Author: Soraya

  • کلیله و دمنه

     تا کی ببزم  شوق غمت  جا کند کسی 
    خون را بجای  باده به مینا کند کسی 
    تا مرغ  دل  پرید گرفتار دام شد 
    صیاد کی گذارد که پرواز کند کسی …..” ق . .کاشانی > 
    امروز این دستگاه ما کمی دچار سر گیجه شده بود  و مرتب خودش را پاک و تمیز میکرد مدتی طول کشید تا بدانیم چه میخواهیم بگوییم و یا بنویسیم .
    شب گذشته نمیدانم چرا بفکر کتاب  ” کلیلهد ودمنه : افتادم که در دوران مدرسه هر هفتته دیکته ای ازآن کتاب داشتیم بی آنکه  معنا ومفهوم کلمات را بدانیم حال شب گذ شته تمام مدت در بیخوابی غلط میزدم که این کتاب را چه کسی نوشته ؟ تابلت هم بالای سرم نبود که ازحضرت تعالی ” گوگل ” بپرسم که تازگی همه چیز را به عربی تحویل میدهد .
    نام تمام  “ابن ها “ابن مقنع ، ابن مقطع  ابن السلام از جلوی چشمانم گذشت ،  ابن ها همه ایرانی بودند یکی موسیقدان بود ودیگری پیل یا همان باطری را ساخت وبر دیوارخانه اش آنرا نصب کرد با یک حباب شیشه ای کوچک  مردم خیال  کردند ماه تازه ای ظهور کرده ونام آنرا ماه بدخش گذاشتند .
    این افسانه ا همچنان از جلوی چشمانم میگذشت سر انجام برخاستم وخودم را به اطاق دیگر ی رساندم به دنبال نویسنده  آن کتاب منحوس ! که خواب رااز چشمان من گرفته بود . روایتها زیاد بودند اما تنها دریک موردی همه یک داستان را میگفتند که این کتاب دراصل به زبان هندی بوده وداستان دوشغال را نوشته وبا زبان سانسکریت ویک ابن الوقتی  آنرا به فارسی آبکی تر جمه کرده بود حال درآن زمان این کتاب جزیی از کتابخانه های بزرگانرا تشکیل میداد با جلد قطور شاید هم دوجلد بود بیاد نمی آورم .
    اما آن روزها هفته ای یکبار که میبایست دیکته بنویسیم وگاهی کلماترا تجزیه کنیم مانند زبان عربی برای من زمانی طولانی وسخت میگذشت از زبان عربی که بکلی گریزان بودم وهمیشه یک نمره 2 یا صفر نصیبم میشد تنها در امتحان دبیران دلشان به حالم  سوخت چون بچه خوبی بودم یک نمره 8  بمن دادند تا بتوانم صاحب آن دیپلم کذایی بشوم روانش شاد  مرحوم دکتر خزائلی دبیر ما بود ودکتر آدمیت که ادبیات را درس میداد وآقای  بسکی با آن کله بی مویش وصورت همیشه خندانش جبر ومثلثاترا برایمان تعریف میکرد ومعلم شیمی ما که موها ی مرا مثل میزد که چگونه آنهارا با چه رنگ کرده ام تا باین شکل زیبا درآمده است من میگفتم او فرمول را روی تخته مینوشت تا رسیدم به آب گوجه فرنگی کمی مکث کرد وآنرا درگروه ویتامین ها جای داد ،.
    »چیز مهمی نبود آقا ، آب اکسیژنه صددرصد ، کمی بابونه وکمی آب گوجه فرنگی ، همین ؟ همین کمی هم حنا !«  دیگر  از هیچ فرمولی استفاده نکردیم موهایمان سرخ وآتشین شده بود وتا روی کمر ریخته بود وچشمانرا خیره میکرد حال موها نقره ای شده اند وتا بنا گوش به سختی میرسند وخوب دیر زمانی از ما واز روی ما گذشته اما  هنوز اعتماد به نفس وحافظه خودرا خوب حفظ کرده ایم .
     خدا حفظمان کند !!! آمین ! .
    دروغ چرا ما هم اگر جای آن شاهزاده حضضرت ولایتعهدی بودیم ترجیح میدادیم با شاهزادگان خارجی رفت وآمد کنیم تا به آن سر زمین بو گرفته با هوای آلوده ومردم  بی چاک و دهن و بی ادب وجانی سفر کنیم  واز نو بخواهیم آنرا بسازیم کار سختی است خیلی هم سخت ، مگر بعد از[ فرانکو ] ا ین مردم توانستند چیزی تازه ای ببازار عرضه کنند کارشان شد دلالی ودزدی حد اقل او چند جاده وچند بزرگ راه و میدان برایشان ساخت .اینها تنها مد را حفاظت میکنند  مرتب باربی پشت سر باربی است که ببازار عرضه میدارند اگر این آفتاب  داغ را هم نداشتند معلوم نبود  به چه سر نوشتی دچار میشدند  زندگیشان از همین راه توریست ودزدیها میگذرد وتقلب وریا ودروغ . بمن مربوط نیست سرنوشت مرا باینجا پرتاب کرده بین جهنم و بهشت یعنی همان دوزخ  کاری هم نمیشود کرد . باید در شهری ویا دهکده ای خانه ای داشت متعلق بخود و برای تعطیلات باینجا آمد از آفتاب گرمشان استفاده کرد و رفت  اینجا جای زندگی نیست  جای جان مردگی است . پایان 
    دنیا وآخرت به نگاهی  فروختیم 
    سودا چنین خوشست  که یک جا کند کسی 
    نوشته : ثریا ایران منش / اسپانیا / 15/02/2017 میلادی /…
  • شاه بازی

    ما خنده را بمردم  بی غم گذاشتیم 
    گل را بشوخ چشمی  شبنم گذاشتیم 
    مردم  بیادگار  اثرها گذاشتند 
    ما دست را به سینه عالم گذاشتیم ……..صئب تبریزی 
    روز گذشته  یکی از خبرنگاران بی بی سکینه که درخدمت  خانه قمرخانم نیز کار میکند   مصاحبه ا ی  با ” حضرت ولایتعهدی  شاهزاده »  انجام داد  که نزدیک به چهل وپنج دقیقه   ادامه داشت .
    صورت شاهزاده ماشاءاله مانند قرص قمر و هیکلشان پهنای تلویزیون را گرفته بود ، هیچ حسی در در آن صورت  سنگی دیده نمیشد گویی بر یک توده دو چشم بزرگ وابروی پهن کشیده بودند و دهانی مانند یک خط صاف . 
    نه ، کاری به زیبایی وزشتی و احساسا ت این مرد ندارم  اما  گفتارش  همه مانند گذشته طوطی وار آنها را پس میداد  ، فراخوان ؟ چرا من باید این کاررا بکنم چرا دیگران نمیکنند . 
    من بروم در کاخ نیاوران بنشینم چند وزیر کارهارا انجام دهند ! 
     من مبازات خود را کرده ام کتابها نوشته ام پیام ها داده ام ومصاحبه ها انجام داده وحرفهایمرا گفته ام !! بلی ایشان خیلی مبارزه کردند  ،اینجا دیگر سکوت جایز نیست ، لابد بعدها خواهد گفت این مادر ودایی من بودند که مملکت را ساختند تا بحال هیچگاه نامی از ” پدرم ویا پدر بزرگم ” از دهان  او بیرون نیامده است همیشه میگوید : 
    آن دوران به تاریخ پیوست !.
    نه ! این مرد میدان نیست  و من در عجبم که چطور فرارسیدن 22 بهمن را تبریک نگفت ؟ 
    گویی یکی  از آن مردان سپاه یا بسیج نشسته و دارد حرف میزند و سئوال کنندگان هم همه روی توییتر یا فیس بوک با نامهای مستعار !
    آه ، چقدر شاه مرحوم باین  ولیعهدش مینازید  عمر او کفاف نداد تا نتیجه زحمانش را ببیند که په تحفه ای را تربیت کردند . 
    چه بسا آنرا احساس کرده بود ونا امیدی بیشتر در دلش شکل گرفت . .
    جناب ولایتعهد شما در مراسم تدفین پدرتان سوگند یاد کردید که حافظ تاج وتخت  باشید ! وحفظ اراضی میهنتان !
    خوب لابد پس از آن سوگند دیگری را یاد کردید ودل بمال دنیا بستید غمی ندارید، این پشه های مزاحم و مگسان دور شیرینی هستند که گاهی خواب و رویاهای شمارا بهم میریزند . نگران نباشید جایتان امن و کارتان مانند همیشه تا زمانی که سپاه وبسیج در آن سر زمین مشغول اره کردن مردم هستند ادامه دارد . منافع شما محفوظ است مدالها وجایزه های اهدایی بعضی ه از دول  بمادرتان نیز محفوظند تاج را هم دارید  که به آن افتخار کنید ، افتخار کردن به مردانی که تنها عشق وطن دردلشان موج میزد ،  هیچ معنای ندارد .
    دنیا دارد شکل خود را تغییر میدهد شما هم باید با دنیا همراه باشید مهم نیست وطن پرستی و خاک را در کاسه کردن کار مردان قدیمی و دیگر از مد رفته است امروز باید ” دنیا ” را بپرستید .
    تمام شب خواب نان و پنیر میدیدم ، نان گرد  تازه با پنیر بدون چربی !!! تمام شب در این فکر بودم که ایشان هنوز در فکر انتقام از پدران ومادران نسل امروزند که انقلاب کردند ، خوشبختانه من سه سال بود که دیگر درایران نبودم و انقلاب  را تنها آنرا از تلویزیون کوچک خانه ام آنهم بمدد مردان  وگویندگان پر قدرت بی بی سکینه!!میدیدم  بنا براین هیچ بدهی نه بشما ونه به دیگران ندارم . تنها عشق وطن دردلم مانده که کم کم با رفتن من آنهم تمام میشود امروز نان تازه با پنیر بزرگترین آرزوی من است که نمیتوانم آنرا بخورم .
    شما اگر هم به ایران  بر میگشتید نقش فرعون بازی میکردید نه بیشتر هیبت شما به فرعون بیشتر میخورد تا یک یک پسرک لاغر که با آهنگهای بی سر وته گوگوش حال میکرد ! 
    حال او هم درکنارتان هست دیگر غصه ای ندارید ..
    چیزی  بروی هم  ننهادیم  در جهان 
    جز دست اختیار  که برهم گذاشتیم 
    روز وروزگارتان شاد .
    در خاتمه  روز عشاق را نیز به عاشقان وطن تبریک میگویم و دلدادگان .
    پایان 
    نوشته : ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « اسپانیا / 14/02/2018 میلادی/…
  • کی ؟ کجا ؟ چگونه ؟

    دل بیدار من  بر مردم خوابیده میگرید 
    بلی ، فهمیده بر احوال  نا فهمیده میگرید 
    ز چشم خویشتن آموختم  آیین همدردی 
     که هر عضوی  بدرد آید  بحالش دیده میگرید ……..” رنجی ” 
    در حال حاضر در اخبار  وگفته های خارجی  خبری از آنچه در آن سر زمین فلاکت بار میگذرد  ، حرفی زده نمیشود مگر رادیو و تلویزیونهای  خودی ! 
    مردم بهم ریخته اند  جشن وشورش را درهم آ میخته اند  ، کسانی در بیرون دولت در تبعید تشکیل میدهند ! وکسانی در درون به دنبال  یک آخوند مکلا یعنی بدون عمامه میروند و سرانجام چه بسا در بیرون ناگهان  خانم شیرین خانم ریاست جمهوری خویش را اعلام نمایند و در درون یک دولت نظامی به رهبری سردار سلیمانی ! همه چیز امکان دارد تا سر ما گرم شود و آنکه باید بیاد و شیراز را پایتخت  نموده تنها یک دین در همه دنیا رواج دهد اگر تا آنموقع چیزی  از ایران ما باقی ماند.
    جوانان به تیر  غیب گرفتار میشوند زندانیها همه خودکشی میشوند وبقول ( خود ) رهبران آینده باید آنقدر خون ریخته شود  تا آسیابی دیگر بچرخد ومن نمیدانم چرا این اسیاب خونی همیشه باید درایران وسر زمن پارسها بچرخد ؟ 
    از ما گذشت ، تمام شد ، هم دین و ایمانمان برباد رفت وهم خودمان درنیمه راه مرگ وزندگی ایستاده ایم . 
    ملت ایران  یک نظام استوار  بر فرهنگی میخواهد که طول هزاره ها را که در متن سینه خود  پنهان کرده و درحال جوشش است  حال میل دارد  به پهنه  خود آگاهی برسد اما هستند کسانی که جلوی این پیشینه ها را  میگیرند  میل ندارند فرهنگی غنی بر آن سر زمین دوباره استوار گردد با آبهای  گوارا وخون تازه  ومردمی سازنده  که از قناتهای ژرف هستی ملتی  جوشیده اند وبیرون آمده و در انتظارند .
    در داستانهای مذهبی  در افسانه آدم وحوا  ودرهمه ادیان  سامی ؛ انسان ناتوان از بهشت سازی است و تعیین مفهوم  نیکی و سرشت پاک را تنها در بهشت خداوندی باید دید  بهشت ازخداست احکام هم از آنجا سر چشمه می گیرد ویک گدای یک لا قبا میل دارد این ملت چند هزار ساله را به مقام آدمیت برساند در حالیکه این ملت بود که مفهوم انسان سازی وشعور را به جهان  ارائه داد .
    بنا براین ما باید همیشه زیر یوغ بردگی وبندگی باشیم واز خود هیچ اراده ای نشان ندهیم حتی گاهی مفهوم انسان بودن را نیز فراموش کنیم این خداوند است که قادر ومقتدر و سرنوشت سا ز است نه ما ! 
    حال باز عده ی به دنبال یک جامعه ” مدنی هستند ”  کلمه ای  که در گذرهای تاریخ یک هزار وچهار صد ستل شامل حال همه شد بجای ؟ سوسایتی ؟  امروز همه آ نها در باره  مفاهیم سیاسی واجتماعی وحقوقی سخن میرانند تالارها امروز لبریز از سخنرانانی است که حتی دست نوشته هایشان را کسان دیگری نوشته اند . حال یا در صدد بریدگی مرزها هستند ویا درپی مقاصد اربابی که آنها را نشانده و مخارج شان را تقبل میکند .
    هر ملتی ریشه ای دارد  ما نیز ریشه ای داریم  همیشه بطور نا پیدا  پیوسته به مفهوم دیگری  و ما نمیتوانیم این ریشه را ببریم  چون خطر به مفهوم واقعی مارا تهدید خواهد کرد  وهمین روح باقی مانده  ونا پیدای مارا نیز از بین خواهد برد.
    امروز همه چیز قراردادی شده است کمتر کسی به ریشه واصل خود میاندیشد مگر تظاهر کند و بتواند چند تی شرت از کارخانه بزرگ نامریی ( آمازون ) تهیه کرده بر پیکرش بپوشاند 
    ما قرنهاست که ریشه خود را از دست داده وگم شده ایم  میترا را از ما دزدیدند ،  موبدان زرتشی برای رسیدن به قدرت  سیاسی  وارتشی میترا که دشمن سرشخت ضحاک بوده از دامن الهیات پاک کردند و نصیب دین و آین مسیح شد .
    جشن های سنتی ما امروز بصورت مسخرهای بنام کارناوال دوردنیا راه افتاده است . چهارشنبه سوری ما نصیب سنت خوان شد ! تنها نوروز ما مانده که آنراهم چینین ها بعنوان شروع بهار 
    زودتر جشن میگیرند وتمام دنیارا متوجه جشن ها واژدهای بزرگ میکنند . 
    وماهنوز درخم زلف یار گرفتاریم هنوز شهربانو را ستایش میکنیم  و گذشته هارا تنها دوران شاهی برایمان ارزش دارد  ،  به پشت سر نگریستنرا فراموش کرده ایم از یاد برده ایم که ریشه ما چگونه سبز شد ورشد کرد با آمدن عرب ویورش آنها بر سرزمینمان ریشه به زیر خاک رفت اما درزیر خاک زنده ماند وهنوز زنده است آتش مقدس در قدح میسوزد وکثافات وآلودگیهارا ضد عفونی میکند  ما اینهار فراموش کردیم .زمان ما تنها همان سی وچند ساله زمان آریامهر بود وبس .
    افتخار میکنیم که دختر شهبانو هستیم نه شهر بانو وپدرمان پهلوی بود نه زرتشت بزرگ .
    حال شاهنامه را میخوانیم اما تصویری از ان دردهن مخلوط ما جای نمیگیرد چون کسی که امروز شاهنامه را میخواند در دامن زرتشت بزرگ نشده و اوستارا نخوانده و میترایئسم را نمیشناسد  تنها افسانه ضحاک ماردوش  و کاوه آهنگر را که دهان به دهان گشته بعنوان معلومات عمومی بکار میگیرد .
    راه را گم کردم و وارد معقولات شدم آرزو داشتم تا آزادی ایران وسر بلندی دوباره او در دنیا زنده بمانم اما گویا این ره  که ملتی میروند راهی است که باز به ترکستان یا عرستان ختم خواهد شد وزرافه ای دیگر بر تخت سلطنت خواهد نشست ویا ریاست امور را درست خواهد گرفت .پایان 
    پس از جان دادن عاشق ، دل معشوق میسوزد 
    که شیرین  براه فرهاد  بخون غلطیده میگرید 
    نگردد تا رقیب  زشتخو آگه  ز حال ما 
    دلم  از هجر آن زیبا صنم  در دیده میگرید ……
    نوشته : ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 13/02/2018 میلادی /…
  • شام تا سحر

