Author: Soraya

  • چند شاخه گل

    قبل از هر چیز چند شاخه گل ویا چند شاخه شکوفه بهاری را تقدیم شما عزیزانم مینمایم . با سپاس .
    امروز کمی دیر شد میبایست به آزمایشگاه میرفتم  هنگامیکه بمن دستور میدهند خون آزمایش کنم گویی میگویند برو یگ خشت تازه روی گورت بگذار ، رگهایم باندازه رگهای بچه های نوزاداست بنا براین صد جای دست مرا سوراخ میکنند سر انجام میرسند به حرف خودم وباید بروند سوزن بچه های نوزارد را بیاورند تا بتوانندخون مرا درون لوله های آزمایشگاهی کنند .
    امروز دیگر جایی نمانده بود نزدیک زگهای دستم را سوراخ کردند ، قلبم  داشت از جای کنده میشد هم گرسنه بودم وهم تشنه جمعیت هم زیاد بود ، وشرمنده پرستاران میشوم که آنهارا اذیت میکنم خوشبختنانه همه مهربانند و مرا تحمل میکنند .
    گاهی فکر میکنم  انسانهای خوب  ویا بد وجود  ندارند ، فقط لحظاتی   وجود دارد که طی آن  ما یاخوب هستیم یا بد ویا وحشی میشویم وآدم میکشیم امروز هفده یوتیوپ روی تابلت من بود هر روز یکی پیدا یشود و نقد ودستور میدهد  انتظار ها به پایان میرسند هنوز ایران کار دارد تا  کشوری شود مردمش هنوز باید اول خودرا بشناسند وبدانند که چه میخواهند  یکی از چپها انتقاد میکند چرا چپ ها راهشان عو ض شده دومی راستهارا نا چیز میشمارد وپول پرست خطاب میکند چهارمی میگوید تکلیف خودرا با این جماعت معلوم کنید مردم هم دورخودشان میچرخند شورش میکنند اما راهبری ندارند ،  انتظار وانتظار  ودوباره  سروصدا و منظره خون  وخطرهای ناشی از اعدامهای بی رویه  هیچ انسان آزاده ای بخاطر  کشورش آدم نمیکشد بلکه اورا میسازدتنها آن حرامزاده های کثیف هستند  که دیگرانرا به کشتن میدهند  وخودشان پیروز میشوند  کشتی سر زمین ما در تاریکی روی آبهای ناشناسی حرکت میکند چراغ راهنمایی نیست فاز دریایی راه را نشان نمیدهد تنها چند چراغ قوه دستی روشن وخاموش میشوند .
    من درمورد اشتباهات انسانها عقیده دیگری دارم  این عقیده  را قبلا ” گوته ” هم بیان کرده بود  اشتباهات  یک مرد از او انسانی  دوست داشتنی  میسازد ، اگر خودرا بشناسد  اما درمورد یک زن نمیدانم چون خودم همیشه درمعرض آزمایش وخطر بوده ام یعنی به راستی همیشه همین بوده ام  تنها فرقی که کرده ام دیگر فریب نمیخورم  حتی به احساسم نیز گوش فرا نمیدهم تنها یک تماشاچی بیطرف .
    من مریم مقدس نیستم  وخیال هم ندارم دراینده همین باشم  فقط آنچه را که انجام میدهم  که حق من است ، دفاع کردن از خود از زندگیم وخانواده ام ، دران زمان دیگر من نیستم ببری خشمناک و درنده که دوست و دشمن را نمیشنا سد و پاره میکند .
    از زندگی درسهایی سخت تزار امروز فرا گرفته ام  آموخته ام که چگونه باید با اطرافیان برخورد کرد از چهر شان میتوانم تا اعماق وجودشان سفر کنم ، درانتظار هیچ خوشبختی نیستم  خوشبختی ابدا وجود ندارد تنها لحظاتی حاکی از لذترا ما خوشبختی مینامیم ( مانند امروز که نزدیک بود  قلبم از کار بایستد  بسکه سوزن در دستهایم فروکردند تا رگ را بیابند هنگامیکه با سر گیجه از اطاق بیرون آمدم تلو تلو خوران احساس خوشبختی کردم که زنده ام در رستوران بغل یک تکه نان خشک با کمی مربا ویک قهوه نوشیدم وراه افتادم باران به آهستگی میبارید اما هوا بهاری هنگامیکه بخانه رسیدم  خوشبخترین انسان روی زمین بودم . این همان لحظه است .
    دراین جا برای دعاا کردن میگویند ” سلامتی ، عشق وپول من آنرا درست کردم ، سلامتی وعشق ، پول یعدا خودش خواهد آمد پول بدون عشق وسلامتی فایده ای ندارد .
    زندگی جناب شرایتون هتل دار معروف که نمیدانم هنوز هتلهایش هست با آنها هم رفته اند  را میخوادم در زندگیشان آمده بود که ایشان تنها با ( پنجاه ) سنت شروع بکار کردند!!! من با پنجاه هزار یورو حاضرم کار کنم اما چگونه میتوانم آقای شرایتون بشوم یا بانوی ایوانا ترامپ ؟!..
    ..
    دومرد بزرگ دیروز و امروز از این دنیا رفتند یکی ( ژ یوانشی ) طراح معروف  که مدل او اودری هیپورن بود وعطر های او مورد علاقه من ودیگری ( هاوکینز ) فیزیک داند وعالم معروف انگلیسی درخبرها تنها درآخر خبر آمد!!! من خبرهارا درسایت اسکای خواندم حال وجود بی وجود من برای ای دنیا چه فایده دارد؟ کسی نمیداند ، نه کسی نمیداند کی واز کجا آمده وچه موقع به کجا خواهد رفت / پایان 
    ثریا ایرانمشن /» لب پرچین « اسپانیا / 14/03/2018 میلادی /
  • جنگ هفتاد دوملت …..

    یک هفته تمام ما دل غشه داشتیم ودست آخر گریستیم !!
    اسپانیا درعزای کودکی  که به دست زنی  افریقایی تبار کشته شده  ” هنوز علت نامعلوم است ! ”  سه روز عزای عمومی اعلام کرد پرچمها نیمه افراشته شدند ! 
    نمیدانم باز چرا امروز بیاد آن روزهای تلخ افتادم  با مقایسه مردمان آن روز با امروز میبینم فرقی نکرده تند ، تنها لیاسها ، مردم وزمان عوض شده است ، بیاد ” پرپر” یعنی پریدخت خانم افتادم که نسبت دوری با ملکه عصمت همسر رضا شاه داشت ! حال سگی ببامی جسته گردش بما نشسته ،  بیا وتما شا کن گویی خو د ملکه  کلئوپاترا ست که درکنار سزار نشسته به هنگام دیدار حتی خواهرش از اتومبیل پیاده نمیشد ومیگفت بیایید من شمارا ببینم ، دست کمی از ” لیدی های ” بی بی سکینه نداشت شاید هم خودش  را درقالب آنها میدید .
    از قضای بد روزگار سرنوشت مرا با این قوم درآمیخت  بیاد کتاب معروف اوریانا فالاچی افتادم ” پنه لوپه داشت به جنگ میرفت ”  آنهم چه جنگی ؟ جنگ بین خانواده اشرافی ویک خانواده معمولی ! ده بیا ، طبق فرغون که هیچ  کامیون کامیون میبایست افاده بخریم سکوت مرا حمل بر حماقت من میکردند درحالیکه ترجیح میدادم در برابراین قوم سکوت کنم من نواده میرزا آقاخان کرمانی بودم از خانواده او بلند شده بودم اندیشه هایم بلند وپر بار بودند حال باید با مشتی بی سواد وعامی تنها بخاطر لباسهای مارکدارشان ورفت وآمدن شان بین دربار و بین ایران واروپا ومیهمانی دادنهایشان حرکت کنم .
    بیاد دارم اولین شبی که من وهمسرمرا دعوت کردند ( افتخار بزرگی بود ) پیشخدمتها با دستکشهای سفید وفراک از ما پذیرایی میکردند ومن حیران بودم که درحانه یک ایرنی هستم یا دریک مجلس بزرگ لیدای مکش مرگ ما ، دکمه های بلیزر پسرشان یک پهلوی بود ! وشبی که برای دیدن اولین فرزند من تشریف فرما شدند بخانه ما نیامدند گفتند پله ها زیاد است ( راست هم میگفتند پنجاه وهفت پله بدون آسانسور) من درقلعه دیوان زندانی بودم ، بنا براین میهمانی درخانه همشیره پرپر خانم انجام میگرفت عده ای میهمان آمدند عروسشان دختر تیمسار فلان و من در گوشه ای به نظاره نشسته بودم ودیدیم یکی از بانوان  مادر پرپر خانم هلویی را وسط بشقاب گذاشت وکارد وچنگال را برداشت تا هلو را بخورد هلو سفت بود از درون بشقاب پرید وسط اطاق !!! آنجا بود که من سر خنده را رها کردم وسپپس گفتم :
    ما دهاتیها عادت داریم هلو رابا دست  بخوریم آنچنان که آ ب هلو روی دستها و بازوان را را خیس کند ! همه نگاهی عاقل اندر سفیه بمن انداختند ومن رفتم اطاق بالا درکنار بچه ام خوابیدم موقع رفتن شد ، آهای کجایی ، ناگهان بیادآوردند که ولیمه وچشم روشنی برای بچه نیاوردند  فلانی تو پهلوی داری ؟ من گفتم مهم نیست بعدا سکه پهلوی را به همسرم بدهید او بیشتر احتیاح دارد  تا من.
    کم کم دوست شدیم یعنی قمار  مارا بهم نزدیک کرد  به کلوب ایران میرفتیم بازی میکردیم شام میخوردیم وکم کم پرپر خانم از اوج به پایین خزید چرا که پسرش را ازدست داد وهمسر ش رانیز ازدست دادومن تازه فهمیدم چه زن ساده دل ومهربانی است تنها فریب آن خواهر کوچکش را میخورد با پای چوبی اش وجاوکردنهایش .
    بعدها شنیدم پرپر درخانه سالمندان است وکور شده دیگر خبر ندارم دامادش آجودان شاه بود که فوت  کرد وخبری از بقیه ندارم میلی هم ندارم که خبری ازانها داشته باشم  آنهاهم خودرا ” ژن برتر” میدانستند بخاطر بازاری بودن وتجارتها وغیره و……..؟! 
    پرپر تنها بیست سال زندگی توام با سعادتی داشت وما هرکدام تنها بیست سال زندگی میکنیم امروز با نگاهی باین جماعت تازه به دوران رسیده میبینم فرق چندانی نکرده اند آن زمان با کلاه پهلوی وشاپو بودند حال امروز با عبا وعمامه وچادر سیاه البته آن روزها  هم درآن خانواده عده ای سخت مومن بودند وانگشت دردهانشان میگذاشتند تا غریبه صدایشانرا نشود .نه چیزی عوض نشده ما اسیر زمان ومکانیم تنها جایمان عوض میشود .
    امشب شب چهار شنبه سوری است هوا ابری ونشان باران است ما قرار بود از روی شمع بپریم حال اگر باران بیاد باید شمع را درگوشه راهرو بگذاریم ویکی یکی از روی آن بپریم ونشان بدهیم که چقدر پایبند آیین پیشینیان ! هستیم آجیل هم آماده است . منهم خسته . پایان 
    ثریا / اسپانیا / شب چهار شنبه سوری 21 اسفند ماه  1396 برابر با 13/03/2018 میلادی میلادی . 
  • نامه سفارشی

