Author: Soraya
-
چگونه فاحشه شدم !
بلی ! تعجب نکنید ، دروغ سیزده !!اما گاهی فکر میکنم که چه دنیای خوبی دارند این فواحش / ترنس ها / همو سکسوئل ها / ودنیای یوتیوپ مارا به کجا ها میکشاند ، امروز افتخار آنرا یافتم که با اولین ستاره ” پورنوی ” ایرانی در ولایت شمس آباد بقول آن پیر ودر کانادا وامریکا آشنا شوم ، خودرا وابسته به خاندان شهبانوی ایران میدانست ومیگفت :هنگامیکه به امریکا آمدم پدرم افسر ارتش بود اورا اعدام کردند ومادرم مرد ومن تنها باین دیار آمدم سرکار علیه بانوی تاج دار ایران هیچ کمکی بمن نکرد نه خودش ونه پسرش ، بنا براین رفتم وسرنوشت خودم را پیدا کردم امروز خوشحالم که سایت خودم را دارم ومیلیونها بیننده وصدها خاطر خواه وهزاران هم بستر !!!روی اینستاگرتا داشت حرف میزد وطرف مقابل او لخت وعریان در نروژ میگفت :بلی من دراینجا خیلی خوشبختم مدتی درترکیه بودم حال باینجا آمدم دوستان گی وترانس زیاد دارم باهم خیلی خوشیم واگر قرار باشد باشبی ده هزار دلار با یک مرد میروم دخترانی که درایران هستند بیشتر میگیرند چون ملاها برایشان جاکشی میکنند آنها بسوی سر زمین عربستان ویا سوسمارستان میروند وشبی بین پانزده تا بیست هزار دلار میگیرند !!!!آه از نهادم بر آمد / ای داد وبیداد من تنها دو دوست پسر داشتم نامم جنده شد یکی را که عاشق بودم ودومی بین دو ازدواجم اما با زبا ن هرزه یک زن کرد هستیم بر باد رفت ، حال میبینم ایران تبدیل به یک فاحشه خانه بزرگ شده وملاها جاکشی میکنند ! من با دو دختر وپسرم باین سر زمین فراری شدیم ( از دست همسر مهربانمان ) وشبها ی تعطییل ساعت یازده شب جلوی دیسکوتک حاضر میشدم تا دخترم را به خانه ببرم حق نداشت از ساعت یازده دیر تر بخانه برگردد وفورا هم آنهارا بخانه شوهر فرستادم حال خودم دریک بیغوله نشسته ام چس ناله میکنم / ای داد وبیداد چگونه آنهمه زیبایی وجوانی را مفت ودر خواب از دست دادم ونشستم پشت این غارغارک برای چند قاز نوشتم چرا نرفتم خودم را بخانه های معروفه معرفی کنم وپولدار شوم مثلا بروم درلندن رستوران باز کنم ویا آش نذری بپزم ونماز هم بخوانم … به راستی یک پارچه خرم باورم شد که خر هستم !!!نه ، امل هستم هنوز در قرن خودم قفل شده ام هنوز مرد برایم مرد است وزن یک زن ومادر حرمتی دارد وپدر مقامی ، سی سال بیوه گی در کنج خانه یا پشت چرخ خیاطی بودم یا پشت این غارغارک وبا بدبختی وفقر بچه هارا بزرگ کردم دلم به چند نامه عاشقانه خوش بود بیخود نبود که همه بمن میگفتند : فلانی یک پارچه خر است !!! آنها میدانستند که که من درکجای دنیا سیر میکنم حتی بفکرم خطور نمیکرد با مردی شام بخورم . خوب حالا چی کدام ئتاج جواهر نشانرا برسرت گذاشتند وگفتند به به عجب بانویی ! تازه نوکیسه های ایرانی هم بخاطر فقرتو از او تو دوری میکنند میترسند که گردی به لباس فاخر آنها بنشیند . بیاد آن مرحومه که چند ماه پیش مرد / همه عمرش درایران بکار شریف فاحشگی اشتغال داشت آنهم فاحشه هفتگی و فرنگ رفتن سپس بعد از انقلاب پر شکوه اسلامی اولین کسی بود که چادر بسر کرد ونماز جعفر طیار خواند وتسبیح به دست پشت میزنشسته توبه میکرد سپس با هزار بیماری های گوناگون معلوم نشد چگونه مرد وکجا دفن شد ! اما دو خانه خرید یکی اینجا یکی تهران برایش مهم نبود طرف مقابل بنا باشد یا یک بازاری مهم ( پول ) بود آیا آنهارا باخودش برد ؟!آنها به فروغ فرخزاد تهمت میزدند برادرش را تکه تکه کردند امااین جانوران دور دنیا مشغول تبلیغات برای خود و دیگرانند .آه از این دنیا که یاز از یار میترسد / غنچه های بیدار از گلزار میترسد .وقاحت این دوزن امروز مرا شگفت زده کرد با چه افتخاری میگفت که : من اولین ستاره پورنوی ایرانی هستم که ازدواج گی ها را رسمی کرده ام !!!! نمیدانم چگونه لابد درآنسوی ابها وضع با این سر زمین فرق دارد .نمیدانم / نه / زندگی خودمرا بیشتر دوست دارم من از آلودگیها وکثافت بیزارم مرتب درحال ضد عفونی اثاثیه خانه وبقیه چیز ها میباشم از تماس یک مرد چندشم میشود واز تماس یک زن بیشتر . من در زمان خودم قفل شده ام مهم نیست لباسهایم ارزان قیمت باشند مهم آن است که خودم گران هستم وقیمتم خیلی بالاست . ثپایان / روز سیزده بدر 1397 خورشیدی تقدیم به همه بانوان وآقایان نجیب الله که داعیه دین وایمان دارند وتقدیم به آن بادوی هفتاد ویک ساله که سر قبر پسرش شوهرش را که تنها نوزده سال داشت پیدا کرد وبا او ازدواج نمود / این دنیای جای من نیست .ثریا / اسپانیا / 2 آپریل 201 میلادی / -
ز چشم خویش آموختم
دل بیدار من بر مردم خوابیده میگریدبلی ، فهمیده بر احوال نا فهم میگریدز چشم خویشتن آموختم آیین همدردیکه هر عضوی بدرد آید بحالش دیده میگرید ……..” رنجی ”امروز ظاهرا باید روز سیزده بدر باشد که برای ما روز کار است روز گذشته را بدر کردیم با کمی برندی و قهوه و موزیک شور فکرت امیراف !وامروز باید همه روز آب بنوشم تا آن چند قطره برندی و قهوه از بدنم خارج شوند اما صدای موزیک به همراه اشعار خیام روی یک برنانه یوتیوپ را دیگر نمیتوانم از سرم بیرون کنم . داماد عزیزم ! معنای اشعار را میخواست گفتم باید خیلی بدانی او یک ستاره شناس ، یک فیزیک دان ویک شاعر بود اما اشعارش بیشتر فلسفی بودند بهر روی با هزار رمز و اصطرلاب توانستم آن ابیات را برایش ترجمه کنم و کمی هم او را با فرهنگ قدیم ایران اشنا سازم همه قفسه کتبهایش مربوط به تاریخ سر زمینش ! میباشند از قرون وسطی تا امروز و جالبترین آنها کتابهایی بودند که نقشه تمام شهرها و دهات اطراف را از بالا با هلیکوپتر عکس برداری کرده ودر جلد های زیبایی آنها را به همشهریان خود ارائه دادند وکتابهایی درباره جنگ جهانی دوم کتب داروسازی و غیره ……دیدم ما کجا و اینها کجا چگونه به سر زمینشان عشق میورزند و هر ذره خاک را توتیا کرده به چشمانشان میکشند وما خاک وآب وهوای خودرا میفروشیم تا در خارج بنشینم و چند صباحی خوش باشیم و سپس حسرت بکشیم .خرد آرام گذشتگان خود را وآشنایی آنها با رنجها در وجب به وجب این منزل آباء واجدادی را باهم شناختند کتاب مقدس را نیز خواندند اما خود را به آن نفروختند مطالعه کردند درقفسه هایشاان تنها کتب پژوهش موسیقی ، و کتابهای بودا و لائوتسه و سایرین بودند درحال حاضر میهمانان وتوریستها از چندین کشور آمده اند وبوی خوش جاهای دوررا باخود آورده اند آواهای خارجی زبان همه جا سرک میکشد اما اینها تنها با زبان خودشان حرف میزنند وهنوز درمنازل غذا میپزند وبه قفرا میدهند جشن ها بر پا میکنند ، چندان میانه ای با طلبه ها ندارند اما مانند جن و پری دست در آغوش هم نمایشی بزرگ را بر پا میسازند .آری ، دلم گرفت با خیام / حافظ/ فردوسی / سعدی / عطار / شاعر زیاد داشتیم اما نویسنده کم و هیچگاه به ضربان قلب زمین خود گوش فرا ندادیم طبیعت خود را نشناختیم وتنها گمان بردیم که ما از خدایانیم در حالیکه کودکانی بیش نبودیم بی تجربه و نا دان .شب گذشته خواب ” او را دیدم ” فرهنگ را دو عدد کت وشلوارش را بمن داه بود اما خودش نبود ، معلوم است که نیست او درون یک گور افتاده وگاهی هم سنگ ومجسمه اورا میشکنند میدانند که او چگونه هنر زیبای خود را دود دستی تقدیم ولایت فقیه کرد و چگونه نقش یک چاسوس را بازی نمود از نو جوانی لب به تریاک ومواد میزد پدرش داروخانه داشت ! و هنرش بیخبری را می طلبید .و حال برای چند مثقال گرد و مواد تن به هر حقارتی میداد برای چند دست لباس مارک دارد خود را به هر آب و آتشی میزد .” خوش دارم که بالهایم را بگسترم و از حصاری که مرا دربر گرفته بگریزم ” نمیدانم این گفته کیست اما من چندان قوی نیستم که بتوانم آن حصار را بشکنم هنوز نقشی از او در ذهنم نشسته زمانی که خیلی نوجوان بودم میل داشتم شاعر یا موسیقیدان شوم ، دل به موسیقی بستم واو سر راهم قرار گرفت وهستی من به هستی بیهوده او گره خورد وچگونه بسرعت خود را کنار کشیدم تا درکنارش مانند سایر زنان لب بر لب وافور نگذارم و لبانم را به گرد کوکایین آلوده نسازم ، میدانستم مرا دوست میدارد اما فرار من برای او گران تمام شد همه جا به دنبالم بود تا زمانی که بخانه شوهر رفتم او را در قلبم بخاک سپردم ، حال با شنیدن کوچکترین نوایی همه رگهای پیکر من به لرزه درمیایند ، او دیگر نیست آخرین بار در سال 2004 اینجا آمد تا مرا باخود برگرداند باو جواب رد دادم دیگر خیلی دیر بود برای همزیستی در کنار آنهمه آلودگی آنهم در کنار ولایت فقیه . هرچه بود تمام شد سیزده بدر همه خوش باد . پایانپس از جان دادن عاشق ، دل معشوق میسوزدکه شیرین بهر فرهاد بخون غلطیده میگریدنگردد تا رقیب زشت خو آگه ز حال مندلم از هجر آن زیبا صنم دزدیده میگریدپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / /2/4/2018 میلادی برابر با سیزدهم فروردین 1397 خورشیدی -
ایستر
آن زمان که باد جنوب بر ساحل میوزدخاکها فرو میریزتدوزمین نوحه میخواندآیا این اراده خداست ؟در. سر تاسر سر زمینهامن تنهایم وسرگرداندرودها نا شناخته وزمانی نا شنیدهآیا این اراده خداست ؟درد سر نوشت من استقلب من مانند سرب استمیترسم که خدا مرده باشدپس آیا من زنده خواهم ماند ؟امروز روز رستگاری استروزی که او از کفن بیرون شدوزنده ماندآیا اینهم اراده خداست ؟ثریا /اسپانیا /اول آپریل ۲۰۱۸ میلادی -
آتشی زین سان ……..
