازارد  به کدام معرفت رسیدیم وبه کدام حقیقت ؟  چیزی که دیگر نیاز به آزمایش نداشته  باشد حال خود ماییم  که آزمایش میشویم  کارهایمان ؛ اندیشه هایمان  ، رفتارمان  خوابیدن وبیدار شدنهایمان همه  زیر ذره بین هاست .
    برای آخرت آنهایی که توانسته اند یک حساب بانگی بزرگ  در بانک ” خداوند:”باز کرده اند  میدانند که درآن دنیا نیز دربهشتدخواهند بود  بهره پولهایشانرانیزخواهند گرفت .!
    معامله با خدا  یک تجارت بزرگ شد  وخداوند بانکدار زندگی کسانی شد که یا در دانشگاهای  بزرگ درس !!! خوانده وتیتری دارند ویا پولهای کلان ، وما ؟ از ما کسی نخواهد پرسید > ما هرروز با افزایش دردها وافزایش کمبود ها  بفکر ریزه های حسابی هستیم که در بانکی جدا گانه گذاشته ایم !!
    تنها گاهی از قبض هایی که از بانک خداوند میرسد میدانیم که چقدر بدهکاریم . وتا چه حد درخطر نابودی ودرمسیرسیللابها نشسته ایم .
    حال باید یاد گرفت که چگونه با خطر ها زیست  وآن معرفت  حقیقی را گم کرد  بفکر سود وزیان  وسنجش ثابت آن بود  باید خرده خرده سود را دریافت کرد آنهم درازای پرداختهای کلان .
    چه میشود کرد ” ژن ” ما ازنوع ژن نوکران وبردگان خداوند نبود ونیست ژن ما انسانی بود وانسانی زیست کردیم وانسانی به تفکر نشستیم .اندازه ما بقدر یک خط باریک میان دو زاویه بود  بیشتر نتوانستم جایی را برای خود باز کنم .
    خدایم گم شد ، حقیقتی که به آن اعتماد داشتم گم شد  دوست داشتنهایم فراموش شدند  عشق ومعنایی که برای آن داشتم از بیخ وبن کنده شد و بتدریج اازدست آنچه مرا ساخته بود بیرون آمدم عریان .
    اولین کسیکه مرا به تصویر کشید نقاش بسیار ناشی واحمقی بود دیگران هریک قلمی به دست گرفتند یکی بر بالای لبانم خال گذاشت دیگری زیر شکمم را خط کشید سومی  چشمانمرا کج وکوله ساخت هرچه بود آن تصویر من نبود تصویری بود که دیگران درذهن موهن وکثیف خود ساخته بودند من خود میدانستم کیستم وچه میخواهم .
    امروز در یک تبعید گاه باید بسر ببرم که بیماری از درو دیوار آن میبارد آبها آلوده  زمین  آلوده واز باران خبری نیست ( چین درعوض هست ) ومواد آلوده  را برایمان میفرستد
    میمون بزرگ از راه خواهد رسید وبه دنبال  طعمه میگردد این طعمه تنها سر زمین من است ، خاک بیمار منست ، هوای آلوده آنجاست وجانورانی که بی هدف درهم میلولند با هم آغوشی های کثیفشان بیماری هارا بیشتر میکنند آن سر زمین احتیاج به یک ضد عفونی عمیقی دارد .
    دراین  شهری  که من تبعید شده ام سده ها پیش  پرخاشگری همین جانوران  خونخوار  برآن تاخته بود وقرنها جا خوش کرده بودند هنوز آثار کثیفشان برجای مانده وما باید هروز از کنارشان بگذریم وبیاد بیاوریم که روزی در این رودخانه خون جاری بود .
    دست بردم تا کتاب اشعار پاره پاره امرا بردارم  وشعری از میان  ان  انتخاب کنم دیدم متعلق به شاعران ( چپ) است با عنوان بسیار دلنشینی آنرا درون سطل زباله انداختم .
    پایان 
    یادداشتهای یک روز از رروزهای  دلگیر / ثریا / » لب پرچین « .
    21/01/2018 میلادی ………
    =======================================
  • باز گشت گادزیلا

    در. خبرها خواندم که ابو حسین مبارک ابو عمامه به سیاست باز. میگردد  دموکراتها آنچنان بدبخت وبی پدر شدند که دپباره خواهان باز گشت اویند و….وای بحال دنیای آینده  مسلمونا گریه کنید  از. خوشحالی  پدر خوانده باز میگردد و شما آقایان این دست اون دست نکنید که دوباره آش همان آش با روغن بیشتری برای همه پخته خواهد شد .
    مسلمونا گریه کنید نه از سر غصه بلکه از خوشحالی 
    ان زمان زمان خودکشی دست جمعی پرندگان آزاد است 
    وای بر ما ووای ب ر این دنیای قحط الرجال که دجالهارا بجای انسانها مینشانند کجایی توماس جفرسون ؟
    کاخ سفید دوباره سیاه خواهد شد بهتر است از همین حالا نیمی از آنرا به رنگ سیاه در آورند چون مسلمانان غیر از. سیاهی و تاریکی  رنگی  را نمیشناسند نور خورشید چشمان آنها را کور میسازد خرد اتسانی وجوانمردی را نمیشناسند بر. میگردیم به همان دوران سباه امپراطوری  استالین  .
    لچکها دوباره بسر میروند ونعلین ها  با قیر به کف حیابانها خواهند چسپید 
    مرگ بر. ارتجاع گویا قدرت چپ بیشتر است چرا که فقر بیداد میکند و دیگر هیچ  حال امام زمان ظهور خواهند فرمود .
    ——————
    دردنامه روز شنبه 
  • سیاوش