    بسم ا ز چشم گریان اشک ناکامی ستودنها 
    بسم در سوگ یاران نغمه ماتم  سرودنها 
    هزاران رنگ و نیرنگ از فلک  دیدم و حیرانم 
    که مقصد چیست گردون را از این باز ی نمودنها …..پژمان بختیاری 
    روز گذشته برگه ای از پست در جعبه نامه هایم بود ه یک نامه سفارشی داشتم از ” مادرید” که باید از پستخانه میگرفتم ! تعجب کردم ! من درمادرید کسی را نمیشناسم روزی و روزگاری درد یوانخانه دراویش چند روزی بکار گل مشغول بودم و سپس عطای آن خود ساختگی وفرو رفتگی وبه آسمان رسیدن را بخودشان بخشیدم وبا تنی بیمار بخانه برگشتم واز این داستان قریب بیست سال میگذرد ! نگاهی به فرستنده انداختم ، تنها یک کلمه بود ” مائر ید ” نه نام فرستنده مشخص بود ونه انیکه آدرسی وجود داشت ار سر سیری نام مرا کج وکوله در بالای آن نوشته بودند ، بعلاوه راه من تا پستخانه راهی نزدیک نیست بایدبه شهر بروم ! آنرا پاره کردم  و دور انداختم  وامیدوارم نامه به دست فرستنده اش برسد .
    نمیدانم  شما هیچگاه  دقت کرده اید  گاهی یک حس خود سری  و عناد   یک میل شدید آزردن  و بد کردن  بخود در وجودتان   بیدار میشود ؟  این حرص و تمایل  شدید  مودلو عوامل  نیرومندی است  که در وجود انسان جای دارد  و د راعماق قلب  انسان  نهفته است  ؛ چند صباحی است که این حس در من بیدار  شده خود آزاری  . گویی خود خود مرا تنبه میکنم  از اینکه  چرا پای بعرصه وجود گذاشته ام .
    نمیدانم چرا بیاد سگ کوچکم افتادم که  آنروز صبح مادر با کارد بر فرق سرش زد و او را نیمه جان وخونین در گوشه ای رها ساخت پدرم او را فورا ا برای مداوا به نزد دکتری برد اما سگ درراه جان داده بود و نتیجه اش یک سیلی محکم بود که بر گونه مادرم خورد .
    اوف  ،مادرجان بیاد دارم چگونه موهای طلایی ونیمه سفید خودرا با مشت میکندی وبر سینه ات میکوفتی  و خود را لعنت میکردی از اینکه مرا به دنیا آورده ای .
    من در جنگل بزرگ گم نشدم ، خود خودم را یافتم چرا که مرتب کتابی در دستم بود نه مادام کاملیا شدم ونه آن راهبه مقدس درون یک دیر ، یک انسان شدم ، و تنها خود را آزار دادم نه دیگران را .
    هنوز روز نیامده  صبح زود است  خسته از خوابهای طولانی ، در کنار فرشته صبح نشسته ام و در انتظار طلوع خورشید هستم  همه جا ساکت وهمه چیز آرام است  و درفکر  آن نامه ناشناس هستم ، من دیگر در این دنیا کسی را نمیشناسم به غیر از بچه هایم وخانواده همسران آنها ، دیگر دوستی ندارم  حتی آن دوست قدیمی من همسر ژنرال نیز در شهر خودش از دنیا رفت ، امروز دیگر آ ز آن همه رفت وآمد وشکو ه وجلال و لباسهای گرانقیمت و میز بزرگ خبری نیست ،  مانند یک مرغ کرچ درون یک سوراخ  نفس میکشم وتنها ارتباط من با دنیای خارج همین صفحه کوچک است  مانند یک بوته کوچک  بو.دم  با عشق بزرگ شدم  امروز درختی کهنسالم  و تنها در انتظار کسی هستم که مرا از ریشه بیرون بکشد  در انتظار هیزم شکن زمانه . حسرتی به دل ندارم زندگی بطور کسل کننده و یکنواختی میگذرد  روزی مانند آب یک چشمه  با عشق  از دل سنگ  بیرون میامدم  امروز سنگ خارا است   که سرم را به آن تکیه داده ام .
    بهر روی دیگر کسی نمانده همه رفتند ، همه رفتند آنهاییکه دوست میداشتم ویا دوستم داشتند وحتی دشمنانم نیز رفتند تنها بعضی از اوقات دررویاهایم   شوری بپا میکنند ومن صبح خسته و کسل ار جای بر میخیزم واز یاد میبرم که شب گذشته چه ها در خواب دیدم .
    روزگاری  بود که شبها میترسیدم  از تاریکی ها وتنهایی اما  امروز هنگامیکه شب فرا میرسد  خود مرا درنقاب  تیره وظلمت آن پنهان میکنم  ودر تاریکی جرئت ازدست رفته را باز میبابم  وشاهین وار  دردل ابرها ی اسمان به پرواز درمیایم  وحشت واضطرابی ندارم  وتا سپیده دم که برمیخیزم واولین کارم نوشتن است .
    نوشتن بمن روح میدهد ، جرئت بیشتری میدهد و مرا تسکین میدهد و یا کتابی زیر بغل میگیرم درون  آشبزخانه کوچکم در کنار فنجانی قهوه مینشینم تا صبح واقعی بدمد و باز روز بیهوده دیگری را از نو شروع کنم ،  
    بنا براین دیگر در انتظار هیچ کس و هیچ معجزه ای نیستم . پایا ن
    ادعای فضل ونقش وخودستایی دیدم اما 
    در بسی دانشوراان جز مردم عامی ندیدم 
    ——————————————– ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « / اسپانیا / 13/03/2018 میلادی و…….. شب چهارشنبه سوری !
  • سالگرد

    پرده را برداریم 
    بگذاریم که احساس هوایی بخورد 
    بگذاریم ، بلوغ  زیر هر بوته که میخواهد 
     بیتوته کند 
    این روزها باید سالگرد رفتن تو از این دنیای  بی ثمر باشد ، امروز صبح ناگهان جلوی چشمانم نشستی ، نه ، فراموشت نکردم  ، کتابهایت هنوز درقفسه  کتبابهایم   جای دارند  با خط وامضای تو .
    روز گذشته در آشپزخانه ناگهان احساس کردم کسی بازویم را گرفت ، ترسیدم ، برگشتم ، کسی نبود ، حال دراین  پندارم شاید تو بودی  آمدی تا بگویی بیاد من باش دیگران مرا فراموش کرده اند.
    آنروز که عشق با شاخه ای از سنبل  بر سرم فرود آمد ،
      وفرمان داد که بیایم  وبه دنبالت بشتابم  دوان دوان  مانند دوبچه خردسال  از رودخانه هاعبور میکردیم از قله کوهها  و پرتگاهها  عرق از سر رویمان جاری بود  قلبم چنان میزد که نزدیک بود درهم بشکند چیزی نمانده بود که در پایت جان بسپارم  .
    آنگاه عشق بالهای لطیف  خود را  بالای سرم باهتزاز درآورد  و گفت ، بس است ، بلند شو ، تو لایق عشق او نیستی . خندیدم .، راست گفت ، من رفتم وترا تنها گذاشتم میان ما تنها چند خط رد وبدل  شد و سپس پایان گرفت .
     میدانم که چند سال بر من گذشته  اما نمیدانم  که آنچه باقی مانده  چند اندازه است روزی تنها آرزویم این بود که به دیدار تو بشتابم وگلی را بر مزارت بگذارم اما این امر هم ناممکن شد .
    امروز فرشتگان جهنم  دست وپاهای  عشق را  با زنجیر ها محکم بسته اند  وزیباییها گم شدند  امروز خاک تیره  آبها را مینوشد  ودرختان راخشک میسازد  دریاها سیلاب شده  به هرگوشه ای میشتابند ومجالی برایمان باقی نمیگذارند که سری بخانه دل بزنیم .
    بیاد داری که گل شقایق را چقدر دوست داشتم بعدها فهمیدم این  گل افیون است  و کبوتران را و خورشید را  امروز از کبوتران که جلوی بالکن خانه ام عشقباری میکنند بیزارم  واز خورشید نیز گریزان .
    اگر آن گلهای زیبایی را که برایم بایستگاه قطار آوردی امروز داشتم  آنها میدانستند  که دل من چگونه خونابه میریزد  اگر بلبلانی  که هر صبح روی شاخه درختان میخوانند  از دل غمگین من باخبر بودند همگی فرود میامدند تا مرا دلداری دهند .
    ای یار مهربان  که در گور خفته ای من به نزد تو خواهم آمد  و ترا تنگ دراغوش خواهم فشرد تا از سرما ورطوبت زیر خاک درامان باشیم .
    امروز من دردها ی بزرگم را درقالب نوشته های کوچک به حراج گذاشته ام  ونغمه هایم بیصدا  باز بقلبم باز میگردند   ….ودیگرهیچ .یادت گرامی روانت شاد .نوروزت پیروز !.
    وشاعری را دوست میدارم که دوست داشتی .پایان  
    صبح وقتی که خورشید  بیرون میاید  متولد میشویم 
    هیجانها را پرواز دهیم 
     روی ادراک فضا 
    آسمانرا  بنشانیم میان  دو هجای ” هستی ” …..سهراب سپهری 
    یک دلنوشته / ثریا / اسپانیا / 12 مارس 2018 میلادی .
    ————————————————————
  • گاریل

    خبر تلخ بود ،  خیلی هم تلخ بود .
    گابریل پسر بچه زیبا و ده ساله  که گم شده بد بین خانه مادر بزرگش تا خانه دوستش که تنها چند متر فاصله داشت  همه شهر را دچار هیجان کرده بود وپلیس وسگهای یابنده ومردم بصورت خود جوش در شهر ” المریا”  به دنبال او بودند تا اینکه دو روز پیش جنازه اش را در پشت صندوق اتومبیل زنی سیاه پوست که معشوقه پدرش بود یافتند .
    زن وشوهر مدتها بود از یکدیگرجدا شده بودند و مردک با این زن افریقایی تبار عشق میکرد ، درحال حاضر پدر نیز در مظام اتهام است . خبر تلخ بو دخیلی هم تلخ  تلختر از آن که آن مردک دیوانه و مهجور با قدرت کاذب دنیایی  روی صندلی طلایی بنشیند و ملتی را ” حقیر ” خطاب کند ویا آن دیوانه چپ چشم بگوید نوروز حرام است حرام پول بیت المال را که ما باید صرف هوسهای خودمان بکینم برای نوروز خرج نکنید . خبرها یعنی  تلخی .
    من هنوز مینویسم با آنکه نوشته مرا روی ( گوگل ) پلاس پاک کردند خیلی تند بود اما نتوانسته بودم جلوی خودم را بگیرم  ، نوشتن فرزند ضرورت است  از ارتباط انسانها  به زندگی  متولد میشود  چه شاعری با قریحه بالا وچه نویسنده ای بزرگ مانند گذشتگان  گاهی این شعله سوزان و سرکش است و زمانی لطیف و دلکش .
    روی سختنم بیشتر  با آن گروه  از مردم ستمکار  است که زندگی را برای ملتی  تلخ کردند و آنها را به فقر و   تنگدستی و فساد کشاندند  .  مقدس ترین وظیفه  یک انسان  ترقی دادن فهم وا دراک عموم است نه آنکه  همان اندوخته  ته شعور آنها را نیز بگیرند وبجایش اراجیف بفرستند  آنهم با نام خدا  خدایی که با ما یکی است اگر ما نباشیم او هم نخواهد بود .
    بهار زیبا از راه میرسد و من هر صبح باصدای پرندگان از خواب بیدار میشوم  وسواس زیادی  بخرج میدهم تا هفت سین را به هرقیمتی شده در بهترین زوایای اطاق کوچکم بچینم  بمن روح میدهد گویی هویت گمشده خود را دوباره پیدا میکنم ، نیمه  شب دیشب ناگهان از جای برخاستم و بیاد  دیوان بزرگ خیام ( اسفندیاری ) که به سه زبان  چاپ شده ومن آنرا در چمدانی پنهان کرده بوم افتادم   آنرا از میان کاغذهای پیچیده دورش بیرون کشیدم و در کنار حافظ و.مولانا گذاشتم  این هدیه دوستی نازنین بود که آخرین روزی که ایران را ترک میکردم بمن داد وچه خوب شد آنرا درون  کیفم گذاشتم وبا خود آوردم در غیر این صورت مانند بقیه کتابهایم مفقود میشدندواز بین میرفتند کتابهای نفیسی که در سالهای آخر به همیت شجا الدین شفا چاپ شده بود با جلد آبی وتاج طلایی روی آن آنها را نیز هدیه گرفته بودم اما به یغما رفت مانند همه زندگیم . 
    چه خوب است که شاعر نیستم وچه خوب است که نویسنده با نام و نشانی نیستم  در همین کنج اطاق کوچکم دنیا را در آغوش دارم  و باید این را بگویم ملتهایی که زنده مانده اند  سخنوران  و شاعران بزرگی داشتند ، هنوز آثار چخوف ، ساموئل بکت ، شکسپیر ،  داستایوسکی و بقیه خواندنی  هستند و کهنه نشده اند چراغ راه ما آیندگان بودند متاسفانه نویسندگان و شاعران ما بیشتر مدیحه سرا ومدح گو بودند حتی د ر دوره پهلوی نیز ما نویسنده  ویا شاعر بزرگی نداشتیم تا برای ما آیندگان چیزی باقی بگذارد ، 
    شاید عده معدوی از نویسندگان قدیم بسبک وسیاق نوشته های قدیمی مانند پروین اعتصامی و پدرش که مترجم زبر دستی بود   ….نه دیگرانرا   چندان جدی نگرفته ام  آنها بیشتر مفتون ایده های خود بودند تا پرورش شعور مردم  تنها دکتر حمیدی شیرازی بود  فریدون آدمیت بود  …..شاید نام دیگران را فراموش کرده باشم ، صادق هدایت بت شد  برای آنکه توانست روحیه بدبینی را درجامعه  رونق بدهد تنها کار مهم او ترجمه اشعار خیام بود وهمه  اعضای حزب چپ طرفدار او بودند ! وهستند !
    شاعران یا درمدح علی سخن سرایی کردند یا در وصف خمینی واین چهل ساله هم زندان بزرگی زیر نام جمهوریت به تمام معنا اسلامی داعشی بر سر زمین ما حاکم بوده  است . تاتر گم شد ، سینما گم شد ، موسیقی از بین رفت خوانندگان ناپدید شدند  نوازندگان نیز غیر از ( یکی از آنها) که درکنار نوازنگیش آن کار دیگر را نیز انجام میداد همه یکی یک در خانه نشستند ودق کردند 
    قوه تخیل ذاتی  و پرورش  ذهن ملت از بین رفت  حال یا سخن سرای سیاسی هستند ویا شاعر طنزگوی ولغز گو .
    البته شیوه زندگی آنهارا نیز نباید نا دیده گرفت ،  ” هوراس”  دریکی از قصیده هایش میگوید  ” شدت فقر  مرا به چکامه گویی  وادار کرد  اگر متمول بودم  خوابیدن را هزار بار بر سرودن شعر ترجیح میدادم” !  خوب این تازگی ندارد همیشه هنرمندان و نوازندگان آهنگسازان باید زیر نظر یک شخص متنفذ ویا احیانا حاکم ویا شاه قرار بگیرند تا کارشان را ادامه دهند عده ای از سر شوق وعده ای برای آنکه گر سنه اند  . یونان هنوز به سقراط وافلاطونش مینازد  آنها یونان را بوجود آوردند  همه آنها جیره خوار پادشاه وقت نبودند  برای همین هم هست هنوز یونان زنده است  ودر آخرین ها  کسانی مانند ” لاک ” فیلسوف انگلیسی ، ” ژان زاک روسو ”  نویسنده فرانسوی که میگویند قانون اساسی فرانسه  از روی نوشته های او تنظیم  شده وسایرین که دراین صفحه کوچک جایی ندارند مقامشان بالاتر از آن است که من بخواهم درباره آنها قضاوت کنم  همینقدر که توانسته ام از زوایا و تراوشات افکار بلند آنها بهره ببرم و خودم را بسازم برایم کافی است .
    بعد ها نویسندگانی مانند ” جین آستین ” وجنایی نویس معروف انگلیسی  ” آگاتا کریستی ” که علاقه ای باو ندارم  بهر روی آنها نیز کار خود را انجام دادند وشمه هایی از زندگانی گذشتگان را جلوی چشمان ما گذاشتند  . مثلی است  معروف که میگویند :
    از انگلیسی ها پرسیدند بین هند و شکسپیر کدام را انتخاب میکنید ؟ گفتند هند را رها  ساخته و شکسپیر را نگاه میداریم . این ملتها زنده ماندند وما » تحقیر وحقیر « شدیم  چرا که خودمان نه  راه راست را میدانستیم ونه آنهاییکه قلم دردست داشتند  توانستند مارا راهنمایی کنند آنچه که امروز داریم از نویسندگان خارجی است و شاعرانی مانند خیام وحافظ .کاری به مولانا و طرز فکر او ندارم من بیشتر به ملیت میاندیشم تا به دیانت .  و متاسفانه ملیت ما هم قبیله ای است  که تنها وجه اشتراکشان زبان شیرین فارسی است واین به تنهایی قادر  نخواهد بود ملت بزرگی را از زیر یوغ این جانیان رها سازد چرا که دستهایشان  بهم گره نخورده  وزنجیر انسانی نساخته اتد ……..پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 12/03/2018/ میلادی ./…
  • بمن بگو !