سینه آتشگاه آن نار است کز وی یک شرارشامگاهی لحظه ای در وادی ایمن بسوختبا کلماتی شمرده مرتب نام ” اشترن ” درمغزم میکوفت ، بیدار شدم ، یعنی چه ؟ چرا ناگهان بیاد این روزی نامه ها ومجلات خارجی آنهم در خواب افتادم ؟ همه امور به دست آنها میچرخید ، ” لوموند” – ” تایم ” – واشنگتن پست ” وعده ای مفتخوردر سفارتخانه های ایران در خارج نشسته بودند با نیمه زبانی که بلد بودند آنهارا ترجمه میکردند وآنچه را که بر ضد ” شاه” بود از بین میبردند ویا در کشوهای خود برای روز مبادا نگاه میداشتند اما اگر مثلا روزی نامه ای نوشته بود که ملکه ایران زیباترین ملکه دنیاست فورا آنرا به تهران مخابره میکردند ، جاسوسانی هم از طرف احزاب چپ خارج وداخل در آنجا نشسته بو میکشیدند ، [ شاه دیکتاور ایران مردم را به زیر فلک کشیده و برای چهارم آبان برنانه چیده جشن تولد میگذارد !!! ] آنها نمیدانستند که این بادمجان دور قاب چینانند که این مراسم را رابرپا میدارنداینها بودند ، اینها مینوشتند وسرنوشت مارا تعیین میکردند ، همه چیز در آن زمان آرام بود پول نفت سرازیر شده بود وبه راستی بین مردم پخش شده هر دهاتی تازه به دوران رسیده کمتراز ” دیور” ” شانل ” نمیپوشید ، من گوشم به رادیو بود رادیوی صدای ایران ودلقکهایی که درآن برنامه اجرا میکردند و د رپشت مشغول تیز کردن کاردهای قصابی خود بودند .تنها عده معدوی برایم قابل ارج وشناسایی بودند وهنوز هم هستند .مجله اشترین و روزنامه لوموند و دکان دیور واراذل اوباش قمار خانه های بزرگ سرنوشت مارا میساختند ومیدانستند که مردم از دهات گریخته وبه شهرآمده همه همان عین اله ویا صمد آقا میباشند اما نه به سادگی وصداقت آنها بنا براین سیل اجناس بنجل بسوی کشور ما سراز یر شد همه سر گرم بودیم خانم : گوگوش ” یک پارچه رادیو وتلویزیون را دراختیار داشت وخوانندگان خرده پایی که مانند قارچ سمی از زمین سبز میشدند خانم مهستی مجال خودنمایی نمیداد کاباره ها پشت سر هم ایجاد میشدند هرشب برنامه جدیدی وهر شب یک دلقک جدیدی روز صحنه بود وما بخواب رفته بودیم .خواب خوش .در اطاقهای پنهانی وکنار منقل ها ودرکنار فاحشه ها ژ نرالهای چند ستاره مشغول برنامه ریزی بودند یکی میلش به بختیار میکشید دیگری خودرا صاحب جاه میدانست وشاه بخیال آنکه کشورش در امن وامان وجزیره ثبات است مشغول اسب سواری بود .قمار خانه ها بهم راه داشتند کلوپها وسازند/گان مد باهم دریک کانال راه میرفتند وچهار شهر وچهار مقصد توریستی بسرعت همه دهاتیهارا بسوی لندن وپاریس وآلمان وایتالیا برد وسپس چین وژاپن ، حال بیا وتماشا کن چمدانهای حاوی بنجل های خیابان های جنوبی کشور های خارجی بطور قاچاق بدون دادن مالیات وارد میشدند وپا اندازان خانگی درخانه ” بوتیک ” داشتند همه لباسها ” بوتیکی” بود بیهوده نساجی مازندران ودیگر کارخانه ها .را بکار گرفته وپارچه وحریر تولید میکردند بنجل های خارجی بیشتر خریدار داشت ، مبلمان از ایتالیا وارد میشد وهمه هرهفته به خارج سقر میکردند ودرخارج خانه میخریدند آنهم نه یکی بلکه چند تا بنام فرزندانشان .همه امور زندگی در آن زمان بدینگونه میچرخید اما بودند عده ای که در حلبی آباد ها ودر پشت قلعه به زندگی نکبت بارشان ادامه میدادند تنها چهار استان عزیز شده بود شیراز / اصفهان/ تهران / مازندران / بقیه درگوشه ای بی آب وعلف افتاده بودند بم را کسی نمیشناخت نا زمانیکه ویران شد توریستهای خارجی تنها اصفهان وشیراز را دوست داشتند !!! صنایع وکار دستی اصفهان به اوج خود رسید فرش کاشان بهترینها بود دراساس چیزی تغییر نیافته بود تنها من احساس میکردم که زندگیم دگرگون شده باید راهی پیدا کنم واز این منجل آباد بگریزیم آنچه که نامش ( سعادت ) بود گم شده بود تنها شاعران متعهد خوابهای طلایی میدیدند وبه نظر میامد که سعادت آنها در ویرانی خانه است اما درخشنده ترین رویاهای من در بلند ترین قله ها وژرفترین داشت شکل میگرفت فرزندانم را به خارج بفرستم تا بدینگونه بار نیایند وتنها به ظاهر نگاه نکنند مغزشان باید پر شود وشعورشان بالا رود این تنها احساسی بود که داشتم غافل از اینکه درخارج همه چیز باز در طبقه بالا بود وطبقه پایین فرمانبردار .حال دراین فکرم اگر کسی گناهکار بود همان ( روزی نامه ها / مجلات وپا اندازان مطبوعات ) بودند میبایست آنهارا اعدام میکردند .من بخارج آمدم ودیگر بر نگشتم میلی نداشتم درمیان آن مردم بنشینم وتماشا گر باشم هدف من مقدس تر بود من بچه تاجر نبودم وبچه بازاری هم نبودم زندگیم میان درسها وکتابهایم گذشته بود کلماتی را که آنها با رمز واشاره بهم میگفتند درک نمیکردم نماز میخواندند قمار هم در کنارش بود روزه میگرفتند دروغ هم درپایش نشسته بود یک بام ودوهوا ، من یک رنگ داشتم رنگ خودم را میل نداشتم آنرا تغییر دهم حال میبینیم چگونه زندگی میتواند این چنین آشفته و و خیم باشد درآن زمان کوچکترین نوای موسیقی یا آهنگی مرا به شادی در میاورد امروز از صدای موسیقی تکان هم نمیخورم تنها به صدای بلند صفحات راک همسایه که مرتب گوشم را میازارد ودام دام درسرم ایجاد میکند گوش میدهم راهی هم برای گریز نیست .حال هم چیزی در سر زمین ما عوض نشده است تنها آنهاییکه درحلبی آبادها وپشت قلعه زندگی میکردند با دهاتیها وبازاریها مخلوط شدند باز همان نمایش ادامه دارد وباز همان بنجل های خارجی اما این بار از چین وارد میشود مردم همانند بیسواد / بی هدف /با داشتن مدارک قلابی اما شکل و شمایل آنها نشان میدهد که از کجا برخاسته اند تنها ادب وحسن نجابتی که قبلا درمیان ایرانیان بود ازبین بردند حال چریک شده انده دهان گشاد شده اند وبه آن فخر میکنند / قمارخانه ها از روی کوهها به زیر زمین نقل مکان کرد وفاحشه خانه ها بیشتر شدواقایان مامور دولت هنوز درکنار منقل قوانین روز را تعیین میکنند گاهی آنقدر موادشان فاسد است که تنها به یک چیز میاندیشند ” خون”تاریخ میماند تاریخ در پنهانی ترین زوایای خود پنهان شده وبموقع خودرا نشان میدهد ایکاش شاه بیشتر به شعور وفهم ودانش مردمش کمک میکرد او در ما چه چیزی را دیده بود ؟ خودرا ؟ او تحصیل کر ده ، مودب ، مرتب ، فهمیم نمید انست که مردم سر زمین او مانند بوقلمون رنگ عوض میکنند وهر لحظه بشکلی بت عیار درمیایند .نه ، نمیدانست ودرباورش نیز نمیگنجید برایش مهم بود که دنیا درباره اش چگونه قضاوت میکند او بی خبر از نوشته های روزی نامه ها بود که تنها یک فرد آنهارا دردست داشت . نه نمیدانست .ما هم ندانستیم . پایانآتشی زینسان کجا باشد که درهر مجمریصورتی دیگر پذیرفت وبه دیگر فن بسوخت——————————————- ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 01/ 04/ 2018 میلادی ( اول آپریل ) -
نامه های فراموش شده