    از تو ای راحت جان  تا من بیدل دورم 
    گرد بادم که ز آسایش منزل دورم 
    بند بندم چو نی از ناله جانسوز  پرست 
    کز دم  گرم تو ای همنفس دل  دورم ………؟
    باز صبح شد و ما بیداریم  و مانند یک پیاز رنگی خودمان را درون  کلی شال و پارچه پیچیده به انچام وظیفه مشغولیم !.
    روز گذشته یک ویدیو از خانمی بنام ” گرد آفرین ” دیدم که در خانه قمر خانم نوری زاده شاهنامه خوانی میکند در این پیام .ویدیویی حسابی آن خانم کوچولو مسی علینزاد را که به غلط مینویسند ” مسیج”  حلاصه شده مصومه قمی  کاملا  عریان کرده و حالش را جا آورده وچقدر به شاهبانویش مینازید که جایزه پاکیزگی را باو داده اند  والا دیگر گمان نکم به من واو  کسی نگاه کند !!! برای همین هم هست که پاکیزه مانده ایم ؟! بعلاوه  ایشان به چه مجوزی وطبق کدام مدرک آن دخترک یا زن بیچاره را به چالش کشید بود ؟ اورا جا انداز وخیانتکار خوانده بود ، بیادم آمد که پرویز کاردان خیلی از او حمایت میکرد و چند بار او را به تلویزیون اندیشه دعوت کرد و گاهی برنامه ای را باو اهدا میکرد وچه بسا بخاطر همین هم کارش را ازدست داد! وچه بسا آن خانم گرد آفرین نهم راست بگویند کی نمیداند آنقدر ما نقش مانرا خوب بازی میکنیم که  خودمان هم آنرا باوز داریم .
     بهر روی مشگل خودشان میباشد تنها میدانم یک سگ  یک گربه را اگر سالها درون یک قفس بگذارند هیچگا ه اینچنین به رویهم پنجه  نمیکشند که ماایرانیان خودمانرا پاره پاره میکنیم  .
    در جایی دیگر شخصی قسمتی  از دوران دانشجویش را که عضو کادر وکنفدراسیون جوانان درآلمان بوده  بعنوان خاطره تعریف کرده بود ، کامنتهایی  که برایش گذاشته بودند واقعا مانند یک مامور تفتیش عقاید بود ومعلوم بود که چپی ها و خلقی ها بیشتر دردشان آمده است  .وصد البته فحاشی ها ! .
    روز گذشته داشتم خیاری را پوست میگرفتم ناگهان دلم گرفت ، که این محصول از سر زمین من و خاک من نیست متعلق به کشور دیگری است وچه بسا اینهمه که این مردم با اخم و ژستهای من درآوردی با ما برخورد دارند شاید در دلشان گمان میکنند که ما سهم آنهارامیبریم اما نمیدانند که مجانی نیست در ازای آن جانمان را کف دست گذاشته ایم . خوب درحال حاضر  هیچ محصولی حاصل سر زمین خودش نیست .
    با زار کارناوالها گرم است و بازار فروشگاهای  البسه وآشغالهای چینی برای چنین جشنی ، دو روز دیگر بازار والنتاین است وچند روز دیگر روز پدر  است وهمچنان این بازارها ادامه دارد وما چقدر سر گرم و خوشحالیم ! وچین از ما خوشحالتر  !! در سر زمین منهم کارناوالی به راه افتاده اماازنوع کشتارها  در زندان  !.
    معلوم نیست سر انجام به کجا خواهد کشید ما ملتی نیستیم که بتوانیم یکپارچگی خودرا حفظ گنیم ارتش زیر زمینی داریم مخلوطی از چپی ها وارامنه  وتو فریاد بکش باباجان دوران چپ به پایان رسید دورانی  دیگر فرا رسیده باید با آن مقابله کرد ، نه این  “ایسم ها “همیشه باید باشند تا آنها بتوانند موجودیت خودرا ثابت کنند تنها بخودشان 
    وما چه تنها مانده ایم وتا چه اندازه غریب . نه در غربت  دلی شاد داریم ونه رویی در وطن ،  انجا هم برایمان غربت است غربتی که حتی نمیتوانی با بغل دست ات  بگویی هوا چه خوب است .
    ما قبل از هر چیز احتیاج به یک حکومت فرهنگی داریم  ، هیچ قهرمانی  نیاز به پیامبر و آخوند و رهبر ندارد .
    سطح فرهنگ و دانش ما خیلی پایین است رفتن به دانشگاه و خواندن چند کتاب  مارا  دانشمند نمیسازد قبل ا زهر چیز باید یاد بگیریم که حرمت یکدیگرا داشته و اجازه دهیم هرکسی حرف خودش را بزند همه نباید مانند دیگری فکر کنند امروز اپوزسیون سوراخ شده ما از چند دسته شل وکور وچلاق تشکیل شده است  / مصدق الهی ها / کمونیستهای درس خوانده برلین شرقی ویا دوره دیده در صحرای سینا  زیر نظر ابو عمار  وخلقی ها که دلشان برای خلق زحمت کش میسوزد !! مجاهدین وسلطنت طلبها  وسپس حوصله شان سر میرود دنبال خدا ی اهورا مزدا میروند  و او را  دوباره طلب میکنند . 
    کسی بفکر آن مادر ستم دیده ورنج کشیده وآن خاک نیست همه فریاد بر میدارند که ” بلی ما رستم دستان دوباره میسازیمت ؟ چگونه ؟ با مثالهای بالا ؟؟!!.یا با آوازها ؟
    من  صفحه کامنتهارا بسته ام گاهی ایمیلی از خواننده ای دریافت میکنم  آنهم با ادب گاهی مرا یاری میرسانند آنهم با ادب . متاسفم برای آن دسته که هنوز نمیداند ” ادب ” چیست آیا با عین مینویسند ویا با الف .؟؟؟ پایان 
    نوشته :  ثریا ایرانمنش. ” لب پرچین” /اسپانیا / 12/02/2018 میلادی / …
  • تاریکترین روز تاریخ

    با آنکه  درحریم تو بیگانه ام  هنوز 
    مانند حلقه بر درآن خانه ام هنوز 
    بگذشت شب  ز نیمه  ومن با خیال تو 
    مینا صفت  بگوشه  میخانه ام هنوز ……؟
    امروز سیاه ترین روز درتاریخ ایران است و تاریکترین روز تاریخ ایران ، چه بسا قبل از این هم بوده امامردم  آن زمان هنوز چشم و دلشان بیدار نبود و هنوز نام رستم پهلوان را نشنیده  بودند که خودرا تسلیم کردند  بعلاوه ایرانی را همیشه گرسنه نگاه میدارند تا بسودای نان تن به هرحقارتی بدهد کمتر ایرانی میتواند رنج گرسنگی وبرهنگی را تحمل کند وهر زمان قشری نورسیده وتازه به نوا رسیده  برگرده دیگران سوار میشوند.
    هنوز بسیاری از مردم داستان سیاوش و سهراب را نمیدانند ( وگویا تاریخ همیشه تکرار میشود ) !  حقیقت هیچگاه برما روشن نشد همیشه درتاریکی یا درنور شمعی نیمه افروخته به دنبال خود و ریشه های خود بودیم  مسئله بسیار پیچیده ایست  و دشوار  چگونه میتوان اورده هارا یافت  و تجربیات را کسب کرد ؟  علم تاریخ بر ضد شیوه وتجربه  تاریخی ما بود  انوشیروان عادل بود و مزدک قاتل و بابک جانی افشین قهرمان .
    ما در چهل سال قبل تاریخ را بخوبی لمس کردیم  واین یک تصاوف بود  دریافتیم که مردانی در لباس مردان خدا خود شیاطین میباشند  حقیقتی را بیرون انداختیم وبجایش شیطانرا نشاندیم   و چهل سال گذاشتیم که آنها هر کاری را که میل دارند با ما انجام دهند  راه  فرار باز بود  این علم دورغین  بر اندیشه های ما ثابت ماند  وهمچنان تاریخی درتاریخی تکرار درتکرار وما نشستتیم به تماشا  هیچکس  درفکر ایده الی نبود  اسطوره ها ناپدیدشدند .
    امروز این آدخواران وگرسنه گان و پا برهنه ها جیب مردم را خالی کرده وهستی آنهارا برده اند تا دوباره با گدایی و تملق کمی از مال آنهارا پس بدهند  با فرا رسیدن این روز سیاه ، باید پرچمی سیاه بر پنجره ها آویخت وفریادبرآورد ” ایرانی بیدار شو  ، برخیز ، ای جوان بیخرد که درپستو ها با خود  ببازی مشغولی برخیز این خاک متعلق بتوست  ایمان به خدای بزرگ  و مقتدر  دریک لفافه دروغ هدیه ای بود که این شیاطین بشما دادند  وذات حقیقت  هستی را از ما ربودند ما گم شدیم درخودمان نیز گم شدیم  دیگر پدیده ای  نماند  وپیدایشی نبود  و حس انسانی در وجود همه خاموش شد ، مرد ، نیکی ها ومعرفت  ما  سایه به سایه با شیطان همراه شد وسایه خدایی بر ما مانند بختک فرو افتاد  که درتاریخ بینظیر است  واین وامی است که میبایست میپرداختیم دربرابر نمک نشناسیها وحق را ناحق کردن وفریب خوردنها  حقیقتی درما نماند که دوباره زایش نماید  همه چیز از ما دور شد  روشنایی گم شد  ومعرفت تنها وامی بود دردست های بی رمق ما .
    ما هستی وخاک خودرا قربانی کردیم  درازای چیزی که نمیدانستیم چیست  امروز ما هیچ هستیم  ” ایرانی وایران بزرگ ” گم شد کشوری تازه رشد کرده مسلمان از دل خاک بیرون زد ه که نور معرفت درآن خاموش بود  حال با غرور سر بلند کرده ایم که ما :
    هم دنیارا داریم وهم اخرت را ” وهم به مقام انسانیت رسیدیم آنم به دست یک مار هفت خط ویک اژدهای هفت سر .
    ویران کردن آسان ، ساختن مشگل است همه امروز: من هستند : نیم من وجود ندارد ایکاش این خیزش نتیجه ای عکس ندهد وبه تکه تکه شدن وطن نیانجامد وای کاش  عقلی درون مغزهای خوابیده پیدا شده  حد اقل یک ” ائتلاف دولتی ” تشکیل دهند تا  موقع بر گذاری رای مردم  خیزش بی رهبر یک هیاهوی بسیار برای هیچ است . 
    ماامروز از خود بیگانه شده ایم  وبی فرهنگ  دریک ایمان دروغین غرق گشته ایم  ما امروز توان آنرا نداریم تا خودرا پس از چهل سال شکل بدهیم ایستاده ایم  تا دیگران  مارا  بسازند  خود پیدایی غیر از  خلق کردن است  خلق کردن همیشه تجاوز است  همیشه تحمیل دیگران برماست  وهمیشه بازداشتن دیگران از پیش روی .
    زندگی همیشه  آگاهانه  دربرابر مرگ قرار میگیرد  اینهارا ما در گذشته ها در حمساسه های خواندیم  پهلوان از مرگ نمیترسد  چون بمرگ نمی اندیشد  او فقط درباره زندگی  بیمرگی فکر میکند  او درجهان  همیشه جوان  میمیاند  منش او یک منش حماسی است  احساس میکند که  زندگی خوب وخوش  است  وفردا بهتر خواهد شد  مفهوم فردای بهتر است که یک قهرمان  میسازد  که هیچ ترسی از مرگ ندارد  در فردا مرگی وجود نخواهد داشت .
    بیا تا یک امشب تماشا کنیم  / چو فردا شد فکر فردا کنیم  ا.
    البته  این فلسفه ابن الوقت  بودن عرفانی !! هم چندان دلپذیر نیست  فردا میاید وما میتوانیم با دلیری  با مسائلی گلاویز  شویم که برایمان تازگی ها دارند  جوانی احساس خوبی است سرشا راز همیشه بودن  نشیب و فرازی در پیش او نیست .
    امروز  ما نباید سوگوار باشیم یا دریک جشن دروغین شرکت کنیم امروز روز رستاخیز ماست باید ازجای برخیزیم اگر  میل به فردای بهتری  داشته باشیم درغیر اینصورت همچنان درزیر این پوسته های زنگ زده خواهیم مرد بی هیچ افتخاری . پایان 
    ادای وام نکردی  برا ین عقیده مباش 
    که درحلول  اجل یک زمان  امانی هست 
    اگر بروی زمین جای خود نمی بینی
    فرا نگر  که فراز آسمانی هست 
    زبان طعن تو  چندان دراز شد ” امیر ” 
    که هرکجا نگرم  از تو داستانی هست 
    ————————————————
    نوشته :
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 11/02/2018 میلادی برابر با شوم ترین روزتاریخ خورشیدی.
  • جهنم ، بهشت ، دوزخ ،