     تا وقیتکه  خداوند هنر  طعمه ای برای یک نویسنده ویا یک شاعر نفرستاده باشد ، او هم مانند دیگران به دنبال نان و آب و سر پناهی است ، زمانی آرام است که زخمی بر دل و یا اندوهی  ویا عشقی گریبانگیرش شده باشد .
    من از نه از ستایش دیگزان خشنود میشوم ونه از پرخاش آنها غمگین  برای خود مینویسم  آن بانک تحسین و ستایش فورا  مانند حبابی روی آب خواهد ترکید  و تحسین کنندگان خاموش میشوند وبه دنبال  تازه ای میروند . من در انزوای خویشم و هنگامیکه او را میبینم ناگهان دچار دگرگونی میشوم بین عشق و نفرت ایستاده ام روی یک خط باریک مانند مو . وآرزو  دارم از او بپرسم  آیا درسر زمین خودت  زنی  ترا باندازه من دوست داشته است ؟ و آیا تو زنی را دوست میداری ؟ گمان نکنم ! این قصه ها کهنه شده اند وتنها درمیان کتب کهنه ونخ نما شده ما یافت میشوند .
    هنگامیکه بازوانت را مانند  دو مار بر پیکر ی میپیچانی وتحمل اورا ازاو میگیری آیا به کس دیگری نیز میاندیشی ؟ طبیعی است .  وزمانی که لبان آتشین اورا میبوسی  آیا دفکر لبان وبوسه های دیگری نیز هستی ؟ آنهم امکان دارد ،  تو باعطش  دائمی همین  بوسه ها زنده ای . لبخند میزنی ؟ اینطورنیست ؟  زلیخا ی بیچاره  زیباییش  را ازدست داده ویوسف نیز گم شده وخداوند هم دیگر قدرت جادوییش فنا شده دیگر قادر نیست   تا زیبایی زلیخارا باو برگرداند . امروز همه در دیگ سیاست میجوشیم ، پیرمردانی که صدایشان به زحمت شنیده میشود وزنانی که تازه روی کار آمده اند و سیاست را از روز کتابها میخوانند ، هیچکس خودش نیست همه در بیراهه ها گم شده اند .
    امروز همه جا وهمه چیز غرق  اندوه وخستگی  است  بنا براین زمانی که  روح از نا امیدی مینالد رو به چه کسی بکند ؟  بسوی هوس ؟ نه ! چرا که بهترین   سالهای عمر ما  در همین راه  نابود شد و هرگز جستجوی ما به نتیجه نرسید ،  بسوی عشق ! اما کدام عشق ؟ برای دوره ای کوتاه ؟ نه ! به زحمتش نمی آرزد  وچنین عشقی درحال حاضر وجود ندارد .
    بسوی خاموشی و تنهایی  ، اما زمانی که به درون خویش مینگرم ترا درآنجا غوطه ور میبینم  ورای همه انسانها  هیچ نشانی از گذشته درتو نیست  وهیچ نشانی  از آینده درتو نمیبینم  و دران زمان غمها وشادی ها یکسان بسوی ویرانی ودیار عدم رهسپار میشوند .
    ترا دوست میدارم ، برای خودت ، چرا ؟ نمیدانم ؟ سالهاست که ازمن دوری منهم از تو دورم اما همچنان درکنارت هستم روز و شب  تو بسوی زندگی میروی ومن بسوی عدم  شاید درپایان این راه  دریک فرصت کوتاه  باین شوخی زشت ومبتذل پایان دادیم  شاید تو وحشت بکنی ویا شاید من از تو فرار کنم . 
    دوست داشتن وخاموش ماندن  اوه  ……پرودگارا چه آدمهای احمقی دراین جهان یافت میشوند ؟!پایان 
       یک دلنوشته / از دفترچه های دیروز ! / ثریا / اسپانیا / یکشنبه 11 مارس 2018 میلادی /
  • تیغ نگاه تو

    هرکس به غلط در صدد یاری من شد
    چون دید منم  سیر ز غمخواری من شد 
    زآن چشم سیه  بر سرم آفتاد هوایی
    تاثیر هوا  باعث بیماری من شد 
    ——————————–
    از نیمه شب بیدارم ، علت آنرا میدانم  خیلی سعی کردم که بخود بقبولانم  این سرنوشت است  باید این راه را طی نمود اما نمیتوان گذشت وبی تفاوت بود  ، چقدر گاهی به بیدرد بودن وبی تفاوت بودن دیگران رشک میبرم ،  واین درحالی است که  درونم لبریز از زخم است   با آنکه هیچ یک از زخمها درد نمیکند  خود در این پندارم که انسانی سالم و تندرستم  اما در گوشه ای صدای وز وزی را میشنوم ،  من تا زخمی درد نگیرد  نمیشناسم . و زمانیکه انگشت روی آن زخم گذاشتند ناگهان  از درد فریاد میکشم .
     وتازه بیاد میاورم که چه زخمهایی  روی سینه ام نشسته  وبی دردند  ، ساکتند  با سر انگشتی فشرده نشده اند  از داشتن زخم تا داشتن درد راهیست بسیار طولانی .
    روزی از داشتن گنجم آگاه شدم  واز قیمت آن  که کمی دیر بود  در آسمان را محکم کوبیدم  با مشت کوبیدم  اما نگهبانان خدایی که در آسمان هفتم نشسته مرا راه ندادند  وگفتند که از دزدان و دزدی بیخرم  و آنچه در آسمان است تنها متعلق بخداست و بندگان خوبش آنها را آورده اند ! تو درم و درهمی نداری  برگرد بسوی زمین همان زمین بایر و خشک .
    پسر کوچک من باید  مرتب درسفر باشد برای ارائه برنامه هایش واحیانا فروش آنها از شمال آمریکا تا قعر دره های قاره هند از چین تا ماچین مرتب روی هواست وشب گذشته گفت : 
    مدتهاست که توی سرم وگوشم صدای وزوز وآبشار میاید مرا کلافه کرده طبیب هم گفته چاره ای نداری این بخاطر پروازهای بیحساب توست بی امان وبی وفقه !   ناگهان احساس کردم هرچه درونم هست ویران شد  و خود در گوشه ای از تاریکی ها و ظلمات نشستم  خودم را به دور افکندم ، سالهای زیادی است  که خودم را از خودم جدا کرده وتبدل به یک رباط شده ام  ، قلبم تنها برای زنده ماندن درسینه ام میطپد  حال در آسمان هم بسته  آن آسمان خیالی  و تهی از هر خدایی  و هیچکس از کنج من باخبر نبود .
    عیب های زیادی دارم خودم میدانم وهمه را شمرده ام  و میدانم که زخمهای درونم نیز به خاموشی عادت کرده اند  میلی هم ندارم  به چاره سازی آنها برخیزم  میلی هم ندارم کسی انگشت روی پیکرم بگذارد و جایی را فشار دهد ؟ درد داری ؟ نه! 
    گاهی با سر انگشت زخم نهانی  دچار خونریزی میشود  و سخت فشرده میشوم  اما پنجره شعورم را باز میکنم  نور  عقل را برآن میفرستم  آن نور بسیار برنده و تیز است  وبر روی زخمهایم مینشیند   زخمهای آلوده بخون  .
    برای همه غصه خوردم اما کسی نبود تا برایم غصه بخورد  من حقایق درونیم را از فرزندانم پنهان داشته ام  و خود وآ نها را از دریای فریب و کژ اندیشیها  کنار کشیده ایم  همه ما زخمی هستیم  چون زاده حقیقتیم واین راه بسیار دشواری است خار مغیلان دامنت را خواهند گرفت  و غرش طوفان و فریب  آبهای دریاها که همه تلخ و شورند .
    دیگر مجالی برای تاریخ نکاری ملتی  ندارم که خودش از درون خودش بیخبر است  ونمیداند  تاریخش کجا گم شده  من چرا انگشت روی زخم پینه بسته آن بگذار ؟  آنها تاریخ واقعی را دوست ندارند  نه آنرا میخوانند و نه انرا مینویسند  باید تاریخ را درکپسو.لی گذاشت وبه درون  معده آنها فرستاد که از راه دیگری آنرا دفع میکنند   نجویده و نچشیده  آنرا قورت میدهند .
    وتو ! ای یگانه یار دیرین  من ، جرا خفته ای؟  چرا پنهان وغا یبی ؟  من درد دارم  وتو مرا اتکار میکنی ،  من حقیقت را مقدس میدانم  وتو اعتقادی به آن نداری  .
    حال باید دوباره آن خدای  پنهانم را بیابم  دردآورترین  زخم درونیم را باو نشان بدهم و از او بپرسم :
    دیگر چرا ؟پایان 
     بی تو  ، امروز  عذاب دیگری 
    ای دو چشمت  آفتاب دیگری
    نا گوار این درد و این درماندگی 
    مضحک این باری  که نامش زندگی 
    ما دراین دوران  اینسان بیقرار
    وای از روزی که باز آید بهار !
    —————————————————ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا / 11/03/2018 میلادی 
  • شهر خاموش