    این سیاوش که من شناختم با آن سیاوش ( دزد) بسیار فرق دارد  این یکی چراغی از خرد  درسایه خورشید است .
    مطابق هر هفته  روی یوتیوپ یا اینستا گرام برنامه هایش را میبینم هر روز خوشبین تر میشوم  شب گذشته با پسرم درباره اش گفتگو میکردم او نظری دیگر دارد اما هردو با یک نظر و وباتفاق آرزو کردیم آنقدر زنده بمانیم تا پاک شدن ان رژم ننگین وخو ن اشام ودیوانه های از بند گریخته را ببینم ، ما جزیی از اینها نیستیم ما ایرانی هستیم 
    شاید من نباشم اما ارزو دارم او زنده بماند و وبر پایی  یک ایران نوین  را ببیند .
    روز ی بسوی وطنم نظر میکردم اما امروز دیگر  از فراسوی مردمانی میگذرم  که افتاب  عقل وزندگانی انهارا  خشک کرده است  امروز همه در دیگ سود وزیان میسورند  ومیسازند ، دیگر صفای دردلم نیست ودیگر آبی خنک بر چهره ام نمی نشیند درهمین ده کوره باید بخاک سپرده شوم 
    اما  هر رروز صبح لبه تیغ اندیشه هایم  مرا باینسو میکشاند وآنسو  جوانانمان با هوش شده انده  چیزهایی را که ما درجوانی نمیدانستیم تنها کلماترا حفظ میکردیم برای پز دادن آنها در کند وکاو آنها هستند .
    اما من سوزندگی  اندیشه هایمرا  با  گرمای خیالم همراه میسازم  دیگر نمیدانم کجا وطن دارم و دیگر نمیدانم کیستم /
    تنها  توفانهای  کینه  بر سینه ام فشار میاورند ومرا به زیر میکشند .
    دیگر حتی به درختانی که از جان بیشتر دوستشان دارم نمی اندیشم  هیچ پنجره ای را نمی کوبم ، از درد   فریادی نمیکشم  
    ودیگر به دنبا ل کسی نمیدوم . .
    تنها آرزویم این است که این یکی که برخاسته به سلامت  به سر منزل  مقصود برسد وآن کون گنده ها که روی باسن های باد کرده شان نشسته اند وگفته های اور برای خود تعبیر ونخ  کرده به سوراخ سوزنهای جوالدوشان میفرستند تا لحافی تهیه کرده به روی پاهای گندیده خود بیاندازند  امیدوارم خامو ش بنشینند وکارها به جوانا ن وبه دست جوانان بسپارند .
    پیری ناگهاناز امیان ابرها ودرون  ماه!!! آمد وبر سر ما ومردم ما وسر زمین ما کثافت کرد ورفت حال کارها را  به جوانان بسسپارید به دست این شاخه های نو رسیده که کم کم میروند تا بار بدهند .
    اولین روزی که او را دیدم با کتابش وگفته هایش  باخود گفتم این نما د( سیاوش ) است که از میان آتش برخاسته یا اورا نجات داده اند چه بهتر . حال امیدوار هستم که درراهی که میرود  پیروز وموفق باشد ، وامیدوارم چندان اشتباه نکرده باشم .
    منهم در خمره تاریک خیال خود  خواهم نشست  وبه یک شزاب مستی آور  تبدیل شده  ونوشیده خواهم شد .
    مگر آنکه چراغ سبز بسویی دیگر بچرخد ، دیگر نا امیدی مرا از پای درخواهد آورد هنوز مارهایی درآستین  بزرگان درحال پرورشند و کوسه هایی که درآب ونمک خوبانده اند  .
    بگذارید ما به اصل وریشه خود برگردیم .
    مطمئن باشید که سودها ی شما در جای خود محفوظ خواهد ماند مگر آنکه مربوط  به  ملتی رنج دیده وگرسنه آ باشد  آنگاه دیکر شمارا به دیوار آویزان خواهیم کرد وتکانتان خواهیم داد .
    باید به مغز ها خون رساند  وزخمهای دردناک آنهارا مرهم گذاشت .  .پایان 
    ثریا / » لب پرچین «  شنبه 20.01/2018 میلادی .
  • بهاران در پیش است

    باز در مقدم خونین تو ، ای روح بهار !!
    بیشه دربیشه  ، درختان  ، همه آغوشانند …….” شفیعی  کد کنی “

    نمیدانم چگونه شروع کنم ، شب گذشته  رویاهای زیادی داشتم همه رفتگان  در کنارم بودند  دربین آنها چند نفر زنده هم بود وداشتیم اشعاری را زمزمه میکردیم وخاطراتی را نشخوار …..

    خوشحالم  که تلویزیون ماهواره ای ندارم ونه دستم به آن سوی اقیانوسها میرسد ، چندان میلی ندارم درمیان آن جنگل قدم بزنم ودر پی آهو وشی باشم  همهرا میخوانم وهمه چیز را میبینم ومیدانم  جمع پریشان وپراکنده با گنده گوییها  ویا تنظیم خاطرات دوران جوانی  راحتند کاری دیگر به آن سر زمین ندارند پولهایشان درامن  وامان است لقمه نانی دارند که بخورند برایشان ” خبر ” خبر است همین نه بیشتر واظهار فضل واظهار وجود .

    آنها هر چه را که میبینند ویا میشنوند  از دور می بینند واز روی آن میگذرند  وهرجا که انبوهی از مسائل مشگل پیش بیاید از ورای آن میگذرند .
    من هیچ  احتیاجی  نمیبینم که عده از را به دنبال خود بکشم ، ویا برای خود تبلیغ کنم ، چرا که جزیی از آنها نیستم  بوضوح دارم میبینم که خط فارسی وزبان شیرین ما به ه همهزاه فرهنگمان دارد به زیر انبوه کثافت فرو میرود  ، سعی دارم تا آنجا که ممکن است بنویسم از قدیم واز جدید تنها کسانی در این محل جای ندارند آن چپی هاا وروشنفکرنمایانی هستند که با چند شعر بند تنبانی وشرکت درشب های شهر ” انستیتو گوته ” به زبان عربی کلام خودرا شروع میکردند ونام  خدایی را که هرگز نشناخته بودند بر ان میاوردند آنها هیچ محلی از اعراب در روح وزندگی ونوشته های من ندارند .

    درحال حاضر سیاست پیشه وشغل همه میباشد هر کس بلند گویی ودوربینی در کنج مطبخ خود مشغول ارشاد مردم است مردمی که زیر بار درد ، فشار سرما وگرسنگی جان میدهند مردمی که هزاران تن بر اثر آلودگی هوا جان باختند  ومردمی که درانتظار یک زلزله وسپس خشکی وقحطی میبانشد وپیشوایانشان تسبیح گویان در راه کعبه قدم برمیدارند وبرایشان امام  زاده های چند صد هزار ساله ساخته وبجای میگذارند . عده ای دلخوش باین  امام زاده ها هستند  ،مگرا برای ویران کردن آنها !