    عمر در بیحاصلی شد جمع  و چون  خرمن سوخت 
    برنچیدم  آنقدر دامن که تا دامان بسوخت 
    پیرهن چون شمع تر کردم ز بیم سوختن 
     آتش پنهان نخست آن روی پیراهن  بسوخت ……” رشید یاسمی”
    دانته  الگری هم کتابی زیر عنوان  بهشت وبرزخ ودوزخ داشت ( حیف که درایران ازبین رفت ) ! من نمیدانم جهنم کجاست و بهشت کجاست اما میدانم برزخ چیست و درکجا قرار دارد .
    و بد ترین  نوع ،  زندگی در برزخ است .
    امروز جنگ خدایان بر سروری  خدایان دیگر است ، وآن خدایی که هرروز  به امیدش  از جای بر میخاستیم دیگر در کنار ما نیست  او در زندان تاریک افکار  گم شد  دیوارهای  سپیدش درهم شکست  و از مرز خدایی فرسنگها به دور افتاد /
    بقول مرحوم سعیدی سیرجانی  ما دو خدا داریم یکی را آنکه مردان خدا برایمان ساخته اند جبار خشمگین  وامر به کشتن میدهد ودیگری آن خدایی که مولانا  برایمان ساخت و نامش عشق بود .
    باز هنوز  هر روز جامه پاره پاره اش را  جمع میکنیم بهم وصله میکنیم میدوزیم میشوییم  شاید دل برما بسوزاند اما او در حال قمار است  حال در اتنظار آن است که هرچه را باخته پس بگیرد  و یا خودمان  باخته ها را باو پس بدهیم .
    از دولت سر کلیسا ما آخر هرهفته یکساعت موسیقی کلاسیک  را از تلویزیون تماشا میکنیم  خیال میکنید چیست ؟ رکوئیم ، آوه ماریا ونهایت یک سنفونی نهم بتهون که آنرا هم  دستکاری کرده مقدارای اشعار مذهبی درونش کاشته اند .
    زندگی دربررخ وحشتناک است من بهشت را ندیده ام تنها نامی از ان شنیده ام شاید بهشت درکنار من باشد شاید دردوبی باشد ویا شاید در  جنوب فرانسه ویا ایتالیا باشد واز درون ن بطریها ومواد سر بیرون کشیده ساخته میشود .
    حال خدای ما زنجیر بر گردن ما میاندازد مارا میکشد  باید برایش خانه بسازیم  آنهم نه یکی بلکه صدها هزار و گاهی هم هوس میکند آنهاا به آتش میکشد .
    امروز در این فکر بودم که چرا اینهمه سنگین دل  چون سنگ خارا بود  وما چگونه میتوانستیم دل او را نرم کنیم ؟ با شانه کردن موهایش و شستن پیکرش و لباسهایش ؟ 
    درحقیقت  امروز ما بر ضد او برخاستیم واو نیز “روزی را ” بشکل زشتی از ما گرفت  و جایش را به خدایان دیگری داد که هرکدام  مانند کوهی از گوشت و چربی دراطرافمان پرسه میزنند .
    روزگاری درافکار  وشعور کم ما که بمدد مردان خدا بر ما تحمیل شده بود  ،  خدا ، بسیار دور از ما  بر فراز کرسی طلایی در عرش میزیست  و عزت و احترامی داشت و هزاران پرده دار و دربان و فرستنده داشت وما ساده دلانه از آنها اطاعت میکردیم  ناگهان  ورق برگشت  و آن روزگار گذشت  وآن خدای خوب و مهربان  در فراسوی زمان  تنها وبیکس  باقی ماند  تنها صورتش را  درموزه خدایان آویختند ! 
    امروز ما در آستانه آمدن زمانی هستیم که نامش دنیای نوین است  بنا براین باید یک خدایی هم داشته باشیم  حال جنگ بین خدایان ادامه دارد چه کسی براین عالم نوین فرمانروایی خواهد کرد؟ دموکراتها ؟ یا جمهورخواهان ؟ یا آنارشیستها ؟ ویا مومنینی که سر میبرند  و دست وپا قطع میکنند ؟ ویا دوجنسی ها ؟و چه بسا همان عجوج و مجوج  اقوام زرد !ویا؟ دیگری ساخته وپرداخته در شهر ایفا ؟ ……..
    روزی رستمی داشتیم  واو از خدایش نیرو میگرفت  او بما یاد داد  که ” بی اندازه بودن  درقدرت ”  کمال نیست  او با نیرویی  بیش از اندازه اش پسر خودرا کشت وما ، ملت ایران هنوز بر آن جنایت میگیرییم  وبرای خودمان که به ایمان پرشورمان پشت کردیم و تسیلم شیاطین شدیم ، حال باید برای کسانی بگرییم که ابدا نمیشناسیم .
    حال دیگر راه گفتگو با خدای یگانه نیز بسته شده است  با هزار زبان باید اوررا ستایش کرد ویا گم شد .
    ما با او گلاویز هستیم وطلبکار  چون نیروی خودمان به پایان رسیده است وهیچ قدرتی در جهان نخواهد توانست آن نیرو را بما باز گرداند .همچنان خم میشویم تا برزمین بیفتیم .
    سوخته خرمن  بسی چون من  دراین دشت جمعند 
    لیک هریک  را فزون  از خویش  دل بر من بسوخت 
    لاله را این داغ  دود آلوده بر دل بهر چیست ؟
    گرنه او را دل ز درد سنبل وسوسن بسوخت ……پایان 
    نوشته : 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 10/ 02/2018 میلادی / برابر با دهه های زجر !
  • زاغ و عقاب

    لبی خندان  نبینی  تا نباشد  دیده ای گریان 
    بخندد جام  چون ، مینای می را دید میگرید 
    محبت را میان یوسف و یعقوب  سنجیدم 
    چو دیدم بیشتر  آن پیر محنت دیده میگرید ……….” رنجی اصفهانی “
    نباید دیگران را مقصر دانست  آنچه بر میخیزد وهر فتنه ای که برپا میشود  با دست خود ماست  ،  اگر ” او” میل داشت که لجن بنوشد وبا لجن خواران بجوشد گناه  کسی نبود ، اصالت او زیر سقفهای تاریک معدنهای ذغال سنگ  درمیان کارگران ترک و هند و سایرین که گربه و سگ را بجای غذا میخوردند و بهم تجاوز میکردند  ، شکل گرفته بود ، تنها هفده سال داشت که او را به آلمان فرستادند آلمان پس از جنگ احتیاج به کارگر ارزان داشت بنا براین شرکتهایی بعنوان ” انستیتوی دانشجویان ” در هر کشور بلا دیده ای باز شد و  گروه گروه جوانان را برای کار اجباری به آنجا بردند ، بعلاوه او از سربازی هم فرار کرده بود دیگر چیزی برایش نمانده بود تنها مقدار زیادی کینه که در قلبش انباشته و دلمه شده بود در انتظار روز موعود نشست ، حال داشت جبران مافات میکرد  ، بیشتر دوستانش را کارگران ویا صاحبان گاراژ  حمل و نقل و یا نجار ویا نقاش ویا کارگر روزمزد صنایع دستی  ، تشکیل میدادند ، حدود معلومات و شعور او آنقدر نبود که در کنار بزرگانی همچو مرحوم نادر پور بنشیند .
    حال با پولهای باد آورده داشت جبران مافات میکرد برایش فرقی نداشت زنی همسر داشته باشد ، نامزد کرده باشد ویا زنی هوس ران رقاص یا خوانند .
    قد بلندی داشت ، اخمهایش درهم بودند عبوس بود وکم حرف میزد وهمه خیال میکردند که چیزی درون او نهفته است که کمتر کسی میتواند دست به آن پیدا کند ، با قدرتی که درپشت سرش داشت چهار شغل مهم را در آن بنگاه  در اختیار گرفت و خودش را به مدیر عامل دستگاه نزدیک کرد و توانست از طریق او دست به خرید  وفروش اموال دولتی بزند واردات وصادرات ، وتغذیه مدارس بعهده او گذاشته شد .( لیست بلند بالای کارهای او هنوز موجود است )د!!!
    خوب ! کسی از درون او باخبر نبود ، پول فراوانی را جمع آوری کرد وتقدیم خانواده اش نمود برایشان خانه خرید  بچه هایشانرا به اروپا فرستاد وخودش هرشب با یک بطری زیر بغل تلو تلو خوران بخانه برمیگشت وما همه از ترس درون اطاقهایمان پنهان میشدیم وگوش میدادیم تا بخواب رود ، اما نیمه شب بلند میشد وچیزی را میشکست بچه ها درون تختخوابهایشان میلرزیدند وگاهی میگریستند ، صبح دوباره میشد همان مستر هاید تمیز ونازه ادوکلن زده ازخانه بیرون میرفت ، ما هیچگاه باهم صبحانه نخوردیم وهیچگاه ظهر با هم ناهار نخوردیم مگر آنکه فامیلش بخانه ما میامدند ( که پانسیون دائمی  آنها بود ) ! او زن را برای مدت کمی لازم داشت  حال گویا من داشتم دائمی میشدم  بچه هم چندان دوست نداشت  کما اینکه همسر اولش که آلمانی بود  هنگامی  که حامله شد  بعنوان آینکه ما باید عقد اسلامی بکنیم اورا به دست جراح سپرد تا حسابی اورا تخلیه کردند وآن زن بیچاره هیچگاه بچه دارنشد وپس از ده سال زجر کارش به دیوانگی کشید ودریک بیمارستان روانی در اتریش بستری شد …..بقیه اش بماند .واین  بار قرعه بنام من بد اقبال خورد .
    شبی خیلی زود آمد وبا مهربانی بمن گفت ، که فلانی مارا با فلان کاباره دعوت کرده است ، تعجب کردم فلانی؟ اهل این محل ها نیست همسرش نیز غیر از سجاده ونماز وترشی ومربا وسفره انداختن کاری ندارد ؟ بسیار خوب ، راهی شدیم ، در کاباره میزی برایمان رزرو شده بود چسپیده به سن که اگر مثلا خواننده از اآنجا عبور میکرد ما میتوانستیم لباس زیر اورا نیز ببینیم ، آن آقا تنها آمده بودند وبرای من چندان جای تعجب نبود ، نوبت به خواننده محبوب !وخواهر کوچکتر رسید ، روی سن ظاهر شد با لبخندی ظاهری اطراف را دید زد وناگهان چشمش باو افتاد و خندید چشمکی زد ، و آوازش را سرداد چیزی در درونم تکان خورد ، نه ! امکان ندارد ! اما چرا امکان داشت مرا برده بود تا ” خانم ” مرا ببینند وبا پشت چشم نازک کردن ازکنارم رد شوند .
    شبی دیگر باز بخانه آمد وگفت  فلانی برای عروسی پسرش یک میهمانی داده و مارا دعوت کرده است ، باز به همان کاباره کذایی رفتیم این بار جایمان درلژ بالا بود من سرگرم حرف زدن بودم که عکاسی سر رسید وعکسهایی گرفت درهمین بین او گارسن را صدا کرد وپولی درکف دستش گذاشت وگفت به خانم بگو من اینجا هستم ( نامش را به گارسن گفت ) دستهای من میان زمین واسمان ماند و دهانم باز ، اوه ، پس حدث من درست بود !  “ترا هرگرنمیبخشم  تو تنهاعشق من بودی ؟؟! ” 
    سپس عروسی خواهر بزرگتر آن خواننده محبوب با یکی از پسران فامیل بود .که همه رفتند ومرا نبردند وایشان شب در خانه آنها ماندند وفردا صبح تنها کارتهای دعوت پاره شده را درون اتومبیل دیدم . 
    خانه او دریکی از کوچه های ونک بود بنام کوی تک  بود بنا براین راه چندان دوری نبود . من زنی نبودم که تن بقضا داده و سکوت کنم  این بار حریف قوی بود قویتر از هر آدمکشی ومن میل نداشتم پنجه درپنجه چنین موجودی بیاندازم تنها یک بعد از ظهر از فرصتی استفاده کردم او به دندانسازی رفته بود خودمرا به آزانس هوایی رساندم بلیطی تهیه کردم دو سره به مقصد لندن .
    درآنجا دوستانی !!! داشتیم که از دشمن برایمان محبوب تر  بودند  بخانه آنها رفتم و بسرعت خانه ای را یافتم آنرا اجاره کردم برای پچه ها در دورترین شهرهای اطراف لندن مدرسه یافتم وخانواده ای که آنهارا پذیرایی میکردند البته چندان ارزان  نبود اما از پالتوی پوست آن خانم  و همسر برادرش ارزانتر تمام شد .برگشتم .در فرصتهای دیگر پاسپورتها را حاضر کردم اجازه دایم از او داشتم چون بارها  با بچه ها به سفر خارج رقته بودم  بنا براین منتظر اجازه او نبودم ودر یک بعد زا ظهر ماه سپتتامبر مادرم را بوسیدم وباو گفتم فورا برگرد بخانه خودت وچمدانهارا بستم واو آمد حیران ، گفتم که ” ما میرویم ، همه میرویم این خانه که همه آرزوهای من درونش خفته بودند و نقشه آنرا خودم طرح کرد بودم   وآرزو داشتم در همین خانه پیر شوم ونوه هایم گرد این باغچه ها بگردند  واین اتومبیل که کسان دیگری را حمل میکند واین موجودی که نام همسر وپدر خانواده را دارد برای همیشه ترک میکنیم . 
    تو لیاقت  یک زن مانند مرا وبچه هایی باین زیبایی وخانه ای چنین آراسته نداری ، تو درمنجلاب خودت غرق شده ای تلاش من بیهوده بود  حال هم برگرد به همان منجلاب و خانه واورا برای همیشه ترک کردیم چرا که او لیاقت  آنچه را که من ساخته بودم نداشت اصولا لیاقت زندگی نداشت او بچه میخانه و پاچه و زبان و لوبیا پخته اغذیه فروشیها بود ، نه مرد خانواده وزیر سینه زن ها بخوابد و بگرید و محبوب برایش بخواند ” تو به میخانه مرو من برات ………
    حال دریک خانه کوچک   اجاره ای در سرمای زیر سفر مانند پیاز خود را پیچیده ام اما خوشبختم ، خوشبخت .
    بنا براین نباید دیگران را متهم کرد وان بانو شغلش ایجاب میکرد که با هر طبقه ای همراه باشد از گاراژ دار تا وزیر آب و برق برای کسر مالیاتش .پایان 
    دلنوشته امروزی من .
    ثریا / اسپانیا / 9 فوریه 218 میلادی برابر با دهه زجر .
  • هنرمندان!