    شهر خاموش من ،  آن روح بهارانت کو؟
    شور و شیدایی انبوه هزارنت کو ؟
    ملای  عالم علم  فرموده ند که دنیا ی زنان میرود دنیای ” سوفیا لورن ” شود ؟! و من در عجبم که این مرد مومن باخدا که حتی نگاهش را از روی سجاده و طلاهای انبوه شده اش تا بحال برنداشته  از کجا صوفیا لورن را میشناسد ؟ خوب  مگر  نمیگویند  ، چون بخولت میروند آن کار دیگر میکنند  با کمال وقاحت  وجسارت  میدزدند میچاپند میبرند میکشند و راست راست راه میروند و افاضه  کلام میفرمایند .
    زنانی  که در گذشته توانستند  زن محروم بدبخت را از گوشه حرمسرای ضل السلطان و دیگران بیرون کشیده و به مقام وزارت و سفارت برسانند  ، تک روی نکردند  نشست همگانی  داشتند  ، باهم بودند  ، و ناگهان یورش بردند پروین  دولت آبادی  مدرسه  باز کرد ، پروین اعتصامی در باره ظلم وستم زنها اشعار بسیاری را سرود ، قمر  وزیری ناگهان درمیان سن شال را ازر وی انبوه موهایش برداشت و آواز مرغ سحر را سرداد ، فروغ فرخزاد  زنیت را با تمام و کمال و شوق را به زنان آموخت  بانو فرخ روی پارسا زنی بود که قبلا آموزگار و دبیر بود ،  با یک روسری یسر چوب نمیتوان زنان را آزاد ساخت و مردان به تماشا بایستند و احیانا همان شعار نخ نما شده را سر بدهند که ماهم  دختر انقلاب هستیم ! نه ، زنها باید دست دردست هم دریک صف مرتب روبروی مردان و مقتدران  بایستند نه پنهانی در مترو آواز بخوانند  خوب شاید این اول  کار است !
    ما قبل از هر چیز باید شعور زنان را بالا ببریم  و ذهن آنها را از خرافات  وآن کثافتی را که این ملاهای منفور در ذهن آنها نشانده اند پاک کنیم ، این مردان گویا بقول  شخص محترمی  آلت تناسلی شان در مغزشان روییده همه چیز را از آن جنبه میبیند  زن را که میبیند دچار رعشه میشوند و فراموش کرده اند که خودشان از کجا یرون آمده اند درمیان خون یک زن و پستان لبریز از شیر یک زن را مکیده اند تا بزرگ شده اند ، چه بسا مادران  بیسواد و مذهبی بوده اند وآنها نیز زیر دست مردی قهار وخود پرست زجر میکشیدند از گرسنگی و برهنگی میترسیدند و از همه مهمتر از ( قضاوت دیگران ) واهمه داشتند ، هیچ زنی به فرزندش راست نگفت وهیچ پدری فرزندش را برای آینده مملکت نساخت غیر از عده معدودی بقیه بیسواد در حال چپق کشیدن وتریاک کشیدن وخماری  وبچه به کجا برود شکار حوزه علمیه  میشود .ویا به سوی احزاب میرود و درا نجا حل میشود 
    بارها این داستان باغبان را برای شما نوشته ام  باغبانی که درخانه ما کار میکرد مردی بود بالای شصت اما زنی جوان وزیبا داشت  این زن یچاره مرتب حامله بود ومرتب یک بچه زیر بغل یکی درون شکم داشت ، روزی شکایت پیش مادرم من برد مادر رو به باغبان کرد و گفت ”  مرگ بر آن پایین تنه ات بخورد  دیگر بس است این زن بدبخت را راحت بگذار شش پسر دو دختر ! » باغبان درجواب گفت :  
    بی بی شما ازکجا میدانید ، شاید روزی یکی از آنها آیت الله شد !!!! این نهایت آرزوی یک پدر برای فرزندش بود .
    خوب بگذریم ، من معلم اجتماع و سرپرستی حزبی را ندارم اما هنگامیکه اولین  بچه ام را  درراه داشتم کتابهای مختلفی در باره روانکاوی کودک خواندم . از طرز شتسشو تا بالای سن بلوغ .
    چه بسا هیچکس در این باره فکری نکرده بود همه به جنسیت بچه  میاندیشیدند …آه خدا کند پسر باشد ، پسر طلا بود ثروت هنگفتی بود اا  همسر  واطرافیان را راضی نگاه میداشت  دختر ؟ ؟ میشد همان مادرش .
    این شورش بی دلیلی که امروز سر تا سر ایران را فرا گرفته تنها به تجزیه کشور ختم میشود ، در آلمان عده ای جمع شده اند و برای آینده ایران نقشه میکشند !!! درلندن عده ای برای ایران اینده ای روشن میبینند ، در فرانسه عده ا ی در امریکا عده ای و در ایران مردم همچنان به دنبال حقوق عقب افتاده خود میدوند و در همین شلوغی گروه دست نشانده جمهوری اسلامی یک سفره هفت سین چند متری به همراه  بانوی با حجاب در کاخ سفید پهن کرد ( میلی ندارم از آن گروه نام ببرم ) ! این مدل شلوار وکت وچارقد حال مرا بهم میزند  ومعلوم است که پایه گذار این نهضت بزرگ و حافظ سنت چه کسانی هستند ؟ 
    میخزد در رگ هر برگ تو  خوناب  خزان 
    نکهت  صبحدم  و بوی بهارانت کو 
    وفراموش نکنید همین امریکای نازنازی  در زمان شاه قبل از  آنکه انقلابی صورت بگیرد پانزده سال قبل مامورانش  را در ساواک تشویق به مبارزه  علیه شاه میکرد و همین امریکا بود که شاه را برداشت از زمان کندی نقشه ها ریخته  شده بود چندان دل باین  طوطی خوش صورت نبدندید. پایان
    زیر سر نیزه تاتار چه حالی داری ؟
    دل پولاد وش شیر شکارانت کو ……..کد کنی 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 10/03/ 208 میلادی / 
    ومن زیر باران و سرما به زور میخواهم سف ه هفت سینم را آماده کنم اگر چه باید تنها در کنارش بنشینم بچه ها مشغول کارند و دیگران درسفر! ……
    ———————————————————————————————————————————————–
  • شورش بیدلیل

    سر زمینمان  در وضعیت بحرانی وخطر ناکی است  متاسفانه هرگسی ساز خودش را میزند  دربیرون تنها اخباررا پخش میکنند  سخن رانی میکنند دوره تشکیل میدهند همه به دنبال یک دولت سکولار ودموکراتیک هستند  در داخل هم هرکسی بکاری مشغوا است  درحال حاضر این زنان ودختراأ هستند. که پیشروند اما مشگل است بتواأ فهمید بعد ها چه خواهد شد اگر حجاب را بردارند دیگر. مشگلی نیست !!؟؟ بنا براین تنها مشگل فعلا حجاب است نه قتل  وغارت نه  به میخ کشیدن و کشتن مردم  بیگناه در زندانهای مخوف ثمخفی  .
    آه  آقایان کمی اندیشه خودرا بکار بیان ازید دنباله روی عروسکها ساختگی نروید فردا ایران تکه تکه خواهد شد قمس خوبش نصیبشغغالان  وقسمت بی آب وخشکوکویر نصیب مردم بیچاره  دوباره شپش وکچلی وسالک بیماریهایقاربای رو به ازدیاد میگذارند   وآنکه ما منتظرش بودیم تنها یک هنر. پیشه ویک نمایشگر. بود از ما گفتن  اگر دست اتحاد واتفاق به یکدیگر ندهید سرنوشتی بدتر. از زمان جنگ جهانی دوم خواهید داشت  یکسر زمین تکه پاره  قبیله ای مانند افغانستان
    همهجا میبینیم ومیخوانیم که زنان جلو افتادند اما آیا این زنان خودی نبودند ؟ مسئله حجاب  آخرین چیزی است که باید به آن اندیشید  واز. میان برداشت  اول باید تکلیف این آدمکشان وآنهاییکه یک پارچه به دور سرشا ن بسته اتد ومغزهارا میخورند  روشن کرد  رهبر بیخیال عروسی برادر زاده اش راهم جشن کرف وبه همه کفت /بیلڵخ
    نوشته شده جمعه  نهم مارس / ثریا /کوههای دهکده فاضل آب اسپاتیا

  • روز نهم

    سخن از زلف تو گویند  دل و شانه بهم 
    مینمایند دو گم گشته خانه بهم 
    سوختم زآتش  عشق تو ولی خرسندم 
    که رسیدیم  در این ره من و پروانه بم 
    آشنای تو بدل غیر تو را ره ندهد 
    که نسازند  بیک خانه دو بیگانه بهم 
    حرمت کوی تو گرشیخ و برهمن یابند 
    نفروشند دگر کعبه و بتخانه بهم ……….صغیر اصفهانی
    روز گذشته روز ” من”  یعنی زن بود ! اما من درمطب  چشم  پزشک داشتم  زیر دستگاهها و اسکن و عکسبرداری و غیره دست و پا میزدم ،  پارگی  چشم راستم بیشتر شده بنا براین باید فورا عمل شود !!! در تمام این مدت چشمم به کامپیوتر او بود  ایکاش منهم یکی ا زآنها  را میداشتم  با آن صفحه بزرگ با آن کیبرد زیبا  نه این کتابی را که من زیر بغل گرفته ام هر بار هم دچار عطسه و سرفه و حال تهوع میشود ،   بهر روی باران بشدت میبارید و سر انجام با مقداری کاغذ برای آزمایشگا ه وقطره وغیره برگشتم اما درتمام طول راه وتا موقع خواب چشمانم دچار رنگهای مختلف شده بود سبز وآبی  وسرخ و زرد وغیره !!!
    خیلی میل داشتم به دکتر بگویم که ” من چندان علاقه ای به دیدن این دنیای زیبای شما ندارم” و چندان علاقه ای بماندن ، دخترم چشم غره ای بمن میرفت که مبادا چنین حرفی بزنی ، به دکتر برمیخورد !!! 
    او چه میداند من چه میکشم ! در غربتی که گمان میبردم چند ساله ویا چند ماهه میباشد بین ایران و اروپا در جایی که آنها درس میخواندند دررفت وآمد بودم ، شاد بودم ، سر زنده بودم  به همه نشاط میدادم و شوق وسر زندگی  ، حال هفته ها در انفراادیم نشسته ام تنها دلخوشیم خرید از سوپر است آشغالهای سوپر را بخرم وبه سطل اشغالم حواله دهم .
    او چه میداند ، که من سالهاست آن خدایی را که دوست میداشتم و همیشه گمان میبردم حافظ من است  با اغوای اژدهای هفت سر جمهوری اسلامی از دست دادم  چون حقیقتش برای ما روشن شد .
    دیگر میل ندارم خدایی را به دروغ ستایش کنم که دیگری به حلقوم من فرو برده است .
    و دروغ را که زاده خیال  است  دوست بدارم .
    حال پاک تنها شدم  حتی او هم دیگر در کنارم نیست ، تنهای گاهی شبها درمیان خواب و بیداری اشباهی را میبینم ناگهان چراغ را روشن میکنم ، نه خبری نیست تنها یک سایه بود ، شاید سایه درختی بود یا برگی از آسمان فرو افتاد .
    آن روزها خدا بسیار از ما دور اما بما نزدیک بود  او بر فراز کرسی قدرت و عزت خود  در آسمانها  نشسته بود  وه زاران پرده دار  و دربان و فرستنده داشت اما من کاری به آنها نداشتم  مستقیم با خود او وارد مذاکره میشدم .ناگهان پرده ها بالا رفت پرده داران بر زمین فرود آمدند وفرستاده هایش  با فرمانهای جدیدی  پیامی شوم برای ما آوردند  واین پیام  این بود که ” زنها گناهکارانند و باید درون گونی های حبس باشند ویا کشته شوند ،  وآن خدای نازنینی که ما داشتیم تنها ماند  و مانند من بیکس  چون صورت او را فرستادگانش در موزه ها بشکل زشتی آویختند .
    امروز شکارچیان زنان وبچه ها ی کوچک در گوشه و کنار در کمینند تا آنها را بربایند  برخی  جنازه هایشان د رگوشه ای یافت میشود عده ای بکلی گویی دراسید زمانه ذوب شده اند آنهارا برای چه کاری میبرند ، برای آزمایش و بشکل  در اوردن  رباطی  از روی آنها ؟.
    امروز ما درآستانه یک دنیای نوین هستیم دنیایی اسرار آمیز  با ساختمانهای زشت ونا مفهموم وکم کم همه  ابنیه قدیمی خاک خواند شد حتی دانشگاههای هشتصد ساله بی بی سکینه اگر آنهارا آجین بندی نکرده باشد  عجیب است که آن دانشگاهها باید باشند اما دانشگهای  ما بدل به حوزه فاضله مدینه شوند وجوانانمان درس بخوانند تا خادم مسجد شوند یا  مداح ویا  روضه خوان علم و معرفت و دانش از مبان ما باید رخت بر بنند تا علم جدیدی که وارد خواهد شد و معلوم  نیست کی و د رچه زمانی درحال حاضر نوعیی آنارشیزیم  در خاک سرزمین من حاکم است و ما تنها هجوم مردم را میبینیم و چماق به دستان را وخبر کشته شدگان را که میشنویم ، نه !! .
    دختر من از هیچ یک از حوادث باخبر نیست او اخباررا نمیخواند وبه رادیو هم گوش نمیدهد تنها رانندگی میکند تنها جاده را میبیند هر صبح ساعت هشت یکصد وپنجاه کیلومتررا میرود وشب همان راه را برمیگردد اینجا باید  کار کرد در غیر اینصورت  از گرسنگی خواهی مرد .
    نه نمیشود این سخنان را  به جراح چشم گفت  و باید رفت زیر عمل .
    شیخ را به پیمانه زدم، ساقی کو 
    تا رساند  لب من بر لب پیمانه بهم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/03/ 2018 میلادی /….
  • زن؟