امروز روز تعطیل و بیکاری ، سر ی به قفسه کتابهایم زدم ،کتاب مکتوب ….. میرزا آقاخان کریمانی جلب نظرم را کرد که به همت دانشمند برجسته جناب بهرام چوبینه به چاپ رسیده بود ، در میان آن چند نامه یافتم ، نامه های دوستی که دیگر دراین دنیا نیست و کسی هم از او یادی نمیکند ، مردی دانشمند مترجمی زبر دست شا عر ونویسنده ای حساس که در غربت جان سپرد در نهایت سادگی ، فقر و نا چیزی ، مردی بود بزرگوار و بخشنده این نامه پنجم ژوئن 1998 در میان اوراق کتاب در یک برگ صورتی جلوه گر شد و دیدم که خود من عجب فراموش کارم که نیمی از اینهمه کتاب را از او دارم و او را فراموش کرده ام .نامه بدین مضمون و با این اشعار شروع میشود :ای گلاب و گل ای بهار امیدشعر ناب تو با شکوفه رسیدگله هایت به رنگ یاس سفیدرنگ سر شار چلوه های امیدتو ثریای آسمانهاییجان دلها و جان جانهاییخشم بگذار و آشتی بردارکه رسیدیم ما به آخر کاردیده آخر شود به رویت بازاز من اینک نیازها از تو نازنوبت عاشقی همیشه بجاستدور مجنون گذشت و نوبت ماستو در آخر نوشته بود این اشعار را نوشتم تا بدانی که حقه مهر بدان نام نشان است که بود منتهی اوضاع خیلی قمر درعقرب است اما درست میشوداینهم کتاب میرزا آقاخان که حسب الامر آن جان جانان تقدیم شدبا بوسه های فراوانوآرزوی دیدار آن پادشه خوبان !.کتاب را بسنتم وسر شک اشک را جاری ساختم ، گویا امروز باید بگیریم و میگریم برای آنهاییکه از دست رفتند و بجایشان غولها نشستند وبیاد آنچه را که از دست دادیم .ثثریا / اسپانیا / روز ایستر ! /31 مارس 2018 میلادی ……یادش گرامی وروانش شاد ….. -
سرجنگ ندارم
من ، آتشم ، آتش ز گلی رنگ ندارمزآنرو بچمن رغبت آهنگ ندارمبر عشرت گلهای بهاری نبرم رشگچون غنچه گریزی ز دل تنگ ندارم ………”: طالب آملی “قبل از هر چیز روز پدر را تهنیت میگویم پدر ایران که جانش را در راه سر زمینش داد و امروز خرابه ای بیش نیست زیر خروارها کرم و زالو و جانوران .و آدمخواران دارد جان میدهد .روز گذشته پس از چهار روز مبارزه بی امان با آن ریشه وحشتناک که به ظاهر یک برگ سبز نازک بود .و داشت از ستونها بالا میرفت ، توانستم ریشه اورا ازخاک بیرون بکشم حیران مانده بودم و درعین حال گریه ام گرفته بود بهار همه در باغچه هایشان نرگس و سنبل و گلهای بهاری است و در باغچه من یک جانور که آ ب را در تخمه های بیضی شکل خود ذخیره میکرد و ریشه در انتها داشت و همه گلهای باغچه امرا خشک کرده بود . هنوز اثر آن باقی است یک ” الین” بود یک جانور بود نه یک برگ سبز یا درختی سر انجام باز ” گوگل بدادم رسید معلوم شد سبزه ای است از خانواده اسپراگوس متعلق به افریقای حال درباغچه من چه کار داشت نمیدانم گلدان کوچکی بود بعنوان شویدی انرا خریده بودم !نه ، همه چیز ما باید غیر از انسانها ی طبیعی باشد ، دارید با ما ما چکار میکنید ؟ اکسیژن را نیز از ما گرفته اید نفس کشیدن برایمان دشوار است نام آن برگ را دولت جمهوری گذاشتم و تخمهای ذخیره ابش را آقا زاده ها وبا ساطور آن را از جای کندم .بلی مانند خود دولت که در سر زمین ما ریشه دوانده وهیچ ساطور وتبری قادر به کندن آن ریشه ها نیست از زمانه ای دور این تخم در سر زمین ما کاشته شده و هر روز بر تعداد آنها افزوده میشود باید مدیون برادران محترم …… باشیم که این سوغات را از بریتانیا ویران و کهنه برای ما سوغات آوردند .خسته ام ، عید تمام شد سیزده منهم تمام شد مسافر عزیزم به خانه اش برگشت باز من ماندم اطاقهای خالی و دیوارهای سفید و رویاهای گم شده و خواندن چرندیات اقایان که چهل سال است ا دامه دارد ، نه کسی قدرت ندارد این ریشه را از جای برکند ریشه تا اعماق وجود یک یک مردم رفته عده ای را بخواب خوش فرو برده وعد ه ای خود را بخواب زده اند بیهوده غصه آن سر زمین را میخورم اما زمانی باین فکر میافتم اگر مهاجرت نمیکردم ودرهمان کویر میماندم با هوای کویر اخت میشدم همدم مارها و عقربها و جانوران وحشی بودم شاید اینهمه احساس تنهایی بمن دست نمیداد .اما دیگر برای ضجه زدن دیر است رضا شاه آمد همه قبایل وراهزنان و دزدان را راند وسر زمینی ساخت با راه آهن ودانشگاه وخیابانهای عریض وطویل ودوستانه با اطرافیان و پسرش راه اورا ادامه داد اما …..نوه اش پشت به همه چیز کرد وگفت من درخارج بزرگ شده ام مردم خودشان بروند خودشانرا بیابند !.پدر ما از دنیا رفت ما یتیم شدیم با این مردم ولنگار بیسواد میبایست تندی نشان دهد چپ ها ، راستها نوکران وخلیفه های خریداری بازاریها که همه جاناشان بسته با مالشان ونوکر دست به سینه خلیفه ها میباشند ، و پس مانده های قاجاریه تخم ریزیشان شروع شد و این شد که امروز داریم هریک در سر زمینی تخم ریخته ایم وبخیال خود خانواده تشکیل داده ایم ، یک انسان تنها دروطن خودش ارج و اعتبار دارد درخارج گفته ها ونوشته ها واشعار من مانند سکه های گم شده و از میان رفته است از دور خارج شده ایم خنده هایمان گفته هایمان همه بی ارزشند .حال بوی گند تجزیه طلبی سر تا سر ان سر زمین را فرا گرفته است ، کردها یکطرف صاحب اختیار شده اند عرب های خوزستانی و بلوچ و ترکها واز همه مهمتر (کی بما نریده بود کلاغ کون دریده بود ) حال عربستان سر بر آورده و ایران را دشمن میداند ومیل جنگ دارد وحا ل میخواهد خودی بنمایاند جا پای شاهنشاهان بزرگ ایران منجمله محمد رضا شاه گذاشته است وما چقدر بدبختیم که چادر نماز سیاه ونکبت آنها را سر میکشیم و فرهنگ حجاز را تاج سر خود کرده ایم .امروز گریستم خیلی هم گریستم وآنکه زبانش با زبان من یکی است برگشت به لانه اش تا دیداری دیگر اگر من زنده باشم ، حال درکنار مشتی ناشناس که تنها وجه اشتراک ما همخونی است و زبانمان فرق میکند باید خود را شاد وسر حال نشان دهم و افتخار کنم که توانسته ام درغ ربت تخم شتر بگذارم . پایاناین رنگ حجابست برویم که تو دیدیمن چهره امید خودم ، رنگ ندارمپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 31/03/ 2018 میلادی / برابر با 11 فرووردین ماه 1397 خورشیدی!!x -
کدام سو ؟
دل خوش مشربمزا داشت جوان عالم را
شد همان روز جهان پیر که ما پیر شدیم
سالها گرد سر سرو چو قمری گشتسم
تا سزاوار بیک حلقه زنجیر شدیم …… صاءب تبریزیریشه کردن دشمن تنها در ممالک وسر زمین ها وکشورها نیست ، گیاهان هم میتوانند دشمنی سخت وبلاخیز باشند آنها هم میتوانند جانورانی باشند که درتناسخ دوباره همان رویه اولی را درپیش گرفته اند مانند مار گرد وجود تو و گلهای دیگر بپیچند ومانند یک بمب ستونهارا ویران کنند .روزی گلدانی خریدم بعنوان( برگ شیویدی) آنرا درباغچه کاشتم وباو خوب رسیدم بامید آنکه یک شیویدی سبز جلوی بالکن خانه امرا تزیین بخشیده اما چهار روز است که با یک حیوان دارم سر وکله میزنم من وبچه ها نتوانستیم ریشه این جانور را خشک کنیم تا انتهای باغچه رفت و تخم ریزی کرد مانند ( ملاهای امروز ) وپسرم میگفت این درزندگی قلبی حتما یک آخوند بوده ، تا به امروز چنین گیاهی ندیده بودم نه دربا غ کیو گاردن لندن نه در جنگلهای اطراف ، ریشه هایش بطور زنجز وار تا انتهای باغچه با ترکب مرتبی رویهم سوار شده ومانند گردن بند هر ریشه چندین آویزه بشکل تخم مرغ دارد تخم مرغهایی کوچک مانند تخم بلدر چین ، هرچه مواد سمی بود روی آن ریختیم ا زالکل تا سرکه تا سم اما همچناان ریشه در زمین کرده و بیرون آوردن آن به ویرانی بالکن خانه ختم میشود .باورم نمیشود واقعا حتی گلی که درخانه میکا رم باید دشمنی نا مرئی باشد ، خوف و ترس مرا فرا گرفته هنوز همه مشغول بریدن شاخه وبیرون کشیدن ریشه های طولانی طناب مانند آن که بر گردشان مرواریدهای بیضی شکلی آویزان است ، هستیم نه باورم تمیشود . چهارروز است که ما درگیر این برگ ناشناس که شاخه هایش مانند تیغ وکلهایش مانند یک اسفند وریشه اش تا اعماق زمین رفته است ، شب گذشته با حرص و عصبانیت ساطوری را برداشتم وتا جان دربدنم بود روی آن کوبیدم امروز صبح شاخه های تازه یبرون زده بود !!!وبیاد این شعر شاعر افغان افتادم که میگفت :تخم گل میکاری و تیغ میروید بهار /اما زمین مرا هیچ شددادی با خو.ن آبیاری نکرد زمین من پاک بود دستهایم پاکیزه .وحال / ؟ ااگر کسی با این گیاهان آدم خور آشنایی دارد لطفا برایم بنویسد . با سپاس / ثریا / اسپانیا / 30 مارس 2018 وروز رستگاری !!!!واین همان داستان ماست ! -