    گاهی بشر از سر ناچاری وترس وبیکسی دستی سویی دراز میکند وبر حسب اتفاق حاجت او بر آورده میشود نه آنکه برای همه عمر اورا در بغل بفشارند .
    کسی نمیداند  از کجا آمده ایم وبه کجا میرویم وچگونه سرنوشتمان  سر گرفت تنها به خیال وگفته ها استناد  میکنیم . همه نگاهمان به دهان دیگری دوخته شده  وچشم امیدما به دیگری است .

    روز گذشته روز بسیار سخت ودردناکی را داشتم  تنها چند قطره اشک آبی بود بر آتش درونم وتمام شد .هیچکس به درستی نمیداند چرا وچگونه بعضی از اوقات  راه گریز  ها بسته میشود ، روز گذشته دلم بیقرا ربود  میل داشتم بسویی بشتابم  بیقراریم را  تسکین دهم  اما مقصدی نداشتم ،  درتاریکیها به کجا میتوانستم بروم  هیچ دوستی  ا رفیقی یا قوم خویشی در زوایای تاریکی انتظارم را نمیکشید .
    سپس به روشنایی رسیدم  ومقصدم را یافتم  گویی بیگانه  ای درمن  زندگی میکند  که گاهی مرا بسویی میکشاند  از راه رفتن اکراه دارم .

    همان آتشم که دردود خود میسوزم  اما نمیگذارم این دود به چشمان دیگری فرو رود  .عشق ! آری عشق همیشه درمن بوده وهست این عشق بمعنای زشت آن نیست عشق به طبیعت به انسانها به حیوانات وبه خود زندگی  حال همه چیز را گم کرده ام  یعنی چیزی را گم کرده ام که به هیچ قیمیت نمیتوان آنرا خرید حتی به قیمت همه سنگهای گرانیهای دنیا وآن جوانی منست ،  مانند برقی آمد ورفت    بی سر وصدا  تنها اثری روی ا عکسهای کهنه باقی گذاشت  که گاهی نگاهها را بسوی خود میکشید ، »آه طیعت چکار کرده است :!!!

    نه دیگر چیزی دراین جهان نیست ا مرا خوشحال کند  من جوانیم را گم کرده ام  جوان نزیستم از کودکی به پیری رسیدم حال به دنبال جوانی از دست رفته اشک حسرت میریزم با آن .میخواهم چکار کنم؟

    دوباره کوه پیمایی میکنم ، درپارکها میدوم ومیان عده ای بی حرمت میرقصم .

    هنوز یادهای فراوانی از جنبه های دیرین درمن هست باید آنهارا بیاد بیاورم  درآن روزگار هر[ من ] یک دیوار سخت وسنگین بود که اجازه ورود به کسی را نمیدادوسرانجام با یک عنکبوت همخانه شدم ودرتارهای او گرفتار آنچنان درمن تنید که دست وپاهایم شکست . خود در تاریکی وظلمت راه میرفت ومن درمیان تارها روزهای روشن را میدیدم
    امروز دیگر حتی روزها نیز روشن نیستند پرده هارا کشیده ام زیر نور چراغ کار میکنم تاریکی را دوست دارم .بهتر از یک خورشید دروغین است . پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « = اسپانیا /19/01/201 میلادی /…
    =====================================

  • من ندیدم …

    سی وهفت سال است که ما او را ازدست داده ایم و حال بر آن روزها میگرییم .
    بقول سهراب سپهری شاعر بی آزار:
    من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن 
    من ندیدم که بید ی سایه اش را بفروشد بر زمین 
    روزیکه همه شادمان وخوشحال فریاد زدند شاه رفت ! من درمیان اطاق  شهر کمبریج ایستاده بودم  واشکهایم سرازیر شد وگفتم با رفتن او شما وما هم از دست رفته ایم ، بچه توده ای “کرد” از جا بلند شدند که شما خانم چه میدانید ؟ 
    گفتم بیشتر از شما میدانم ایکاش تنها بیست سال دیگر باو فرصت میدادید واز اطاق به آشپزخانه رفتم وآن روز سرم را به دیوار بیکسی تکیه دادم وگریستم  ودانستم که دیگر هیچگاه  برنخواهم گشت .
    آنروز همه شادی کنان به خیابانها ریختند شیرینیها پخش کردند اتومبیلهای فرسوده چراغهایشانرا روشن کردند بوق زندند رقصیدند وندانستند که این آخرین رقص  آنها ورقص مرگ است . غافل از آنکه گرگهای خاکستری پوش درکمین نشسته اند ووپس از خوردن شیرینی آنهارا خواهند بلعید.
    امروز پس مانده های توده و وامانده ها و پشیمان شده ها ی دوران  میگویند ما , غلط کردیم , حال به دنبال پسرش برویم وآن دودمانرا حفظ کنیم درحایکه باز هم اشتباه میکنند این دودمان برباد رفته وآن پسر هیچگاه جای پدر را نخواهد گرفت درحال حاضر بر قطر شکم و پهنای صورتش افزوده شده وحوصله حرف زدن  ندارد باین ملت هم اعتمادی نمیکند سعی دارد که ازدست یکی یکی آنها فرار کند ، او دید که برسر پدرش چه آوردند واگر دست آن حیوانات به آن مرد بیمار میرسید تکه تکه اش میکردند همچنانکه ژنرالهایش را تکه ته کردند.
    فرمایشات آقایان  پشیمان شده بیفایده است  بادی همچنان لای کتابهای قطور  بماند  ، ایران باید همیشه فقیر ودرماند بماند تا مانند هند برای دو یور هشت ساعت درروز کارکند تا آقایان لباسهای ابریشمی خودرا بپوشند با مارکهای معروف وپدرانشان  مشغول چپاولند کسی بفکر آن قشر از مردم بیچاره وبیگناه نیست  کمی زیادی حرف بزنند وسیله کشتن آنهارا دارند مواد رادیو اکتیوه  که درحال حاضر درزندانها  به زندانیان میخورانند وآنهارا میکشند .
    نه جناب میم ونه جنب عین ونه جناب  الف گفته های شما  بیفایده است وجالبتر آنکه آن امام زمان غایب ناگهان از گور واقعی یا مجازی خود نامه فرستاد که من هستم !!! ریاست جبهه وجنبش منفور مجاهدین را میگویم  .چه بسا اورا نیز درآب نمک خوابانده  کنسرو شده مانند مولا  قاسمی وملا سلیمانی وبقیه تا روز موعود در کنار برج آزادی امریکا با مشعل هویدا شوند ! 
    دیگر مانند ( محمد رضا ) شاه درجهان پیدا نخواهد شد او یکی بود ویگانه  تنها دنیای وانفسا گاهی از دستش درمیرود وستاره ای را بوجود میاورد درخشان وپرنور وبه زمین میفرستد  این بار این ستاره بدجایی فرود آمد میان مشتی بی سواد ، بی شعور که هنوز به درخت نوار سیاه مبنند وطلب  آرزو میکنند .
    روانت شاد هرکجا هستی من باتوام ودرکنارت .ووفادار بتو تنها بتو.
    من امروز جشن تولدم فردایمرا میگیرم چه بسا فردا نباشم وفردا میبینم که درامروز نزیسته ام  زندگی همین امروز است همین حال است وهمین لحظه دیگر فردایی وجود ندارد .
    گسی چه میداند شاید منهم کارهایم بر خلاف عقل بود اما احساسم  خوب عمل میکرد ومرا خوب راهنمایی مینمود از راه دوربوی 
     گرگهارا میشنیدم یا طعمه ای جلوی آنها میانداختم تا سرگرم شوند ومن بتوانم فرار کنم ویا به موقع فرا ر میکردم .
    امروز در اطاق خاموش خود راه میروم ، نه نمی رقصم  تنها راه میروم وسرما تا مغز استخوانم نفوذ میکند  ونمیدانم که ایا  فردا آهنگی ساخته میشود یا باز نوای عزا بلند میشود ؟
    در نظر خودم آنچهرا که نوشته ام زیبا بودند درکارگاه خیالم  آنچه آفریدم خود من بودند  دیگری درآن دخالت نداشت وندارد غیراز ارواح خبیثه . واگر میلم بکشد تصویری از دیگری بنگارم بسیار زیباتر خواهد بود به بهترین وجهی اورا به نمایش خواهم گذاشت .
    آقای پشیمان شده مجاهد  به دنبال آلتر ناتیو میگردند وحال میل دارند با حضرت ولایتعهدی اءتلاف کنند ومردم را نیز بسوی ایشان بکشانند غافل از آنکه  گرهای خاکستری در زیر توده کاه ها خوابیده اند و دارند دندانهایشان را تیز میکنند .
    مگر معجزه رخ بده واز سرای بلند سپیدار ناگهان ( رهبری ) هویدا شود  آنهم گمان کنم موقتی باشد فعلا شورش بخوابد تا سر فرصت شخص مورد نظر وحافظ منافع بر مسند  قدرت بنشیند درحال حاضر رهبر جایش نرم وگرم وتشک وپوشگ او تمیز است . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 18/01/2018 میلادی /…
  • مغنی نوایت کجاست ؟