    در سخن مخفی شدم  چون رنگ و بو در برگ گل 
    هرکه خواهد ببیند ، گو اندر سخن بیند مرا 
    ——————————————
    با چشمانی گریان بیدار شدم  ، روح او درقالب گربه همچنان از کنارم میگریخت ، گربه ای چاق وبزرگ با باسن خاکستری صورت سفید تنها یک بار توانستم اورا ببینم واز چشمانش اورا شناختم ، مادرم  بود ! مرتب فریاد میکشید و سر انجام از گوشه ای گریخت .
     میان تختخواب نشستم  وبا بغض گفتم که : 
    اولین دشمن من در جهان او بود .
    با آنکه سعی دشاتم از او چهره ای دوست داشتنی بسازم  اما این ظاهر امر بود در باطن  میسوختم  مانند یک آتش زیر خاکستر .
    شاید بنظر خیلی ها این حرف زشت و احمقانه باشد اما او دختر دوست نداشت هفت پسرش را ازدست داده بود گویی من گنهکار بودم وبه مجردی که از بطن او فرو افتادم فهمید دخترم فریاد کشید او را ببرید  ، ببرید ، ومرا به دست دایه سپردند .
    دایه  تا چند سال میتوانست مرا نگاه دارد ؟
    بزرگ شدم اما دایه مرتب به دیدارم میامد  وشبها درکنارش میخوابیدم وپاهایم را در میان پاهای او پنهان میکردم پاهایی که از ترس میلرزیدند ، 
    شبی که پدرم فوت کرد ، او خونسرد به اطاقش رفت ومن تنها دراطاقم از ترس وغصه میلرزیدم فرصت نشد تا با پدرم بروم او برای یک ماه آمد ودرطی همان یک ماه از دنیا رفت  ، از پشت شیشه  تاریک وپرده های توری به بیرون نگاه میکردم  ، ناگهان چهره پدررا دیدیم بسرعت از جای برخاستم ، نه کسی نبود ، او آمده بود تا برای همیشه از من خداحافظی کند.
    من تنها غصه دار بودم وتنها من عزا دار بودم ، عده ای برای دیدن من میامدند او دراطاقض داشت قران میخواند .
    امروز نمیدانم چه بنویسم وچه بگویم ، ، از آن زمان فرا گرفتم اگر روزی صاحب فرزندی شدم بین هیچکدام فرقی نگذارم ونگذاشتم همه یک انگشت من شدند حتی همسرانشان .
    من شکستهایم را نا کامی هاییم رابر سر آنها  تلافی نکردم  خودم تنها  گریستم وکسی نفهمید ، مانند الان .
    حال با شهامت تمام میگویم که آن زن ، اولین دشمن من بود ودیگران را نیز تحریک میکرد گویی من یک طاعونی بودم یا یک ویروس .
    بعضی از زنان نر پرستند همجنسهای خود را دوست نمیدارند .
    نفرین وناله ایش را بی جواب گذاشتم و رفتم خودم سرنوشتم را ساختم .
    او ” نر” را بیشتر دوست میداشت. ، من ماده گوساله به درد او نمیخوردم . امروز دیگر نیست حتی برای بیماری ومرگش نیز حاضر نشدم بروم ، کینه در دلم نشسته بود  ما دودشمن بودیم از دو خون مختلف .، سعی داشتم ظاهر امر را حفظ کنم اما امروز دیگر  همه چیز ویران وهویدا شد واشکهایم نشان این بیداری روح مباشند .
    خوب ، روز زن بر همه  زنان ، مادران و دختران  مبارک باد .
    من هم تنهابه همراه اشکهایم میرویم تا صبحانه بخوریم . /ثریا / اسپانیا / 8 مارس 2018 میلادی .
    یک دلنوشته !
  • روزجهانی زن

    زین چراغ معرفت  کامروز اندر دست ماست 
    شاهراه  سعی و اقلیم سعادت روشن است 
    ——
    دست من بستی  برای یک گلیم 
     خود گرفتی خانه از دست یتیم ………شادروان پروین اعتصامی 
    زن درایران  پیش از این گویی که ایرانی نبود 
    بیشه اش  جز تیره روزی  و پریشانی نبود 
    زندگی و مرگش  اندر کنج عزلت  میگذشت 
    زن چه بود  آن روزها ؟  گر زانکه زندانی نبود 
    داد خواهی های زن میماند عمری  بی جواب 
     آشکارا بود  این بیداد  ، پنهانی نبود ………….(   امروز هم همچنان زن ایرانی عقب گرد  کرده است ) !
    یکی از بزرگترین  و والاترین زنان ایران  شادروان پروین اعتصامی است  که تنها  از نام آوران و شاعران و بانوان نمونه  سر زمین  ماست ، 
    او با آنکه هیچگاه مادر نشد  اما در قطعات بسیار زیبایی مهر مادری و لطافت  روح خویش را  از زبان مرغان  ، مادران فقیر ، و بیچارگان بیان میدارد  ، گاه مادری دلسوز  و غمگسار است   و گاه در اسرار  زندگی  با شمس تبریزی و عطار و جامی  سر همقدمی دارد . 
    ترا تا آسمان صاحب نظر کد 
    مرا مفتون و مست وبی خبر کرد 
    شمارا قصه ی دیگرگون نوشتند 
    حساب کار ما باخون نوشتند 
    هر آن گوهر که مژگان تو میسفت 
    ترا رنجور کرد  ، اما  مرا کشت 
    اگر سنگی ز کوی دلبر آمد 
    ترا بر پای  ومارا بر سر آمد 
    بتی گر تیر  ز ابروی  کمان زد 
    ترا بر جامه  و مارا بجان زد 
    ترا یک سوز وما را سوختنهاست 
    ترا یک نکته  و مارا سخن هاست 
    دیوان پروین اعتصامی مانند حافظ و سایر کتابها در هر خانه ای یافت میشود و لزومی نیست تا درباره خصوصیات زندگی و خود او بنویسیم ،  بر هر چاب کتاب او سعید نفیسی  و ملک الشعرای بهار مقدمه ای بسیار شیوا و زیبا نوشته اند  او دختر  اعتصام الملک  ( یوسف آشتیانی )  بود  در دامن آن پدر پروش یافت  فارسی وعربی وادبیات آن روزهارا  با آموزگاران خصوصی در خانه فرا گرفت  و زبان انگلیسی را در تهران  در مدرسه دخترانه امریکاییها به همراه دوره تکمیلی دروسش  به پایان  برد .
    او میتواند نمونه خوبی برای ما زنان ایرانی باشد  ، فضل وکمال و نجابت ذاتی و اصالت خانوادگی او را ازهر اندیشه پلیدی به دور ساخت در ازدواج موفق نبود وخیلی زود با بیماری زمان که ” سل بود ” در سن نوجوانی  جهان را ترک گفت  وچه بهتر که  نماند تا دنیای امروز مارا ببیند وزنانی از بند  رها شده وصاحب اندیشه ایده ولوژ یهای ساختگی  به بیراهه رفتنها را به چشم ببیند  . نه شاه بانوان بود ونه مریم مقدس ، تنها یک زن بود زنی که شاعر بود وشعر میسرود وتمام دردهای جامعه آن روز را درون اشعارش میریخت 
    او قصیده ها ، تمثیلات ، وقطعه  های  زیادی دارد که برای اهل علم معرفت میتواند سر منشاء خوبی باشد .
    ما زنان خوبی داشتیم  اگر کمی تاریخ را ورق بزنیم .
    در جایی خواندم که در دولت بزرگ امام زمان  نصیحت فرموده اند که ” سبزه برای عید سبز نکنید  بجایش نهالی در باغچه ها بکارید !!! واین از زبان کسانی بر میخیزد که با تبر به جان درختان افتاده اندو جنگلها را بیابان کرده اند ، اول با یک پیشنها د و”هشتک “، سپس با زور و سر انجام هرکس درخانه اش سبزه سبز کند در زندانهای مخوف آنجا خود کشی میشود !!!!.
    بهر روی زنان و دختران گمراه ما در ویرانی سر زمین ما نقش مهمی بازی کردند امروز متاسفانه همه پیر واز کار افتاده ومعتاد وسر گردان گرد بیابانها .وملتی زیر ذلت وفشار . وهنوز هم دست بردار نیستند ودر لباس نصیحت وهمراهی باز  کنیز حلقه بگوش ملاهای بیسواد و ویران کننده جامعه و سنتهای ایرانی میباشند .
    آن روز ها کسی دیوان پروین اعتصامی را نمیخواند ، فروغ بود ، سیمین بود ، و شاعران  نو پردازی که از زمین سبز شدند  وا شعارشان مانند نثری بود که میان آنرا با مداد پاک کن پاک کرده باشند احمد شاملو نمونه اش !!!  (به ستایشگرانش بر نخورد) من هنوز کمی امل وعقب افتاده هستم ! .و به شعرای قدیم  بیشتر عشق میورزم .
    بهر روی  هر روز روز زن است وفردا ( هشتم ) این ماه را روز جهانی زن نام گذاری کرده اند ؟! 
    سال گذشته یکی از خوانندگان با وفای من آهنگی قدیمی که خواننده روسی و سپس یک  خواننده  ایرانی بنام فرزانه  آنرا خوانده بود برایم  فرستا د.
    ، میلیون میلیون گل سرخ به پایت میریزم ، تا بدانی که عاشقت منم !!  نمیدانم آیا هنوز هم عاشق است ؟ و در کجای دنیا به سیر و سیاحت میان دختران وزنان میچرخد مردی اهل ایل بود پر غرور و زیبا  هرکجا هست یادش گرامی باد . .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/03/2018 میلادی 
  • فصل ولگردی

    همه میدانند که شقاق چه گلی است 
    وچه رنگی دارد 
    روزیکه  عشق موج میزد  و پیدا بود 
    برف هم پیدا بود  دوستی پیدا بو.د 
     کلمه پیدا بود  
    عکس اشیاء در آب نیز پیدا بود 
    ———–
    امروز هیچ چیز پیدا نیست ،  ” شما برید شعرتانو بگید ، چکارتان به ابرو درست کردن ”  این صدا هنوز پس از سی واندی سال در گوشم زنگ میزند و هرگاه دستی در خاکستری فرو میبرم قیافه آن دختر دهاتی که به یمن خود فروشی پدرش حال به جاه و مقام رسیده بود  مرا سر زنش میکرد که چرا دست به ابروی دیگری برده ام  من تنهاباید در گوشه ای بنشینم و شعرم را بگم !!! 
    بدبختانه شاعر نیستیم و شعر هم نمیدانم چیست  و بقول ان شاعر  مرثیه گوی دل دیوانه خویشم ،  گفته هایمرا بیشتر درقالب شعر بیان داشته ام ، اما امروز سخت اندوهگینم ، اندوهگین ازاینکه احساس میکنم چقدر تنهایم ، آنهم در جنگلی میان حیوانات که هر لحظه بشکلی در میایند وتو شک داری که گربه بود یا گرگ ! بخودت میگویی نه ، گربه است انشاء اله .
    غمگینم که چرا هر راهی را پای میگذارم به بن بست میخورد ؟ و چرا هرچه  آشغال در آسمان پیدا میشد سر مرا نشانه میگیرد وبر فراز سر وپیکرمن  فرود میاید؟ غمگینم تنها مونسم همین کلمات هستند به کمکم میایند هرچند گاهی خواب را از چشمانم میربایند اما بمن کمک میکنند . 
    با دنیا ومردمش نمیتوان هرروز سر جنگ داشت من از قبیله آنها نیستم  واز آنها نیستم من خودم هستم ،، بلد نیستم  خودرا به معرض تماشای عموم بگذارم و بشکل آنها دربیایم خوب یا بد نه دروغ را میدانم چیست و نه میتوانم مانند بوقلمون هر  لحظه رنگی عوض کنم ، امروز غمگینم  بیشتر از هر روز دیگری  در آستانه یک خانه سرد  و بدون نور در کنار ریزش بی امان باران وتابستانها در زیر سوزش داغ آفتاب ، بیهوده راه میروم ، بیهوده مینشینم وبیهوده چشم به درخانه دارم  ، کسی نیست تا دستم را به طرف او دراز کنم وباو دست بدهم وبگویم چقدر از دیدارتان خوشحالم ! انفرادی ! یعنی همین  تنها نگهبانی ندارم و چماق به دستی که بر سرم بکوبد و بگوید : هی بیدار شو دنیا عوض شده مردم عوض شده اند نسل تو نابود شده  چقدر میخوابی  ؟ بیدار شو  بین چگونه بقیه توانسته اند  خود را با زمان وفق دهند  زمانه با تو نمیسازد تو با او بساز 
    نه ، من همان ابر گریانم  ،  همان چهره بی چهره ام ،  نقشی هستم بر روی دیوار ،  گاهی نا پدید میگردد و گاهی هویدا میشود ،  من همان معنای ناگفته هستم  اگر چه گاهی گفته هایم بی معنا میشود .
    من همان  احساس هستم ، نمیتوانم اندیشه دیگران باشم ،میان من ودیگران فرسنگها فاصله است  من کلامی  هستم که نمیتوانم معنای خودرا بیابم  همچنان قلم دردست به دنبال پیدا کردن معنای خود وزندگی میگردم ،  هر لحظه شکلی را میکشم ، نه این آن نیست ، ایکاش همان بود که من دراندیشه باو شکل داده بودم ،  و هرکسی که از فرا سوی من میگذرد  خیال خودرا آزاد میگذارد  تا درباره ام بیاندیشد.
    خمیر من خشک شده ودیگر نمیتوان از نو به آن شکل داد . گاهی  نادانانی از روی بغض  با قلمی بی رنگ روی خیمرم شکلهایی را رسم میکنند آنچه را که خود بوده وهستند ویا میل دارند  باشند من نیز باید مانند آنها باشم ، مانند آنها بیاندیشم ، چه فکر عبثی .
    حال چه بنویسم ؟  درباره کدام سنفونی زندگی  وکدام آهنگ  ، هر آهنگی  در متن خود جوهری دا رد  اما من خاموشم  ومانند یک گیاه در خاموشی  روییده ام درختی شده ام  تنها تبر زن زمانه میتواند مرا از ریشه بر کند . 
    بیاد درختان چندین ساله خیابان ( پهلوی ) سابق هستم که یک یک انها را بعنوان داشتن سرطان !!! قطع میکنند ، چوب های وتنه درختان محکم است به آنها احتیاج دارند برای حمل به کشورهای دیگر ، دیگر چیزی درخانه نمانده  ناموس بباد رفت هستی بباد رفت وفکر نیز گم شد علم ودانش جایش را به مشتی خرافات داد  اینهمه درد برا ی چیست ؟ 
    کدام خانه ؟  دیگر باید برای همیشه آن را  فراموش کنم  دیگر سروش و آوازی از طرف آن بگوشم نخواهد رسید  تنها در خاموشی  آوازی را میشنوم که نمیدانم درکدام سوی جهان قرار دارد ؟ اما من بادلم آنرا میشنوم  سنفنونی کیهانی  اورا رهبری میکند  واو در جنبش عالی  خود  در سکوت نشسته  همیشه خاموش است ، خاموش او میداند که چه کسی راست میگوید وچه کسانی دروغ . .
    جنگ  با روزنه خواهش ها 
    جنگ  با یک پله  یا با نور خورشید 
    جنگ  تنهایی با  یک اواز 
    جنگ زیبایی کلام  با یک سبد خالی 
    —-
    جنگ تازی ها با زنان و مردان درستکار 
    جنگ تازی ها ی دزد با بیرون راندن صاحبخانه
    من این جنگ را دیده ام 
    مزه آنر چشیده ام 
    حال در انتظار  گل حسرت نشسته ام 
    تا از میان خاک مرده بروید .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/03/2018 میلادی /…
  • کرمی که اژدهایش پنداشتیم