پایان بهار
امروز در حریم کوچک ما سفره هفت سین جمع شد نمایشی بود که تنها تصویرش روی فضای مجازی قرار گرفت درمیان عده ای خارجی نمبیتوان سفره را پهن کرد وتوضیح داد چرا سیر کنار سرکه نشسته وچرا ادویه درون گیلاسها جای دارد ؟ نه برای کسی مهم نبود عید مادر جان است خودش میداند اما غذاها خوشمزه اند وبس !نه نمیتوان گریه را پنهان ساخت وبغض را فرو داد کریسمس برایشان شادی آفرین است بهار بیماری زا همه را دچار آلرژی کرده وشیرینی های یخ زده دوڕن فریزر خوردنی نیستند .مانند هر سال ناگهان صبح زود همه چیز را جمع کردم نه دید بود ونه بازدید یکهفته درون آشپزخانه ویکساعت سر میز شام چند عکس زورکی با پیژامه ولباس خواببلی مادر جان عیدی میدهد کارش همین استصبح زود در هوای گرم ودلپذیر بهاری به کوچه رفتم چه میخواستم نان های رسیده از لندن کپک زده ودیگر هیچبلی نان میخواستم از پس فردا هنه جا تعطیل است شور وغوغای عزا داران مسیح عید نرا تحت الشعاع قرار داد باید بگریم سیاه بپوشم واگر شد شمعی به دست بگیرم ودر کنار عزا داران آن مرد بر صلیب راه بروم وآوازهای انکرالصوات را بشنمو مگلها پژمدره اند کسی به دیدارم نیامد ومن جایی نداشتم تا به عید دیدنی بروم وسکه طلا بدهم وفرش ابریشمی ویا یک گلدان بزرگ گل آزالیا عیدی بگیرم نه حتی یک سکه هم نگرفتم تنها چند شاخه گل صحرایی درون یک گل ان قدیمی همیندیگر گمان نکنم عیدی داشته باشم ویا عشقی برای بر پا ساختن جشن نوروزی من نمیدانم در آن سوی شهر چه خبر است ونمیدانم اشراف تازه به دوران رسیده آیا شامپاین درون گیلاسهایشات مینوشند به همراه خاویار ویا ….عید وبهار من تنها گذشته همچنان که بهار جوانی نیز گذشته گویا زیادی مانده امهمه را از سر دولت شما میبینمپایان دلنوشته امروز که سخت غمگین وگریانم / ثریا -
بی شرف ها
آنهایکه شرف داشتند به دست جلادان کشته شدند
نیمه شرف داران درون زندانها جای گرفته یا دق کردند ویا خود کشی شدند
بیشرفها فرار را بر قرار ترجیح دا دند وبا چمدانهای پر از پول راهی خارج شدند
بقول محمد رضا شاه میگفت همه طرفدران منهم اکنون در شانزلیزه هستند
وما گدابان شهر لنگان لنگان داریم خرک خودرا به سوی خانه ابدی میرانیم .
عید درخانه ما پایان گرفت سفره جمع شدثریا ایرانمنش /اسپانیا/۲۷ مارس ۲۰۱۸ میلادیخورشیدی دیگر باقی نماند وقدیمترین تقویم عالم رنگش پرید -
گل اقاقیا
از یک کابوس وحشتناک بیدار شدم مرده ها هنوز زنده اند وهنوز روح مرا آزرده میسازند ناگهان بفکر درختان اقاقیای ردیف در خیابان افتادم که یک شبه همه گم شدند وبجایش درختانی با گلبرگهای سرخ سر تا سر خیابان را گرفتند .درختان اقاقیا با آن خوشه ها خوشبو وگلهای سفید یا آبی دیگر وجود ندارند ردیف شمشاد ها نیز از میان رفتند دیگر بوی گل اقاقیا عطر شمشاد در مشام جان نمی نشیند .همه چیز های خوب آهسته از کنارمان گم میشوند وبجایش مانند قارچ مغازه های کهنه فرپشی وسوپر های بدون مواد غذایی سبز میشوند همه آنچه که روح ما را جلا میبخشید از میان رفت درعوض بوی گند فاضل آبها تمام ساعات روز هوا را اشباح کرده است .گویا انسانها باید دو نیمه شوند دارا وندار وآنکه ندارد در گندابها به زندگی کرم وارش ادامه میدهد وآنکه مال مرا وترا دزدیده در محله هایی زندگی میکند که ردیف درختان اقاقیا کوچه هایش را پر کرده استکابوس بد ونفرت انگیزی مرا از خواب بیدار کرد آن مردک تیمسار سپهبد سر لشکر سابق امرۆز زیر خروارتا خاک خفته به بیماری سرطان حتجره مرد مردک کوتاه قد نیابت تشریفات ساواک را داشت ومعاونت شهرداری را درکنارش یدک میکشید وبا کمک پسرش تا توانستند دزدیدند وبه خارج فرستادند وهنوز پسرانش در لباس سپاه وبسیج در کار خراباتند وبر دوش دیگرا سوار وهنوز فاحشه خانه هایشان بکار شریف خود ادامه میدهند وهنوز ورقها میان دستهای تزیین شده با شیشه های رنگین بر میخورند وهنوز بساط منقل و مشروب بر قرار است وصدای رادیوی اسراییل که اخبار پخش میکند ..کابوس وحشتناکی بود دهانم خشک شده ناگهان از خواب پریدم ومیان تختخوابم نشستم بخود گفتم تمام شد هرچه بود تمآم شد این قوم الظالمین رافراموش کن همچنان مانند یک گنجشک کوچک در این لانه پنهانی که روزی میرسد پنهان از چشم شب بمان فراموش کن بفکر گل اقاقیا باش شاید توانستی در کوچه ویا خیابان بالایی آنرا بیابی وخوشه ای از درخت بچینی با بوی آن سر مست شوی وبرگردی به میان کسان خویش شاید همه آنچه که تا امروز بر تو گذشته تنها یک خواب یک کابوس است شاید هنوز خوابی اما نه همان آواره ابدی هستم که دلم برای گل اقاقیا تنگ شده از ساحل دریا بیزارم واز کوچه ها پهن ومغازه ها با نمایش آشغالهایشان بیزارم بیزار از چهره منحوس ان مرد ان وزنان وهمه آنهاییکه در اطرافم بودند بیزارم همه بسرای باقی رفتند اما روحشان همچنان گرد من میچرخد نیمی جاسو س نیمی دلال ونیمی دزد امروز هم همان است چهره ها عوض شده اند دزد ها ی تازه آدمکشان قلدر وبردگان جنسی از نوع جدید .نه چیزی در میان ما ملت غیر از چهره ها عوض نشده تاج جایش را به عمامه داد همین .ومن بفکر گم شدن گل خوشبوی اقاقیا هستم تا در پشت درختان گم شوم واز بویشان سر مست .پایاننیمه شب سه شنبه بیست وهفتم مارس -
مسیحا
در این ایام و در شروع بهاران خاطرات زیادی در دلم زنده میشوند خاطراتی پر طراوت و شاد .در این ایام بود که داشتم از یک تجربه تلخ وموهوم بیرون میامدم در این فصلها بود که برای تمدید اعصاب به همراه جنینی که در درونم میجنبد راهی شهر رم شدم برای اولین بار سوار هواپیما میشدم و برای اولین بار به شهر رویاها پای میگذاشتم. دوستان خوبی در آنجا داشتم، بر خلاف امروز چه مهربان مرا در آغوش گرفتند .در آن دوران مردان و زنان ایرانی برای تحصیلات عالیه ایتالیا را انتخاب کرده بودند. حسین سرشار خواننده اپرا و سایرین برای امرار معاش در یک استودیو دوبلاژ کار میکردند. چندان آشنایی با آنها نداشتم بعد ها آشنا شدم به ونیز رفتم به میلان رفتم .روزی از میهماندار مهربان که ایتالیایی بود درخواست کردم که مرا به یک کلیسا ببرد میل داشتم ساکن دیر شوم! باتفاق به یک کلیسای محلی و کوچک رفتیم و او در بارهٔ من با کشیش صحبت کرد و گفت :این دوست دیوان من بایک بچه وتازه از همسرش جدا شده میل دارد که راهبه شود !!!کشیش مهربان ما را به اطاق خود برد و سپس دوست نازنینم باو گفت که این بانو از کودکی میل داشته راهبه شود گویا فیلمهای ایتالیایی سخت در وی اثر کرده است .کشیش نگاهی دوباره بمن انداخت درچشمانم خیره شد سپس گفت : « اول باید کاتولیک و باکره باشی وسپس دوران سختی را باید بگذرانی. در حال حاضر تو یک مریم عذرا هستی که مسیحی را به دنیا خواهی آورد.» پیشانی مرا بوسید مدالی بمن هدیه داد وا از کلیسا بیرون آمدیم.مسیح من به دنیا آمد همچنان پاک و مجرد درکنارم نشسته. من امروز در روی صندلی پارک زیر آفتاب گرم بهاری برایش آن قصه را تعریف کردم و امروز در این فکر بودم که من در چه زمان خوبی زندگی کردم مردم چقدر انسان بودند وهیچگاه قیافه آن کشیش مهربان را از یاد نخواهم برد وبیاد هموطنانم بودم که چگونه با سوزن جوالدوز هستی مرا به آتش کشیدند.امروز بیاد کلارا و ایتالیا و آن کشیش مهربان افتادم و عشقهای بهاری .پایانثریا /اسپانیا بیست وششم مارس 2018 میلادی -