    گر عارف حق بینی  چشم از همه برهم زن 
    چون دل بیکی دادی  آتش به دو عالم زن 
    همه نکته وحدت  را با شاهد یکتا گو 
    هم بانگ اناالحق را بردار معظم زن …………” فروغی بسطامی”
    مغنی کجایی ؟ نوایت کجاست ؟ نوای خوش  غم فزایت کجاست ؟ 
     البته همه مغنی ها ” دزد نمیشوند ودلال معالملات مواد مخدر ” تنها ممکن است یکی درمیان آنها بداند که مغنی گری کاری نیست که بتوان نان خورد باید راههای دیگر را هم پیدا کرد ، جاسوس شد ، دزد شد ، دلال محبت شد و سر انجام مال یتیمان را هم خورد ، باین میگویند یک ” مغنی واقعی ” نه به مرحوم اصغر بهاری که به هنگام مرگش  پولی دربساط نبود تا جنازه اش را بردارند کسیکه  کمانچه  ساز قدیمی را اززیر خروارها خاک بیرون کشید و استاد کمانچه بود .
    این یکی ” بداهه” نواز بود شیرین مینواخت عشوگری میکرد لباسهای گرانبها میپوشید ( با پول دیگران ) صورت وبینی را عمل کرد گویی یک زن لوند هرجایی که  درمحفل قاجاریه مشغول نواختن است و ضحاک هم خوششان میامد و او را پشتیبانی میکردند ، مغز او زیادی  برای خوردن مارها پیر بود اما سازش دلنواز بود !!! 
    هرشب با این نوا بخواب میروم  صدایی جادوی ( شجریان)  که عاقبت او این نبود  هرچند عاقبت خوبان همیشه بد اقبالی است . 
    در کجای دنیا دیده اید  که موسیقی ، تنها موردی که روح انسانرا نوازش میدهد و اورا واقعا به حق میرساند حرام اعلام شود ! نوازنده  ها بگوشه ای بخزند وخوانندگان  مانند بلبلان زبان بریده سر به زیر با ل بکشند اما مطربان ورقاصان دربار همه جا حضورشان را اعلام میدارند چرا که غیر از رقاصی وخوش رقصی وخود فروشی کاری را نمیدانند . نمونه اش؟ (داریوش / ابی/ گوگوش )!
    من باید با این  حروف مورچه وار بزیر یک نورافکی کار کنم یا بنویسم نمیدانم چه بر سر این برنامه آمد وچرا همه چیز زیر وروشد ؟  کاری از دست هیچ کس ساخته نیست مگر آنکه ببازار رویم و یکی تازه بخریم وهمه چیز را پنهانی زیر لحاف بگذاریم تا موشهای گوش دار نبینند ونشنوند  برایم خیلی مشگل است که با این حروف کار کنم .
    اما چاره نیست یا باید آن حروف سیاه بدترکیب ونکبت اسلامی را استفاده کنم که مانند مورچه های آدمخوار روی صفحه راه میروند ویا باید با همین خط قدیمی اما خیلی نقطه چین  بنویسم ( بنا برایم باید گاهی از خوانندگان پوزش بطلبم اگر خطایی را میبینند نادیده انگارند ) !
    میگویند هر نوری  سایه ای دارد ،  اما گویا سایه من گم شده ویا نوری نیستم  خاموش  درسایه نورهای دیگر راه میروم  اماهیچ گفته ایرا باقی نمیگذارم  درباره سایه های نامریی سخن های زیادی دارم  ودر باره  سایه خداوندگارم که سی وهفت سال پیش با چشمانی اشکبار  سر زمینش  را ترک کرد اما بانویش مانند زنان قزاق با کلاه پوست پالتوی ( دکتر ژیئاگویی ) وچکمه محکم وبا اعتماد کامل  خندان گام برمیداشت بامید آنکه به زودی بر میگردد ومیشود گرد آفرین زمانه !!!
    عبا داران قمه دااران فرش را از زیر پاهایش کشیدند  وخوب تا امروز همچنان خودرا مطرح میکند  ملکه مجله های زرد !.
    درباره آن نور میگفتم وسایه اش  که خداوندگار ما بود  امروز اکثریت خاموشند  چون ضعیفند ویا پشیمان  ما همه سایه اورا چون سایه خدا بر سرخود احساس میکردیم  وهمه ضعفا در سایه او مینشستند  گاهی نور قدرت  میسوزاند و میخشکاند  وتنها سایه گستره ای از او باقی میماند .
    امروز او نماد رحمت ومهربانی ومحبت است  وهمه ضعفایی که نتوانستند  به قدرت برسند ویا یک قدرت موقتی داشتند  رو باو کرده وسخن های روشنشان اوست .
    من دیگر درانتظار هیچ قدرتی نیستم  ومنتظر هیچ آهنگی ،  امروز هر آدمی گفته هایش را صد گونه میچرخاند  گاهی به آنها زیبایی میبخشد وترا فریب میدهد وگا هی ترسناک ،  ظلم ، نابرابری ، زور وفریب  آنچنان برجسته شده اند که  چشمان همه بسوی آنهاست و خوبیها گم شدند ستمگران هنوز در فکر جابجاییها هستند  تنها گاهی چند تنی میترسند . 
    او رفت ، دیگر کسی نخواهد توانست جای اورا بگیرد  به همانگونه که خواننده بزرگمان بی صدا رفت ودرگوشه ای با بیماری هایش دارد کلنجار میرود وخاموش است خاموشی نیز گاهی فریادی بلند است تنها گوشها حساس ودلهای نازک آنرا میشنوند .
    گر تکیه دهی وقتی ،  بر تخت سلیمان ده 
    ور پنجه  زنی  روزی درپنجه رستم زن 
    زاهد  سخن تقوی  بسیار مگو  با ما
    دم درکش  از این معنی  یعنی که  نفس کم زن
    سلطانی اگر خواهی  درویش مجرد شو 
    نه رشته  به گوهر کش  نه سکه به درهم زن ……” فروغی بسطامی >
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لبپ پرچین « / اسپانیا / 17/01/ 2018 میلادی /…
    =====================================
  • شنا کردن بر خلاف جهت