    نور خورشیدم ز امداد خسیان فارغم 
    نیستم آتش که هر خاری  کند رعنا مرا …….؟
    ———————————
    ماری  منفور  که خزیده 
    تا اسارت مارا بیشتر کند 
    پست وفرومایه است 
    آنکس که جرئت مردن را ندارد 
    اگر لازم شد  از شرف ووطنش نیز میگذرد 
    تاکنون اسیر بوده ایم 
     و اسیرخواهیم ماند 
    ملتی که گرسنه باشد وسیری ناپذیر 
    همیشه در اسارت و بندگی است 
    این هیاهوی دیوانه وار تاکی ؟
    وتا چه زمانی  زیرنام تو ای سر مین مقدس ، 
    دستهای کثیفشان را برای گرفتن
    وکیسه هایشان را برای اندوختن 
     میگشایند  
    شما خودخواهان بزدلی هستید 
    به هنگام جنگ درتونلی پنهانید 
     ومن چه صادقانه  یقین داشتم که ….
    درختان کهنسال  ما در بهاران 
    شکوفه خواهند داد 
    وبرهر درختی  شاخه ای از بشارت 
    وخوشه ای  از عشق 
    آویزان خواهد بود 
    آ ه….. که ما مردم  تا چه حد  نابینا هستیم 
    وبه دنبال کشتی شکسته این پیروزمندان  دروغین 
    در گردابها شناوریم 
    همراه با هیاهوی دیگران درسکوت 
     دردستهای لاغر وشکسته آنها 
    نابود خواهیم شد 
    من با اسارتم به آسمان پرواز میکنم 
    و شما همچنان  در پی اژدها روانید 
    پایان / ثریا / اسپانیا / دوشنبه 5 مارس 2018 میلادی .
  • آب دریک قدمی ماست

    هرکجا هستم ، باشم 
     آسمان مال منست 
    پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین 
    مال منست 
    چه اهمیت دارد 
    گاه اگر میروید  قارچ های غربت ؟
    ده روز باران و برف های سندگین ما را خانه نشین کرده کامیونهایی که برایمان مواد غذایی یخ زده سایر کشورهای صنعتی را میاوردند هنوز درون جاده ها ایستاده ا و در انتظار معجره اند ، بطور قطع و یقین سوپرها همه  نیمه  خالی ویا یخ زده های سال قبل را درون ویترینها میچینند .
    خدارا شکر که اسکار هم بی خطر گذشت  و خدارا شکر که انتخابات آلمان هم گذشت و خدا را شکر که آلمان میل دارد سربازان بیشتر ی را به افغانستان  اعزام دارد همان پناهندگان  را چه بسا دربین آنها یک افغانی هم باشد که باید برود هم شهری خودرا بکشد .
    جنگی درراه است و آن زرافه  با کمک آن منبع طلای روی قطب  خرس سفید به هیچ وجه حاضر نیست گورش را گم کند و مردم بیچاره درون تونلها  از ترس بمب ها  پنهانند بیشتر زنان وکودکان  ، وچه بسا دراین جنگ بمب شیمیا یی بکار رود وچه بسا آخر زمان فرار رسیده خر دجال که ظهور کرد همه چیز نشان از فرا رسیدن آخر زمان است و از این روزها مرده ها یکی یکی سر از خاک بیرون خواهند آورد در عوض کودکان کوچک گم میشوند شاید همان مرده ها  آنها را باخود میبرند برای تغذیه !.
    چقدر دلم میخواست یک روز آفتابی بود والان دریک کافه  در پاریس  کنار رودخانه مینشستم  و آبهایی  را که مردگان را بیاد نمی آورد  تماشا میکردم  روی خیابانها جسدی دیده نمیشد وبچه ای گم نشده بود وقوای انتظامی درپی یک بچه روان نبودند  و من میتوانستم راه بروم  مترو را بگیرم از این سو به آن سو بروم و ایکاش میتوانستم داستانی بنویسم و تحویل یک فیلم بردار بدهم  هرچند خودم یک داستانم .
    خوب شاید زنجهای من کمتر بودند و نتوانستم از چیزی الهام بگیرم ویا شاید همه رنج بودم ، حال اسپونیک ها راه افتاده اند و آقایان بجای جت خصوصی از موشک ها استفاده میکنند  که در  دو ساعت  عرض بین نیم کره را میپیماید ، اینهمه عجله برای چیست ؟  و من ؟ به دنبال ترس و نفرت از ازاین جهان   خودم را بی اراده  روی تختخواب میاندازم تا بخواب روم ،خواب نه یبهوش میشوم ، روزی صدای باران برایم زمزمه شیرینی داشت امروز گوش خراش است واز این قرار تا آخر هفته هنوز در خانه زندانی  هستم و باید ته مانده گنجه هارا خالی کنم !! .
    از این روزها سال روز مرگ ” آن ”  بیشرفی است که نام شرف را روی خود گذاشت  سال میمون بود خودش نیز این آخری ها بشکل میمون در آمده شاخه درختی سوخته ،  که داشت از خودش فیلم میگرفت برای یادگاری !!! پول همه چیزاو  بود لذت میبرد  از زندگی در امریکا لذت میبرد چون برایش سمبل پول و دارایی بود و بیچاره دچار سوء تفاهم شده بود چون کاری غیر ار لب بر لب وافور گذاشتن و در قمار ورق زدن و خماری و راهزنی وخبر چینی بلد نبود   امروز دیگر سر زمین ویا کشوری وجود ندارد تا خوشبختی را به دیگران  نوید بدهد  ناگهان بمبی منفجر خواهد شد و همه چیز را بهم خواهد ریخت  خوب ، چه بهتر خوش باشیم ؟ با چی ؟ با ناله نی ؟ یا آواز ابو عطا؟ یا رقص فلامنکو ؟ حال عکسی را که روز گذشته در یکی از سایتها دیدم و مرگ دلفین های نا یاب را که در خلیج پارس جان داده بودند  دلم را به درد آورد خلیج را آلوده کرده واین حیوانات مرده اند ، و با این حساب وکشتن واز بین بردن مردان زیست شناس مرا بکلی  از آن سر زمین دور کرد ، دیگر برایم افتخار ی نیست تاگردنبند اجدادیم را بر گردن بیاندازم  خانه من آنجایی نیست که در آن متولد شده ام چه بسا تا امروز ویران شده وبه جایش یا برج ساخته شده و یا بیابانی برهوت است ،  خانه من جایی است که هنگامی عقلم رشد کرد آنجا را انتخاب میکنم  تصمیم با خود من است متاسفانه تا امروز نتوانسته ام خانه ای برای خودم بیابم روحم بسرعت به آنسوی سرزمین و آن کوههای بلند وکوهستانها و آتشکده های نیمه سوخته میرود و خانواده  مادرم را میبینم که از آتش فرار کرده و بسرعت خود را به پایین وبه شهر دیگری میرسانند مادر بزرگم تنها چهار سال دارد ،خانه اش را سوزانده اند مردم را سوزانده اند وآتشکده ها را ویران کرده اند وآتش ایزدی را خاموش ساخته اند . من میل دارم برگردم دوباره آنش را روشن کنم و روح مادر بزرگم را شاد سازم . 
    این  تنها یک آرزو ست و هیچگاه جامه عمل بخود نمیگیرد .حال درمیان پیچ وخم های شهری گیر افتاده ام که آمد و رفت من به اشکال صورت میگیرد سرازیری گویا این سر زیری همیشه در سرنوشت ما ارثی بوده و باقی میماند .پایان 
    خوب سهراب خان سپهری میفرمایند : 
    واژ ه هارا باید شست  
    واژه  باید باد، یا خود باران  باشد !
    چتر ها را باید بست 
    زیر باران باید خوابید 
    فکر را خاطره را  زیر باران باید برد  
    با همه مردم شهر  ، زیر باران  باید رفت !
    ———
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / آندالوسیا ؟ 05/03/ 2018 میلادی /….
  • الماس بی نمک !

    تعجب ندارد ، به هر چیزی نمک میزنند الماس هم ازدل کوه بیرون میاید لاجرم کمی نمک  دارد ، 
    امروز سرم را به تماشای فیلم های قدیمی گرم کردم فیلم آوا ی آفریقا با موزیک بسیار زیبایش واز همان نویسنده وکارگردان فیلم میهمانی بابیتس  Babettet,s Feast  قدیمی است وجایزه بهترین  فیلم های خارجئ را  برده است هنر پیشه آن فرانسوی است صد بار آنرا ببینم خسته نمیشوم چرا که درآخرین لحظه میگوید ” یک هنرمند هیچگاه گرسنه نمیماند ”  البته او در دایره زمان خود ودر سر زمین خودش  میتواند این حرف را بزند منظوراو هم هنرهایی نظیر خیاطی وآشپزی نقاشی  گلدوزی وغیره میباشد ! در غیر اینصورت هنرپیشه ها بعد از سی وچهل سال باید بازنشسته شوند !/البته هنرپیشه های سیاسی نه آنها تا دم مرگ هنوز هنرمند هستند و هر از گاهی نقشی جدیدی بازی میکنند .
    در هوای ابری و بارانی نیمه آفتاب  مرده نطیر پاییز باید کاری کرد ، گفتم گنجه ها را تمیز کنم اولین خاکی که با دستم تماس گرفت عطسه ها شروع شدندوتا الان نزدیک دو جعبه دستمال مصر ف شده است ،  از حرفها ونوشته های روزانه نیز خسته ام گرد سیاست چهل سال است بر سر ما نشسته ودیگر تبدیل به آجر شده است وخودمان سنگ . 
    اما چیزی که دراین فیلم مرا ودار باین نوشتار کرد همان ” مذهب ” است مهم نیست اسلام باشد ، یهودی باشد ، کاتولیک باشد ویا بابتیست باشد بهایی باشد هرچه میخواهد باشد باید زیر نظر مذهب و پاستورها و ملاها و کشیشها و دستورات آنها عمل کرد درغ یر اینصورت از اجتماع  پر شکوه  گوسفندان ومرغان لاشه خور ! برون هستی وکسی ترا ببازی نمیگیرد ، دراین فیلم پدر خاتواده که یک پاستور است دودختر زیبا ونازنین و خوش صدای خود را تا خر عمر کنار خود قرار داد و آنها را از هر شادی ونشاط وعشقی محروم کرد وتقیه هم دراین ادیان دیده میشود ، شراب را مینوشیم ومیگوییم آب است ! سوپ لاک پشت را هورت  میکشیم میگوییم صدف دریایی است وغیره .
    بعد دست دردست یکدیگر دور فواره دعا میخوانیم ! جروسلم تو ، قلب منی ……..
    چه خوب بود اگر در دنیا چیزی بنام مذهب وجود نداشت  و انسانها راحت با وجدان خودشان  زندگی را طی میکردند ، چه خوب بود که اگر ما  مانند حیوانات اآزاد بودیم ، چه خوب بود اگر اربابی بالای سرمان نبود تا زنگرا به صدا درآورد و فیلمها  را تکه تکه نکند ، به زور همه چیز را بتو تزریق میکنند ، آنقدر مجله مذهبی و صیلیب  و

    تسبیح به درخانه من آورده اند واز زیر در به درون  فرستاده اند که به ناچار زیر دررا با آهن  بسته ام .

    با کمال وقاحت درب خانه را میکوبند و برایت کتاب مذهبی و یاتسبیخ میاورند از شر آن دیار خلاص شدیم باینجا آمدیم بدتر از آنجا به هرکجا که رویم آسمان همین رنگ است وانواع مختلفی هم دارد هرکس برای خود یک دکان باز کرده وعده ای را دور خودش جمع نموده روضه میخواند ، امروز در صفحه یکی از روزنامه ها عکسی از یک بانوی عالیقدر  گویا دختر علم الهد ی میباشد گذاشته بود ونوشته بود بیست وهفت پشت من به حضرت آدم میرسد !!!! از خنده ریسه رفتم واین درحالی است که پاپ اعظم فرموده اند آدم و حوا و بهشت و جهنم  از بیخ و بن دروغ است ، خوب گویا نسل بقیه  به گوساله میرسد ! یا گاو و یا الاغ !.