    نه همین  میرمد  آن نوگل خندان از من 
     میکشد خار  در این بادیه  دامان از من 
    با من آمیزش او الفت موج است وکنار 
     روز وشب با من وپیوسته گریزان از من …….” کلیم کاشی “
    نقش هنرمندان و شاعران در تخریب افکار  آن روزها کمتر از ملایان امروز نبود  ، بخصوص آن دو خواهر که مانند آبشار مرتب  نوار پشت نوار بیرون میدادند وکاباره ها را قبضه کرده بودند ومجلات لبریز از عشقها و شوهر کردن ها ومعشوقه گرفتن ها ولیاس پوشیدنهای آنها بود ، و هرروزهم  یک تازه ببازار هنر افزوده میشد .
     یکی از این خواهران که خوب بوسه میدا د بالبان برجسته  و خوب لب میداد با دود  ” تریاک ” سر انجام آهسته وبی صدا وارد زندگی من شد ودیگر شبها هم همسرم بخانه نمی آمد  من مجبور به فرار شدم میل نداشتم زندگیم را با کسی قسمت کنم و متاع دست دوم باشم ( تو به میخانه مرو عزیز من / من برات ساغر وپیمونه میشم ) وشد چه ساغر پری هم شد .
    مردم دیگر فارغ از آنچه در اطرافشان میگذشت  سرگرم بودند ،  آنها هرشب درخانه ای درمحفلی ودراطاقی بنام ( پرشین روم ) مشغول پذیرایی ویا میهمان بودند ! 
    مردم فراموش کردند ، خمار بودند همه درخماری بسر میبردند وصبح با چشمان باد کرده  ومانند یک رباط بر سر کارشان حاضر میشدند .
    آن دیگری که بوی خوش گندم حالش را دگرگون کرده بود ، یکی مجاهد بود / یکی خلقی بود / یک حلقی ودیگری کمونیست  دو آتشه وسخت چسپیده به موهها سبیبل کلفت آن مرد گرجی .
    یکی هم میشو د ملینا مرکوری  که به هنگام  حمله سرهنگها به یونان درخارج پرچم  اعتراضش را بر افراشت وتا دم مرگ دست از مبارزه نکشید .
    اما هنرمندان ما  ایرانرا باخود به خارج بردند دوباره همان تریاک و ویسکی وهنر برای مردم  آزاد تر ! 
    خاک ایران توبره شد  ، رودخانه ها خشک شدند ، دریاچه ها تبدیل به تلی از خاک شدند نیمی از خلیج  ودریای کاسپین از دست رفت  هرچه را که ” شاه” ساخته بود ویران کردند واز بین بردند مانند مارمولکها و کوسه ها و مارهای زهر الود در دامن مردم نشستند و مغزآنها را جویدند نیمی از مردم از فرط بیکاری مومن شدن و راه مسجد را در پیش گرفتند . روزنامه ها تعطیل شدند  مجلات گم شدند خواهران از دنیا رفتند وبقیه به آغوش مام وطن برگشتند چون مواد بهتر گیر میامد .
    روز گذشته در یک کلیپ مردی معتاد  حرفهای بسیار جالبی زد و سرانجام گفت اقتصاد مملکت ما نیمی از قبل نفت ونیم  دیگر آن از قبل نواد مخدر تامین میشود !!! 
    از همه بد تر زنان  که مانند مردان وافور به دست مانند گرز آتشین با افتخار عکسهای خود را در انظار عمومی به نمایش میگذارند .
    نه ! شعر ور بس است ، ایران دیگر هیچگاه به گذشته برنخواهد گشت اگر هم برگرددد دیگر آن نیست که بود ونخواهد شد یک سر زمین ویران چیزی درحدود بنگلادش که زنان و مردان  و کودکان و خردسالان بجای رفتن به مدرسه و تحصیل علم ، باید دوزنده وبافنده  البسه مزون های درجه یک باشند سر زمینی که  میرفت  روزی ژاپن خاورمیانه شود حال تبدیل به یک تاپاله میشود از قبل همان هنرمندان و نویسندگان و شاعران متعهد و  و سازمان دهی عکس مقوایی ” امام درماه ” .
    روزی یکی از این اقایان بزرگوار عضو حز ب دموکرات امریکا اظهار فضل فرموده بودند که : 
    »شاه بیهوده میکوشد ایران را بزرگ جلوه دهد  ایران باید درهمان هول وحوش همسایه های خود وهمردیف آنها باشد ین گنده گویی ها بیهوده است «
    و شد  آنچه که نباید بشود حال امروز عکس پیر زنی را دیدیم با موهای سپید با عصا داشت به سختی از لبه حوض لبریز از یخ وبرف بالا میرفت و رفت روی لبه حوض وسط میدان ایستاد شال خود را از سرش باز کرد وبر نوک عصایش آویزان کرده در هوا تکان میداد . دلم سوخت خیلی هم سوخت اما تنها باد را تکان میداد کسی نیست که از او حمایت کند ویا قهرمانی بسازد  خود جوش بود . 
    امروز در ایران چند هنرمند تریاکی وشیره ای و  موادی گاهی زری میزنند  وآتکه میتوانست و میخواست مهجور و بیمار در گوشه ای چشمانش را رویهم گذاشت وچه بسا گوشهایش را نیر گرفته است . او دانست که این آب گل آلوده و مسموم هیچگاه صافی نخواهد شد وهمچنان میماند تا بوی گندش عالم را برگیرد .
    واین خود ما هستیم که بادست خودمان آتش به هستی وزندگی خود میزنیم و فریاد بر  میداریم ، آهای سوختم . سوختم ./
    دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را 
    شد همان روز جهان پیر ، که ما پیر شدیم 
    تن ندادیم  به آغوش زلیخای جهان 
    راضی از سلسله زلف چو زنجیر شدیم ………” صائب تبریزی “
    پایان 
    نوشته : ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 08/02/2018میلادی برابر با دهه زجر وماه شوم .
  • زاد روز پسرم

    امروز هفتم فوریه و18 بهمن است
    ======================
    امروز  زاد روز آخرین فرزند من پسر نازنیم که باعث  افتخار وسر بلندی خانواده شد  درچنین روزی پای به عرضه وجود گذاشت .
    او چند بار زندگی مرا نجات دارد یکبار زمانیکه پدرش میرفت تا برای همیشه مارا رها کند اودر درون من جنبید وخبر داد که من  اینجا هستم .وزندگی ادامه یافت  تا او سه ساله شد وتوانست راه برود دست اورا وخواهر برادرانش را گرفتم  بی خبر  خانه را بجای گذاشتیم با همه اثاثیه  وآرزوهایم وخودمان با چند چمدان  بسوی انگلستان که درآن زمان هنوز ابهتی داشت  پرواز کردیم واز انجا به کمبریج رفتیم بچه ها درمدارس کمبریج درسهایشانرا تمام کردند اما دوباره مجبور شدیم که شهر دیگری را  ا انتخاب کنیم واین  نازنین بی هیچ اعتراضی دریک مدرسه نیمه دولتی  درسش را تمام کرد وارد دانشگاه شد  لیسا نس خودرا گرفت وامروز یکی از نام آوران دنیای تکنو لوژی شده است  من باو افتخار میکنم احترام خانواده را دارد  با آنکه کوچکترین فرد خانواده میباشد  همه را به زیر بال خود گرفته است همسری بسیار مهربان وتحصیل کرده یافت وامروز من با نوه هایم و بشوق آنها زنده ام . او رنجهای مرا فراموش نکرد غمها  دردهایم را ازیاد نبرد  بمن گفت همه آرزوهای گمشده ترا بر اورده خواهم ساخت  .
    پسرم زاد ترا تبریک میگویم  واز صمیم  قلب برای تو وخانواده ات آرزوی سلامتی وسعادت دارم و سربلندی   ترا از درگاه ایزد خودم خواهام وبرای همه چیز از تو سپاسگذارم .
    افتخارمن  همین چهار فرزند وشش نوه میباشند در واقع اگر سه عدد از سگهایم را نیز اضافه کنم  که بسیار عزیزند  و جزیی از فامیل  بقیه بیحاصلند . 
    ثریا / اسپانیا /07/02/2018 میلادی
    Happy birthday my sin love you A lot 
    M.M
  • گهواره زمان

    این دوستان  که از بر ما شاد میروند 
    تا هفته دیگر همه از یاد میروند 
    این زندگی ، حلال کسانی باد  که همچو سرو 
    آزاده زیست کرده وآزاد میروند …………..گلچین طبسی !
    حکومت کردن یعنی قدرت طلبی  و برای حفظ این قدرت باید جبار بود ، دموکراسی و نرم خویی تنها  مانند یک پستانک است که در دهان ما بچه ها میگذارند ، 
    آن بزرگانی که امروز ما از آنها به نیکی یاد میکنیم  آنها نیز گاهی در خود خوی جباری وبی فطرتی داشتند .
     کار مخصوص حیوانات بیزبان است  عده ای خود را راحت کرده اند در  لباس اهل منبر و مسجد .، مفت میبرند ومفت میخورند وبر گرده پسر بچه ها ودختران نابالغ  سوار میشوند !  آن ( جناب مدرس ) که امروز از او به نیکی یاد میکنند ویا میکردند ،او نیز اهل منقل و منبر بود و   دولت فخیمه بی بی سکینه  برایش یک فقره چک فرستاد ،  مدرس از آورنده چک پرسید :
    این چیست ؟ 
     مرد در جواب گفت این یک فقره چک است که در بانک بدل به پول میشود  .
    جناب مدرس قاه قاه خندید و گفت برو  به آقای سفیر بگو  من چیزی  جز سکه طلای اشرفی  امین السلطان  هیجده عیاری  آنهم بار شتر  قبول نمیکنم  آنهم در روز روشن .
    یعنی اینکه باید از این چند خط پند گرفت بهر روی ما یک مستعمره  نسبتا آزادی هستیم !  عده ای علنا خود را به معرض فروش گذاشته ایم پروایی هم نداریم  در ملاء عام از جمهوری بد گویی میکنیم  اما  درخلوت آن کار  دیگر میکنیم 
     با جیب خالی آمدیم  حال با صندوقهای پر در انتظار رفتنیم ( ما نه ما همچنان جیبمان خالیست ) 
     مثلا میتوانیم رای بدهیم اما آرائ ما گم میشوند  و صندوقی دیگر جایش را میگیرد  امروز دیگر آدمها کار نمیکنند  تنها به ماشین میاندیشند  اما ما همچنان در کوره راههای خود راه میرویم  وبا خار مغیلان دمسازیم .
    در جایی خواندم که در تخت جمشید هم میخواهند یک امامزاده بسازند و عجب آنکه دریکی از اما زاده های حوالی ونک استخر های آب گرم و سرد و جاکوزی ساخته بودند  خوب امام زاده ها هم احتیاج باین  چیزهای مدرن دارند ( مثلا آقا مجتبی ) امام زاده است !!! مگر مقبره آن ملعون را با آنهمه جلال وجبروت ساختند کسی توانست حرفی بزند ؟ بهر روی این اما مزاده ها هم مانند تیره وتبار قجر ها از کمر غلامی وبطن کنیزکی به دنیا آمده اند بی آنکه خودشان بدانند  چه سرنوشتی درانتظارشان هست . یکی در گورهای دسته جمعی گم میشود و دیگری در حوض کوثر غسل جنابت صد بار برای  عمل خیرش انجام میدهد !.
    مشتاق کرمانی  میسراید :
    روزگاری  شد که  خر با رقص می آید برون 
    از دراصطبل لیسانس می اید برون 
    وتو خود حدیث مفصل  بخوان از این مجمل !
    سر زمینی نابود شد ، تمدنی فرو ریخت وتنها چند کلمه زبان آن باقی مانده که آنهم کم کم از بین خواهد رفت مگر تمدنهای روم وایلام وبابل ومصر بر جای ماندند؟ امروز تنها درمیان خاکها  به دنبال اموات  میروند تا آنها را بیابند و در موزها جای بدهند   آنهم کم استفاده نمیدهد حتی استخوانهای مرده و میتوان بر کف پایش برچسپی زد که این نتیجه فرعون بوده است ویا غلام بچه هیتلر !
    در زمان گذشته و درهمان پرانتزی که بین قجرها و ملاها باز شد و ما در آن میان از بطن مادر بیرون پریدیم وزندگی کردیم  سالهای خوبی بود تا زمانیکه  شاه مرحوم از اهل علم استفاده میکرد نه از امام جمعه برکت میطلبید و نه از امام هشتم مراد خواهی میکرد ،  اگر مجلس داشت  حد اقل بیست تاسی نفر انها دانشگاه رفته  و معلوماتی داشتند  اگر هئیت دولت داشت حتما چند وزیرش  معلومات دانشگاهی بالای  را دارا بودند   مانند دکتر غنی ، هشترودی ، دکتر سیاسی  این چند اسمی را که من بیاد دارم و از بعضی از انها نیز کتبی درقفسه کتابهایم جای دارد  مرحوم مهندس ساعی که آن پارک زیبارا درخیابان پهلوی ساخت  و ناگهان زلزله برخاست  آنهم از شما ل شط العرب !!! باکمک خط الراس ! 
    امروز موز فروش دلال بازار سبزیجات وزیر شده و قالی شوی  فلان فرش فروش سفیر .
    ودانشگاه شد محل دانشجویان کمونیست که چیزی از آن نمیدانستند تنها دنباله رو بودند چیزی مد شده بود باید ادای روشنفکری را در آورد  کی دیگر حوصله دارد اشعار مثلا استاد مهدی حمیدی شیرازی  را با آنهمه تالیفاتش بخواند  باید رفت اشعار ترجمه شده ودزدیده  شده وتکه پاره شده احمد شاملو را مزه مزه کرد که نه طعم داشت ونه مفهوم .
    واین شد. که امروز حتی به تاریخ ما هم رحم نکرده وکم کم آنرا ویران میکنند تنها یک کعبه کم داشتیم که آنرا هم ساختند .
    شراب کهنه  ما  شیره گشت  از واژ گون بختی 
     اگر زینسان  بماند  هفته ای  ، انگور میگردد. 
    پایان 
     نوشته ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 07/02/2018 میلادی  برابر با دهه زجر !
    ————————————————————————————-
  • لوچار !