    آخر ، تفاوت من وطفلان شهر چیست ؟
    آیین کودکی ، ره و رسم دگر نداشت ؟…………” پروین اعتصامی”
    چرا داشت  اما تو ودیگران راهش را گم کرده بودید!
    تفاوت زیاد است ،  پدر زود زفت ومادربی نام ونشان پنهان شد ، خودت برخلاف  جریان آب رودخانه شنا میکردی باکسی همراه نمیشدی  همیشه آنکه داشت غرق میشد  بسویش میشتافتی نه آنکه خودش را بالا کشیده بود .
    با کودکان کوچه و خیابان همبازی نمیشدی  تا ره ورسم زندگی ! را بیاموزی دماغت را زیادی بالا گرفته بودی ، در محیط کار هم به همه رو نمیدادی تنها میرفتی وتنها برمیگشتی ومانند یک خر کار میکردی ! 
    در خانه شوهر هم زیر بار  ” آقا و سرور نمیرفتی ” اورا به هیچ میگرفتی ، بطور کلی کسی بتو یادد ناده بود که زندگی شکل دیگری هم دارد وآنچنان که میپنداری صاف وساده مانند یک رودخانه پاک جریان ندارد  ، جویباری است لبریز از سوسمار ، مار سمی وعقرب وجانوران ناشناخته که تو تنها درکتابهای درسی  عکس آنها را دیده بودی وگمان نمیکردی که در کنارت راه میروند ، کودکی راه ورسم دیگری هم دارد  که از پدر ومادر وبچه های کوچه وبقال وخدمتکار ولباسشوی باید فرا میگرفتی .
    شب گذشته زوجی را خواب دیدم که ابدا بفکر آنها نبودم وسالها بود که از آنها بی خبر بودم  دریک مکان کار میکردیم ، یکی سیم کش بود ودیگری دختری لاغر اندام پر افاده برای پوست سفید وموهای کم رنگش استخوانی تنها :”اورد هار:” را مینوشت ومن ریاست دفتر را بعهده داشتم !!! 
    بعد شنیدم به جناب سیم کش میگویند مهندس وخانم صاحب دو دختر مامنی شدند کاری به روابط قبل از ازدواج آنها ندارم …….. اما آنچنان خودرا نجیب واصیل نشان میدادند که گویی هر دو همین الان از ماتحت لرد نلسون و لیدی  مادلین پایین افتاده بودند ! 
    حال لابد یکی از آنها  به رحمت خدا رفته ومن چون به تازگی مرده ها تنها به رویاهای شبانه ام سر میزنند  ، ایشان هم درنوبت ایستاده بودند .آنها راه ورسم زندگی را خوب میدانستند از کوچه پس کوچه های شهبار وخیابان شکوفه وتهران پارس  تا پاریس ولند ن وآلمان وامریکا طی طریق کردند ، با همه ساختند ( غیر ازمن ) با همه دست رفاقت دادند  خوب  رسیدند بجایی که باید برسند که همه نوکیسه های امروز ما رسیده اند .
    اصالتت را ببر بگذار در کوزه وآبش را بخور.
    امروز تو تنها ممکن است در گوشه ای از تاریخ کنار اجدادت بنشینی ودرآینده بگیوند این فلانی هم نتیجه فلان  بزرگوار بود !که درراه وطن سرش را ازدست داد .
    خوب منکه وطنی ندارم ، سرم هم بی ارزش است درونش خالی وتهی بیرونش هم چندان چنگی به دل نمیزند  ! ادا واصول وافاده هم ندارم  لر لرم ، یکرنگ ویک پارچه مانند آسمان صاف وآبی وپاک  حال اگر لکه ابری بر دامنم نشست  فورا میگریم وآنرا پاک میکنم  اشگهایم خیلی زود همه چیر را شستشو میدهند . وپاک میسازند .
    در حال حاضر پیچ و مهره های خدای بزرگ  خانه را بسته ام  و پیچ رادیو را باز کرده ام شنیدن گاهی بهترا ز دیدن است یا شاید برعکس  دیده ها  ها درمغز منعکس میشوند شنیده ها گم میشوند  موسیقی تازه نوعی آش شله قلمکار  جیغ و فریاد  وانفجارهای صوتی که گوش را کر میکند  اخبار نیمه کاره مخلوط  با موعظه   خطیبان  تجارتی  بازار سیاست بازار نمایش  جاز و سرودهای مذهبی ، همه چیز بهم ریخته  از خیر  آنهم میگذرم ، یوتیوپ ناگهان ” فارسی شد “!!! بعضی از کلیپ هارا مهر وموم میکند !
    مهم نیست از این یکی هم میگذرم  مینشینم به تماشای گلهای پلاستیکی درگلدان دیگر برای روزهای آینده نقشه ای نمیکشم میل ندارم خدارا بخندانم  چون هیچ نقشه ای به سرانجام خود نمیرسد همیشه سنگ بزرگی  از بالای تپه های نا مریی بر سرراهم قرار میگیرد . بنا براین دیگر کار بخصوصی ندارم غیز ازیک وظیفه که باید زنده بمانم 
    دراین سر زمین اگر کسی خانه شخصی نداشته باشد ( فقیر ) بحساب میاید  من یکی از آن فقرا هستم که میل ندارم  درغربتستان خانه ای داشته باشم بعلاوه میل ندارم باج به بانکهابدهم . بانکهای اینجا هم دست کمی از بانکهای سر زمین خودمان ندارند ناگهان ورشکسته میشوند وصاحبانش گم میشوند  سالها پیش که من هنوز  سرم توی کار خودم بود وکمتر از این اوضاع خبر داشتم یکی از بانکها ناگهان بسته شد وسه میلیوین  ماراهم خورد وبرد درحالیکه سر بزرگش در کلمبیا بود ، حال درشهر های بزرگ شعبه بازکرده وکسی جواب گوی پولهای ازدست رفته من نیست . 
    در دنیای میمونها  وگوریلها از این اتفاقات زیاد میافت باید پاهای خودرا  جمع کنیم وباندازه همان گلیمی  که زیر پا انداخته ایم پاهایمان را  دراز کنیم . اینجاهمه باهم ( فامیلند ) ! بنا براین اگر گوشت خودرا بخورند استخوانش را دور نمی اندازند . پرحرفی کردم .پایان 
    نه مارا گوشه گرم کنامی 
    شکاف کوهساری ، سر پناهی 
     نه حتی  جنگلی کوچک ، که بتوان 
    در آن آسود  بی تشویش  ، گاهی ……………ثالث 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین «  / اسپانیا / 16/01/2018 میلادی /…
  • سوختگان تشنه لب