    بیا د دارم که سالهای اول عروسی ملکه با شاه ایران  قبل از آنکه  حضرت ولایتعهدی پای به این دنیا بی ارزش بگذارند مجله ای با مادر ایشان مصاحبه کرد وایشان درکمال سادگی فرمودند که ” من خودرا درنقش یک سیندرلا میبینم .
    پس از چندی که میخ کوبیده شد همان مجله با ایشان مصاحبه کرد وایشان فرمودند که سی پشت من به حضرت محمد میرسد !؟ خوب حال من باید بنویسم تخم کدام مغ یا درویش هستم ؟ و پشتم به کدام نوع میمون میرسد ؟ ………. ثریا / اسپانیا / یکشنبه 4 مارس 2018 میلادی ..
  • جاده صاف کن

    چه گوارست این آب 
     چه زلال است این رود 
    مردم بالادست ، چه صفایی دارند 
    چشمه هایشان جوشان ، گاوهایشان شیر افشان !………”سهراب سپهری”
    در گذشته  هنگامیکه  هنوز اینهمه دنیای ما پیشرفت نکرده بود ، برای اسفالت کردن خیابانها بعد از خاکریزی وماسه وسنگ وقیرمالی یک ماشین سنگین با یک چرخ چند تنی آهنی  همچنان   میرفت تا انتهای جاده و بر میگشت  تا خوب جاده صاف شود و سپس سیمان و بعد هم دیگر جاده آماده بود برای ورود اتومبیلها .
    امروز شاهد یک مصاحبه چد زبانه بودم  که نمیدانستم بخندم یا بگریم ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ، بهر روی احساس کردم این همان جاده صاف کن است که دارد خیابانها را صاف میکند برای ورود آن شخص مجهول ! و باز ما همان لوح ساده میشویم  که با دستان نامریی مانند خمیر  شکل نگرفته ، شکلی تازه بخود میگیریم .
    اندیشه هایمان شکست میخورد  و بازمن  در پیکر دیگری  فرو میروم ، آهای ، چشمانت را باز کن ، میان خواب وبید اری  باید باین مصاحبه گوش فرا دهم  ویاشاید آنرا به نزد کسی ببردم که این زبانرا خوب میداند ومیتواند برایم ترجمه کند .
    من به اندیشه ای دیگر رسیده ام  وبه نهادی دیگر میاندیشم  حال یا باطلم یا  دوباره ساخته میشوم  امکان همه چیز هست  چرا که در میان ما امکان حقیقت  نیست .
    ما حتی خدایمان نیز دروغین بود  او را باطل کردیم  با تصاویر و مفاهیم  عوضی در ذهن مردم  او را دگر گون کردیم و از سریر وتخت خداییش پایین کشیدیم  وبه هر پیکری نقشی دادیم وگفتیم این خود خداست .
    روزگاری ساده دلی من  آنچنان بود  که هر چیزی درذهنم نقش میبست ودیگر قابل پاک کردن نبود ، ” مانند عشقی که پیدا کرده  بودم ویا دوستانی که اطرافمرا گرفته بودند  وگوش به حرف هیچکس نمیدادم تا آنکه سرم به سنگ خورد خونین شدم تازه فهمیدم با گرگهایی درون لباس گوسفند سر وکار داشته ام “.
    رنجشی بخود راه ندادم  خشم ودرشتی هم نکردم  با سکوت  به تصاویری که از جلوی چشمانم میگذشت مینگریستم  . 
    امروز این صورتکها  همه نقش دیوارند  و من تصویر نا پذیر  همان مفهوم نا مفهوم  و دیگر کلامی بر لوح ضمیرم نقش نمیبندد  و هیچ کلمه ای برایم معنایی را توجیح نمیکند .تنها دوست میدارم  ، دوست میدارم  که هرآنی در برابر پیکری بایستم  و به هر نقشی دلی تازه کنم  اما در معنا  همیشه کلمه ای دیگری در ذهنم مینشیند .
    خیال گم شدن را ندارم واز اینکه دیگران را نیز در بیراهه بکشم بیزارم اما در قاموس ما این کار یک نوع شغل است شغلی پر درآمد  حال مرتب مرا بو بکشند مرا در تمام این کلمات مزه مزه کنند ، اصل مرا در نخواهند یافت .
    همیشه یک ” شاید ” یا یگ ” اگر ” ویا ” یک  ممکن ” ویا اگر بمانم  در کنارم وجود دارد  میدانم از این جماعت هیچگاه حقیقتی بر نخواهد خاست و هیچگاه راستی درمیانشان مفهومی ندارد  امروز آ|نقدر خفاش در نقش عقاب در آسمان سیاست ما پرواز میکند که دیگر نمیتوان تشخیص داد کدام یک حقیقی هستند .
    دلهره ای ندارم ، بامید هیج معجزه ای هم نیستم برایم یکسان است که یک یوسف ثانی بر تخت بنشیند ویا یک غول بی شاخ ودم  همه امروز بشکل همان غولهای افسانه ای شده اند .
    من میدانم لال بودن یعنی چی و میتوانم لال باشم  قدرت آنرا  دارم  در خاموشیم نشسته ام  اما کلمات مرا رها نمیسازند  شکنجه ام میدهند  این درد کلمات است که در پیچ و خم پیکرم میلغزد و مجبورم گاهی باین  چین خوردگیها  وتا شدن ها  وحیله گریها  وتزویرها پاسخ بگویم  .دراین چین وچروک ها ونا باوریها  همه چرکهای درون  دیگرانرا میبینم که روان شده اند .
    اشعاری را که در این صفحه میاورم تصادفی است کتاب اشعارم را باز میکنم و هر چه آمد  سر آغاز و پایان میگذارم . 
    بی گمان  پای چپر هاشان جای پای خداست 
    ماهتاب  آنجا  ، روشن میکند به پهنای گلام 
     مردمش میدانند که شقایق  چه گلی است 
    بیگمان درده بالا چینه ها کوتاهترند !؟
     بیگمان  آنجا  آبی ، آبی است 
    چه دهی باید باشد  
    کوچه باغش  پر از موسیقی باد 
    مردمان سر رود ، آب را می فهمند 
    گل نکردندش 
    ——
    اما ما آب را مخصوصا گل میکنیم تا ماهیان  بیشتری را صید کنیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / آندا لوسیا / اسپانیا / 04/03/2018 میلادی /….
    ———————————————————————————
  • بهاران

    در نماز خم ابروی تو با یاد آمد 
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار 
    کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد………….خواجه حافظ شیرازی 
    امروز صبح زود  بهاررا با تمام وجودم نه احساس بلکه لمس کردم ، در هوای بهاری غرق شدم پس از چهارروز بارانهای سیل آساو پی درپی بوی بهاران  را به عمق وجودم فرستادم ودیدم هنوز زندگی میتواند شیرین باشد و لذت بخش .
    مطابق معمول آسمانرا نشانه گرفتم وچند عکس روی صفحه قراضه ام گذاشتم  ، صبحانه م تنها قهوه وکمی نام برشته است نه بیشتر ! اخبار داشت  سر زمین سوسمارستان را نشان میداد دوبی  که دیگر امریکا واروپا  دربرابر او یک  ده کوره میباشند  ، ونیز را به آنجا منتقل کرده و حال پلاژ لختی ها را نیز افتتاح میکرد در آنجا و در مرکز صحرای کویر وسوزان ودشت کربلا  آخرین تکنو لوژ یها بکار گرفته شده بود …وما ؟

    هنوز برای یک تار موی سپید وسیاه زن سپاه و بسیج و ارتش میفرستیم و برای مردمانی که به دنبال حق وحقوق خود میباشند شبانه پلیس به خانه هایشان حمله ور میشود و دسته جمعی آنهارا به زندان میبرد چرا طلب حقوق خود را کرده اید شما بردگان مفت و مجانی بارگاه شیخ  و هارون الرشید دوم میباشید حق سخن گفتن ندارید زبانها بریده باد و دهانها دوخته ! .
    چه دستی در کار  ویرانی آن سر زمین  است ؟  امروز خدا در خانه اش میتواند هم با دوربین زنان عریانرا درپلاژها ببیند وهم میتواند سری به تابلتها دوگانه بزند وهم میتواند درهتلهای بزرگ دمی لبی به خمر آغشته نماید در عوض با نگاهی غضبناک به سوی سر زمین پارسها مینگرد و درانتظار وحوش است که با پولهای باد آورده دور او بگردند. خاک و آب و خشت و گل و مصالح ساختمانی محکم آثار باستانی را به آنجا حمل کنند ، دکلهای نفتی را نیز در جیبشان بگذارند وبه آنجا ببرند او سخت تشنه است .
    امروز بهاررا به درون سینه ام فرستادم  دلم لرزید چرا؟ بیاد چه کسی بودم ؟ کسی را که از خود راندم ، کس ویا کسانی را ، خودخواهم میل میل من است من باید انتخاب کنم  نه آنکه مرا انتخاب کنند ! 
    ما همیشه در انتظاریم در انتظار  ساخته شدن،  با اپنکه گذشته های ما گلویمانرا سخت میفشارد وتا حد خفه شدن میبرد  باز در انتظاریم ،  کشتزار بی آب و تشنه ما  در انتظار باران است  ما خودما به گرد خرمن وکشتزار خود آتش  زدیم  وبه دورش پایکوبیدیم  حال همان رقاصان و پایکوبان اطراف خرمن در کسوت گوینده و نماینده  و سرور رسانه های جهانی برای ما قصه حسین کرد را میخوانند ویا از مصائب مردی حرفی میزنند که ما ابدا او را نمیشناختیم .

    اولین  با رما آتش را داشتیم آنرا از کاخ اولمپ دزدیدیم  با ان شعور دیگرانرا روشن کردیم وعقلها را نیر با خرد واندیشه زیبای پارسی بالا بردیم حال خودما ن  بسان الاغ  پیر  باید سر به زیر انداخته  دستمان را در مقابل دزدانی که شبانه بخانه ما حمله بردند واموالمانرا خوردند دراز کنیم تا سکه ای درکف دستمان بگذارند .

    ما خود اولین انسان روی زمین بودیم  برگه های تاریخمان را یک یک پاره کردیم  وبی تاریخ کتابهای سفید راورق زدیم  همیشه به زندگی  بعد از مرگ اندیشیدیم  و درخانه کوچک  عقیده نا ثابت خود  زندانی شدیم 
    حال نشسته ایم با حسرت به سر زمین مارها و عقربها و سوسمارها مینگریم و در انتظار آ( آزادی ) هستیم درانظار دستی که درب قفس را بشکند خودمان  دست و پا چلفتی هستیم 
    هرشب وهر صبح صفحات تابلت من لبریز از قصه ها و داستانهای خسته کننده و تکراری است و مردانی که فریاد میزنند در حالیکه دهانشان کف کرده است ، چرا که جربزه و شاید اجازه آنرا نداشتیم که میراث پدریمان را حفظ کنیم خانه خود را باید به دیگری وا گذار میکردیم تنها » پیام » پشت پیام مانند کبوتران دست آموز  و هر کرمی را اژدها خواندیم .
    پانزده سال است  که مینویسم  هنوز تنوره اولین کامپیوترم زیر میزم نشسته دومین لب تاپ درون چمدان سومی درون قفسه کتابها واین آخری آنقدر کوچک است که درجیب جای میگیرد !!!!مدتها به سایتهای مختلف مجانی سرویس دادم تا اینکه دستی در آسمان مرا گرفت ، چرا مجانی ؟ کار دل است نوشتن را دوست دارم همه جا قلمی در دستم دیده میشود باید دستم با قلم کار کند  بیاد مرحوم » گوته « افتادم در بستر مرگ هم روی هوا داشت بادست ناتوانش مینوشت . پایان 
    دز انتظار افسانه های تو ، این دل خالی  تا کی ؟ 
    این صفحه خالی تا کی ؟ 
    در چه زمانی صفحات دل مرا ورق خواهی زد ؟ 
    جریان بادرا پذیرفتم  و عشق را و جاودانگیش را 
    تو باشتاب گذشتی ، در پیچ کوچه های خاکی
    و من با دفتری خالی به دنبالت
    تا نام ترا در آن بنویسم
    گاهی نامت را بر روی شیشه های کدر و خا ک گرفته
    با آنگشت مینوشتم
    تو در آشوبها گم شدی و من مودبانه و موقرانه
    ترا بحال خود رها ساختم
    با گرمای دیگری و سرمای دیگری  و نور دیگری
    ———————————————– ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / آندالوسیا / اسپانیا / 03/03/2018 میلادی /….
  • فریاد زیر آب