حکومت دلاله ها
کسی می آید دست در دست امام زمان حضرت جان بولتون کسی میآید که نظیرش فراوان است در شهر شماشاهزاده بر اسب سفید در میدان آزادی با دو پرچم در آنتظار . اوستشاهزاده را دیوان طلسم کرده بودند با بوسه دخترکی بیدار شد وحالدر انتظار معجزه استدیگر هیچکس نمیتواند گیس دختر حاج یحیی را بکشد چو ن دیگر مویی بر سر ندارد بجایش کلاه گیس استکسی مبیاد با لچک سرخوپیراهن سبزوپرچم الله همچنان در اهتزاز استکسی میاید که از قبل در میدان بزرگ تیر چوبهای دارراآماده ساخته اندکسی می آید تا شما ما ودختر حاج عبداله دوا فروش را به حرم سرا ببردوهرشب لبان ما را بوسه باران سازدکسی می آید که جیره خوار ابر قدرت باج گیران وفاحشه خانه هاستبلی منهم خواب دیدمکه کسی می آید کفشهایم از قبل جفت شده بودندکسی میاید تا آتش تنور مارا روشن کند وشعله هایش تا آنسوی مرزها برسدکسی که بر دوش پا اندازان سیاسی سوار استمن خواب دیدیماو بقیه نانها را خواهد گرفتوچاههای بی آب وخشک را با باروت پر خواهد ساختکسی می آید ….. پایانثریا /اسپانیا / بیست وپنجم مارس ۲۰۱۸میلادی -
گل خرزهره
ترا شب گذشته بالا آوردم .ترا استفراغ کردمهر چه باشد پا اندازهای حجله مریم بانو دیگر پیر. شده بودند ترابه قیمت خوبی از بازار جهانی خریدند ترا خوب تربیت کردند افساری از طلا بر گردنت انداختند حا ل دلشاد باش که سر دسته زنان قلعه مجاهد ترا درکدام حجله جای خواهند داد ؟.زهری شیرین داشت به کامم مینشت (مردی از میان برخاست ) نه پسرکی خود فروش لباس پدر بزرگهای ما را پوشیده بود وا دود افیونی که در ساغر می انداخته بود مارا بخوابهای طلایی رهنمون میشد .شب گذشته ترا بالا آوردم در درون یک لگن لبریز از مدفوعشادمان باش روزی سر نوشت تو نیز مانند آن نازنین مرد که بجرم وطن دوستی تکه تکه شد تو بجرم خود فروشی قطعه قطعه خواهی شد درون یک گونی ترا به دست امواج خواهند داد .درحال حاضر میان فواخش مردانیکه که مانند تو خودفروشند خوش باش واز زندگیت بحد کافی لذت ببر دود را تا حلقوم زنان وسر دسته قلعه بفرست وباش تا صبح مرادت بدمد ’.ثریا / اسپانیا / بیست وچهارم مارس 2018 میلادی میلادی -
تصویر ها سخن میگویند
امروز که با ذره وجود تو آشنا هستم
امروز که دستهایم به امید دستهای توست
امروز که عکس دل انگیز ترا
میان سایه ها میبوسم
امروز در اأتظار آن هستم
آن کلمات زیبا که بگویی ”دوستت دارم”امروز که بر خانه دلم گل امید تو روییده
وامروز که گل امیدواریم پوسیدهامروز دیگر نمیترسم نه از پیری نه از گذشت سالها
دیگر از گذر عمر هراسی ندارم
دیگر از کوچه های پر ازدهام نمیترسم
چرا که در دریای عمیق وجودم
مرواریدی کاشته امنه !هیچکس از آن خبری ندارد
هیچکس نمیتواند آنرا از من بریاید
من جان تشنه ام را از یک باده ناب
پر کرده امیک می خشگوار که هیچکس آنرا نخواهد نوشید
دیگر از گذشت زمان هراسی ندارم
از برف سپیدی که بر تارک سرم نشسته
وخبر از آتش جوانی میدهد
وحشتی ندارم
چرا که آتشی سوزانده تر در اعماق سینه دارم
شعله هایش مرا گرم میدارند
از نیسان نمیترسم
چرا که در دل خود
عشقی فرا تر از فراموشی دارم
تو مرا نخواهی دید
اما مرا در جانت احساس خواهی کرد
من همان روح ملکوت وزیبای قرون هستم
بر بال سیمرغی تو نخواهم نشست
چرا که خود عقابی تیز چنگالم
آرزوهایم پنهانی اند
وترا درون سینه ام میان دو مشعل سوزان
پنهان کرده ام
پایان
ثریا /اسپانیا /23/03/2018 میلادی برابر. با ۴/۱/۱۳۹۷ .خورشیدی -
عمو نوروز
خودم را در آغوش گرفتم نه گرم ونه سرد اما وفا دار بخویشعمو نوروزچقدر دلم برایت تنگ شده با آن ریش سپیدت با موههای بلندت چه خوب وچه مهربان چقدر خوش زبانعمو نوروز تو هم رفتی زیر زباله های تاریخ درون چاه صنعت وسیاستعمو نوروز من بیمارشدم ودر تختخوابم هستم سرفه امانم نمیدهدهوای بیرون هوای درون بس تاریک وبس دلتنگ استعمو نوروز درانتظارت بودم مانند هر سال کف دستم سکه ای بگذاریتنها بودم نه چندان تنها درکنار پسری که در دامنم بزرگ شده بودمن بودم واو بود وبوی تو که دیگر نیستیعمو نوروز تو میدانی در این شهر و این دهکده واین خانه غیر از من کسی پذیرای تونیستمن با شور وشعف سفره قدیمی را پهن کردمشمع هارا خاموش کردنددرحالیکه من در انتظار مهربانیها بودمدرها بهم میخوردند اما تنها زمزمه باد بوداز تو خبری نبودامسال تو هم نیامدی ومن در انتظارت با شور وشوقنه از تو خبری نشددرها بهم میخوردند سایه تاریکی ها روی دیوار نقش میبستنداما تو نبودی آغوش گرمت نبود هرچه بود سرما بود یخبندان بودمهربانیها از دلها رخت بر بستهشیشه های کدر وبخار گرفته نقش برف را نقاشی کرده بودندبهاری نبود بوی سنبل نبود بوی آجیل داغ تازه بوی نخود برشته بوی شیرینی های خاأگینه !هیچکدام نبودند هیچکس نبود وتو هم نیامدیدر انتظارت نشستم در سکوت بی انتها ونا تمامدلم هوای آغوش گرمت را کرده بوداز سرما بخود میپیچیدمعمو نوروز سفر بخیر منهم با تو خواهم امد هرکجا برویخدا نگهدار عمو نوروزن شته در بستر بیماریثریا /اسپانیا د وم فروردین ۱۳۹۷ -
جرسومه فساد
مجبور شدم این چند خطرا در اینجا بیاورم”امیر عباس فخر آور ” این موجودی که نمیدانی کیست واز کجا آمده آنهم درست در زمانیکه سر زمین ما میرود تا هزار پاره سود ویا جنگی قومی در گیردایشان را نمیشناسم کتابی ببازار دادند راست یا .دروغ حقایقی بی محتوا وزایده اوهام ویا واقعی نمیتوانم قضاوت درستی بنمایماما آقای ایرج مصداقی که خود یکی از دست پروردگان مجاهدین خلق بودند ایشان را به القاب مختلف بما معرفی کردند من به ایشان تنها بعنواأن یک نویسنده نه بیشتر نکاه میکنم هفته پیش هم گویا در پاریس کتابشان را در بین علاقهمندان وبخصوص عاشقان سینه چاکشان پخش وامضا وسپس بصورت پی /دی/اف در کانال تلگرام ایشان در دست کسانیست که بایشان مهری دارند وغیرهخریداران کتاب ایشان در پاریس بیشتر زنان بودند که گرما گرما اورا میبوسیدند ودر آغوش میفشردند وافتخار آنرا داشتند که با ایشان عكسی بیادکار بگیرندبهر روی انسانهایی هستند که نمیتوان به روح آنها پی برد واسرار درونشان را خواند انسانهایی هم هستند که به راحتی آب خوردن مردم را میفریبند .