    ای که بر مرکب  تازنده  ، سواری  ، هش دار 
    که خر خارکش  ، افتاده بدین  آب وگل ………..شیخ سعدی 
    لوچار در زبان این سر زمین یعین جنگیدن ،  بخصوص در زمانیکه  احساس بدی  ویا خیانتی  نصیب کسی میشود  . 
    روز گذشته فهمیدم که رفقا  گفته ها ونوشته هایشانرا ” کلمه ای: میفروشند ! ومن صفحه ای  مجانی به باد تقدیم میدارم !  مثلی است میان چهار پا داران که میگویند اگر صد من جو جلوی  الاغ یا اسب بریزی  تنها یک ریگ  درمیان آنها باشد لگد فراوان خواهی خورد آنهم از چهار پا . آن صد من جو دیده نمیشود اما آن ریگ کوچک بنظرشان یک کوه خواهد آمد .
    حال امروز صبح  هنگامیکه داشتم از خواب بیدار میشدم  با این جمله بیدار شدم ” 
    ” چه راه طولانی وسختی بود ”  یعنی اینکه دیگر باید راهی سفر شد ، وآن راه طولانی وسخت به پایان خود نزدیک است  ، بنا براین جنگیدن دیگر فایده ای ندارد برای کی ؟ وبرای چی ؟ دنیا دنیای مردانه است ، ملایی دستور داده  به ز نان کار مند  وکارگر که حقوق خودرا به شوهرانتان  بدهید وبه هنگام احتیاج از او ” خواهش ” کنید که پول مورد نیاز را بشما بدهند !!!! 
    زن یعنی هیچ ، یعنی برده ، خوشا به سعادت من که اربابی ندارم وارباب را درسته درون چاه ویل انداختم وخود یک پا چارق یک پا گیوه فرار کردم  حال شاهد زجر دختران هستم گویا شوهر نکرده اند ، زن گرفته اند ، دراین سر زمین حساب زن ومرد یکی است هرچه هم هست بطور مساوی قسمت میشود اما مردان راههای زیادی برای پنهان کردن سهمیه  بیشتر پیدا کرده اند که زنان  نمیدا ند ، یا زن را میکشند ، یا خود فرار میکنند  که اکثرا این زنان هستند که قربانی میشوند .
    خوب ! لوچار و جنگیدن و ماندن برای چه دنیایی ؟ دنیای  غذاهای بسته بندی شده  لبریز از مواد سمی ؟ همه چیز در سو پر ها گویی نقاشی روی دیوار است . روز گذشته برای خرید  یک تکه فیله به قصابی مراجعه کردم گفت ” 
    در آنسوی مغازه درون پاک  وبسته بندی ؟ گفتم نه ، تازه میخواهم  لاشه ای را برداشت ونشانم داد وگفت اینهم دربسته بندی آمده اگر میخواهی فیله آنرا جدا کنم ؟ 
    حالم بهم خورد ، ماهی های همه خوابیده  دربسته بندی ویا بوی سم بوی هورمون  آنهم تنها یک تکه کوچک ، 
    حال من نمیدانم که :
     آن سر زمین با سفره های رنگینشان بیخبر ند از آنچه بخورد آنها میدهند یا خودشان چراگاه دارند؟  بهر روی آخرین سفره رنگین نیز تبدیل به یک سفره ( بالتازار )  یا بخت النصر میشود .تا آنجاییکه میدانم اکثر سپاهیان  جان برکف همیشه درجیپ های بزرگشان به شکار میروند وگوشت شکاررا کباب میکنند  کاری به فیله های بسته بندی شده درون یخچالها وفریزرها ندارند . از طاووس خوش خرام گرفته تا تیهو و کبک دری وآهوان تیز پا وبیگناه و حتی کبوتران جلد .
    گذشت آن زمانیکه ما در کتابهای درسی میخواندیم :
    بیا تا مونس هم ، یار هم  غمخوار هم باشیم 
    انیس جان غم  فرسوده بیمار هم باشیم 
    شب آمد ،  شمع هم گردیم  وبهر یکدیگر  بسوزیم 
    شود چون  روز دست  وپای هم در کار هم باشیم
    نه !اینها تنها همان ” شعر و ور است ”  صدای ناله آن کودکان خردسا ل از کوههای بلند  که از سرما یخ زدند بگوش جان میرسد ، صدای زنان بیگناه ومردانیکه  برای حق وحقوق خود جنگیدند وزیر تیر های خلاص ویا طناب دار جان دادند ، بگوش میرسد ، کارگران بی مزد ومنت باید کار کنند درغیر  اینصورت سروکارشان باهمان شکارچیان کبک دری است .
    همه را یکنوع بی تفاوتی فرا گرفته ست ، گویا تنها این خانواده کوچک من  هنوزآ ن حس انسان دوستی وانسان پرستی وهمیاری وکمک را گم نکرده اند حتی همسرانشانرا نیز باین خوی وخصلت عادت داده اند ومن برایشان متاسفم چون این دنیا جای آنها هم نیست . پایان 
    ثریا ایرانمنش » اسپانیا / 06/02/ 2018 میلادی / برابر با دهه زجر !
  • دوران فطرت

    طبل پنهان  چه زنم ؟ طشت من از بام افتاد 
    کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند ……….؟
    اقتصاد دنیای امروز دچار بسیاری از دستخوشها ست  روز گذشته دیدم که یک یوروی ناقابل شش هزارتومان  خریداری میشود ودلار پنج هزار تومان  وغیره !! 
    درحال حاضر ملایان خوش خوراک ما روی طلای سیاه نشسته اند وتا آخرین قطره را نوش جان نکنند نخواهند رفت  وپس مانده هایشان باقی میمانند . این طلای سیاه  همه چیز را بهم ریخته است سیستم بانکی هم که دردست ماشینهاست که مغزشان گاهی مانند مغز خر کار میکند وپولهای بیزبان  بدبختی را به حساب دیگری واریز میسازند! 
    این  کار درهمه جای دنیا رواج دارد !
    راست است که عصرما  ، عصر نوین  وحمایت از حقوق بشر است اما بشری درمیانه نیست  وشرافت تن آدمی بر باد رفته است  ومن دراین فکرم که با اینهمه پول چه میخواهند بکنند ؟ آیا مرگشانرا عقب خواهند انداخت ویا چشمه آب حیاترا خواهند خرید ویا درچاه ظلمات گم خواهند شد . 
     بیا بگوی  که قارون ز روزگار  چه خورد 
    برو بپرس  که پرویز  از زمانه چه برد 
    گر او نهاد  خزانه ، بدیگری بگذاشت 
    وراین گرفت  ممالک ،  به دیگری سپرد 
    نه هر که مال  نبودش  به عافیت  نه بزیست 
    نه هرکه  مال جهان داشت  عاقبت نه بمرد ؟
     ا(این اشعاررا منسوب به فردوسی کرده اند به درستی نمیدانم متعلق به کیست ، اما حقیقتی  است غیر قابل انکار .)
    شب گذشته آخرین مصاحبه  ” روسیو ” خواننده بزرگ وبی نظیر اسپانیا را که این روزها موزه اش را نیز بسته اند ، تماشا میکردم ، به چه راحتی از بیماریش سخن میگفت ، :
    بلی ، دکترها گفته اند یک تومور  آنهم تومور بزرگی در شکم من یافته اند وباید عمل شوم ، سپس خندید وادامه میداد که خوب دوسال بمن فرصت زندگی داده اند وبازمیخندید  
    خوب من به جنگ ادامه خواهم داد ، باز میخندید  او با همه ثروت وآنهمه شهرت وآنهمه طرفدارن ودوستانش  سر انجام مرگ پیروز شد او با همه تلاش وجنگ نتوانست آنرا عقب بیاندازد ودرآخرین کنسرتش  که چند هفته بعد از جهان میرفت آنچنان زیبا وشکیل ولاغر شده بود گویی ابدا مرگ باو نزدیک نخواهد شد ، داشت بمرگ میخندید  درمیان ابرها .
     او رفت وثروتش ماند  که خانواده اش که هنوز پس از دوازده سال مرافعه دارند .
    صدایی بینظیر داشت و پر قدرت وزیر وبم را آنچنان با مهارت اجرا میکرد که موی بر تن انسان می ایستاد . روانش شاد 
    فردا که محققان  هر فن طلبند 
    حسن عمل از شیخ وبرهمن  طلبند 
    از آنچه  دروده ای  جوی نستانند 
    وزآنچه نکشته ای بخرمن طلبند ………” شیخ بهایی “
    امروز مشتی خر در کاهدان  افتاده اند  وما فریاد برمیداریم  وای برخر ، وای برخر  کاهدان دوباره لبریز خواهد شد .
    درحال حاضر علم و معلومات علمی در دست عده ای بخصوص است که دارند فکری بحال  کمبود غذا دردنیا میکنند واز هر چیز حتی از مدفوع خودمان برایمان  غذاهای مطبوعی درست کرده وبخورمان میدهند درواقع ما همان چرخ چاه شده ایم  ، زمین دیگر قادر نیست  بکتی بما بدهد بسکه خون درآن جاری شد هزاران جان در زیر خاک مدفونند دریاها آلوده ماهیان کپک زده  در آزمایشگاهها ودریاچه های مصنوعی به زور مواد  ” گنده” میشوند  وما مجبوریم آنهارا بخوریم وسپس همه یک کیسه سرم  محتوی سم مار بر بازو با سرهای تراشیده درون یک آرامگاه ابدی .
    دیگر نه نامی از هنرهای زیبا برده میشود ونه نامی از علم معرفت هرچه هست همان صدای جرینگ جرینگ سکه هاست ، آنهم از نوع طلای بیست وچهار عیار آن !!! 
    پایان /ثریا ایرانمنش » لب  پرچین  « / اسپانیا / 05/02/2018 میلادی /… ودهه زجر !
  • شکست ما

    دریچه ای  ز بهشتش  به روی بگشایی
    که بامداد پگاهش  تو روی بنمایی 
    جهان شب است وتو ، خورشید عالم آرایی
    صبح مقبل آن کز درش تو باز آیی………شیخ اجل سعدی 
    هر نوشته  ویا خطی هر چند هم ناچیز  ونا قابل باشد باز در لابلای آن میتوان نقشی از تاریخ جهان گذشته را یافت . 
    دوروزه باقی عمرم فدای جان تو باد 
    اگر بکاهی  ودر عمر خود  بیفزایی 
    این اشعار  نغز و این جان فشانی ها را غلامان و ومگسان دور شیرینی اطراف شاه بخورد او میدادند واورا بزرگ میکردند تا حد پرورگار وشکست او از همانجا شروع شد که کاررا به دست این مداحان سپرد مشتی جاهل وبینوا ومتملق امروز همه آنها زنده ااند  وعمر او خیلی زود به پایان رسید .
    او دولت را به دست جاهلین سپرد  شیخ صاحب الزمان مرتب در مجلس یرای شاه دعا میکرد واز دیگران میخواست که صلوات بلند ختم کنند !!!  همه این جاهلین دانشگاه را از سیاست جدا کردند ( بر عکس امروز که دانشگاه محل سیاسیون ملاها ی قم شده است ) ،  وسیاست اقتصاد افتاد به دست مشتی میدان دار در جایی خواندم  زمانی که مرحوم ” هژیر” که اورا نیز به گلوله بستند ، وزیر دارایی بود  روزی یکی از دوستان باو میرسد و میپرسد در چه حالی و چه میکنی  و مرحوم هژیر جواب داد که :
    اخذ با ناحق  وبذل  به غیر مستحق ! 
    همان کاری را که امروز میکنند !
    راشد را کم وبیش همه میشناسند و یا میشناختند  او بزرگترین واعظ  اسلام آن زمان بود  و چهل سال تمام  میلیونها فارسی زبان  پای صحبتهای او مینشستند ودعای سال تحویل را نیز او میخواند  در زمان آن پیر مرد مصدق  روزی به مجلس رفت  مشغول صحبت شد نایب رییس مجلس که ماموریت داشت راشد را از میدان بیرون کند  گفت :
    جناب راشد ، اینجا منبر ومسجد نیست صحبت را خلاصه کنید ،
    راشد در جواب گفت  میدانم منبر نیست  زیرا شرف منبر را ندارد !! و از پای تربیون مستقیم از مجلس بیرون رفت ( به نقل از روزنامه اطلاعات ) !.
    بهرروی این مگسان دور شیرینی بجای آنکه به خدمت مردم درآیند به خدمت خویش وبیکانه درآمدند وعجب آنکه همه هم شیفته  وواله  چین سرخ ویا شوروی سابق بودند ! تا جایی که یکی از طنز نویسان آن زمان که درلندن مرحوم شد وصیت کرد درگورستان ” های گیت ” زیر مجسمه مارکس دفن شود و من روزی باتفاق یک خانم توده ای ! به آنجا رفتم وا یشان برتربت آن جناب فاتحه خواندند با دوانگشت .
    سیاست غلط شاه جوان که اهل علم و دانش واستخوانداران را کنار گذاشت وهر چه عمله وبی خاندان بود دور خودش جمع کرد وآنها هم جز تملق و ذکر دعا چیزی باو نداند بلکه برای خود جمع کردند ، همه بزرگان درخانه هایشان نشستند بی هیچ عملی یا دشمنی این سیاست غلط  دو گروه  از اهل علم ودانش را کنار گذاشت  هم دانشگاهیان را که با تمدن غرب آشنا  بودند وفرهنگ وعلم  جدیدی را به نسل جوان ونو پای  منتقل میکردند  وهم آن روحانیت اصیل را  و در عوض روحانیتی مبدل وقلابی به دستبوسی او میرفتند  دران زمان روزنامه ای بنام روزنامه ” توفیق ” هر شب جمعه بیرون میامد وبر بالای آن این تیتر بچشم میخورد که : 
    همشهری شب جمعه دوچیز یادت نره  دوم روزنامه توفیق !  روزنامه ای بود نیمه جدی ونیمه شوخی  وگاهی مرحوم توفیق که روزنامه هارا میخواند  میگفت : 
    چرا اینهمه میگویند اعلیحضرت شهریاری ؟ او  اهل مازندران است ! واکثر اوقات این روزنامه توقیف میشد .
    ازکارهای دیگر  آن زمان بردن هر بچه مهتری ویا پرورشگاهی به ارتش  واورا تربیت کرده برای خدمن در پادگانها ویا در راس نگهبانان وکلانتری ها وپلیس های راهنمایی  برا ی آنکه  دست از پا خطا نکند مرتب باو درجه میدادند   مرزبانی که در کردستان مرزبانی شبانه داشت ناگهان سرهنگ شد وبچه مهتری که در کنار اسبها مشغول تیمار  حیوانات بود ناگهان سپهبد شد وهمسرش سفره ابوالفضل پهن کرد !!! 
    وسربازان استخوانداری که سالها زیر پرچم خدمت کرده وبه سر زمینشان وفادار بودند همچنان ستوان وگروهبان باقی ماندند  ویا باز نشسته زورکی شدند آنها عالم بودند وصاحب علم . درنتیجه بعضی ها به گروه چپ متصل شده وسپس اعدام شدند .
    وسپس نفت وفروش آن ریشه های علم وفرهنگ  را بکلی سوخت  کتابخانه ها هم کمتر شدند  وکتابهارا کیلویی میفروختند  [خود من مقدار زیادی  کتب را که نیمی بیشتر آن در ایران بباد رفت از موسسه امیر کبیر  کیلویی خریدم ]!.
    ناگهان دهاتیهای شرق وغرب ایران  سر بند ودستاررا وشال را ازکمر باز کردند ولباسهای مزون را پوشیدند بی آنکه درون مغزشان ذره ای عوض شده باشد .
    کتابخانه من   وکلکسیوم صفحات من مورد تمسخر وگاهی مورد دستبرد قرار میگرفت وکم کم همسرم را نیز متوجه این امر کرد که ای داد  وبیداد این زن مغزش خراب است بجای پختن رب ومربا وآش شله قلمکار صدها کیلو کتاب و صفحه را در یکجا جمع کرده و پولهای مرا بباد میدهد یکدست لباس درست حسابی برای خودش نمیخرد میرود از نساجی مازندران  پارچه میخرد وخودش لباس وملافه میدوزد  این زن من مغزش خراب است ،  دیوانه * است شیت است !!!
    واین برچسب دیوانگی همچنان بر پیشانی ما ماند تا امروز !
    سپس کتابخانه های چوبی درخانه ها ساخته شد  وکتابها با جلد زر درآن چیده  شدند  وکتابهای زرکوب را متری میخریدند ، 
    مرحوم امیر کبیر تعریف میکرد که :
    روزی  مردی به دیدارم  آمد وگفت من یک مترو نیم در نیم متر  زرکوب میخواهم ! مرحمت کنید  وصورتحساب را بنویسد  ، باتعجب گفتم  از کدام استاد  از استاد زریاب ویا زرکوب ؟ درجوابم گفت : مهم نیست  تنها جلدشان زرکوب باشد درست یک متر ونیم در نیم متر !! 
    همه شاه نشین داشتند ودرونش کتابهای زرکوب ومشتری دایم آنتیک فروشی های یهودی درخیابان منوچهری که هم  دکوراسیون قدیمی ویا جدیدرا قالب میکرد وحتی دراصفهان نیز تنگها وشییشه های قدیمی را به سرعت میساختند تا در ویترین هنا جای بگیرد ! ننه جانهای قدیمی بشقاب شکسته های باباجانشانرا به دیوارها میخکوب کردند وسوپ خوری لب پریده را روی بوفه گذاشتند که ” بعله ، ما ازاشراف قجر بوده وهستیم واین دراین ظروف غذا میخوریدیم !!!!
    وای چه روزگار مزخرفی شد  . چرا اینطور شد ؟ مقصر کی بود ؟ علم عالمین کم علم ومسلمانانی که هیچ از اسلام نمیدانستند .ومیدان با زبه دست جاهلین افتاد .
    سپس عده یا هم خانه هایشان را بسبک ” تزاریون ” شاه روسیه ساختند . مسابقه خانه سازی ودکوراسیون  امریکایی / انگلیسی / روسی / رو به افزایش گذاشت  برای خالی نبودن عریضه اطا قی هم بشکل  ایرانیان قدیم درگوشه ای داشتند برای کارهای خوبشان !
    فیلمسازان تازه از فرنگ برگشته وجوان هم  مدتی فیلمهای نئورئالیستی ساختند دیدند نه فیلم های مرحوم فردین ملک مطیعی بیشتر خریدار دارد  همیشه همه یک لات جوانمرد یک فاحشه را نجات میداد ویا یک فلک زده عاشق یک دختر بیچاره میشد چاشنی  آنهم چند رقص وآواز بود بنا براین هنر پیشه های خوب واستخوندار یا ترک وطن کردند ویا درگوشه ای در سکوت نشستند .
    علم فراموش شد ودراین  فرصت ملاها استفاده کردند  ومساجدی ساخته شد ملاهای مکلا ومعمم  مشغول  شستشوی مغزی جوانان وپا بسن گذاشته شدند   واین شد که امروز ما ازدست رفته به دنبال چیزی میگردیم که گم شده ،  خودمانرا گم کرده ایم وهمیشه هم همین بوده چه درلیاس فقر وچه درلبا س زرگم میشویم .
    لاف از سخن چو در توان زد 
    آن خشت بود  که پر توان زد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 04/02/ 2018 میلادی / دردهه زجر ! 
  • نان جو یا علف !