    هفته ها بود که خبرها ی سر سری تی / وی /ما گفت “
    یک نفتکش درآبهای فلان دارد میسوزد ( خبر همین بود ) نه بیشتر  نفتکش ایرانی بود در  اقیانوس هند نزدیک چین ، صدا از صدا برنخاست همه درگیر اعتراضات !!! عمومی بودند وعده ای نیز خوشحال که انقلابی درپیش است واز همین روزها ست که وارث تاج وتخت وامپراطوری ایران وارد خواهد شد !!!!نمیدانستند که که قصه دیو سپید وهفت کوتوله  چگونه پایان میگیرد ؟ 
    تازه دو روز است که دولت جمهوری اسلامی  اعلام داشته که بعله یک کشتی نفتکش متعلق به ما با سی وشش خدمه  درآتش سوخت کشتی هم به زیر آب فرو رفت ، » علت را هنوز نگفته اند « ملت عزا دارو همیشه در صحنه حسینی هم برخاستند ای وای تسلیتها شروع شد آش نذری حلوا پزون سه روز عزای عموی ( نیست که آن ملت کم عزا میگیرد ) آنهم لابد خانواده های آن خدمه بیچاره فشار آوردند تا خبر اعلام شد .
    شما کجایید ؟ همه چشم به دهان بلبل شیرین بیان آمریکا دوخته بودند که جمع بندی همه را گوه وکثافت میخواند ومردم م بیکار به دنبال شعار ها  ، کی بفکر آن نفت کش بود که دودش تا آسمان هفتم هم رفت نه از کمک کنندگان خارجی ونه داخلی هیچکس  نبود آتش شعله میکشید وجان آن مردان را کباب میکرد وسپس به قعر اقیانوس فرو رفت چرایش را کسی نمیداند تنها از ما بزرگتر ها اجازه دارند درباره اش حرف بزنند حال فضای مجازی سیاه پوش شده است !!!.
    سرو صدا ها خوابید اعتراضها تمام شدند انقلابی درراه نبود عده ای برخاستند تا دشمنان را شناسایی کرده  از سوراخها بیرون بکشند وآنهارا تک تکه  کنند مگر نعیلن ملا با آنهمه چسپندگی باین زودیها از زمین کنده میشود ؟ تازه اپوزسیون زوار دررفته بین خودشان مرافعه دارند یکی جمهوری سکولار میخواهد دیگری شاه را میخواهد سومی مصدق را میخواهد چهارمی خودش میخواهد ریاست را به دست بگیرد پنجمی دارد گریه میکند که ای وای بیچاره شدم چهل سال رنج و غصه کشیدم وخوردم حال هیچ ندارم ……..
    آقای ترامپ هم درفکر این است که معامله چقدر سود میدهد فرانسه با بستن قراردا نفتی شرکت توتال از مخالفین سرسخت  تغییر این رژیم است  …..خوب عربهای عربستان ذوق کنان درب های استادیوم هارا باز کردند تا زنان سیه پوش وارد استادیوم ها شوند  راهی را که محمد رضا شاه شصت سال پیش طی کرد آنها  میروند .
    البته دیگر  بما مربوط نمیشود تنها دلمان برای جان از دست رفتگان وجوانانیکه هیچ آینده ای ندارند میسوزد وآن خاکی که ما ازگل آن برخاستیم گاهی  پشت مارا بخارش وا میدارد .
    من یا ما چکاره ایم دنیا دارد روی یک پاشنه میچرخد همه جا دزدها پولهارابرمیدارند وفرار میکنند اگر آنهارا گیر آوردند دزد دیگری آنهارا میگیرد ودر میرود درغیر اینصورت سوییس همچنان صندوقهایش لبریز از طلا وسکه است وبعضی از جاهای نیر درب هارا  به روی دزدزان باز گذاشته اند   اما امانت داران خوی نیستند موقع پسس دادن  طرف ا از بین میبرند درست مانند فیلم های وسترن اسپاگتی .
    بقول رفقا ما بریم شعرمان را بخوانیم تا کمی دل گرفته مان باز شود .
    تاکی  ببزم شوق  غمت جا کند کسی ؟
    خون را بجای باده به مینا کند کسی 
    تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد 
    صیاد کی گذاشت که پرواز کند کسی ………» قصاب کاشی « ؟! شاید !
    من شاید تنها کسی باشم که همیشه مخالف آن مردک دیوانه نویسنده عوضی وهمو سکسوئل ” صادق  هدایت ”  باشم  دیوانگیهای مخصوص خودش را داشت  چند سفر درفرانسه بود حال میل داشت ایران  با آن فرهنگ زوار دررفته وشلوار پیژامه وتریاک ولم دادن وحال کردن ، بشود فرانسه ، البته نوشته هایش چندان بد نبودند اما خودش دیوانه ای بود ، میگویند شش عدد شیشه کوچک حاوی » منی « خودش را روی طاقچه اطاقش گذاشته بود وبه همه نام پسر داده بود وبه دوستانش میگفت انها فرزندان منند از نوع این نویسندگان پیشرو ما زیاد داشتیم  که با یکی دو ماه  یا سال درفرنگ ایران برایشان زیادی عقب افتاده بود اما آنها هم از تاریخ ایران وهم از تاریخ آن سرزمینها بیخبر  بودند . یکشبه میخواستند ایرانرا فرانسه یا المان کنند نمیشد آقاجان نمیشد با این آدمها غیر ممکن است که بشود ایران حتی ایران شود تنها خوب شعار میدهیم خوب آواز میخوانیم وخوب نمایش میدهیم ودست آخر خوب خودرا میفروشیم .همین . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  اسپانیا / 15/01/208 میلادی /….
  • دلنوشته امروز