خوشبختانه من به هیچ یک از این آقایان باصطلاح اپوزیسیون خارجی نه اعتنایی دارم ونه حرمتی برایشان قائلم غیر از جناب ”رییسی” که باز گو کننده حقایق وتاریخ ما میباشند بقیه هرچه قدر هم فهیم وبا شعور باشتد باز فحاشی وکلمات زشت وناهنجاری بر زبانشان جاریستمن بسیار متاسفم امروز گریستم زمانیکه دیدم سر نوشت ما در دست اعراب واسراییل که روزی دشمن یکدیگر بودندحال دست در دست هم وبه دنبال تکه تکه کردن سر زمین وسیع وثروتمند ایران میباشتد ایرانی با هشتاذ میلیون جمعیت نیمی معتاد نیمی بیکار وجنگ سنی وشیعه وقومی در راه است ایران بدون اسلحه برد موشکهایشان باید تا حد محدودی باشد که به نور چشمی ها صدمه ای وارد نیاید دراین زمان حساس بجای آنکه دست در دست هم بگذاریم وبسوی سر زمینمان خیز برداریم هر کدام یک دوربین یک میکروفون به دست گرفته ویا گذاشته وفحاشی واختلاف بین خودکشورهای خارج هم ما را خوب شناخته اند ما هر کدام به سهم خود یک ”جرسومه فساد” هستیم آنکه بیکناه تر است دستش را بالا ببردایران به دست شما از بین رفت چه بسا این آخرین نورزی باشد که ما را در آغوش میگیرد چهل سال بلی جهل سال دونفر از شما نتوانستید یکی شوید لعنت ابدی برشمادر عزای مردانیکه که داشتیم و رفتند آن ارتش قوی من امروز تمام روز را به سوگ خواهم نشستوشما همچنان یکی یکی توی سر خود بزتیدجایتان امن حقوقتان کافی وزتدگیتان از برکت همین هوچی گریها میگذردمن در سوگ وطنم خواهم گریستثریاآخرین سه شنبه سال ۱۳۹۶اسپانیاثریا ایرانمنش -
باغ بی برگی
باغ ما ، دز طرف سایه دانایی بودباغ ما جای گره خوردن احساس و گیاهباغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس وآیینه بودمن به میهمانی دنیا رفتم ، به دشت اندوه ، به باغ عرفان،من به ایوان چراغانی دانش رفتم ……….”سهراب سپهری”———————————————-امروز دیگر از آن باغ خبری نیست هرچه هست ویرانی افکار و ویرانی روح و پلیدی جسم است ، بیسوادی و بی شعوری و گفتار با زبان آزاد همه دانش آن سر زمین را تشکیل میدهد . یکی برایم نامه ای داده بود که ” ایام ” را با عین نوشته بود ” عیام” ! این بالاترین سطح دانش وشعور یک همشهری است .شب گذشته روی یوتیوپ چشمم به جمال شخصی افتاد که دست کمی از همان لاتهای انتهای خیابان شکوفه نو نداشت و بخیال خود داشت پرده دری میکرد و از حضرت ولایتعهدی طرفداری و بقیه را بباد فحش آنهم از نوع چارواداری و ناموسی گرفته بود شرح اپوزسیونهای خارج که خوب زندگی وا فکار و رفتار و کرداار آنها همه برای من حد اقل روشن است .در این فکر بودم که اگر طرفداران حضرت ولایتعهدی و طرفداران پادشاهی این گونه اشخاص میباشند و طبعا پس از بر قراری نظام شاهی در آن سر زمین این ها هم طلب حق میکنند ، بهتر است همین ملاها بمانند حد اقل از تجزیه ایران جلو گیری بعمل خواهد آمد .برای من یکی همه چیز تمام شده و امروز هرچه را که روی یوتیوپ داشتم پاک کردم دیدم شعورم دارد کم کم تاحد صفر میرسد ، این زبان آزاد و فحاشی در بین مردم رایج است وزیر وکیل و دانش آموز و شاه و ملکه نمیشناسد این تنها اسلحه ای است که یک انسان شکست خورده میتواند بدان وسیله شکست خود را جبران کند اینهم یکی از ” فرستادگان” بود که میبایست بدین نحو جلوی مبارزه ( اگر مبارزه ای در پیش هست ) بگیرد و حسابی حضرت ولایتعهدی را به کثافت بکشد و ما با خود بگوییم که اینها طرفداران نظام پادشاهی میباشند ؟پس آنهمه ادب و حرمت چه شد ؟ کجا رفت آن خصوصیت پاک و دست نخورده ایرانیان ؟ کجا شد آنهمه اداب دانی وشان و عظمت گذشتگان به کجا رفت ؟ شاه گذشته که حتی به آن زن خبرنگار ( خانم اوریانا فالاچی) نیر هیچگونه تندی نکرد وبا کمال متانت و سخنان لبریز از معنا جواب بی احتیاطی ها و جسارت او را داد .من پنچ بار این مصاحبه را تا نیمه خواندم و هربار با بغض و گریه آنرا کنار گذاشتم نتوانستم ادامه دهم و باین نتیجه رسیدم شاه ایران محمد رضا شاه و پدرش برای این مردم خلی زیاد بودند ، خیلی پدرش این مردم را میشناخت که با آنها رفتاری تند و خشن داشت و خود او مانند یک رویا ، یک خورشید به طالع ما درخشید و خیلی زود خامو ش شد گویا دنیا نیز دچار این بیماری لات بازی و فحاشی شده همین ریاست جدید دنیای پرقدرت »یو/ اس « نشان میدهد که مردم و شعورشان تا جه نزول کرده است وبه کجا میروند وبه کجا خواهند رسید ، همه رهبران سر زمینهای دور ونزدیک به همین گونه با دیگران رفتار میکنند شاید تنها جایی که هنوز کمی احترام وحرمت وادب داشته باشند کشورهای اسکاندیناوی است که آنها هم باحضور ایرانیان خوش بیان واعراب خوش زبان وسایر اقوام دچار دگرگونیها شده اند .هرچه روی یوتیوپب بود پاک کردم ودیگر خبری را هم نخواهم خواند میل دارم چند صباحی در سکوت بگذرانم احتیاج دارم مغزم را تقویت کنم باو غذا برسانم بنا براین مدت هاست که کتاب میخوانم ویا همان کتابهای قدیم را دوره میکنم وبا همان الفاظ پاک وتمیز و نوشته هایی که بمن ارامش میدهند .اینها هم مانند همان خدای خانه ها یعنی تلویزیون که در محراب وبالاترین مرکز اطاق نشسته ومشغول شستشوی مغز ها میباشد و مردم مانند سنگ چلوی آن نشسته ونگاه میکنند نگاه میکنند فوتبال است ، درمیانش سکس پخش میشود مد نشان داده میشود لحظه ای ترا آزاد نمیگذارند که فکرکنی و یا بیاندیشی من همیشه این خدا را در خاموشی نگاه داشته ام غیراز زمانی که میل دارم فیلمی را ببینم که ارزش داشته باشد .
این جانوران نیز همان نقش را بازی میکنند با یک دوربین ویک بلند گو وچند رسانه مجازی مرتب ترا از این سو به آن سو میکشانند ترا هول میدهند بسوی نیستی ترا ازخودت جدا میکنند واز گذشته ات .
.شب گذشته با دیدن این شخص تازه وارد ( شاید برای من تاره باشد ) ! گمان کردم در میان مردان قلعه هستم ویکی از انها دارد فحاشی میکند حتی گویا بانویی کامنتی گذاشته بود که مودب باشید با وقاحت تمام باو نیز فحاشی کردوبا لحن لاتی گفت : زنیکه اگه نمیخوای برو گمشو خواهر فلان و….غیره اینها نماد مردان آینده ساز ایران ما هستند چند نفر را حسابی دراز کرد که من تنها یک نفر از آنها را میشناختم یعنی دنبال او بودم او را نیز مزلف و…..ک …….! خواندبنا براین غیر از آن پیر مرداانی که کم کم دارند رو به فنا میروند .وگفتارشان نیز مربوط به گذشته است واز آینده چیزی نمیگویند ، بقیه را به چاه ویل سرازیر کردم .من به درستی نمیدانم که خوانندگان من در چه سطحی از شعور قرار دارند ، ایمیل هایم را درون ” جانگ ” قرارداده و آنهارا بی آنکه نامی از آنها بدانم دلییت میکنم غیر ازآن چند نفری را که میشناسم ادب دارند احترام میگذارند منهم با آنها در حد خودشان رفتار میکنم سپاسم را تقدیم میدارم . بهر روی با نهایت تاسف باید چند روزی از خدمت شما عزیزان مرخص شوم و بدین وسیله فرا رسیدن سال نو و نوروز باستانی را به همه ایرانیان پاک نهاد تهنیت میگویم ، سالی سر شار از خوشی ، سلامتی جسم و روح و از همه مهمتر سال آزادی ایران باشد برای همه . با احترام / ثمن به بدیار کسی رفتم در آن سر عشقرفتم ، ورفتم تا زن ، تا باغ لذتتا سکوت خواهش ، تا صدای پر تنهاییی……..پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 18/03/ 2018 میلادی / …..تا دیداری دیگر .خدا نگهدار . -
خانه به خانه !