    فرمودند :
    اعدام کنید ، اعدام کنید ، بکشید ، این متظاهرین را تا ما بتوانیم نان ومرغ وپلوی قیمه خودرا بخوریم ، و بیشتر ببریم .
    در ولایت ما درکرمان مردم بچای نان که گیر انها  نمی آید علف میخورند یعنی  علفهارا خشک کرده آرد میکنند ونان میپزند ومیخورند البته از نانهایی که امروز در خارج از روزنانه وکارتن  ومقوا درست  میشود سالم تر است .
    بیاد این بیت  مشتاق اصفهانی افتادم که سرود :
    خوردیم  بسی نعمت و کفران کردیم 
    بردیم بی حاصل و کتمان کردیم 
    امروز خوریم کاه وجو همچو خران 
    چون آدمیم ، نام آن ، نان کردیم 
    نمیدانم  آیا جناب قاسم خان که در سلیمانیه وسوریه  ویا  درتهران بزرگ نشسته اند خبر دارند که همشهریان نازنینشان بجای نان علف میخورند ؟ یا مشغول تدارک سرداری ورهبری خویشند ؟ 
    ونمیدانم اگر آ ن یکی همشهری عزیز مان باستانی پاریزی زنده بود چه میگفت ، بیچاره هفت یا هشت کتاب  داشت که آنهارا هم دستکاری کردند ونگذاشتند حرفش را بزند  .
    علامه ها و استادان خوب ما نظیر مجتبی مینوی و دیگران رفتند جایشانرا باین حیوانات دادند که معلوم نیست از کدام قبیله وکدام طویله فرار کرده اند تخم حرام های عرب وافغان وترک .
    نمیدانم  آیا جناب لطیف آقا که درریچموند چند خانه خریده اند هنوز زنده هستند وآیا  نان جو میخورند یا هنوز کبابهای خانگی به همراه  ویسکی های اعلا وبیشتر عمرشان درکازینوها گذشته ومیگذرد ، ونیمی از مال ودارایی مارا بالا کشیدند بعنوان شرکت ! ویا دیگران که از بردن نامشان چندشم میشود .
    خیلی ساعت است بیدارم  درانتظار این بودم که بتوام سیفونهارا بکشم تا مبادا همسایه بیدار شود باز فردا سر وکله یکی دیگر پیدا شده که چرا مثلا موزیک تو بلند است .
    غربت یعنی همین ، درخانه دیگران نشستن یعینی همین .
    اگر این  بار ملت کوتا ه بیایند دیگر برای همیشه باخته اند امثال سعید طوسی لواطالملک رهبرشان خواهد شد ،وسپس باید بر سر در دروازه شیراز یا اصفهان یا تهران نوشت :
    قوم لوط را لواطشان برباد داد ! .
    نوشتم خیلی از نیمه شب گذشته بود که بیدار شدم وبیدار ماندم وافکار گذشته دوباره مانند پرده سینما از جلوی چشمانم رژه میرفتند  کابوسهایم بسیار سنگین بودند خسته بودم از خوابیدن  ، بهتر بود که بر میخاستم .وبرخاستم .
    در انتظار چی هستم ؟ ودرانتظار  کی ؟  ای شکر کم بخور ، نمک ابدا نخور وخودترا ازهمه چیز محروم کن که چند سال دیگر بتوانی باین  زندگی نکبت بارت ادامه دهی خودترا از تمام مزایای خوب دنیا محروم کرده ای ومانند مرغ بوتیمار درکنار آب نشسته  ای که چند سال بیشتر بمانی > شاهد چی باشی ؟ شاهد رنج دیگران ؟ 
    چکنم که هنوز رگی از جنبش درمن هست وهنوز گردهای زمان گذشته لحظه به لحظه  از نو به رویم پاشیده میشوند ،وهنوز چشمم به دنبال کسانی است که از کنارم بی اعتنا میگذرند ، نه نیرویی دارند ونه جنبشی  گویی پاهایشان درحلقه های آهنی قفل شده است . 
    ومن درحلقه اسارت گیر کرده ام واین حلقه همه عمر مرا دربر گرفته بود ، آیا خودم آنرا ساختم ویادیگران  برگردم آنرا کشیدند؟.
    امروز دیگر برای التیام  بخشیدن به دردهایم از کسی  کمک نمی طلبم  میدانم  که کسی نیست ، نه بهشتی ، نه جهنمی هرچه هست در همین دنیاست ، دردهای من بیشتر درونی و روحی اند تا جسمی ،  و آدمهای گذشته به صف از جلوی چشمانم رژه میروند  بعضی ها درهمان اول گم میشوند  چرا که گم شدگانی بودند که درتاریکی زیستند  و در تاریکی بین شک و یقین بین نوشیدن و پوشیدن ایستاده بودند  و خدایشان پشت ابرهای سیاه پنهان بود .
    امروز خدا  عیان شده بمدد مسلمین تازه وما دانستیم که خدا جبار ، قهار ، آدمکش ودزد وگاهی هم زیرک است وخوب دانه بر میچیند .
    وسپس ما آن خدای خوبی را که داشتیم مهربان بود ، دانا بود ، رحیم بود ، مرهم گذار بود ، گم کردیم یعنی او را ازدست دادیم  حال امروز هرکسی باندازه ای که میکشد و میجنبد ومی دزد خدا دارد .
    دیگر آن خدایی که فرمان میداد از قدرت واریکه خود بر زمین افتاده ودیگران بجایش فرمان میدهند .
    روز گذشته دریک آگهی از طرف سازمان ملل و حقوق بشر ! عکس چند بچه گرسنه را که مرتب تکرار میشوند درآگیهای مختلف  نشان میداد وتقاضا داشت ماهی دوازده یورو برایشان بفرستیم !!! تا باین بچه  ها آب وغذا برسانند !؟ 
    با خود فکر کردم که  این سازمان ملل هم مانند اختاپوس پنجه هایش را روی دنیا انداخته از یونیسف  او گرفته تا یونسکو وبقیه تنها درفکر پرکردن جیبهایشان میباشند نه درفکر سیر کردن و رساندن قطره ابی  به لبان تشنه آن بیچارگان که » مدل آگهی ها «  شده اند . 
    وبشر هم که حقوقی ندارد امروز بعضی حیوانات بهتراز انسانها زندگی میکنند غذاهایشان ” گورمه : و مخصوص است چون یک گربه نازی نازی ویا یک سگ چند هزار دلاری است ، ارزش بشر خیلی   پایین آمده است .
    ابر تاریکی آسمان را پوشاند ه و خبر از باران میدهد و باید مانند هر آخر هفته درون اطاق نشست واز پشت شیشه به تماشا ایستاد وکتاب خواند ، نقاشی کرد و…….دیگر هیچ .
    خدمت شاه جهان را گر میان بندی چو گور 
    دولت آید  در پی ات  چون یوز بر بوی پنیر » ادیب نیشابوری « 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 03/02/ 2018 میلادی /….
  • تقدیر ما چنین بود

    لاله داغ دیده را مانم 
    کشت آفت  رسیده را مانم 
    دست تقدیر از تو دورم کرد
    گل از شاخ چیده را مانم ………”. شادروان رهی معیری “
    چند هفته ای است که یک برنامه نسبتا کوتاه  درباره  ایران درکانال دوم تلویزیون نشان میدهند آنهم بیشتر به  ایل های قشقایی و بختیاری  میپردازند و آتشکده های یزد و دوران ماقبل تاریخ  زامبیا ، به گمانم خبرهایی هست دوباره ایل وایل بازی وخان وخان بازی وچند پارچگی  آن سرزمین . خوب حد اقل نشان میدهند که ما تاریخ داشتیم  نه آنکه بی تمدن بودیم و مسلمانان وحشی آمدند بما تمدن آموختند ! و بادمان دادند که چای را درون نعلبکی بریزیم وفوت کنیم وسر بکشیم آنهم با صدایی بلند !
    بسیار خوب  آنهم برای  توریستهای فرنگی  ویا کاوشگران  !! تنها نیمی از حقیقت را بیان کردند ونیم دیگرش را پنهان ساختند  آنچه که درزمان محمد رضا شا وپدرش ساخته  شده بود  اثری ونشانی نبود ، ویرانه های تخت جمشید و ویرانه های و خرابه ودشت کویر وکوه وتپه  ، ومساجد وگنبدها  شیرینی فروشی ها ومنبت کاریها ! نه از صنعت تازه خبری نبود زنان بدبخت وتیره روز با چارقد های پاره پوره درون  چادرهای سیاه درمیان  گله گوسفند وسر بریدن گوسفند قربانی اینها تمدن ما بود ! 
    خوب بگذار آنها دردوزخ  خودشان بمانند وماهم  در خاکروبه های حقیقت گم شده ودور افتاده خواهیم گندید  بمعنای واقعی گندیده خواهیم شد.
    بهر روی آنها از روی خیلی مسائل پریدند وگذشتند  وبه جهانیان نشان دادند که ما ملتی فلاکت زده بدبخت که همه درون چادرها دربیابانهای پر از گردو غبار زندگی میکردیم  ناگهان شاه چراغ به کمک ما آمد تعجب کردم هنگامیکه مزار حافظ وحافظیه وخانه ای قدیمی را که متعلق به اشراف قجر وزندیه وصفویه بود نشلن دادند.
    خوب آن تکه حقیقتی را که دردرونم بود یرون انداختم  خودمرا فریب نمیدهم   من نمیتوانم با زبانی دیگر  برای مردم افسانه بخوانم  همه غمگین وملول خواهند شد  وبیشتر به آن نیمه باطل وگندیده من خواهند نگریست .
    ( زوزه باد  آرامشم را بهم میزند وشب گذشته نتوانستم لحظه ای چشم بر هم بگذارم ) !
    من به دنبال  آموخته ها میروم وآنها را می بابم اما متاسفانه در این زمانه آن آموخته ها خریداری ندارد هرچه هست سیاست است وباید همیشه کمی چاشنی سیاست با آن مخلوط کرد .
    دیگر هرچه را بخواهیم جلو ببریم  مشتی مردم نا بینا را نیز باید به دنبال خود بکشیم  با این وضع پیشرفتی حاصل نمیشود کشیدن مردم سالم وسلامت به جلو مانند کشیدن کوهستان است .  به اندیشه های ما با اکراه مینگرند  هرچه را که خودشان میگویند ویا مینویسند درست است  وخودشان درهمان جایی که ایستاده اند میمانند  وچنگالهای خودرا به همان دیوار فرو میکنند .
    درک آزادی آسان نیست ، آزادی آن نیست که تو راحت بتوانی در فضای مجازی و فرعی از دکتری بپرسی من چگونه خودرا ارضاء کنم ، این یکنوع کثافت است  ودورماندن از حقیقت  ودور ماندن آ زخود ونبض ازادی .من آنهارا سنگهایی مینامم که غلطان جلو رفته وسد راه دیگران میباشند وظاهرا هم  میل دارند که با ( اهریمن جنگ کنند ) !
    نمیدانم برای من خیلی دیر است که دیگر به ان سر زمین بیاندیشم ویا خودرا با دیگران یکی بدانم از خیلی زمانهای پیش از نوجوانی من  بقول خیلی ها اززمان خودم جلو تر بودم نه چای را درنعلبکی دوست داشتم ونه روی زمین میل داشتم بنشینم وغذا بخورم  بطور کلی روز ی زمین نشستن برای من عذابی علیم بوده وهست . 
    با مردم زمانم اخت نمیشدم به راحتی نمیتوانستم زبان ومنظور آنهارا بفهمم وآنها با اره ای که نامش زبان بود مرا تکه تکه میکردند ومن مجبور بودم خم شوم تا تکه هایم را جمع آوری کرده دوباره بخود بچسپانم. ( هنوز آن  خانقاه  ومردمش را فراموش نکرده ام مانند یک کابوس مرا دربر گرفته است )!
    از نشستن درخانه ودرانتظار خواستگار بیزار بودم من کالا نبودم که مورد خرید وفروش قرار بگیرم خودم انتخاب میکردم بد یا خوب چوبش را نیز خودم میخوردم وگله از کسی نمیکردم .
    بنا براین هنوز هم با آن مردم وآن گروه واین نازه ها بیگانه ام
    خوب ! خیلی ها دوست دارند درقفس بمانند من از قفس بیزارم باید همیشه دری باز باشد تا بتوانم پرواز کنم نسیم را  دوست میدارم نه باد را  بادهایی که رام نمیشوند برای من  همان میله های قفس و نشان تنگی جان ومعنا میباشد  معنای زندگی من  هیچگاه فرا سوی  مرزها نبوده  اما از انها نیز دور نبوده است .
    امروز راه گریزم به هرسو بسته است  ودلم بیقرار تا بسویی بشتابم  واین بیقراری  آرامشم را از من گرفته  وراه چشمانم را که بینا  بودند نیز سد کرده است .
    درتاریکییها نمیتوان   به مقصد رسید  مقصد کجا ؟ منظور چیست ؟  نمیدانم انگار در سویی از دنیا کسی انتظام را میکشد  وزمانی به مقصد خواهم رسید که ستاره ای شده دوباره به آسمان رفته ام  .
    دیگر نه به عشق میاندیشم وه به حوادث  آینده ونه به آنچه که پیش خواهد آمد  امروز کمی از دیدن آن صحرای دور افتاده وچادرهای سیاه کوههای بختیاری دلم گرفت اما زود بر خود غالب آمدم ، چیزی را درمن تکان داد  ریشه من در اتشکده ای آن کوهها ست حال به جبر و بهمراه سیل به دامن کویر غلطیده ام  آنهم از ترس محتسب  ومفتی  دیگر چیزی نیست که مرا پایبند سازد  من همان مسافرم که  همیشه دارم حرکت میکنم تا روزیکه به مقصد اصلی برسم .
    نتوان برگرفتم از خاک 
    اشک از رخ چکیده را مانم 
    پیش خوبانم اعتباری  نیست 
    جنس ارزان خریده را مانم 
    برق آفت درانتظار منست 
    سبزه نو دمیده را مانم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 02/02 /2018 میلادی / برابر با 12 بهمن شوم 1396 خورشیدی .
  • دلنوشته !