    کشاندمت ، آنقدر تا به نزدیکترین زوایای  زندگی تو  رسیدم ، 
    چیز تازه ای نبود همان را که حدث میزدم ، گاهی خودر ا فریب میدادم و و زمانی بخود نهیب میزدم که  عقل تو کجا رفته ، زمانی که تراش 
    پشت گردن ترا دیدم فهمیدم که متعلق به کدام دسته وگروهی این نوع اصلاح سر معمولا برای انسانهایی که فریبکارند بکار میزود  چند تیغه وصاف ، چه بسا زنانی در آنسوی قاره آرزوی در آغوش کشیدن ترا دارند اما من هدف دیگری داشتم .
     ودوستانت را که گویی همه بنوعی دچار دگرگونی روحی یا جسمی میباشند .
    روز گذشته فهمیدم تو نیز مانند سلف خود کارت تنها سرگرم کردن آدمهاست و فریب اما  بنوع تازه ای است    بسیاری از جوانان هوشیا ربودند وکسانی که بیشتر همکاری با توداشتند بعنوان شو من به روی صحنه میامدند .من نه فحاشی کردم ونه توهین چرا که این کارها ابدا در مرام من نیست .اما احساس میکردم خیلی گنده شده ای  بیشتراز حد معمول . هنوز که بجایی نرسیده بودی ؟!.
    در هر سوراخی را که زدم دیدم آنجا نشسته ای  و بقول آن خانم محترم هنرپیشه زبردستی هستی که داری برای خودت تبلیغ میکنی ، کسی ترا ببازی نگرفت کسی ترا بخانه اش راه نداد ، کسی برایت ضیافت ترتیب نداد وکسی ترا برای گرد هم آیی ها دعوت نکرد . 
    برای من دیگر یکسان است تو سوار بر اسب مراد باشی یا آن “غلتشن “در لبا س افسری که خود بخود  از در ودیوار مدال ودرجه گرفته  معلوم است سر زمینهایی رابخاک وخون کشیده   مردمی را آواره وبه زیر خاک فرستاده کودکان بدبختی را قربانی هوسبازی های همکارانش نموده  ، امروز ازسر زمینی که تو میخواهی آزادش کنی برای من با سوریه یا پاکستان یا بنگلادش  فرقی ندارد چرا که دیگر  نه زبان آنهارا میفهمم ونه فرهنگ آنها با فرهنگ وعادات من هم خونی دارد ، من زن ساده لوحی نیستم تنها گاهی ترجیح میدهم سکوت کنم تا طرف خوب به بازیش ادامه دهد  خودمرا کنار میکشم درحاشیه به تماشا مینشینم صندلی لژ وجلوی سن را برای خود خریداری نمیکنم دور ا دور به تما شا میایستم امروز دست خیلی ها  برای من رو شده ومیدانم که از کدام سر چشمه ها آب مینوشند وچند عکس یا چند ویدیو ویا چند کلام زیبا بخورد  ما میدهند  اما مارها همچنان درون لانه هایشان چنبر زده وبه گزیدن مردم میپردازند ، اخباری را که برایمان  توضیح میدهی قبلا ما درجاهای دیگر ی خوانده ودیده ایم حداقل دررسانه ای خارجی !  .
    گذاشتم ببازیت ادامه دهی و امروز فهمیدم تو هم  یک آرتیست ماهری روصحنه  همان صحنه ای که قرار است نمایش آن به اجرا گذاشته شود وما تماشاچیان فلک زده تنها در سکوت وسایه بایستیم وگاهی اشک بریزیم .
    خوب ! خیلی ها خوب میتوانند خودرا بفروش برسانند ، قیمتی دارند هرکسی قیمتی دارد بسته به کاری که ارائه میدهد تنهاهنوز برایم روشن نیست  که از کدام سو میایی از فرانسه یا از سرزمین ویرانه وگذشته ما  باز ی را بد  شروع کردی ، خیلی تند رفتی شتاب داشتی تا زودتر به همه چیز برسی وظاهرا رسیدی حال باید همچنان روی صحنه باشی برای مواقع خاص شاید بتو احتیاج بود .
    همه انسانها اشتباه میکنند بخصوص در شناخت اشخاص ومن نیز با آنهمه صدمه ای که خورده ام باز اطمینان میکنم ومیگویم :
    نه ! این یکی با همه فرق دارد ! آری فرق دارد تنها از نظر شکل وشمایل وظاهر .
    برای همین  آخرین تیر را که درترکش داشتم بسوی تو پرتاب کردم بامید  آنکه به هدف بخورد ، اما تیر به دیواری شکسته خورد .وبرگشت دو چشم خودم را نشانه گرفت .
    پایان /
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه 3 مارس 2018 میلادی /..
  • دودی برنخاست

    از فغان  و ناله  کاری برنخاست 
     چون نبود آتش شراری برنخاست
    سست شد پای طلب در کوه  سخت
    ا.زاین سنگی شکاری برنخاست 
    ——————————
    دیگر از آن سوی زمان و آن سر زمین سخنی نخواهم گفت ، برای همیشه آنجا و مردمش را فراموش میکنم ، گویی از ازل و ابد  وجود نداشته و منهم نبودم تنها روحی از زمانها روی این زمین  نا مرغوب و ویران میچرخد .
     شب گذشته همه دوران کودکی ام بیادم آمد و خواب را از جشمانم ربود ، بیاد خانه مادر بزرگ که مانند یک توله نجس با من رفتار میشد و مادر بزرگ درمیان دوستانش مینشست ودرحالی که  لب برلب وافور گذاشته بود تنها یک جمله را تکرار میکرد :
    پسرم رفته یک بیوه گبر زاده را بخانه من آورده ……
    پدرم دراطاق دیگری مشغول نواختن  ساز بود د رکنار منقل ورشوی براقش و دوستانش وبساط مشروب وخوراک جغور وبغور ! ومادرم در خیال پختنی شیرینی عید ، صورتش مانند برف و خون سفید وسرخ با موهای طلایی که آنها را مبافت و مانند تاجی بر فرق سرش مینشاند ویک لچک سفید هم روی آن میکشید واین  باعث تمسخر و خشم مادر بزرگ سیاه سوخته من بود که از فرط تریاک لبانش سیاه و صورتش مانند چرم سوخته همیشه خشمکین بود و میگفت :
    تو که یک دختر بچه نیستی پیر سگ ، برو مانند یک زن درست وحسابی یک چارقد بزرگ سرت کن وبا یک سنجاق قفلی هم زیر گلویت ببند درحالیکه خودش موهای سیاه وبلند بی قواره اش دور سرش مانند مارهای دوش ضحاک  آویزان بودند .
    پدربزرگ همیشه سرش روی کتاب بود  عبای روی دوشش و شب کلاهی بر سرش و دستهایش مچاله زیر بغل و سرش روی کتاب بالا  وپایین میشد . گویی ابدا مرا نمیدید نه مرا ونه کسانی دیگری را ، 
    حاصل این ازدواج نا مطلوب  تنها سه سال طول کشید با مخارج سنگینی که برد وش مادرم بود ، خاله جوانم تازه با یک تاجر پیر فرش عروسی کرده بود  همسرش زیر زمین خانه را به کارگاه قالی بافی دوم و سوم خود تبدیل ساخته بود .
    سرلنجام با کالسکه وچهار اسب محبوب مادرم  راهی خانه مرد دیگری شدیم که از فرقه ” شیخی ها” بودند دیگر من موجودیتی نداشتم تنها آقا جان تعهد کرده بود مرا مانند دختر خودش نگاهد دارد آنهم در حالیکه چهار زن عقدی و یازده تا دوازده فرزند دیگر داشت و من تا زمانی که  آخرین همسر او از کردستان با دوبچه اش نیامد عزیز بودم پس از ان تنها پناهگاهم کنار همان اطاقی بود که شیرینی های عید نگاهداری میسد کسی مرا نمیدید وجود مرا احساس نمیکرد به مکتب رفتم قران را تمام کردم کتاب حافط را با چهار غزل ناب از حفظ فرا گرفتم دیگر میبایست وارد مدرسه میشدم تنها شش سال داشتم .
    مدرسه متعلق به همان قوم شیخی ها بود همه باهم دوست و یا فامیل بودند پچ پچ ها  شروع شد دختران چهار تا پنج تا دست دردست هم دور حیاط کوچک مدرسه راه میرفتند واگر توپی دردست من بود آنرا قاب میزدند و سپس تهمت دزدی بمن زده که این توپ متعلق بما بوده یا دوات مرکبی یا هرچه که داشتم به یغما میرفت ، در میان پچ پچهای آنها می فهمیدم که به یکدیگر میگفتند :
    مادرش گبر است نجس است ( زرتشتی ) دختر عمویم هم کلاسم بود روزی معلم سر کلاس از او پرسید آیا شما باهم فامیل هستید ؟ گفت  ، نه او مادرش گبر است با ما فامیل نیست ، درآن زمان هرکسی صاحب یک فامیل بود و انحصارا آن فامیل متعلق به او بود و دیگری حق نداشت از آن استفاده کند مگر کلمه ای مانند زاده یا “فر “یا غیره به آن اضافه نماید ! امروز را نمیدانم .
    از مدرسه بیرون آمدم موهایمرا بجرم آنکه شپش درآن یافته اند همانطور بافته به همراه روبان از ته قیچی کردند ( داستان آنرا در عروسی فروزنده خانم نوشته ام ) …….
    دیگر بمدرسه نرفتم واز آن شهر نکبت که حال امروز حسرتش را میخورم بیرون آمدیم درپایتخت  دیگر داستانهای وحشتناکتری رخ داد .
    نه ! کسی مرا نمیخواست  من زورکی به دنیا آمده بودم و زورکی در دنیا خودم را میان آن جمعیت با مهر و محبت و نجیب و نجیب زاده جای داده بودم !! 
    حال امروز در این فکرم برای کدام لحظه دلم تنگ شده ؟ برای کدام دقیقه و کدام ثانیه ؟ و برای چه کسی ؟ خاک ؟ خاک در اینجا فراوان است !اجداد! گور پدر همه حتی در زمانیکه همسرم در زندان بود از عمویم  کمک خواستم از من دریغ کرد وگفت : 
    من نمیخواهم خودم را به دست ” ساواک” بدهم شهرت همسر تو بسیار است و مرا تنها گذاشتند تازه نوزده ساله بودم ! تنها شدم مادرم بسوی فامیلش رفت فامیلی که دیگر او را نمیخواستند چرا که از روز اول سر کشی کرده بود حال پشیمان  وپریشان برگشته بود .من بودم واو دریک خانه کوچک و همسر یک زندانی معروف هیچکس در آن زمان بمن کمکی نکرد مگر مردانی که هوس و شهوت از چشمانشان میبارید و آب دهانشانرا را جمع میکردند و من بسرعت فرار میکردم ، خودم تنها به دادرسی ارتش رفتم خودم تنها جلوی اتومبیل رییس زندان دراز کشیدم تا بمن بگوید همسرم در کدام بند وآیا زنده است یا مرده تا مرا بسوی پیکر زخمی و خون آلود او بردند تازه از نوش جان کردن  شلاق سیمی  واز حمام! ! برگشته بود یک تکه گوشت خون آلود .نه ! هیچکس بمن کمکی نکرد تنها به دنبالم میدویدند وعده میدادند و من میدانستم که این وعده های توخالی وپوچ برای چه منظوری میباشد .
    حال چرا امروز دل بسوزانم ؟ برای کی  ؟ کدام زن ؟ و کدام مرد ناشناس ؟ و کدام خاک خون آلود وکثیف ؟  ……
    تنها به گفته های ” فرستاده ها ” گوش فرا میدهم  آنها را جمع میکنم نگاهداری میکنم تا روز موعود .
    جنگی بزرگ در انتظارمان هست  اگر خیلی شانس بیاوریم مانند ویتنام ، ایران  شمالی و ایران جنوبی خواهیم شد  من متعلق  به هیچکدام از آنها نیستم .
    من متعلق بخودم هستم خودم را زاییدم و خودم را بزرگ کردم وطن خود من هستم پیکرم خاک وطن است که فرزندانم روی آن زندگی موریانه ای خود را ادامه میدهند .
    هوس هیچ چیزی در من و ما نیست حسرت هیچ چیز را نیز نداریم من  شیره زندگی را کشیدم وآ نرا نوشیدم دیگر میلی ندارم سیرم و اشتهایی برای بلعیدن  و یا خوردن ندارم هوسی هم ندارم . بنا برای برای همیشه آن دیار را و مردمش را فراموش میکنم . و دیگر به گفته های تکراری آنها  گوش فرا نخواهم داد ، نگران زبان وفرهنگم ؟؟؟ کدام فرهگ؟  فرهنگ ما روی یک سکه حلبی در اسراییل کنار آن مردک قمارخانه دارد وخانه دار حک شده ، بی عزتی وبی حرمتی از این بیشتر ؟ کوروش کنار دانلد ترامپ؟ عده ای خوش خیال را نیز خریده تا برایش پادویی کنند .
    مردم هم دیوانه وار به دنبال این سکه ها میدوند  و نمیدانند روزی همین اسراییل مارا قبضه خواهد کرد با همان آیین نوین و من درآوردی . پایان 
    شد ز دستم کار و کاری بر نشد 
    پشت من بشکست و باری برنخاست 
    از ازل در لاله زار  روزگار 
    چون دل من  داغداری برنخاست 
    توتیای دیده عشاق را 
     از سر کویی غباری برناست 
    چون خروش تو  ، یک خروش 
    از دلی در هجر یاری برنخاست ………رشید یاسمی 
    ———————————————————————————————————————————————————
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / آندالوسیا / اسپانیا / 02/03/2018 میلادی /….