    همانطور که درتصویر مشاهده میفرمایید ، هوای امروز ما وآسمان ما چنین است  ، بغض کرده نه میبارد ونه میگذارد خورشید بیرون بزند . این هنر عکاسی !!! را بنده هرصبح با گوشی تلفنم میگیرم وروی ایستاگرام میگذارم نمیتوانم عریان شوم ویا تاجی ونیم تاجی بر سرم بگذارمم وعکس سلفی بگیرم به ناچار  آسمان را دچار زحمت کرده وهدف قرار میدهم .
    .
    شب گذشته بساط بافتنی را پهن کردم وگفتم بنشین مانند آدمهای عاقل چیزی بباف !!! کاموا ها که پشم نیستند  مشتی کثافت ریسایکل شده بعد چه ببافم ؟ اولین  رج را که زدم دیدم از گوشه چشمم امواجی شروع به پیشروی کرد ، گفتم خانم جان دیگر برای اینکارها هم دیر شده تازه چه میخواهی ببافی آنهمه بافتی وتن دیگران کردی  نتیجه اش چه شد؟  بساط باقتنی هم جمع شد .
    خوب بهتر نیست بنشینم جلوی دوربین وشناسنامه  ام را باز کنم وبگویم “
    من ! ثریا ، در سال 1327شمسی قمری در یک ولایت دورافتاده به دنیا آمدم  همان موقع یک ستاره خاموش شد وپدرم فهمید که نام این دختر ثریا نهادن   بیهوده است چرا که بی سرنوشت وتنها میماند یا در گوشه آسمان برای خود به تنهایی میدرخشد ! سرنوشت ساز است اما خودش بی سرنوشت .
    دیدم نه ، اینهم فایده ندارد بطور کامل همه مردم این دیوانه را که من باشم شناخته اند ، دیگر چرا بنشینم از خودم بنویسم منکه ملکه تاجدار نیستم من باتوی خاردارم .
    اما این خاررا تنها در چشمان و پیکر خودم فرو میکنم گویی دچار یکنوع مازوخیست شده ام !!! خود آزاری !  دفترچه  هایم را باز کردم تا از نوشته های آنها بهره بگیرم دیدم ، نه برای الان حیف است  شاید درآینده که میمونها دنیای مارا ترک کردند و انسانهای واقعی دوباره به دنیا آمدند چیزی از میان آنها بیابند .
    بلی درحال حاضر میمونها برما حاکمند وانسانهایی که رو به آزادی میروند وفرار میکنند تنها مشعل شکسته مجمسه آزادی را میبینند که کم کم درون اقیانوسها غرق میشود برج سر بفلک کشیده ایفل دچار زنگ گرفتگی  ورنگهای مختلفی شده است ، تنها برجهای بلند کلیسها ها وگنبدها هستند که هرروز بالاتر میروند وبرجهایی که معلوم نیست درب آن کجاست وبه کدام گورستانی ختم میشود .
    هنوز جنبشی درمنست ، میل ندارم خودم را داخل مردان وزنان از کار افتاده بنشانم هنور گرد خیابانها  لحظه ها از نو برایم زنده میشوند  وبه رویم آب خنک میپاشند  وهنوز رهروان  از کنارم رد میشوند ولبخندی بر لبانشان مینشیند 
     .
    من درد غربت  دارم درکشوری زندگی میکنم که نامش غربتستان است  حسرت ماندن در خا نه را دردلم زنده نگاه داشته ام  لحظه هایی زمان میایستد  ومن به اندیشه فرو میروم  اما ناگهان جنبش  و نیرویی  که مرا آرام نمیگذارد در من به حرکت درمیاید  من درحلقه اسارت آن نیروهستم  وآن نیرو بمن فرمان میدهد که از حلقه اسارت خودرا نجات داده  و برخیزم  در سکون و نشستن  تنها کار یک زندانی است . .
    این نیرو خیلی رود مرا ترک میکند و دوباره مغموم میشوم  گاهی شوری از شادی درقلبم  بر میخیزد به آن پسرک ده میاندیشم که دسته دسته برایم گل رز میفر ستاد حال اورا نیز گم کرده ام این منم که شوق جنبش را دردلم نگاه داشته ام چه بسا او از دنیای واقعی فرارکرده به دنیا افیون پناه برده است . من خاموشم تا بانگ کوفتن درب را نشتوم  و در ب گشود نشود از جای نمیجنبم 
    من خود حلقه بزرگی آهنی یک درب خانه ام میان حرکت وسکون آویزان .
    راستی الان او کجاست ؟ چقدر آن ده باصفا بود وچه درختان سر سبزی داشت او شبیه یک چوبان بود که بانی لبک خود  میان  جویبارها  زاه میرفت وگوسفندانش درآنسو میچریدند مرغای خانگی دراطرافش بودند مرا بیاد ده خودمان میانداخت . بیا دآن روزهای شاد وبیخبری .
    اما امروز دل او در گروی یک پالتوی یک میلیونی است ودل من درگرو آن لاله های سرنگون  و دشتهای سر سبز و کوههای سر بفلک کشیده .که اجدام درآنجا خفته اند .پایان 
    ثریا / اسپانیا /» لب پرچین « 14/01/2018 میلادی / 
  • حاکمین امروز