    با درود فراوان به همه شما دوستان ودشمنان ونیمه ها !
    قبل از هر چیز باید بنویسم که حضرت رهبری ونایب امام زمان  نماینده پروردگار در روی زمین یک عدد اتومبیل پیکان از طلای ناب به حضرت امام حسین ” عین ” تقدیم  فرموده اند واین اتومبیل به صحرای کربلا  رفت ، حال نمیدانم آیا حضرت اهنوز گواهینامه بین الملی خودرا دارند ویا باید پیکانرا با زنجیر به دم شتر ببندد وراه ببرند  بعدا معلوم خواهد شد.جای مرحوم مادرم خالی که چه ذوقی میکرد !.
    برویم سر اصل مطلب ، ما ملتی بودیم که شغلمان کشاورزی بود صاحب زمین بودیم ملک وآب  وآبادی داشتیم  خوب روزی عین اله خان به شهر رفت ودید شهر بد جایی نیست میتوان فکل کراوات زد وبه جای آن شلوارهای دبیت وتنبانهای  گشاد وکپنک ها کت وشلوار پوشید وبجای کیسه وتوبره کیف به دست گرفت ومیتوان وارد اداره جات شد  هنوز صنعتی درسر زمین ما شکل نگرفته بود ، آن دهاتی هایی که دورببن وتلسکوپ داشتند از دور شهر هارا دید زدند  وفهمیدند  که میتوان قاچاق چای وطلا به شهرهای همجوار وکفرستان کرد ومیتوان با خاندان شاهی وصلت نمود وخوب سری توی سر ها آورد سر انجام هم ” خاندان” میشدند  آنهاییکه کمی سرشان بوی قورمه سبزی میداد از روی کتابهایی که ار ترکیه وارد میشد میل داشتند قهرمان شوند مثلا ناپلئون بوناپارته یا سلطان عثمانی یا حد اکثر امیر کبیر  تنها جایی را هم میدانستند ترکیه بود رفتند وسرشان را  بباد دادند وچیزی از آنها باقی نماند .
    عده ای بوهایی از دور دستها  احساس کردند فهمیدند دنیا بیضی یا چهار گوش نیست گرد است وشهرها وسر زمینهایی مانند فرانسه وسوئیس هم هست که میتوان رفت درآنجا وخوب چیزی فرا گرفت اما دیگر میل برگشتن به آن خاک کثافت لبریز از میکرب !!! را نداتشند . 
    چقدر خوب است که انسان همه چیز را بداند  ما دهاتیها همچنان سرگرم باغ میوه  هایمان بودیم وسرگرم آبهای جاری واینکه امسال محصول گندم خوب است یا بد وکجا مشتری پیدا کنیم غافل از اینکه همسایه های جنوبی وشمالی شرقی وغربی از ما جلو زده وتازه جشم به آن چند قطره اب وآن تکه زمین ما هم دوخته اند .
    آه چه افاده هایی داشتیم ما باغ داریم ماه ده داریم ما اسب داریم ما چند کوچه زیر پهن الاغ داریم ما مباشر داریم ما درخت انگور داریم در سر زمین خشک وبی آب .
    ما راهی شهر  شدیم امادیگر خودمان نبودیم نه شهری نه دهاتی چیزی بین این دو تازه پدرسوختگیهای شهری هارا نیز یاد نگرفته بودیم همچنان مثل خر درگل وامانده نه جلو میرفتیم ونه به عقب  برمیگشنیم . آنهایی که سلامت عقل داشتند محکم سر جایشان ماندند ونشستند روی همان تکه  زمین خشک وآنهاییکه کله شا ن بوی قورمه سبزی میداد آواره شدند وتوبره آوارگی  را بردوش انداختند ومانند راج کاپور مرحوم مرتب خواندند آوارهم  وای  آوارهم ! 
    گاهی لحظه هایی پیس میامد  که میل داشتیم  همه چیز را بگذاریم وبرگردیم  فرار کنیم ! اما به کجا  آهان پیش مردمی که از فقر وگرسنگی نمی ترسند  اوقاتشان به شهوت ومیخوارگی نمیگذرد  کار میکنند  زحمت میکشند  ودرکنار آن پیر زنان وپیر مردان که مرتب غر غر میکردند . اما دیگر جایی برای ما نبود .
    خوب حالا میخواهی چکار کنی اگر در انتظار یک شاهزاده  ویا یک پرنس از راه دور با اسب سفید نشسته ای کور خواندی  آه دربساط نداری تنها چندر غار دیگر از مال دنیا وچند تکه زمین  برایت  باقی مانده  با اینها نمیشود یک پرنس خرید  آخ ببین کارمان به کجا کشیده  چه روزگار خوشی داشتیم حالا باید درانتظار هر پیش آمدی باشیم .
    سر انجام یک اسب چلاق گیرمان افتاد وشد آنچه که نباید بشود .
    از ریشه بکلی کنده شدیم ودوباره توبره را بردوش گرفته آواز سر دادیم که آوارهم وای وای آوارهم .
    حالا درکنار ماریا ومروسیا نشسته ایم وداریم از آش زمستانی حرف میزنیم  آهان ببین چند تکه چربی خوک ، چند چورسیو یا خون خوک  وچند دنده خوک ویک خروار سیب زمین ونخود بریز درون دیگ ودرش را بگذار ، به به عجب آشی همه زمستان گرم خواهی بود .
    مادرمان  که نتوانسته بود  بودننگ ورشکسنگی  را تحمل کند  درخانه مابیمار شد وبی آنکه چیزی بجز دعای خیر  وچند دست لباس کهنه  وقران ونهج البلاغه  وسجاده ومهر نماز وتسبیح ! برای ما باقی بگذارد  دار فانی را وداع گفت  . بدبختی بزرگی برای ما بود تنها پشتی بان خودرادازدست داده بودیم .
    حال امروز سری به آلبوم عکسهای قدیمی زدم . ده چقدر خوب بود ، درختان میوه چه صفایی داشتند ، کد خدا با قابلمه محتوی رطب تازه اش چه ابهتی داشت وسماور برنچی بزرگی که درگوشه ای میجوشید با قوری بزرگ چای وسینی محتوی استکانهای بلوری وپشتی ها وفرشها و…دیگر هیچ 
    حال باید مانند برنجکاران دوران گذشته تشکهایمان را از کارخانجاتی بخریم که درونش لبریز از کاه وجانور است .
    خوشا بحال امام حسین که پیکان طلایی دارد . ما ، هیچی شدیم هیچ .پایان
    ثریا / اسپانیا / اول فوریه 2018 میلادی ….
  • اوضاع این ز مانه

    حب الوطن نگر  که زگل  چشم بسته ایم 
    نتوان ولی زمشتی خس آشیان گذشت 
    بد نامی حیات دو روزی  نبود  بیش
    آنهم ” کلیم” باتو بگویم چسان گذشت 
    یک روز صرف بستن دل شد باین وآن 
    روز دگر  بکندن دل ز این وآن گذشت ………” کلیم کاشانی “
    در رویا ودرمیان این وآن  نگران سرنوشت آن جوانان بودم  دیگر من وتو نبود  هر کسی  میتوانست باشد وهرکسی میتوانست بردارد وبگذارد .
    در بیداری  فهمیدم چندان اشتباه نکرده ام  وهرکسی تنها از دیگر ی میدزد  حال یا مال  ویا عقیده  همه  از هم میدزدند ومیربایند .
    خوب نام آنرا ” داد وستد سیاسی ” میگذارند .
     در سر زمین ودرهر دولتی   مردان  پیر و زوار دررفته قرون گذشته  مشغول آتش  افروزی هستند تا جوانانرا به کشتن بدهند  وهمه گویی یکدست شده اند  هریک از دیگری میدزدد  قانون ها سازمانها  ظاهرا دراین فکرند که جلوی این دزدان نیمه شب را بگیرند اما خود سر دسته اند  وسابقه مالکیت  وقدرت  دارند  وموقعی زمان ارام میشود که دوباره رویاها فرا برسند .
    آنها شبها نخواهند خوابید اتا رویاهایشا  ن با مردم عادی یکی نشود واز تاریکیها میگریزند  در رویا فرو نمیروند چون رویا  انسانرا بیخود وبرابر وازاد میکند  تنها ظاهرا آنکه  همیشه بیدار است ” خدای نادیده  ” میباشد .
    وظاهرا این اوست که به فکر قدرت ومالکیت سر تا سر جهان است !  وهیچگاه با بندگانش یک رویای مشترک نداشته و نخواهد داشت .
    امروز قدرتمندان مالی  وجانیان  شبها که مردم  بخواب میروند چراغ به دست  بسراغ دزدها میروند  وهمه میل دارند که “ما بشوند ” 
    روز گذشته سخن رانی بزرگ حضرت ارباب کل دنیا  جناب دانلد ترامپ را که از تی وی های سر تا سر دنیا  پخش میشد تماشا کردم بی بی سکینه واسکای خیلی کم به آن پرداخته بودند 
    خوب حرف زد وخوب اطرافیانش برایش هورا کشیدند ودست زدند « دشمنانش یعنی  دموکراتها تنها درسکوت اورا مینگریستند وچه بسا زیر لب لبخند تمسخر آمیزی نیز تحویل میدادند ! ” واما آیا خواهد توانست این آتشی را که روشن شده خاموش سازد ؟  زیر صدها نور افکن روشن ملتی درتاریکیها بسر میبرد آیا او به راستی خبر دارد ؟ ومیداند که صد ها هزار چشم  پاسدار مردم ییچاره را مینگرند  تا آنها حتی دررویاهایشان آرزوی آزادی را نکنند ؟ 
    وناگهان نیمه شب دست به نوشتن زدم نکند فریبی تازه ، دامی تازه توسط ایادی خود فروخته  برای مردم سر زمین محنت زده من فراهم کرده باشند تا دشمنانرا بتور بیاندازند  مانند تورهای ماهیگیران که ناگهان بر سر ماهیان بیگناه میافتد وآنهارا به دام میکشد کوسه ها اما به دور از این دامند ، کوسه هایی که امروز درخارج پروار شده اند از برکت ان قلاب با شکوع اسلامی ، همه صاحب همه چیز شده اند همان گدایان دیروز  ، صاحب خانه وکارخانه وبیزنس های بزرگ ، اما آنهایی که دل درگروی وطن داشتند درسکوت به تماشا نشستند وپنهانی گریستند ، حال همان  کوسه ها راه افتاه اند دوردنیا تا با ملت  همیشه درصحنه همراهی کنند !!!  شکی دردلم زبانه کشید .
    با فرا رسیدن سپیده دم  گلنگ ودریل همسایه همه چیزرا  از ذهنم پاک کرد وآن رویاها گریخته بودند  موزی را برداشتم بعنوان صبحانه بخورم بوی سم آن حالمرا بهم زد آنرا درون سطل زباله انداختم  آرزو وهوس دلمه کلم کرده بودم  روز گذشته دخترم کلمی برایم آور باندازه یک توپ فوتبال همچنان گرد وسفت ومحکم  با برگهایی که مانند چرم همدان بهم چسپیده بودند !  دیگر همه غذاهای ما ژنتیکی شده ما شبه غذا را میخوریم نه خود غذا را .
    حال هنوز دریل در مغزم مشغول است وهنوز نمیتوانم همه افکارم را جمع کنم وبه جایی یا کسی بیاندیشم که میدانم درست نیست چیزی درست نیست چیزی دراین میان غلط است مانند همان جنبش سبز کذایی.
    فرهنگ ما طا ق نصرتی است  که برای شکست خودمان ساخته ایم  نه برای گذر کردن از زیر آن با پیروزی  وهیچگاه هم از زیر این طاق نصرت ها عبور نخواهیم کرد  تا شکست هایمان فراموشمان شوند . 
    در معرکه عشق ز جرات خبری نیست 
    غیر از سپر انداختن  اینجا  سپری نیست 
    سر گشتگی ما همه از عقل فضول است 
    صحرا همه را هست اگر راهبری نیست ………” صئب تبریزی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 01/02/2018 میلادی  برابر با 12 بهمن ش.م 1396 خورشیدی –
    ——————————————————————————————–
  • گر ؟؟ا