خدار ا شکر که سر انجام پروردگار از خانه قدیمی وبتخانه اش که مردم را خر کرده بود اسباب کشی کرده وبه ایران اسلامی نقل مکان نمود وکم کم نام ایران هم تبدیل خواهد شد به یک کشور حکومت اسلامی ! وزبان هم تغییر پیدا میکند ، این جابه جایی واین حماسه بزرگ را به اپوزسیون محکم و رقاصان و آوازه خوانان دوره گرد تبریک میگویم .وباید بگویم خاک بر سر ملتی که چنین خوار شد و در عوض سوسمارستان قدیم امروز حتی سافاری هم برای توریستهای خارجی ساخته فهمید که دیگر مردم به آن چهار دیواری اعتقادی ندارند و توریستهای تازه ونو پا برای گردش بجای گردیندن دور یک دیوار خالی به چیز های دیگر احتیاج دارند .در جنگ جهانی دوم بهترین و بزرگترین آثار با ارزش دوره رنسانس در ایتالیا ویران شد اما کلیساها محکم سر جایشان باقی ماندند یک بمب بسوی کلیساها نیفتاد بهر روی خدای آنها گمان نکنم خانه داشته باشد ونقل مکان کند ! وحال من دارم گذشته را بصورت نقاشی در این صفحه میگذارم و بیا د میاورم که شاهنشاه آریا مهر محمد رضا شاه مرتب در مصاحبه هایش میگفت :ما مسلمانیم اما عرب نیستیم نژاد ما آریایی است .حال درکوشه یک کشور فلاکت بار عرب در یک مسجد تک وتنها خوابیده و آیا روحش از اینهمه دگرکونیها دچار آزردگی نمیشود ؟ .امروز دیگر درآن سر زمین تلویزیونها کار گر نیستند این منابر یا منبر ها هستند که مشتی دیوانه وغولهای بی شاخ ودم که از قفس فرار کرده واز غار کهف بیرون آمده اند دارند پهن های ا مغز خود را بخورد ملت میدهند و عجب آنکه اولین حج عمره را هم بانوان سر زمین ایران زمین بجای آوردند!!!!!امروز خدای آنها درکنارشان هست عده ای احمق وابله که قادر بفکر کردن نیستند دارند شب و روز باین اراجیف گوش میدهند و تماشا میکنند از جایشان تکان نمیخورند وتنها گوش میدهند وآنها نیز مغز وروح مردم را مسموم میسازند آنها بازهم تکان نمیخورند همین طور نکاه میکنند و گوش میدهند منبر ومحراب برای آنها جاذبه دیگری دارد شادی ونشاط برایشان حرام است گریه صواب دارد و آنها مطیع ولال جلوی این منبر ها زانو زده ونگاه میکنند وگوش میدهند حتی بفکر چیز دیگری نیستند چون خدای آنها نماینده اش را برای انها فرستاده است و امروز لابد صد درصد خوشحالند که خدا به آنجا نقل مکان کرده وخانه اش را آنجا بنا نهاده است !!!.تمام شب بیدار بودم وتنها زمانی چشمانم روی هم رفت شاخه های شکوفه دریک خیابان بلند بچشمم میخورد وفریاد میکشیدم شکوفه ها شکوفه ها ! درحالیکه امروز در بیشتر جاهای دنیا دیگر شکوفه ی نیست هرچه هست مصنوعی پلاستیکی است و من ویرانی دنیا را کاملا احساس میکنیم .خوب زمانی که دری را پشت سرت میبندی دیگر نباید به پشت آن بنگری حال درخلاء زندگی میکنی سر زمینی نداری ، خانه ای نداری روی زمینی که راه میروی متعلق بتو نیست آنرا زیبا ساخته ودکوراسیونش را معطر کرده ای اما هیچ عطری از آن بر نمیخیزد نه عطر زمان گذشته ونه عطر ی که دوستش داری ، حال دیگر نمیدانی از زندگی چه میخواهی ؟ روی یک الا گلنگی نشسته ای و بالا و پایین میشوی ، اینجا ریشه کرده ای اما میدانی ریشه ات سست است روحت در ورای ان سر زمین میگردد ، بیمار شده ای کسی نیست دست ترا بگیرد ، آمبولانس حاضراست .کسی از روح بیمار تو خبری ندارد آسمان بالای سرت آبی است و خورشید زیبا میدرخشد اما تو آنرا نمی بینی بیاد آن لکه زردی خستی که درمیان دودهای آسمان سر زمینت نمایان است .در میان زمین واسمان دریک بی وزنی زندگی میکنی مانند همه نفس میکشی ، غذا میخوری ومانند همه آنر تخلیه میکنی اما یک رباطی ، .بهایی را که میبایست برای این فرار بپردازی پرداخته ای جوانیت را وآرزوهایت را که گم شده اند چقدر آرزو داشتی نوه ات را میان اطاق روی فرش میخواباندی وشکم اورا غلغلک میدادی اما نوه ات با یک اسباب بازی جدیدی وارد میشود بی آن که سر ش را بالا کند تنها خم میشود تا تو موهایش را ببوسی ، سپس سرش را دوباره به درون همان اسباب بازی میکند ومشغول باری میشود نوروز است شام عیدرا تهیه کرده ای اما کسی نیست امریکایی با روسی قهر است وبچه ها در سفرند برایشان عید مفهومی نداردعید آنها گذشته در میان یخ بندان وسرمای شدید سال را نو کرده اند ، امروز همه بیمار ی تکنو لوژ ی را گرفته اند وتو هنوز در فکر عدسهایت هستی که تا چه حد رشد کرده اند. وبفکر ساعتی که زمین تکان میخورد وطبیعت دگر گون میشود و یکسال دیگر از عمر تو پایان گرفت .سالی دیگر به عمر بی مصرفت اضافه میشود .میبایست دراین سر زمین خودت را با مردمش وفق میدادی ، میبایست ذوب میشدی ، حال در میان فامیل بین المللی هنوز درفکر هفت عدد” سین “هستی که دور خودت بچینی با وسواس برای سال نو همه چیز را تمیز و پاک و طاهر نگاه داری و ساعت تحویل نگاهت را به ساعت به دوز ی بعد بخودت تبریک بگویی و در آیینه خودت را ببوسی وسپس چند تلفن یا چند پیغام روی گوشی ات وهمه چیز تمام میشود . چه اصراری داری ؟ خوب نگران خود با خداوند هم مباش بفکر روابط بین خودتان باش خدا خانه اش را عوض کرده ودیگر مومنین وراهیان راه حج نباید راه صحرای را در پیش بگیرند خانه خدا عوض شده وبه ایران زمین نقل مکان کرد جایی که روزی خورشید عالم بود . وتو؟؟؟؟ کعبه یا همان مکعب را درخانه ات نیز میتوانی با مقوا هایی که درو میریزی درست کنی ..در گذشته نقاشی میکردیم ، مجسمه میساختیم ، بناهای بزرگ وبا ابهت میساختیم آواز خوان داشتیم آهنگساز داشتیم سرود ملی داشتیم . اما امروز د رخواب خوشیم مانند لاک پشتهایی که از سرمای زمستان یخ زده باشند هنوز درخوابیم آنهم درحالیکه دنیای مدرن هفت آسمان را رادر نوردید و در کرات دیگر خانه میسازد من به زمین گره خورده ام وبه خاک خود میاندیشم که ازدست رفت . وحال کم کم میروم تا تبدیل به یک موجود دیگر و یا شاید یک حشره شوم . پایانفرا رسیدن سال نورا به ایرانیان محترم و عزیز تهنیت میگویم .حافظ سروده بود که :درخرابا ت ” مغان” نور خدا میبینم …….ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / تسپنیا / 17/03/2018 میلادی / برابر با 26 اسفند 1396 خورشیدی!… -
کنون باد درکف..