    سالهای سال است که شیطان در شکلهای مختلف  خداوندگار را از تخت به زیر کشیده وخود بجای او نشسته وحکم میراند ، نگاهی باین چهره باید بما بفهماند که حکومت الهی دیگر دردنیا خریداری ندارد ،،هرچه هست دام است وفریب واین دلالان  مذاهب یا شمعون ها درحال جیب بری وکلاه برداری میباشند  امروز به دستور همین شیطان است که هوادارنش معابد بزرگی را برپا میکنند  وبرای برای برپا  داشتن  پول وطلا  انسانهارا قربانی میکنند  وبه زنجیر میکشند  باید عقیده خودرا بر آنها تحمیل ننمایند .
    این یکی از نمایندگان همان شیطان است که بر منبر میگوید ” اگر کسی گفت نه لبنان نه غزه صدایش را خاموش کنید  واگر کسی گت ایران وطنم اورا بکشید . فتوای چنین جانوری  حاکم شد .
    امروز حتی دانشمندان  هم  در آ زمایشگاه های خود  بجای چاره  برای جان بشر وبقای او دست به ساختن انتنسانهای  مصنوعی میزنند  گاو مصنوعی گوسفند مصنوعی وتخم مرغ ساخته کارخانه جات چین واسراییل وامپراطوری سفید پوستان کم کم رو به زوال است  وبجایش این شاطین که از غار کعف بیرون آمده اند وهنوز با سکه های خود جهانرا وزن میکنند  درهمه جا فرا وانند .
    خوب دراین غوغای  بی ثمر چگونه میشود داستانی خلق کرد که با اصل بخواند وامروزی باشد ، امروز تنها کار ما این است که درباره دیگران اظهار نظربدهیم وبیشتر عیوب دیگران را ببینم تا خوبیهایشان را چون خوبی را دیگر نمیشناسیم  .
    خدایی در خیال خود ساخته بودیم بر او لباسی از ابریشم خام پوشانده بودیم  پدری مهربان بود وما هرگاه دست تضرع سوی او دراز میکردیم بی نصیب نمی ماندیم او در خانه خود یعنی دردل ما نشسته بود . » شاید هنوز هم باشد « اما چرا قدرت خودرا ازدست داه وجهان هستی را به دست شیطان سپرده ؟ نمیدانم 
    خدا را نتوان دید که درخانه فقر است ….اینهم یکی از دکانهایی بود که دراویش باز کردند تا مردمرا بکار گل بکشند حقه بازانی که باز اززیر عبای امپریالیزم بیرون آمده بود وشاعرانشان دم میگرفتند ومردمرا به گریه وا میداشتند وخود در کاخ هایشان با دخترانی نابالغ همبستر میشدد  تا اورا متبرک سازند !!! 
    نوشته ای را خواندم  که میگویند : مردی به مکه رفت تا حاجی شود هنگامیکه برگشت دوستی از او پرسید : 
    خوب خدارا دیدی چه شکلی بود ؟
    او درجواب گفت :  خدا که خانه نبود ومردم هم بیکار دور  حیاط میگشتند .
    این یک نمونه از تحمیق کردن مردم است  امروز نیمی از مردم جهان بی خدا شده اند ونیمی به شیطان دل سپرده اند آنچنان دلی که دیگر مجالی برای تفکر ندارند .
    ومیگویند دربعضی ز مرزها  مامورین  میپرسند که مذهب تو چیست  واگر طرف جوب بدها بی خدایم  ، مامور مرز میرسد  بیخدای پروتستانت یا بی خدای کاتولیک ! 
    مسالمانی که باید خدا داشته باشد چون تاجری دربیابانهای مکه ناگهان خدا براو ظاهر شد ودفتر ی را باو داد وگفت بخوان  آن تاجر بیسواد بود اما خداوند با کمک جبرییل قلمی دردست او نشاند و گفته هایش را گفت تا آن مرد نوشت ، البته ضد ونقیض هم زیا د بود که یکی از شاگردان آن تاجر  درآنها دست بردو وآنهارا تنظیم کرد اما به سزای  اعمالش رسید وکشته شد  چرا درکلامی که از خدا رسیده دست برده ای؟…….خوب دیگر چه میتوان گفت ؟ درحال حاضر باید دنیای اسلام درخاور میانه شکل بگیرد دعوا برسر ارباب ورهبر است  دنیا باید مانند حلقه های المپیک رنگی شوند سفید ها یکطرف سیاهان طرف دیگری مسامانان درگوشه ای به سر وکله هم بکوبند وبین ارباابان  مسیحیت دنیز نفاق بیفتد سر انجام ناجی از میان برخیزد وبگویه همه باید تابع من باشید منم خدای خدایان بهشت او ا ز پیش ساخته شده تنها حوریانش کم است ومغ بچگان .
    ومن دردلم بها همان خدای  خودم گفتگوها داشتم  تا جواب آزمایشهایم  رسید ” همه چیز خوب بود پرفکت . ومن از او سپاسگذاری کردم . 
    من این ایوان نه تو را نمیدانم ، نمیدانم / من این نقاش جادو را را نمیدانم ، نمیدانم 
    گهی گیرد گریبانم / گهی دارد پریشانم / من این خوش خوی بد خورا نمیدانم ، نمیدانم …….”شمس تبریزی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 13/01/2018 میلادی /….