    اگر با اینهمه تلاش وجان دادن جوانان ومسموم  شدن آنها در زندانها ویا بیصدا از دنیا رفتن وتلاش همه جانبه  جیم الف  یعنی جمهوری اسلامی  حسابی از طریق پا اندازهای خریداری شده  خارجی دهان جناب ترامپ را چرب کرد وجمهوری خواهانرا نیز درکنار  دموکراتها گذاشت یعنی خر وفیل با هم سازش کردند وخوکها همچنان با سلاح های خود بر تخت نشستند آنوقت چه خواهد شد ؟ 
    آیا باید شمع هارا حاضر کنیم وندای دیگری را بقربانگاه بفرستیم ؟ 
    هرچه باشد جناب دالد ترامپ تاجر است 
    وراه وروش تجارت را خوب میداند 
    ”ما درکنار مردم ایران هستیم ” 
    اما اگر شما با ما سازش کنید گور پدر. مردم 
    دلقکها هم در حال حاضر سر مردم را گرم کرده اند 
    بی بی سکینه خفه خون گرفته 
    اگر این بار شکست بخوریم برای همیشه در زندانی بنام زندان بزرگ جثهوری خلق اسلامی  تا ابد خواهیم ماند . 
    از حالا قلم بمزد گیران زمزمه  مذاکرات پنهانی میان  جیم الف ویو اس را دردهانها انداخته اند .
    ومغز بزرگ جناب ظریف الممالک مشغول کار است.
    از ما گفتن بود 
    دلم برای جوانان بیگناه که قربانی دست عده ای اوباش شده اند میسوزد بقول او مردک آلترناتیو ندارند یعنی رهبری ندارند مکر فاطمه کماندو مکرم خانم قابله چوب رهبری را به دست بگیرد ویک جناب سر لشکر ناکهان قد علم کند وعده ای را از صافی رد کرده ودوباره یک دیکتاتوری نظامی اسلامی خلقی توده ای حاکم  شود .😰🐘🐘🐘🐫🐫🐫
    نیمه شب پنجشنبه اول فوریه دوهزار وهیجده میلادی
    ثریا /اسپاتیا/
  • اعتقادات وجدال با خدایان

    صحنه زیبایی بود ، صحنه ای که اشک را درچشمان  من نشاند ، این ملت با همه عوارضی که دارد وبیسوادی وگاهی کم عقلی اما دریک چیز مشترک است وآن دوست داشتن سر زمینش وافتخار به گذشته هایش  سر زمینی تاریخی  که قرن ها شاهان بر آن حکومت کردند هشتصد سال عربها  نسل آنهارا اوض کردند اما باز تنها جند صدای ناهنجار  روی  موسیقی وزبان آنها بجای گذارند ، هیچکس مسلمان نشد  بیخدا شد اما مسلمان نشد .
    امروز در شهر بارسلونا وبطور کلی ایالت کاتالونیا  زد خورد وشورش است آنهم با کمک ( چپی ها و فرانکسیست ها )  جمهوری خواهان  میدانند که در رژیم پادشاهی  پولی آنچنان به دست نخواهد آمد مگر در زمینه قاچاق اما درگود سیاست  هر چهار سال ممکن است شخصی جیبش را پرکند بنا براین جمهوریخواه شده اند .
    اما برای من عاشق همیشه روز گذشته گویی پادشاه خودم را میدیدم تولد او بود نه آذینی بسته بودند ونه چراغانی کرده ونه روزنامه ها ازچپ وراست طی تبریکات متملقانه اورا مورد خطاب قرار داده بودند تنها یک ناهار ساده با خانواده اش در خانه خودش نه درقصر شاهی ویک شام باحضور اعضا  ی فامیل ودولت درکاخ شاهی  ویک دختر رووزنامه نگار  یک دختر معمولی در کسوت ملکه  درجلوی شاه گذشته راه میرفت شاه وملکه بازنشسته  درپشت سراو بودند وطی یک مراسمی شاه جوان که حالا به سن پنجاه رسیده بود مدال افتخار اجدادش را بر سینه دخترش  وملکه آینده این سر زمین نصب کرد ودختر چه مودب ومهربان جلوی او زانو زد وجلوی مادرش و .
    بیاد  شاهزاده خودمان افتادم وکارهای بی نظیرش والقاب  وناج ملکه که از سر کلئوپاترا هم زیاد تر بود ، در حین تماشای این تصاویر خوشحال بودم که فعلا دریک سر زمین دموکراسی دارم  راه میروم هر چند قافله درهم برهم باشد .
    چهل سال دیکتاتوری  فرانکو  صد هاهزار کشته که روز گذشته درگرانادا گورهای دسته جمعی را یافتند وهنوز عده ای مانند مصدق الهی های ما باو ایمان دارند وهنوز عده ای برای آن روزها آه میکشند آنها همان نوکران کلیسا هستند هیچ فرقی با نوکران مساجد ومعابد ندارند .
    نمیدانم اگر کاتالونیا وجدایی طلبها به آرزویشان رسیدند وجدا شدند سپس اقتصا د خود را چگونه تامین میکنند > اروپا آنهارا نخواهد پذیرفت اسپانیا هم با آنها معامله نخواهد داشت لابد گواتمالا ، کوبا ، روسیه مشتری آنها خواهند بود تا آن سر زمین را نیز تبدیل به یک پاکستان دیگری نمایند این دردستور  عمل کار بزرگان است باید سر زمینها کوچکتر شوند کشورهای کوچکتر مانند جزیره های روی آب  ،  اقتصا دجناب ( سروس) ودیگران چنین اقتضا میکند . باید سر زمینهای بزرگ تکه تکه شوند واین نقشه برای ایران بزرگ هم کشیده شده است . حال تا چه حد درقدرت وتوانایی این مردم وهمت آنها هست تا از کشورشان ویکپارچگی آن حمایت کنند ، نمیدانم .
    روز گذشته ایمیلی برای دوستی فرستادم  جوابی را که امروز دریافت کردم ابدا ربطی به سئوال من نداشت بقول معروف ( گوز به شقیقه کاری ندارد) فهمیدم ما » خودی « نیستیم  .
    ما فقرا ازهمه بیگانه ایم  / مرد غنی با همه کس آشناست / 
    اگر من امروز همسر یک ژ نرال امریکایی بودم لحظه ای تنها نمیماندم  امروز اسم ورسمی ندارم  بانوی کسی نیستم / سرورخودم میباشم  بنا براین خیلی ها از راه دور دوستی ومهربانیشان را  ابرازمیدارند  اگر من فاحشه رسمی بودم وصاحب یک فاحشه خانه اما قلندری با نا م ونشان همراهم بود بازهم امکان نداشت که تنها بمانم واین جوابهای احمقانه را دریافت کنم . چه میشود کرد ایرانی همه جا ایرانی است  وبا بادحرکت میکند نه با پاها ی خود وقدرت بدنی و افکار خود .
    نه ! نباید از این ملت توقع داشت که روزی انسان شوند  ممکن است وزیر شوند شاه شوند  مشهور خاص وعام شوند …اما ” آدم ” نخواهند شد . .
    دراین  فکرم اگر انسان پایش به کرات دیگری برسد قبل ا زهرچیز اول یک کلیسا / یک مسجد / یک کنیسا / یک معبد ویک جایگاه برای بی خدایان خواهد ساخت سپس شهر ساز ی را شروع میکند . خوشا بحال حیوانات که مذهبی ندارند ودرجنگل باهم خوشند وخوشحال .
    جدال انسان با خدایان تا آخرین روز وآخرین لحظه ادامه دارد وحاکمین  مذاهب درپشت پرده همه جا وهمه چیز را هدایت میکنند چه درزنده بودن وچه درمرگ باید آنها باشند .
    اگر داوینچی  در  آن عکس معروف بر سقف کلیسای رم بجای آن مرد ریشو که ظاهرا خداست وبا انگشت خود انرژی را به بشر دوپا میبخشد یک زن زیبا را نقاشی میکرد بنظر م بهتر بود اما درآن زمان زن ابدا ارزشی نداشت مگر درون تختخوابها ویا درون آشپزخانه ا   واین عمل کفر نامیده میشد  به خدا [بعد ]دادند  واورا از همه چی آگاه کردند سپس فلاسفه آمدند وهریک مکتبی نوین بر جای گذاشتند ورفتند واین شد دنیای ما بی آنکه بدانیم که این طبیعت است که  به همه چیز تکامل بخشیده است طبیعت هم رو به زوال میرود ودارد نابود میشود ودرحال حاضر غذاهای آزمایشگاهی به اشکال مختلف در بازار دیده میشود چون طبیعت از بوجود آوردن آنها عاجز است  تنها منظومه شمسی باقی مانده که آنرا هم دستکاری کرده اند .
    گویا امشب ماه و خورشید روبروی هم قرار میگرندو اربابان  ادیان آنرا ظهور خواهند نامید ومردم  بینوا دست به آسمان  ومعلوم نیست در چه زمانی بشر به آگاهی خود خواهد رسید ؟ بنظر من هیچگاه . پایان 
    ثریا ایرانمنش  »  لب پرچین « / اسپانیا / 31/01 /2018 میلادی برابر با 11 بهمن 1396 خورشیدی !!/.
  • جشن های ما ایرانیان

    جشن سده برهمگان مبارک باد !
    می فروشان  آنچه از صهبای گلگون کرده اند 
    شاهدان شهر ما  از لعل میگون کرده اند
    می پرستان ماجرا  از حسن ساقی کرده اند 
    تنگدستان  داستان از گنج قارون  کرده اند ………” فروغی ؟ 
    اردات خاصی به فروغی بسطامی وسلف وبازمانده او رهی معیری دارم ، اینها کمتر در دیوانشان و اشعارشان مداحی کرده اند نه مدح علی گفته اند ونه مداح شاهانی درباری بوده اند برعکس هاتف که همه دیوان او در وصف انبیا ء و اولیای امور بوده است وشهر یار که مداح بزرگی بود و درآخر عمر آتش به همه هستی  وساخته ها ی خود زد وآن یکی که دیگر نامی نباید از او برد شاعر وترانه سرا ی معروف !!! 
    فروغی بسطامی هرشب مونس من است  با پیام هایش وگفته هایش  ، بهر روی این روزها مردم بیشتر به دنبال جشن های گم شده ما رفته واز زیر خروارها خاک آنهارا  بیرون کشیده اند وهرماه به مناسبتی  آن جشن را به یکدیگر تبریک میگویند  وحال جشن سده برپاست  جشن واقعی ایرانیان جشنی که آتش برایشان مقدس بوده وهست واعتقاد دارند که ما درآتش میسوزیم ودوباره زنده میشویم همان مرغ آتشخوار یا ققنوس . به همین مناسبت این تصویر را به همراه  اشعاری از بسطامی روی صفحه گوگل گذاشتم وجالب آنکه نامهای خارجی زیادی نیز بمن لایک داده بودند حال یا ایرانیان هستند که زیر ان نام ها پنهانند ویا به راستی میدانند اکثر آنها نامهایشان هیسپانیک است !!
    بسته زلف تو  شوریده سرانند هنوز  
    تشنه لعل خونین تو خونین جگرانند هنوز 
    تفسیری از بی بی سکینه  خواندم  که یک عکس بشقاب زرشک پلو را گذاشته بود و بر بالای آن نوشته بود آیا شبها میتوان زرشک پلو خورد ؟ 
    معترضین تنها شبها از جای بر میخیزند و فریادهایشانرا سر میدهند واین معنای هما ن زرشک بی بی سکینه است که کور خوانده اید تا ما نخواهیم آب از آبی نخواهدجنبید 
    درعین حال دختران وزنان جوان  هرشب درخیابانها بدون روسری  شال سفیدی را بر سر چوبی کرده اند فریاد برمیدارند .
    روزی درهمین صقحات نوشتم که من از مردان دل بریده ام چشم امیدم  به زنان است  امروز خانمی درزیر یک خط کامنت  نوشته بود که ما همان مرغان آتشیم صدبار خوشحال شدم واین زنان که برمیخیزند نه  بالباسهای  فاخر وگرانبهای مدیست ها خارجی بلکه با یک  تی شرت وشلوار کهنه اینها همان کاوه های ما هستند باید به آنها افتخار کرد امیدوارم درمیان آنها ازآن گروه منفور کسی جای نگرفته باشد .
    از مرحوم سیاوش وشمشیر نیزاو  خبری نیست گویا اورا با قانون اساسی اش به دست گور سپرده اند  درحال حاضر دست به افشاگری ها علیه او زده اند .
    ومن با ز با همان ساده لوحی  همیشگی ام   خمیر وجودم را شکل دادم  وگمان نمیکردم او شکست  بخورد  ونباید شکست بخورد شکست او شکست من است  حال دیگر درپی قهرمانی نیستم همه دختران وجوانان داخل ایران قهرمانان منند حتی آن  دختری که میل ندارم نامش را ببرم دختر خیابان انقلاب که یک بچه هم دارد وعکس او وکودکش ا را امروز برایم فرستادند ونامش را   که تا ابد پاینده خواهد ماند .
    حال همه دختران خیابان انقلاب شده انداگر فاطمه کماندوهای شهر نویی بگذارند .  نباید مرا منع کرد من خدا نیستم  تا شریعتی را بدعت بگذارم  تنها به احساسم مینگرم  حال گاهی باطل میشود وزمانی  روی حقیقت بخود میگیرد  . من آن خدایی نیستم که از دگر گونی  تصاویر  ومفهوم سخنانی که درذهن مردم است  چیزی بدانم گاهی میرنجم وزمانی شاد میشودم هردو زود گذرند  نه خشم میگیرم ونه کینه به دل میگذارم .
    تنها نقشی از لوحی درضمیرم شکل میگیرد  وگاهی کلمه ها برایم معنا پیدا میکنند  .
    روز گذشته دوستی عکس خانه اش را به نمایش گذاشته بود  حوضی کاشی با ماهی های سرخ وسفید گدانهای شمعدانی دور حوض ودرها ی چوبی وکف حیات آجری  ودرختان گل نسترن  ویاس سفید دلم گرفت ، اشگ درچشمانم نشست برایش  نوشتم چقدر دلم برای این خانه تنگ شده است .
    نمیدانم آیا روزی برخواهم گشت ؟ ودوباره خانه ای خواهم داشت ؟ کسی نمیداند .
    حال من داند غلامی  کاو بجرم بندگی 
    خواجگانش  از سرای  خویش بیرون کرده اند 
    مرغ دل درسینه ام امشب فروغی می تپد 
    لشکر  ترکان  مگر قصد شبیخون کرده اند ؟
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 30/01/2018 میلادی /…
    ——————————————————————