پیر کنعان چمنش گوشه بیت الحزن استهرکجا بوی گلی باد رساند چمنستهر که از بندگی خویش مرا باز خردبنده اویم اگر زاهد و گر برهمنست ……….” عرفی شیرازی “—————————–نه، خبری نیست ، خبر چندان تازه ای نیست ، همان جنگهای خیابانی ، همان موتور سوران نقاب دار و صورت پوشیده وهمان ضد و نقیص ها وهمان گفتارها ، لزومی ندارد درجبهه های جنگ باشیم ، جنگ در کنارمان پا به پای ما راه میرود هم نفس ماست و مرگ در هر گوشه و کناری در کمین .در جنگ جهانی اول مردان با دل و جان و روحی پرتوان برا ی خاطر صلح جهانی !!! به جنگ رفتند وکشته شدند وجان دادند و مدال افتخار را نیز خانواده هایشان در ویترینها نگاه داشتند و به آن مفتخر بودند .جنگ جهانی دوم مردی دیوانه خود خواه و نژاد پرست دنیا را به آتش و خون کشید دیگر رمقی در کسی باقی نماند و دیگر خبری از صلح جهانی نبود هرچه بود خودخواهی بود و انبار کردن اموال و دارایی .جنگ سومی درراه است اما معلوم نیست دیگر جهانی بماند یا نه و آیا کسی دل برای دیوارها و خشت های کهنسال میسوزاند ؟ یا شانه اش را بالا میاندازد و میگوید بدرک !اعطای آزادی به مردمی که هنوز خود را نمیشناسند ابدا کار خوبی نیست تمام آرزوها بباد می روند دیگر از راه مبارزه و یکپارچگی ملتی به دست نخواهد آمد روز به روز و بیش از بیش مردم دارند به چشم میبینند که برای یک زندگی آزاد کافی نیست که یک رو صبح در ماه مارس یا آپریل ناگهان تانگهای دشمنی نا دیده به خیابانها بریزند و بساط دیکتاتوری متعفن و مرده قبلی را بر چینند وخودشان درگوشه ای پنهان باشند تا خورشید تازه ای بدمد !!مردم ایران در زمان انقلاب هفتاد و پنج با یک گل میخک بر لوله تنفکهای ارتش آرام به جلو رفتند برای آزادی روحشان و آزادی گفته هایشان نمیدانستند که غولی درشیشه خوابیده و ناگهان تنوره کشان بیرون میاید ، وحال بر گرداندن آن غول به شیشه کار بسیار مشگلی است اروپا سر گردان ، بو گرفته ، کهنه خودش دست وپای خود را گم کرده است ، و آن روسیه سرخ که حالا تدیل به طلای ناب شده حاکم است آنهم در لباس مذهب و دین و زنان را مانند زنان روستایی دوران تزار در پارچه ها میپیچند ، دیگر نمیتوان بامید چند نانگ کهنه نشست باید سر به اسمان برد و دید کدام موشک ناگهان فرود میاید؟روزی همه میگفتند که ” تمام راهها به ” رم” ختم میشود امروز رم نیز قوای خودرا ازدست داده وچشم به آسمان دوخته ومشغول فروش اسلحه به دیگران میباشد ویا با ورود قاچاچان و مافیای مواد مخدر وزنان خود فروش امرار معاش میکند دیگر رم غذایی کافی ندارد تا به مردم دنیا ودهانهای باز وگرسنه برساند آب دریا ها واقیانوسها نیز آلوده وقابل نوشیدن نیستند تنها جای خاکستر مردگان ویا جسد پناهندگان میباشند .وما دچار نفرین بزرک ( نفت) شده ایم وتا این نفرین مارا رها نکند همچنان درخاک وآتش وکثافت غوطه میخوریم وصاحبان اندیشه مان نبش قبر میکنند وتاریخ را برایمان دوره کرده بر آن حاشیه مینویسند !.اطلاعات ما درباره شاهان گذشته بسیار کم است حتی درباره آخرین شاه ایران شاه همیشه اسرار آمیز بود توصیف روحیه او بسیار مشگل است تنها باید اورا دوست داشت واز آن یکی آن پیر مردی که او را قهرمان دوران مشروطه نام نهاده اند آن پیر مرد لندوک بیمار روانی ومذهبی دوری کرد ،امروز پرده سکوتی در اطراف ما کشیده شده است وهنوز هم این پرده محکم به دورمان میخ شده هیچ چیز نباید گفت ویا نوشت حتی درباره حوادث وکشتارها ونام بردن از کسی من تنها گناهم این است که ضد فاشیزم میباشم هیچگاه درهیچ مبارزه ای شرکت نکردم نه قوای جسمانی ونه روحی من بمن اجازه این مبازرات را نمیداد من یک روحیه شاعرانه دارم و بسیار گوشه گیرم ، گا هی درمیان دوستانم نیز ساکت مینشنینم هیج روزنامه ویا محله ای رانمیخوانم تنها به اخبار صبح زود گوش میدهم وتمام میشود و میدانم که نیمی از این خبرها کنسرو شده اند مسئله شکنجه درز ندانهای ما یکی از وحشی ترین نوع کارهای بشر است ،روز گذشته در یکی از خبرها یا سایتها خواندم که مرد ی با پای پیاده از سوئد به ایران سفر کرده تا به پابوس کوروش برود در تبریز اورا گرفتند و دیگر خبری از او نیست ! مرگهای خاموش در زندانهای ایران همچنان ادامه دارد و یا چاقوکشان و دهان گشادها ما بیرونیها را تهدید میکنند ، چرا درکار آنها دخالت داریم ؟ کفتر مرده که دیگر کشتن ندارد بعضی از ماها درواقع مرده ایم خودمان بیخبریم .در زمان استالین خروشچف جرئت آنرا پیدا کرد که کارهای خلاف او را بر ملا کند اا درباره این یکی !!!! این یکی تنها به شمش طلا علاقه دارد ومواد رادیو اکتیو برای کشتن دشمنانش . پایانحد حسن تو به ادراک نشاید دانستاین سخن نیز باندازه ادارک منستهر کسی را قدم ما نبود در ره عشقهر که در جامه ما بود کنون درکفنست …………ثریا ایرانمنش » لب پرچین «/ اسپانیا / 16/03/ 2018 میلادی برابر با 25 اسفند 1396 خورشیدی /… -
نیویورک نیویورک
میزبانی نی که زجان سیر کند میهمان راچه ضرورتست که آراسته سازد خوان را ؟……صئب تبریزیپسر بزرگم چند روزی برای تعطیلات به ” نیویورک” رفته ومرتب عکس میفرستد ، امروز برایش نوشتم من نیویورک را دوست ندارم و اصولا از امریکا خوشم نمی آید ! نمیدانم آیا این حرف کفر است وبخدایان توهین شده یا میتوانم عقیده امرا بگویم ، من آن خیابانهای باریک وعمود برهم را دوست ندارم وآن ساختمانهای بلندی که انسانها برای خودشان ساخته اند تا ا زشر ما زمینی ها راحت باشند ، دوست ندارم واصولا به خدای امریکا هیچ تعلق خاطری ندارم خدای آنها ” وال استریت ” است وکشیشانشان همه با لباسهای مرتب مشغول بالا پایین کرد ن ارقام میباشند به هرطر ف که نگاه میکنی شگفت زده میشوی ساختمانهایی که زوایه های آنها از چدن است واتومبیلها آنقدر بزرگ ومردانشان گویی فاقد ستون فقرات میباشند همه راست مانند چوب خشک راه میروند ، در معبد خدای امریکا باید پول داشت ، مرتب مالیات را پرداخت کرد و برای زخمهای دل وروحت نیز باید بیمه داشته باشی هزاران نوع بیمه پیامبرانشان که همان بانکها باشند بتو عرضه میکنند . آنجا تو وجود نداری تنها یک شماره ای ارزش های معنوی آنجا خریداری ندارند باید کار کنی بدوی و درحال دویدن یک ساندویج بد بوی سوسیس سرخ کرده را به دهان بکشی همه نوع آدمی از هر نژادی درآنجا یافت میشود وتو باید سرت راپایین بیاندازی نگاه نکنی والا یک سیلی محکم بر گونه ویا یک کارد در پهلویت فرو میرود .من تنها چند ساعت درفرودگاه نیویورک درانتظار آن اطاق بزرگ بودم که مارا بطرف هواپیما میبرد میخواستم به نیواینگلند بروم به ماسا چوست ( کوه آبی ) ، در آنجا دنیا کمی فرق میکرد اما باز همان خدا حاکم بود کار وبرای خوردن یک غذا یا یک تکه پیتزا باید ساعتها د رصف ایستاد ، تنها جایی که هنوز روحم درآنجاست ه ( نیوپورت )بود دلم میخواست آنقدر پول داشتم که یکی از آن خانه های بزرگ را میخریدم وبچه هاونوه هارا به آنجا منتقل میکردم !!! امروز هم در یک نیو پورت حقیر زندگی میکنم دریک دهات یک دهکده با مردمانی بی سواد وقدیمی با کلیساهای مخروبه ونماز اعشای ربانی روزهای یکشنبه . دموکراسی ناشناخته کپی کردن از روی دست همسایه بغلی !دیگر دچار کابوسی نمیشوم سنتهای ما چیز دیگری بودند ما هنوز انسان باقی مانده بودیم به گدایان در خانه غذا وآ ب میدادیم ، هنوز در خانه ها زنجیر وقفل وآلارم نداشت همچنان نیمه باز بودند ، به هنگام اتفاقی ناگهانی همسایه را صدا میزدیم وفورا همسایه سر میرسید ، هنوز به مرز حیوانی نرسیده بودیم همه چیز خانگی بود از نا ن گرفته تا میوهای نایاب .حال امروز گوشتهای رنگ شد نا مرغوب ومعلوم نیست متعلق به چه حیوان وچه بسا انسانی باشد ، میوه ها همه یک شکل سبزیچات بکلی نابود ویا درون بسته های چند مثقالی .وباید احساسات مغزی خود را پنهان نگاه داریم تنها باکسی برخورد کنیم که مارا به درستی درک میکند امروز دیگر نمیتوان کسی را دوست داشت نفرت بیشت در دلهای انباشته شده آنهایی که بازوان قوی وهیکلهای گنده دارند ظالم و.درهمه کاری دخالت میکنند باعث رنج و عذاب کسانی هستند که خود را مانند او ” خدا” نمیدانند در این زمان است که آرزو میکنم ایکاش مرد بودم .زن بودن وظرافت روح واحساسات دیگر کهنه شده است .واینها همه از سر برکت خدای ” امریکا ” است وخدایان دیگری که ظهور کرده اند وما هنوز به درستی آنهارا نمیشناسیم .به بردگان امروز مینگرم در لباسهای یک شکل در میدان فوتیبال که اسلحه های گوناگون هم دردست رهبرانشان هست ، اسپارتاکوسهای چدید اما اسپارتاکوس تن به بردگی نداد وبر صلیب جای گرفت اینها از سر زمنیهای مختلف با زبانهای مختلف مشغول برده گی میباشند توپ را باید داخل تور دشمن انداخت .. امروز خدا هم درلابلای ” بیزنسها” گم شده است تنهای صدای خدایان اارتباط جمعی ورسانه هاست که مرتب بتو دستور میدهند :این را بخورد ، اینرا بپوش واین اتومبیل را بران و باین شهر سفر کن دستور پشت دستور صادر میشود وتو در عالم خود گم شده ای .هر که بیحد شود از حد نکند پرواییچه غم از محتسب شهر بود مستان راکاش یکبار بسر منزل ما می آمدآنکه بر تربت ما ریخت گل و ریحان را———————————————-ثریاایرانمنش » لب پرچین « 15/03/2018 میلادی / اسپانیا /……





